Freitag, Dezember 30, 2011

هوایِ طبس

(غزل‌واره)

اگرچه در انبوه دردی که سال‌هاست به مرگْ‌زيوی در آوارِ آن خو گرفته‌ام، به‌واقع مجالی برایِ «دلتنگی» ندارم، برایِ لحظاتی، هوايی شدم...! و اين چند بيت غزل‌واره، حاصلِ آن لحظاتِ شيرين است. (بله، در قياس با درد و رنجی که مرا در بند می‌دارد، «دلتنگی» به شوخیِ شيرينی بيش نمی‌ماند!)

دل‌ام چو بندِ تو و ناز و دلربايیِ توست
طبس! هوایِ تو دارد، دل‌ام، هوايیِ توست

به غيرِ يادِ تو، مرهم کجا توانم يافت
به زخمِ سختِ دل‌ام؛ کز غمِ جدايیِ توست

پسندم ار نشود جایِ ديگری، نه عجب
کدام شهر به گيتی، به جان‌فزايیِ توست

به پرسه‌گردیِ خواب و خيال، آواره‌ست
دل‌ام، که گم‌شده‌یِ کویِ آشنايیِ توست!

نيمه‌شب سه‌شنبه، 6 دی‌ماهِ 1390، 27 دسامبرِ 2011

پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2011/12/havaye_tabas_6dey90.pdf

Dienstag, Dezember 27, 2011

ای‌کاش... مرگ...

"روزها فکرِ من اين است و، همه‌شب، سخن‌ام"
که ازين "زنده‌بلا-مرده‌بلا"يی، بکَنَم
پاره‌ای زهر، شود نيمه‌شب‌ام شهدِ خلاص
گورِ بابایِ من و زندگیِ پُر محن‌ام
باز، گويم: نه؛ عزيزان‌ام آزرده بُوَند
که شود دفن، در اين رهگذر، اجزایِ تن‌ام

چند در آتشِ فقری که خود افروخته‌ام
سوزم از فکرتِ آزادیِ ويرانْ‌وطن‌ام؟
تا وطن در کفِ اين نطفه‌یِ بسمل باقی‌ست [1]
نه جز اين است، سزایِ من و کفرِ عَلَن‌ام
قصدِ جان، بيهده ننموده مرا خسترِ مرگ
که نفس تا بُوَدَم، دشمنِ اين اهرمن‌ام
گرچه گَه بارقه‌ای می‌جهد از ظلمتِ يأس
نشوم شاد؛ که ديری‌ست ز جنسِ حزن‌ام
(وه که اين خاکِ تبه، مامِ وطن، گاد مرا
گرچه خود گايْوَر، از پيش و پس، استادِ فن‌ام! [2])
"ديگران، قرعه‌یِ قسمت، همه بر عيش زدند"
سهمِ من، غم بُد و، اين چَهْ؛ که در او بی‌رسن‌ام
مدّعی، داو اگر بُرد، به غوغا، نه خطاست
بوده عيب از من و، وارونه مُجُل‌ريختن‌ام! [3]
زد دکان، هرکه که ديديم، به سودایِ وطن
زه! ازين ابلهی و، گویِ سخن باختن‌ام
سپر افتاده مرا از کف و، می‌تازد فقر
گرچه با نظمِ قوی، يک‌تنه صد تهمْتن‌ام
بعدِ پنجاه، چه گويم، چو به خود درنگرم؟
ريدم اندر "من"ِ خود؛ گر که همين بوده "من"ام!

عثمانیِ قديم، نوشهير. پنج‌شنبه؛ اوّلِ دی‌ماه 90، 22 دسامبرِ 2011
?
پابرگ‌ها:
[1] اين بيت و دو بيتِ بعد، سپس‌ترک (جمعه، 2 دی‌ماه، 23 دسامبر 2011) افزوده شد...
[2] بدل: در سپوز، ارچه که خود گايْوَر استادِ فن‌ام!
«گايور» را، خودم –فی‌المجلس، بنا به نياز- برساخته‌ام!
از اخوان ثالث، خوانده‌ام که نقل کرده که شاعران و فيلسوفان –يا صرفاً تنها اين دو قشرِ ضالّه (اين پاره‌پارازيت از من است!)- حق دارند واژه بسازند... خب، پس من، برایِ احداثِ اين بنایِ خير، دو جواز محکم دارم!!
[3] مُجُل: در غياث‌اللغات، <بُجُول> آمده «/بر وزنِ اصول/ به معنی استخوان و شتالنگ و پانسه و بازی قمار که از استخوان می‌سازند (از برهان)».
و امّا، در زادگاهِ نگارنده –طبسِ گيلکی-، «مُجُول» گفته می‌شود (و به بازیِ آن «مُجُول‌بازی» يا «مُجُول» می‌گوييم. يعنی می‌گفتيم!!) و اختصاصاً، پاره‌استخوان خاصّی‌ست (به‌گُمان‌ام از مچ –يا شايد هم زانوی- بز و گوسپند)؛ و نه «پانسه» که مؤلّف غياث نقل کرده...
بازیِ ويژه‌ای که با سه قطعه ازين استخوان‌ها انجام می‌شود، در روزگار قديم (چنان‌که در آثار مکتوب می‌توان ديد) «کعب‌باختن» ناميده می‌شده.
صورتِ «مُجُل» را (که ممکن است در طبس هم معمول بوده باشد)، جاهايی ديده‌ام؛ امّا اکنون به‌يادم نمی‌آيد... در رمانِ "جایِ خالیِ سلوچ"، اشخاصِ داستان به اين بازی می‌پردازند؛ امّا اين‌هم به‌يادم نمی‌آيد که دولت‌آبادی آن را به کدام‌يک از اين وجوه آورده: مُجُل، مُجُول، بُجُل، بُجُول.
در برخی متن‌هایِ کهن (يا فرهنگ‌ها) به‌گُمان‌ام «پژول» هم ديده‌ام.

PDF

Mittwoch, Dezember 21, 2011

سه رباعی؛ در «رهايی از اسلامِ نکبت و نکبتِ اسلام»

ايمان به خدا، مايه‌یِ ويرانیِ ماست[1]
الله، مسبّبِ پريشانیِ ماست
زين گندِ هزاروچارصدساله، بفهم
هر عيب که هست، از مسلمانیِ ماست!

ايرانی اگر هستی و، خواهان که وطن
برخيزد و، رويد گُل‌اش از دشت و دمن
تا زهرِ الهی شودش دفع ز تن
با "فسق" بياميز و، ز اسلام بکَن!

اين نکبتِ دينِ حق که جايی نرود
هرلحظه کنی اراده، آماده بُوَد
زين دارویِ «دفعِ قدس» يک‌بار بخور [2]
نامردم، اگر ديوِ تو آدم نشود!!
سه‌شنبه، 29 آذر 90، 20 دسامبر 2011
?
پابرگ‌ها:
[1] بدل:
اين دينِ خلا، مايه‌یِ ويرانیِ ماست

[2] بدل:
زين دارویِ «دفعِ قدس» يک‌سال بمال!

PDF

Samstag, November 19, 2011

به تمامیِ قامتِ درهم‌شکسته‌ام

...
از ديروز
عصر،
خواهرم
آن‌جاست؛
در انتهایِ محتومِ آرامشی که به بيکرانه می‌پيوندد...
و
من، اين‌جا
در بندِ بی‌پناهیِ خويش
خود را به ضجّه‌واره‌ی خاموشِ مردی تسکين می‌دهم
که نمی‌خواهد
در مرگ
بگريد.


به تمامیِ قامتِ درهم‌شکسته‌ام
اندوه اندوه به زانو درمی‌آيم
بر آستانه‌ی تو

آی‌!
بسترِ نمور و تاريکِ خواهرم!
زمين!
28 آبان 1390
19 نوامبر 2011

$
PDF

Donnerstag, November 10, 2011

مثنویِ «تزريق»

(مولانا ابريق خراسانی)
مشتری سايه‌یِ سفيداب است
خاله‌یِ خرس، عمّه‌یِ آب است

ليلی از بامِ زلفِ مجنون بود
که دوثلث از سرش فريدون بود

خواهرِ تُرب می‌خورَد آلو
چون ندارد دوایِ دردِ هلو

سفر از خشتِ خام می‌آيد
دل نرفته، غلام می‌آيد

تاک چون سرزده ز دامنِ شب
گردنِ وَهم می‌کنيم وجب

آبِ آلوچه تا کمی مست است
گرز با اشتباه همدست است

رفته‌رفته پياده می‌خنديم
دل به چرتِ مناره می‌بنديم

صبح، مستيم؛ از تبارِ تگرگ
گوزپيچِ علف، برادرِ مرگ

رُسته از خربزه شيافِ عرق
دسته‌یِ بيلِ نو کشيده ورق

گوزِ آيينه برکتِ سحر است
جلقِ ما، مادرِ دو ماچه‌خر است

فيل اگر خرجِ پای مور نبود
عرقِ سيب و جایِ دور نبود

شب که چشمِ فراخِ تزريق است
شاهدِ زايمانِ ابريق است!

&
درباره‌یِ شعرِ «تزريق»، عجالةً بنگريد به اين مختصر:
https://fardayerowshan.blogspot.com/2015/07/blog-post.html

Dienstag, Oktober 11, 2011

بهرام اسکندری ميانه: نوشته‌ای از سيامک مهر (زندان گوهردشت، مرداد 1390)

از من پرسيدند: مگر تو اسلام‌شناسی که درباره‌ی اسلام می‌نويسی؟
گفتم: نه، من اسلام‌شناس نيستم؛ من اهريمن‌شناس‌ام!
...

سيامک مهر
(زندان گوهردشت، مرداد 1390)

به‌واقع من امروز به آن آرامشی که وصف‌اش را می‌کنم دست يافته‌ام. اين اسارت در احساس من به‌مثابه‌ی طليعه‌ی آزادی است. امروز بيشتر از هرزمان ديگری دل‌ام گواهی می‌دهد و اميد يافته‌ام که آزادی سرزمين‌ام، آزادی ميهن‌ام نزديک است. به‌ويژه زمان‌هايی که در محوّطه‌ی هواخوری زندان، به البرزکوه که در چشم‌اندازم قرار دارد خيره می‌شوم، همان‌جا که سيمرغ خدای ايران آشيانه دارد، همان‌جا که عاقبت ضحّاک را به دماوندش زنجير خواهيم کرد، اين احساس عميق‌تر، و درک‌اش برای‌ام روشن‌تر است.

حقيقت اين است که جبال البرز همواره به من قوّت قلب می‌بخشد. دل‌ام را، گام‌ام را استوار می‌سازد. البرز با من از ايران و استقامت و آزادی سخن می‌گويد. از سيمرغ می‌گويد که بال و پر گشوده، و ايران و ايرانيان را در آغوش گرم خود گرفته است.
...

