Friday, November 28, 2008

نوآوری!

سالِ امسالين به امرِ رهبری
گشته، البت، ويژه‌یِ نوآوری
فقرِ نو، بدبختیِ نو، رنجِ نو
بهرِ ما و، بهرِ شيخان گنجِ نو
پاسداران، غوطه‌ور در پول و، ما
غوطه‌ور در خون، ز دردِ بی‌دوا
بچّه‌شيخان در اروپا، کيفناک
گر فنا شد نسلِ ايرانی، چه باک!
عدّه‌ای اندک، بهشت اندر بهشت
بهرِ ما، الله، جز دوزخ نکشت
بشنوی گر پندِ من، سالِ جديد
بايد اندر دين، نبی، الله، ريد!!

13870211

D
اگر هم ريدن‌تان نمی‌گيرد، دارویِ كارِ‌ قوی، اينک، اينجا، حیّ و حاضر!

Monday, April 28, 2008

قطار شهری ِ مشهد ؛ و قطعه‌ای به سبک ِ عاميانه ، در قالب ِ شبه ِ تعزيه

در سفر ِ اخير ِ رياست ِ محترم ِ جمهور به مشهد ، دستور ِ ساخت ِ قطار ِ هوايي هم صادر شد !!!

احمدی‌نژاد ( در حالی که کون تاب می‌دهد ) می‌خواند :

زمينی‌شون کهنه شده ؛ داداش ، هوايی‌شو بزن
اگه می‌خوای گند بزنی ؛ خوب ِ خدايی‌شو بزن !

پسرخاله ( مهندس‌زاده – مجری ِ طرح ) گويد :

رئيس ِ جمهور که تويی ، ما همه صاف نوکرتيم
فکر نکنی عاشق شديم ، خاطرخوای ِ خواهرتيم
طرح ِ زمينی عالی بود ؛ پول ِ کلون به جيب زديم
مثل ِ خودِت ، کوله بوديم ؛ ببين حالا چه تيپ زديم !

کارکنان ِ آقای ِ مهندس‌زاده ، يک‌صدا ، دم می‌گيرند :

يه شهر ِ مذهبی داريم ، دوتا قطار لازم داره
رياست ِ يه کشوری ، هزار‌تا فوت و لِم داره
قطار زمينی رو زديم ، پول پارو کرديم ؛ به‌علی !
طرح ِ هوايی‌شو بده ؛ محمود‌آقا ! خيلی گُلی !!


04 02 1387

œ
دست‌نويس:
1 / 2
$
GIF

Friday, April 25, 2008

گريه‌یِ عالم

به يادِ کشتگانِ راهِ آزادی؛ و پيشکش به «بابک خرّم‌دين»
پر شدم از غم، مگر با گريه قدری کم کنم
سر‌به‌سر درد است عالم؛ ترکِ اين عالم کنم
ديو می‌تازد به من، از هفت‌گوشه، با سپاه
بشکنم در هم سپاه‌اش؛ پشتِ يک‌يک خم کنم
صد بسيجِ غم، به يک پيمانه می، ريزم به‌هم
از طرب وردی بخوانم، ديوِ غم آدم کنم
نامِ اهريمن نهد الله، از رویِ فريب
تا اهورا جایِ شيطان باشد و، من رم کنم!
رو شده دستِ تو، ای ديوِ پليدِ راهزن
بعد ازين، اين رشته را با قيدِ جان محکم کنم
آن که جان می‌پرورَد، شيطان بُوَد، الله نيست
گوئيا بايد به نام‌اش «ربِّ من» منضم کنم!
نيکیِ ذهن و زبان و کار، آزادی دهد
کفرِ غربی را، بدين گبرانگی مدغم کنم
جمله ديوان‌اند اهل‌الله، وارون‌کارگان
قلع‌و‌قمعِ ديوِ اهل‌الله، چون رستم کنم
سویِ ماتم خواندم ديو، از عزاهایِ دروغ
بر عزاهای‌اش بخندم، جان و دل خرّم کنم
سورِ ما، روزی‌ست کاين ديوان به ماتم اندرند
سورِ اهريمن بُوَد، گر روی زی ماتم کنم
از شهيدِ کربلا، صد قصّه‌یِ مُبکی کند
تا که من با ياوه‌های‌اش، ديدگان پُر نم کنم
گريه بيهوده‌ست از بنياد، ليکن گر رواست
گريه بايد من به قتلِ بابکِ خرّم کنم
آن‌قَدَر ايرانیِ آزاده کشته اهرمن
کز دو دريا چشم، بايد گريه‌یِ عالم کنم!

