Sonntag, Februar 26, 2012

جانِ جهان!

(به يادِ ابوشکورِ بلخی)

خرد، از "ميانجی" و از "رهنمای"
بداند که نبْوَد جهان را خدای [1]
وليکن، ببايد که روشن بُوَد
هُشيوار و بيدار و پُر "من" بُوَد
به سرچشمه ره برده باشد، به‌راز
فروخوانده صد برگِ نيرنگ، باز
وگر باشد آبشخورِ وی، پهن
بُوی روز و شب، از وی اندوهگن
چُپاند به تو، دم‌به‌دم، پُرقچار
رسول و پيمبر؛ نه يک، صدهزار!
به زور و دروغ و، به دعوی و لاف
نمايد تو را، صد شريعت، شياف!
يکی، آيه آرد، که: ايدون مکن
به‌وارونه، آن‌ديگر افکنده بُن
يکی، گويد: اين کافران را بکش
دگر، گويد: ای کافرِ سگ، خمش!
بلافند هريک، که: "حق" با من است
يقين کن؛ که شک، شيوه‌یِ دشمن است
کسی کاو کند شک درين ريش و پشم
الهی کزو کنده گردد دو چشم!
ببُرّيد بايد سرِ وی، به‌کين
که خون‌اش بُوَد از درِ پارگين!
...
چُس ارزد، خدايی کزين ياوگان
کند هر زمان، گوزْ پيکی روان!؟

بلی، گر خرد باشدت تيزرای
بدانی که نبْوَد جهان را، خدای
مگر "بذرِ هستی" بُوَد در نظر
که "جان"ی‌ست، هرسوی گسترده پر
فرسته نباشد ورا، کز خرد
ز هر برگِ نو، بویِ وی می‌دمد
يکايک، همه، شاخسارِ وی‌ايم
ز يک بذر و يک ريشه و يک پی‌ايم
خدايی جز اين، با خرد يار نيست
که جز "جان"، درين عرصه ديّار نيست
به کفر اندرون، خيز، مستان شويم
به بزمِ خرد، جان‌پرستان شويم
ستايش بريم آشکار و نهان
به فرخنده پيروز، "جانِ جهان"!

يک‌شنبه، 7 اسفند، 26 فوريه 2012


?
[1] ابوشکور بلخی، بزرگ شاعر سده‌یِ چهارمِ هجری، در «آفرين‌نامه» گفته است (که بسيار هم ارزنده‌ست؛ لکن مع‌الاسف، ما ورژن متکامل‌اش را عرضه می‌کنيم):
خرد، بی ميانجی و بی رهنمای
بداند که هست اين جهان را خدای!


$
پی‌دی‌اف:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/jane_jehan.pdf

حسينِ علی و، منبرِ عاشورا و، داورِ وسط و، نونِ بَدبَد!

حسينِ علی و، منبرِ عاشورا و، داورِ وسط و، نونِ بَدبَد!
[بررسیِ "می‌گويند"ها] (II)

می‌گويند حسين‌بن‌علی، مشهور و مکنّیٰ به «سيّدالشّهدا» و «سيّدِ شبابِ اهل‌الجّنه» و «ثارالله» و «مظلومِ کربلا»، و ازين‌قبيل ياوه‌ها، روزِ عاشورا، يا شبِ قبل ازآن (که به اصطلاحِ گاه‌شماریِ ليلانه‌یِ عربی، می‌شود همان «شبِ عاشورا»)، برایِ آن عدّه‌یِ قليلی که به‌هر دليل و علّت -که اين‌جا کاری با آن نداريم- نتوانسته يا نخواسته بودند که حبِّ مشهورِ «جيم» را بروند بالا و، عطایِ تيول و حکومتِ ولايات و شهرهایِ عجمان را -که آغاسيّد زرتازرت وعده می‌داده- به لقایِ شمشيرِ برّنده‌ی اکنون ديگر مسلّمِ ابنِ‌زياد ملاعين ببخشند و، سرور و مولای‌شان را دمِ ضربِ شمشيرِ اشقيا (که ای الهی اندککی درودِ پروردگارم شيطان بر اوشان باد!) يکّه و بی‌باعث رها کنند، و بنا به قولِ مشهور «بفلنگند!»، و درهرحال، بيخِ ريشِ سيّدِ شبابِ قديم، و سيّدالشّهدایِ يکی‌چند ساعتِ بعدِ آينده، مانده بودند، بی‌منبر، منبر رفت و، فرمود:
کسانی که به کسی بدهکارند و دَينی به گردن دارند، بدانند که من دوست ندارم با اين‌وضع، در رکابِ من، شربتِ شهادت بريزند تویِ هندقِ بلاشان! اوّل بروند بدهیِ خود را بپردازند و دَينِ خود را صاف کنند، بعد...