متن کامل:
http://irannamag.files.wordpress.com/2011/10/siamak_mehr_mordad1390.pdf

Montag, Oktober 10, 2011

نامه محمدرضا پورشجری (سيامک مهر)

جهت اطلاع سازمان گزارشگران بدون مرز و گزارشگر ويژه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد

در تاريخ 21 شهريور 1389 برابر با 12 سپتامبر 2010 ماموران اداره اطلاعات کرج با يورش به آپارتمان شخصی من، مرا بازداشت نموده و لوازم بسياری را با خود به همراه بردند. ازجمله: کيس کامپيوتر شخصی و رسيور ماهواره، مدارک هويتی از قبيل شناسنامه و پاسپورت و اسناد بانکی. دست‌نوشته‌ها و فيش‌ها و يادداشت‌های شخصی و متفرقه. کتاب‌ها و اشيا ديگری مانند فلش مموری وسی‌دی‌ها که دقيقاً متوجه ريز آن‌ها نشدم. ماموران اظلاعات که چهارتن بودند، مرا به بند اطلاعات در زندان رجايی‌شهر معروف به بند 8 سپاه منتقل کرده و در سلول انفرادی حبس نمودند. در همان روز بازجويی‌ها آغاز شد و با تهديد شوکر تمامی رمز عبور ايميل-آدرس‌ها و پسورد وبلاگ‌های مرا گرفته و با تهيه پرينت از مقاله‌های مندرج در وبلاگ " گزارش به خاک ايران" و تهيه پرينت از متن ايميل‌ها و نامه‌های متعدد من و تماس‌های من با هم‌ميهنانم در خارج کشور، به مدت چندين روز متوالی به قصد پرونده‌سازی و وارد آوردن اتهاماتی از قبيل اقدام عليه امنيت ملی، تبليغ عليه نظام، توهين به مقدسات و توهين به مقامات رژيم اسلامی، بازجويی‌هايی همراه با فشارو تهديد را ادامه دادند. به دنبال فشارهای تحمل‌ناپذير و برای خودداری از اظهار توبه و پشيمانی، با بريدن رگ‌های دستم در سلول انفرادی اقدام به خودکشی نمودم که موفق نشدم و مرا به بيمارستان زندان منتقل و مداوا کردند. بازجويی‌ها همواره با چشم‌بند و با کتک و ضرب وشتم و فحاشی همراه بود و در يک مورد از من خواستند تا وصيت‌نامه خود را بنويسم و سپس مرا به روی چهارپايه برده و نمايش اعدام اجرا کردند که هدفشان تهديد و ترساندن من بود. پس از 24 روز مرا به زندان منتقل کردند، ولی به مدت 8 ماه ممنوع ملاقات، ممنوع تلفن و حق تماس با وکيل نداشتم. مرا در سلول انفرادی و يا دراتاقک‌هايی معروف به "فرعی" همراه با تعدادی از جانيان و اشرار برای ماه‌ها حبس کردند. دادگاه انقلاب کرج بدون تشکيل دادگاهی عادلانه و واجد لوازم و قواعد حقوقی، از بابت توهين به رهبر جمهوری اسلامی و نيز تبليغ عليه نظام اسلامی، مرا به 3 سال حبس تعزيری محکوم کرده است. و از بابت اتهام توهين به مقدسات پرونده‌ای را در دادگستری کرج گشوده‌اند که با توجه به ماده 513 قانون مجازات اسلامی با خطر صدور حکم اعدام مواجهم.
در هيچ مورد حقوق من رعايت نگرديده و وکيل نداشتم و هيچ دادگاهی واقعی و علنی نبوده و صلاحيت لازم را نداشته است. مرا بی‌خبر و بدون اطلاع قبلی و با دستبند و پابند به دادگاهی فرمايشی می‌بردند که فقط من و دادرس دادگاه حضور داشتيم و از کيفرخواست نيز بی‌اطلاع بودم.
طی اين مدت از بازجو و شکنجه‌گرو بازپرس گرفته تا حتا کارمند شعبه 2 دادگاه انقلاب دائماً مرا به مرگ و اعدام تهديد می‌کردند و من بر طبق ماده 19 اعلاميه حقوق بشر از آزادی بيان استفاده نموده و در وبلاگ شخصی‌ام انديشه‌ها و افکار و آراء خود را منتشر ساخته‌ام و اتهاماتی که به من وارد کرده‌اند بر طبق همين ماده و ماده 18 اين اعلاميه که به آزادی عقيده و وجدان صراحت دارد، بی‌اساس و فاقد وجاهت قانونی است.

سيامک مهر نويسنده وبلاگ گزارش به خاک ايران، نام شناسنامه‌ای: محمدرضا پورشجری
http://khakeiran.blogspot.com/

Sonntag, Oktober 09, 2011

بازهم جهودان! (گزارشی از يک پژوهش باستان‌شناسی)

پاره‌ی نخست
(پيش‌کش به بَرپژوهنده‌ی يگانه: استاد ناصر پورپيرارسال)

کشفيّات اخير باستان‌شناسی در منطقه‌ی مشهور به «چهچهه»، در شمال غربی طبس گيلکی، يکی از جنوبی‌ترين بخش‌های خراسان بزرگ کهن، که به استناد کاوش‌های عديده‌ی باستان‌شناسی، و پژوهش‌ها و تأمّلات پسينی آن، در ادوار بسيار دور، حدوداً حوالی 17000 (هفده‌هزار) سال پيش از ميلاد مسيح، دارای تمدّنی بسيار کهن و پيشرفته بوده است، به اثبات اين راستينه ياری قابل ملاحظه‌ای رسانده که قوم يهود، اين عبرانيان خشن و بی‌فرهنگ، از همان حدود و حوالی زمانی، در پی اجرای مقاصد شوم و توطئه‌وار خويش بوده‌اند.
بنا به اسناد به‌دست‌آمده از منطقه‌ی باستانی چهچهه، "يهوه" که بعدها به‌گونه‌ی خدای قوم خشن عبرانی درآمده، در اصل، يکی از سرکردگان بسيار خون‌خوار اين قوم مخوف بوده است. نام اين سرکرده‌ی مهيب و خون‌آشام، که به حيث قامت و قواره‌ی هولناک خويش، در ميان اقوام مجاور نيز شهرت عظيم داشته، در اصل «نَسَکيل» يا به اختلافی مختصر: «نَشَکيل» (Naŝakīl) بوده است. (واژه‌ی «ناشاخول» که ما فارسی‌زبانان قرن‌هاست به‌کار می‌بريم، بی‌آن‌که اصل و ريشه‌ی آن را بشناسيم، در اصل، صورتی‌ست متأخّر از همين نام باستانی عبرانی...)
بنا به اسناد مکشوفه از چهچهه، در سال‌های 16327 تا 16322پيش از ميلاد مسيح، "نشکيل" يک‌تن از زيردستان خويش به نام «پِرِسْتائيل» را (که در زبان عبری هزاره‌های بعد، «فرستاده‌ی خدا» معنا می‌دهد) به شمالی‌ترين بخش‌های حاشيه‌ی شرقی خزر می‌فرستند، تا از آن‌جا، وحشيان آدم‌خوار و نيروی جنگی اجير کند. "پِرِسْتائيل" در آن سرزمين‌ها، با تيره‌هايی از اقوام کاملاً وحشی روبه‌رو می‌گردد که از فرط خون‌خواری و شرارت، در شهری زيرزمينی به نام «وَرِ جمکرد» (1) زندگی پنهانی‌يی دارند...

×××
(در بخش‌های بعدی، ادامه‌ی اين پژوهش از نظر شما خواننده‌ی گرامی خواهد گذشت...)

?
پابرگ‌ها:
(1) برای «وَرِ جَمکرد»، بنگريد به کتاب «ونديداد» (اوستا)

$
PDF

Samstag, Oktober 08, 2011

Sonntag, Oktober 02, 2011

داستانِ آفرينشِ زن

زن موجودی است مرموز که از عناصرِ شگفت‌انگيزِ گوناگون پديد ‌آمده...
در آغاز، تاوشتری (1) -آفريننده‌یِ جهان- چون به خلقتِ زن رسيد، ديد آنچه مصالحِ سفت و سخت برایِ خلقتِ آدمی لازم است، در کارِ آفرينشِ مرد به‌کار رفته و ديگر چيزی نمانده. در کارِ خود واله گشت، و پس از انديشه‌یِ بسيار، چنين کرد:
گردیِ عارض از ماه و تراشِ تن از پيچک و چسبندگی از پاپيتال و لرزشِ اندام از گياه و نازکی از نی و شکوفايی از گل و سبکی از برگ و پيچ‌وتاب از خرطومِ پيل و چشم از غزال و نيشِ نگاه از زنبورِ عسل و شادی از نيزه‌یِ نورِ خورشيد و گريه از ابر و سبکسری از نسيم و بُزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوشِ طوطی و سختی از خاره و شيرينی از انگبين و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُرگويی از زاغ و زاری از فاخته و دورويی از لک‌لک و وفا از مرغابیِ نر گرفت و به‌هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته‌ای، مرد نزدِ خدا آمد و گفت: «خدايا! اين موجودی که به من داده‌ای، زندگی را بر من تباه کرده. پيشه‌اش پُرگويی است، هيچ‌گاه مرا به خود وانمی‌گذارد، آزارم می‌دهد، می‌خواهد هميشه نوازش‌اش کنم، می‌خواهد هميشه سرگرم‌اش بسازم، بيخود می‌گريد، تنها کارش بيکاری است. آمده‌ام او را پس بدهم، زيرا زندگی با او، برای‌ام امکان‌پذير نيست. او را از من بازستان.»
خدا گفت: «باشد.» و زن را پس‌گرفت.
پس از هفته‌ای ديگر، مرد دوباره نزدِ خدا شد، و گفت: «خداوندا! می‌بينم از زمانی که او را به تو پس داده‌ام، تنهایِ تنها شده‌ام. به‌ياد می‌آورم چگونه برای‌ام آواز می‌خواند و می‌رقصيد، از گوشه‌یِ چشم به من می‌نگريست، با من بازی می‌کرد و به تن‌ام می‌چسبيد، خنده‌اش گوش‌نواز بود، تن‌اش خرّم و ديدارش دلنواز بود. او را به من بازپس‌ده.»
خداوند گفت: «باشد.» و زن را به او پس‌داد.
پس از سه‌روز، ديگربار، مرد نزدِ خدا شد و گفت: «خدايا! نمی‌دانم چگونه‌ست، امّا من به اين نتيجه رسيده‌ام که زحمتِ او بيش از رحمتِ اوست. پس، کرم کن و او را از من بازپس‌گير.»
خدا گفت: «دور شو! هرچه گفتی بس است. برو با او بساز!»
مرد گفت: «امّا با او زندگی نتوانم کرد.»
خدا گفت: «بی او هم زندگی نتوانی کرد.» آن‌گاه به مرد پشت کرد و دنبالِ کارِ خود رفت.
مرد گفت: «چه بايدم کرد؟ نه با او توانم زيست، نه بی او.»

&
مهپاره، داستان‌هایِ عشقیِ هندو؛ ترجمه از متنِ سانسکريت: ف. و. بين، ترجمه از انگليسی: صادق چوبک. انتشاراتِ نيلوفر، چاپِ سوّم: تابستانِ 1377. (صص23-21)

?
پابرگ‌:
(1) Twa Shtri، همسانِ ولکان (Vulcan) خدایِ آتش و آهنگری در ادبيّاتِ هندی است که در اين‌جا به معنیِ خالق است. افلاتون –به زبانِ يونانی- اصطلاحِ ديگری برای آن دارد. ادبيّاتِ سانسکريت، گاه مفتاحِ کارهایِ افلاتون است، و فلسفه‌یِ او، مانند نورِ مهتاب بر اساطيرِ هندو می‌تابد.