13870120

œ
دست‌نويس
JPG

z
اندر حاشيه:
با اين‌که سال‌ها بود ترجمه‌یِ فارسیِ کتابِ «شمشيرِ آخته» نوشته‌یِ جلال برگشاد [1] را داشتم، هيچ‌وقت به صرافتِ خواندنِ آن نيفتاده بودم. گويا، بی هيچ دليلی، دچارِ اين تصوّر بودم که کسی نمی‌تواند زندگانیِ بزرگ‌مردی چون بابکِ خرّم‌دين را به‌تصوير‌کشد.
بعد از آمدنِ اين غزل‌واره، شروع به خواندنِ کتاب کردم؛ البتّه فقط در فرصت‌هایِ فراغتِ مغازه! (گاهی، برایِ اين‌که همسرم استراحتی بکند، يک‌دو‌سه ساعتی می‌روم مغازه. اين‌هم از برکاتِ اهريمنِ نبوی (ص) است، که بعد از سی‌و‌چند سال سر در کتاب داشتن، بايد برایِ يک‌لقمه نانِ نخور و بمير، همسرم بارِ تلخ و سنگينِ زيستنِ با منِ ديوانه را، اين‌گونه بپردازد. و کاش از اين مغازه‌یِ اجباری، نانی هم درمی‌آمد! فعلاً که شش‌ماه است انگار برایِ صاحب‌ملک بيگاری می‌کنيم. ای به قافِ قرآن‌ات، اهريمنِ صل‌الله...!!!)

?
پابرگ:
[1] اين نام چگونه تلفّظ می‌شود؟ متأسّفانه، در هيچ جایِ کتاب، مشخّصاتِ اصلِ اثر ذکر نشده؛ که از رویِ لاتينِ آن، بتوان تلفّظ را فهميد! اگر کسی می‌داند، لطفاً به من هم بياموزد. می‌کنم‌اش، دعا.

ü
[ويرايشِ حروف‌نگاری، و افزودنِ متنِ عکسی: دوشنبه، 9 دی‌ماه 1392]

Wednesday, April 23, 2008

خاکسترستان

( برای ِ مهران )

مهران ِ شاعر ، بسته وبلاگ ِ متين‌اش
گويا ندارد دوست ، ديگر ، سرزمين‌اش
ديگر نمی‌خواهد کند با اهرمن جنگ
يا خود نشسته جای ِ ديگر ، در کمين‌اش !
يا خسته گشته ، شايد ، از کردار ِ بی‌مُزد
چون مهدی ِ سهرابی و ، صد همچنين‌اش
بی‌مُزد ، کردن ، کار ِ دل ، دشوار نَبوَد
خواهنده گر باشد نگاری نازنين‌اش
سر ، پاک گر شد ؛ گرزه‌ی ِ عشرت بخسپيد
ديگر چه سود ، آخر ، ز يار ِ مه‌جبين‌اش ؟
روزی ، دلاور مرد ِ ميدان‌های ِ کون بود
بلغور ، اينک ، می‌کشد موش از پسين‌اش !

من نيز هم ، گه‌گاه ، بيتی می‌سُرايم
بگذارد ار اين روزگار و ، تيغ ِ کين‌اش
گر صد بهشت ِ جاودان در پام ريزد
بيزارم از اهريمن و دين ِ مَبين‌اش !
از ما ربوده اهرمن ، سرمستی ِ عشق
با اين دروغين وعده‌های ِ حور ِ‌عين‌اش
ماييم نسل ِ سوخته ؛ خاکسترستان
پيچيده در اقصای ِ خاموشی ، طنين‌اش


از آدميّت ، می‌تواند شد تهی ، مرد
گر ديو باشد ديرگاهی همنشين‌اش
ايرانی از ريم ِ درون‌اش ، بود غافل
ناگه برون شد دست ِ ديو از آستين‌اش !


