Samstag, November 28, 2020

مباد!

مباد!

 

جهان به‌جایِ نجيبی رسيده، ناش کم است

بقایِ اين گل و بلبل! کمی فناش کم است

ميانِ حنجره‌یِ من، هزار عربده مُرد

که اين رباطِ دو در از چه‌رو هواش کم است

هزار لعنتِ ميمون به اين شرافتِ خلق

فرسته بادم، اگرچه دمِ رساش کم است!

مبيندم دو جهان‌بين جهان، که هرچه در اوست

به هر "مباد هگرز"ش، هزار "کاش" کم است!

نفس مکش دلکا، تاک هردو زين گنداک

زنيم غوطه به بحری که آشناش کم است

چو در عدم، گلک‌ام، بام هم‌سفر گشتی

 به هجوِ من منه انگشت: کاين هجاش کم است!

 

آدينه، 7 آذر 1399؛ 27 نوامبر 2020

مهدی سهرابی

 


Montag, November 16, 2020

بگذار عرق‌ام را کوفت کنم...

...

بگذار عرق‌ام را کوفت کنم

بی‌ترانه و، يکّه

ويرانِ عالمی که درآن

بيگانه

همچون بازتابِ محوِ لکّه‌ابری دور

که از هم می‌گسلد

به‌زودی

در نگاهِ ماتِ مرده‌ريگی نشخوارِ وهن و فسوس!

 

نمِ زهدانِ کدام فاحشه

سنگِ گورِ مرا خواهد شُست

نيمه‌شبانِ ترک‌خورده

 

اين دريغِ نم‌نمِ هستی را

کوفت‌ام مکن

بگذار عرق‌ام را کوفت کنم

که بگذريم.

 

::::

م. سهرابی

‏05‏/03‏/2020‏ 07:47:37 ب.ظ، و امروز!

 

Donnerstag, August 20, 2020

در روايی و سزايیِ "خشونتِ محض"!

در روايی و سزايیِ "خشونتِ محض"!


رویِ آزادی نخواهد ديد ايران جز به‌خون
باد با خون بيرقِ اهريمنِ دين سرنگون
آن برون از گود، کز "نفیِ خشونت" ژاژخاست
اهرمن‌زاد ار نباشد، هست گولی واژگون
گوشه‌ای بگزيده در امنِ فريب و، بسته بار
کی دل‌اش سوزد ز دل بر ما به‌کامِ مرگ و خون
غرقِ خشم‌ايم، آری، امّا قاتل و خون‌خوار نه
جشن می‌گيريم ابله، گر شود راحت زبون!
اين‌همه سالِ دراز از ما به‌جد کشتار کرد
تا سپوزد مرگ در ما، تا به فيهاخالدون
پس زَفَر بربند! مرگ‌ارزان بُوَند اين قدسيان
کز کتابِ مرگ باشدْشان دمادم رهنمون
آن‌که تا آيد درون تيغ از پیِ کشتار داشت
جز به‌تيغِ مرگ نتوان کردش از کشور برون!

م. سهرابی
آگوست 2020؛ اَمردادِ 1399
وزل؛ آلمان

Dienstag, Juli 28, 2020

نظرِ هربرت اسپنسر در باره‌یِ انواعِ دوگانه‌یِ مدنيّت

نظرِ هربرت اسپنسر [1] در باره‌یِ انواعِ دوگانه‌یِ مدنيّت
 
هيئت‌هایِ اجتماعِ بشری را که پا به مرحله‌یِ مدنيّت گذاشته‌اند، از جهتِ چگونگیِ آن‌ها، به دو قسم می‌توان تقسيم کرد: جنگجو و پيشه‌ور. مدنيّتِ جنگجو بر مدنيّتِ پيشه‌ور در زمان تقدّم دارد و تحوّل به‌مرورِ دهور از جنگجويی به پيشه‌وری می‌شود. حالتِ جنگجويی در هيئت‌هایِ اجتماعی يا برایِ حفظ و دفاعِ هيئت است در مقابلِ دشمن و بيگانه، يا برایِ اين است که وسايلِ معاش و زندگانی را از جماعاتِ ديگر بربايند. در اين هيئت‌ها، افراد يکسره تابعِ قدرتِ جماعت‌اند و اصالت ندارند، بلکه آلت‌اند و بايد اطاعت کنند. اکثرِ امورِ زندگانی را هيئتِ اجتماعی، يعنی دولت، تکفّل می‌کند و حتّی افراد را به‌صورتی که می‌خواهد درمی‌آورد. خدايی که می‌پرستند، برایِ او صفتِ جنگجويی تصوّر می‌کنند؛ اختيار و اقتدارِ مطلق با مردان است که اهلِ رزم‌اند، و کارهایِ ضروریِ زندگانی را زن‌ها بر عهده دارند؛ و چون غالباً جنگ و جدال در کار است و مردم بسيار کشته می‌شوند، برایِ جبرانِ اتلافِ نفوس، مردها زنِ متعدّد می‌گيرند؛ و زن‌ها در قبالِ مردها، و مردها در قبالِ دولت، حکمِ بنده و غلام دارند.

