Friday, January 31, 2014

بوسه‌ای بر رخِ سحر بزنيم!

ارشاد کرديد ما را...
اين شعر به‌تأثير از بيانيه‌های پر سوز و گدازی‌ست که اين‌روزها از اين‌سو و آن‌سوی ايران و بيرون از ايران در ستايش يکی از متوليان حسينيه ارشاد صادر می‌شود.
آن‌هايی که دوران پيش از انقلاب و مراحل انقلاب را تا امروز به‌خاطر می‌آورند و سی‌وپنج سال بيداد حکومت ملايان را به‌چشم ديده‌اند و به‌جان چشيده‌اند، نيک می‌دانند که حسينيه ارشاد يکی از مراکز ترويج اسلاميسم سياسی در ايران بود و در راهی قدم نهاده بود که نمی‌توانست جز به حکومت ملايان ختم شود.
نيز می‌دانند که کسانی همچون ميناچی، ابراهيم يزدی، مهدی بازرگان، احمد صدر و به‌طور کلی سران نهضت آزادی با ابزار سياست کردن دين، کشور ما را با فاجعه‌ای بزرگ رويرو ساختند.
ازين‌رو به‌طور قطع در سوق‌دادن ايران به تباهی و ظلمتی که هم اکنون ملت گروگان آن است، سهيم‌اند.
با اين‌حال متأسفانه به‌جای آن‌که گذشته‌ی خود را نقد کنند و از نتايج دهشتناکی که برنامه‌های ناخالصانه و در هرحال شبهه‌ناک آنان برای کشور ما به‌بار آورد، در پيشگاه تاريخ، از ملت ايران عذر بخواهند باز هم بر طبل اسطوره‌سازی‌های پيشين می‌کوبند و مبدعان و متوليان يک نهاد سياسی-ايدئولوژيک همچون حسينيه ارشاد را خدمتگزاران و قهرمانان مردم ايران جلوه می‌دهند.
اينجانب به‌لحاظ فردی با هيچيک از آقايان و بانوان خصومتی ندارد و از اين ديدگاه به خانواده متوفی تسليت می‌گويد، اما به‌لحاظ اجتماعی و از ديدگاه وجدان تاريخی، تنها به‌عنوان يک ايرانی، سکوت را در اين‌گونه موارد بر خود حرام می‌شمارد.
قطعاً بسياری از اين دکترها و مهندس‌های درس‌خوانده و مؤمن و نمازخوان سال‌های 40 انسان‌های خوش‌قلب متواضع و سليم‌النفسی بوده‌اند اما آنچه که در زمينه سياست کرده‌اند، نتايجی بس شوم به‌بار آورد و علت آن بود که دين را به ابزار سياست و قدرت بدل کردند.
ازين‌رو برای تيزکردن ذوالفقار علی و شمشير حسين که از 61 هجری به اسطوره‌های شيعه بدل شده بودند، بر ضد حکومت وقت به برخی علوم انسانی توسل جستند و در ترغيب و «ارشاد جوانان» به دين سياسی تا آنجا پيش رفتند که از نظريات بلشويسم روسی و چه‌گواريسم آمريکای لاتينی نيز درنگذشتند تا مبادا اسلام انقلابی آن‌ها از رقبای مارکسيست آنان عقب بماند!
اين نوگرايی حسينيه ارشادی چه در وجه چپ و چه در جناح ليبرلالی‌اش از سوی هرکسی که تدارک ديده شده بود و از جانب هر نيرويی که حمايت می‌شد -اگر نگوييم بدسگالی- يک اشتباه بزرگ و فاحش بود که به‌جز حاکميت بيداد و سياه ملايان، دوست و دشمن از آن ضرر ديدند، زيراکه باز هم تکرار می‌کنم:
عده‌ای درس‌خوانده‌ی مؤمن اهل سياست، اسطوره‌های دينی شيعيان و دين سنتی را در پرتو نگاهی که از ديگران به‌امانت گرفته بودند، بدل به ابزار سياست و قدرت می‌کردند. و اين ابزار سياست کردن از دين سرانجام اژدهای افسرده‌ی اهل شرع را جان دوباره داد و به‌جان ايرانيان انداخت.
اين‌هاست آنچه مرا به سرودن اين شعر هدايت کرده است.
هرگز قصد رنجاندن فرد يا گروهی درميان نيست، اما من همواره از سی‌وپنج سال پيش تا امروز به‌سنت شاعران دوران مشروطيت برآن بوده‌ام که آنچه را حق می‌شمارم در بيان آرم و به لکنت دچار نباشم و بهای آن را هم پرداخته‌ام و همچنان می‌پردازم.

محمد جلالی چيمه (م. سحر)
30/1/2014


کافی است ديگر خدا را
ارشاد کرديد ما را!