861227 و 870103


Ê

Wednesday, April 16, 2008

دو قطعه ( محال نيست ؛ و استفاده‌ی ِ ابزاری )

محال نيست ...

پيام داد شقيقه به گوز ، کای دلبند
محال نيست روابط ميان ِ ما و شما
چنان که حضرت ِ الله آفريده جهان
ولی گرفته محمّد ، به نفع ِ خود به گُوا
مدام آيه بيارد که : چون نمی‌بينيد
که آب آمد از آسمان و ، رُست گيا
چرا نبوّت ِ ما را همی‌کند تکذيب
جهود ِ کافر و ، جاهل به باديه ، حاشا ؟
مگر نديده دو چشمان ِ کورتان ، کشتی
که چون به امر ِ خدا می‌رود بر اين دريا
چرا به بنده و دين‌ام نمی‌کنيد اذعان
مگر نه خلق نموده خدای ِ ما دنيا ؟!
چرا به اين‌همه برهان توجّهی نکنيد
خدای کرده شما را از اين لجاج ، اعمی

کسی نبود که از ختم ِ ان‌بيا پرسد
که گوز را چه بُوَد ربط با شقيقه ، دغا !؟
گرفتم اين که خدا آفريده اين گيتی
چرا نبوّت ِ تو کرد بايدم امضا ؟!!
اگر چنين بُوَد ، البتّه بنده هم گويم
که برف سرد بُوَد ؛ پس ، من‌ام خدای ِ خدا !!

13 اسفند 1386

hhh

استفاده‌ی ِ ابزاری از کون !

چون شنيدم که هست در لندن
آن پناهنده‌ای که کون کرده
دلک‌ام زين بهشت ِ وارونه
هوس ِ دوزخی نگون کرده !

هر که کون کرد و داد ، او برده‌ست
خود مگو از چه داده ، چون کرده ؟
داده ، چون « داد » فعل ِ نيکان است
کرده ، چون کون ورا فسون کرده !
گر به کون می‌توان به لندن رفت
خوش به حال‌اش ، که آزمون کرده !
کاش من بنده هم ملوّط بود !
خون شدم دل ؛ مگر که خون کرده !؟!

13 12 86

œ
JPG
( PN )
$
I ، II

ياد

Ê

Wednesday, March 12, 2008

دين و زندگی

تا گرفته مُلک زاهريمن قوام
زندگی چه‌بْوَد ؟ ظلام اندر ظلام
هفت اگر مانَد ، وگر خود هفت‌صد
مسلم از هستی نيابد هيچ کام
شادمانی از ميان بربسته رخت
رقص و آوای ِ طرب ، گشته حرام
بيهُده ، ماهی دو ، باشدمان عزا
بر شهيد ِ سيّد ِ آل ِ کرام
کيست امّا اين شهيد ِ زنده‌کُش
بهر ِ ما ايرانيان ؟ اُمُّ الخِصام
يک‌طرف ، کشته حسين ِ تشنه‌لب
مُلجم آن‌سو کرده خلوت با قُطام !
ربط ِ آن با ما چه باشد ؟ هيچ ؛ هيچ
نکبتی می‌بارد ، از خونين غَمام
زندگانی ، مرگ‌زاری بيش نيست
زير ِ سايه‌یْ قدسی ِ اين بی‌لگام

نقل‌واری دارم از انديشمند
درخور ِ يک‌عمر فکر است اين کلام :
می‌رويم اندر سرای ِ آخرت
جای ِ دنيا آمدن , از بطن ِ مام !
تا بُوَد اين دين ، نباشد زندگی
دين بهل ، گر زندگی خواهی ؛ تمام !!