پيش از اين‌ها، اکثرِ دولت‌ها جنگجو بوده، و بسياری هنوز هم هستند؛ و بيشتر علّت‌اش اين است که جنگ قدرتِ مرکز را افزون می‌کند و اغراض و منافعِ مردم را تابعِ اغراضِ دولت می‌سازد. اين است که تاريخ، سراسر جز حکايتِ کشتار و جنگ و جدال چيزی نيست. اگر در مدنيّت‌هایِ بدوی مردم آدم‌خوارند يا افراد را به غلامی می‌گيرند، در مدنيّت‌هایِ جديد ملل را می‌خورند و اقوام و قبايل را يکسره بنده و غلام می‌سازند، و تا وقتی که جنگ موقوف نشده، تمدّن جز يک رشته مصائب و بليّات چيزی نيست، و زندگانیِ آسوده و مدنيّتِ عالی وقتی صورت می‌گيرد که جنگ متروک و منسوخ شود؛ و اين موقوف است بر اين که هيئتِ اجتماعِ بشری از حالتِ جنگجويی به حالتِ پيشه‌وری درآيد، که حيثيّت و اعتبار و آبرومندی به اشتغال به پيشه‌ها و کارهایِ مسالمت‌آميز باشد؛ افراد با يکديگر به آزادی و آسودگی مراوده کنند، و در منافعِ مشترک همکاری نمايند، و هر کس حدودِ خود را شناخته و حقوقِ ديگران را مرعی بدارد، و همه برایِ غاياتِ مشترک کار کنند؛ قدرت در دستِ جماعتِ اکثر باشد، ميهن‌پرستی را دوستیِ کشورِ خود بدانند نه دشمنیِ کشورهایِ ديگر؛ کارِ دولت، حفظِ امنيّت و عدالت باشد و بس؛ همکاریِ افراد اگر برایِ پيشرفتِ کارهایِ بزرگ کفايت نکند، شرکت‌ها و جمعيّت‌ها تشکيل شود؛ به جایِ اين که افراد را هيئتِ اجتماعيّه متحوّل کند، هيئتِ اجتماعيّه را افراد متحوّل کنند و به تکامل ببرند. چون سرمايه‌ها بين‌المللی شود، صلحِ بين‌الملل نيز ضروری می‌گردد؛ جنگِ خارجی که از ميان برود، خشونتِ داخلی هم کم می‌شود؛ مردها مزيّت و تسلّطِ تام نخواهند داشت؛ زن‌ها هم حقِّ حيات پيدا خواهند کرد؛ اديانِ خرافاتی مبدّل به عقايدِ معقول می‌شود، که متوجّه به بهبود و شرافت‌يافتنِ زندگانی و منشِ آدميّت باشند. مردم به جایِ اين‌که در هر مورد منتظر باشند که از غيب خبر برسد، در امور به تحقيق از علّت و معلول می‌پردازند. تاريخ، به جایِ اين که سرگذشتِ امرا و جنگجويان باشد، بيانِ رفتار و کردارِ مردم، و شرحِ اختراعاتِ جديد و افکارِ تازه خواهد بود. از عالمِ اجبار به عالمِ اختيار خواهيم رفت، و دانسته خواهد شد که مردم برایِ دولت‌ها آفريده نشده‌اند، بلکه دولت‌ها برایِ مردم تشکيل می‌شود. وليکن، امروز از اين مرحله دوريم، و تا وقتی که دُوَلِ اروپا کشورهايی را که در تمدّن از آن‌ها پست‌ترند ميانِ خود تقسيم و تملّک می‌کنند و اعتنايی به حقوقِ مردمِ آن کشورها ندارند، اميدِ وصول به آن مقام ضعيف است.