$
پی‌دی‌اف
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2011/10/afarineshe_zan.pdf

جایِ گاليله

پيشکش به دوست نازنين، جناب فتوحی؛
برای اين نوشته:

من اگر جای گاليله بودم......
https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2445341813828&id=1260368251

من اگر جای گاليله بودم
نام من حاج‌گاليله می‌بود
تا نچرخد زمين گرد خورشيد
هر زمان‌ام دو صد حيله می‌بود
با بر و بچ، به ميدان پيزا
کارمان جمله با تيله می‌بود
کار کون‌های‌مان نيز، هرشب
توی دانسينگ، غربيله می‌بود
نه زمين می‌شد آواره زين‌سان
نه کليسا به من پيله می‌بود
کی بشر قافيه‌یْ خواب می‌باخت
گر مرا خواب قيلوله می‌بود؟!

a
هشتم مهرماه 1390
pdf

نيايش

ای ابر باران‌زا،
پدر آسمانی ما!
برای ما شادی بفرست
شادیِ جان

نان
ماست و خيار
و
عرق

و تو
ای زاينده!
مام!
مام زمين!
بر ما رحمت آور،
به ساقی مادينه
با دلی نرم و
پستان‌هايی سفت!!


$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2011/10/abe_baranza.pdf

استفتاء‌الاستمناء

با سلام به محضر آية‌الله‌العظمی گرامی
اگرچه چندان جوان نيستم، اما به‌هرحال با مشکل روبرويم. حدود يک‌سال و خورده‌ای هست که برای کار در خارج و به‌دور از عيال خود به‌سرمی‌برم. سوای ديگر مشکلات، آنچه برای من زحمت و همچنين خوف درست کرده موضوع نياز جنسی است که نمی‌دانم با آن چه بايد بکنم. امکان مالی برای زن‌گرفتن ندارم و تازه در اينجا زن مسلمان هم پيدا نمی‌شود. و من نمی‌دانم که آيا زن غير مسلمان را هم بايد صيغه کرد يا همان‌طور می‌توان با او آميزش نمود. و می‌دانم که اگر نياز به خواندن صيغه باشد فرار می‌کنند. خيلی به اسلام بدبين هستند.
از شما چه پنهان، تنها کاری که به نظرم آمده و با آن از شرّ شهوت در امان می‌مانم استمنا است، چون بدون آن همه‌ی هوش و حواس‌ام پرت می‌شود و می‌ترسم که کارم به‌کلّی مختل شود. (لازم است توضيح بدهم که با لحاف‌تشک اين کار را انجام می‌دهم و دست به قضيب خود نمی‌زنم...) بفرماييد تکليف من چيست و آيا در اين شرايط هم استمنا، آن‌هم به اين‌صورت که عرض کردم، گناه دارد يا خير؟
با احترام: بابک ...

جواب:
بسمه تعالی
1- صيغه منظور ازدواج موقت است با يهودی و مسيحی و زرتشتی هم ممکنست تفهيم او کنيد که قرار يک نوع زندگی است يعنی خواندن همين قرار، عربی يا به هر لغتی فرق ندارد مثل قرار فروش و اجاره و ... می‌باشد. ساعتی با او در برابر هديه‌ای. 2- استمنا به هر صورت حرام است.
والسلام
امضا: ع. گرامی

×××
پايگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حضرت آية‌الله‌العظمیٰ گرامی
http://www.ayat-gerami.ir/
×××
(جناب بابک، تصويری از متن استفتاء خود و پاسخ حضرت گرامی را، همراه با فروارد ايميل، فرستاده، که ملاحظه می‌فرماييد...)

Sonntag, September 25, 2011

اين متن هيچ ربطی به احمد شاملو ندارد...

پيش‌ازين، يک‌بار اين نوشته را در ايميل‌های‌ام ديده و خوانده بودم؛ امّا آن‌جا، به شاملو نسبت داده نشده بود. و امشب، جايی در فيس‌بوک (در يکی از گروه‌ها، که تا اين‌لحظه 989 هم‌گروه دارد) ديدم که به شاملو نسبت داده شده...
ابتدا خواستم اين چارسطر را آن‌جا بياورم؛ امّا نتوانستم بر نگرانی‌ام از آزردگی يک دوست چيره شوم؛ اين شد که گفتم روی ديوار خودم بياورم... (عيناً با همان خطاب)
نخست نوشته را بخوانيد؛ و بعد، اگر دوست داشتيد، چارکلمه‌ی فقير را هم مطالعه خواهيد فرمود!
(بديهی‌ست دوست‌تر می‌داشتم که متن نوشته را بنا به شيوه‌ی خاصّ خود، به‌حيث تايپ-حروف‌نگاری، مختصر ويرايشی بکنم؛ امّا نکردم، به‌دلايلی...!)

در حسرت ايرانی بودن (احمد شاملو)
من ايرانی نيستم چون نامم عربی ست. من ايرانی نيستم چون وقتی بدنيا امدم در كًوشم اذان عربی خواندند. من ايرانی نيستم چون وقتی بمدرسه رفتم مادر و پدرم بالا سرم قران كًرفتند و در مدرسه بما ايين محمد را اموزش دادند نه كًفتارنيك و پندار نيك. من ايرانی نيستم چون وقتی ازدواج كردم به زبان عربها و به ايين عربها ازدواج كردم. من ايرانی نيستم چون هزاران كيلومتر راه را طی ميكنم تا به پابوس امام هشتم شيعيان و از نوادكًان پيامبر اعراب بروم اما كمی انطرفتر به ارامكًاه فردوسی نمی روم. من ايرانی نيستم چون اعياد فطر، قربان، مبعث و غدير را تبريك ميكًويم و شاد باش می شنوم اما نميدانم كه جشن سد چكًونه روزيست. من ايرانی نيستم چون دهه ی محرم سياه به تن ميكنم برای عزاداری كسانی كه وطنم را اشغال كردند، مردانش را كشتند و زنانش را به غنيمت بردند اما روز مركً بابك خرمدين را نمی دانم. من ايرانی نيستم چون حرف كه ميزنم بيشتر به عربی ميماند تا به فارسي. من ايرانی نيستم چون عربها پ ندارند و ميكًويم فارسی نه پارسي. من ايرانی نيستم چون در كشوری بدنيا امدم كه روی پرچمش عربی نوشته اند نه فارسي. من ارزوی ايرانی بودن هم ندارم چون اينقدر دست نيافتنی ست كه ارزويش را نميتوان كرد. من حسرت ايرانی بودن دارم!

?
و نظر من:
دوست عزيز،
اين حرف‌ها هيچ ربطی به شاملو ندارد؛ مگر اين‌که به‌غير از شاملوی مشهور، شاعر بزرگ معاصر، احمد شاملوی ديگری هم داشته بوده باشيم!
بديهی‌ست که من اوّلاً همه‌ی نوشته‌های شاملو را نديده و نخوانده‌ام، ثانياً به فرض خواندن، محال است که بتوانم همه را به‌ياد داشته باشم؛ امّا با شناختی که از شاملو و انديشه‌های او، و به‌ويژه «طرز سخن» و «چندوچون نگرش» او دارم، با اطمينان عرض می‌کنم که اين سخنان از شاملو نيست...
می‌دانم که به‌احتمال قوی، شما مطلب را مستقيماً از يکی از کتاب‌های شاملو (و يا به‌هرحال منبعی معتبر) تايپ نفرموده‌ايد، بلکه بنا به شيوه و رويّه‌ی معمول در اينترنت (که متأسّفانه همه‌ی ما به آن آلوده و دچار شده‌ايم)، آن را از سايت يا وبلاگی برگرفته‌ايد... بنابراين مطمئن‌ام که از حرف من دلگير نمی‌شويد!
اگر حمل بر خودبينی نشود، بايد بگويم چنانچه کسی اين متن را به من (که در برابر و به‌قياس شاملو، رقمی محسوب نمی‌شوم؛ و نسبت به موضوع و مضمون نيز، -البتّه فقط- تا حدودی، همداستانی دارم) نسبت می‌داد، به‌اندازه‌ی يکی‌دو فقره کوه آتشفشان فعّال، عصبانی می‌شدم!!

‏يکشنبه‏، سوّم مهرماه، 25 سپتامبر‏، 2011

روضه‌ی حضرت آية‌الهخامنش‌العظمیٰ کورش کبير (که اصلاًم کون‌شون «لق» نبوده!)، بالای پلّه‌های مقبره‌شون!

روزی بزرگان ايرانی و مريدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ايران‌زمين دعای خير کند؛ و ايشان بعد از ايستادن در کنار آتش مقدّس، اين‌گونه دعا کردند:
خداوندا، اهورا مزدا!
ای بزرگ آفريننده‌ی اين سرزمين بزرگ!
سرزمينم و مردمم را از دروغ و دروغ‌گويی به‌دور بدار!
بعد از اتمام دعا عده‌ای در فکر فرو رفتند، و از شاه ايران پرسيدند که چرا اين‌گونه دعا نموديد؟ فرمودند: چه بايد می‌گفتم...؟
يکی جواب داد: برای خشکسالی دعا می‌نموديد؟
کوروش بزرگ فرمودند: برای جلوگيری از خشکسالی... انبارهای آذوقه و غلّات می‌سازيم.
ديگری اين‌گونه سؤال نمود: برای جلوگيری از هجوم بيگانگان دعا می‌کرديد؟
ايشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی می‌سازيم و از مرزها دفاع می‌کنيم.
گفتند: برای جلوگيری از سيل‌های خروشان دعا می‌کرديد؟
پاسخ دادند: نيرو بسيج می‌کنيم، و سدهايی برای جلوگيری از هجوم سيل می‌سازيم.
و همين‌گونه سؤال کردند و به همين‌ترتيب جواب شنيدند...
تا اين‌که يکی پرسيد: شاها! منظور شما از اين‌گونه دعا چه بود؟!
و کوروش تبسمی نمودند و اين‌گونه جواب دادند:
من برای هر سؤال شما جوابی قانع‌کننده آوردم؛ ولی اگر روزی يکی از شما نزد من آيد و دروغی گويد که به ضرر سرزمينم باشد، من چگونه از آن باخبر گردم و اقدام نمايم؟ پس بياييم از کسانی شويم که به راست‌گويی روی آورند؛ و دروغ را از سرزمينمان دور سازيم... که هر عمل زشتی صورت گيرد باعث اولين آن دروغ است.

&
منبع نقل (قبل از مختصر ويرايش ما):
http://cyruskingofkings.com/post/17
روضه را، نخست اين‌جا ديدم:
جبهه ايران ازاد.ارتش اريايی ايرانويچ.حکومت سکولار
https://www.facebook.com/groups/etehade.mihani/?view=permalink&id=200417566693011
(به املاء «عنوان» گروه، دست نزدم تا بتوانيد داوری کنيد!!!!!)

اگر به خانه‌ی من آمدی...

