Monday, May 21, 2007

ايران‌وای

( واگويه‌ای در بی‌گُمانی )

امشب باز يکی از آن شب‌هايی بود که دوستی مرا از رک‌نويسی و راست‌نويسی و به‌نام‌نويسی‌ام در اينترنت برحذر می‌داشت . می‌گويد : خودت هم می‌دانی که اين‌ها با کسی شوخی ندارند ، و دير يا زود به سراغ‌ات خواهند آمد . پس چه اصراری به نوشتن هست ؟ و اگر می‌خواهی بنويسی ، چرا با نام ِ اصلی‌ات ؟!

اين که با نام می‌نويسم ، نه نام‌جويی است و نه عربده‌کشی با مشتی آدمکش ِ بی هيچ ذرّه‌ای از وجدان و ترحّم . هم خودم را خوب می‌شناسم ، و هم نسبت به نظام ِ قدسی ِ جمهوری ِ اسلامی ، شناخت ِ دقيق و کافی دارم . پس اگر راست راست می‌نويسم ، فقط يک علّت دارد : نمی‌توانم جز اين باشم . و مسئله ، از نظر ِ خودم ، بسيار روشن و ساده است : هزار‌و‌چارصد سال در پيله‌ای از دروغ زيسته‌ايم . هزار‌و‌چارصد سال ناچار از چيزی بودن و چيز ِ ديگری نمودن بوده‌ايم . دشمن ِ خون‌خوار ِ بی‌ترحّمی بر ما غلبه داشته که تمامی ِ انسان‌ها را ملک ِ طلق ِ خداوند ِ خود ، و خود را نماينده‌ی ِ بی‌چون‌و‌چرای ِ اين خدای ِ موهوم ، و بر اين اساس ، حاکم ِ مطلق و صاحب‌العنان ِ بی‌افسار ِ تمامی ِ بشريّت می‌انگارد ! اين هيولا ، که خود را تجسّم و تحقّق ِ تامّ و تمام ِ حقيقت و قداست ِ هستی و خداوند ِ آفريننده‌ی ِ آن می‌داند ، برای ِ انسان‌ها هيچ حقّی نمی‌شناسد ، جز پی‌روی از فرامين ِ الهی ؛ و اين فرامين ِ الهی – که به زعم ِ وی ، رستگاری ِ دو‌جهانی ِ انسان‌ها منوط ِ به اجرای ِ آن است – به توسّط ِ وحی ، به پيامبر ِ اسلام رسيده ؛ و بعد از او نيز ، اين علما و فقهايند که سمت ِ جانشينی ِ او را دارند ، و اولی‌الامر محسوب می‌شوند ؛ و همگان ِ انسان‌ها موظّف به اطاعت از ايشان بوده‌اند ، هستند ، و خواهند بود . شدّت ِ خشونت ، سبُعيّت ، و فريبناکی ِ اين نماينده‌ی ِ رسمی و تامّ‌الاختيار ِ خداوند ِ تبارک و تعالی ، باعث شده که در همه‌ی ِ اين هزار‌و‌چارصد سال ، ما اسيران ِ هيولای ِ قدسی ، در چنبره‌ای از دروغ و سکوت و سکون گرفتار آييم ؛ و برای ِ زنده‌ماندن به پيله‌ای بخزيم که تار و پود ِ آن از دروغ بافته شده است . هر کمترين صدای ِ اعتراضی ، با مرگ پاسخ داده شده ، و می‌شود .

اگر تا پيش از انقلاب ِ شکوهمند ِ اسلامی ، فرامين ِ الهی به گونه‌ای غير ِ رسمی بر هستی ِ ما چيرگی داشته ، با اين واقعه‌ی ِ شوم ، همه‌ی ِ آمال ِ خونين و ضدّ ِ بشری ِ زادگان ِ اهريمن ِ دُروج ، به تحقّق پيوسته ؛ و نمايندگان ِ قدسی ِ الله – تبارک و تعالی – به‌يکباره بر هستی و نيستی ِ ما چيرگی يافته‌اند ؛ و تا به اينجا ، 28 سال ، به حُقنه‌ی ِ حق و عدالت ، و اجرای ِ عميق ِ رستگاری ، مشغول بوده‌اند ، و همچنان در ادامه‌ی ِ آن می‌کوشند .