البتّه، به شهادتِ مسيو تاريخ -که ای بر منکرش نعلت! و همه‌یِ ما می‌دانيم که به‌کلّی و اساساً اهلِ دروغ و دَوَنگ نبوده و، نيست-، باخبريم که هيچ‌يک ازآن بزرگواران، سرِ سوزنی به هيچ احدالنّاسی بدهکار نبوده‌اند و دَينی به‌گردن نداشته‌اند؛ و بنابراين، مانده‌اند، و بعد هم به فيضِ عظمایِ شهادت نائل آمده‌اند... که اعنی: زِرِرِشک!!
امّا، ای‌کاش من آن‌جا، حدِّاقل به‌عنوانِ داورِ وسط هم که شده، حضور می‌داشتم، که اوّل يک تُف، نذرِ درِ کونِ "شاهينِ قضا" می‌فرمودم و، سپس، يک‌دست قهقهه‌یِ کبکِ دری می‌زدم و، داد می‌کشيدم، که:
فول بود، بچّه‌سيّد! من تویِ همه‌یِ عمرِ داوری‌م، يک چنين کس‌شيرِ به اين محکمی نشنيده بودم، نوه‌یِ پيغمبر! هيچ می‌فهمی چی داری می‌گی؟!
مردِ حسابی!
الآن سالِ 61 هجريه، و شما هم نوه‌یِ رسول‌الله، 57 سال‌تونه؛ و اين يعنی اين‌که جناب‌عالی سالِ چهارمِ بعد از هجرتِ نبیِّ مکرّم (سوّمِ شعبون)، "ياعلی‌گويان" جهان را به شرفِ قدوم‌تان خيلی‌خيلی مشرّف فرموده‌ايد... که بسيار هم خوش‌آمديد و، تولّدتون مبارکِ باباتون باشه! حالا بچّه‌سيّد، شما که علم لدنّی هم دارين، ممکنه بفرمايين اون وقتی که آخرایِ سالِ سوّم هجری، نطفه‌یِ حضرتِ‌عالی منعقد می‌شد، شغلِ شريفِ پدرِ بزرگوارتون چی بود؟... (می‌خوام خيال‌م راحت باشه که يه‌وخ -شيطون‌نکرده-، نطفه‌یِ مبارک‌تون با "نونِ بَدبَد" بسته نشده باشه...) ... چی فرمودين؟ نشنيدم... بلندترين بگين... چی...؟ باباتون همراهِ جدّتون می‌رفته‌ن غزيّه‌سريّه می‌کرده‌ن؟!!
آخ نبينم...! خب حالا اين شغلِ شريف چی بوده؟ می‌شه يه‌کم بيشتر توضيح بدين، سيّدِ شبابِ اهل‌الجّنه!؟ ... که فرمودين باباتون با جدِّ بزرگوارتون... آها... که يعنی «اکسير» هم داشته‌ن پس! عاليه... عاليه... که فرمودين مالِ نجسِ کافرا رو -بعد از پخ‌پخ‌کردنِ اون ولدِ چموشا-، می‌ريخته‌ن تویِ اکسيردون و ... از هولِ قوّه‌یِ الهی، يه‌هو، زِزِزِرتی، تبديل می‌شده به مالِ «طيّب و طاهر»ِ غنيمت!؟
آخ! آخ! آخ! نبينم!! يعنی می‌فرماييد شما کلّاً نونِ غيرِ اين‌جوری ميل نفرمودين ديگه؟! که يعنی از نوکِ انگشتایِ پا، تا فرقِ مبارکِ سرتون، کلاً... آها... احسنت! باريک‌اللا! باريک‌اللا به باباجون و بابابزرگِ شريف‌تون...!
خب، پس بالاخره نمی‌خواين بگين منظورتون ازين کلام گهربار چی بود؟!
آخه، سيّد! شما که خودتون اقرار دارين که از نطفه به اين‌ور (بلکه حتّی سه‌سال قبل از نطفه هم) نونِ غيرِ دزدی و راهزنی و شرارت (از شبهِ‌جزيره‌یِ عربستان بگير، برو تا مصر و، ازين‌ور تا سمرقند و فَرغانه!‌) از گلوتون پايين نرفته... پس اين کس‌شيرِ محکم چی بود که به اين هفتاد و دو تن اصحاب فرمودين... که: حقّی به گردن‌شون نمونه!؟!
...
ئه... ئه... ئه... آغا... داری چيکار می‌کنی.... آی‌ی‌ی گردن‌ام... آغا نزن... غلط کردم... اصلاً آغا، باباجون و جدِّ شما، لطف می‌کرده‌ن که "اکسير" می‌زده‌ن به اون مالایِ "نجس"... مولوی هم تو کتاب‌ش فرموده که «کشتن» نبوده «شفقت» بوده... آغا... جونِ ننه‌تون... نکشين ديگه.... ما به اسلام مشرّف می‌شيم.... آ... آ... آ... اشهد ان لا....

شنبه، 6 اسفند 1390

:

Mittwoch, Februar 22, 2012

از روی اين نامه به 99 نفر ايميل بفرستيد و باور داشته باشيد...