(شعری از غادة‌السّمان؛ سوريّه)

اگر به خانه‌ی من آمدی
برايم مداد بياور مداد سياه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زيبايی در قفس نيفتم
يک علامت هم روی قلبم تا به هوس هم نيفتم!
يک مداد پاک‌کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخی‌شان، سياهم کند!
يک بيلچه، تا تمام غرايزم را از ريشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اين‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گويا!
يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايی بخورد
و بی‌واسطه‌ی کلاه کمی بيانديشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اينگونه فريادم بی‌صداتر است!
قيچی يادت نرود،
می‌خواهم هر روز انديشه‌‌هايم را سانسور کنم!
پودر رختشويی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هايم را باد با خود ببرد به آنجايی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ بايد واقع‌بين بود!
صداخفه‌‌کن هم اگر گير آوردی بگير!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب حيوان می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
يک کپی از هويّتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دينی به قصد ارشاد،
فحش و تحقير تقديمم می‌کنند،
به ياد بياورم که کيستم!
ترا به خدا ... اگر جايی ديدي حقي مي‌فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح می‌دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم!
سر آخر اگر پولی برايت ماند
برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بياويزم به گردنم ... و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يک انسانم
من هنوز يک انسانم
من هر روز يک انسانم ...


&
از ايميل يک دوست...
و در جست‌وجويی که برای يافتن متن اصلی کردم (و متأسفانه آن را نيافتم)، متن فارسی را در چند سايت و وبلاگ ديدم؛ ازجمله اين‌جا:
http://www.ashpazonline.com/weblog/tabassom407/161895

اگرچه سواد عربی‌اش کلاً نم ورداشته، چنانچه متن اصلی را جايی يافتيد، حتماً فقير را هم خبر کنيد...
×××
صفحه:
https://www.facebook.com/GHADA.AlSAMAN

... برو نرخ بگير!!

با پوزش فراوان،
از دوستان، عزيزان!
قرار کرده بوديم که ديگر اين‌جا در اين فيس‌المبارک‌مان، هزل نياوريم؛ امّا...
اين عکس، با شرح « اينو می‌گن سرويس طلای عروس!» ايميلاً به دفترک ما واصل گشت؛ و نتوانستيم جلو کُخِ شاعری‌مان را بگيريم... (و از محضر شاه‌داماد و عروس‌خانم هم، عذرخواهی می‌نماييم هميدون!)

بهر يک‌نرمه کُس اين‌قدر طلا؟!
مرد بيچاره، برو نرخ بگير!
بَد کلاهی به سرت رفته، ببه‌م
زده گويا پدرِ کُس، به تو کير!!!!!!


×××
دوسه توضيح:
1. کُخ، در فارسی طبس (و خراسان به‌طورکلّی)، همان «کِرم» فارسی رسمی و ادبی‌ست...
2. نرمه، در فارسی طبس، به‌معنیِ «ريزه، خُرده، اندک، پاره‌ای کوچک از چيزی، ...» به‌کارمی‌رود.
3. مصرع آخر، به اين‌صورت هم تواند بود:

زده گويا ننه‌یِ کُس، به تو کير!

‏ سه شنبه‏، سپتامبر‏ 13‏، 2011

قربانی دختر در تايلند!

(نازنين دوستی، ايميلی برای‌ام [فُروارداً] فرستان‌کرده کرده بود، متضمّن خبرواره‌ای بی‌منبع، درباره‌ی اين‌که: بعله، تايلندی‌ها دختر زيبای چارده‌ساله قربانی می‌کنند و، ازين کس‌شيريّات! با مثلاً عکس‌هايی از مراسم –درحالی‌که هيچ عکسی در ايميل نبود!
محض «روشنگری» اين چند کلمه را ريپلای کردم.
و ايدون ديدم که اين‌جا هم بياورم بد نباشد...
و،
آوردم...)
::::
البتّه، اين‌جا در ايميلی که شما فرستان‌کرده کرده‌ايد، عکسی ديده نمی‌شود...
از آن‌جاکه موضوع خيلی به نظرم «مش‌کوک» آمد، کلمات لازمه را (به قول شما:) گوگله کردم؛ و دست‌کم ده وبلاگ را ديدم...
موضوع سرتاپا ساختگی و دروغ است. حداکثر سه يا چهار عکس يافتم، و همه کاملاً ساختگی!
نکته: از آن‌جاکه عکس‌ها، همه و همه، سانسور شده (يعنی روی بدن لخت به‌اصطلاح دختر قربانی را، خط‌خطی کرده‌اند) می‌توان مطمئن شد که ساخت، پاخت، و پخش و نشر اين «کذب محض»، از سوی مسلمين کون‌باشور (با «کون‌ناشور» که لقب ما کفّار مهربان است، اشتباه نشود!) صورت گرفته...
ظاهراً می‌خواهند بگويند که: می‌بينيد از ما متحجّرتر و وحشی‌تر و کون‌باشورتر هم پيدا می‌شود؟!
×××
بازهم، محض اطمينان هرچه‌بيش‌ترتر، خواهش می‌کنم زحمتی بکشيد و موضوع را به زبان شيرين انگليسی، گوگله‌ای بفرماييد؛ و فقير را هم از نتيجه مطّلع نماييد.

با تقديم احترام
امضاء: کافر کون‌ناشور (کاشف نيرنگ‌های مسلمين کون‌باشور)


ترانه:

ما،
کفّار مهربان‌ايم
دانا و خوش‌زبان‌ايم
گير می‌دهيم شب و روز
به دين گوز پفيوز
ويسکی‌نخورده مستيم
کون‌ناشورم که هستيم
خدا و دين نداريم
کون مسلمين می‌ذاريم!!

دوشنبه، 21 شهريور، 12 سپتامبرالمعظّم 2011

×××
اشتباه نکنيد...
اين دلبرکان ناز را، به مدد گوگله‌ی «دختر تايلندی» يافته‌ام، و هيچ ربطی به آن خبر دروغين ندارند...
نترسيد! تا من کافر کون‌ناشور زنده‌ام، ميخ‌طبيله می‌کنم فی‌مقعد‌الله اون پفيوزی که بخواد به چُنين ماهرو نازنين دلبرکانی، چپ نگاه کند...





Sarah Small's Tableau Vivant

از زبون‌مبون و موسيقی‌پوسيقی‌ش که من سردرنميارم...
وليکند، خوش‌مان آمد!
قطام‌ش‌م خيلی خيلی بالاست!
آره!!!

May 2011 - 120 Model Tableau Vivant - Skylight One Hanson from Sarah Small's Tableau Vivant on Vimeo.

رقصِ خانگیِ ترسِ محتسب خورده!

آخ که من اون «اسلام‌کوب» تو دختر نازو بخورم! بچرخونِ‌ش! بلرزونِ‌ش! جااان‌ن!!!!

حضراتِ متخصّص روضه‌خوانی در دوگاه و سه‌گاه و هرچنگاه!

به چه زبانی بايد از اين حضرات بزرگواران متخصّص روضه‌خوانی در دوگاه و سه‌گاه و هرچنگاه، عاجزانه درخواست نمود که:
ببه‌م، همين‌اندازه که کلّی زحمات کشيدين و شعر کهن رو دم‌به‌دم به گند روضه و نوحه زدين، کفايت می‌کنه؛ برا هفت نسل ديگه‌مون بسنده‌ست! لطف کنين دور اين يکی‌رو (آره، اين يه‌کيرو!) خط بکشين!
اين يه چيز ديگه‌ست؛ کلّاً به درد شما نمی‌خوره، ببه‌م!
...
واقعاً هنر می‌خواد آدم بتونه شعر نازک و دلربا و سمفونی‌واری مثل «لحظه‌ی ديدار» رو، به اين‌جور عرّوگوزای -تازه: بزمیِ- ماقبل تاريخی بدل بنمايه!!!

چه يه‌ضرب‌م ميندازه تُو هندق بلا!!

ای‌ول به حاج‌خانوم!
چه يه‌ضرب‌م ميندازه تُو هندق بلا!!
نوش!!!
×××
حواس‌تون باشه، اين اوّلاش نيست؛ اون تهِ تهه...
گرچه، سرتاپای اين قطعه، شاهکاره هنر بزمی ايران دلبره و، تماشا داره!

Dienstag, September 13, 2011

تشتِ سرهنگ...!

تقديم به بزرگ کوشنده‌ی بيدارِ راستين، منوچهر نازنين

گر ز هشدار، هوشياری بود
کار اين ملک، کی به خواری بود؟
چشم امّيد داشتن ز سپاه
هست اعلای حدّ بخت سياه!
اين‌که هردم به سخره‌مان گيرند
نَبُوَد زين که اِند تزويرند
گول‌خواری ما گشاد شده
اُبنه‌مان، بيش‌و‌کم، زياد شده
دوست داريم هرکه مي‌آيد
به ذکر، قطرمان بپيمايد
...
بر سر قوم گول‌خواره به‌مفت
گرچه فرياد کرد بايد و، گفت
ليک، نايد چو هيچ‌مان از دست
بايد اينک به انتظار نشست
تا کی افتد به‌کام يا ناکام
تشت سرهنگ‌آرين، از بام!!


$
متن نوشته‌ی دوست عزيز: منوچهر

از سردار تا سرهنگ، هشداری ديگر به ايرانيان
منوچهر
پس از اينکه مطلبی را در افشای باند نفوذی در اپوزيسيون منتشر کرديم، ديری نپاييد که شاهد از غيب رسيد و سردار مدحی، از ماموران جمهوری اسلامی، رئيس جمع ياران و از پايه‌گذاران کانون همبستگی آقای آرين که تا به حال چندين بار نام آن را تعويض کرده است، به ايران بازگشت و همگان از مصاحبه و... او اطلاع دارند.
پس از آن، جناب سرهنگ آرين، مدتی از فضای مجازی غايب شد تا بلکه آبها از آسياب بيفتد، و حال پس از اين غيبت صغري، در لباسی ديگر ظاهر شده است، تا اهداف باند مربوطه را دنبال کند. و آن شناسايی کاربران فعال است.
صفحه‌ای را در فضای مجازی گشوده‌اند که با نام شاکين از رژيم اسلامی فعاليت مي‌کند. اما اين‌بار به بهانه‌ی شکايت به سازمان ملل، از کاربران، مشخصات حقيقی، تا حد آدرس و... را می‌خواهند.
اما کمتر کسی از خود مي‌پرسد که آقای سرهنگ آرين، که تا کنون چندين بار، در زمانهای مختلف ادعا کرده است که اموالش مصادره شده، مگر چقدر دارايی در ايران دارد که رژيم مجبور است چندين بار دست به مصادره بزند؟ و اگر مصادره شده چگونه مدعی است که پول وکيل و... را، آن‌هم برای شکايت به دادگاه لاهه تقبل کرده است؟ و اينکه مگر دادگاه لاهه کاروانسرا است که امثال ايشان هر مورد ادعايی را به آنجا نسبت دهند.
و اينکه روی چه حسابی بايد به ايشان و همپالگي‌هايشان اعتماد کرد و تمام مشخصات را به ايشان داد؟
مگر رئيس ايشان، سردار مدحی چه گلی به سر کاربران زد که ايشان بزند؟
پيشتر هشدار داديم که اين باند که با نام فعلی کانون همبستگی برای آزادی و... فعاليت مي‌کند، يک باند خانوادگی است که شامل پدر، همسر، دختر، پسر و داماد و... می‌شود. اين‌ها در همکاری با سردار مدحی، اگر نگوييم قاچاق!!، به معامله‌ی سنگ‌های قيمتی و... مشغول بودند و يا هستند. اما آنچه که به کاربران مربوط می‌شود، ارتباط اينها با دستگاه اسلامی، مأموران امنيتی و... در راستی شناسائی مبارزان است. به‌ويژه آنانی که به ايران رفت و آمد دارند. به هر روی اينها را گفتيم، و باز هم می‌گوئيم، تا طبق معمول نگويند نمي‌دانستيم. و باز هم خطاب به آقای آرين می‌گوئيم، که در اين فضای آزاد و مجازی و حقيقی آزاد هستند که مانند هر انسان ديگری فعاليت نمايند، اما بالاغيرتاً کار به کار مشخصات و شناسائی مردم، نداشته باشند، در غير اين‌صورت، با همکاری ديگر کاربرانی که در جريان دقيق اعمال ايشان هستند، اقدام به ذکر نام دست‌اندرکاران اين باند خواهيم کرد. و............ فعلاً همين!!!