همچنان که نبرد ِ هزار‌و‌چارصد ساله‌ی ِ ما ايرانيان ، با اهريمن ِ الهی ، هرگز به نتيجه نرسيده ؛ در اين 28 سال نيز ، نتوانسته‌ايم بر هيولا غالب شويم . و شکست ِ ما - آن‌چنان‌که من دريافته‌ام – تنها يک علّت داشته ، و دارد : آلودگی ِ دروغ . اهريمن توانسته است ما را وادارد که به حيطه‌ی ِ شوم ِ دروغ درآييم . حفظ ِ جان ، بهانه‌ی ِ ما برای ِ پذيرش ِ اين حُقّه و حُقنه‌ی ِ ويرانگر بوده است .
امّا آيا در اين‌همه قرن و اين انبوه ِ ساليان ، دروغ و پرده‌پوشی و کتمان و دوگانه‌زيوی و دوگانه – بلکه صدگانه – گويی ِ ما ، توانسته است جان ما را سپر و پناهی گردد ؟ پاسخ ِ اين پرسش ، آشکارا منفی است . اگرچه از کشتگان ِ دين ِ الهی ( که پيامبر ِ آن ، خود را « رحمة‌للعالمين » و « سيّد ِ‌خيرالبشر » ناميده ) ، از آغازين لحظه‌های ِ يورش ِ شوم ِ اسلام به ايران (عربستان ، بين‌النّهرين ، و ديگر سرزمين‌ها را فعلاً در نظر نمی‌آوريم ) شمارگان ِ دقيقی در دست نيست ، امّا با نگاهی - حتّی شتاب‌زده - به کتب ِ سير و تواريخ و ... ، به‌روشنی آشکار می‌گردد که دين ِ مبين ِ الهی ، جز مرگ و کشتار و تازيانه و دشنام و تحقير و بيچارگی و ذلّت و ضلالت ارمغانی نداشته است . از ما مردم ِ اين سرزمين ، صدهزار صدهزار کشتار کرده ، تا توانسته است بر ما چيره شود .
تا حدود ِ سه قرن ، ما ايرانيان ، آشکارا و نهان ، با هيولای ِ قدسی ِ اسلام جنگيده‌ايم ؛ امّا متأسّفانه ، اهريمن از جنس ِ دشمنان ِ بشری که تا آن زمان می‌شناخته‌ايم نبوده ؛ و از همين‌رو ، نتوانسته‌ايم بر او چيره شويم . از اينجا به بعد ، دچار ِ بزرگ‌ترين و زيان‌بارترين خطا و خودفريبی ِ تاريخی ِ خويش شده‌ايم : درآمدن به جامه‌ی ِ هيولا ، برای ِ از درون شکستن و نابود کردن ِ او . و نخستين ويژگی ِ اين شکل ِ مبارزه ، پذيرش ِ « دروغ » بوده است . بلايی که تا به امروز اسير ِ آن مانده‌ايم . افزون ِ بر اين ، خود ِ هيولا نيز ، چيزی جز جوهره‌ی ِ خالص ِ دروغ نبوده است . و چنين است که ما اسيران ِ اسلام ، گرفتار ِ چنبره‌ی ِ « دروغ اندر دروغ » شده‌ايم .

مجموع ِ مطالعه‌ای که در متون ِ دينی ِ اسلامی ( قرآن ، تفسير ، حديث ، سيره ، ... ) ، و در کتب ِ تواريخ ، و مجموعه‌ی ِ اسناد ِ مکتوب و نامکتوب ِ اين دوره‌ی ِ طولانی ِ هزار‌و‌چارصد ساله نموده‌ام ، مرا به اين نتيجه‌ی ِ روشن رسانده است که : برای ِ رهايی از سلطه‌ی ِ شوم ِ اهريمن ، فقط يک راه وجود دارد ؛ و آن « راستی » است .
اين ، دشمنی از جنس ِ بشر نيست که بتوان با استتار و کمين و نفوذ ، بر او چيره شد . اين ، هيولای ِ قدسی ِ دروغ است . دروغ ، جوهره ، بنلاد ، اساس ، و همچنين ابزار ِ اهريمن است ؛ و کاملاً بديهی است که با ابزار ِ اختصاصی ِ اهريمن ، نمی‌توان با خود ِ او به نبرد برخاست . امّا ، دريغ و افسوس که اين حقيقت ِ کاملاً بديهی ، هنوز از سوی ِ ما ايرانيان فهم نشده است .
تا زمانی که نتوانيم به اين راستينه دست يابيم که « اهريمن از دروغ مايه‌ور گرديده و زاده شده است ، و تنها با راستی می‌توان او را نابود کرد » ، همه‌ی ِ تلاش‌های ِ ما ، باد به غربال پيمودن ، و آب در هاون کوفتن است .

از اين روست که نام ِ خود را پنهان نکرده‌ام . نمی‌توانم ننويسم ؛ و چون می‌نويسم ، بايد نام ِ خود را ذيل ِ نوشته‌هايم بياورم . انديشه‌ی ِ « راستی » ارزنده‌ترين گوهری است که شناخته‌ام. خورشيدی است که به بهای ِ يک‌عمر سر در گريبان ِ تأمّل داشتن ، بر هستی‌ام تابيده است . اگر آن را بهايی است ، می‌پردازم ؛ حتّی اگر مرگ باشد .
کاش – آن‌چنان‌که ممکن است برخی گُمان برند – ديوانه بودم ، و معنای ِ خطر را نمی‌شناختم . کاش راهی بود که می‌توانستم دست ِ‌کم همسر و دو فرزندم را از حيطه‌ی ِ شوم و هراس‌آور ِ سلطه‌ی ِ سليطه‌ی ِ اهريمن به‌در‌برده و به‌دور دارم . و اصلاً ، کاش می‌توانستم ننويسم !
خوشا به حال ِ آنان که می‌توانند ويرانی ِ خاکی را که از آن زاده ، و بر آن و در آن پرورش يافته‌اند ، بنگرند ، و بی‌تفاوت از کنار ِ اين انبوه ِ مرگ و ويرانی و مذلّت و بيچارگی بگذرند . خوشا به آنان که معنای ِ « مام ِ وطن » را نمی‌شناسند . خوشا به آنان که با حقيقت ِ معنای ِ انسان بيگانه‌اند . خوشا به دارندگان ِ تحمّل ِ شرارت .