همين‌که اين نامه به دست شما برسد شما سوگند داده می‌شويد که به‌خاطر زندگی و سلامت خود و خانواده‌تان هرگز آن را سبک نشماريد و جدّی بگيريد. به محض خواندن، بلافاصله آن را کپی-پيست کرده و برای 99 نفر ايميل بزنيد؛ نه يک‌نفر کم و نه يک‌نفر زياد.
همان‌طور که سوگند داده شده‌ايد از شما خواهش می‌شود که در فرستادن آن تعلّل نکنيد، و گرنه بايد تنها خود را مسبّبِ عواقب ناگوار آن بدانيد. هر خوبی که به انسان می‌رسد از باور و اعتقاد برمی‌خيزد و هر بدی که بر سر آدم فرود می‌آيد نتيجه‌ی ناباوری و بی‌اعتقادی و تمسخر مقدّسات است. لطفاً باور داشته باشيد.
اصلِ اين نامه در روستای "چستوروحکاتب" در حوالی "ايلاپاتان" چکسلواکی (با شهری به همين نام در مرکز لاس‌وگاس امريکا اشتباه نشود) در کليسايی بسيار قديمی نگهداری می‌شود که توسّط "پيتر بادپينس" به مخزن کتابخانه‌ی آنجا سپرده شده است. او که يک امريکايی اردنی‌الاصل پاکستانی‌تبار است سال 2003 در عراق يک‌شب در مهمان‌خانه‌ای روبه‌روی مرقد علی (ع) مست کرده بود و خواب‌اش برد، و صبح اين نامه را در جيب بغل اورکت نظامی‌اش يافت. فوراً از روی آن برای 99 نفر در ساير اقصیٰ نقاط جهان ايميل زد، و به ظهر نکشيده، از درجه‌ی سرجوخگی به نايب‌اوّلی رسيد، و فردای آن روز، برابر خوابی که ديده بود، با هواپيما پياده به چکسلواکی رفت و اصل نامه را به کليسا تحويل داد. و اکنون سُر و مُر و کيفور در امريکای لاتين در مزرعه‌ی گرس خود زندگی می‌کند.
کسانی که اين نامه به دست‌شان رسيده بود، همه با اعتقاد کامل به پخش آن کمک کردند. امّا کسانی هم بوده‌اند که از روی ناباوری آن را به مسخره گرفته‌اند و...
"مستر کونجواليان" که در فنلاند شمالی زندگی می‌کند چندسال بود از دردهای شديد معده رنج می‌بُرد، به‌حدّی که وقتی عرق دوآتشه می‌خورد از نوک زبان تا زِبَکِ کون‌اش، يک‌پارچه گُر می‌گرفت و آن زهرماری به‌کلّی و کاملاً زهرمارش می‌شد. وقتی اين نامه به دست‌اش رسيد و به 99 نفر ايميل زد، مريضی‌اش کلاً برطرف شد، به‌حدّی که اکنون بيش از 20 سال است که روزانه يک چارليتری ودکای روسی می‌خورد، و انگار نه انگار.
يک مرد چل‌وپنج ساله‌ی ايرانی ساکن پروس، نامه را به‌تمسخر گرفت و نصف شب در اثرِ بی‌خوابی بيدار شد و همزمان صدای بلندی از پاشنه‌ی کون خود شنيد، و وقتی چراغ را روشن کرد ديد امعاء و احشاءاش روی تشک يه‌قل‌دوقل بازی می‌کنند. از ترس، بلافاصله، طوری مُرد که حتّی جنازه‌اش هم به‌دست نيامد.
يک مرد جوان اسکاتلندی که سه‌روز پيش ازآن عروسی کرده بود وقتی اين نامه به دست‌اش رسيد، بلافاصله از صميم قلب به 99 نفر ايميل زد، و هنوز دکمه‌ی Sent را فشار نداده بود که زن‌اش، بی‌آن‌که هرگز حامله شده باشد، صبح زود، درجا سه‌قلو زاييد: دو دختر و دو پسر.
يک مرد کج‌فکر بداعتقاد اهل روستای "پلغوت" در جنوب خراسان قديم، که به يکی از شهرهای عثمانی پناهنده شده بود، وقتی اين نامه به دست‌اش رسيد، از روی کفر و عناد، ازآن پرينت گرفت و در مستراح کهنه و قديمی خانه‌ی فکسنی اجاره‌ای‌اش، 99 بار روی آن شاشيد -نعوذبالله-، و از همان لحظه تا به‌امروز که 20 شب گذشته، از سقف خانه‌اش آب چکّه می‌کند و قوطی‌های نوشابه را مانند گرزکِ بولينگ رديف‌به‌رديف چيده که آب زندگی‌اش را بر باد ندهد. برق خانه‌اش چندبار ددری شده و برای ساعت‌های متمادی غيب‌اش زده، و جيب‌اش به‌قدری خالی‌ست که –دور از جان- شپش درآن چارقاب می‌اندازد بلکه پنج‌قروش گيرش بيايد...
اگر می‌بينيد که اين شخص دچار بلايای عديده‌ی بيشتری نشده، بايد بدانيد که به‌خاطر عدد 99 است، و ديگر اين‌که اين پيرمرد فاسقِ نابه‌هنجار، گويا از نظرکرده‌های قديم شيطان لعين بوده باشد، و هم‌چنين گه‌گاه يکی‌دو تن از دوستان‌اش که آن‌ها نيز کافرانی مرتدّ و خبيث بيش نيستند، با سرنگِ منحوس $ و از راه دور، داروی جان‌بخش به وی تزريق می‌کنند؛ وگرنه تاحالا ده‌بار برای‌اش در نوشهير «جنازه‌نمازين» گرفته بودند...
از شما خواهش می‌شود که اين نامه را جدّی بگيريد و با ناباوری خود، زندگی‌تان را به مخاطره نيفکنيد. حتماً به 99 نفر ايميل بزنيد و ايمان خود را ثابت کنيد؛ لطفاً.


PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/name_99_bar.pdf

Dienstag, Februar 21, 2012

حَديشِ مُشَلشَل

حَديشِ مُشَلشَل، مشهور به «شلشلة‌الژَّهَب»


گاديان‌ياد، روان‌باد، عاشق‌القُبُل و‌الدّبُلَين، صاحب‌الفنون‌السُّپوزَين، ضارب ضرطة‌العظيم فی‌السّماوات والارضين، حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظمِ اسبق، مشهور به ناشاخيلِ نبی، حديث کرد که:

از پدرم شنيده‌ام؛ و پدرم، از پدرِ پدرم شنيده است؛ و پدرِ پدرم، از پدرِ پدرِ پدرم شنيده است؛ و پدرِ پدرِ پدرم، از پدرِ پدرِ پدرِ پدرم شنيده است؛ و پدرِ پدرِ پدرِ پدرم، از پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرسوخته‌اش شنيده است، که فرمود:

"ای دسته‌بيل!!!"

و ايضاً به‌شرحِ ذيل، از نامرحوم صاحب‌السَّحبان‌العلّامه:

کلمة دسته‌بيل خرزتی
فمن وِلو شَوَدی تحتِ خرزتی
لاآمن مِن سُپوزی
وَلَو به اَلفِ کرّتٍ که بگوزی!

دوشنبه، 1 اسفند 1390، 20 فوريه 2012


PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/hadishe_moshalshal1.pdf

Samstag, Februar 18, 2012

حکايه‌یِ اونا و ايما

اصلاحاً، به روانِ نداشته‌یِ عزيزِ دلبندم، ايرجِ دلبر، تقديم می‌کنم...

تُف‌سيری بر جُمبشِ سبز!

دو نفر، ماچه‌خری دزديدند
که به "تجميع"، به وی درپيچند

خر ز کف داده، چو از خوابِ گران
جست، شد در پی‌شان ويله‌کنان
ديد در کوچه‌یِ موعودِ جماع
بين‌شان گُر زده آتش، به‌نزاع
چون‌که هنگامه بشد گرم به‌جنگ
صاحبِ خر، که بُدَش عقلْ ملنگ
بُرد از ياد که دعوا سرِ چيست
«بنگرم» گفت، که «"حق"، جانبِ کيست؟»!

زآن‌ميان، ديد يکی گشته زَوَر
می‌نهد بر درِ خر، يکّه، ذکر
وآن‌دگر، تشنهْ‌دل‌اش کرب و بلا
جگرش لک زده در حسرتِ گا
می‌کشد نعره همی، از تهِ حلق
که مرا نيست دگر طاقتِ جلق!
ذرّه‌ای گر به دو چشمِ تو حياست
نوبتی هم که بُوَد، نوبتِ ماست!!

ابلهِ ما، شد ازين حال دُژَم
گفت: لبّيک! ايا ديده ستم!!
تا کشيده‌ستی "هل من ناصر"
ظالمی کو که زند بيهُده زِر؟
ای تو چون سبزه و، من جوبارت
خيز! کاينک، شده‌ام من يارت!