05 12 86

œ
JPG
$
GIF


Ê

Tuesday, March 11, 2008

جادوی ِ شوم ِ قرن

( قصيده‌ی ِ کوتاه )

دين و حکومتی که به مرگ است پايدار
بر جوی ِ خون ِ خيل ِ بشر گشته استوار
نوع ِ شعار ِ آن , نه به‌جز : مرگ بر فُلان !
دستور ِ کار ِ آن , نه به‌جز قتل ِ بی‌شمار
از لحظه‌ی ِ نخست که اين دين گرفته پای
اين بوده قصد و شيوه و مطلوب و افتخار
نفرين کند به سوره‌ی ِ مکّی , ز ضعف ِ خويش
واندر مدينه تيغ کشد بی‌دريغ‌وار
نفرين نه لفظ ِ محض بُوَد ؛ ميل ِ سرکش است
ليکن ز ضعف گشته حوالت به کردگار !
زين‌گونه دين , که تشنه به خون ِ بشر بُوَد
صلح و وفاق و عشق , چه داريد انتظار ؟!

بوديم چارده سده بيچارگان ِ دين
مشتی اسير ِ خسته و آشفته و نزار
ليکن هنوزمان نفسی بود از قديم
ايران هنوز زنده و , ما نيز برقرار
وز پهلوی , سلاله‌ی ِ کورش , حيات ِ نو
در ما دميد و , آب در آمد به جويبار
فصل ِ خزان ِ هستی ِ ما ناپديد گشت
وز اين دو شهريار , وطن شد چو نوبهار

بی‌پشم‌و‌پيله گشته بُد اين ديو ِ خون‌چکان
چون سايه‌ی ِ مترسک ِ جاليز و کشتزار
ناگاه , جان ِ تازه گرفت و , به‌پای‌خاست
جادوی ِ شوم ِ قرن , هيولای ِ نابه‌کار
گويی دوباره شخص ِ محمّد ظهور کرد
وز نو سياه گشت سراپای ِ روزگار !

21 – 861120


œ
JPG
$
GIF


Ê

Sunday, March 09, 2008

عزاي ِ ملّي

تا آمد اين خميني ِ مردْ اوبار [1]
ويرانه گشت کشور ِ ما ، ناچار
آری ، بنای ِ مُلک بُوَد مردم
چون مرده گشت ، چيست بنا ؟ آوار
بوديم مردمی همه سرزنده
بهروز و شاد و پيش‌رو و بيدار
کامل نه ؛ ليک ، مقصد ِ ما اِکمال
واندر سلوک ِ پيش‌روی ، رهوار
بود از متاع ِ کهنه‌قرون با ما
پندارهای ِ شوم ِ خردْ پيکار
کآمد برون ز مقعد ِ اهريمن
ناگاه اين تفاله‌ی ِ مردم‌خوار
دين شد بلای ِ هستی ِ ما مردم
شد روزمان ز روز بَتَر ، صدبار
بيچاره و زبون و غمين مانديم
غرق ِ تباهی و سفه و ادبار
آدم‌کشی و کين و تجاوز ، گشت
آيين ِ ما و ، آينه‌ی ِ کردار
يک روز افتخار ِ جهان بوديم
دارد کنون ز ما همه گيتی عار
تُف کن به روی ِ بيست‌و‌دوی ِ بهمن
وآن را عزای ِ ملّی ِ ما انگار !

19 11 86

œ
JPG
$
1 / 2

?
پابرگ‌ها :
[1] مردْ اوبار – [ ترکيب ِ " مرد " + " اوبار " ؛ از مصدر ِ اوباردن = فروبلعيدن . و اين از زمره‌ی ِ افعال ِ اهريمنی است ؛ به جای ِ " خوردن " که فعل ِ معمول ِ انسانی – اهورايی است ] = مردم‌خوار ، بلعنده‌ی ِ انسان .
در اين ترکيب ، " مرد " به معنای ِ کهن ِ خود به‌کار رفته = انسان .


Ê

Saturday, February 23, 2008

توضيح ِ کلّی راجع به اين چند پست

از مدّتی پيش ، به علّتی نامعلوم ، هيچ کششی به پست ِ نوشته‌هايم در خود نمی‌بينم .
چند نوشته‌ای که پست می‌کنم ، چنين سرنوشتی داشته . شايد بهتر بود آن را در آرشيوگونه‌ی ِ وبلاگ ( فردای ِ روشن 2 ) پست می‌کردم ، و اين‌جا ، فقط لينک ِ آن را می‌گذاشتم !
شايد خسته شده‌ام . شايد .