2.5 بامداد ، 18 / 2 / 1386

Friday, May 18, 2007

زهی اسلام ِ ناب ِ محمّدی


اين‌هم برای ِ خودش پديده‌ای است .
در دنيای ِ وارونه‌ی ِ اسلام ( منظورم همان و همين « اسلام ِ ناب ِ محمّدی » است ) ، هر وارونگی‌يی که به تصوّر ِ آدميزاد دربيايد ، می‌تواند وجود داشته باشد .
تقصير ِ اين بيچاره‌ها هم نيست . برداريد کتاب‌های ِ اصلی و مقدّس ِ دين الهی ِ نبوی ِ محمّدی را بخوانيد تا ببينيد اهريمن چه افتخاری می‌کند به اين‌که دين‌اش خلاف ِ تمام ِ اديان ِ ديگر است !!
فی‌المثل ، در هيچ نقطه‌ی ِ جهان نمی‌توان دين و حکومتی يافت ( در تمامی ِ اعصار ) که به تنبان ِ مردم کار داشته باشد ، الّا اين هيولای ِ قدسی !
a
تا سر و کارتان نيفتد ، نمی‌توانيد بفهميد که اين مادر‌عفيفگان چه بساطی برای ِ ما مردمکان به‌ پا‌ کرده‌اند ...
اين ، فقط يکی از چند صفحه‌ی ِ آگهی‌های ِ « وام ِ فروشی » ِ روزی‌نامه‌ی ِ « خراسان » است . بيشترش را خواستيد ، مشهد تشريف بياوريد يک نسخه بخريد ...

Sunday, May 13, 2007

بلایِ ادبِ فارسی (I)

(پيرامونِ عطّارِ نيشابوری)
گاه حيرت می‌کنم که چگونه اين‌همه سال طول کشيده تا بتوانم به شناختِ درستی از اين صوفيّه و -به اصطلاح- عرفا برسم. بديهی است که من هم، مانندِ بسيارانِ ديگر (اگر نگوييم همگان)، نخست با اشتياق به عوالمِ ادبِ عرفانی-صوفيانه روی‌آورده‌ام. و شايد علّتِ اصلی و عمده‌یِ به درازا کشيدنِ زمانِ شناخت‌ام، همين جذبه و اشتياقِ پيشاپيش حک‌شده در ذهن بوده است.
يکی از اين بزرگانِ ادبِ صوفيانه-عرفانی، عطّارِ نشابوری است. امّا حالا که توانسته، و آموخته‌ام که برکنار از آن شور و اشتياق، در آثارِ اين بزرگان، و از جمله عطّار بنگرم، حيرت می‌کنم که بزرگیِ اينان در کجا بوده؟!
از آثارِ عطّار، تذکرة‌الاوليا، الهی‌نامه، منطق‌الطّير، و ديوانِ او را دارم. در طولِ اين نزديک به ربعِ قرن، شب و روزم با امثالِ اين کتاب‌ها گذشته. و حالا می‌توانم بفهمم که آنچه مرا به چنين آثاری پيوند می‌داده، جز يک‌مشت اشتباه و پاره‌ای توهّمات، چيزِ ديگری نبوده است.
تذکرة‌الاوليایِ اين مردِ بزرگ، در کنارِ مختصر آگاهی‌هایِ مرتبط با تاريخ و تاريخِ انديشه (!)، و معدود پاره‌عبارت‌هایِ درخورِ تأمّل، و گاه بسيار زيبا و عميق، لبريز است از انبوه‌انبوه گُه‌و‌گندِ دين. همه‌یِ اوليایِ مذکور و موصوف در اين کتاب (که فعلاً کاری با چند‌و‌چونِ درست و نادرستِ روايات و نگره و برداشت‌هایِ عطّار نداريم) مبلّغانِ اسلام و ستايندگانِ محمّد به‌شمار‌می‌روند؛ و اگر گه‌گاه مضامين و انديشه‌واره‌هايی انسانی از ايشان سر می‌زند، در نهايت جز به تأييدِ شريعتِ محمّديّه ياری نمی‌رساند. کراماتی که عطّار در تذکره‌یِ خود، به اين بزرگان نسبت داده و نقل نموده، اوّلاً که همه دروغِ محض است، و از زمره‌یِ ياوه‌هايی که مگر مريدانِ ابله باور کنند؛ ثانياً به‌فرضِ محال که آن را راست بينگاريم، بايد ديد که از آن چه بهره‌ای به انسان می‌رسد؟ جز دوریِ انسان از هشياری و خرد؟!
تا مدّت‌ها چنان می‌پنداشتم، يا اين‌گونه خود را گول می‌زدم، که در پسِ اين نقلِ کرامات، مقصود و تعليمی نهفته است؛ و می‌ارزد که جفنگ و توهين‌آميز بودنِ پوسته‌یِ آن را (که خردِ انسان را به سخره می‌گيرد) تحمّل کنيم! امّا اين -همان‌طور که گفتم- فريبی بيش نيست. عطّار، و هر ديگری که از اين‌گونه اراجيف نقل کرده، به صدقِ تمام و از صميمِ قلب، به آن باور داشته است.
و همچنين است دو کتابِ ديگرِ وی: الهی‌نامه، و منطق‌الطّير.
الهی‌نامه مشتمل بر حکاياتی است که گه‌گاه و به‌ندرت، مضمون و معنایِ عميق و انسانی نيز در آن يافت می‌شود. امّا غالباً جز تعبّد، تعشّقِ عابدانه‌یِ بيمارگونه به موجودی موهوم، بيکارگی، و دنياستيزی از آن استنباط نمی‌شود.
آنچه منطق‌الطّير را قدری بيشتر درخورِ تأمّل نموده، صرفاً دو چيز است:
1. داستانِ شيخِ صنعان [يا سمعان [1]].
2. داستانِ اصلی، که پيکره‌یِ کتاب را می‌سازد.
سوایِ اين‌دو، جزئيّاتِ داستان بسيار کسل‌کننده و غيرِ قابلِ تحمّل است. مضامينِ حکايات نيز، همان است که در سايرِ آثارِ عطّار (و آثارِ پُر عظمتِ ديگر صوفيّه-عارفان) ديده می‌شود.