ديگر از عقايدِ اسپنسر اين است که سوسياليسم از متفرّعاتِ مدنيّتِ جنگجو است و مدنيّتِ سوسياليستی همان خصايصِ مدنيّتِ جنگجو را خواهد داشت، و هيئتِ اجتماعيّه‌یِ انسانی مبدّل به هيئتِ زندگانیِ مورچه و زنبورِ عسل خواهد گرديد؛ و بنا بر اين، سوسياليسم برایِ مدنيّتِ انسان، مرحله‌ای برتر از مراحلِ کنونی نمی‌تواند باشد. انسان به پايه‌یِ بلندِ زندگانی وقتی می‌رسد که هر فردی در کارِ خود مختار باشد؛ و اجبار و حدود فقط تا درجه‌ای باشد که برایِ حفظِ نظم و امنيّت لازم است. و هم‌چنان‌که دانسته شد که افراد برایِ هيئتِ اجتماع نيستند بلکه اجتماع برایِ حُسنِ جريانِ احوالِ افراد است، نيز دانسته می‌شود که زندگانی برایِ کار نيست، بلکه کار برایِ زندگانی است و سرانجام بايد چنان شود که هرکس به آن چيز اشتغال ورزد که ذوق‌اش را دارد و از آن متمتّع می‌شود؛ و در آن‌صورت، اختيارِ کار و صنعت به دستِ صاحبانِ اقتدار نخواهد بود و کارکنان اوقات‌شان مصروفِ فراهم‌کردنِ چيزهایِ مزخرف نخواهد شد. [2]

&
سيرِ حکمت در اروپا (سه جلد در يک مجلّد). نگارش: محمّدعلی فروغی. انتشاراتِ زوّار. چاپِ دوّم، 1367.

?
پابرگ‌ها:


[1] هربرت اسپنسر، از بزرگ‌ترين فيلسوفانِ انگليس در سده‌یِ نوزدهمِ ميلادی (1903 – 1820).
[2] سيرِ حکمت در اروپا، جلد سوّم، صص 195 – 192.

Donnerstag, Juli 23, 2020

ای وای! اين‌دفه ديگه ممّد کارو تموم کرد! اوُفّيش هَيش!

ای وای! اين‌دفه ديگه ممّد کارو تموم کرد! اوُفّيش هَيش!
برهم‌خوردِ شگفت اين که می‌بينم تاريخِ گذاشته‌شدنِ فايلِ صوتیِ حضرتِ نوری‌زاد اندر يوتيوب همان روزی است که من شب‌اش بی‌مقدّمه و انگار که فی مقعدِ صدق‌ام گرفتارِ "اوحينا" شده بوده باشد، اين "خُشکانه" را سروده کرده و به نت اندر کرده همی فرموده بودم!
ازين‌رو اين چند خط را اين‌جا می‌گذارم، و هم‌چنين ازآن رو که دردم آمد که ديدم فايل را دوستِ نازنين، جنابِ م. سحر به اشتراک گذاشته‌اند! وگرنه هميشه فرموده‌ام که اصلاً نبايد به نقدِ اين ريدگانِ رنگ‌کرده‌یِ اهريمن پرداخت، مگر رد کنی و آن‌هم به هزل و هجا...
:::
يعنی به‌راستی اين خرفستر ما را تا کجاها رنگی تصوّر کرده، ابليس داند و لا!
انگار که ساعت‌ها تمرين هم فرموده بوده.
پيش‌پرسشِ اصلی اين است که از نظرِ فنونِ ساخت، اين فقره به چه گونه‌ای تعلّق دارد؟ -ضبط‌شده‌یِ گفت‌وگويی تلفنی است يا چيزی از جنسِ حضوری؟ ظاهراً حضوری نبايد بوده باشد... البتّه هيچ فرقی هم نمی‌کند.
و امّا پرسش:
ايشان در لحظه‌یِ جفنگيدن کجا تشريف‌مند می‌بُوَند؟ در زندان (يا همان به‌قولِ خودشون: اتاق! –که جايی می‌فرمايند که به اتاق برگشتيم!! ما تا حالا نشنيده بوديم کسی –آن‌هم يک زندانیِ خيلی حرفه‌ایِ اماله‌وار- به "زندان" و "بند" بفرمايد: اتاق!) يا جايی بيرون، مثلاً در خيابان؟
شکّی نيست که بايد "زندان" بوده باشد. آن‌وقت بفرماييد از کی تا حالا زندانی را ول می‌کنند که تلفنی يا شايد حضوراً مجهّز به‌ضبط، چندين دقايق با آرامشِ تمام رجز بفرمايد!؟
وانگهی تا جايی که ما زرتازرت خبردار بوديم (از پيام‌هایِ همسرِ مبارک، اندر سايت‌ها) ايشان اندر گوزگوزِ مرگ همی‌بودند، و اندر اعتصاب و شکسته‌قلبی و عن‌قريب ريغ سرکشيدن! چطور يک‌هاب اين‌قدر قبراق!؟ بازم ابليسِ نازنين داند و ولا!
اون‌جا هم جالبه که می‌فرمان: «من به رئيسِ زندان گرگان گفتم اين جوون رو شما سه سال به‌ش زندان دادين...» -به‌حقِّ کسشيريّاتِ نشنيده! رئيسِ زندان هم حکمِ زندان صادر می‌نمويد!!
و اون‌جاش ديگه خيلی اجلب می‌شه که يه‌هو همسرِ حضرت يادشون مياد که اندر کلّه‌هایِ رنگيده توسّطِ اخبارِ زرتازرت، جنابِ ممّد دچارِ ضعف‌‌القلوب شديد تشريف دارند و نيگا کن مرتيکه پاک فراموش کرده اين تيکّه رو، و هشدار می‌فرمايند که برایِ قلب‌تون ای وای!
...
ببين خرفسترِ محترم، يه فکری به‌حالِ خمِ رنگِ‌ت بکن!
:::
... ويدئو رو نمی‌اشتراکم؛ لکن مع‌الاشف لينکِ‌ش ايناهاش:





Dienstag, Juli 21, 2020

اندر مديحِ دو تن از پاره‌پورگانِ مَبارَز

و لهُ ايضاً،
به‌تلويح، اندر مديحِ دو تن از پاره‌پورگانِ مَبارَز گويد:

ما زاده‌یِ نوريم و طبرزد داريم
از هر آخور که شد درآمد داريم
زی محبس و زی سرای، از برکتِ حق
چون آبِ اماله رفت‌وآمد داريم!

Montag, Juli 20, 2020

هيولایِ چين!

هيولایِ چين!
جهان‌کوبْ ويروس-سربازِ چين
ز ووهان چو برخاست بر کامِ کين
نخستين، به‌ظاهر، ز اهلِ سرای
درآورد يک‌چند تن را ز پای
وزآن‌پس عنان سویِ گيتی کشيد
همی مرگ پاشيد، هرجا رسيد
نهان‌گه گُزيده تنِ مردمان
که تيغ آشکارا نبيند جهان
بسازد به تن در، هزاران چو خويش
دُمادُم سپاه‌اش کند بيش‌بيش
وزين هر تنان کاو به‌زخم آوَرَد
بپخشد همی مرگ و هر سو بَرَد
جهانی پُر آوایِ مرگ از وی است
همی روزِ بد باز اندر پی است
چه باشد، "جهان‌جنگ" اگر نيست اين
که آغاز کرده هيولایِ چين؟
به تسليح ايدون چو کوشاستی
بدا کارِ گيتی که فرداستی
اروپایِ خواب، آمريکایِ منگ
نجنبند، گيتی گرفته به‌چنگ!

دوصد مرگ بادا بر آن خاکِ شوم
که مرگ آفريده به هر مرز و بوم
ز بمبِ اتم کاش ناگه هزار
برآن خاکِ بدکامه گردد هوار
چو چينیِّ عن در جهان عَن مباد
وزآن بوم و بر زنده يک تن مباد!

م. سهرابی
2020/07/20

Montag, Juni 22, 2020

تقاضایِ روشن‌انديشی (برتراند راسل)

تقاضایِ روشن‌انديشی (برتراند راسل)
کلمات دو کار دارند: از يک طرف مطالب را بيان می‌کنند، و از طرفِ ديگر عواطف را برمی‌انگيزند. کارِ اخير قديم‌تر است، و همان کاری است که جانوران موقعِ غرّش کردن انجام می‌دهند، و پيش از زبان پديد آمده است. در انتقال از توحّش به تمدّن، يکی از مهم‌ترين عناصر افزايشِ کاربردِ کلمات است برایِ بيانِ مطلب نسبت به تحريک و تهييج. امّا در زمينه‌یِ سياست کمتر کاری در اين جهت انجام گرفته است. اگر من بگويم که مساحتِ مجارستان فلان تعداد کيلومترِ مربّع است، فقط مطلبی را بيان کرده‌ام؛ امّا وقتی که می‌گويم مساحتِ اتّحادِ جماهيرِ شوروی يک‌ششمِ ربعِ مسکون است، بيانِ من بيشتر جنبه‌یِ عاطفی دارد.