&
https://www.facebook.com/notes/manocher-mma/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-/10150300466973702

CatInLash

وای! گربه‌شو ببين!!
...
مرد حسابی!
می‌گم گربه رو ببين؛
تو چشات کجا داره چرخ می‌زنه!؟
چقدر کج‌فکر شدين، جماعت!

منحرف که چه عرض کنم،
خود انحرافين شما ملّت!
...
به شيطون قسم!!

دواخوری مشتیِ توپ!

ای‌جان! به اين می‌گن يه دواخوری مشتیِ توپ!!
جای اين تشنه‌لب صحرای نوشهير خالی!
عرق بخوره آدم، اون‌م با يه‌همچين رفقای پرظرفيّتِ دِبش!!
جهان زيباست دوستان! بپا آدميزاد پيداش نشه که ديّوث لوله‌کشی می‌کنه، می بره شيکاگو!!

Freitag, September 09, 2011

و لهُ اًيضاً، در سعادتِ عظمایِ «خان»شدنِ خود گويد:

بعد از آن‌که برای بار دوّم يا شايد هم سوّم، به تاريخ سه‌شنبه 15 شهريورالمبارک، از سوی دوست نازنين‌ام جناب حميدآقای حقّی گل، با لفظ کلف‌چُغُندِ «خان» مورد خطاب قرار گرفتم، پارگکی به شک افتادم که نکند واقعاً ترفيع مقام گرفته‌ام و خودم را خبر نکرده‌اند!
و به خودم (صدالبتّه به لفظ مبارک طُبَسی) گفتم:
خا، يَقّی خان شده‌م دِگَه! حميدآغا خُ اهل دُرُغ‌دَرَم نيستن...!!

و سپس، اين چند بيت، بازهم به لفظ مبارک و سه‌ليسِ طبسی، به فيض صدور رسيد...
درست لحظاتی که با اين ابيات کلنجار می‌رفتم، در بدترين حالت تب و درد استخوان سرماخوردگی، گاه می‌لرزيدم و گاه عرق...! و چيزی که می‌خواستم درنيامد! –و فرض است که عذرخواهی کنم از همه‌ی دلبندان هم‌زادگاهی که اين نظمک ناقابل را می‌خوانند؛ و درخواست بخشايش داشته باشم.

و لهُ اًيضاً،
در سعادتِ عظمایِ «خان»شدنِ خود گويد:

مَبِنُم دُوشنَه مَخُم بِرُم دِ غال
پُندَری يَکِ بَلِچُّم مَگِرَه
کَند ُ واکَن مَزِنُم، ول مَکُنَه
ولی، واز مَمگِرَه وُ، نِمَگذَرَه
رُوم وَری‌بَر مَکُنُم... يَکِ خُ نی
که گُيُم: نگاه کُ بی، چيزُم مَرَه!؟
مَدَنُم، نَپَهرِزی‌م خُ نَفتِدَه...
ولی، يَکِ «کِت‌کِت»ِ خندَه دَرَه
مَگَه: هَی! جنابِ خان! ترفيعِ‌تُو
شِرِنی فَقَد رُووَرکِردَه دَرَه!
...
پس گُيه؛ خان شدَه‌م ،ُ کُلُف شدَه‌م
که تِنَه‌م اَدْ دَروَزَه رَد نِمَرَه!!!


امضا: مَهدی‌خان!!
شهريور 1390

$
PDF 1
PDF 2

Donnerstag, September 08, 2011

درياچه‌یِ اروميّه نخشکيده؛ خشکانده شده، و بايد می‌شد!

درياچه‌یِ اروميّه نخشکيده؛ خشکانده شده، و بايد می‌شد!

در اين‌باره، با چند نکته و موضوعِ به‌شدّت درخورِ طرح و چالش روبه‌روييم که سعی می‌کنم در حدّی که از من برمی‌آيد، بدان بپردازم:

1. همان‌گونه که در عنوانِ اين يادداشت آورده‌ام، درياچه‌یِ اروميّه «خشک» نشده، بلکه «خشکانده» شده! من اين موضوع را هميشه در رأسِ ذهن‌ام نگاه می‌دارم که: وقتی از «اسلام» سخن می‌رود، به‌کاربردنِ وجهِ «لازم»ِ افعالی ازين‌دست، اگرنه دروغ، دستِ‌کم خطايی بزرگ بيش نيست؛ خطايی که از اسلام‌ناشناسیِ گوينده برمی‌آيد...

2. پروژه‌یِ خشکاندنِ درياچه‌یِ اروميّه، از بهمنِ 57 آغاز شده (نمی‌گويم از 622 ميلادی آغاز شده، ادامه يافته، دچارِ وقفه شده، و در بهمنِ 57، تجديد مطلع نموده، چون می‌دانم مرا به «وهم» نسبت خواهيد کرد؛ و اين، اگرچه برایِ من زيان ندارد، مزاجِ شما را چون سمِّ قاتل است؛ و باعث می‌شود که –با تمسّک به «هپروتی»خواندنِ اين فقير- بهانه‌ای ديگر، برایِ هرچه‌بيش‌تر خزيدن در لاکِ توهّماتِ «اسلام‌عزيزپندارانه»یِ خود بيابيد!)...
چرا امروز به‌فکر افتاده‌ايم -امروز که پروژه به‌اتمام رسيده و بهره‌برداریِ اهريمن آغاز گشته-؟! شايد داريم برای‌اش جشن می‌گيريم. و چه‌قدر دوست داريم که تنی، چندده تنی، و يا حتّی چندصد تنی از جوانان‌مان را هم، در اين جشنِ شوم، به قربان‌گاه ببريم!

از لايه‌یِ عميقِ موضوع که بگذريم (که يعنی مثلاً بکوشيم که گوينده‌یِ حاضر را به «ديدگاهِ کين‌توزِ اسطوره‌نگر» نسبت دهيم)، از شمايان می‌پرسم: پروژه‌یِ ساختِ اين سدهایِ نکبت از کی آغاز شده؟ ازآن‌روز تا به امروز، مرده بودند اين کارشناسانِ دل‌آتش‌گرفته!؟
خير، زنده بودند و در مشاغلِ شريفِ کارشناسانه‌شان مشغول! فقط فکر نمی‌کردند که «اين‌طور» از کار دربيايد! تصوّر می‌فرمودند که اهريمن دارد برایِ مردمانِ منطقه، «خيرات» صرف می‌نمايد! زهی خوش‌باوری!

و اين «خوش‌باوری و، بعد آه‌وفغان سردادن» منحصر به اين يک‌مورد نيست. کارمان بوده و هست و خواهد بود. -چرا؟ چون اهريمن را نمی‌شناسيم. چون خود را عقلِ کل می‌پنداريم، و هيچ نيازی به مطالعه‌یِ شناسنامه‌یِ اين خسترِ بويناک، اين حضرتِ اقدسِ اعلی، در خود احساس نمی‌کنيم. که اگر احساس می‌کرديم، و اندککی سر به گذشته فرو می‌برديم، به قطع و يقين درمی‌يافتيم که: اهريمن برایِ نابودی آمده است! [1]
برایِ «نابودی» آمده، و برایِ «ويرانه‌ساختن»؛ امّا، آن بی‌هوشیِ منگی که از سمومِ دهان‌اش در ما دميده شده، ما را وامی‌دارد که اَرمانِ «ساختن» را در مرکزِ خيالِ پوده‌یِ خود بنشانيم، و بر انبوهِ «ويرانه»هایِ دم‌به‌دم‌افزون‌شونده‌یِ دست‌کارِ حضرت‌اش، چشم فروپوشيم...

3. امروز، اين فقط درياچه‌یِ اروميّه نيست که راهِ نابودی سپردانده شده، بلکه (بگذريم از سرتاسرِ متصرّفات، و کليّتِ مستهلکاتِ هزاروچارصدساله‌یِ اسلامی) يک کشور با همه‌یِ هست و نيست‌اش، "نيست" شده. شما می‌فرماييد: هست؟ -باشد؛ اين‌طور تصوّر کنيد...

4. اگر کسانی چنين متوهّم شده‌اند که می‌توان از نمدِ لاشه‌یِ درياچه‌یِ اروميّه، کلاهی برایِ «ان‌قلّابِ براندازیِ نظامِ اقدسِ اعلی» بافت و يافت، بايد بگويم:
ای مانده در خيال! بمان؛ بازهم بمان!

اين‌قبيل اشخاص تصوّر می‌کنند برایِ مثلاً مردمانِ تهران، اصفهان، شيراز، مشهد، خرّم‌آباد، زاهدان، رشت، يزد، و...، اصولاً اهميّتی دارد که درياچه‌یِ اروميّه خشکانده شده، يا به‌زعمِ برخی از مايان: خشکيده!
چُنين تصوّری نفرماييد، که عينِ «تصوّر» خواهد بود!!!

5. نخواستم بگويم (يعنی واقعِ امر، می‌ترسم بگويم) که پارگکی، به‌گُمان‌ام می‌رسد استارتِ اين شور و غوغایِ بی‌معنی نيز، به احتمالِ قريب به يقين، می‌تواند از جانبِ شخصِ شخيصِ مقامِ عظمایِ اهريمن (صلی‌الله عليه وآله و سلّم) بوده باشد...

6. تو خود حديثِ مفصّل بخوان ازين مجمل!

17 شهريور 1390

:

?
پابرگ‌ها:

[1] اشاره به روايات مربوط به تولّد حضرت رسول اکرم‌تان:
(چون به کتب معتبر تاريخ اسلام، مانند يعقوبی و طبری و... دسترس ندارم، به‌ناچار عجالةً همين‌ها را داشته باشيد)

پس‌نگاره (10 خرداد 1396؛ 31 می 2017):
جالب است! هيچ‌يک از اين دو سايتِ محترم، ديگر «موجود» نمی‌بُوَد!
وجدان‌مان چيز شد که نکند ارجاعِ اين اکفرالاکفراء به نوشته‌هایِ سايتَينِ مبارک، بانیِ اصلیِ حذفِ آن‌دو بوده باشد! اين بارِ اوّل‌مان نيست که سايت می‌بنديم!!
ظاهراً، ابزارهایِ اين خرفستران، اين را که اشخاص از کجا و با چه لينکی به سايت آمده‌اند نشان داده، و ديده‌اند: ای وای! دده‌شان وای!! مطالبِ قدسی‌شان موردِ استفاده‌یِ ضدِّ قدسی واقع شده؛ و در اسرعِ اوقات، سايتِ محترمه را به مستراب تُمبانده‌اند، که اعنی خلاص!
::::
خواستيد، خودتان جست‌وجو کنيد: «وقايعِ شبِ ولادتِ رسول‌الله»، «فروريختنِ کنگره‌یِ طاقِ کسری»،...