تقوا و دين هديه کرديد
رندان يک‌لاقبا را

رانديد ابليسِ کين را
بستيد دست هوا را

انگشت ارشادتان کرد
مکتومِ دين آشکارا

ديديم روحانيت را
ديديم روحِ ولا را

ديديم معصوميت را
ديديم صدق و صفا را

برچيده ديديم از مُلک
بازار زهدِ ريا را

ابزار جهل و جنون را
اسباب جور و جفا را

دروازه‌ها برگشاديد
آن روضه‌ی دلگشا را

گسترده ديديم برخاک
خوانِ نعيمِ نوا را

رويانده ديديم در باغ
آن سدرة‌المنتها را

پيوسته ديديم‌تان بود
درجمعِ نادار و دارا

با دوستانْ‌تان مروت
با دشمنانْ‌تان مدارا

در شهر و دِه تازه کرديد
هنگامه‌ی کربلا را

داديد درس امامت
برداشتيد آن لوا را

مات‌ام که خوش پی نهاديد
بنيادِ ماتمسرا را

اکنون طلبکار خلقيد
اين ظلمِ بی‌انتها را

چشم خطابين نديده‌ست
در آرمانْ‌تان خطا را

در کارهاتان دغل را
در داوری‌تان دغا را

چندان رضاييد از خود
کاين مردم نارضا را

هرگز نبينيد و جوييد
زانان همين مرحبا را

خودخوانده، تقواگرانيد
خوان‌گستر اوليا را

با دين مردم تجارت
کرديد، و خوش ناروا را؛ ـ

اما نبوديد درمان
بيماری بی‌دوا را

هستی ربوديد از ايران
داديد اهل عبا را

افزون‌تر از چکمه کرديد
نيروی نعلين‌ها را

نگشود دست رهايي
دروازه‌ی ناکجا را

اما جهنم فروبرد
در آتشِ خويش، ما را

نک ما به دوزخ گرفتار
طوبا و کوثر شما را


م. سحر
30/1/2014
http://msahar.blogspot.com/2014/01/blog-post_30.html
م. سحر، از بزرگ‌ترين شاعرانِ زمانه‌یِ ماست، و شعرِ بلند و بينشِ ژرفِ وی، هردو در اوج!
از اين‌که وطنِ به‌تاريکنادرافتاده‌یِ تيره‌روزمان، در اين مظلم‌ترين دورانِ هستیِ خويش، در اين دوزخِ تار و تباه، سحری بدين روشنی و نوا، با خود و در خود دارد، اميدوارانه به خود می‌بالم...

اين چند بيت را که در ستايشِ او و يکی از تازه‌ترين سروده‌هايش (ارشاد کرديد ما را)، و به همان وزن و قوافی نوشته‌ام، خدمت‌اش تقديم می‌کنم. اميدوارم که اين ارتکابِ از سرِ به‌شوق‌آمدگی را بر فقير ببخشايد!

بانگِ بلندت، سحر! باز
بشکافت تاريکنا را

پرده برافکندی از بُن
اعوانِ ديوِ فنا را

سالم ز تو کی توانند
دربردن آنک قفا را

خشمِ سزاوارِ خلقی
داده سزا ناسزا را

تا بردرد ناوکِ نظم
حلقومِ صد ژاژخا را

خوش برکشيدی به عيّوق
خشمِ خروشانِ ما را

جان‌ام به صد شوق بوسد
رخسارت از دور، يارا!

م. سهرابی
بامدادِ شنبه، 12 بهمن 1392؛ اوّلِ فوريه 2014

...
ò


[افزوده: جمعه، 21 فروردين 1394؛ 10 آوريل 2015]
J
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10201431218484257&set=a.1029739025594.2005681.1288906991&type=1&permPage=1
$
پی‌نوشت (آگهی):
استاد جلالیِ نازنين (م. سحرِ عزيزِ دلبند) فقيرنوازی فرموده اين قطعه را در وبلاگ نقل داده و نيز بر کناره‌یِ وبلاگ‌شان لينک گذاشته‌اند؛ که باعثِ کمالِ افتخارِ فقير است!
http://msahar.blogspot.com/2014/02/blog-post.html

اندر لگن‌شناسی و علم‌القفا...

برایِ اين نوشته‌یِ «گيله‌مرد»:
و لهُ ايضاً:
اندر لگن‌شناسی و علم‌القفایِ توپ، فی وصف‌الاموال‌الاروپ فرمايد!
اگرچه هر لگنی نزدِ صاحب‌اش زيباست
ولی، لگن به لگن فرق دارد؛ اين پيداست
مگو خطا بُوَد از يک لگن، هزاران وصف
لگن‌شناس نه‌ای، جانِ من! خطا اين‌جاست!
من و تو را لگنی هست؛ ليک سخت «لگن»
که کهنه و چَغَل و سفت و پُر پَت است و، سيا-ست
ز راهِ حقد و حسد، بگذريم جانِ حسن
که مالِ حاجيه‌خانم، چو لؤلؤِ لالاست
اگرچه اندککی ممکن است شل باشد
ولی هنوز، خدايی، قلمبه و زيباست
ببين که دم به دم، آوخ! چو دُمبه می‌لُمبد
نه از قديم همه جنسِ آلمان اعلاست!؟؟
به يک تَرَک که درو هست، صد جهان کشته!
خدای را، دو نگردد، که کار واويلاست!!