شاد شد رذلِ ستم‌ديده‌یِ دزد
که: زهازه! که شدم دزدِ به‌مُزد!!
گفت: اگر خر بستانی و، به من
بسپاری، به خداوندِ زَمَن
بوسه خواهی زد خود بر پای‌ام
که يقين، بهتر ازو می‌گايم!

طرب افزود مر آن جاهل را
خواست تا حل کند اين مشکل را
خرِ بيچاره، به‌کُل منها کرد
خويش را قاطیِ آن دعوا کرد
ليک، خرگای، به صد داد و هوار
لَت برآورد و، نمودش لت و پار!

حُمق بودش، چو فتوّت ضم شد
لاجرم، مضحکه‌اش ماتم شد
مدّعی، رفت و، نهان شد به نمد
ماند بر ابلهِ ما، مشت و لگد!!


پنج‌شنب و جمعه، 27 و 28 بهمنگِ 1390، 16 و 17 فوريه‌یِ 2012


$
PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/oona_vo_eima1.pdf


Record music and voice >>

Donnerstag, Februar 16, 2012

به‌تاريخِ 25 بهمنِ 1390 بی‌خورشيدی، مطابقِ 14 فوريه‌یِ 2012 ترسايی

محضِ اطّلاعِ هم‌مذهبانِ سابق، برادرانِ غيورِ ساکنِ ولايت




عجيب است!
سال‌ها از پيروانِ نسبةً صدّيقِ اين مذهب بوده‌ايم، امّا از دانستنِ نامِ علمیِ آن، و علی‌الخصوص واژه‌یِ فرنگی‌اش، دچارِ محروميّت!
چه دنيایِ بدی شده...
صدالبتّه، با کمالِ "لکن‌مع‌الاسفيّت" بايد عرض کنيم که چندی پيش‌از گريزِ به‌هنگام‌مان از چنگالِ هيولایِ مهيبِ قدسی، بنا به ضرورت، و به مددِ جنابِ پهلوان شرباتيوس متادونيوس، بيخاً، سعی در ارتدادِ کلّی نموده، و به حول و قوّه‌یِ شخصِ شخيصِ خودمان، فی‌الواقع، کاملاً «مرتدّ» شديم... و اين‌جا هم که آمديم تویِ عثمانی، فهميديم که مذهبِ قبلیِ ما، يک‌فقره مذهبِ کاملاً جغرافيک بوده؛ که اعنی مختصّ است به همان ولايتِ نابِ وطن! و اين‌جاها که می‌آيد آدم، اصلاً و ابداً دل‌اش تنگِ "عمل" نمی‌شود، بماند، که به‌کلّ يادش هم نمی‌آيد که يک‌زمانی شديداً دوآتشه هر روز سه‌وعده Pragmatist بوده؛ که اعنی همان پيروِ «مذهبِ اصالتِ "عمل"!!»
...
کُس‌شير ننويس، مرتيکه‌یِ قبلاً عملی!...
چار روز نِکشيده، مرتيکه‌یْ چغندر، واز حالِ بِرَیْ ما اَدَم رِفته! مسقره‌مانَ‌م مُکُنه...
خُب يَرَگا، مِفهمِن چی مِگَه؟ مِگَه شماها همه‌تا پِرَگماتيستِن!! دِرَه چُغُلی مُکُنه که جمهوری اسلامی بِيَه ما رِ بگيره، بگه سياسی رفتِن... شيطونه مِگَه بِزِنُم همی وافورِمه بُذو کلّه‌یِ کَلِ‌ش!! مرتيکه‌یْ خائن...


$
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/mahze_ettela.pdf

آثارِ مرتبط:
تَريَکی
(شعرگونه‌هایِ گويشِ طبس)
http://tabas-poem.blogspot.com/2012/04/blog-post.html

Dienstag, Februar 14, 2012

علی و انگشتری و سائل و سخی

علی و انگشتری و سائل و سخی
[بررسیِ "می‌گويند"ها] (I)

می‌گويند: علی –که بر عليه‌اش سلام باد- آن‌قدر سخی بوده که برایِ رکوع خم کرده بوده، و همان‌لحظه سائلی بر در می‌کوبد، که يعنی "سؤال" می‌کند، و علی بی‌آن‌که فکر کند که ممکن است نمازش به‌گوز شود (اعنی باطل گردد)، طیِّ يک سلسله عمليّاتِ ويژه‌یِ آکروباتيک يا احياناً ژيمناستيک (چون بايد هردو دست‌اش را از زانو برمی‌داشته!)، انگشتریِ بسيار گران‌قيمتی را که به انگشتِ مبارکِ دست‌اش داشته (خُب، طبيعی‌ست، اين‌قدرها که می‌فهميده که انگشتر مالِ انگشتِ پا نيست؛ و بنا بر اين –به اقربِ احتمالِ اقوی به‌يقين- به انگشتِ دست‌اش کرده بوده) درمی‌آورد و يواشکی –طوری که همگان نبينند و بعداً با توسّل به علمِ لدنّیِ غيب، روايت کنند-، به سائل می‌بخشد...
اين‌که درآن‌لحظه سائل چه فکری با خودش کرده را بايد رفت و از خودِ قُرُمدَنگ‌اش پرسيد؛ امّا حدسِ ما می‌گويد که -يحتمل- با خودش گفته: ياللعجب! چه می‌بينم؟ واحيرتا! حتماً بدلی‌ست؛ وگرنه اين بوالشکمب که جان هم به عزرائيل نمی‌داد...!
بگذريم.
شما که می‌گوييد: علی –که بازهم بر عليه‌اش سلام باد- از زورِ گرسنگی، سنگ به شکم‌اش می‌بسته...
کدام حرف‌تان را باور کنيم؟!

