Mittwoch, Dezember 25, 2013

کوتاه و شتاب‌زده، درباره‌یِ ناروايی و ناسازوارگیِ به‌سازوآوازخواندنِ شعرِ نيمايی

(در حاشيه‌یِ پنج اجرایِ آوازی از شعرِ «زمستان»)

«زمستان»، در دی‌ماه سال 1334، از قلم «مهدی اخوان ثالث» (م. اميد) تولد يافت و دی‌ماه امسال (1389)، پا به پنجاه و پنج سالگی گذاشت. اين شعر که در زمان سرودن از سوی شاعر به «احمد شاملو» تقديم شده بود، سال بعد در مجموعه‌ی شعری به همين نام منتشر شد.

ده سال بعد (1348)، «زمستان» با آهنگی از ساخته‌های «امين‌الله رشيدی» به ترانه در آمد. آهنگ ترانه را ارکستر بزرگ راديو ايران به‌رهبری و پرداخت «سيروس شهردار» نواخت. هنرمندانی چون «حبيب‌الله بديعی» و «علی تجويدی» از نوازندگان، و «پروين» خواننده‌ی اين ترانه بود. اين شايد اولين باری است که «شعر نو» در قالب «ترانه» می‌نشيند و اتفاق را که خواننده‌ای زن نيز آن را می‌خواند.

بيست سال بعد (1369)، «زمستان» يک‌بار ديگر ترانه می‌شود. با ارکستری عظيم و فرمی ويژه در کاری مشترک از «محمدرضا درويشی» و «شهرام ناظری». نوار کاست اين اجرای متفاوت هفته‌ای بعد از درگذشت شاعر به بازار می‌آيد.

ده سال ديگر می‌گذرد. زمستان سال 1379 می‌رسد و اين‌بار «محمدرضا شجريان» است که «زمستان» را با ساز «حسين عليزاده» می‌خواند. با ارکستری مختصر (تار و کمانچه و تنبک)، در کاليفرنيای آمريکا و در شکل کنسرت.

و سالی پيش بود انگار که «هوشمند عقيلی»، چهارمين ترانه از اين سروده‌ی ماندگار را اجرا و به يادگار گذاشت. اجرايی با بهره‌گيری از ساند افکت و صداهای زمينه در فضاسازی باد و برودت زمستانی که سرمايش سخت سوزان است؛ و بالاخره باز اجرايی ديگر به سعی «گروه ليان»، در حال و هوای «ضرب» و «زنگ مرشد» و «گود زورخانه» که شنيدن دارد.

http://www.parand.se/tr-akhavan-zemestan.htm
اتّفاقاً و چه خوب شده که مجموعه-تلاش‌هايی، حولِ محورِ يک عملِ لغو و کاملاً ناروا و نادرست، و بسيار مضحک، يک‌جا ارائه شده؛ و می‌توان همه را، يکايک، سراندرپا شنيد، و هرچه بيشتر و بهتر به کُنهِ اين غلطِ مسلّم پی‌برد!
از اجرایِ 1348 با صدایِ «پروين» آگهی نداشتم (در توضيح آمده «ده سال بعد» از سروده‌شدنِ "زمستان"، که قطعاً اشتباهِ تايپی‌ست.)؛ و نمی‌دانم م. اميد درباره‌یِ آن چيزی گفته يا نه. امّا راجع به مواردِ بعدی، نمی‌توانسته چيزی گفته بوده باشد، چرا که به ديارِ هفت‌هزارسالگان سفر کرده بوده...
باری، و به‌هرحال، حتّی اگر شخصِ شاعر نيز، اجرایِ به‌اصطلاح «ترانگی» شعرِ "زمستان" را تأييد و حتّی تمجيد هم کرده باشد، که از نظرِ من بسيار بعيد و بلکه محال می‌نمايد، باز هم، نظرِ من، همان است که هست و، خواهد بود...
به‌صراحت می‌نويسم:
خواندنِ شعرهایِ جديدِ ما (که شعرِ نو يا شعرِ نيمايی ناميده می‌شود) با آواز، و به‌گونه‌یِ اشعارِ کهن‌اسلوبِ ما، غلطی‌ست محض و مسلّم. کسانی که مرتکبِ اين غلط می‌شوند، در سوادِ شعری-ادبی‌شان که ندارند بحثی نمی‌کنم، همان ريزه سوادِ موسيقی‌شان را هم که ظاهراً بايد داشته بوده باشند، زيرِ سؤال برده‌اند و می‌برند!
آقایِ شراگيم يوشيج هم که ديده‌ام به‌آوازخواندنِ شعرهایِ نيما را با ديکلمه همراهی می‌کند [برایِ نمونه: + و +]، گويا نوشته‌هایِ نيما را درست نخوانده، يا اگر خوانده، ايرانی‌وار بوده! (با پوزش، بايد عرض کنم که ما ايرانيان، اصولاً و بنا به آسيب‌هایِ زمخت و ديرپایِ ضدّفرهنگی‌مان، با "خواندن"، به‌طورِکلّی، بيگانه‌ايم!)
موسيقیِ ما (البتّه اگر به‌تسامح بپذيريم که می‌توانيم داشته باشيم) همان که از پسِ همراهی با شعرِ کهن‌اسلوب‌مان برآمده (اگر برآمده!) برایِ هفتادِ پس‌وپشت‌اش کافی‌ست!
...
و اصلاً نمی‌فهمم کدامِ مخبّطی اين خبطِ مضحک را به کلّه‌یِ ما جماعت چُپانده که کلّاً شعر را بايد دلی‌دلی کرد و به‌آواز خواند!؟
آنچه با آواز و همراهیِ موسيقی خوانده می‌شود، اوّلاً حساب‌اش سواست، و ثانياً بايد به‌طورِ ويژه، برایِ همين منظور ساخته يا پردازش شده باشد. اين‌که غالبِ اشعارِ به‌ويژه تغزّلی-غنايیِ کهن‌اسلوبِ ما، به‌گونه‌ای عرفی و سنّتی، با ساز و آواز هم خوانده می‌شده و می‌شود، به‌هيچ‌وجه، دليل نمی‌شود که هر شعری را با ساز و آواز بخوانيم...

سال‌هاست که اين موضوع در ذهن‌ام کرم می‌ريزد، امّا متأسّفانه چون از سوادِ موسيقی به‌کلّی بی‌بهره‌ام، می‌ترسم که اگر چيزکی بنويسم، آبرویِ همين يک‌ريزه بی‌سوادیِ ادبی‌ام را هم به گایْ‌بادِ فنا دهم و، خلاص!
پس، همين‌قدر کافی‌ست...

و سخنِ آخر:
اگر می‌خواهيد (گورِ بابایِ حرف‌هایِ صدتا يک‌غازِ من) انگيزه‌ای برایِ تأمّل در اين موضوع داشته باشيد، به اين نکته توجّه کنيد و بپرسيد:
چرا امثالِ اين اجراها (يعنی با ساز و آواز خواندنِ شعرهایِ نو، نيمايی، يا هر نامِ ديگر)، هرگز، آن‌طور که بايد و شايد، حتّی ده‌يکِ سايرِ اجراهایِ همان آوازخوانان نيز، اقبالِ عمومی نيافته؟!

بامدادِ چهارشنبه، 4 دی‌ماه 1392؛ 25 دسامبر 2013، 03:48:22 ق.ظ

Dienstag, Dezember 24, 2013

سرلشکرا! مباد دو دستِ تو خاليا!

خواهی اگر به نعمتِ ايمان بباليا
حُبِّ علی‌ت گر نَبُوَد، بر محاليا
بی حُبِّ آلِ طيّبِ مولایِ ما علی
باشد حرام، گایِ حلال از عياليا
از حبِّ سيدعلی طلب اِکمالِ حُبِّ دين
تا وارهی ز نَکب و خَجَل، وز نکاليا!
دست‌ات، به تخمِ مَهدیِ عج، بند کی شود؟
تا خايه‌یِ مقامِ معظّم نماليا!! [1]
چپ‌چوله هی چه می‌شوی؟ انگشت بر منه
بيتی دو، تخمی آمده‌مان؛ ارتجاليا!!

سه‌شنبه، سوّمِ دی‌ماهِ 1392

&
عکس، از:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=430103233783379&set=a.210799729047065.45755.205153189611719&type=1&relevant_count=1

?
پابرگ‌ها:
[1] بدل:
والله به تخمِ مَهدیِ عج، دست‌ات ار رسد
گر خايه‌یِ مقامِ معظّم نماليا!!

$

Montag, Dezember 23, 2013

مرض نزدِ ايرانيان است و بس!

نگاهی به: ياوه‌سازی و انتسابِ آن به شاعران و نويسندگانِ بزرگ
هم‌نوا با «شهربراز»

نخست اين نوشته‌یِ شهربراز را -درباره‌یِ شعرِ جعلی منتسب به سهراب سپهری!- بخوانيد:

درسی از سهراب سپهری؟!
http://shahrbaraz.blogspot.com/2013/12/blog-post_7.html

?
گُمان نمی‌کنم که در همه‌یِ ادوارِ کهن که نشرِ سخن تنها به‌مددِ افواه، و سپس‌ترک با بازنويسیِ دستیِ کتب (به‌گونه‌یِ محدود، و ابداً غيرِ قابلِ قياس با حتّی نشرِ چاپیِ گوتنبرگی، تا چه رسد به نشرِ الکترونيکی-نتی-پرينتیِ جديد) انجام می‌شده نيز، ده‌يکِ انتساب‌هایِ دروغينی را که امروزه در هر سال واقع می‌شود، داشته بوده باشيم!

حالا اگر اين جماعتِ «چُپاندرانيّه» به‌عهدِ قديم می‌بزيستندی و به‌جوفِ کاتبان بُر همی خورده بودندی، آن‌گاه چه‌اندازه جفنگيّات و اشعارالالکيّه به دفاتر و دواوينِ شعرا دربيفزوده‌کرده بودندی، خدای نيز نمی‌داند!

به‌راستی که: دست‌بريزاد!

Sonntag, Dezember 22, 2013

ای به‌نسبت در شمارِ جانور!

به جنابِ رضا پرچی‌زاده، پيش‌کش می‌کنم! [1]

ای به‌نسبت در شمارِ جانور!

زبان گر به نظمِ دری می‌گشود
کرونبرگ، بی‌شک چُنين می‌سرود! [2]
اعدام می‌کنی، بکن، امّا به‌دار نه
پنهانی و شبانه بکن؛ آشکار نه!
ما غربيان، شقاوت‌مان نرمْ‌ورژن است
يک‌يک بکش هزار و، به‌ناگه هزار نه!
ای ما فدایِ عربده-فرهنگِ قدسی‌ات
پنبه‌ست تيغِ رومیِ ما؛ ذوالفقار نه!
«خامُش‌کُشی» چرا؟ ز حقوقِ فَشَل مترس
نق می‌زنيم گه‌گه و، البت، هوار نه!
فارغ، بکش سيامکِ مهرِ لعينِ گبر
بنگر! شويم قدرِ جوی بی‌قرار!؟ نه!!
اين نقّ‌ونوقِ گاه‌گه از ما، خَديعتی‌ست
شو از درِ گلايگی؛ امّا شکار نه!
نسرين و جعفر از چه به‌زندان همی‌کنی؟
باشد ستم به مهره‌یِ خود، افتخار؟ نه!
پُر صد جُوالِ عشوه، ز خلقِ اَپَوْ، تو را-ست [3]
باری، نمايشی بده و، کارزار، نه!
اصلاح‌گرْ جماعتِ مخلوقِ تو، هلوست
عُريان، خودِ "خودی" بُوَد و، با شِعار: نه!!
هشدار! تا سوئيتِ مناسب ادا کنی
آدينه‌شب، مگو که فُلان‌اش به‌کار نه!!
...
خواهی که مکرِ مات رهاند ز منجلاب
زين رودِ خون، گذر کنی، ارچه گُدار نه
ايران بسوز و خاک کن و يک‌وجب ممان
تا همچنان، تو مانی و ما؛ وين ديار نه!
با ما به‌صلح باش و، بده نفت و، خون بريز
وين بمب و، بلعِ منطقه و، اقتدار، نه!!