حکايتِ «شيخِ صنعان [يا سمعان]» داستانِ پيرِ کاملِ خداپرستی است که سال‌ها، در جوارِ کعبه‌یِ معظّمه، به ارشاد مشغول بوده. خوابی می‌بيند و راهیِ روم می‌شود؛ يعنی ديارِ کفر. فرنگ! در آنجا دخترِ ترسايی می‌بيند، عاشقِ وی می‌شود، و همه چيز را فدایِ اين عشق می‌کند: شراب می‌خورَد، قرآن می‌سوزانَد، زُنّار می‌بندد، و -در ازایِ کابينِ دختر- به خوک‌بانی می‌پردازد.
انصافاً، داستانی به اين زيبايی و گيرايی، در ادبِ صوفيّه، نمونه است، و به‌ندرت يافت می‌شود. امّا متأسّفانه، عطّار در پايان، فاتحه‌یِ داستانِ زيبا و بی‌مانندِ خود را می‌خوانَد، و آن را به گند می‌کشد:
مريدان شيخ، پس از آن که او را در عشقِ دختر غرق می‌يابند، و اندرزهای‌شان در او کارگر نمی‌افتد، او را ترک گفته، و به مکّه باز می‌گردند. بهترين مريدِ شيخ، هنگامی که وی راهیِ روم شده، در سفر بوده است. از سفر که باز می‌گردد، و مريدان داستانِ شيخ را بازگو می‌کنند، می‌گويد: نبايد او را تنها می‌گذاشتيد. اکنون بايد به دعا، رهايیِ او را از خدا بخواهيم. و چلّه می‌نشينند. شبی رسول‌الله به خوابِ آن مريد می‌آيد و می‌گويد که شيخ‌ات را رهانيديم. مريدان به روم می‌روند؛ شيخ از آن بليّه رهايی يافته و توبه می‌کند. آموخته‌ها و اندوخته‌هایِ قرآنی که از ذهن‌اش محو شده بود، باز می‌گردد؛ زُنّار می‌بُرَد، و بی‌آن‌که حتّی يک‌لحظه به دختر بينديشد، با مريدانِ خود، خوش و خرّم، راهِ ديارِ اسلام را در پيش می‌گيرد!
امّا بشنويد از آن‌سو: دختر خوابی می‌بيند، که در آن، آفتاب (که لابد مقصود حضرتِ رسول است) به او می‌گويد: «پیِ شيخ‌ات روان شو؛ مذهبِ او گير، و خاکِ راهِ او می‌باش...». دختر دوان‌دوان راهِ صحرا در پيش می‌گيرد. از سویِ ديگر، شيخ را از درون، از حالِ دختر آگهی می‌دهند. باز می‌گردد و دختر را می‌يابد. دختر بر دستِ شيخ مسلمان می‌شود، و همان‌جا از خدا مرگ طلب می‌کند؛ و می‌ميرد.

شايد اگر کسی از عطّار فقط همين داستان را خوانده باشد، به اين نظر برسد که پايانه‌یِ آن از عطّار نيست و ديگران به داستان افزوده‌اند. امّا، اين به‌گند‌کشيدنِ داستانِ شيخِ صنعان و دخترِ ترسا، کارِ خودِ فريد‌الدّين عطّارِ نيشابوری است!
اين که انگيزه‌ای درونی يا علّتی بيرونی باعثِ چنين فضاحتی شده، بحثِ ديگری است.

از داستانِ اصلی نيز، آنچه عميق -بسيار عميق- و بی‌اندازه زيبا و ارزشمند است، اُسّ و اساسِ داستان است: پرندگان به جستجویِ پادشاهِ خود سيمرغ برمی‌آيند. در طولِ سفر با دشواری‌هایِ فراوان روبه‌رو می‌شوند، و در هر گام و منزل، مرغی به بهانه‌ای واپس‌می‌نشيند. در نهايتِ امر، با رسيدنِ باقيمانده‌یِ مرغان به حضرت (جايگاهِ سيمرغ)، سيمرغ در خودِ ايشان جلوه‌گر می‌گردد؛ که خود سی‌مرغ‌اند. سيمرغ، تصويری از خودِ ايشان است!

سيّد صادق گوهرين، مصحّحِ منطق‌الطّير، در مقدّمه‌یِ کتاب می‌نويسد:
«مضمونِ اين کتاب، يعنی حرکتِ جمعِ کثيری از مرغانِ جهان، برایِ يافتنِ سيمرغِ کوهِ قاف، و پروازِ دستجمعیِ آنان به سویِ قاف و مسجدِ اقصایِ دل، و حتّی نامِ "منطق‌الطّير"، قبل از عطّار، به وسيله‌یِ ديگران، در کسوتِ الفاظ و عبارات آمده است. "رسالة‌الطّير"ِ ابوعلی‌سينا و حرکتِ اصنافِ مرغان، از کوهِ عقاب (الموت) و رسيدن به ملکِ اعظم، پس از گذشتن از هشت منزلِ پُر خوف و خطر، و تحمّل مشقّات و ناکامی‌هایِ بسيار؛ و "رسالة‌الطّير"ِ امام محمّدِ غزّالی، که به نظرِ نگارنده، سرمشق و دليل و راهنمایِ عطّار در سرودن "منطق‌الطّير" بوده است؛ و حرکتِ دستجمعیِ مرغان در "بابِ حمامة‌المطوّقه" در کتابِ کليله و دمنه؛ و قصيده‌یِ "منطق‌الطّير"ِ حکيم بديل‌الدّين خاقانی، گواه بر اين مدّعاست.» [مقدّمه‌یِ منطق‌الطّير، ص هفده] [2]