الششم‌البهمنگِ 1392
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)

Tuesday, January 28, 2014

اِوا! چقده خشن!!

...
والشّيطان، تا جايی که ما به‌ياد می‌دهيم، قدمایِ اقدمِ ما، امثالِ شيخِ اجل و هم‌پَواليک (نترسيد بابا؛ جمعِ مکسّرِ "هم‌پالکی‌"ست!)، از شاهدِ نرينه هم، که باری به‌هرجهت "نر" است و «وا! خدا مرگِ‌ش نده! چقدر خشن!» نيز، بر و بازو را مطلوب نمی‌شمرده‌اند...

درين شهر، باری به سمع‌ام رسيد
که بازارگانی غلامی خريد
شبانگه مگر دست بردش به سيب
به‌بر درکشيدش به ناز و عتيب
پری‌چهره هرچ اوفتادش به‌دست
ز رخت و اَوانی‌ش در سر شکست
نه هرجا که بينی خطی دل‌فريب
توانی طمع کردن‌اش در کتيب
گوا کرد بر خود خدای و رسول
که ديگر نگردم به گردِ فضول

(http://ganjoor.net/saadi/boostan/bab7/sh26)

تا چه رسد به هُلُواتِ مادينه، که شاعر به بابِ ايشان فرموده:

نازنينی، چو پوست‌کنده هلو
ز چه خواهد چُنين بر و بازو!
فکرِ شوهر، ز سر به‌در کرده
که چنين خويش را چَغَر کرده!؟

2
عکس از:
http://www.boredpanda.org/a-17-year-old-russian-powerlifter-with-a-doll-like-face/

ممّد نبودی ببينی ممّد شاکار کرد!

شکايت وزارت اطلاعات از محمد نوری زاد

امروز با شکايت وزارت اطلاعات مرا تحت الحفظ بردند کلانتری 120 سيدخندان. به اتهام : ايجاد مزاحمت. تعجب می کنيد؟ پرونده ای تشکيل دادند با همين عنوان: ايجاد مزاحمت محمد نوری زاد برای وزارت اطلاعات. دراين پرونده، وزارت اطلاعات مدعی شده که من برای دم و دستگاه کهکشانی اش مزاحمت فراهم کرده ام. حالا قضيه چه بود؟

امروز صبح ساعت ده با اتومبيل خود يک راست رفتم از در تو. کدوم در؟ درِ شمال. مجاور بزرگراه همت. يک صفحه ی پت و پهن فلزی از زمين آمد بالا که راه را بر ورود من ببندد. وبست. خيال ورود که نداشتم. نگهبان وظيفه جلو دويد که کجا؟ همينجوری گفتم: با جناب وزير قرار ملاقات دارم. برگشت و رفت. تا هماهنگ کند و برگردد. بر که گشت، گفت: هماهنگ نشده. من که خود خالق داستان بودم گفتم: بيشتر بگرد. گشت. اما خبری از هماهنگی نبود. گفت: لطفا بيا عقب راه ديگران را سد نکن. رفتم عقب و درجايی پارک کردم و زير پل عابرپياده روی جدول کنار خيابان دمِ در ورودیِ وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ايران نشستم به انتظار. می دانستم بالاخره يکی از آن دروازه ی مخوف بيرون می آيد. که آمدند. سه نفربودند. با کلت ها و دستبندهای بکمر بسته شده و هيکل های نسبتاً ورزشی.

تلاش کردند مهربان باشند. پرسيدند: داستان چيست؟ گفتم: چهارسال ونيم است که وسايل مرا برده ايد و نمی دهيد. کلی من کار و زندگی توی حافظه ی آن دستگاهها دارم. اين يک. دو هم اين که می خواهم بدانم چرا
...
کاملِ متن:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=762089827151969&set=a.153879031306388.40015.153044948056463&type=1&relevant_count=1
در ستايشِ بزرگ فيلفسورِ مَبارزه با نظامِ اقدس‌جونِ الهی، سفيلِ چخ‌چخ و معاشقه: آسيدممّدآغا نوری‌زاد!
وزارت؟
اطّلاعات؟؟
شکايت؟؟؟
از؟!؟!؟!
محمّد نوری‌زاد!!!!!!!؟؟؟

نگو!! نگو!!!
ترانه‌م می‌گيره!!!

::::

ممّد نبودی ببينی ممّد چيکار کرد
رفت و رو مُخ اطّ لا عا تی ها کار کرد
چارتا دربونِ دربه‌در رو مچل فرمود...
کلّی آزار کرد!

می‌خواس که راندوو کنه، با وزير جونِ‌ش
هی دادشون قسم به جو نِ علی‌جونِ‌ش!
راهِ‌ش ندادن که آتيش بگيره کونِ‌ش!
بگيره کونِ‌ش!!