يلدا، 1392. عثمانیِ قديم؛ نوشهير.
pdf:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2013/12/nesbat_kronberg.pdf

?
پابرگ‌ها:
[1] برایِ سپاس از اين مقاله‌یِ ايشان: "وقتی که حقوق بشر «نسبی» می‌شود"
https://khodnevis.org/article/54314#.UrXiqdIW37T
[2] برایِ آگهی از افاضاتِ بانو کرونبرگ، بنگريد به:
http://www.radiofarda.com/content/f10-tarja-cronberg-iran-execution-rouhani-sotoudeh-panahi/25205482.html
[3] اَپَو، در فارسیِ زادگاهِ سُراينده (طبسِ گيلکی)، چيزی‌ست در مايه‌هایِ «کُسِ‌گَوْ» [=کُسِ‌گاو]! (جميعاً يعنی کُس‌مشنگ و هپل‌هپو و ميخچه و مشنگ و ابله و ازين‌قبيل!)
صورت‌هایِ پيشينِ اين مصرع (که به دل‌ام نبود):
گر می‌کنی که خلقِ اَپَوْ را کنی جُوال
خلقِ اَپَوْ، به‌عشوه، خفن، در جُوالِ توست

Donnerstag, Dezember 19, 2013

مخالف امام (ع) حرام‌زاده‌ست!

حضرت صادق (صلی‌الله عليه و آله) فرمود كه دشمن ما اهلِ‌بيت نيست مگر كسی كه ولدالزّنا يا مادرش در حيض به او حامله شده باشد.
[حليه‌المقتين، علامه مجلسی، باب آداب زفاف و مجامعت]

در احاديث معتبره وارد شده است که تأديب کنيد فرزندان خود را بر محبت علی بن ابی‌طالب؛ اگر قبول نکنند، نظر کنيد در امر مادرهايشان؛ يعنی اين علامتِ فرزندِ زناست که قبول محبت اميرالمؤمنين نمی‌کند. حضرت صادق فرمود که هرکه محبت ما اهلِ‌بيت را در دل خود بيابد، مادرش را بسيار دعا کند که به پدرش خيانت ننموده است.
[حليه‌المقتين، علامه مجلسی، در آداب شيردادن و تربيت‌کردن و فرزندان و رعايت ايشان]

حديت کرد مارا ابوالقاسم عبدالرحمن کوفی و ابويوسف يعقوب پسر يزيد انباری کاتب از ابی‌محمد عبدالله وسر محمد غفاری از حسين وسر يزيد از صادق جعفر بن محمد از پدرش از پدرانش که گفت : رسول خدا فرمود: هرکس که ما خاندان را دوست بدارد خدا را به اوّلين نعمت‌اش سپاس گذارد. گفتند: اولين نعمت کدام است؟ فمود: حلال‌زادگی! زيرا دوست نمی‌دارد ما را مگر شخص حلال‌زاده. [1]
[امالی شيخ صدوق، برگ ۷۴۹]

&
نقل از:
http://zandiq.com/2008/02/25/mokhalefe-emam-haramzade-ast

$
و: حرام‌زاده! (سروده‌یِ م. سهرابی)
http://fardayerowshan.blogspot.com/2012/02/blog-post.html

J
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2013/12/haramzade_majlesi_saddoqh.pdf


?
پابرگ‌ها:
[1] متنِ منقول در مأخذِ ذکرشده، در بخشِ ضبطِ سلسله‌یِ راويان، و غيره، دوسه‌جا مغلوط است. اگرچه دشوار نيست فهميدن اين‌که «وسر» غلطِ تايپی‌ست به‌جایِ «پسر»، و «سپاس گذارد» به‌جایِ «سپاس گزارد»، و «فمود» به‌جایِ «فرمود»...؛ ويرم گرفت که جست‌وجويی بکنم!
پاره‌ای از عباراتِ متن را در گوگل زدم... در سه‌چهار جايی که کربلايی‌گوگلعلی نشان می‌داد، همه و همه، به همين‌صورت آمده بود! که يعنی يک –به‌قولِ حضرتِ احمدآقایِ خاتمی- بزغاله‌یِ گوساله، غلط تايپ کرده، و سايرالنّاقلينِ محترم، همه، هوين‌جور، زرتازرتازرت، ازآن کُپيده‌اند...
رفتم سراغِ نسخه‌ای از اصلِ کتابِ «أمالیِ شيخ صدّوق»، و يکی دانلود کردم که ترجمه‌یِ فارسی هم جوف‌اش بود:
http://s3.picofile.com/file/7876831391/امالی_شیخ_صدوق.pdf.html
حالا بيا و اين عبارات را در نسخه‌یِ اسکن (که سرچ برنمی‌دارد!) بگرد تا بگردی!!
در منقوله‌یِ ما از سايتِ «زنديق» شماره‌یِ صفحه، 749 ذکر شده؛ امّا نسخه‌ای که دانلود کرده بودم، تا صفحه‌یِ 438 بيشتر نداشت، و آشکارا معلوم بود که نصفه‌کاره اسکن شده! (به احتمالِ قوی، مأخذِ نقل، با غلطات يا بی غلطات، بايد همين نسخه بوده باشد.) کلّی هم گشتم (عجب آدم بيکاری شده بودم!) امّا آخرش هم به مرتبه‌یِ ارشميدسیِ «يابيدم! يابيدم!» نرسيدم!!
پس اين که هيچ!
دوباره جُستم و، در نشانیِ زير، نسخه‌یِ عربیِ سالمی پيدا کردم (سايتِ بسيار به‌دردبخوری‌ست؛ البتّه، اگر مثلِ من مؤمن باشيد و، طالبِ کتبِ اسلامی-شيعی!):
http://sore.blogsky.com/1392/05/15/post-84
لينکِ دانلود:
http://mediafire.com/?n8d8pcs6p25he8d
و اين‌بار، در اين‌يکی، مطلب را يافتم: ص342، پاره‌یِ 12؛ از: المجلس الثّانی‌والسّبعون: مجلس يوم‌الثّلاثاءالخامس مِن جمادی‌الآخرة سنة ثمان و ستّين و ثلاثمائة. (جایِ دقيق و عنوانِ بخش را آوردم که در صورتِ مُخ‌مُخ‌المراجعه، سرگردان نشويد و مثلِ فقير، وقتِ طلایِ خود را به مستراب نريزيد! حالا تا کی که ما جماعتِ آريايی ياد بگيريم ادب و آدابِ نقلِ مطلب را! بگذريم...)
اين‌هم عکسِ پاره‌یِ موردِ نظر:

Donnerstag, Dezember 12, 2013

دو رباعی (تُمبان)

تقديم به: صاحب‌الحقيقی‌التُّمبان
شيخ خليفه بن زايد آل نهيان!

ای شيخِ عرب! ما، همه، مردانِ ره‌ايم
جان خواه و ببين، منّتِ احسان ننهيم
در فنِّ دهش، رکوردِ گينس زده‌ايم
کون گر نکنی پسند، تُمبان بدهيم!

ای شيخِ امارات، چه پنهان از تو
از عهدِ قديم، بوده ايران از تو!
ناموسِ وطن، فدایِ يک ضرطه‌یِ دين
ما خود به عبا خوش‌ايم! تُمبان از تو!!


20 و 21 آذرماه 1392

Dienstag, November 19, 2013

ابلها نصوحا که بهرِ مالاندن چار سياسوله...

ابلها نصوحا که بهرِ مالاندن چار سياسوله، طومارطومار قصّه‌یِ رسوايی بر زبان‌ها افکند و، خود را گه‌مخوار داده، زاهد شد!!
...

رفت بايد زی سوئد؛ کآنجا بُوَد
جنّت‌المأویٰ و، جانان نيز هم
گر به دلّاکی نمايندم قبول
مزد نستانده؛ دهم جان نيز هم!

https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/397264300404595



Turkish Hammam for ladies with MEN's dallak in Sweden!
ويديو کليپ ديدنی از حمام سنتی و لوکس زنانه به‌سبک ترکی با «دلاک‌های مرد» در سوئد که از دختران و زنان جوان ترک و اروپايیِ مشتری حمام پس از انجام مراحل کيسه‌کشی، کف‌مالی، ليف‌زنی، حوله خشک و ماساژ، با قليون و چای در استکان کمرباريک پذيرايی می‌شه! خانوم‌های جوان در حمام، بيکينی بر تن دارن و آقايونِ دلاک مجاز به سکس با مشتريان حمام نمی‌باشن. در ضمن اين حمام برای تکميل پرسنل خود، دلاک مرد استخدام می‌کنه!
https://www.facebook.com/photo.php?v=717683568260128


نگاشت‏ از ‏‎NeginTV‎‏.

Sonntag, November 10, 2013

ای کهکشانِ راهِ شيری! هان!

(بر کناره‌یِ خبرِ "وجود ميلياردها سياره شبيه زمين در کهکشان راه شيری")
ملياردها سيّاره مانندِ زمين داری؟
هان!؟ راست می‌گويند اين‌ها، ای کهن‌بنياد؟!
زی من، فقيرِ ديرباور، سخت باشد؛ ليک
داری اگر، نوش‌ات! مبارک! خانه‌ات آباد!!
ليکن، بگو با من که آن‌جا وضع بر چه پايه و منوال
می‌گردد و گشته بنا؟ - بر داد، يا بيداد؟
آيا درآن ملياردها همچون زمين يک‌ريز
غوغایِ جنگ است و جنون و جهل و گاداگاد؟
يا خيلِ انسان‌هایِ آن ملياردهایِ دور
دورند زين ناکام‌روزی، قهر، کين، فرياد!

آن‌جا هم ار با آسمان‌اش سايه‌یِ امنِ امانی نيست
وانبوهِ آدم‌هاش، جان‌سيرند و خونين‌دل، غمين، ناشاد؛
بی‌پرده بشنو: کهکشانِ راهِ شيری! هان!
نام‌ات، هميدون، گُه‌کشانِ راهِ کيری باد!!

01:30 بامدادِ دوشنبه، 20 آبان 1392، 11 نوامبر 2013
$
بدلِ -شايد- مرجّحِ بيتِ آخر (11:30 هم‌امروز):
بی‌پرده بشنو: کهکشانِ راهِ شيری! های‌ی‌ی!
نام‌ات، ازين‌پس، گُه‌کشانِ راهِ کيری باد!!

?
يادآوری:
يک مصرع، جايی، و يک بيت، جایِ ديگر، اضافه‌وزن دارد. و کاملاً به‌عمد چُنين فربه سروده‌کرده شده! خيال‌تان آسوده باد!

&
لينکِ خبر:
http://www.radiofarda.com/content/f3_billons_planets_milkyway/25159564.html
https://www.facebook.com/radio.farda/posts/10151985081518841

Freitag, November 08, 2013

بنازم به اين درکِ عميق و بی‌واسطه از "سرچشمه‌یِ هستی"

بنازم به اين درکِ عميق و بی‌واسطه از "سرچشمه‌یِ هستی"
از سفرنامه‌یِ ابنِ فضلان (ص79)
::::
(معرّفیِ کتاب؛ از سايتِ «دانلود رايگان کتاب»)
سفرنامه‌ی ابن فضلان مورخ و سياح عرب يکی از مهمترين منابع تاريخی متعلق به قرن چهارم هجری (دهم ميلادی) است که شرح نسبتا کوتاهی است از مسافرت وی به سرزمينهای ترکان و اسلاوها در مناطق شمالی و از چنان اهميتی خصوصا برای مورخان روسی برخوردار است که اثر وی را جزو نادر منابع شناخت تاريخ روسيه و قبايل اسلاو و عادات و آداب و رسوم آنان در قرن دهم ميلادی به شمار می‌آورند. جالب آنکه فيلم مشهور (سيزدهمين مبارز) با بازی آنتونيو باندراس بر اساس اقتباسی آزاد از اين سفرنامه ساخته شده است که باندراس در اين فيلم نقش نجيب‌زاده‌ای عرب به نام (احمد بن فهلان) را بازی می‌کند که توسط خليفه به سرزمينهای دوردست شمالی تبعيد شده است.