متأسّفانه وی توضيح نداده که در آن آثار، قصّه دقيقاً به چه صورتی بيان شده. من نيز اطّلاعِ خاصّی ندارم. امّا تصوّر می‌کنم که اين قصّه/اسطوره، به گونه‌ای که عطّار آورده، صورتی تحريف‌شده بيش نيست. (و چه‌بسا در آثارِ آن ديگران نيز جز همين نباشد!) می‌توان حدس زد که در اصلِ اسطوره، سيمرغی در‌کار ‌نبوده؛ بلکه خودِ آن سی مرغ، سيمرغ‌اند. درحالی‌که در روايتِ عطّار، حضرتِ سيمرغ به خودیِ خود وجود دارد؛ چه آن سی مرغ به وی برسند، و چه نرسند؛ چه سی مرغ باشند، يا چل مرغ. به عبارتِ ديگر، اين نه «وحدتِ وجود» است -چنان که اغلب به‌غلط می‌پندارند-، و نه حلول يا اتّحاد. تنها نوعی فريبناکی است، که هر کس خدا را همان می‌بيند که خود هست!

}
و امّا، عاملِ بسيار مهمّی که باعثِ تداومِ جذب و جلبِ ما به آثارِ اين بزرگان می‌شود، «قدرتِ سخنوری» ايشان است. فی‌المثل سنايی -به نظرِ من- در انديشه، چيزی جز زيانِ محض نيست؛ امّا سخنوری است بسيار توانا. و همين‌طور، عطّار و مولوی و...
و اين، متأسّفانه، بلایِ ادبِ فارسی است.

در فرصتی ديگر، باز هم در اين‌باره، و از‌جمله درباره‌یِ قصايد و غزليّاتِ عطّار، خواهم نوشت.

16 و 20 ارديبهشتِ 1386


&
کتاب‌شناخت:
کليله و دمنه. انشایِ ابوالمعالی نصرالله منشی. تصحيح و توضيح مجتبی مينوی طهرانی. انتشاراتِ امير‌کبير. هفتم، 1362.
گزيده اشعار خاقانی شروانی. به کوشش دکتر سيد ضياءالدّين سجّادی. چاپ و صحافی چاپخانه سپهر تهران. چاپ سوّم، 1363.
منطق‌الطّير (مقامات‌الطّيور). شيخ فريد‌الدّين محمّد عطّارِ نيشابوری. به اهتمام و تصحيحِ سيّد صادق گوهرين. شرکتِ انتشاراتِ علمی و فرهنگی. چاپِ هفتم، 1370. (چاپِ اوّل: 1342)
نامه‌هایِ عين‌القضاتِ همدانی. (دو بخش) به اهتمامِ علينقی منزوی-عفيف عُسيران. کتاب‌فروشیِ منوچهری و کتاب‌فروشیِ زوار. چاپِ دوّم، 1362. (با موافقتِ مصحّحان؛ و با نظارت و اصلاحِ حسين خديو جم) (چاپِ اوّلِ اين کتاب در «بنيادِ فرهنگِ ايران» [مؤسّسه‌یِ مطالعات و تحقيقاتِ فرهنگی] چاپ شده است.)

?
پابرگ‌ها:
[1] در همه‌یِ منابعی که من -تا پيش از متنِ مصحَّحِ گوهرين- ديده بودم، «صنعان» آمده. حافظ نيز همين وجه را آورده:
گر مريدِ راهِ عشقی، فکرِ بدنامی مکن
شيخِ صنعان خرقه رهنِ خانه‌یِ خمّار داشت

از مجموعِ 5 نسخه‌یِ موردِ استفاده‌یِ مصحّح، در سه نسخه «صنعان»، و در دو نسخه‌یِ قونيه، که اساسِ کارِ وی بوده، «سمعان» ضبط شده؛ و مصحّح همين را به متن آورده است (يادآوری کنم که برابرِ داده‌هایِ نسخه‌شناسیِ مصحّح، هر دو نسخه‌یِ موزه‌یِ قونيه، توسّطِ يک نفر کتابت شده). در بخشِ «توضيحات» (صفحاتِ 320 تا 322) شرحِ نسبةً مفصّلی راجع به کيستیِ شيخ، و امکانِ واقعی‌بودنِ او، به‌همراهِ بخشی از نوشته‌یِ استاد مينوی در اين باره، نقل شده؛ امّا در‌نهايت، نه می‌توان پی به حقيقی يا داستانی‌بودنِ شيخِ صنعان/سمعان بُرد، و نه می‌توان دليلی برایِ ترجيهِ يکی از اين‌دو وجهِ اسمی يافت!
[2] حرکتِ دسته‌جمعیِ مرغان در «بابِ حمامة‌المطوّقه» کليله و دمنه (انشایِ نصرالله منشی، تصحِحِ مينوی، ص 157)، و همچنين قصيده‌یِ موسوم به «منطق‌الطّير» سروده‌یِ خاقانی (گزيده‌یِ اشعارِ خاقانی، به کوششِ سيد ضياءالدّين سجّادی، قصيده‌یِ 5، ص 16) چه ربطی می‌تواند به اين داستان داشته باشد، من نمی‌فهمم! لابد گوهرين ربطی می‌ديده، که در حدِّ سوادِ نم‌کشيده‌یِ ما نمی‌بُوَد!! (پلغوتی زده. عادتِ برخی از اين ادبایِ ما بود که هر گوز و شقيقه‌ای را، زرتی، به هم ربط می‌دادند...)
داستانِ کبوترِ حمايلی يا مطوّقه (طوقی) یِ کليله و دمنه را همه می‌دانيم، و نيازی به يادآوریِ موضوعِ آن نيست. و امّا، در قصيده‌یِ خاقانی، جز اين‌که در آن از زبانِ پرندگان به برخی توصيفاتِ طبيعت پرداخته، هيچ موردِ ديگری که با پرندگان مربوط باشد ديده نمی‌شود. اگر قرار به اين باشد، منوچهری بيش -و شايد پيش- از همگان، منطق‌الطّير سروده است؛ آن‌هم نه يکی و دو تا؛ چرا که در بسياری از شعرهايش از زبانِ پرندگان سخن می‌گويد!!
امان از اين محقّقانِ نيم‌بند. و تازه، گوهرين آدمِ باسوادی بوده.