ممّد نبودی ببينی ممّد اصرار کرد
اصرار نگو! کاسب شد و، کلّی هم کار کرد!!

ممّد نبودی ببينی ممّد شاکار کرد
رفت توُ کلانتری، به‌زور، صرفِ ناهار کرد
گف فردا هم ميام همين جا وُ می‌شينم
اگر که زور پُرزور کنين، زيرم می‌رينم
زيرم می‌رينم
زيرم می‌رينم!

ممّد نبودی ببينی "ممّد" نبودی
"ممّد" اگه اينه، که تو، گوزممّد بودی!
هوه!
گوزممّد بودی!
های!
گوزممّد بودی!
گووووووز ممّـــــــــــــــــــــد بووووووودی‌ی‌ی‌ی!!!

بامدادِ سه‌شنبه، 8 بهمن 1392؛ 28 ژانويه 2014

Monday, January 27, 2014

فی‌البطلان‌النکويی‌‌النّکاحِ فی‌مابين، و الاثبات‌الخباثة‌النطّفة الچای‌القهبه!

ديشب دو قاشق قهوه‌یِ فوری و يک‌دوجين‌قاشق شکرِ فردِ اعلا ريختم اندر ليوان که يک قهوه‌یِ دسته‌دارِ مشتیِ توپ بزنم که ازناگاه، برق رفت و... به‌ناچار، مثلِ مرحومِ مغفور، جاودان‌ياد انسانِ نئاندرتال، کورمال‌کورمال، به نورِ فندک، خود را از پلّه‌ها کشاندم پايين و بعد از يک‌نيم‌ساعتی که غلت و واغلت زدم و اندرين ميانه، يک‌هاب برق هم تشريف آوردند (که ای به فلانِ رخش رستم!)، کپّه‌ام را گذاشتم و، خلاص!
و امروز، دقايقی پيش که خواستم بيايم به مسند بنشينم، عيالِ دلبند يک چای بی‌دسته داد دستم و، گرچه دست‌ام سوخت، آوردم‌اش بالا...
چشمِ ناميمون‌ام که به قهوه و شکرِ خشکِ تهِ ليوان افتاد، نه‌که هميشه در شمارِ مفاخرِ علمی بوده‌ام، حسِّ اختراعاتی‌ام گل کرد و گفتم محضِ خدمت به شما بشريّتِ هميشه در صحنه، يک کشفيّاتی از خود به‌در کنم...
اين شد که چای را ريختم اندر ليوان، که اعنی بشود «چای‌قهبه»! و من هم بشوم مخترعِ بزرگ و نام‌آورِ اوايلِ سده‌یِ بيست و يک! و اندر شمارِ چهرگانِ پلاسيده‌یِ ماندگار!
...
دردِ سرتان ندهم:
نه کون دارم نه کوکو!!!!! ريده شد تویِ جفت‌اش!!!

نصف‌اش را در کمالِ اخم و تَخم و بی‌ميلی بلمبانده‌ام و نصفِ ديگر را هم قرار است به‌زودی کوفت فرمايم... رگِ يزدی‌ام اجازه نمی‌دهد بريزم دور!!!!
می‌خنديد؟؟؟
تا من باشم که دوباره غدّه‌یِ اختراع‌کنی‌ام ورم کند و دل‌ام برایِ شما بشريّتِ نسناسِ مخترع‌نشناس بسوزد!!!

دوشنبه، الهفتم‌البهمنگِ 1392؛ البيست‌الهفتم الجانوية‌المعظّم 2014

?
کوکو- پرنده‌ای که مشهدی‌ها «موساکوتقی» می‌نامند و جاهایِ ديگر «ياکريم» هم گفته می‌شود، در طبس، به اين نام خوانده می‌شود: «کُکوُ / kokoo»؛ که آشکارا از آوایِ اين پرنده برآمده!

Friday, January 24, 2014

موش‌دوانی در کونِ اذهانِ کورِ مسلمين!

شبی، سال‌ها سال پيش، با دوستی نشسته بوديم... در بحبوحه‌یِ منگامنگِ علف، ازناگهان گفت: مهدی؟ گفتم: ها! گفت: با عمّه می‌شه چيز کرد؟
بنگ‌ام تاب خورد... گفتم: گُه خورده اون آية‌الله پدرسوخته‌یِ چُس!
گفت: چی می‌گی؟ کدوم آية‌الله؟
گفتم: همون که تو ديشب‌پريشب داشتی رساله‌یِ نکبت‌شو بلغور می‌کردی برا آزمونِ استخدامی! عينِ مسئله رو برات بخونم... می‌فرمايد: اگر کسی با عمّه‌اش چيز بکند، ديگر نمی‌تواند دخترعمّه‌اش را بگيرد!... اون مرتيکه، ابله و فارسی‌ندون بوده، تو چرا چپّه گرفتی...؟!
... و کلّی ارشاد و تنبيه و دروس‌الاخلاق!!
می‌گفت: نه، نه، اصلاً اين‌طور نيست! اگرنه، چرا در اين‌باره که تو می‌گويی، اصلاً چيزی ننوشته؛ بلکه حتّی اشاره‌ای هم نکرده...
و راست می‌گفت. آن‌طور، و به آن محکمی که آية‌الله نوشته‌کرده، چيزکردن با عمّه، نه‌تنها مجاز، بلکه امری کاملاً عادّی به‌ذهن می‌آيد! تنها مشکلی که ايجاد می‌شود اين است که ديگر نمی‌تواند با دخترعمّه‌اش ازدواج کند!