&
http://book.behtarin.com/1391/دانلود-کتاب-سفرنامه-ابن-فضلان.html

J
لينکِ ديگر برایِ دانلودِ «سفرنامه‌یِ ابنِ فضلان»
http://irannamag.files.wordpress.com/2013/11/safarnameye_ebne_fazlan.pdf

}
و ايضاً؛
عبيدِ زاکانی؛ رساله‌یِ دلگشا:
«مولانا سعدالدّين مولتانی در مجلسِ شيخ صفی‌الدين حاضر بود و زيرجامه در پا نداشت. شيخ می‌گفت سرچشمه‌یِ وجود چنين بوده است، و بيانی می‌کرد. مولانا گفت: سرچشمه‌یِ وجود نه آن است که شيخ می‌فرمايد؛ و کير بديشان نمود که سرچشمه‌یِ وجود اين است.»
کلياتِ عبيد، چاپِ دکتر محجوب؛ ص313

$
اين ويدئویِ زيبایِ عاشورايی را هم از دست ندهيد... +++18
http://www.youtube.com/watch?v=C460VByjZGY

>


~
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=298554243608935&set=a.119979048133123.20615.100003630847717&type=3&src=https%3A%2F%2Ffbcdn-sphotos-b-a.akamaihd.net%2Fhphotos-ak-frc3%2F488222_298554243608935_1980214784_n.jpg&size=626%2C229

Dienstag, November 05, 2013

کی...؟!

(و لهُ ايضاً؛ در تمنّیِ می‌خوارگی و خوگ‌بارگی فرمايد)
کی دمی روزگارِ رذلِ شرير
شاخِ کينه برون کشد ز فقير
تا به کوریِّ چشمِ دين، بشوم
شارب‌الخمر و آکل‌الخنزير!!

حضرتِ خودمون
فی‌التواريخِ الفنج‌شنبه، ثانیِ آبان 92. اندر بلده‌یِ شريفه‌یِ نوشهير (فرموديم که: تویِ پياده‌رو! جلو بيم!)

C
رفتيم امضایِ پليس و، مختصری دوسه نارنگی و انار و خيار و گوجه، و... رسيديم حوالیِ حولی و، چند لحظه‌ای جلوِ BIM ايستادم که همدم و همسر و همراه‌ام (منظورم يک نفره ها! سه‌تا زوجه که ندارم!) يک پاکت شير بگيرد و بتمرگيم خانه! همين‌جور که منتظريده بودم، يگ‌هاب ديدم برشته‌یِ عزيزِ شعرا، موسوم و ملقّب و مُعَنوَن به «علياحضرت الهام‌باجی»، نزولِ اجلال فرمودند.
ماحصل اين بديهه‌یِ محترمه بود که ملاحظه فرموديديد! کم و زيادشو به بزرگواریِ باجی ببخشين!!

&
النّشرالنّخست:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=390609307736761&set=a.106100846187610.6557.100003630847717&type=1

D
خيلی بعد‌التحرير (شنبه، 11 آبان 92، حدودِ يک و ربعِ ظهر):
دوستِ شاعر و نازنين، مهدی ف... (فيس‌بوکاً)، کامنت داده، منظوم:

ما که عمری است شارب‌الخمريم
آمر آدمی به اين امريم
ما که هستيم آکل‌الخنزير
ناهی مردم‌ايم ازين تزوير
ما که مأبون دهر بی‌پيريم
آرزومند ... و ...
پس چرا خوش به ما نمی‌گذرد؟
غير غم کس به ما نمی‌سپرد؟

و هذا پاسخی:

لابد عيبی به خمرهاتان هست
يا که خنزيرهای‌تان پيرند
اُبنه هم گر نمی‌شود ارضا
شايد آن‌ها که... بعله، اکبيرند!

بشنو از من، فرند! مهدی‌جان!
عرقِ خوبِ دست‌ساز بخور
همچُنين، خوک‌بچّه بريان کن
وآن‌يکی نيز، تخته‌گاز بخور!

بايد امرد ز بيست سر نَبُوَد
ساده‌رو، اوستا و نيک‌ذکر
جایِ من‌بنده سخت خالی کن
سير مست‌اش کن و، بخواب دمر!

ور افاقه نکرد اين آيات
خفته اقبال‌ات و، نداری راه
خيز و تا دسته، کونِ من بگذار
وحدهُ لا الٰهَ الّا باه!!

و باز، آن نازنين فرموده (و هذا چقدر شيرين!):
+++++ عمر نوح ++++++ (فقط البته بهر مزاح):

امر امر مطاع باشد و بس
خود بيارا که کرده‌ايم هوس...

ضرطه‌ای شد به گوزدان واصل!

عسکر، ز کونِ دنيا
ضرطيد و، غَرْررت‌ت‌ت! واداد!
عنْ‌اَذبيا خلا بود
روح‌اش، قرينِ چُس باد!!

حبيب الله عسگراولادی مسلمان (زاده ۱۳۱۱ خورشيدی و درگذشته ۱۴ آبان ۱۳۹۲) سياستمدار و بازرگان ايرانی بود. وی يکی از نامزدهای چهارمين دوره انتخابات رياست جمهوری ايران و وزير بازرگانی در دولت اول ميرحسين موسوی بوده است. وی از اعضای حزب موتلفه اسلامی بود. وی در انتخابات دهمين دوره رياست جمهوری ايران ازمحمود احمدی نژاد حمايت کرد. برادر او اسدالله عسگراولادی از تجار معروف تهران و رئيس اتاق بازرگانی ايران و چين است.
عسگراولادی پس از انقلاب اسلامی، مسئوليت‌هايی همچون نمايندگی ولی فقيه در کميته امداد امام خمينی را برعهده داشته و تا پيش از فوتش رئيس شورای مرکزی کميته امداد و عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام بود. وی که از مردادماه سال ۱۳۹۲ به علت نارسايی قلبی و گرفتگی عروق بستری شده و تحت عمل جراحی قلب قرار گرفته بود، در چهاردهم آبان ماه همان سال درگذشت.
...
http://fa.wikipedia.org/wiki/حبیب‌الله_عسگراولادی

×××
نوشتارگرِ بسياربسيار متخلّق به اخلاقِ شريفه‌یِ گوزنامه‌نگاریِ علمیِ ويکی‌پديا، اين قاتل و جانی و خلایِ بالفطره، اين دزدِ پاچه‌ورماليده‌ی رحمانی، اين راهزنِ قدسیِ الهی را «سياستمدار» و «بازرگان» می‌نامد!
خوب شد مصداق اين دو واژه را هم بياموختانده‌مان کرد!

https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/391974684266890

Sonntag, November 03, 2013

اندوهِ لبنان

غرّد چو اژدر، "حضرت" اندر مُشت، ما را
کای بی‌پدر! اندوهِ لبنان کُشت ما را!!

***
دختران دانشجوی لبنانی در بيروت
عکس: پيکچر آليانس/ خبرگزاری آلمان
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=3945842416911&set=a.1055496520070.2008306.1605549772&type=1&ref=nf

اين را هم حتماً ببينيد!
http://unique-antique.blogspot.com/2010/01/blog-post.html

:::::::::::::::::::::
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/144529022380483

رقابتِ عشقیِ حسين و يزيد

(افواهيّات‌الشّيعه!)

روايتِ ديگری نيز هست، يا لااقل من اين‌طور شنيده‌ام (و گويا بايد گفت: هذا مِن افواهيّات‌الشّيعه!) که:
يزيد، عمرو عاص را به خواستگاری می‌فرستد. در راه به امام حسين می‌رسد؛ حضرت می‌پرسند: کجا ملعون؟ می‌گويد: يا حضرتِ امام حسين عليه‌السّلام! به خواستگاریِ فلانه زن می‌روم، از برایِ يزيدِ کون‌برشته (لعنة‌الله عليه!) و البتّه، خودِ من هم چلاق و بی‌ميل نيستم و چکّشی چند از بهرِ خويش خواهم زد. حضرت می‌فرمايند: برایِ ما هم بگو!
عمرو عاصِ ملاعين نزدِ هلو رفته و تمنّایِ هرسه چِزليس را طرح می‌کند. زن می‌گويد: می‌خواهم با خودِ تو مشورتِ کنم. تو چه می‌گويی؟ آن ملاعين می‌فرمايد:
اگر می‌خواهی دنيا را داشته باشی، يزيد؛ اگر آخرت و بهشت می‌جويی (غلمان هم دارد ها!)، حضرتِ سيّدالشّهدا عليه‌السّلام؛ و چنانچه نه دنيا می‌خواهی و نه آخرت، مرا انتخاب کن!
بديهی‌ست که زن، سرورِ و سالارِ شهيدان را (مع غلمان) ترجيح می‌دهد...

و از اين‌جاست که گفته‌اند: عمرو عاص در مشورت خيانت نکرد!!



&
متنِ عکسی از: وبلاگِ نقدِ قرآن
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=573051112768390&set=a.407325269340976.96727.407320509341452&type=1&relevant_count=1&ref=nf

Freitag, November 01, 2013

صبا، آنگه که اندر حوزه بودم

...
صبا، آنگه که اندر حوزه بودم
شبانگه تا سحر، چون جسرِ بغداد
دعایِ مام، حرز و گردن‌آويز
مجرّب‌پندهایِ باب، در ياد
هلوفيضيّه‌ام چون قبّه‌یِ برف
مطبّق، نرم، نازک، مُعطی و راد
ولع، کنده فسار از شوقِ انفاق
به‌دور از کُره، تف از خويش و، دلشاد
ز صدر و ذيل آن مخروبه مدرَس
کشيده صف، هميدون گاد بر گاد
دعا می‌کردم، از خيلِ رونده
يکی بر شانس‌رگ کوبد، به‌بيداد
نمی‌پنداشتم "قاضی‌القضاتی"
بُوَد اجرم ازآن فيضيّه‌یِ داد!
به‌پاسِ آن‌که قدّيسانِ حضرت
شباشب، بوده‌اند از فيضِ من، شاد
وزين نشئه که اينک! اين من‌ام! من!
که فتوی می‌دهم بر جمعِ اضداد!
ببخشم اين جوان را تا ببينيد
خدای‌ام من، که جان بگرفت و جان داد!!

‏پنجشنبه و سه‌شنبه‏، 2 و 7 آبان 92، 24 و 29 اکتبر 2013

C
مأخذالافاضات:
http://www.radiofarda.com/content/f8-larijani-says-the-executed-man-will-be-pardoned/25146238.html

::::::
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2013/11/larijani.pdf

گوهرِ شريعتِ اسلام

گوهرِ شريعتِ اسلام، رحمانيّت و رحمت است. اين حقيقت را هنگامی می‌توان به‌خوبی شناخت که به‌ياد آورد که «الله» حکيم است، و همه‌ی افعالش با «حکمت» سروکار دارند؛ از اين‌رو احکامِ اسلامی و حکومتِ اسلامی نيز همه جوهرِ حکمت دارند. حکمت چيست؟ حکمت، به‌کاربردنِ «شرّ» برای رسيدن به «خير» است. ازآن‌جا که الله، عالم به همه‌ی چيزهاست و غايتش، رحمت است، و می‌داند که انسان، جاهل و ظالم (تاريک‌کننده‌ی حقيقت) و کنود است، با «غضب» که «شرّ» است، می‌کوشد که انسان را به «رحمتِ بی‌نهايتش» برساند. اين است که با دادنِ عذاب و شکنجه و تهديد و قتل، به انسان «رحم» می‌کند و [او را] مشمولِ رحمت گسترده‌ی خويش می‌سازد. هرگونه عذاب و نقمت و تهديد و شکنجه‌گریِ الله به انسان، به‌‌غايت همين ايجادِ «رحمت و رحمانيّت» اوست. مسئله‌ی بنيادی، اين است که بايد ديده‌ی ژرف داشت و در زيرِ قهر و عذاب و شکنجه‌ی الهی، اين رحمتِ بی‌نهايتِ الله را ديد و ازآن به‌حدِّ اعلیٰ لذّت برد. روشنفکرانِ دينی، به‌جای ساختنِ اسلام‌های کذائیِ رحمانی، بايد به ملّت بياموزند که چگونه در زيرِ پوششِ قهر و غضبِ الله، می‌توان مغزِ لذيذِ رحمتِ الله را چشيد. بايد شيوه‌های گوناگونِ «ماسوخيسم» را به مؤمنان بياموزند تا از عذاب و شکنجه و کشتار حکومتِ اسلامی، رحمتِ بی‌اندازه‌ی الله را ببينند و ازآن کام ببرند.