Monday, January 21, 2008

بيداریِ مرگ

بيداریِ مرگ

هنگامی که از «بيداریِ مسلمين» سخن می‌رود، بند بندِ تن‌ام می‌لرزد. چه واژه‌هایِ موهشی! چه واقعه‌یِ هولناکی!
چنان است گويی، که درنده‌یِ مخوف، و کشتارگرِ سيری‌ناپذيری به‌خواب رفته (که ای کاش خوابِ مرگ بود...)، و او تخم‌گذار است، و در همه‌یِ روز و شبانی که در خواب بوده نيز، هم‌چنان، چنان‌که گويی می‌ريند، بيضه نهاده است. نه يک، نه دو، بلکه هزاران، ميليون‌ها. چند‌صد ميليون تخم گذاشته است دابّة‌الارض[1]. اهريمن. و اين ريدگان می‌لولند. و گروهی از ايشان می‌گويند ما خواب‌ايم؛ امّا در حالِ بيدارشدن.
ولی مقصود، بيداریِ اصلِ خرفستر و خرفسترِ اصلی است. اين خرفستر، زمانی که بيدار بوده، اوايلی که از آسمان، آسمانِ سياه، اُشکوبِ اهريمن، بر زمين فرو ريده شده، تا چند قرن، غرقِ کشتار بوده. از نفرين‌هایِ سوره‌هایِ مکّی بگير، بيا تا آخرين يورش‌ها در اواخرِ سده‌یِ پنجم (يازدهم و دوازدهمِ ميلادی)، که با جنگ‌هایِ مشهور به "صليبی"، متوقّف گشت؛ تا باز که در سده‌یِ پانزدهمِ ميلادی (نهمِ هجری) تجديد شد و... تا برسيم به ان‌قلّابِ 22 بهمنِ 57، در ايرانِ فلک‌زده.

مقصود از بيداریِ اسلامی، چيزی نيست جز قدرت‌يافتن برایِ هجوم؛ و اقدام به برافکندنِ مردمان. در اوستا آمده است که اژی‌دهاک سه‌کلّه‌یِ سه‌پوزه‌یِ شش‌چشم، آرزو دارد که مردمانِ هر هفت کشور را براندازد![2]

اروپايی‌هایِ به‌ظاهر خيلی زرنگ و هشيار، گويی هنوز در جوانیِ مالرو[3] به‌سر می‌برند.
با همه‌یِ تيزهوشیِ خود، نمی‌توانند بفهمند که تا همين‌جایِ کار نيز، قدری از قافيه را باخته‌اند. فزونی‌يافتنِ مهاجرت‌هایِ مسلمانان به سرزمين‌هایِ اروپايی، و زاد و ولدِ سنّتیِ ايشان، خطرِ بالقوّه هولناکی را، درست بيخِ گوشِ اروپایِ متمدّن، با ضامنِ کشيده، کار گذاشته؛ امّا ايشان، خوابِ دل‌خوشی‌هایِ دورانِ استعمار را، با رنگ‌هایِ جديد مزمزه می‌کنند! آمار هم که می‌گيرند، گويا چندان باعثِ هراس‌شان نمی‌شود!!
از ديدگاهی ديگر، وضعِ امريکا هم، تفاوتِ چندانی با اروپا ندارد؛ بلکه حتّی شايد وخيم‌تر باشد. امّا اين‌جا هم، همان غفلتِ اروپايی ديده می‌شود؛ و فريادهایِ "مرگ بر امريکا" را زيرسبيلی رد می‌کنند.
اين فريادها، اگرچه اکنون به حلقوم‌هایِ خاصّی محدود است، جز به معنایِ «اعلامِ جنگِ اسلام به کفر» نيست. در اين وضعِ خاص، به نظرِ من، نه خاص و عام بودنِ حلقوم‌ها اهمّيّت دارد، و نه تعدادِ آن؛ بلکه، اين نفسِ عمل است که بايد موردِ توجّهِ جدّی قرار گيرد.
از نظرِ من، که تمدّن و فرهنگِ امريکايی را، نماينده‌یِ نوعیِ تمدّن و فرهنگِ بشری می‌شمرم، فريادِ "مرگ بر امريکا"، جز «اعلامِ جنگ به انسان» نيست. هم‌چنان که معنایِ "مرگ بر اسرائيل"، چيزی نيست جز بازتوليدِ توحّشی که هزار و چارصد سالِ پيش، قلعه‌هایِ يهودِ يثرب را با خاک يکسان می‌کرد.