بگذريم...
اساسی، گير داده بود که من اشتباه می‌کنم...! گفتم: حالا، عمّه‌جان مالی هم هستند!؟ شروع کرد به تعريف از قد و بالا و بر-و-رو و خوشگلی عمّه‌اش... و من با اين حتم که درآن دمدمه‌یِ سحر، گراس‌اش از خود درربوده و، دارد منگيّات صادر می‌کند، محل نگذاشتم...
تنها چندسالِ بعد بود که از رُواتِ مؤثّق، اوصاف-رواياتی چندان متقن و ژرف، از زيبايی و جاويدنی‌بودن و، از همه مهم‌تر: اهليّتِ آن هلوعمّه، شنيدم که تا مدّت‌ها بعد، بر قدرتِ استنباط و اقناع‌گری و ارشادِ ملعونه‌یِ خود نفرين می‌کردم... که اگر به‌جایِ آن انبوه‌انبوه ريا-ارشاداتِ پرهيخت‌سارِ قدسی‌مآبانه و ميشوم، دمی، دم به دم‌اش داده بودم و انگشتکی به تارِ تحريک‌اش زده، به قطع و يقين، ما را نيز درآن روزگارِ تجرّدِ عظمیٰ و احتياج‌اليدِ بيضا، ازآن نمد کلاهی و، ازآن هلوعمّه انتفاعِ باهی و، ازآن هنوز آبِ طراوت به اَنگَم و رخسار، اطفاءِ حريقِ گاه‌به‌گاهی، نصيب همی بود!!
...
دردا و دريغا، که حکما فرموده‌اند: لعنت بر دهانی که بی‌هنگام باز شود؛ و چون باز شود، جز چَرتاچَرتِ زهد نژاژد!!

البامدادالشّنبه، الفنجم‌البهمنگِ 1392، المطابق بالبيست‌وفنج‌الجانويّة‌المعظّم سنة 2014

https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/428377203959971?stream_ref=10

ابقاءِ آوار و غارت، اين‌بار به‌جامه‌یِ دموغراسی!

رحمانی‌شدن اسلام و اهميت استراتژيک آن

اکبر کرمی

• رحمانی‌شدن اسلام نه‌تنها برای صلح در ايران که برای صلح جهانی اهميتی استراتژيک دارد و به‌آسانی نمی‌توان و نبايد از خير آن گذشت؛ نوانديشان مسلمان -دست کم لايه‌هايی از آنان که در پی برساختن چنين نسلی‌اند- بايد قدر ببيند و از پشتيبانی فعال جريان‌های مدرن، مترقی و سکولار برخوردار باشند...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۱۶ مرداد ۱٣۹۱ - ۶ اوت ۲۰۱۲