Mittwoch, September 07, 2011

و شام بود و صبح بود، روزی اوّل...

چون صبح ازل دميد يک‌دم
چشم خردش گشود يک‌کم
بود احمد جنّتی ستاده
با چشمی چون وزغ گشاده
می‌گفت: چه دير کردی ای صبح!
ما را که تو پير کردی ای صبح!!
بيگ‌بنگ به اين‌طرف، من زار
تنها بودم؛ بدون غمخوار
پا تا سر اين شب پر از دود
بودم من و، غير من نه موجود!
وينک که تو رخ نمودی ای صبح
تنهايی من، زدودی ای صبح!!
...
در شادی‌ات ای بزرگوارم
تا شام ابد حضور دارم!

$
عکس را اين‌جا (رک: بعد از توضيح) ديدم، و به‌عنوان يک استاد ديرين‌شناسی، خيلی به من برخورد. البتّه، امکان و احتمال حضور اين بزرگ‌ديرين‌ترين ديرين هستی، در آن بزم، می‌تواند موردی بسيار عادّی و کاملاً بديهی تلقّی گردد؛ لکن، تحديد پيشينه‌ی ايشان به آن وقعه‌ی تاريخی، ستم بزرگی‌ست. تاريخ در برابر ديرينگی ايشان، نه نوزاد، که نطفه‌ای به‌زهدان‌نرسيده نيز به‌شمارنمی‌آيد...
و اگرچه، از پريشب، در کشتی‌گرفتن با هيولای زکام، همه‌ی توان‌ام را از دست داده‌ام، نشستم و اين چند بيت را کارسازی کردم؛ باشد که در دورساختن اين اسائه‌ی ادب از درگاه آن بزرگ‌ديرين‌ترين هستومند هستی، و رهنمونی سالکان «صراط‌المستقيف» آن يگانه‌باشنده‌ی ازل و ابد، مفيد فايده‌ای گردد...

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=254207677945537&set=o.209154535770453&type=1&theater

بامداد پنج‌شنبه؛ 17 شهريور، 8 سپتامبر 2011

دختران خطّه‌ی رشت!

سام‌ميرزا صفوی، در «تحفه‌ی سامی» آورده است که در شهر رشت، دختران «بند تنبان» می‌بافند و برای فروش، به بازار می آورند؛ و شاعری (مخفی نام) در اين باب گفته است:

مخفيا! دختران خطّه‌ی رشت
چون غزالانِ مست می‌گردند
در پی مشتری، به هر بازار
بندِ تنبان به‌دست، می‌گردند!!


?
در مصرع سوّم، ممکن است «از پی مشتری...» يا «وز پی مشتری...» هم بوده باشد.
از حافظه نقل کردم. سپاس‌گزار خواهم بود اگر عزيزانی که تذکره‌ی «تحفه‌ی سامی» به دست‌رس دارند، نگاهی بيفگنند...

Sonntag, September 04, 2011

اخطار مستند

بارالها!
اون‌همه آيه‌ی بيهوده اومدی
خواستی سر ما رو شيره بمالی
که برا رسيدن به اون حوری‌لگوريات
نماز بخونيم
روزه بگيريم
به زندگی‌مون گند بزنيم
امر به منکر بکنيم
خشتک اين و اونو جر بديم
پفيوز باشيم
رذل بشيم
بشيم يکی مث خودت
بريم واسه‌ت آدم بکشيم
...

حالا من فقط يه‌دونه آيه اومده‌م
اون‌م با سند!
...
انصافاً
بيا برو درِ اون لگوری‌خونه‌تو گِل بگير، کُس‌کش...
ما اين‌جا خودمون
نه بلگ چغندريم
نه بيل به کمرمون خورده!
...
برو درشو ببند
وگرنه
ميام اون عرش‌تو
مث فرش
لوله می‌کنم
می‌کنم
تُو کونت...!


@@@
http://biertijd.com/mediaplayer/?itemid=17708

$
PDF

امان! های امان!!

ای‌کاش که جای برپريدن بودی
وز دست زنان، ره رهيدن بودی!
يا از پس صدسال، ازين بند و بلا
امکان دمی مجرّديدن بودی!!

قطره، گوهر، می

تاک را سيراب کن، ای ابر نيسان، زينهار
قطره تا می می‌تواند شد، چرا گوهر شود!

از دانش مشهدی؛ شاعر دوره‌ی صفوی-گورکانی.
بنا به نوشته‌ی تذکره‌ها، شاعر برای اين بيت (که به‌راستی شاهکار بی‌مانندی‌ست؛ و خود به کتابی -بل به صد کتاب- می‌ارزد) لک‌روپيه از شاه‌زاده-عارف گورکانی، حضرت داراشکوه، دريافت نموده است...

::::::
برای توضيحات بيش‌تر درباره‌ی اين بيت، و ضبط نادرست آن در اکثر منابع، بنگريد به يادداشت فقير:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2007/11/blog-post_09.html

ما هم اهل ذی‌آفت‌الله بوديم...

به مناسبتِ به‌پايان‌رسيدنِ يک‌ماه ضيافتِ مفت، ديشب (در «گل‌باغچه»)، حينِ صرفِ لقمه‌هایِ پايانیِ آخرين افطار، اين بيتِ مبارک از ما به‌در افتاد...
چه می شود کرد!
کافر به جمعِ اسلام، رندی خطير و چُست است
روزه، همه شکسته؛ افطارِ او درست است!!



https://www.facebook.com/photo.php?fbid=199388610192166&set=a.199388550192172.46809.100003630847717&type=3&theater

آخ! دندون‌م...

آخ! دندون‌م به گازانبر بگير
چون ممه دادم فشار، بيرون بکش!
...

يه‌کم ديگه ممه بدی
می‌ذارم هر سی‌ودوتاشو بکشی،
که اوستا شی، دکترجون!
وای‌ی‌ی! دکترجون‌م!!
...
...
جون اين کلّه‌ی کچل من،
هی داد نزنين:
دکتر! دکتر!
اين فقط چارتا دندون تُو دهن‌شه!!
...

به شماها هم می‌گن «دوست»؟
همه‌تونو از ليست‌م خط می‌زنم...

يه‌بار گذاشتين ما يه حال توپ بزنيم تُو رگ!؟!؟
اَه‌ه‌ه!

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=252686481432415&set=a.176158782418519.44613.100000731969074&type=1

2
PDF

Mittwoch, August 31, 2011

در موضوع پيشينه‌ی اختراع «پيپسی‌کولا»ی ملعون!

پاره‌ای از محقّقان معاصر، در پی واقعه‌ای که در نمازچمبه به وقوع پيوسته، به بيان تاريخچه‌ی فقره‌ای از اکتشافات شجره‌ی ملعونه‌ی «پيپسی‌کولاک» پرداخته‌اند؛ که به شرح ذيل خدمت حضّار هميشه در صفحه، منقول می‌گردد؛ و سپس نظر ک‌رشناسی خود را ابراز می‌داريم:

«گويا برگه‌ای در نماز جمعه‌ی روز جهانی قدس پخش شده بود که PEPSI را معادل مخفّف "هر پنی که پرداخت می‌کنی اسرائيل را نجات می‌دهد" در نظر گرفته شده بود. در اين‌جا لازم دانستم يک تاريخچه‌ی مختصری توضيح بدهم.
در سال 1898 ميلادی Caleb Bradham داروساز، اهل کارولينای شمالی، يک نوشابه‌ی گازدار درست کرد که آن را “Brads Drink” ناميد. بعداً با اضافه‌شدن دو مادّه‌ی ديگر به اين نوشيدنی PEPSI-Cola نام گرفت. در واقع، نام جديد PEPSI-Cola در سال 1903 از دو مادّه‌ی تشکيل‌دهنده‌ی اصلی آن يعنی پپسين و کولا مشتق شده است، يعنی حدود نيم‌قرن قبل از تأسيس رژيم اسرائيل. لازم به ذکر است پپسين آنزيمی است که در معده‌ی ما هم وجود دارد و در هضم غذا نقش مهمی را ايفا می‌کند.
برای بيان نفرت و انزجار از رژيم ظالم اسرئيل لازم نيست دروغ بگوييم؛ همين واقعيّت‌هايی که می‌بينيم کافی‌ست...»
به‌نقل از: Majid Fehresti Sani
&
و هذا لينکه:
http://www.facebook.com/photo.php?fbid=212884295437147&set=a.121194047939506.19653.100001467341711&type=1

$
و امّا، بيانات ما:
به نظر فقير حقير که ساليان سال با علمایِ اعلامِ اهلِ فند -چه تاريخی و چه ماقبل تاريخی- محشور بوده، ايدون می‌رسد که در تحقيقات منقوله‌ی فوق‌الذّکر، اشتباهی رخ داده...
ازقضا، اختراع «پيپسی» مربوط به ادوار خيلی قديم‌تر ازين حرف‌هاست. اين‌هم که علمای بزرگ، در نمازجمعه‌ی روز جهانی و کهکشانی قدس، در اعلاميّه فرموده‌اند، پُر بيراه نبوده؛ اگرچه درست هم نيست.
اختراع اين مادّه‌ی ملعونه، البتّه به «صهيونيست جهانی» برمی‌گردد؛ امّا نه اين «صهيونيسم‌های اسرائيلی» اين دور و زمانه؛ که دماغ‌شان را فين نمی‌کنند که مبادا جان‌شان از مقعدشان عروج کند...
بله، نخستين کسانی که به عمليّات شيطانی توليد «پيپسی» مشغول شدند، صهيونيسم‌های گستاخ و بی‌کلّه‌افسارِ اطراف و اکنافِ مدينه بودند. و در روايات صحيحه، که در صحّت سلسلة‌البول راويان آن جای هيچ ترديدی نيست، آمده است که اين ملاعنه‌ی فوق‌الذّکَر، از اين نوشافه‌ی شيطانی، در محافل سرّی فراماسونری خود، که در قلعه‌جات پيرامون مدينه صورت می‌گرفته، و در آن زن و مرد با هم به گردهمايی می‌پرداخته‌اند، کوفت می‌کرده‌اند.
هم‌چنين در روايات بازهم صحيحه افزوده‌اند که آن صهيونيزم‌های الدنگ وَرهَمَنا، مقداری نجسی هم با اين «پيپسی»های ملعون‌شان قاطی می‌کرده‌اند که مست کنند و خدای‌نکرده مسلمين را بچزانند... نعلت ابدی بر ايشان باد!
و باز در روايات اَيضاً صحيحه آمده است که در وقت بالاانداختن آن پيپسی‌های نجسی‌دار خبيث، به همديگر می‌گفته‌اند: «فداک!» يعنی: فدایِ تو!
و در تفاسير ما علمای پيشين آمده است که نام «فدک» از همين‌جا پيدا شده؛ چراکه آن ملاعنه، غالباً برای عمليّات کريهِ پيپسی-نجسی‌خوری خود، به باغ‌های آن منطقه می‌رفته‌اند؛ و بعد به‌واسطه‌ی لفظ ملعونه‌ی «فداک»، آن منطقه، کلّهم به «فدک» مشهور شده است...