منوچهر جمالی
http://www.jamali.info/index.php

œ
(با اندکی ويرايش، از م. سهرابی)

وای سلطان‌پور!

وای سلطان‌پور! دادی موضع‌ات
جنگ با شاخِ کهن‌گاوِ وطن
فابريک‌ات گشت چون دروازه‌غار
بعد ازين نادر، نه تو ديگر نه من!!

25 مهر 92

اين موضوع، برایِ من، به‌خلافِ بسياری از هم‌بی‌وطنانِ عزيز، که در اين چند روزه، راجع به آن، داغ و جدّی و پراهميّت قلم زده‌اند، اهميّتِ چندانی ندارد؛ به دو دليل:
1. به‌نظرِ من، گويه‌یِ نادر سلطان‌پور، فاقدِ آن معنا و منظوری بود که ازآن برداشت شد و می‌شود. مورد، فقط و فقط، يک –به‌اصطلاح- اشتباهِ لپی بود. به‌ويژه که نه در اجرا و اعلامِ يک متنِ ازپيش‌آماده‌شده‌یِ خبری، که در يک «گفت‌وگو» به‌زبان آمد. بديهی‌ست که هرکسی ممکن است در حينِ سخن، دچارِ کژبيانی و ضعفِ اظهار شود.
2. ... (شده نيمه‌شبِ چهارشنبه، اوّلِ آبان...)
فعلاً حال‌ام خوش نيست... شايد بعداً نوشتم...
عجالةً همان دو بيتِ جدّیِ شوخی‌وار کفايت می‌کند!
...

اندرحاشيه‌یِ گيس‌وگيس‌کشیِ نعيمه‌هلو و مسيح‌چِلو

(برچسپ: ادبيّاتِ بيت‌الخلا)

از بی‌شمار هنراتِ قدسی و ملخوتیِ نظامِ اقدسِ الهی، يکی هم، هميدون فروريدنِ غَرتاغَرت نابه‌هنجار و ميشومِ گوزنامه‌نگارجماعت بود...
و سلام و صلواتِ بلند (به‌قدرتِ 124000 گيگاگوزِ تمام و مستدام) بر جهانِ مَتمَدَّنِ غرب و حقوقِ فَشَل‌اش باد که از واسه‌یِ ما مردمکانِ دزدزده‌یِ الله‌کوب، هوين‌جور فرتافرتافرت، چهرگانِ نخبگانِ جهان‌شمول می‌بتراشد؛ که ای دسته‌بيل!!
...
چُسی گوزيده و، گوزی، چُسيده؛ عن عَلَم کرده
که تخمِ مسترابِ قدسی از غم صد ورم کرده!!

::::
پنجشنبه، 2013/10/17

$
...
http://khabarkhoon.com/Tag/مسیح-علی-نژاد
نعمه اشراقی صدای مسيح علی‌نژاد را هم درآورد
http://dana.ir/news/18881.html
واکنش مسيح علی‌نژاد به تکذيبيه‌ی اشراقی
http://www.mashreghnews.ir/fa/news/256570/واکنش-مسیح-علی‌نژاد-به-تکذیبیه-اشراقی

در همين زمينه:
واکنش تند پسر شهيد همت به نوشته‌ی توهين‌آميز نعيمه اشراقی
http://dana.ir/News/18815.html
فرزند «شهيد همت»: جلوی دُرفشانی‌‌های نعيمه اشراقی را بگيريد!
http://news.hasanagha.org/?p=1559

Donnerstag, Oktober 31, 2013

اگه اين‌جوريه که پس ما‌م نجعلنی!

دو پاره اسنادِ مُخکم، از کتابِ «کاملِ بهايی»



اگه اين‌جوريه که پس ما‌م نجعلنی!

:::::::


عجبا! يعنی بدونِ امرالجّماع، مؤمنين نمی‌پذيرفتند که زيد پسرش نيست!؟


&
کامل بهايی
عمادالدّين حسن بن علی محمد بن علی بن الطبری
تصحيح اکبر صفدری قزوينی
http://www.mediafire.com/?uu76v5jjd2p39xk
از: باشگاه ادبيّات
https://www.facebook.com/groups/BashgaheKetab/permalink/457035371010195/

نعره‌هایِ خبيثِ مسعود رجویِ آدم‌خوارِ هرزه و پوک‌مغز!

اين اوباشِ خبيثِ الهی (مجاهدينِ خلق) همچنان جوشِ رياست بر اسلامِ نکبت‌شان را می‌زنند؛ و کلِّ دعواشان با جمهوریِ اسلامی همين است و بس!

:::::
فکر نکنيد که اين صدایِ يه آدميزاده!
خوب به ياوه‌هايی که می‌بافه، دقّت کنين!!
شنيدين؟
نعره‌هایِ خبيثِ مسعود رجویِ آدم‌خوارِ هرزه و پوک‌مغزه!
،،
بيا مسعودهلو! بيا پرچمِ اسلامِ نابِ محمّدیِ ان‌قلّابیِ پدرطالقونیِ خرفسترِ بوگندوتو بگير بالا وُ، با همه‌یِ اون "خلق"ِ مسخره‌ت، صاف، بی‌وازلين، برو توُ مقعدم، صفا!!
بدان و آگاه باش که اولياالله نيز هميدون، همه‌شون اون‌جا حضور دارن؛ بوبولی!!!



https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/348913771906315

Donnerstag, Oktober 17, 2013

الارشادالنّصوحيّه

گرچه قصّه‌یِ نصوح، کلاً کسشيره؛ وليکن «اين‌همانی»مون شد و، همچين بفهمی-نفهمی، خوش‌مون اومد...
بنابراين، با عنايت به متن‌القصّه (که می‌فرماد: نصوح هرچی مالِ حرومِ دلّاکی و کيسه‌کسی [غلطِ تايپی نيست ها!] جمع کرده بود، همه رو بخشيد)، گفتيم يه ارشادی هم کرده باشيم!
:
مال را پس دادی، امّا عشق و حال
مانده اندر گردن‌ات؛ باری بده!!

سه‌شنبه، 23 مهر 1392، 15 اکتبر 2013

J
نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می‌کرد

آيا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می‌کرد شنيده‌ايد؟...
مردی که ساليان سال همه را فريب داده بود نصوح نام داشت.

نصوح مردی بود شبيه زن‌ها؛ صدايش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت. او مردی شهوت‌ران بود با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار می‌کرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از اين راه هم امرار معاش می‌کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندين بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هربار توبه‌اش را می‌شکست.

او دلاک و کيسه‌کش حمام زنانه بود. آوازه‌ی تميزکاری و زرنگی او به گوش همه رسيده و زنان و دختران و رجال دولت و اعيان و اشراف دوست داشتند که وی آن‌ها را دلاکی کند و از او قبلاً وقت می‌گرفتند تا روزی در کاخ شاه صحبت از او به‌ميان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.
از قضا گوهر گرانبهای دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت، از اين حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه‌ی کارگران را تفتيش کنند تا شايد آن گوهر ارزنده پيدا شود.

کارگران را يکی بعد از ديگری گشتند تا اين‌که نوبت به نصوح رسيد او از ترس رسوايی، حاضر نمی‌شد که وی را تفتيش ‍ کنند، لذا به هر طرفی که می‌رفتند تا دستگيرش کنند، او به طرف ديگر فرار می‌کرد و اين عمل او سوء ظن دزدی را در مورد او تقويت می‌کرد و لذا مأمورين برای دستگيری او بيشتر سعی می‌کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در اين ديد که خود را در ميان خزينه‌ی حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزينه رفته و همين‌که ديد مأمورين برای گرفتن او به خزينه آمدند و ديگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خدای تعالی متوجه شد و از روی اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بيد مي‌لرزيد با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا! گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری‌ات اين‌بار نيز فعل قبيحم بپوشان تا زين‌پس گرد هيچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از اين غم و رسوايی نجاتش دهد.

نصوح از ته دل توبه‌ی واقعی نمود. ناگهان از بيرون حمام آوازی بلند شد که دست از اين بيچاره برداريد که گوهر پيدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به‌جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه‌ی خود رفت.

او عنايت پرودگار را مشاهده کرد. اين بود که بر توبه‌اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غيبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم عليل شده و قادر به دلاکی و مشت‌ومال نيستم، و ديگر هم نرفت. هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست‌بردار نبودند، ديگر نمی‌توانست در آن شهر بماند و از طرفی نمی‌توانست راز خودش را به کسی اظهار کند؛ ناچار از شهر خارج [شد] و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختيار نمود و به عبادت خدا مشغول گرديد.

شبی در خواب ديد که کسی به او می‌گويد: "ای نصوح! تو چگونه توبه کرده‌ای و حال آن‌که گوشت و پوست تو از فعل حرام روئيده شده است؟ تو بايد چنان توبه کنی که گوشت‌های حرام از بدنت بريزد.» همين‌که از خواب بيدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ‌های سنگين حمل کند تا گوشت‌های حرام تنش را آب کند.

نصوح اين برنامه را مرتب عمل می‌کرد تا در يکی از روزها همان‌طوری که مشغول به کار بود، چشمش به ميشی افتاد که در آن کوه چرا می‌کرد. از اين امر به فکر فرو رفت که اين ميش از کجا آمده و از کيست؟

عاقبت با خود انديشيد که اين ميش قطعاً از شبانی فرار کرده و به اينجا آمده است، بايستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پيدا شود . لذا آن ميش را گرفت و نگهداری نمود؛ خلاصه ميش زاد [و] ولد کرد و نصوح از شير آن بهره‌مند می‌شد تا سرانجام کاروانی که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد. همين که نصوح را ديدند از او آب خواستند و او به‌جای آب به آن‌ها شير می‌داد به‌طوری‌که همگی سير شده و راه شهر را از او پرسيدند.
وی راهی نزديک را به آن‌ها نشان داده و آن‌ها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه‌ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم‌کم در آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هرجا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختيار کردند، [و] همگی به چشم بزرگی به او می‌نگريستند.

رفته‌رفته، آوازه‌ی خوبی و حسن تدبير او به گوش پادشاه آن عصر رسيد که پدر آن دختر بود. از شنيدن اين خبر مشتاق ديدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند. همين که دعوت شاه به نصوح رسيد، نپذيرفت و گفت: من کاری و نيازی به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مأمورين چون اين سخن را به شاه رساندند شاه بسيار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی‌آيد ما می‌رويم او را ببينيم. پس با درباريانش به‌سوی نصوح حرکت کرد، همين‌که به آن محل رسيد به عزرائيل امر شد که جان پادشاه را بگيرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه برای ملاقات و ديدار او آمده بود، در مراسم تشييع او شرکت [کرد] و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند، و چون پادشاه پسری نداشت، ارکان دولت مصلحت ديدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهی رسيد، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانيده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسی رسيد، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصی بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، ميش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو يافته‌ام، مالم را به من برگردان.

نصوح گفت: درست است؛ و دستور داد تا ميش را به او بدهند. گفت: چون ميش مرا نگهبانی کرده‌ای هرچه از منافع آن استفاده کرده‌ای، بر تو حلال ولی بايد آنچه مانده با من نصف کنی.

گفت: درست است؛ و دستور داد تا تمام اموال منقول و غير منقول را با او نصف کنند. آن شخص گفت: بدان ای نصوح، نه من شبانم و نه آن ميش [ميش] است بلکه ما دو فرشته برای آزمايش تو آمده‌ايم. تمام اين ملک و نعمت اجر توبه‌ی راستين و صادقانه‌ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غايب شدند...