نوانديشی اسلامی چه هدفی را دنبال می‌کند؟ نوانديشان مسلمان کيانند؟ و با آنان چگونه بايد رفتار کرد؟
پاسخ ما به اين پرسش‌ها می‌تواند بسيار متفاوت باشد؛ با اين‌همه، فارغ از داوری‌هايمان در مورد اسلام و نوانديشان مسلمان، از آن‌جا که بخش غالب ايرانيان مسلمانند و آميزش اجتماعی آنان –دستِ‌کم تا حدی که به مسلمانان مربوط می‌گردد- در گرو خوانشی از اسلام است که بتواند مسلمانان را با جهان جديد همراه و همسو کند؛ ورژنی مترقی و مدرن که بتواند مسلمانان را با ديگران پيوند دهد. رحمانی‌شدن اسلام در اين معنا نه‌تنها برای صلح در ايران که برای صلح جهانی اهميتی استراتژيک دارد و به‌آسانی نمی‌توان و نبايد از خير آن گذشت؛ به همين دليل ساده نوانديشان مسلمان -دست کم لايه‌هايی از آنان که در پی برساختن چنين نسلی‌اند- بايد قدر ببيند و از پشتيبانی فعال جريان‌های مدرن، مترقی و سکولار برخوردار باشند. هرگونه تلاش برای نفی آن‌ها، يا کم‌اهميت جلوه‌دادن پروژه‌ی آن‌ها با رؤيای ايران آزاد و آباد ناسازگار و ناهمخوان خواهد بود. «اسلام ذاتی» و نسخه‌های متفاوت آن (ازجمله اسلام اصيل، اسلام ناب، اسلام واقعی و "خوانش مشروع از اسلام") مهم‌ترين آسيبی است که اين پروژه‌ی ملی را تهديد می‌کند؛ در سايه‌ی چنين توهمی است که نوانديشی اسلامی از دوسوی مورد تاخت و تاز قرار می‌گيرد؛ بنيادگرايان مذهبی از يک‌سو و بنيادگرايان سياسی از ديگرسوی. اين جريان‌ها هرچند از يکديگر بسيار دورند، اما در دشمنی با نوانديشی دينی بسيار به‌هم نزديک می‌شوند و درد و حرف مشترکی دارند: اسلام ذاتی دارد که با صدمن سريش هم به جهان جديد و اين حرف و حديث‌های تازه نمی‌چسبد! بنيادگرايان مذهبی با اين ادعا به رويارويی با جهان جديد و همه‌ی دستاوردهای آن (ازجمله نوانديشی دينی) برخاسته‌اند و بنيادگرايان سياسی به رويارويی با تماميت اسلام و هويت مسلمانان. اين جريان‌ها هر اختلافی با هم داشته باشند در خصومت با نوانديشان مسلمان، يک‌کاسه‌کردن اسلام و مسلمانان و انکار نوانديشی دينی هم‌داستان و مشترک‌اند و در مقابله با نوانديشی دينی آب به آسياب يکديگر می‌ريزند.
اين صورت‌بندی نهايی اختلاف من با برخی از جريان‌های سکولار و لاييکی است که در نقد اسلام و مسلمانان تخته‌گاز می‌روند و آسمان و ريسمان را به‌هم می‌بافند تا نشان دهند که اسلام مادر همه‌ی مشکل‌های ماست!
...
کاملِ متن:
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=47115

ابقاءِ آوار و غارت، اين‌بار به‌جامه‌یِ دموغراسی!

تقريباً برای همه‌یِ جوانبِ بحث‌تان، دلايلِ (شايد حتّی برایِ من نيز!) قانع‌کننده آورده‌ايد، امّا نمی‌فهمم چطور شده که به‌ناگهان برایِ "اسّ‌الاساس"، نيازی حتّی به بحث و بررسی نديده و آن را بی"دليل" اثبات‌شده و مقبول انگاشته‌ايد! نوشته‌ايد:

«اگرچه "بايد ها"ی هر فرد به گونه‌ای دوطرفه و تودرتو به "است ها"ی او مربوط‌اند، امّا "بايد ها"ی جمعی (توافق های ما) می‌تواند هيچ نسبتی با "است ها"ی متکثّری که جان‌ها و جهان‌های ما را در خود گرفته است، نداشته باشد.»
و: «بايد "است ها"ی فردی را به رسميت شناخت و به "بايد ها"ی جمعی تن داد.»
...

اين "جمعی"ِ چُنين با اطمينان"متفاوت" از کجا آمده، من که نمی‌فهمم...
وانگهی، اين را هم نمی‌فهمم که چگونه "است"ها را «فردی» محسوب داشته‌ايد، درحالی‌که -به‌گُمان‌ام!- اصلِ موضوع متوجّهِ ‌اسلام و مسلمانی‌ست؛ و اين، يعنی: يگانگیِ آن "است"هایِ «فردی»!!
و نه‌تنها يگانگیِ آن "است"ها، بلکه اتّحادِ سيستماتيک، سازواره‌گون، ويروسی، و رهبری‌شده‌یِ آن‌ها!

طوری که شما می‌گوييد، آدم دوست دارد خيال کند که در يک فضایِ بسيار دل‌پذيرِ خيالين رها شده و دارد کيف‌ناک سير می‌کند: فضايی که درآن کلّيّه‌یِ ما جمعيّتِ االله‌زده‌یِ ايرانِ نگون‌بخت، بعد از خلعِ سلاحِ کامل و راستينِ اربابِ دين (يعنی براندازیِ نظامِ اقدسِ الهی، محاکمه‌یِ بی‌گذشتِ سران و دست‌اندرکاران و ياری‌گرانِ هيولا، و مصادره‌یِ دقيق و کاملِ کلّيّه‌یِ ثروت‌هایِ عمومیِ غارت‌شده –و اين از همه مهم‌تر است!)، و گذرِ يک دوره‌یِ آرمانیِ بيست‌ساله‌یِ «دين‌زدايی»، شده‌ايم انسان‌هايی رها و آزاد از القاآت و حُقنه‌هایِ هزاروچندصدساله! و در چُنين فضایِ دل‌پذيری، "بايد"هایِ ما در اوجِ متانت، بر "است"هایِ پدرسوخته‌مان سبقتِ چپکی گرفته و بر آن‌ها تقدّمِ حدوث يافته‌اند...