معنیِ «دموکراسی»
همه‌یِ کلماتِ متداول در مشاجراتِ سياسی، با آن‌که هر کدام در کتابِ لغت معنیِ معيّنی دارند، در استعمال معانی‌شان برحسبِ تمايلاتِ سياسیِ گوينده فرق می‌کند، و فقط از حيثِ قدرتِ برانگيختنِ عواطفِ شديد با هم توافق دارند. کلمه‌یِ «آزادی» ("liberty") در ابتدا به‌معنیِ فقدانِ تسلّطِ خارجی بود؛ بعد به‌معنیِ محدوديّتِ قدرتِ سلطنت درآمد؛ سپس، در ايّامِ رواجِ نظريّه‌یِ «حقوقِ بشر»، معنی‌اش مبدّل شد به‌جهاتِ مختلفی که تصوّر می‌کردند از آن جهات فرد بايد از دخالتِ قدرتِ دولت آزاد باشد؛ و سرانجام در دستِ هگل اين کلمه معنیِ «آزادیِ حقيقی» به‌خود گرفت، که چيزی بيش از اجازه‌یِ مؤدّبانه‌یِ اطاعت از پليس نيست. در زمانِ ما هم لفظِ «دموکراسی» دارد دچارِ يک‌چنين تحوّلی می‌شود. «دموکراسی» در ابتدا به‌معنیِ حکومتِ اکثريّت بود، با مقدارِ کمابيش نامعيّنی آزادیِ فردی؛ بعد به‌معنیِ اغراضِ آن حزبِ سياسی درآمد که نماينده‌یِ منافعِ مردمِ فقير بود، به اين حساب که فقرا در همه‌جا اکثريّت دارند. در قدمِ بعدی اين کلمه به‌معنیِ اغراضِ رهبرانِ آن حزب درآمد. اکنون در اروپایِ شرقی و قسمتِ بزرگی از آسيا به‌معنیِ حکومتِ مستبدّانه‌یِ کسانی است که در يک زمانِ گذشته هوادارِ فقرا بوده‌اند، ولی حالا هواداری‌شان از فقرا منحصر به خراب‌کردنِ خانه‌یِ اغنيا‌ست -غير از اغنيايی که به‌معنیِ جديدِ کلمه «دموکرات» باشند. اين يک طريقِ تهييجِ سياسیِ بسيار مؤثّر و موفّق است. مردمی که مدّت‌هایِ دراز فلان کلمه را همراه با فلان عاطفه شنيده‌اند، وقتی که باز آن کلمه را بشنوند همان عاطفه را احساس خواهند کرد، هرچند که معنیِ آن کلمه فرق کرده باشد. چند سالِ ديگر که برایِ سفرِ آزمايش به کره‌یِ ماه داوطلب لازم شد، اگر اسمِ ماه را «ميهنِ عزيز» بگذارند داوطلب آسان‌تر پيدا خواهد شد.
همان طور که در علم و فلسفه‌یِ علمی رسم است، در امرِ تعليم و تربيت هم بايد رسم بشود که به کودکان بياموزند کلمات را به معانیِ دقيق به‌کار برند، نه با عواطفِ گنگ و مبهم. من به تجربه می‌دانم که مطالعه‌یِ فلسفه‌یِ علمی عملاً در اين موضوع مؤثّر است. دوسه سال پيش از درگرفتنِ جنگِ اخير، من در يک کنگره‌یِ بين‌الملّیِ [2] فلسفه‌یِ علمی در پاريس شرکت داشتم. شرکت‌کنندگان از کشورهایِ متعدّد و مختلف بودند، و دولت‌هاشان گرفتارِ اختلافاتِ سختی بودند که ظاهراً جز از راهِ زور قابلِ حل نبود. اعضایِ کنگره در ساعاتِ کار نکاتِ بغرنجِ منطق و نظريّه‌یِ معرفت را بحث می‌کردند و ظاهراً هيچ توجّهی به امورِ جهان نداشتند، امّا در لحظاتِ فراغت انواعِ مسائلِ دشوارِ سياستِ بين‌الملّی را موردِ رسيدگی قرار می‌دادند. من حتّی يک‌بار هم نديدم که يک‌کدام از آن‌ها تعصّبِ ميهنی از خود نشان بدهد يا به سببِ خشم از درکِ قوّتِ استدلالاتی که بر ضدِّ منافعِ ملّی‌اش می‌شد غافل شود. اگر آن کنگره می‌توانست حکومتِ جهان را به‌دست‌گيرد، و افرادِ آن هم از طرفِ ساکنانِ کره‌یِ مارس در برابرِ خشمِ مردمِ متعصّب که بی‌شک بر ضدِّ کنگره برانگيخته می‌شدند موردِ حمايت قرار می‌گرفتند، می‌توانست به تصميماتِ عادلانه‌ای برسد، بی‌آن‌که ناچار شود اعتراضاتِ اقلّيّت‌ها را در ميانِ خود ناديده بگيرد. اگر دولت‌هایِ عضوِ آن کنگره خواسته بودند می‌توانستند جوانان را به همين اندازه بی‌غرض بار بياورند. امّا نخواستند. دولت‌ها در مدارس بيشتر مايل‌اند تخمِ عدمِ تعقّل و نفرت و سوءِظن و حسد بکارند، و اين تخم خيلی آسان در ذهنِ آدميزاد ريشه می‌دواند.
تعصّبِ سياسی چنان قوی است و چنان موافقِ طبعِ بشر است که استعمالِ دقيقِ زبان را در محيطِ سياسی در قدمِ اوّل اصلاً نمی‌توان تعليم داد. آسان‌تر اين است که از کلماتی شروع کنيم که بالنّسبه کمتر تعصّب‌آميز باشند. تعليمِ اوّليّه‌یِ بی‌طرفیِ فکری ممکن است شباهتی هم به کلبيّت [3] داشته باشد. مثلاً کلمه‌یِ «حقيقت» را در نظر بگيريد، که پاره‌ای از مردم آن را با ترس و حرمت به‌کار می‌برند و پاره‌ای ديگر، مثلِ پنتيوس پيلات Pontius Pilate [4] با تحقير. تعليم‌يابنده وقتی که بارِ اوّل بشنود که «حقيقت از صفاتِ جملات است» يکّه خواهد خورد، زيرا که او عادت ندارد بزرگی يا سخافت را به جملات نسبت بدهد. يا کلمه‌یِ «نامتناهی» را در نظر بگيريد. مردم می‌گويند متناهی قادر به فهمِ نامتناهی نيست؛ امّا اگر شما از ايشان بپرسيد که «منظورِ شما از نامتناهی چيست، و ذهنِ انسان به چه معنی نامتناهی است؟» فوراً اوقات‌شان تلخ می‌شود. در حقيقت کلمه‌یِ «نامتناهی» معنیِ کاملاً دقيقی دارد که رياضي‌دان‌ها به آن داده‌اند و مثلِ هر نکته‌یِ رياضیِ ديگری به‌خوبی قابلِ فهم است.
داشتنِ تجربه در بيرون‌کشيدنِ بارِ عاطفی از کلمات و قراردادنِ معنیِ روشنِ منطقی به‌جایِ آن برایِ کسی که بخواهد در بلوایِ تبليغاتِ هيجان‌آميز حواس‌اش پرت نشود بسيار مفيد است. در 1917 وودرو ويلسون اصلِ بزرگِ خودمختاریِ ملل را اعلام کرد، که بر حسبِ آن هر ملّتی حق داشت حاکم بر امورِ خود باشد؛ ولی متأسّفانه فراموش کرد تعريفِ کلمه‌یِ «ملّت» را به اصلِ خود ضميمه کند. آيا ايرلند يک ملّت است؟ بله، البتّه. آيا اولسترِ شمالِ شرقی يک ملّت است؟ پروتستان‌ها گفتند بله، کاتوليک‌ها گفتند نه، و کتابِ لغت هم در اين باب ساکت بود. تا به امروز هم هنوز اين مسئله لاينحل مانده است، و مناظراتی که در اين باب صورت می‌گيرد در سياستِ ايالاتِ متّحده نسبت به بريتانيایِ کبير مؤثّر خواهد بود. در زمانِ کرنسکی يک خانه‌یِ تک در پتروگرادِ آن زمان خود را يک ملّت اعلام کرد و به‌حق برایِ آزادیِ خود به‌تلاش پرداخت و از پرزيدنت ويلسون تقاضا کرد که پارلمانِ جداگانه‌ای برایِ آن خانه تشکيل دهد. منتها مردم گفتند که اهلِ آن خانه شورش را درآورده‌اند. اگر پرزيدنت ويلسون در دقّتِ منطقی تعليم يافته بود، ضميمه‌ای به اصلِ خود می‌افزود و می‌گفت که غرض از ملّت جماعتی است که از فلان تعداد کمتر نباشند. منتها اين ضميمه به اصلِ ويلسون صورتِ دلخواه و اختياری می‌داد و قوّتِ تأثيرِ آن را از ميان می‌برد.