وامّا، چنانچه بازهم برای محقّق عاليقدر، از جهت قدمت اين فقره‌ی ملعونه، جای ترديدِ دودولی مانده باشد، مِن‌باب اطمينان، سند استواری ارائه می‌گردد، تا هرآينه، شک و شبهه را وايتکس‌مالی نموده و رفع سازد...
و آن اين است که اگر اين «پيپسی» خبيث آن‌قدر قدمت نمی‌داشت، اصلاً برای اين بيت شاعر مرثيه‌سرای کهن، وجهی متصوّر نمی‌بود؛ که در وصف واقعه‌ی اليم عاشورا، فرموده است:
در کرب‌و‌بلا، آب نبود؛ پيپسی‌کولا بود!
...
اين، نشان می‌دهد که در آن ايّام که آن واقعه‌ی اليم عَلَم شده، «پيپسی‌کولا» کاملاً موجود بوده؛ و صدالبتّه، باز از اين مرثيّه، فوايد عديده‌ی ديگر هم به ثبوت می‌رسد؛ و ازجمله اين‌که مسلمين خلّص آن زمان، با مسلمانان قروقاطی اين دوران، منی سه‌خروار توفير داشته‌اند؛ و محال بوده که در بدترين شرايط نيز لب به پيپسی‌کولای صهيونيست جهانی صدخبيث‌تر از ملعون بزنند؛ ولو که دهان‌شان از تشنگی، بدتر از کون ميّت روزه‌دار خشک شده باشد...

در خاتمه، ضمن تأييد مؤکّد تحريم «پيپسی» خبيثه‌ی ملعونه، و ضمن تشکّر از محضر محقّقان عاليقدر، به ايشان توصيه، و از ايشان درخواست می‌شود که مِن‌بعد از مسجد که بيرون می‌آيند، حواس‌شان باشد که پا توی کفش ما علمای اعلام تاريخ نکنند، وگرنه کلاه‌مان خفن توی هم خواهد رفت...

تُوکُلِت... چی بگم من؟!
سه‌شنبه, 8 شهريور، آگوست 30, 2011‏
عثمانیِ قديم؛ نوشهير

a
نشر نخست:
https://www.facebook.com/notes/mehdi-sohrabi/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D9%BE%D9%8A%D8%B4%D9%8A%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9-%D9%BE%D9%8A%D9%BE%D8%B3%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%B9%D9%88%D9%86/257243034298628

z
PDF

ما چرا مردم بی نام و نشان را بکنيم

دوش پرسيدم از استاد در اين دوره وکيل
بايد آقای فلان يا که فلان را بکنيم
گفت آن‌را که در آن دوره به ناحق کرديم
مصلحت نيست در اين دوره همان را بکنيم
زين سلاطين و رجالی که در اين مملکتند
ما چرا مردم بی نام و نشان را بکنيم
دور پيشين که زمردان هنری ديده نشد
بهتر اين است در اين دوره زنان را بکنيم
گر کسی يافت نشد بين زنان لايق کار
من بر آنم که همان نسل جوان را بکنيم

&
https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=218737274842130&id=170315739684284

http://lavateh.blogspot.com/2006/12/blog-post_05.html

$
اگرچه، غزل آن قدر ناب و زيبا و تمام واقع شده که آدم (يعنی همين سر سنت ميتيلاتوس قدّيس بزرگ اعظم) حيف‌اش می‌آيد در آن پارازيت ول کند، مع‌ذلک، وسوسه نگذاشت به حال خود باشيم...
:
باز اگر نسل جوان نيز نشد درخور فيض
بايد البتّه بزرگان جهان را بکنيم
در بزرگان جهان نيز اگر خير نبود
به عقب رفته و، شاهان کيان را بکنيم
باز، شاهان کيان گر که نکردند قبول
رستم، آن کرده به‌بر ببر بيان را بکنيم
ديگر اين‌بار، اگر باز غرض باقی ماند
جمله برخاسته و، کون و مکان را بکنيم!

دوشنبه، 31 اَمرداد؛ 22 آگوست 2011

2
PDF

"شيخ و گربه"

(از بيگدلی قمی)
گربه‌ای را شيخكی می‌زد ميان مدرسه
با نوک نعلين خود، زآن‌سان که دل می‌شد کباب

عارفی گفتا بدو، کای پيشوای اهل حق
گربه را چه‌بْوَد گنه، کاين‌سان زنيدش بی‌حساب؟

گفت: از مخرج «مَعو» را خود نمی‌گويد درست!
هم نداند، هم ندارد هيچ قصدِ اکتساب

من زنای‌اش را، فرازِ بام، صد رَه ديده‌ام
چون زناکار است، بی‌شک نيز می‌نوشد شراب!

هم بُوَد از شارب‌اش پيدا که صوفی‌مشرب است!
کفر صوفی نيز، روشن‌تر بُوَد از آفتاب!!

لاجرم، بر فتوی اين‌بنده، مهدورالدّم است
قتل او واجب بُوَد بر مؤمنين، از شيخ و شاب!

?
اين قطعه‌ی زيبا را، نخست اين‌جا ديدم:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=156689007747786&set=a.149066701843350.38196.133573303392690&type=1
با يک غلط تايپی، و انبوهی بی‌روشی‌های تايپیِ بعضاً از نوعِ غلط!
خوش‌ام آمده بود که آن را نقل کنم؛ امّا «اشتراک» مثل اين بود که بر نادرستی‌های تايپی آن، صحّه نهاده باشم (و برای رفعِ اين ظنِّ ناروا، لازم می‌بود که باز در کامنت، افاضه بروم!)؛ پس، در گاوگل سيرچ کردم، و از ميان مواردی که نشان می‌داد، به فقره‌ی ذيل دخول نموده، و آن‌جا نظم مزبور را يافتم:
http://forum.p30world.com/archive/index.php/t-51526.html
امّا بازهم با انبوهی از کژروشی‌های تايپی نسبةً معمول!
...
و اين شد که ناچار شدم (صدالبتّه، بی‌آن‌که بتوانم از صحّت کلّی نقل –به‌حيث تعداد ابيات و، کمال نقل و، غيره- مطمئن باشم؛ و صرفاً مستند به همين دو منبع) بعد از اصلاح آن فقرات مذکوره‌ی نافوق‌الذّکر، آن را مَستَقلّاً بياورم!!

2
https://www.facebook.com/notes/mehdi-sohrabi/%D8%B4%D9%8A%D8%AE-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%8A%DA%AF%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%82%D9%85%DB%8C/256362881053310

$
PDF

Donnerstag, August 18, 2011

چند رباعی در نقدِ شادی‌پرستیِ غربِ ملعون

چند رباعی در نقدِ شادی‌پرستیِ غربِ ملعون؛ تقديم به روحِ پرفتوحِ حضرتِ مصباح‌الهدیٰ و سفينة‌النّجاة يزدی؛ سلام‌الله عليه

حضرتِ آدمِ سفيه (عليه‌ماعليه) را وقتی کردند، از بهشت بيرون، بنا به روايات، به‌مدّتِ چندقرن، ملائکه‌جاتِ فلک‌زده فقط عروگوزِ گريه‌ی ايشان را از سر باز می‌کردند... بنابر اين آقای مصباح‌الهدیٰ و سفينة‌النّجاة کاملاً درست می‌فرمايند! آدمی‌زاد بايد فقط عروگوزِ گريه‌اش را به آسمان برساند، نه قهقريچِ خنده و کون‌مستی‌اش را!

در پيرویِ غرب، که خاک‌اش بر سر
شادی‌کده کرده‌ايد اين ديرِ دو در
مرد از پیِ کُس، به کف گرفته علمی
زن، از پس و پيش، رفته هرشب به‌دَدَر!

آن‌کس که نه اشک‌اش دمِ مشک‌اش باشد
شايسته‌یِ دوزخِ پر آتش باشد
زن گر باشد، جنده بُوَد در همه‌حال
گر مرد بُوَد، کافرِ جاکش باشد!

حُزن آمده از من و، طرب از شيطان
غربی شده‌ای تو ابلهِ کون‌جنبان!؟
فردا که به گرزِ آتشين، مقعدِ تو
صدپاره کنم، غرب دهد خطِّ امان؟!

...
اين ژاژ نه مصباحِ هدیٰ می‌خايد
الله، به آيه‌آيه می‌فرمايد
چون مست‌ام من، ز خونِ يک‌مشت حزين
از شادی و خنده‌شان بدم می‌آيد!


&
افاضاتِ حضرتِ مصباح‌الهدیٰ و سفينة‌النّجاة عليه‌السّلام:
http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=36964

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2011/08/shadi_mesbah.pdf

D
(پی‌نوشت: به‌تاريخِ شنبه، 7 دی‌ماهِ 1392)
چون به‌تجربه، می‌ترسم يک‌وقت اصلِ افاضاتِ حضرتِ مصباح‌الهدی از سايتِ منبع برداشته شود، بهتر می‌بينم که اين‌جا هم نقل دهم:
مصباح يزدی در انتقاد از علوم انسانی غرب: همه تلاش فرهنگ جهانی اين است که برای انسان شادی بياورند، در مقابل ما در روايات داريم که انسان بايد محزون باشد تا قلب او نورانی گردد.

ايرنا: محمدتقی مصباح يزدی چهارشنبه شب در درس "وصايای امام باقر به جابر" در دفتر خامنه‌ای در قم گفت: رهبر انقلاب در سفر به قم نيز تأکيد کردند که وضعيت علوم انسانی ما مطلوب نيست، بنابراين بايد برای آن فکری شود.

وی ادامه داد: همه تلاش فرهنگ جهانی اين است که برای انسان شادی بياورند، در علوم انسانی خصوصاً روانشناسی تأکيد اصلی بر شاد بودن انسان می‌باشد.

مصباح يزدی خاطرنشان کرد: در اين علوم وجود حزن و اندوه در درون انسان را چيزی انحرافی می‌دانند و بر اين باورند که همه فعاليت‌ها در جهان به‌خاطر کسب شادی برای انسان است.

وی گفت: علوم انسانی ما بخصوص روانشناسی که در کشور داريم بقايای روانشناسی رفتاری آمريکا و غرب است که در دوران سابق ترجمه شده و بر اساس اصول مادی است.
وی ادامه داد: در گذشته دولت‌ها برای اينکه مردم شاد باشند حتی برای چهارشنبه‌سوری برنامه ايجاد و تبليغ می‌کردند.

مصباح يزدی گفت: در مقابل ما در روايات داريم که انسان بايد محزون باشد تا قلب او نورانی گردد.

وی درعين حال گفت: بايد ببينيم که کدام شادی و حزن خوب است، چرا در برخی جاها در روايات و آيات تأکيد بر شادی است و در جايی بر حزن و اندوه.

مصباح يزدی گفت: هر شادی و حزنی تنها زمانی مطلوب است که انسان را به سعادت برساند، اگر به‌جای خودش شاد باشيم و به‌جای خود غمگين، اين مطلوب است.

وی اظهار داشت: هر چيزی که در سعادت ابدی انسان تأثير منفی داشته باشد اعم از حزن و شادي، مطلوب نيست.

مصباح يزدی گفت: اگر قلب انسان نورانی شد به‌وسيله آن مسير زندگی خويش را تشخيص و در ظلمت و گمراهی فرو نمی‌رود و حق و باطل را بخوبی از هم تشخيص می‌دهد.
[تاريخ مطلب: بيست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ برابر با هجدهم اوت ۲۰۱۱]
[کد مطلب: 36964]

http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=36964

Sonntag, August 14, 2011

وادار می‌کنن آدمو به ظهورکردن!