سر به سرِ "است"ایِ اين گروه‌ِ قدسی نذاری
"بايد"ایِ مشتی دارن، به "است"شون چی‌کار داری!؟

ظاهرِ حرف‌ها خيلی طلايی‌ست؛ امّا همان‌طور که شما، آقایِ مقدّم (و کما لابد به عقرب‌الاحتمال: امثالِ فقير) را به اين متّهم يا موصوف می‌سازيد که بویِ «خشونت و جنگ» از خود متصاعد می‌کنيم، من نيز خاطرِ خطيرِ آن بزرگوار را روشن می‌سازم که: از نوشته‌یِ شما بویِ خوبی به مشام نمی‌رسد، جز ابقاءِ همين آوار و غارت، منتهی اين‌بار به‌جامه‌یِ دموغراسی!!!!

و سخنِ آخر اين‌که:
نمی‌دانم شما اکنونِ آمارِ دقيقی از شمارگانِ «مسلمين» در ايران داريد؟ (وکيل‌مدافعِ سرسختی مثلِ شما، قطعاً بايد تعدادِ دقيقِ موکّلان‌اش را بداند!)
فکر نمی‌کنم پاسخ‌تان جز اين باشد: ... نفر يهودی داريم و ... نفر مسيحی و ... نفر زرتشتی، (بهايی‌ها هم که بروند موت کنند!) و جز اين‌ها، صدالبتّه، الباقیِ اين 80 ميليون نفر، خب «مسلمون»اند ديگه! (اون چندميليون سنّی رو هم قبول نداريم، لکن مع‌الاسف، به دردِ آمار می‌خورن!)
امّا من اين‌طور فکر نمی‌کنم...
حتّی به «اکثريّت‌بودن» مسلمانان هم ترديد دارم، چه رسد به «کلّيّت‌بودن» ايشان!!
امّا عجالةً تا وقتی که ذوالفقارِ رحمانیِ الهی هست، خيال‌تان آسوده! اصلاً و ابداً هيچ «پاره‌ای از مسلمانان» چندان جگر ندارند که «بخواهند به طور خودخواسته از دايره‌ی مسلمانی بيرون شوند»، بلکه حتّی می‌توانيد اين فقير را هم جوفِ مسلمين جا بزنيد! به کسی لو نمی‌دهم؛ چون از شما چه پنهان، به برکتِ حقوقِ فشلِ جهانی و دموغراسیِ غوروپايیِ نوعِ شما، گذشت آن روزهايی که شديداً ارتداد می‌کردم و کفر و الحادِ خود را علناً جار می‌زدم!!

م. سهرابی
چهارشنبه، 2 بهمن 1392

Wednesday, January 22, 2014

رحمانی ساختن اسلام، فريب مردمان است.

(رضا ايرانی)
ارتای‌خوشه (سيمرغ)



««رحمانی ساختن اسلام، فريب مردمان است»»

اسلام زمانی پذيرفته خواهد شد که شمشير و تيغ خون‌ريزش را بدور افکند و ارزش‌های ارجمند و مردمیِ فرهنگ ايرانی را پذيرفته و ارج نهد. بزرگترين اصل اين فرهنگ، يعنی «گزند‌ناپذيری جان و زندگی و خرد مردمان» را پذيرفته و هيچ گونه حق ويژه‌ای برای خود قائل نباشد. ای کاش «روشنفکران» دينی، دست از انشاء‌نويسی و کپُی‌کردن افکارغرب برداشته و از رکابدا‌ری ا‌رتجاع و تاج‌بخشی به ملايان و دشمنی با ايران و خود، دست می‌کشيدند. اگر واقعا راست هستيد، اين سخنان زنده‌ياد استاد منوچهر جمالی  را که بيش از چهار دهه برشالوده‌ی فرهنگ ايران‌زمين، عبارت‌بندی نموده، مشعل راه خود و آزادی ايران از چنگال اسلام قرار دهيد.
نخست معنای «گزند‌ناپذيری جان و زندگی و خرد مردمان» از زنده‌ياد استاد منوچهر جمالی آورده می‌شود و سپس با معنای «رحمت» و «اسلام رحمانی» بيشتر آشنا می‌شويم:

«« اينکه در فرهنگ ايران،  جان و خرد انسان مقدس (گزندناپذير) است،  يعنی چه؟

يعنی
، هيچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد ...
يعنی
، کشتن به حق، برضد حق هست.
حقی که امر به کشتن بدهد، ناحقست ...
يعنی
،  هيچ ملائی، حق فتوای قتل و فتوای جهاد ندارد ...
يعنی
،  هيچکسی حق ندارد، امر به معروف و نهی از منکر بکند ...
يعنی
، هيچ کتابی و پيامبری و رهبری و آموزه‌ای، جز جان وخرد انسان، مقدس نيست ...
يعنی
، هيچکس، حق سلب آزادی از خرد انسان در انديشيدن ندارد، چون خرد انسان، از جانش می‌جوشد ...
يعنی
، فقط خرد انسانی، حق نگهبانی و سامان دادن جان يا زندگی را دارد ...
يعنی
، فرقی ميان بودائی و يهودی و مسلمان و زرتشتی و ترک و عرب و کرد و چينی و هندی نيست ...
يعنی
، گرانيگاه و سرچشمه‌ی حقوق انسان‌ها، جان وخرد انسان‌هاست، نه ايمانشان به عقايد و اديان و مکاتب و ايدئولوژی‌ها ...
يعنی
، حکومت دينی و ايدئولوژيکی، سلب آزادی از خرد انسانی‌ست که از جان می‌جوشد ...
يعنی
، «زندگی» برتراز «همه‌ی حقيقت‌ها»ست »»