&
نقل از:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=448946681888439&set=a.438766092906498.1073741828.436875569762217&type=1

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2013/10/nasooh.pdf

خودمان را کشتيم!

...
خودمان را کشتيم!
بگذاريد که صحبت بکنيم...
هشت‌سالی شده کاين گاله‌یِ ما
نشده باز، به‌اندازه‌یِ مطلوبِ خلا!

خفه‌مان دارد می‌سازد، وای!
وای ازين گند و گهِ سخت تلنبارشده!!

گر نداريم مجوّز که دهانی مبسوووووط
باز فرموده، برينيم درست
پيرمرديم و، دلی نازک و سست!
...
ای شما را سوگند
به درِ مقعدِ قدسیِّ امامِ راحل!

به بواسيرِ شريف،
ما خلازاده‌یِ اين بارگه‌ايم!
بگذاريد اقلِّ‌کم ازين
گاه‌گه، بادی، بودی، بدهيم!!

::::
23 مهر 1392، 15 اکتبر 2013


http://www.radiofarda.com/content/f9_hashemi_unfinished_speech_slogan_against_us/25137151.html

اقتدا

برایِ دو رباعیِ از م. سحر
اکرم که سه‌سال خانه‌ی صدّيق
می‌رفته که کلّمينی آغازد
ياد آر و مکوب آسمان بر هم
حاجی همه به‌اقتدا بيندازد!!

سه‌شنبه، 23 مهر 1392، 15 اکتبر 2013

J

دو رباعی به‌هم‌پيوسته

ای شيعه‌ی ملّازده‌ی ايرانی
تحريروسيله را اگر برخوانی
بينی که امام، مستحب دانسته‌ست
با کودک شيرخواره شهوت‌رانی!

پس روزی اگر روضه‌ی نذری داری
در خانه‌ی خويش روضه‌خوان می‌آری
گر کودک شيرخواره داری حتماً
يادت باشد به عمّه‌جان بسپاری!

م. سحر
12/4/2013
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=4706097812266&set=a.1029739025594.2005681.1288906991&type=1&relevant_count=1

Freitag, Oktober 11, 2013

زورق

(غزل‌واره)
از بس «بُوَد که...» خوانده و «آيا...» شمرده‌ايم
در گور هم، ز حسرتِ فردا، نمرده‌ايم
هستی، نهاده داو و، همه عمر، باخته
مفت اين گليمِ بختِ سيه وانبرده‌ايم [1]
با اين پژِ تبه، چَهِ پُر تَف، هوایِ شوم [2]
در شاه‌فصلِ زهر، شکوفا، فسرده‌ايم
چشمِ سپيد کرده‌یِ صحرایِ انتظار
نقشابه‌یِ اميدِ ز دريا سترده‌ايم
در خاک و خون نشسته، به تلخایِ صد مغاک
زورق، به بادِ مرگِ مفاجا سپرده‌ايم!

جمعه و شنبه، 12 و 13 مهرماهِ 1392؛ 4 و 5 اکتبرِ 2013


?
پابرگ‌ها:
[1] وابُردن= بُردن (برنده‌شدن) در «فارسیِ گونه‌یِ طبس» (زادگاهِ نگارنده).
[2] پَژ= ريشه (در فارسیِ گونه‌یِ طبس).
بنگريد به يادداشتِ «پَژ و برخی واژگانِ آن»، از نگارنده:
http://borzinmehr.blogspot.com/2004/08/blog-post.html
يا:
http://borzinmehr-pazh.blogspot.com




Freitag, Oktober 04, 2013

آه ای محتسب!‌ چرا ساقی نمی‌شوی؟ (مخلوق)

آه ای محتسب!‌ چرا ساقی نمی‌شوی؟
با فزونی‌یافتن بگیر و ببندهای حکومت بر سر پوشش زنان شاهد رویکردی از سوی دوستان‌م هستم که به‌هیچ‌رو پذیرفتنی نیست. از ویژگی‌های این رویکرد می‌توان به محافظه‌کاری نابه‌جا و خودفریبی ناموجه آن اشاره کرد. زبان نوشته‌هایی که در مواجهه با فعالیت دوباره‌ی «گشت ارشاد» در حسب‌حال‌ها دیدم به‌روشنی لحن «خواهش» و «درخواست از سر عجز» داشت. ترجیع‌بند «این وضعیت شایسته‌ی زنان سرزمین من نیست» بر شدت آن ناتوانی بسی افزوده بود. گفتن شعر و نثر برای واقعیتی که ریشه‌های سترگ در بدنه‌ی اجتماعی و سیاسی دارد جز نشانه‌ی استیصال است؟ اینکه باورمندانه یادداشت‌هایی را بازنشر کنیم که از دولت روحانی می‌خواهد امید مردم را ناامید نکند معنایی جز فریب خود و دیگری دارد؟ خوب است دوستان بگویند چرا حکومت می‌بایست با روی کار آمدن دولت مطلوب آنان از ماجرای حجاب اجباری پا پس بکشد!‌ مگر چه اتفاقی افتاده که نظام باید خود را ناگزیر از جمع‌کردن بساط بازداشت و تحقیر مردم ببیند؟ وانمود کردن تغییر چیزی که ثبات خود را هر روزه در چشمان ما فرو می‌کند چه منطقی دارد؟ با این اوصاف، دستور حسن روحانی به وزارت کشور مبنی بر «پرهیز نیروی انتظامی از افراط و تفریط در امر عفاف و حجاب» را باید دهن‌کجی به مطالبات رای‌دهندگان به او بدانیم. چرا به‌جای هماوردی با «ایدئولوژی حجاب» به‌گونه‌ای رفتار می‌کنیم که گویا حجاب اجباری از ملحقات اتفاقی و غیرضروری جمهوری اسلامی است؟ دوستان عزیز!‌ رژيم اسلامی در اجرای آنچه درست می‌داند با ما هیچ تعارفی ندارد اما گویا ما بر سر حق و حقوق خودمان با رژیم اسلامی بیش از اندازه رودربایستی داریم.
(مخلوق)

http://makhlough.blogspot.com/2013/10/blog-post_2.html

Mittwoch, September 25, 2013

زن‌شناسیِ شمسِ تبريزی

زن‌شناسیِ شمسِ تبريزی
(از: مناقب‌العارفين)

(4/42) همچنان از حضرتِ سلطان ولد منقول است كه روزی حضرتِ مولانا شمس‌الدّين صفتِ زنانِ نيك و عفّتِ ايشان مي‌كرد؛ فرمود كه با اين همه حال، اگر زنی را بالایِ عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری به دنيا افتد و در رویِ زمين قضيبی را برخاسته بيند، ديوانه‌وار خود را پرتاو كند و بر سرِ قضيب افتد؛ از آنكه در مذهبِ ايشان بالاتر از آن چيزی نيست. بعد از آن فرمود كه شيخ علی حريری كه در دمشق مي‌بود، مردی بود صاحب‌قدم و روشن‌دل؛ هر كه را در سماع نظر كردي، در حال ارادت آوردي؛ و خرقه‌ای كه شيخ مي‌پوشيد همچنان شاخ‌شاخ بود و در وقتِ سماع تمامتِ اعضاش پيدا بود. مگر پسرِ خليفه را هوسِ سماعِ او شد، از بس كه صفتِ حالِ او مي‌شنيد؛ چون از درِ مقام درآمد تا اهلِ سماع را تفرّج كند، شيخ را بر وی نظر افتاد، فی‌الحال مريد شد و جامه پوشيد. خبرِ ارادتِ او به مصر به خليفه رسيد، به‌غايت رنجيد و آهنگِ قتلِ او كرد؛ چون خليفه رویِ شيخ را بديد به اخلاصِ تمام بدو روی آورد. خاتونِ خليفه را هم ارادتِ آن شد كه او را ببيند. شيخ را به خانه دعوت كردند. خاتون پيش آمد و در قدمِ شيخ سر نهاده، مي‌خواست كه دست‌بوسِ شيخ كند، شيخ ذكرِ خود را پرتاب كرده به دستش داد كه مزارِ تو آن نيست، اين است! و به سماع شروع كرد. خليفه را از آن‌حال، اعتقادش يكی در هزار شد.

(احمد افلاکی، مناقب‌العارفين، صص 642-640)

http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/01/blog-post_20.html

برگزيده‌ی اشعار نيما يوشيج (متنِ اسکن‌شده)

برگزيده‌ی اشعار نيما يوشيج
به کوشش سيروس طاهباز
http://www.mediafire.com/?t3p29f8p4i799vc
http://bashgaheadabiyat.files.wordpress.com/2013/09/nima_yooshij.pdf

از: باشگاه ادبيّات
https://www.facebook.com/groups/BashgaheKetab/permalink/555781411135590/

Montag, September 23, 2013

اگر... (از: نقايض‌الخيّاميّه)

(ميخانه اگر ساقیِ صاحب‌نظری داشت....)
در کارِ جهان، حرفِ «اگر» گر ثمری داشت
خود عمّه‌یِ آدم چو عموی‌اش ...!

ادامه
http://naghayez.blogspot.com/2013/09/blog-post_23.html

Dienstag, September 10, 2013

همينی!

سرِ شب رهروی، پر خشم و کينی
همی‌گفت اين معمّا با قرينی
که تا عيبِ خود اندر غير بينی
همينی، های همينی، های همينی!!

م. سهرابی
آوريل 2013

https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/300696353394724


Mittwoch, September 04, 2013

بنگاه حليم نذریِ حاج‌ملل و پسران

پاره‌هايی از يک قصّه‌یِ سُمبلیِ کوتاه
...
حاج‌آقا ملل، اصلاً از آن حاج‌آقاهایِ امّلِ کون‌باشور نبود. کراوات می‌زد؛ کلّه‌پاچه‌اش، به چند زبان صحبت می‌کرد؛ و دانه‌هایِ تسبيح‌اش، يکی‌درميان از پشکلِ مطلّا بود...
...
...
ديوِ فقر، که نامِ محترمانه‌اش گويا حاج‌آقا نبی ملقّب به حکيم صل‌الله بوده باشد، چندوقتی می‌شد که محلّه‌یِ ما پلاس بود...
ديوِ فقر، نامی بود که من بر او نهاده بودم (و البتّه هيچ هم بدش نمی‌آمد، بلکه به آن "فخر" هم می‌کرد). ديوِ فقر، فقر می‌آورد؛ امّا نه ازين فقرهای معمولی؛ و فراوانی هم می‌آورد؛ بازهم نه ازين فراوانی‌های حال‌به‌هم‌زنِ معمولی. فقری که او به آن فخر می‌کرد و می‌آورد، نه فقط فقرِ شکم، که فقرِ زيرِ شکم و مغز و زبان و نفس‌کشيدن، و فقرِ حرکات و سکنات هم بود... و فراوانیِ گريه‌هایِ خيلی مرغوب، و ناله‌هایِ بسيار عزيز و مطلوب، و فراوانیِ همه‌یِ آن چيزهايی که در محلّات ديگر، فقط به سرِ منقاشِ کندوکاو، می‌توانستی يافت...
حکيم صل‌الله کارهایِ خير هم زياد دوست داشت. آدم‌هايی را که دوست داشتند خفقان بگيرند بلکه از شرِ تنگیِ نفس و قفس خلاص شوند، خفه می‌کرد و، خلاص. بچّه‌هايی را هم که پدر و مادرهای‌شان به مغزِ آن‌ها نيازی نداشتند، می‌برد و تویِ محراب‌محلّه، از مغزشان کتلت می‌پخت. حکيم صل‌الله، يک‌عالمه زن داشت. حکيم صل‌الله، متعه‌های لوند را دوست داشت. و حکيم صل‌الله، زن‌ها و متعه‌ها را، برایِ اين‌که سردشان نشود، تویِ جوال‌های قديمی، کتک می‌زد؛ و زن‌ها، حسابی گرم و نرم می‌شدند...