بديهی‌ست که خواهيد گفت: مردک! آن "سنگ به شکم بستن" مالِ چندسالِ پيش ازين ماجرا بوده...
قبول! امّا منکر اين نيستيد که به‌هرحال، واقعه‌یِ انگشتر، به روزگارِ حياتِ پيغمبر رخ داده... و ما اصلاً می‌گيريم: سالِ آخرِ حياتِ اوشون؛ و "سنگ به شکم بستن" را هم می‌بريم به اوجِ دورانِ فقر و فشارِ پيروانِ اسلام، در مکّه؛ يعنی مثلاً سالِ ششم-هفتمِ بعثت به‌بعد (همان سال‌هايی که خديجه‌یِ ثروتمندِ "ثروت به باد داده" و ابوطالبِ بيچاره‌یِ "به‌کفر مرده"، از زورِ گرسنگی، به‌جایِ شرابِ ربّانی، اشتباهاً ريغِ رحمت سرمی‌کشند و، زِزِزِرت می‌ميرند...)
با اين‌حساب، ميانِ آن گرسنگیِ عميق، و اين سخی‌گریِ گشاد، فی‌المثل چيزی حدّاکثر حدودِ 16-15 سال فاصله‌ست...
ممکن است بفرماييد در اين مابين، حضرتِ مولا –که بر عليه‌اش از همان‌ها که قبلاً گفتيم باد- چه شغلِ آن‌چنانی و نان‌وآب‌دار و پِررونقی سراغ و اختيار کرده بوده، که يکهو اين‌همه ثروت‌آميز شده بوده؟!؟
لطفاً جایِ دروغ‌های‌تان يادتان باشد، و فی‌المثل درنياييد بگوييد: «خب، در روايت آمده که حضرت به دستِ مبارک ("مبارک" نوکرشان نبوده؛ منظور دستِ خودشان است)، چاه می‌کنده و آب‌اش را درمی‌آورده و تخمِ خرما می‌کاشته...»؛ چراکه اين دروغ را بايد وقتی بپرانيد که از شما راجع به آن 25 سالِ –به‌قولِ شما "سکوتِ حضرت"- سؤال می‌شود! (و ضمناً، به‌فرض که ما آن‌وقت قبول کنيم که حضرت درخت می‌کاشته، بايد جوابِ اين را داشته باشيد که زمين را از کدام عمّه‌ی پولدارشان به ارث برده بوده‌اند!)
سی‌بار و بلکه سيصدوسی‌بار و اصلاً گيرم يک‌ميليون و سيصدوسی‌وصدهزار بار هم که گونی‌جاتِ روايات را بکاويد، محال است بتوانيد شغلی برایِ حضرت دست‌وپا کنيد؛ چون من به شما اطمينان می‌دهم که حضرت هرگز هيچ شغلی نداشته‌اند و، پيشه‌یِ شريفِ ايشان (کما ابن‌العمّ و الصّعاليک‌شان)، همانا رحمت بر کفّار و مشرکان و يهودان و نصارا و گبرکان بوده و مالِ "نجس"ِ آن کالانعام را به مالِ طيّب و طاهرِ "غنيمت" بدل کردن –که اعنی: راهزنی! که اعنی: شرارت! که اعنی: چپاول و غارت! همان که شما آن را «جهادِ مقدّس» می‌ناميد.

اگر بازهم فهمِ کج‌وکوله‌تان قد نمی‌دهد، صاف به معلوم‌دان‌تان بيندازم، و فرياد بزنم:
آن انگشتر،
از دستِ بريده‌یِ پدرِ من در بخارا درآمده بود...
از دستِ برادرم در مصر...
و از دستِ دوست‌ام، آن شاعرِ يهودی در خيبر و فدک و بنی‌قريظه...
و از دستِ همه‌یِ آنان که کشته‌ايد و سوزانده‌ايد و هست‌ونيست‌شان را به‌غارت برده‌ايد...

پس، گاله برهم‌نهيد و از سخاوت علی دم مزنيد، و دمی به سخافتِ عقلِ خويش بينا شويد؛ باشد که شرم کنيد، و باشد که از اين گندچالِ اهريمنیِ دروغ‌هایِ زشت و بويناک رهايی يابيد...

24 بهمن 1390

:

Montag, Februar 13, 2012

مُنگليسمِ آريايیِ نمک‌نشناس

مضحک‌ترين نکته در «آريايی‌بازی»ِ ايرانی، می‌تواند اين باشد که گويا آريايی‌پرستِ ايرانی از ياد برده است که نمی‌تواند –يا به‌عبارتی ديگر، فرقی با مضحکه ندارد، اگر بخواهد- آريايی‌گری و "دار و دمبک"ِ آريايی‌اش را، بر سرِ کسانی بکوبد که –در خوش‌بينانه‌ترين انگاره- آن را به او شناسانده‌اند، و يا –در انگاره‌ای بدبينانه (اگر نگوييم: واقع‌بينانه)- برساخته، و به دست‌اش داده‌اند، تا زمانی از وی به‌عنوانِ نعم‌البدلِ نفوذی در پشتِ جبهه‌یِ دشمن، بهره برند، و زمانی ديگر –بنا به اقتضا- با تماشایِ کژ‌رقصی‌هایِ غرورآميزِ تاريخی-قبيله‌ای‌اش، کمی حال کنند... –که اعنی همين دنيایِ "پدرسوخته"یِ غرب!
زهی نژادِ مُنگُل!
و زهی دلقکانگیِ نمک‌نشناسانه!!

يک‌شنبه، 23 بهمن، 12 فوريه 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://irannamag.files.wordpress.com/2012/02/mongolisme_ariaei1.pdf