««گوهر شريعت اسلام، رحمانيت و رحمت است. اين حقيقت را هنگامی می‌توان به‌خوبی شناخت که بيادآورد که «الله»، حکيم است، وهمه‌ی افعالش با «حکمت» سروکار دارند، از اين رو نيز احکام اسلامی و حکومت اسلامی نيز همه جوهر حکمت دارند. حکمت چيست؟ حکمت، بکاربردن «شرّ» برای رسيدن به «خير» است. از آنجا که الله، عالم به همه‌ی چيزهاست و غايتش، رحمت است، و می‌داند که انسان، جاهل و ظالم (تاريک‌کننده‌ی حقيقت) و کنود است، با «غضب» که «شرّ» است، می‌کوشد که انسان را به «رحمت بی‌نهايتش» برساند. اينست که با دادن عذاب و شکنجه و تهديد و قتل، به انسان «رحم» می‌کند و شامل رحمت گسترده‌ی خودش می‌کند. هرگونه عذاب و نقمت و تهديد وشکنجه‌گری الله به انسان، به‌غايت همين ايجاد «رحمت ورحمانيت» اوست. مسئله‌ی بنيادی، اينست که بايد ديده‌ی ژرف داشت و در زير قهر و عذاب و شکنجه‌ی الهی، اين رحمت بی‌نهايت الله راديد و ازآن به حد اعلی لذت برد. روشنفکران دينی، به‌جای ساختن اسلام‌های کذائی رحمانی، بايد به ملت بياموزند که چگونه در زير پوشش قهر و غضب الله، می‌توان مغز لذيد رحمت الله را چشيد. بايد شيوه‌های گوناگون «ماسوخيسم» را به مؤمنان بياموزند تا از عذاب و شکنجه و کشتار حکومات اسلامی، رحمت بی‌اندازه‌ی الله را ببينند و ازآن کام ببرند.

رحمت، هميشه نقاب «غضب الله» بوده است و خواهد بود. غضب، بی‌چهره و بی«صورت» است، چون اصل زشتی‌ست، و زشت، اجازه نمی‌دهد کسی صورت اورا بکشد و مجبور است که هميشه نقاب «رحمت» به چهره‌ی خود بزند، تا «زشتی سهمگين خود» را بپوشاند. رحمانی بودنِ الله، اصل تيره و تارسازنده‌ی «اصل غضبانی» بودنِ گوهری الله است. رحمانی بودن و غضبانی بودن، دو چهره‌ی جداناپذير «قدرت الله» ازهم هستند. مسئله‌ی ايران، رحمانی کردن الله نيست، بلکه مسئله‌ی بنيادی ايران، پشت کردن به خدای قدرت، و روی آوردن به خدای مهر است که دو رويگی غضب و رحمت را نمی‌شناسد. با رحمانی ساختن الله، می‌توان مردم را فريفت و غضب الله را زمانی چند، پوشانيد، ولی نمی‌توان ريشه‌ی غضب الله را که گرانيگاه قدرتش هست، ازجا کند.»»

Wednesday, January 01, 2014

مبارک باشه؛ امّا گفته باشم...

سالِ دوهزار و چارده، خواهد اگر
همچون دوهزار و سيزده، گوز بُوَد
باشد به جُوالِ زجر، انسانِ درست
پيروزی ازآنِ شخصِ پفيوز بُوَد
وين ريزه حقوقِ بشری‌مان، به ژنو
ملعوبِ اروپايیِ کين‌توز بُوَد
ما ملّت ازين شکسته‌تر، داغون‌تر
وين عربده‌ديوِ قدس، پيروز بُوَد
شوهرننه‌یِ ميهنِ صدپاره، همين
پفيوز سپوزگارِ مرکوز بُوَد
حيرت‌زده، سرنگون، درين طاسِ عبث
فردا، بدل از دينه و امروز بُوَد
شاعر، ز قر و غمزه‌یِ UN، به‌ستوه
ويحک! اجل‌اش بهينه جان‌بوز بُوَد
...
فی‌الجمله گر اين سالِ نو، آن کهنه‌طريق
پيمايد و، چلغوز و دبنگوز بُوَد
ای بارخدایِ ملحدان! شيطانا!
طوری بکن‌اش که تا ابد قوز بُوَد!!

چهارشنبه، 11 دی 1392، اوّلِ ژانويه 2014