ترجمه‌یِ مسائل به صورتِ انتزاعی
يکی از فنونِ مفيدی که فلسفه‌یِ علمی به انسان می‌آموزد عبارت است از تبديلِ مسائل از صورتِ ملموس به صورتِ انتزاعی. مثلاً اين مسئله را در نظر بگيريد: آيا مردمِ ايرلند حق داشتند اعتراض کنند به اين که با بريتانيایِ کبير جزوِ يک دولتِ دموکراتی قرار بگيرند؟ هر امريکايیِ راديکالی خواهد گفت بله. آيا مسلمانان هم در مقابلِ هندوها همين حق را دارند؟ از ميانِ ده نفر راديکالِ امريکايی نه نفر در جوابِ اين سؤال سابقاً می‌گفتند نه. من نمی‌خواهم بگويم که هيچ‌کدام از اين دو مسئله از راهِ تبيينِ انتزاعی حل خواهند شد، ولی می‌گويم که اگر به‌جایِ آن دو مسئله‌یِ مشخّص يک مسئله‌یِ انتزاعی قرار دهيم که در آن حروفِ الف و ب جایِ ملل يا جوامعی را که ما نسبت به آن‌ها تعصّب داريم بگيرند، خيلی آسان‌تر خواهد شد که ببينيم در رسيدن به راهِ حلِّ بی‌طرفانه چه ملاحظاتی بايد در نظر گرفته شود.
مسائلِ سياسی را نه با درست انديشيدنِ تنها می‌توان حل کرد، و نه با درست احساس‌کردنِ تنها. درست انديشيدن ممکن است در بررسیِ واقعيّاتِ امور مؤثّر باشد، امّا برایِ آن که دانش نيرویِ حرکت به‌دست آورد احساسِ درست لازم است. اگر ميل به رفاهِ عمومی وجود نداشته باشد، هيچ دانشی باعثِ اقدام به کاری که افزايشِ سعادتِ نوعِ بشر در آن باشد نخواهد شد. ولی بسياری از مردم ممکن است تحتِ تأثيرِ شهوات بد عمل کنند و خودشان ندانند که چه می‌کنند، و چون به‌محضِ تفکّر و تعقّل موضوع برای‌شان مدلّل شود غالباً می‌توان آن‌ها را وادار کرد طوری عمل کنند که از آن کمتر زيان و ستيزه برخيزد. من يقين دارم که اگر مدارس در سراسرِ جهان به وسيله‌یِ يک مرجعِ بين‌الملّی اداره می‌شدند، و اگر اين مرجع استعمالِ کلماتی را که برایِ ايجادِ شور و هيجان به‌کار برده می‌شوند روشن می‌کرد، نفرتی که اکنون ميانِ ملل و اربابِ عقايد و احزابِ سياسی هست به‌زودی ناپديد می‌شد و حفظِ صلح در جهان کارِ آسانی می‌بود. فعلاً کسانی که طرف‌دارِ روشن‌انديشی و مخالفِ دشمنی‌هایِ متقابلِ خانه‌برانداز هستند بايد به کارِ خود ادامه دهند، نه فقط بر ضدِّ شهواتی که طبيعتِ انسان به آن‌ها تمايل دارد، بلکه نيز بر ضدِّ نيروهایِ متشکّلِ تعصّب و زورگويیِ ديوانه‌وار. در اين مبارزه انديشه‌یِ روشنِ منطقی، هرچند فقط يکی از عوامل است، سهمِ مهمّی بر عهده دارد.