a
در «نامه‌هایِ عين‌القضات» (بخشِ 1، ص 200)، اشاره‌ای به داستانِ مرغان و سيمرغ هست، که گُمان نمی‌کنم همان باشد که عطّار سروده. شايد هم، همان است؛ امّا عين‌القضات، به شيوه‌یِ خود، از آن تعبيری ديگر کرده است:
«جوانمردا! مرغان چندين سال در طلبِ سيمرغ بودند، چون به درگاهِ او رسيدند، سال‌هایِ بسيار بار می‌خواستند، و بار نبود. و بعد اللتيّا و التی جوابِ ايشان دادند که "ان الله لغنیٌّ عن العالمين". همه را نيستِ وقت کردند "و کم اهلکناهم من قرن" والسلام.»

Wednesday, May 02, 2007

خدا ، حقيقت يا ضرورت ؟ ( II )

در عرفان ، نوعی از خدا - يا باور ِ به خدا – داريم که از آن با نام ِ « وحدت ِ وجود » ياد می‌شود . ابن ِ عربی ، نظريّه‌پرداز ِ بزرگ ِ اين عرصه ، می‌گويد : « خداوند ، آشکار می‌شود در همه‌ی ِ چيزهايی که آفريده است ؛ و او ، خود ، همه‌ی ِ آن چيزهاست . » ( نقل ِ به مضمون . از حافظه ) . بر اساس ِ اين باور ، چيزی بيرون از خدا ، و غير ِ او ، وجود ندارد . همه‌ی ِ آنچه هست ، خداست . هر جزئی ، خداست ؛ و کلّ ِ آن نيز خداست . خداست که در نمودهای ِ گونه‌گون ِ خويش جلوه‌گر می‌شود .
با اين حال ، باز همين ابن ِ عربی ، دو کتاب ِ عمده دارد ، که در آن‌ها از الله و محمّد و اسلام می‌گويد ؛ و از مبدأ و معاد . يکی ، کتاب ِ کم‌حجمی است با نام ِ « فصوص‌الحکم » ، و ديگری ، کتاب ِ مفصّلی ، به نام ِ « فتوحات‌المکّيّه » . من از فتوحات نسخه‌ای ندارم ، و از فصوص نيز ، فقط شرح ِ حسين ِ خوارزمی ( سده‌ی ِ 9 يا 10 ) را دارم . حيرت‌ام از اين است که چگونه می‌توان با چنان باوری ، باز از محمّد و اسلام سخن گفت ؟ البتّه ، سند ِ معتبر داريم ( و آن ، سخن ِ شمس ِ تبريزی است ، در مقالات ؛ و پاره‌هايی از آن ، در مناقب‌العارفين ِ افلاکی نيز نقل شده ) که : ابن ِ عربی مسلمان نبوده ، محمّد را قبول نداشته ، دعوت را منکر بوده ( و جای ِ ديگر – به گُمان‌ام در « شرح ِ مثنوی » تأليف ِ شاه ولی‌محمّد اکبرآبادی – خوانده‌ام که می‌گويد : « تصرّف ، نشانه‌ی ِ نقص ِ معرفت است » ) ، و نمازی هم اگر می‌کرده ، به‌حسب ِ ظاهر بوده . به نظر ِ من ، تناقض ِ باور ِ حقيقی ِ امثال ِ ابن ِ عربی را با گفته‌هايشان ، تنها به يک صورت می‌توان توجيه کرد : ترس ِ از مرگ ، ايشان را وا می‌داشته که برای ِ مسلمانی ِ خود سندسازی کنند !
در هرحال ، برای ِ من ، تنها تصوّر ِ قابل ِ قبولی که می‌توان از خدا داشت ، همين باور ِ وحدت ِ وجودی است . با چنين خدايی ، من هيچ مشکلی ندارم . امّا مشکل ِ ديگری در کار می‌آيد : هيچ نيازی به آن نيست که درباره‌ی ِ چنين خدايی سخن بگوييم ! پس چرا بايد نامی داشته باشد ؟! [1]

از اين که بگذريم ، تصوّرات و باورهای ِ گوناگون راجع به خدا ، همه از يک نوع است : باورش محصول ِ هراس و احساس ِ خلاء ِ آدمی است ؛ و سخن گفتن از او ، اسباب ِ دکّان . هر کسی که از خدا سخن گفته ، قصدش اين بوده که خود را فرستاده‌ی ِ خدا ، يا عارف ِ به خدا بداند ، و به اين وسيله بر ديگران برتری جُسته ، و مقاصد ِ خود را دنبال کند . نهايةً ، ممکن است که اين مقاصد ، در مورد ِ بعضی اشخاص ، مادّی نبوده ، و مثلاً قصد ِ تربيت ِ اجتماع در ميان بوده باشد . امّا هيچ فرقی نمی‌کند .