...
جلوِ بنگاهِ حاج‌آقا ملل...
يکی فقط برایِ اين آمده بود که با خودش چپ افتاده بود، و يحتمل هر صبح، از دنده‌یِ چپ پا می‌شد. آمده بود که راست‌راست بچپد تویِ بنگاهِ حاج‌ملل؛ و حليم بلمبانَد...
ديگرانی بودند که زن‌های‌شان واداشته بودندشان، که: من دل‌ام حليم می‌خواد...
امّا، گروهِ نه‌چندان‌اندک‌شماری هم بودند که هيچی‌شان نبود؛ فقط کمی يا قدری بيشتر، خمار بودند و پیِ جایِ شلوغی می‌گشتند که کسی و کسانی بتوانند درست‌وحسابی انگشتی به‌شان برسانند؛ که يعنی روم‌به‌ديوار، دورازجان، بی‌ادبی می‌شود، خارِشتی-انگولکی بودند؛ و اين حليم و آن گليم برای‌شان يکی بود...
...

پنج‌شنبه؛ 6 بهمن 1390، 26 ژانويه 2012

Montag, Mai 20, 2013

نقايض‌الخيّاميّه و سايرالهزليّات: شنيدم که سعدی...

شنيدم که سعدی به گرمابه‌اندر
يکی خوشْ‌پسر ديد، رعنا و دلبر
هلويی چکيده، خوش‌اندام و لُمبه
سُرين، يک‌به‌يک صدْ دماوند دمبه!
...
متنِ کامل

شنيدم که سعدی...

$
پی‌دی‌اف
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/05/shenidam_ke_sadi.pdf

Donnerstag, Mai 09, 2013

برنمی‌تابد!

بيا ميمون شويم؛ آدم، زمانه برنمی‌تابد
ز صدقِ من مشو درهم؛ زمانه برنمی‌تابد
خرد را، خوش بزن گردن، بِران بينش ز پيرامون
که جز حمق و سفه باهم، زمانه برنمی‌تابد
علاجِ ناوکِ جهل از طبيبِ مرگ بايد جُست
بر اين زخمِ کهن، مرهم، زمانه برنمی‌تابد
عزا، دارد کمين دايم، به سورِ گاه‌گاهی‌مان
بهل شادی؛ که جز ماتم، زمانه برنمی‌تابد
حقوقی گر شنيدی از بشر، از ره مرو جانا
که ما را گر کند منضم، زمانه برنمی‌تابد!
هزاران زين دروغِ نفرت‌انگيز است بر لب‌ها
مگو کاين ياوه از عالم، زمانه برنمی‌تابد
ز ما، صيتِ توحّش می‌برد دين؛ وا گريبانا!
هم ار خواهيم شد آدم، زمانه برنمی‌تابد
به صدر و ذيلِ گيتی، صدخلا افواه، می‌ژاژند
چو بگشايد لب اين ابکم، زمانه برنمی‌تابد
به بابِ ما، نگر! هر ياوه‌یِ سست‌اش قبول افتد
ز ما، خود، صد گپِ محکم، زمانه برنمی‌تابد!
فناپروردِ صد سيلِ سرشک از چشمِ خون‌پالا
به کشتِ ما، ولی، يک نم، زمانه برنمی‌تابد
به ما، اين گوشه‌یِ غربت رسيد، از عالمِ امکان
خوش‌ايم؛ امّا، همين را هم، زمانه برنمی‌تابد
غروبی بود و، باران. برق، زد ابزارمان سوزاند
چه‌گويم؟ فقر و وُلتِ کم، زمانه برنمی‌تابد!!

نوشهير. عثمانیِ قديم.
سه‌شنبه و چهارشنبه، 17 و 18 ارديبهشت 1392، 7 و 8 می 2013

Montag, April 29, 2013

نمی‌گم من نميام؛ دارم يه‌کم ناز می‌کنم!

راديو فردا:
اکبرهاشمی رفسنجانی، رييس مجمع تشخيص مصلحت،‌ در واکنش به دعوت گروه‌های مختلف از وی برای نامزد شدن در انتخابات رياست جمهوری گفته است: «من نمی‌گويم که نمی‌آيم ولی می‌گويم که دولت بعدی با بدهی‌های زيادی سروکار دارد.»
http://www.radiofarda.com/content/o2_hashemi_rafsnjani_election/24971018.html

نمی‌گم من نميام؛ دارم يه‌کم ناز می‌کنم
بدهی‌م يه‌عالمه‌س؛ دارم حساب باز می‌کنم
چيزخورم گرچه ملس هست، به رسمِ احتياط
چوبا رو با مقعدم، بازم ورنداز می‌کنم
تا شما کونِ‌خرين، بنده رسولِ ريدن‌ام
چه می‌خواين؟ من، جایِ کون، از دهن اعجاز می‌کنم
سی‌وپن‌ساله، بلانسبتِ گُه، عينِ خلا
می‌رينم توُ مملکت، تا گاله‌مو باز می‌کنم!
پير شده‌م من، گهِ‌نوخوردن ازَم برنمياد
فکر نقشه‌هایِ نو، من واسه بنداز می‌کنم
آخ اگه بشه، چی می‌شه من بيام... بيام... بيام
رویِ سنگِ‌پا سفيد، واه واه واه! ناز می‌کنم!!

م. س.
9 ارديبهشت 1392

چو بشنوی ز نماز علی، مگو که خطاست!

در صفحه‌یِ "وبلاگ نقد قرآن" مطلبی آمده بود، هلو؛ و من اين قطعه را فی‌البديهه‌کاری کرده و در کامنت نوشتم...
نخست، آن مطلب:
قرائتی: علی هرشب هزار رکعت [نماز] باتوجّه می‌خواند!!
ما بعد از چندمرتبه امتحان به رکورد ٣٠ ثانيه برای هر رکعت آن‌هم بدون توجّه و سريع‌السير رسيديم و پس از حساب‌کردن متوجه شديم ايشان اگر مانند ما نماز می‌خواندند هرشب ٨ ساعت‌ونيم برای اين‌کار وقت لازم داشتند. حال نمی‌دانيم آيا ايشان در اين‌مدت نياز به خورد و خوراک و يا خدای ناکرده به توالت پيدا می‌کردند، يا نه بدون توقف نماز می‌خواندند؟! نمی‌دانيم آيا با صرف اين‌مدت زمان برای نماز چگونه شب‌ها عدالت را در همخوابی با همسران و کنيزان خود برقرار می‌کردند؟! و نمی‌دانيم آيا وقت برای نان و خرما بردن به درب خانه فقرا هم پيدا می‌کردند يا نه؟!

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=471516879588481&set=a.407325269340976.96727.407320509341452&type=1&relevant_count=1

و امّا، قطعه:
چو بشنوی ز نماز علی، مگو که خطاست
علی‌شناس نه‌ای کافرا! خطا اين‌جاست!
دو رکعت از علی ارزد هزار رکعت بيش
که اوست بيضه‌یِ حقّ و، مقامِ او والاست
چنان‌که گر بزند ضرطه‌ای، فرشته به‌جاش
ثنایِ حق بنويسد؛ که مقعد از مولاست!
کسی که ضرطه‌یِ او، نزدِ حق، «ثنا» شده است
تو در نماز وی افتی!؟ چه جایِ چون‌وچراست!
بيا و بگذر ازين کين، شهادتين بگو
وگرنه حالِ تو زار است و، کارْ واويلاست
مرا که بر خرِ شيطان سوارم، عبرت کن
چو من، جزای تو هم، چوب و مقعد و فرداست!!!

https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/518014488240167

Mittwoch, April 03, 2013

درباره‌ی اسلام و ازجمله «اسلام رحمانی»

(سيامک مهر)
اصلاح‌طلبان و نوانديشان دينی به‌علاوه‌ی ملي-مذهبی‌های روانپاره و بی‌وطن و مادرستيز، اکنون که 31 سال درندگی و خونخواری نظام تجاوز اسلامی ماهيت و گوهر ضد بشری و آزادی ستيز دين ِ از ابتدا مبين را بر نسل‌های کنونی آشکار ساخته است، دست از دغلکاری و مردم‌فريبی نمی‌شويند و مقوله‌ای مهمل و موهوم به نام «اسلام رحمانی» ساخته‌اند که ظاهراً ورژن تعديل‌يافته‌ای از انواع اسلام ناب محمدی است که تاکنون شناخته‌ايم. همانطور که از اين عنوان پيداست، اسلام‌فروشان حرفه‌ای و مکاران الهی همان متاع مسموم و زهرآگين را اين‌بار با اسم و تيتر جديدی روانه‌ی بازار کرده‌اند و ظاهراً مدعی‌اند که «اسلام رحمانی» نسبت به اسلام‌هايی که تاکنون شناخته شده است، غلظت و دز خشم و غضب و قهر و تهديد و ارعاب و ارهاب و آتش و عذاب الهی‌اش کمتر است و سنگ‌های سنگسارش از جنس پفک‌نمکی. لابد در شريعت اين اسلام سر دگرانديشان و مخالفان را به‌جای شمشير با کارد ظريفی که خيار پوست می‌کنند از بدن جدا می‌کنند و يا طناب دار در «اسلام رحمانی» به رنگ سبز سيدی و از جنسی لطيف بافته شده. مکرالماکرين‌ها اين‌بار تصميم گرفته‌اند با پنبه سر ببرند.

در باره‌ی حقيقت اسلام ما دائماً خود را گول می‌زنيم و يا به‌طور تاريخی خود را فريب داده‌ايم و يا فريب‌مان داده‌اند و در هر صورت اين قصه همچنان ادامه دارد و تلفات می‌گيرد.
...

(متنِ کامل)
http://khakeiran.blogspot.com/2010/08/31.html
PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2013/04/eslame_rahmani.pdf

Montag, April 01, 2013

برويم...

زندگی تيره و تار است؛ بيا تا برويم
مرگ‌مان، باغِ بهار است؛ بيا تا برويم
ای به امّيدِ سحر خفته، نصيبِ من و تو
سربه‌سر اين شبِ تار است؛ بيا تا برويم
بگذر از شومْ نسيمی، که ازآن، مردمِ چشم
کور و غم‌بادِ غبار است؛ بيا تا برويم
همرهی چند کنی قافله‌ای را که درآن
ياوه در ياوه قطار است؛ بيا تا برويم
گر که صد سال بمانی به جهان، باز، همين
شينِ پر عيب و عُوار است؛ بيا تا برويم
مامِ ميهن که ازو رامشِ جان می‌جستيم
به دد و ديو دچار است؛ بيا تا برويم
از وطن ديو برون می‌نرود، تا به ابد
کز درون نيز، سوار است؛ بيا تا برويم
چاره‌یِ ما نتوان کرد به اين دعوی و ريو
کرم، اندر بُنِ دار است؛ بيا تا برويم!
ما که جز رنج نديديم و گذشتيم و گذشت
بيش‌ماندن به چه‌کار است؛ بيا تا برويم
گر چو من بر سرِ خشمی، که "چرا آمده‌ايم؟"
مايه‌اش، يک‌دو هوار است؛ بيا تا برويم!

م. سهرابی
فروردينِ 1392

Dienstag, März 26, 2013

«با تشنگانِ لايک!»