&
منابع:
تاريخِ فلسفه‌یِ غرب. 2 جلد. برتراند راسل. ترجمه‌یِ نجف دريابندری. نشرِ پرواز، 1365. (چاپِ اوّلِ نشرِ پرواز. پيش‌تر چهار بار چاپ شده است.)
عرفان و منطق. برتراند راسل. ترجمه‌یِ نجف دريابندری. شرکت سهامی کتاب‌هایِ جيبی. چاپِ دوّم، 1362.

?
يادآوری: يادداشت‌هایِ پابرگ از اين ناچيز است.


[1] عرفان و منطق، صص 249-243.
[2] به‌نظر می‌رسد که نادرستیِ چاپی باشد، به‌جایِ «بين‌المللی»، امّا از آنجا که در چند سطرِ بعد – و نيز اواخر مقاله - باز هم به همين صورت آمده در آن تغييری ندادم.
[3] کلبيّون، پيروانِ فيلسوفِ مشهورِ يونانی، ديوجانس، بوده‌اند:
دي شيخ با چراغ همی‌گشت گردِ شهر
کز ديو و دد ملول‌ام و انسان‌ام آرزوست
گفتند يافت می‌نشود جسته‌ايم ما
گفت آن که يافت می‌نشود، آن‌ام آرزوست
راسل، در «تاريخِ فلسفه‌یِ غرب» (که آن را هم ارباب دريابندری ترجمه کرده) در فصلِ بيست‌وششم درباره‌یِ کلبيان و شکّاکان بحث کرده است. چند سطری می‌آورم:
«مکتبِ کلبيان به‌توسّطِ بنيان‌گذارِ آن، ديوگنس (ديوجانس) از عقايدِ آنتيس‌تنس -يکی از شاگردانِ سقراط که بيست سالی از افلاطون بزرگ‌تر بود- گرفته شده است...
ديوگنس بر آن شد که همچون سگ زندگی کند، و به اين‌سبب او را کلبی ناميدند. به همه‌یِ قراردادها -از دين و آداب و رسوم گرفته تا خانه و خوراک و پوشاک و پاکيزگی- پشتِ پا زد. می‌گويند که ديوگنس در تشتی می‌زيسته؛ امّا گيلبرت ماری اطمينان می‌دهد که اين گفته اشتباه است: تشت نبوده و خمره‌یِ بزرگی بوده، از نوعی که در زمانِ قديم برایِ دفنِ اجساد به‌کار می‌برده‌اند. ديوگنس مانندِ جوکيانِ هندی با دريوزه روزگار می‌گذراند. برادریِ خود را نه فقط با نوعِ بشر، بلکه با جانوران نيز اعلام کرد...» (جلد 1، ص 336 و 337)

[4] که دست شست، و حکمِ به چليپا آويختنِ پسرِ انسان را امضا کرد.