Samstag, Februar 11, 2012

بيست‌وچار پندوکِ قلم‌انداز + يازده‌تایِ ديگر

1. پفيوز و بی‌اخلاق و کامروا باشيد.
2. گولِ‌ ژاژخايیِ وجدان‌تان را مخوريد.
3. کماکان رذل بمانيد.
4. آب‌زيرِکاه باشيد تا کسی زيرآب‌تان را نزند.
5. تنها رذل‌ها می‌توانسته‌اند به رگِ شانس‌تان بزنند. خوب بود اين را می‌دانستيد و به‌کودکی خود را بيهوده پاره‌پوره نمی‌کرديد و، امروز هم هيچ گهی نشده باشيد.
6. از هيچ پلی رد مشويد تا در معرضِ اندرز نباشيد.
7. هوایِ سازمانِ ناپفيوزِ و قدسیِ ملل را داشته باشيد و به کميساريایِ عالیِ پناهندگان اعتراض مکنيد تا غربت و دربه‌دری پناهجويی‌تان را اين‌گونه خفن تا قيامت کش ندهند.
8. به دروغ‌هايی که می‌گوييد ايمانِ قوی داشته باشيد.
9. در مستراح‌هایِ عمومیِ پارکِ ملّت، عطسه مزنيد تا بنگ و توتون از کفِ دست‌تان نريزد، و بلند مگوزيد تا نشئه‌یِ کرکِ همسايه‌یِ بغلی‌تان نپرد و شما را نفرين نکند.
10. قلم جز به نرخِ روز مزنيد، تا مشتی الکن شما را کُس‌کشِ کُس‌شيرنويسِ بی‌ادب نخوانند.
11. بزرگی فرموده است: زن، زائده‌ای‌ست حولِ محورِ کُس! و بزرگی ديگر فرموده است: بهترين نوعِ زن، جنده‌یِ آن است! سخنِ نخست را نيمی از حقيقت، و سخنِ اخير را تمامْ حقيقت شمرده و به ايشان درود بفرستيد.
12. با مسلمان محشور مباشيد، مگر اين‌که گلوی‌تان پيشِ زن‌اش گير کرده باشد.
13. عارفی را حکايت کنند که روز به دو دِرَم زنبيل بافتی، و به‌شب، در کليدانِ بيوه‌زنان انداختی. زهی عارفِ با معرفت!
14. در جوانی مردمان را بچاپيد تا در پيری به پولِ شما احترام بگذارند.
15. از حکمتِ تف غافل مباشيد و بر سوراخِ سوزنِ مردمان عيب منهيد.
16. زناکار باشيد تا لذّتِ ضايع‌شده در جماعِ شرعی را دريابيد.
17. اوّل برایِ پاچه‌هایِ شلوارتان فکری بکنيد و بعد محکم بگوزيد.
18. به خود بگوييد "مرا چه به اين گُه‌خوردن‌ها؟" و واردِ سياست مشويد.
19. از عرصه‌یِ علومِ اجتماعی، به شرکت در "گردهمايی"ِ شبانه‌اش بسنده کنيد.
20. از منزلتِ کونِ ده‌منی غافل مباشيد و کُسِ دومثقالی را برآن ترجيح مدهيد.
21. نمکدان مشکنيد و بر دخترِ همسايه تهمت منهيد و اميدوار باشيد.
22. مست در کوچه‌هایِ تنگ ويراژ مرويد تا ماشين‌تان زخم و زيلی نشود.
23. اگر در خيابانی شلوغ و تاريک، کسی شما را اشتباهاً انگولک کرد، سپاس‌گزار باشيد و آن را غنيمتِ تمام شمريد.
24. گيرم که پير شده‌ايد و برنمی‌خيزد؛ کيرچشمی را که از شما نگرفته‌اند.
25. از مسلمين، جز مادينگانِ جوان و سفيدشان را به آدم مشماريد.
26. از خانه که قدم بيرون می‌نهيد اگر باران بر شما باريد فوراً برگرديد چون فراموش کرده‌ايد چترتان را برداريد.
27. تا خواهان داريد بدهيد که از شوره‌زارِ پشيمانیِ فردا ذکر نمی‌رويد.
28. اگر کسی بدونِ قصد و غرض به شما سلام کرد، در تحويل‌دادنِ او به مأمورانِ تيمارستان درنگ روا مداريد.
29. عرق به‌اندازه بخوريد تا حريفان از سخاوتِ شما سوءِ‌استفاده‌یِ بهينه نبرند و صبح از کون‌درد نناليد.
30. در جوانی پيران را به‌رايگان بگاييد تا در پيری از رحمتِ جوانان بی‌بهره نمانيد.
31. سيگارتان را جز به آتشِ سيگارِ قبلی روشن مکنيد تا از زيانِ دودِ گوگردِ کبريت و گازِ فندک، سينه‌تنگی نگيريد.
32. با شرّ و وِری که سرِهم می‌کنيد پيوسته آپ‌ديت باشيد تا کنتورِ وبلاگ‌تان پايين نيايد. نترسيد؛ کسی نوشته‌هایِ شما را نمی‌خواند.
33. با زوجه‌یِ خود عاشقانه جماع مکنيد تا آن مادينه‌یِ کم‌عقل، شما را ابله و نديدپديد نپندارد.
34. اندرزهایِ حکيمانه‌یِ ما را چُس مپنداريد و آويزه‌یِ گوش سازيد تا از جهالتِ خود در امان بمانيد.
35. به‌پاسِ آغازِ اين شکم‌رَوِشِ بزرگ، و رفعِ قطعیِ 1400 سده ثقلِ رودگانیِ کشنده، غَرتاغَرتْ گوزاگوز، 22 بهمن را گرامی داريد، که ايدون باد!


?
موارد افزوده: شماره‌هایِ 9، 13، 21، 24، 25، 27، 29، 30، 31، 33، و 34.

22 بهمنگِ 1390، 11 فوريه 2012

$
پی‌دی‌اف: (نسخه‌یِ اوّليّه)
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/24pandook2.pdf
پی‌دی‌اف: (کامل):
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/24pandook111.pdf

نسخه‌یِ بعدی؛ با 63 فقره:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2012/03/blog-post_04.html

Mittwoch, Februar 08, 2012

و لهُ ايضاً؛ فی ذهب الماء‌المجدّد فرمايد

ولهُ ايضاً؛ «فی ذهب الماء‌المجدّد!» فرمايد:
از ديروز، آب‌مان قطع شده بود، و کلِّ شب، اصلاً نمی‌آمد؛ و بالاخره، حدودِ دهِ صبح آمد...


          بعدِ يک‌شب، به لوله چسپيدن
          منتظر، همچو شيعه‌یِ علوی
          چون فرج رخ نمودمان، دهِ صبح
          آب‌مان آمد و، چه‌جور! قوی‌ی‌ی!!!

م. سهرابی
چهارشنبه، 19 بهمنگِ 1390؛ 8 فوريه 2012


Montag, Februar 06, 2012

فی نقدالشَعر و الادب و الفرهنج

فی نقدالشَعر و الادب و الفرهنج (I)

اگرچه شيخِ اجل سعدیِ شيراز، استادِ سخن و افصح‌المتکلّمين بوده و، هست؛ و باز، اگرچه، بزرگان –ولو به‌خطا- فرموده‌اند: «خطا بر بزرگان گرفتن، خطاست!»، وظيفه‌یِ خطيرِ فقيرِ منتقد، به وی حکم می‌کند که از نوشتن اين سطور، واهمه نکند، و عَلْد و علانيّه بنويسد...