به نظر ِ من ، اگر ذهن ِ انسان را از کودکی با اين مزخرفات و موهومات پُر ننموده ، و به جای ِ آن ، او را با واقعيّت ِ هستی آشنا سازيم ، چنين انسانی ، نه هرگز مشکل ِ روانی پيدا می‌کند ( مشکل ِ روانی به آن معنا که مدّعيان ِ خداباوری می‌گويند ) ، و نه هيچ نيازی به خدا خواهد داشت .
بديهی است که توله‌ی ِ آدميزاد ، از همان سنين ِ کودکی با پرسش‌هايی راجع به چيستی ِ جهان و چرايی ِ پديده‌ها رو‌به‌روست . امّا ، اين دليل نمی‌شود که ذهن ِ کودکانه‌ی ِ او را ، با موهومات انباشته سازيم ؛ موهوماتی که بعدها به سادگی قابل ِ زدودن نخواهد بود .

برخی خدا را حاصل ِ خلاء ِ ذهن ِ آدمی می‌دانند . امّا اگر به پرسش‌های ِ کودکانه ، درست و از روی ِ آگاهی و تعهّد نسبت به سلامت ِ ذهنی ِ کودک ، پاسخ داده شود ، چنين خلائی اصلاً به وجود نمی‌آيد . البتّه ، از آنجا که حجمی از تصاوير ِ ذهنی از طريق ِ ژن‌ها ، نسل به نسل انتقال می‌يابد ، ممکن است پروژه‌ی ِ « انسان ِ بی‌خدا » تا چند نسل با مشکلاتی رو‌به‌رو باشد ( مشکلاتی درست از همان نوع که خداباوران ، به استناد ِ آن ، مدّعی ِ فطری‌بودن ِ مسئله‌ی ِ « خدا » و « خداباوری » در انسان می‌شوند ، و خواهند شد ! ) ؛ امّا چنان‌چه پروژه تداوم يابد ، می‌توان مطمئن بود که بعد از چند نسل ، اين موهوم ِ هولناک زيان‌بار ، به‌کلّی ريشه‌کن شده و از هستی ِ انسان رخت برخواهد بست .

برای ِ انسان ، افزون بر آن پرسش‌های ِ کودکانه ( که در ادوار ِ اوّليّه‌ی ِ هستی ، ديگر منحصر به دوران ِ کودکی ِ نبوده ، و تا مرگ با وی همراه بوده است ) ، « هول ِ تنهايی » نيز مسئله‌ساز بوده ، و هست . دشوار است پذيرفتن ِ اين حقيقت که بر اين خشخاش ِ شناور بر پهنه‌ی ِ اقيانوس ِ بي‌کران [2] ، رها شده ، و کاملاً تنهاييم . نه صدايمان به جايی می‌رسد ، و نه حتّی می‌توانيم بدانيم که در اين انبوه ِ بی‌انتها ، فريادرسی هست يا نه .
کس نمی‌داند کز اين گنبد برون احوال چيست
سر فرو کردی ، اگر شخصی بر اين بالاستی
[ ناصر ِ خسرو ] [3]
باورمندان ِ به خدا ، هريک به‌نوعی ، از پذيرش ِ اين تنهايی ِ بی‌کران وحشت دارند . باور ِ به خدا ، به انسان قوّت ِ قلب می‌دهد ، و تحمّل ِ دشواری‌ها را برای‌اش آسان می‌سازد . درست مانند ِ کودکی که در حيطه‌ی ِ حضور ِ پدر - مادر ، پشت به کوه دارد ؛ امّا به محض ِ اين‌که نگاه ِ ايشان از او منقطع می‌شود ، هراسان به سوی‌شان باز می‌گردد ...

v
از آنجا که - گويا - بحث از هراس‌های ِ انسان ِ ابتدايی ، بيشتر از سوی ِ کمونيست‌ها مطرح شده و می‌شود ، ممکن است خواننده مرا کمونيست بپندارد ! امّا بايد بگويم که ، من در همه‌ی ِ عمرم ، حتّی يک‌صفحه کتاب ِ کمونيستی نخوانده‌ام ؛ و به جای ِ آن ، تا بخواهيد ، در دوران ِ کودکی‌ام ، افسانه‌های ِ کودکان ( ايرانی و غير ِ ايرانی ) ، داستان‌های ِ پيامبران ، داستان‌های ِ شاهنامه ، رمان‌هايی از گونه‌ی ِ رمان‌های ِ ژول‌ورن ، و در بيست‌و‌چهار ساله‌ی ِ اخير ، دواوين ِ شاعران ، متون ِ کهن ِ پارسی - به‌ويژه متون ِ عرفانی - ، قرآن ، تفاسير ، تواريخ ، اوستا ، اوپانيشادها ، متون ِ پهلوی ، تورات ، انجيل ، و انبوهی رمان – کمی ايرانی و بيشترکی خارجگی - ، و مانند ِ اين ، خوراک ِ شبان‌روزی‌ام بوده ( « مادر ِ گورگی » را نتوانستم بخوانم ، از بس که بدم می‌آمد و می‌آيد از اين گُه‌و‌گند ِ سنگوک ! ) . به جای ِ انتساب ِ انديشه‌ها به مآخذ ِ خاص ، و تخطئه‌ی ِ آن ، بايد در آن به نظر ِ تأمّل نگريست ؛ و بعد منصفانه رد کرد ، يا نقد نمود ، يا پذيرفت ، و به حکّ و اصلاح ِ آن پرداخت . من بر هيچ زمينه‌ای از آموخته‌ها ، برداشت‌ها ، و دريافت‌های‌ام تعصّب نمی‌ورزم ؛ الّا بر اين يک‌فقره که : تعصّب ، ملک ِ طلق ِ مسلمين است !