ای گشته به فيس‌بوکِ خود سرگشته
هی، شاد برفته و، غمين برگشته
تا کی بُوی از بهرِ يکی لايک، چنين
در مسخرگی، هزار عنتر گشته!؟

شنبه، 10 دی‌ماه 1390، 31 دسامبر 2011

Samstag, Februar 16, 2013

بازهم می‌گوييد هنر نزدِ ايرانيان نيست و بس!!؟

(I)
يک‌بارِ ديگر «البعثة‌الاسلاميّه الی البلادالافرنجيّه» را می‌خواندم، تمام که شد، ازآن‌جا که کلاً به نسخه‌هایِ تايپ‌شده‌یِ متن‌ها اعتماد ندارم، گفتم بگردم ببينم نسخه‌یِ اسکن‌شده پيدا نمی‌کنم (اگرچه، نمی‌دانم اين کتابِ هدايت، به روزگارِ خودش، چاپ شده بوده يا نه)؛ و درين‌ميان، سری به فيس‌بوک زدم، و ديدم امروز، 28 بهمن، زادروزِ هدايت هم هست! بعد، گشت‌وگذاری کردم، و ازجمله در ويکی‌پديا...
عجيب است، می‌بينم زيرِ عکسِ هدايت، نوشته، و آدرس داده:
وب‌گاه رسمی «صادق هدايت»
http://sadegh-hedayat.com/homefa.php
و ازآن عجب‌تر، به "وب‌گاه" که می‌روی، می‌بينی آن‌جا (سمتِ راست)، نوشته‌کرده شده:
"تماس با دفتر هدايت"!!
...
به پروردگارم شيطان سوگند، تا به اين زاد رسيده‌ام، نمی‌دانستم آدميان (آن‌هم فرقه‌یِ لااُباليّون) بعد ازآن‌که حدودِ 62 سال از مرگ‌شان می‌گذرد، می‌توانند (لکن مع‌الاسف، به هول و باطریِ الهی) «وب‌گاهِ رسمی» داشته باشند، و (ثانياً، ازآن مهم‌کرده‌تر) «دفتر» هم بزنند!!
...
هدايت؟!
رفته «دفتر» زده!!؟
وای ننه! مردم از خنده!!
لابد خودِ جونورشَ‌م اون‌جا نشسته، بطریِ ودکاشو گذاشته، منتظرِ تماس! لامصّب!!

(II)
های! هوی!
آقا! خانم!
لطف کنيد اين را فهميده‌کرده کنيد:
هدايت از ماجماعت بود؛ و ماجماعت، اصولاً و به‌طورِ کلّی و جزئی، از اساس، روح نداريم...! به‌حيثِ فابريک، فقط يه‌خورده بفهمی-نفهمی «روان» داريم؛ که اونَ‌م در لحظه‌یِ خارکستهِ «مُرديدن»، نه که از سولاخ‌کونِ‌مون بزنه بيرون... خير، همون‌جا به رحمتِ خدا می‌ره و، خلاص!
بنابراين،
هی نگين:
روحِ‌ش شاد!!

Donnerstag, Februar 07, 2013

فارسی را فاس بداريم!

چندسالی‌ست که بدونِ اين ابزارک، دست به تخته‌دکمه نبرده‌ام... وقتی نيست، حتّی اگر سه‌ساعت، دودستی هم بزنم، باز تايپ‌ام نمی‌آيد!
و هميشه، انگشت به اون مانده‌ام که چرا اين ما ايرانيانِ هنر نزدمان است و بس، همه‌جور ابزارهایِ چغورِ ناکارامد رویِ دستگاه‌هامان نصب می‌کنی، امّا از اين ابزارکِ نابِ ضروری، انگار که بسم‌الله‌اند و جن آنگولک‌شان کرده، می‌گريزند (آره، اخوی! يه‌زمانی بود که جن از اين بسم‌الله خار... می‌گريخت؛ حالا به هول و باطریِ پروردگارِ ما کفّارِ خبيث: شيطانِ ملاعين، اوضاع کلّهم برعکس شده!)!
نترسين، برين، برا رضایِ خودتون‌م که شده، اين چُس‌مثقال ابزارک رو دانلود و نصب کنين، بلکم نوشته‌هاتون مثِ مالِ ما، يه‌کم، اندککی، زِزِزِرت، ارزش‌اومند بشه!!

:::::
نرم‌افزار TrayLayout نرم‌افزاری است که به شما امکان می‌دهد تا صفحه‌کليد فارسی ويندوز خود را به صفحه‌کليد فارسی استاندارد تبديل کنيد و به دنبال آن نيم‌فاصله به صفحه‌کليد اضافه شود. همچنين اين نرم‌افزار اين امکان را برای شما فراهم می‌کند تا بتوانيد کليدهای صفحه‌کليد خود را به دلخواه تغيير دهيد.

http://maheasemoni.mihanblog.com/post/25

Dienstag, Februar 05, 2013

سورة‌النّساء، آية‌السّی‌وچار

چون ترگمان چُنان کنند که نبايد، ما نيز تُف‌سير چُنان کنيم هميدون، که دل‌مان بخايد!
ای نعلت‌الله بر شما کفّارانِ کذّاب و ملاحده‌یِ لعينِ ملاعين باد!
بر شما دوزخ‌زادگانِ عَنود، که يک‌عمر، بی‌وازلين، به کونِ گوشِ ما عاشقان عصمت و عفّت، فرغون‌فرغون دهری‌گری و کفر و دروغ اندرسپوخته‌ايد؛ سپوختنی!
و زرت و پرت کرده‌ايد؛ زرت و پرت کردنی!
همانا اين است ترجمه‌یِ صحيحِ سورة‌النّساء، آية‌السّی‌وچار

::::
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا ﴿34﴾
(34) مردان برپادارندگان (حقوق) بر زنانند × به‌سبب آنچه که احسان کرد خداوند بعضی‌شان را بر بعضی و به‌سبب آنچه که نفقه دادند (مردان) از اموال‌شان × پس (زنان) صالح (حق‌مدار) فروتنان‌اند (برای خداوند) و نگه‌دارندگان‌اند برای (شوهران‌شان حقوق‌شان را در) غيبت (آن‌ها) به‌سبب آنچه که نگه‌داشت (حقوق طرفين را) خداوند × و آنان که (از زنانی که) می‌ترسيد بالابردن‌شان (نفقه را و تمکين جنسی نکردن به‌عنوان فشار) پس نصحيت کنيد ايشان را × و دوری کنيد ايشان را در خوابگاه‌ها (به‌زور همخوابی نکنيد) × و بزنيد (دست نوازش و تهييج جنسی) ايشان را (در غير خوابگاه) × پس چنانچه داوطلب شدند (به رعايت حقوق) شما × پس نجوئيد بر ايشان (بر زنان) جهتی را (به‌باطل) همانا خداوند بود متعالی بزرگ.

http://mpmdtv1.blogspot.ch/2011/08/normal-0-false-false-false_17.html


::::
ترجمة‌الهمزمان‌بالتُّفسير:
- مردان برپادارندگان حقوق بر زنان‌اند؛ که اعنی همان: به‌نعوظ‌درآورندگانِ بوق، بر زنان.
- به‌سببِ آنچه که احسان کرد...؛ اعنی: بعضی‌شان را طیّ‌الغزوات، به بهشت روانه کرد و بعضی‌شان را -پولمند- به‌سراغِ زنانِ آن بعضی‌هایِ نخست فرستاد!... هلو!
- که نفقه دادند از اموال‌شان...؛ مفسّرين می‌فرمايند: که اعنی خرج‌الفرج!
- فروتنان‌اند...؛ که اعنی: تنِ خود فرو نگه می‌دارند و فرو می‌کُسترند!
- و نگه‌دارندگان‌اند...؛ که اعنی: معنی‌ش واضحه گاگول‌جان! نروند بيرون، بدهند به آن "بعضی‌هایِ منافقِ سوّم"؛ وقتی که "بعضی‌هایِ مجاهدِ دوّم"، دوباره می‌روند غزوات!!
- و آنان که می‌ترسيد بالابردن‌شان...؛ اعنی: بعضی‌ها وقتی می‌روند بالا، سولاخ‌هایِ کمرِ خود را جر و واجر می‌دهند، از فرطِ چرخشِ سنگ‌آسيابیِ غربال؛ و جنس ضايع می‌شود؛ و چه‌بسا که در اثرِ قُچار (که مترجم نيز بدان اشاره رفته) خايه‌هاتان له شود؛ و زيانِ ديگر آن‌که ممکن است مادينه‌یِ شما، چَشنی‌خور و کرمکی گردد و، من‌بعد، در فروتنی و فروکُستری حال نکند!
- پس اگر تمکين نکردند، که اعنی «مکان» خود را نشناختند (و خواستند که برایِ «فشار» بروند بالا)، ايشون را اندرز کنيد، که اعنی «لایِ درزشان بنهيد، فقط»؛ و بگوييد ننه‌تان پتويی برای‌تان بدوزد، و حاشا حاشا پرگست مرويد زيرِ لحاف‌شان؛ اگر دوست داريد خايه‌های‌تان را!
- «به‌زور همخوابی نکنيد»، مجازِ ادبی‌ست، از وجهِ ترفند؛ شما بخوانيد: «به‌زور با شما همخوابی نکنند، آن خارکسته مادينگان»!
- و بزنيد ايشان را...، اعنی: چنانچه به «اصول» و «ارزش‌ها»ی‌تان چنگ نوازش افکندند به تهييجِ جنس، بزنيد جگرشان را خال بيندازيد، هرجا که يافتيدشان؛ غير از زيرِ لحاف!
- پس چنانچه داوطلب شدند...؛ اعنی: چنانچه "فرو"تنی و پاچه‌خاری و خايه‌مالی پيشه کردند، بکنيدشان که خداوند، بکند شما را؛ رحمت‌کردنی!
- پس نجوييد بر ايشان جهتی را...؛ که اعنی: از هر جهت که خواستيد، بچرخانيد و: زِزِزِرت!!

فی‌التّاريخ يوم‌الدوشمبه، شومزهِ بهمنگِ 1391

Sonntag, Februar 03, 2013

وقتی کسی الفبانخوانده "ميرزا" می‌شود... (يک کامنت)

نخست اين نوشته را بخوانيد:
افسانه‌های ايران‌زمين: خراسان
http://shahrbaraz.blogspot.com/2012/04/blog-post_11.html
...

(يک کامنت)
من از کارهایِ آقایِ خزاعی، تنها کتابی را که با عنوانِ –به‌گُمان‌ام- «افسانه‌های طبس» (زادگاه منِ بی‌نوا) به چرخوکِ چاپ سپرده‌اند (و باز به‌گُمان‌ام در مشهدالخلا چاپ شده) ديده، و -به‌ناچار- خوانده‌ام.
متأسّفانه اوراقی‌ست بسيار مزخرف، سست، بی‌بنياد، و کاملاً بی‌ارزش.
دردمندانه بايد بگويم که گردآورنده‌یِ محترم، حتّی نخستينه‌ترين بايستارهایِ اين زمينه‌یِ ارجمندِ کارِ فرهنگی را هم رعايت نفرموده‌اند... (يعنی می‌دانسته‌اند و نکرده‌اند!؟ ابداٰ... از ديدِ من، ايشان، با «الف‌ب‌پ»یِ اين زمينه نيز، حتّی يک نيمچه‌آشنايیِ مختصری هم نداشته‌اند.) حالا، اگر کارِ افسانه‌هایِ سايرِ ولايات را هم به همين شُل‌مدنگی به‌هم‌بافيده‌اند که واويلا بر ما!
البتّه، شخصاً هيچ شک ندارم که الباقیِ شبهِ‌کُتُباتِ ايشان نيز، بايد به‌لاجرم چيزکی از همين‌دست بوده باشد. وقتی کسی الفبانخوانده "ميرزا" می‌شود، معلوم است که ديفال‌اش تا ثريّا که هيچ، تا مهستی هم که برود، کجکی خواهد رفت؛ که ای خاکِ سه عالمِ هندوی يک‌جا بر سرِ منِ خانه‌خراب باد، که فقير بودم؛ که هرگز يک‌دقيقه آرام نبودم؛ که در اين شوره‌زارِ درد و حرمان، بر خاک افتاده بودم!
و عجبا، بلکه وامصيبتا که آن‌وقت بر اساسِ اين مجموعه‌کارهایِ کاملاً بی‌بنياد، گزيده و ترجمه‌یِ انگريزی هم به وقوع بپيوندد...! دَدَه‌م وای!!
...
نامِ اين کتاب را که ديدم، دردی به قفسه‌یِ سينه‌ام گرفت که به قولِ پيرِ قديم: نگو و نپرس!
اصراری بر نشرِ اين چند سطر نداشتم؛ بلکه، ديدم نه اين است که از قلم‌ام در رفته (و چون در رفته، يحتمل دوان‌دوان خودش را به فيس‌پوک و وبلاگِ فقير هم خواهد رساند! امروز نرسد، فرداپس‌فردا حتماً سروکلّه‌ی نحس‌اش را هويدا خواهد فرمود)، گفتم بهتر است شخصِ شخيصِ خودمان آن را منتشار دهيم؛ وگرنه، اصلاً خوش ندارم باعثِ کدورتِ اشخاص بشوم. (ما که چيزی به نام «نقد» نداريم؛ که اگر می‌داشتيم، امروزِ روز، امثالِ چرتيّاتِ آقای خزاعی را نداشتيم!! پس چرا بايد آدم چيزی بنويسد که آدم‌ها برنجند؟!)