q
جهان در معرضِ فاجعه است. پراکندگیِ امّتِ اسلامی، و تقسيمِ اسلام به انواع و اقسام، نمی‌تواند و نبايد مايه‌ای برایِ غفلت و خوش‌خيالی گردد.
فريادِ "مرگ بر انسان"، حتّی اگر از حلقومِ تنها يک تن برآيد نيز، قابلِ چشم‌پوشی و مدارا نيست؛ چه رسد به آن‌که از متن و بطنِ يک دين برآيد. اين فريادی است که از لا‌به‌لایِ تک‌تک کلمات و سطورِ کتاب‌الله به‌گوش‌می‌رسد.

بند بندِ تن‌ام می‌لرزد وقتی به سرانجامِ اين غفلت می‌انديشم...

28 آذر 1386
$
دست‌نوشته: ص1، ص2
:

&
کتاب‌شناخت:
اوستا. کهن‌ترين سرودها [و متن‌ها]یِ ايرانيان. گزارش و پژوهشِ دکتر جليل دوستخواه. (2 جلد). انتشاراتِ مرواريد. اوّل، 1370.
ضد خاطرات. نوشته‌یِ آندره مالرو. ترجمه‌یِ ابوالحسن نجفی-رضا سيد حسينی. شرکت سهامی انتشارات خوارزمی. چاپِ تيرماهِ 1365 هـ ش. تهران. 5000 نسخه. بها: 1300 تومان. (چاپِ اوّلِ متنِ فرانسه: گاليمار، 1967 م. پاريس. چاپِ اوّلِ ترجمه‌یِ فارسی: تيرماهِ 1363 هـ ش. تهران.)

?
پابرگ‌ها:

[1] نام، واژه، و تعبيری قرآنی است. درست به خاطر ندارم کجا و در کدام سوره آمده. گويا جانورِ مهيب و عجيبی است که –شايد- پيش از قيامت ظاهر می‌شود. جالب اين‌جاست که الهی قمشه‌ای (نه اين خرفسترک که در تلويزيون وِر می‌زند؛ بلکه ابویِ شريفِ ايشان بوده، که ترجمه‌یِ قرآن دارد.) در ترجمه‌یِ خود، -اندر پرانتز- می‌گويد که از نظرِ شيعه، منظور از دابّة‌الارض، علی بن ابی‌طالب است، سلام‌الله عليه!!
[2] رک: اوستا. آبان‌يشت؛ (کرده‌یِ هشتم) بندِ 30 (چاپِ دکتر دوستخواه، ج 1، ص 303).
[3] که می‌گويد: «هرچند که من در جوانی، شرق را عربِ پيری ديدم که بر گُرده‌یِ خرِ خود، در خوابِ بی‌پايانِ اسلام فرو رفته است...» [ضدِّ خاطرات؛ ص 21]

Saturday, January 12, 2008

شوخی ِ دوباره با شيخ بيابانكی ؛ و خطاب به سيامك

با شيخ بيابانكی ( + + )