860207


&
کتاب‌شناخت :
ديوان ِ ناصر خسرو . به تصحيح ِ مجتبی مينوی – مهدی محقّق . انتشارات ِ دانشگاه ِ تهران . چاپ ِ چهارم ، اسفندماه ِ 1370 .
?
پابرگ‌ها :
[1] نوع ِ ديگری از خدا هم می‌توان يافت ، که به همين اندازه بی‌آزار است ؛ و البتّه ، نيازی نيست که درباره‌ی ِ آن سخن بگوييم :
چند سال ِ پيش ، يک‌روز همسرم تعريف کرد که مازيار از من پرسيد : مامان ، خدا چيست ؟ ( مازيار ، آن‌وقت پنج‌ يا شش‌ساله بود ؛ هنوز مدرسه نمی‌رفت ) می‌گويد که مختصری برای‌اش گفتم ( بنا به همان چيزهايی که بنا به عادت و مرسوم ، در پاسخ ِ کودکان می‌گوييم ! ) مازيار با حالتی اعتراض‌آميز ، گفت : نه ، اين نمی‌شود ؛ يک خدا که نمی‌تواند مال ِ اين‌همه آدم باشد ! گفتم : پس به نظر ِ تو ، چطوری‌ست پسر ِ گل‌ام ؟ گفت : من فکر می‌کنم هرکسی برای ِ خودش يک خدا توی ِ دل‌اش دارد !!
[2] محمود شبستری ( از عارفان ِ سده‌ی ِ هشتم ِ هجری ) دو بيت دارد که واقعاً بی‌نظير است :
زمين در جنب ِ اين نُه سقف ِ مينا
چو خشخاشی بُوَد بر روی ِ دريا
نگر ، تا خود تو زين خشخاش چندی
سزد گر بر بروت ِ خود بخندی !
( سال‌ها پيش ، شايد 62 يا 63 ، در مؤخّره‌ی ِ « ازين اوستا » ی ِ م . اميد خوانده‌ام ؛ و هرگز فراموش‌ام نشده ! )
[3] ديوان ؛ ص 226 . ( قصيده ی ِ شماره ی ِ 106 ؛ بيت ِ 18 )

Tuesday, May 01, 2007

در ستايش ِ « اپيکوروس »

( لوکرتيوس ) [1]

هنگامی که حيات ِ بشری ، گسترده بر پهنه‌ی ِ خاک ،
آشکارا پايمال ِ خشونت ِ دين شده بود ؛
هنگامی که دين از فراز ِ افلاک ،
با حال و هيئتی هراسناک ،
بر آدميان ِ مردگار تن خمانده چنگ و دندان می‌نمود ؛
در اين هنگام ،
مردی يونانی سر برداشت ، قد بر‌افراشت ،
و با چشمان ِ ميرای ِ خويش ، به‌خشم در او نگريست .
او نخستين کس بود که پيش ِ دين به ايستادگی برخاست .
نه افسانه‌های ِ خدايان ، نه تندر و آذرخش ،
و نه آسمان با غرّش‌های ِ ترساننده‌اش ،
هيچ‌يک ، نتوانستند او را زبون از پای بنشانند .
بل بيشتر بيباکی ِ روحش را برانگيختند ،
زيرا که او می‌خواست نخستين شکننده‌ی ِ درهای ِ بسته‌ی ِ طبيعت باشد .
چنين بود که روان ِ پُرشور و توانايش پيروز شد ،
چنين بود که او پيش رفت و پيش‌تر رفت ،
تا دورترين راه‌ها ،
آن‌سوی ِ برج و باروهای ِ مشتعل ِ جهان .
و چنين بود که او با انديشه‌ی ِ بلند و روح ِ گشاده‌ی ِ خويش ،
فراخنای ِ جهان را سراسر فرا و فرو گرفت .
و چنين است که به کردار ِ فاتحی نزد ِ ما باز می‌گردد .
ره‌آوردش دانشی است ،
که از آنچه تواند بود ، يا نتواند بود ، سخن می‌گويد .
می‌آموزدمان که نيروی ِ آنچه هست بر چه بنيادی استوار است ،
و می‌نماياندمان که مرزها کجاست .
از اين‌رو است که اکنون دين پيش ِ پای ِ مردم فرو ريخته است ،
و به نوبت ِ خويش آشکارا پايمال شده است – پايمال ِ حقايق ِ حيات ِ بشری ،
از پيروزی ِ او است که آدميان سر به سپهر می‌سايند . [2]


&
کتاب‌شناخت :
تاريخ ِ فلسفه‌ی ِ غرب ( 2 جلد ) . برتراند راسل . ترجمه‌ی ِ نجف دريابندری . نشر ِ پرواز ( بازچاپ ) . پائيز ِ سال ِ 1365 – تهران . [ اين کتاب ، قبلاً ، بين ِ سال‌های ِ 1340 تا 1353 ، چهار بار ( چاپ ِ نخست 1340 ، چاپ ِ دوّم 1349 ، چاپ ِ سوّم 1351 و چاپ ِ چهارم 1353 ) چاپ و منتشر شده است . / نشر ِ پرواز ]
?
پابرگ‌ها :
[1] شاعر ِ رومی ، 55 – 99 ق . م .
لوکرتيوس ، فلسفه‌ی ِ اپيکوروس را در قالب ِ نظم بيان می‌کند . [ وی ] اپيکوروس را همچون منجی ِ خود می‌داند ... ( متن ِ کتاب ، ص 359 )
اپيکوروس ، فيلسوف ِ نامدار ِ يونانی ؛ بنيان‌گزار ِ فلسفه ِ اپيکوری ؛ تولّد : 342 ق . م . ؛ درگذشت : 307 تا 301 ق . م .
[2] تاريخ ِ فلسفه‌ی ِ غرب ؛ جلد اوّل ، ص 360 – 359 .