Mittwoch, Mai 06, 2020

واگردانِ گوشَگکی از شاهنامه به فارسیِ گونه‌یِ طبس!

واگردانِ گوشَگکی از شاهنامه به فارسیِ گونه‌یِ طبس!
گه‌گاه که اين‌جا و آن‌جا چيزی از ياوه‌هایِ پان‌زبانْ‌خانگيست‌ها بی‌اختيار به‌چشم‌ام می‌خورد، دوست دارم بگويم: اگر باور نداريد که تمامیِ زبان‌ها و زبان‌گونه‌ها و گونه‌ها و لهجه‌هایِ شناخته‌شده‌یِ سراسرِ ايرانِ بزرگ، چيزی بيش از «زبانِ خانگی» نيست، بفرماييد با مالِ خودتان، يک اثرِ ادبی، به‌نثر يا به‌نظم، بسازيد تا ببينيم چندمرده حلّاج است آنچه شما آن را منکوب‌شده‌یِ فارسیِ زورگو (بيچاره فارسی) می‌انگاريد!
من هم مانندِ هر ايرانیِ ديگر، گونه‌یِ خانگی‌ام را عاشقانه دوست دارم و زيبايی‌ها و توان‌هایِ بی‌مانندش را می‌ستايم، امّا با شناختی که از زير-و-بم و ته-و-بالایِ آن دارم، ناچار بايد بگويم: اين فقط يک گونه‌یِ خانگی‌ست! ارزش‌هایِ واژگانی-ساختاری-گفتاریِ آن، که بی‌شک می‌تواند در غنایِ هرچه بيشترِ زبانِ فارسی و شناختِ آن (بعضاً به‌عنوانِ شاه‌کليد حتّی!) ياری‌رسان باشد موضوعِ کاملاً جداگانه‌ای است. اين گونه‌یِ زبانی، در خلقِ اثر، فقط به کارِ «لطيفه» و احياناً ممنوعات می‌آيد و بس.
نه‌تنها گونه‌ها، که آذری و کردی و لری و گيلکی و... نيز از اين حيث، در همين حدّ بيش نيستند. پانزده‌سالی می‌شود که منِ عقب‌مانده از تکنولوژی در اينترنت چيز می‌نويسم؛ و دل‌بستگانِ اين زبان‌گونه‌ها و گونه‌ها نيز ناچار دستِ‌کم همين‌اندازه زمان داشته‌اند. حالا، کو آن آثارِ ادبی‌تان!؟ در اينترنت که ديگر شوونيسمِ خبيثِ فارس نمی‌تواند شما را بچلاند!
...
که گُفتَه بِرَوْ دَسِ رستم دَبـَ
بِرَو گو: قُفَه کُ غُرُمساق، دَبـَ!
تِنَه جَوْزِ خَوْرَه بَهوهاش، کُلُف
که کارَن خُلاصَه، اگر بِنْگُرُف
پِلارسال، مَرِ دَستِنَه‌م دا فقط
دو هفته بُدُم مِرثِ ميّت، سَقَط!
اَزينَه که شاعر گُف: اسفنديار
قُروت هَه، بِرَوْ تو تُغارچَه‌د بيار!



:::
6 مای 2020؛ 17 ارديبهشت 1399
مهدی سهرابی
Wesel

Mittwoch, April 22, 2020

اهلِ ووهان!

اهلِ ووهان!
Ich bin sicher, daß ich wer bin! Jinpings Sohn!
اهلِ ووهان‌ام
روزگارم عالی‌ست
نيمه جانی دارم، خرده تاجی، سرِ سوزن وزنی
مادری دارم آزمايشگاه،
پدری نامِ ملوس‌اش چين‌پينگ!

گرچه چون پنهانی خوابی ديده‌ست
و نخواهد که جهان پی‌ببرند
منکرِ من شده، يک‌بار نگفته‌ست به من:
کروناجان! پسرم!

ليک من می‌دانم، که ازو آمده‌ام
دوست‌اش می‌دارم و برای‌اش می‌جنگم
کلِّ گيتی شده از يورشِ من سخت پکر
آه! چين‌پينگ! پدر!

اهلِ ووهان‌ام من
پيشه‌ام قتّالی‌ست
مرضی مرگ‌آلود ارمغان می‌آرم
تا به آوازِ هراسی که جهان را در بر می‌گيرد
دلِ سازنده‌یِ من شاد شود.

تا بتازم به شما
و بيارم گيتی‌گيتی سود
از برایِ پدرم!
گردِ اکنافِ جهان می‌ظفرم!

::::
مهدی سهرابی
22 آپريل 2020