بله! و ازجمله، در اين بيتِ استادِ سخن، پارگکی عيوب و ابهامات هست؛ و افزونِ برآن، جایِ اعتراض به مضمون نيز، به حالِ خود باقی‌ست، که فرموده است:
زن خوب فرمانبر پارسا
کند مرد درويش را پادشا!

مصرعِ اوّل را، جنابِ شيخ و استادِ اجل، خيلی خوب آمده؛ امّا، متأسّفانه، ربطِ فی‌مابينِ مصرعين را –که وجوبِ آن قطعی‌ست، و از ضروريّاتِ اوّليّه و بديهیِ شعر قلمداد می‌بُوَد- رعايت نفرموده؛ و به‌عبارتِ صريح‌تر، ربطِ ميانِ دو مصرع، بريده و گسسته‌ست.
از قرارِ واقع، و آشکارا، بايد به اين نقطه انگشت فرو کرد؛ چراکه با فقدانِ ربطِ واجب‌الرّعايه‌یِ مصرعين، «زن خوب فرمانبر پارسا»، متأسّفانه (و به‌زعمِ بعضی اراذل و برخی اوباش: خوشبختانه)، در همه‌یِ درازنایِ اين حدودِ هشت‌قرن، همچُنان بلاتکليف، و به‌قولِ بی‌ادبانِ بر و بچ، «لنگ‌درهوا» مانده!
به‌راستی، علّتِ وجودیِ او چيست؟ حتّی چنانچه کاهلی نورزيم و از کنکاش تن نزنيم، نيز، پاسخِ اين پرسيدار که "آيا وی صرفاً به‌عنوانِ شاهدی بر وقوعِ فعلِ عن‌قريب‌واقع‌شده در مصرعِ ثانی، حضور يافته، و يا حضورش دليلی ديگر دارد"، برایِ ابد بر ما پوشيده خواهد ماند...
و امّا، اين‌که در مصراعِ دوّم، پادشاه "مردِ درويش" را به چه دليل، علّت، و يا جرمی، مستوجبِ مجازاتِ شنيعِ لواط برشمرده، و بلادرنگ فعل را در بابِ او به‌اجرا درمی‌آوَرَد، دوّمين ايرادی‌ست که می‌توان بر بيتِ آن مرحوم، وارد آورد.
اين نکته، و اين احتمال، البتّه از ذهن و نظرِ وقّادِ فقيرِ نقّاد، به‌دور نمانده است، که: چه‌بسا مصرعِ نخست از وجهِ ندا باشد؛ بدان‌معنا که شاعر، و يا فاعلِ مصرعِ دوّم، يعنی خود آن جائر، و يا شخصی ثالث (که شاعر از معرّفیِ وی آشکارا طفره رفته) زن را ندا درمی‌دهد، و به داوری فرا می‌خواند، و يا از وی «اذن» می‌طلبد، که:
ای زنِ خوبِ فرمانبرِ پارسا! تو چه می‌فرمايی؟
بالاخره، مردِ درويش را، پادشاه، يعنی قبله‌یِ عالم، "بکند" يا "نکند"؟!
و صدالبتّه، احتمالِ سوّمی هم وجود دارد؛ و آن اين‌ست که مصرعِ نخست، بازهم از وجهِ ندا باشد، امّا از درِ «هشدار»؛ که اعنی:
ای زنِ خوبِ فرمانبرِ پارسا!
ببين که مردِ درويش را، پادشاه، قبله‌یِ عالم، "می‌کند"؛ پس، حسابِ کار بکن! و يا اين‌که: گُمان مبر که اگر تو تن در ندهی، قبله‌یِ عالم بی‌عيش خواهد ماند!!
...
و مع‌ذلک، فی مجموع‌الصّور والاحتمالات، جایِ اين اعتراضِ فريادوار و حقوقِ بشری، خالی‌ست، که:
بأیِّ ذَنبٍ سَپُزَد!؟
مردِ درويش، به کدامين گناه سپوزيده می‌شود؟!

~
پی‌نوشت:
فقيرِ منتقد، اين کم‌هوشی و منگلیِ خويش را هرگز بر خود نخواهد بخشود که چرا از آغاز متوجّه نشده است که شعر هيچ ايرادی نداشته، و تنها در مصرعه‌یِ نخست، مختصر خدشه‌ای به‌وقوع پيوسته بوده است، که بايد کاتبانِ بی‌دقّت را مسبّبِ آن برشمرد...
و مصرع (و بيت)، در اصل، چُنين بوده:
زن‌اش خوب و فرمانبر و پارسا
کند مردِ درويش را، پادشا!
که در اين‌صورت، بايد گفت: مرحبا به استادِ سخن، که به‌آشکارگیِ تمام، اوّلاً از رویِ اعتراض، و ثانياً به جانب‌داری از "زنِ خوب و فرمانبر و پارسا"یِ پادشاه، و اَيضاً به دفاع از حقوقِ حقّه‌یِ "مردِ درويش"، به نقدِ بی‌پرده‌یِ اسرارِ پشتِ پرده‌یِ بزرگانِ زمانه‌یِ خويش پرداخته است که تا چه‌حدّ بی‌حيا و آزوَر و زوربيش بوده‌اند...

16 بهمن 1390، 5 فوريه 2012

:

Samstag, Februar 04, 2012

نصيحتِ فرزندانه

(به يادِ ايرج‌ميرزا)
هان! ای پدرِ عزيزِ دلبند
بشنو ز پسر، نصيحتی چند

می‌باش دمی به خويش، دلسوز
دانش بهل و، دغل بياموز
تا کی به هوایِ فرّ و فرهنگ
باشی به هزار زجر، آونگ؟

ای عاشقِ اعتلایِ ايران
خيز، اين سرِ خر، کمی بگردان!
در ذلّت‌مان که اوفکندی
ديگر چه به ما همی‌پسندی؟
آزادیِ اين وطن رها کن
فکری پیِ حالِ زارِ ما کن
چيزی که به وی تو مهر ورزی
وندر نظرش، به چُس نيرزی
ارزد که وجودِ نازنين را
فرزند و نگارِ دلنشين را
يکسر به فرامُشی سپاری
گردی به ره‌اش، قرينِ خواری!؟