?
نکته:
متأسّفانه، متنِ کامنت، از سعادتِ نشر در وبلاگِ جنابِ شهربرازِ گرامی، محروم مانده! شايد هم فراموش‌ام شده که پست کنم! والله نعلم!!
&
نشرِ نخست (در فيس‌الپوکِ مبارک) (چهارشنبه، آوريل 25، 2012‏‏):
https://www.facebook.com/notes/mehdi-sohrabi/وقتی-کسی-الفبانخوانده-ميرزا-میشود/141465425984485

Mittwoch, Januar 30, 2013

ای بی‌ادب!

بُد ماچه‌خری؛ ادب نبودش
روزی هوسِ نری فزودش
چون خواست زند ز مردی‌اش لاف
زآن‌پس که دو روز بود علّاف
هی فکر نمود و شيوه آموخت
بر عقلِ نبوده، ديده بردوخت
عکّاس خبر نمود و زد زور
تا واکند عقده‌هایِ موفور
ترکِ ادبِ بليغِ خر کرد
سم را به‌مثابه‌یِ ذکر کرد!!

12 بهمنگِ 1391
$
عکسِ بدونِ متن:
http://3.bp.blogspot.com/-4QjmP5bWz7o/UQm2rjFRv6I/AAAAAAAACGA/9Dx1kXAxZZ0/s1600/biadab.jpg

Dienstag, Januar 22, 2013

محلّل


محلّل
از ويکی‌پديا، دانشنامه‌ی آزاد

مُحَلِّل (فارسی افغانستان: حلاله) در اسلام مردی‌ست که با زن سه‌طلاقه ازدواج می‌کند و او را طلاق می‌دهد تا آن زن بتواند دوباره با همسر پيشين خود ازدواج کند.[1]
بر اساس قوانين اسلامی و سنت‌های اعراب دوران جاهليت[2] اگر مردی دوبار همسرش را طلاق دهد و دوباره به او رجوع کند پس از سومين طلاق ديگر امکان ازدواج با او را ندارد، مگر اينکه آن زن به عقد ازدواج مرد ديگری درآيد، و پس از آميزش جنسی از آن مرد طلاق گيرد. مردی که با ازدواج و همخوابگی با اين زن موجب می‌شود تا امکان ازدواج دوباره او با شوهر سابقش فراهم آيد "محلّل" يعنی حلال‌کننده ناميده می‌شود.
مهم‌ترين دليل ممنوعيت ازدواج مجدد پس از سه طلاق آيه‌ی ۲۳۰ سوره‌ی بقره است:
«پس اگر باز زن را طلاق داد ديگر بر او حلال نيست، مگر آنکه به نکاح مردی ديگر درآيد، و هرگاه آن مرد زن را طلاق دهد، اگر می‌دانند که حدود خدا را رعايت می‌کنند رجوع‌شان را گناهی نيست. اين‌ها حدود خدا است که برای مردمی دانا بيان می‌کند.»
شأن نزول اين آيه آن است که زنی از محمد بن عبدالله می‌پرسد: «من همسر پسرعمويم رفاعه بودم، او سه بار مرا طلاق داد، پس از او با مردی به نام عبدالرحمن بن زبير ازدواج کردم، اتفاقاً او هم مرا طلاق داد، بی‌آن‌که در اين‌مدت آميزش جنسی بين من و او انجام گيرد، آيا می‌توانم به شوهر اول‌ام بازگردم؟ پيامبر پاسخ می‌دهد: نه، تنها در صورتی می‌توانی که با همسر دوم آميزش جنسی کرده باشی»[3] و سپس آيه ۲۳۰ بر او نازل می‌شود.[4]

آميزش جنسی محلّل
در ميان مسلمين اتفاق نظر است که محلّل حتماً بايد با زن آميزش جنسی داشته باشد. سعيد بن مسيب تنها فقيهی‌ست که گفته دخول برای محلّل لازم نيست. برخی از فقهای شيعه معتقدند اين آميزش حتماً بايد از جلو باشد و آميزش مقعدی چاره‌ساز نيست. برخی از فقها نيز معتقدند علاوه بر دخول، انزال نيز لازم است. ريشه اين اختلاف به حديث ابن بصير از جعفر صادق برمی‌گردد:
«از امام صادق (ع) پرسيدم آن چه زنی است که ديگر برای شوهرش حلال نيست تا آنکه شوهری ديگر کند؟ فرمود: زنی است که شوهرش او را طلاق دهد، بعد رجوع کند و بار دوم طلاقش دهد و باز رجوع کند، و سپس بار سوم طلاق دهد، اينجاست که ديگر برای شوهرش حلال نيست، تا آنکه شوهری ديگر کند و آن شوهر شيرينی (عسيله)[5] جماع او را بچشد [و زن هم شيرينی جماع او را بچشد].[6]»
فقهايی که به ضرورت انزال محلّل قايلند، معتقدند لذت بردن از جماع جز با انزال محقق نمی‌شود. در حالی که مخالفان می‌گويند عسيله اسم تصغير است و کنايه از چشيدن مقداری از لذت جماع است. بنابراين لازم نيست لذت بطور کامل باشد و به مقدار دخول (وارد شدن ِ دست‌کم تا ختنه‌گاه آلت جنسی مرد درون مجرای تناسلی زن) کافی است. فقهايی که آميزش مقعدی را برای محلّل کافی نمی‌دانند به بخش انتهايی روايت؛ «و زن هم شيرينی جماع او را بچشد» (که در برخی نسخ نيامده) اشاره کرده و معتقدند که زنان آميزش از پشت را دوست نمی‌دارند. اما گروه مقابل ادعای لذت نبردن زنان از آميزش مقعدی را نادرست می‌دانند.[7]

شيوع
از سنت‌های اعراب بود که ازدواج زن و شوهر پس از سه بار طلاق ممکن نباشد مگر آن‌که زن شوی ديگری کرده و با او همخوابه شود. اين قانون در قرآن هم تأييد شد و با ظهور اسلام ادامه يافت. همچنانکه القاب مردی که با زن سه طلاقه ازدواج می‌کند تا به شوهر قبليش حلال شود همچون «محلّل» يا «بزِ نرِ عاريتی» (التيس المستعار) بازمانده همان دوران است.[8]
امروزه شيوع اين نوع از ازدواج در ميان اهل سنت بيش از شيعيان است. چون در فقه اهل سنت امکان سه طلاق در يک جلسه وجود دارد. بدست آوردن آمار دقيق از اين نوع ازدواج ممکن نيست چرا که ازدواج از طريق محلّل بطور مخفيانه انجام می‌گيرد و راهی برای تشخيص آن از ازدواج عادی برای ديگران وجود ندارد. حتی در بسياری از موارد زن برای ازدواج محلّل به کشور ديگری سفر کرده و پس از بازگشت به کشور خود با شوهر اول ازدواج می‌کند.[9]

فلسفه
مسلمانان فلسفه‌ی وجودی اين حکم را کراهت طلاق می‌دانند و اين که خداوند خواسته مردم طلاق را سبک نشمارند و با طلاق و رجوع پياپی زن را اذيت نکنند. از سوی ديگر سه بار طلاق پياپی به معنای نفرت زن و شوهر و ناسازگاری آن‌ها با يکديگر است. پس شوهر نبايد امکان رجوع به او را داشته باشد و اجازه دهد که او شوهر ديگری کند و اگر شوهر تازه او را طلاق داد و او دوباره با ميل و رغبت خود به ازدواج شوهر اولش درآمد نشانه‌ی رفع نفرت و ناسازگاری است. از همين رو ازدواج موقت محلّل نيست. و بنا به قولی در صورتی که اين ازدواج صوری باشد و از پيش قرار طلاق گذاشته شده باشد، موجب حلال شدن زن به شوهر اول نمی‌شود.[10] [11]
رواياتی هم در نهی شديد اين عمل نقل شده‌است، از جمله حديثی از ابن مسعود: «پيامبر خدا محلِّل و محلَّل را لعنت کرد»[12]، و حديثی از عقبة بن عامر که در سنن ابن ماجه آمده‌است: "پيامبر خدا گفت: «می‌خواهيد از بز نر عاريتی بيآگاهانمتان؟ گفتند بله يا رسول‌الله، گفت او محلّل است، خداوند محلِّل و محلَّل را لعنت کرد.»"[13]

ادبيات و هنر
آثار هنری متعددی در جهان اسلام به موضوع ازدواج محلل با زن سه‌طلاقه پرداخته‌اند از آن جمله می‌توان به اين آثار اشاره کرد:
داستان کوتاه محلل از صادق هدايت در کتاب سه قطره خون
فيلم سينمايی محلل اثر نصرت کريمی (۱۳۵۱)
فيلم سينمايی «الست نواعم» محصول مصر در سال (۱۹۵۷)
فيلم سينمايی «گردوی همسرم» محصول مصر در سال (۱۹۶۰)


&
ويکی‌پديا

?
پابرگ‌ها:
(جز دو فقره يادداشت 2 و 8، سايرِ پابرگ‌ها، همه از اصلِ مقاله‌یِ ويکی‌پدياست.)


[1] سرواژه‌ی محلل، فرهنگ معين
[2] جالب است! اعراب جاهلی هم "حلال-حرامِ محمّدیِ الهی" سرشان می‌شده؛ آن‌هم قبل از آن‌که آن پفيوز باری تعالیٰ، اوحينا کرده باشد!! (م. سهرابی)
[3] وسألته صلى الله عليه وسلم امرأة فقالت: إن زوجی طلقنی، يعنی، ثلاثا، وإنی تزوجت زوجا غيره، وقد دخل بی، فلم يکن معه إلا مثل هدبة الثوب، فلم يقربنی إلا بهنة واحدة، ولم يصل منی إلى شیء ، أفأحل لزوجی الأول ؟ فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم لا تحلين لزوجک الأول حتى يذوق الآخر عسيلتک وتذوقی عسيلته.
[4] سوره‌ی بقره، آيه‌ی ۲۳۰، ترجمه و تفسير قرآن، تبيان.
[5] لذتی‌ست که تشبيه به عسل شده، و اگر های تصغير در آخرش آورده‌اند برای اين است که عسل غالباً مؤنث استعمال می‌شود، بعضی هم گفته‌اند برای اين است که هاء بر يک قطعه از عسل دلالت کند همچنان‌که وقتی می‌خواهند يک تکه طلا را نام ببرند می‌گويند: ذهبة.
[6] علامه طباطبايی، تفسير الميزان، جلد ۲، صفحه ۳۸۴-۳۸۳.
[7] درس خارج فقه آيت‌الله شبيری زنجانی، سال دوم، کتاب النکاح، درس ۱۴۴.
[8] پس بايد پذيرفت که آيه الکی و بيهوده نازل شده؛ چون با وجود اين قانون در بينِ اعرابِ جاهلی (به بيانِ نگارنده: عربِ عاقله!) واقعاً چه نيازی بوده که محمّد زور بزند و از خشتک و ماتحتِ آن بيچاره باری تعالیٰ، آيه بکشد بيرون!؟ (م. سهرابی)
[9] المحلل: "تيس مستعار" للقيام بعمل شرعی هفته‌نامه السجل، سال دوم، شماره ۶۳، ۱۲ شباط ۲۰۰۹.
[10] تبصرة المتعلمين فی أحکام الدين، حسن بن يوسف بن علی بن مطهر حلی، ص ۲۶۴.
[11] علامه طباطبايی، تفسير الميزان، جلد ۲، صفحه ۳۷۸.
[12] لعن رسول الله المحلِل والمحلَل له.
[13] قال رسول الله: «ألا أخبرکم بالتيس المستعار؟ قالوا بلی يا رسول الله، قال هو المحلل، لعن الله المحلِل والمحلَل له».