حالا اون مَهدی که نيست، اين «مهدی» که هست! حیّ و حاضر!!
لطفاً دخترخانومايی که دوست دارن ما باهاشون گردهمايی بکنيم، دست چپ‌شونو بگيرن بالا و برن صف سمت راست؛ خانوما هم اجازه‌نامه‌ی شوهراشونو بگيرن دست راست‌شون و، برن تو صف سمت چپ!!
شلوغ نکنين؛ داريم ظهور می‌کنيم ديگه... اَه اَه اَه!!

Freitag, August 12, 2011

«« آخرين وضعيت محمدرضا پورشجری (سيامک مهر)

با سلام
در آخرين ملاقات پدرم که در روز 21 مرداد ماه بود، از وی شنيدم که به مدت يک‌ماه است که از درد کليه رنج می‌برد و به‌تازگی با مشکل گوارشی شديدی مواجه شده که خون زيادی از بدنش دفع می‌شود. در حدود 2 هفته پيش، دکترای بهداری زندان رجايی‌شهر به نام‌های دکتر چرخگر و دکتر فياض در معايناتی که از پدرم داشتند تأييد کردند که کليه‌ی سمت راست پدرم درحال از کار افتادن است و سنگ توليد کرده؛ که با توجه به اين‌که در بهداری زندان دستگاه‌های لازم برای سنگ‌شکنی و درمان کليه‌ی پدرم موجود نيست، اما هنوز مسئولان زندان اقدامی برای بهبودی پدرم انجام نداده‌اند، وگفته‌اند اگر رئيس زندان موافقت کند در هفته آينده به بيمارستان رسول اکرم در تهران اعزام خواهد شد. اما تاکنون هيچ اقدامی در مورد مشکلات گوارشی و معده‌ی پدرم که گويا خونريزی داشته اقدامی نشده، و او در شرايط جسمی فوق‌العاده بدی به‌سر می‌برد و سلامتی وی در خطر است.
همان‌طور که مطلع هستيد دادگاه پدرم به‌تعويق افتاده و در30 آذرماه برگزار خواهد شد، ولی او نااميد بود که تا آن زمان دوام نخواهد آورد.
من از شما و از همه‌ی کسانی که محمدرضا پورشجری را می‌شناسيد خواهان کمک و ياريتان برای بهبودی و آزادی او هستم.

با سپاس فراوان و با آرزوی آزادی همه زندانيان سياسی
ميترا پورشجری (مهر)


&
به‌نقل از:
ارتای خوشه
http://arttaa.wordpress.com/2011/08/12/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-%D9%85%D9%87%D8%B1/

کجا داری در می‌ری!؟

(به مناسبتِ به ثلثه رسيدن ماه مبارک؛ با الهام از نازنين ايرج دلبر)

خواب بوديم پرندوش، سحر
بنده، اينجانب و، من، هرسه نفر
که به‌ناگاه، صدايی آمد
نق‌نق و چون‌وچرايی آمد
چون پريديم ازآن خواب عميق
نيک گشتيم به اطراف دقيق
رمضان بود که بر امّت خويش
سخت چسپيده بُد، از جنس سريش
پيش و پس، بسته بر او راهِ فرار
وازلين‌نازده، می‌داد قچار!
کمر امّت بگرفته به دست
وين سخن، زمزمه درمی‌پيوست
:
«اين چه بی‌حسّی و بداخلاقی‌ست
رفته يک‌ثلث و، دوثلث‌اش باقی‌ست»!!


نسخه‌ی پی‌دی‌اف

J
آدينه، 21 اَمرداد، 12 آگوست 2011

اصلِ قضايا...!

(نظمِ حکايتی از فيه‌مافيه)

بود بقّالی و عاشق بر زنی
زن نه و، قلب ورا بُد رهزنی
بود آن خاتون چو برگ گل نکو
نيک‌خوی و نيک‌گوی و نيک‌رو
گل‌رخی، مه‌پيکری، سيمين‌ذقن
دلبر هر مرد و رشک جمله زن

وصف پنهان زير چادر زان صنم
گر بگويم، خون‌ات افتد گردن‌ام

...
چون که زورآور شود هجران همی
برکند از آدمی، تنبان همی
طاقت بقّال، شد در هجر، طاق
گشت پاتيل از می تلخ فراق

پس کنيز دلبرش را يافت کرد
داد سوی ماه‌رو، پيغام درد
کای شده عشق‌ات بهين سودای من
گر نيابم مر تو را، ای وای من!
من چنين‌ام، من چنان‌ام؛ سوختم
جامه‌ی عشق تو بر تن دوختم
...
بر کنيزک خواند چون پيغام، زود
پاره در کف، مر ورا راهی نمود
...
گفت با خاتون خود پس آن کنيز
کاين‌چنين می‌گفت بقّال ای عزيز:
خيز و آ پيش من ای زيباصنم
تا پس و پيش تو را احيا کنم!

طيره شد خاتون و لختی دم نزد
از خجالت، پلک هم بر هم نزد
گفت: با اين سردی و بی‌مزّگی؟
لايق ما داند او اين هرزگی!؟
گفت: نی؛ او گفته با من بيش ازين
ليک مقصودش همين بود و، همين!

بگذر از قشر و، به مغزش کن نظر
کاصل مقصود است و، باقی درد سر!

J
نسخه‌ی پی‌دی‌اف
×××
(از بافته‌های سال‌های دور: 3-1362. نسخه نداشتم، از حافظه نقل کردم؛ و چندجا ناچار از «دوباره‌سرايی» شدم؛ و چندجا را هم رها کردم...!!)

$
اصلِ متن فيه‌مافيه:
بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنيزک خاتون پيغام‌ها کرد که من چنينم و چنانم و عاشم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دوش بر من چنين گذشت. قصه‌های دراز فروخواند. کنيزک به خدمت خاتون آمد و گفت: «بقال سلام می‌رساند و می‌گويد که بيا تا با تو چنين کنم و چنان کنم!» گفت: «به اين سردی؟!» گفت: «او دراز گفت، اما مقصود اين بود!!»
اصل مقصود است، باقی دردسر است.

&
منبع نقل (اصلِ متن فيه‌مافيه):
Amir Hosein Mousavian
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=204548646270712&set=a.121194047939506.19653.100001467341711&type=1&comments

امان از دست اين الهام!

وقتی آدم باهاش کار داره که معلوم نيست کجا رفته دَدَر! اون‌وخ، کی پيداش می‌شه، اصلاً معلوم نيس! ولی غالباً درست همون وقتايی که سرت به کار خودته و معقول واسه خودت داری آدم می‌شی، يه‌دفه سروکلّه‌ش پيدا می‌شه و، بی‌مقدّمه می‌گه:
می‌خوای يه‌دست بکنمِ‌ت، روح‌ت زايمان کنه، يه شعر توپ ازت دربياد؟!
می‌گم: خب الهام‌جان، حالا اگه کردی و روح ما هم آبستنک شد، امّا جای شعر، «کسشير» زاييديم، اون‌وخ چی؟!
می‌گه: بی‌عرضگی‌تو گردن من ننداز... چون اون‌وخ کاشف به عمل مياد که ذاتِ‌ت از درِ کسشير بوده!!!
نشنيدی حافظ گفته:
مقعد صدق ببايد که بُوَد کاردرست
ورنه هر کور و کچل شاعر و بهمان نشود!!


$
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=243557615678635&set=a.176158782418519.44613.100000731969074&type=1&comments

دين و وطن

فتنه‌ها در سر دين و وطن است
اين دو لفظ است که اصل فتن است
صحبت دين و وطن يعنی چه؟
دين تو، موطن من، يعنی چه؟
همه عالم همه کس را وطن است
همه‌جا موطن هر مرد و زن است
چيست در کلّه‌ی تو اين دو خيال
که کند خون مرا بر تو حلال!؟

ايرج‌ميرزا

به بنجل بريدند چون ناف‌مان

اين‌م يه مثنوی خيلی کوتاه؛ با التزام کلمه‌ی مقدّسه‌ی «بنجل»!
هديه‌ای ناقابل؛ محض رفعِ ملال؛ تقديم به م. سحر عزيز دلبند!
(م. سحر عزيز، همراه با اشتراک اين ويدئوی بسيار زيبا در فيس‌بوک، می‌نويسد:
سيرک مسکو. باب توجه ملايان! ای‌کاش چين به‌غير از بنجل‌آلاتی که در ازای غارت نفت ايران به بازار آخوندها سرازير می‌کند، اندکی از ذوق و هنرش را هم به اين محنتکده‌ی دستکار ملاها صادر می‌کرد.)




و اين‌هم مثنوی کوتاه فقير:

به بنجل بريدند چون ناف‌مان
چُنين است اوضاع و اوصاف‌مان
مشنگ‌ايم و ديوانه و کُسخل‌ايم
به عمر اندرون، منتر بنجل‌ايم
همی بنجل آرند يکسر ز چين
به ما بنجلانْ امّتِ بنجلين!
به‌جای «بتِ چين» حافظ‌پسند
شده سهم ما «بنجلِ آکبند»!!

سرقت از موسيقی ايرانی

محض اين‌که باور کنين که اين شيعه‌ی پفيوز تا کجا از مال ما دزدی کرده، و ازجمله از موسيقی‌مون، اين مصرع يا دو بيت کوتاه مختصر رو (که ما بالاخره نفهميديم در مرثيه‌ی کدوم‌يکی ازين نطفه‌های بسم‌الله سروده‌کرده شده)، اين‌بار با «بشکن» بخونين و، مفصّلاً قر بدين، که باورتون بشه! (عرق‌م اگه داشتين، يادتون نره وا!!)

دختر بدرالدّجا
امشب سه‌جا دارد عزا
گاه می‌گويد پدر،
گاهی حسن، گاهی رضا

دختر بدرالدّجا
...

که اگه دوس داشتين می‌تونين فی‌المثل ادامه هم بدين (با مکث در ميان هر بيت؛ برای هماهنگ‌شدن با موسيخی مخصوص بيت!):

آخ! دختر بدرالدّجا
امشب چقد شدی بلا!

اين‌قده قر و غمزه نيا
اين وختِ شب می‌ری کجا!؟

...
مهدیِ عج بهِت می‌گه
باز وايسّادی؟! بيا ديگه!!

بيا بريم کاباره
يه‌شب گنا نداره!

من کافر چش‌سفيدم
جواب باباتو خودم می‌دم!!

هی نگين «روح»‌ش شاد...

ای بابا! خسته شديم از بس گفتيم...
خواهش می‌نمايم اين را بدرکيد عزيزان نازنين من...

در باب کافرانی مثل اين اين فقير حقير هنوز درناگذشته، و اون کافرای بزرگ درگذشته (مثل فريدون فرّخ‌زاد)،
هی نگين «روح»‌ش شاد!
...
ما کفّار اصولاً روح نداريم؛ فقط يه‌خورده بفهمی‌نفهمی «روان» ممکنه داشته باشيم؛ که البتّه اون‌م اون‌قدری نيست که بعد از مرگ‌مون باقی بمونه!!


$
https://www.facebook.com/msohrabi42/posts/242125189155211