گر به شعرت هزار كار كنی
كون ِ استاد ِ خويش پاره مكن
كون ِ پاره چگونه پاره شود ؟
پاره‌پوره است ؛ تو دوباره مكن !
}
گر رود آه ِ او سوی ِ گردون
قدسيان ، كون ِ تو ز هم بدرند
قدسيان را كه می‌شناسی تو
كه پشيمانی‌ات به چُس نخرند !
}
توبه كن ، توبه ؛ باز گرد از ره
كاين رهی سخت بی‌سرانجام است
كون ِ خود گر هزار پاره كند
اوستاگا هميشه ناكام است !
}
ليكن اين از حقوق ِ استاد است
كه گذارد به كون ِ شاگردش
تا مهذّب نمايد از بيرون
به وسيله ، درون ِ شاگردش !!
}
طبع‌ام اينك روان شده‌ست چو آب
كون ِ خود گير ؛ رو فلنگ ببند
گرنه زين پاره‌تر شوی ، ای شيخ
بيش‌تر زين به ريش ِ خويش مخند !
}
خرزه گر من برآرم از شلوار
رستم ِ يل گريزد از زابل
كون ِ اسفنديار پاره كنم
به همين يك‌وجب كه دارم چُل !
}
آه ، ای كون‌دريده شيخ ِ عزيز
از من اين چند بيت را بپذير
خواه می‌خُسب و ، خواه زانو زن
می‌خور اين خرزه‌ی ِ كلان و ، ممير !
}
زنده باشی هزار سال ، كه من
كون ِ نازت هزار پاره كنم
گر بگويی كه دردم آمد ، آخ
كشم البتّه و ، دوباره كنم !
}
ليكن ای دوست ، خسته‌ام ؛ خسته
شعر ِ هزل‌ام نمی‌كند خوشنود
خون همی گريم از غم ِ ايران
كه چه شد ؟ كو ؟ كجاست ؟ چه بود ؟!
}
وطن ِ تازه‌تر ز برگ ِ گل‌ام
به مزابل همی شده مانند
آن‌چه من می‌شناختم ، اين نيست
كاش با نام ِ ديگرش خوانند
}
ای وطن ، آفتاب ِ روشن ِ من
از چه رو گشتی اين‌چنين شب ِ تار ؟
كاش ابنای ِ تو به‌پاخيزند
بر سر ِ اهرمن كشند هوار
}
از ستون‌های ِ تخت ِ جمشيدت
بتراشند و ، خرزه‌ای سازند
پهلوان‌وار ، همچو رستم ِ يل
بر كُس و كون ِ قدسيان تازند
}
خاك ِ الله را به باد دهند
وز شرف سر بر آسمان سايند
به هجاها ، همه ستبر و كلان
مادر ِ اهرمن فروگايند !

بامداد ِ نهم ِ دی‌ماه ِ 1386


hh
برای ِ سيامك ِ عزيز ؛ نويسنده‌ی ِ « گزارش به خاك ِ ايران »

سيامك ، بعد ِ قرنی ، سال و ماهی
به وبلاگ ِ حقير ِ من زده سر
ولی ديده كه اين‌جا كون‌درانی است
به خود ترسيده از اين وضع ِ منكر
}
كنون گويم به قصد ِ عذرخواهی
سيامك‌جان ، ببخش ، اين‌ها زبانی است
ميان ِ بنده و اين شيخ ِ ملعون
به جنگ ِ زرگری ، اُرجوزه‌خوانی است !
}
من ِ پير ِ چغل ، كون‌ام كجا بود
كه شيخ‌اش پاره سازد در بيابان ؟
وليكن ، می‌كنيم اين لفظ‌بازی
برای ِ شادی ِ وبلاگ‌خوانان !
}
غرض ، آقا سيامك ، يار ِ دلبند
اگر ترسيده‌ای ، بر ما ببخشا
به قرآن می‌خورم من گند ِ سوگند
كه نبوَد گادن ِ كس در سر ِ ما !
}
نترس و ، در مرو ، آقا سيامك
بيا بنشين تو هم قدری صفا كن
اگر وضع ِ مزاج‌ات رو به راه است
دوبيتی شعر ِ كيری نذر ِ ما كن !!
}
وليكن ، اين‌كه گويی كون‌درستی
مرا باور نمی‌آيد ، سياجون
خدا داند كه در ايّام ِ پيشين
به قدر ِ پشم ِ كون‌ام ، داده‌ای كون !
}
مترس ؛ اين‌جا همه كون‌پارگان‌ايم
كسی بيگانه و ناآشنا نيست
طريق ِ راستی پوييم يكسر
به راه ِ راستی ، ستر و ريا نيست !

3 و 4 بعد‌از‌ظهر ِ همان‌روز


œ
1 / 2
... ...


Ê