عمری، سخن‌ات، "وطن‌وطن" بود
جان و تنِ استخوانْ‌ت، فرسود
ای نيست شده، به حدِّ کافی
کلپتره و ياوه، چند بافی؟

يک‌تن ز ميانِ اين‌همه فرد
يا حزب و گروهِ مرد و نامرد
از اين همگان، که می‌شناسی
وندر صفحات‌شان، پلاسی
وز لاف، بُوَند با تو دمساز
هستند دمی به فقرت، انباز!؟

ای عمر تبه نموده پنجاه
ای رهروِ لنگِ راهِ بيراه
ای ساکنِ کویِ بی‌نوايی
وی گشته ز خويش گم، کجايی؟

بيهوده، اميد بسته بودی
بر شومیِ بختِ خود، فزودی
بگريخته زاهرمن، به‌فرسنگ
بر وعده‌یِ مدّعیِّ الدنگ
زين ژاژ، که وی به بوق دارد
گفتی که بشر «حقوق» دارد!

ای گشته به وعده‌هایِ عاطف
با ثانیِ اهرمن، مصادف!!
سرگشته، به غربت و نزاری
مات از رهِ‌پيش‌وپس‌نداری!
زين داو، تمام، باخت بُرده
چون بوف، به نِوشَهير مُرده!
...
هان! دربه‌درِ پناه‌جويی
زی تيهِ تباه، از چه پويی؟
ای منترِ اين مغاکِ بی‌در
خاکِ دگری بريز بر سر
زين‌سان که رسيده‌ای به پايان
برخيز و، بگير ختمِ ايران!
وآن‌گاه، ز خود برآی و، از نو
آماده‌یِ رويشی دگر شو!
در بی‌وطنی، بجو رهايی
گورِ پدرش که از کجايی!!

جمعه، 28 اَمرداد 1390، 19 آگوست 2011
پنج‌شنبه و جمعه و شنبه، 13 و 14 و 15 بهمن 1390، 2 و 3 و 4 فوريه 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/nasihate_farzandane1.pdf

Mittwoch, Februar 01, 2012

حرام‌زاده

در رواياتِ کاملاً صحيحه‌یِ متقنه، آمده است که: دشمنانِ اسلام نمی‌توانند حلال‌زاده بوده باشند؛ و جميعاً –فی کلّ يوم الی‌القيامه-، "حرام‌زاده"اند!

وقتی يک مسلمان
يک آخوند
يک نبی‌الله
-خرفستر-
به من می‌گويد: "حرام‌زاده!"
بند بندِ وجودم
ازين شادمانیِ عظيم و ناب
به لرزه درمی‌آيد
که
اينک!
من‌ام!
يک
حرام‌زاده!!
که
حرام
زاده‌ام!!

هی!
نطفه‌یِ بسم‌الله!
بشنو:
من،
نطفه‌یِ خودِ خودِ پدرم
-شيطان-‌ام
و مادرم
شيطانه‌ای‌ست که می‌پرستم!

حرام‌زاده‌یِ مطلق!
ناب!
نيالوده!
نيالوده به شومیِ "بسم‌الله‌الرّحمٰن‌الرّحيم" بوگندویِ تو
-خرفستر!
...
می‌پرسی "چگونه"؟
پس،
بشنو،
و بدَرْد و،
بمير!
که
آن‌شب
ميانِ دو سلّولِ هستی‌زایِ من
دو نيمه‌یِ اين نيمه‌ای که من‌ام،
گفت‌وگويی درگرفت و
فريادی
...
هُش‌دار!
هُش‌دار!!
هُش‌دار...
که
اينان از مرگ می‌زايند و
مرگ
مرگ
مرگ
که پيکِ مرگ‌اند و
...
مرگ.

می‌خواهی آن که از ما
و در ما
و با ما
هست و،
اينک،
نقش خواهد گرفت که زاده شود به هستن،
مرگ‌انديشی تبه‌پيشه و بدکردار و به‌خون‌زنده باشد؟
ياوه‌باوری به حُمقِ عميقِ ايمان سرشته!
با مغزی به گنجايشِ 124 هزار مستراحِ کهنه
در انتهایِ هستیِ زنده؟
و کلّه‌ای پوک
که گنداکی‌اش
هزاروچارصد سده را بيالايد؟!

تو
می‌خواهی
من و تو
چنين شويم؟
بيگانه‌ای ازين‌دست؟
يک "مسلمان"؟!

و نيمه‌یِ اسپرمیِ من،
می‌جنبيد و،
سر بر در و ديوار کوبان
نعره می‌کشيد:
هرگز!
نه! نه!
هرگز!!

...
به نيرویِ عظيمِ فرياد
خطبه‌یِ شومِ آن دو تن را
که مرا می‌سرشتند
ازهم‌دريدم
واخواندم
...
و آن‌گاه
ديگر، ايشان آن نبودند که تو خرفستر،
ميان‌شان عقدِ نکاح بسته باشی.
زن و شوی نبودند؛
شيطانی بود و،
شيطانه‌ای
به‌زنا!
به‌هم‌درپيچيده، چونان لبلاب و مهرِگياه
و همه
خواهشِ تن و تن و تن!
که
روح،
ارزانیِ تو باد!!

و اينک،
من
اين نطفه‌یِ زنا
در همه‌یِ شريعتِ تو
تف هم نمی‌کنم.

می‌بينی؟
برخلافِ تو،
که هستی‌ات، جرثومه‌یِ توهين به تمامیِ بشريّت است،
من
به تو هيچ دشنامی نمی‌دهم
جز اين‌که تو را
به نامی می‌خوانم که دوست می‌داری و، به آن فخر می‌کنی!

...
هان!
بشنو
و
بدَرْد و،
بمير
نطفه‌یِ بسم‌الله!
:
من
حرام‌زاده‌ام!
زاده‌یِ زنا!

من
هرچه بگويی، هستم!
امّا
"مسلمان"،
هرگز!!

2 شهريور 1390، 24 آگوست 2011؛ و 11 بهمن، 31 ژانويه 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/haramzade_msohrabi2.pdf

$
پس‌نگاشت (جمعه، 29 آذر 1392):
مخالف امام (ع) حرام‌زاده‌ست!
http://fardayerowshan.blogspot.com/2013/12/blog-post_19.html