Posts mit dem Label مسيح werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label مسيح werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Samstag, Juni 12, 2021

نادرست‌فهمیِ ياسپرس، يکی از مهم‌ترين آموزه‌هایِ سقراطیِ عيسی را

نادرست‌فهمیِ ياسپرس، يکی از مهم‌ترين آموزه‌هایِ سقراطیِ عيسی را

 

[بازنشر]

 

از کارل ياسپرس، روان‌شناس و فيلسوفِ پرآوازه‌یِ آلمانی (1969-1883)، آثارِ چندی به فارسی ترجمه شده؛ و از‌آن‌جمله است کتابِ کم‌برگی با نامِ «مسيح»، به ترجمه‌یِ احمد سميعی گيلانی. [1] در اين متنِ کوتاه، ياسپرس عيسی و آموزه‌هایِ او را موردِ بررسیِ دقيق و انتقادی قرار داده، وی را به عنوانِ يک انسان نگريسته، و خواستارِ آن شده است که از خلالِ حجاب‌ها، به جلوه‌یِ واقعیِ او دست يابد.

برخی از برداشت‌ها و داوري‌هایِ فيلسوفِ آلمانی، برایِ من پذيرفتنی نيست. اگرچه می‌دانم که خواهيد گفت، امّا خواهش می‌کنم نگوييد، که: «حالا تویِ بی‌سواد کارت به جايی رسيده که به فيلسوفِ بزرگی مانندِ ياسپرس ايراد می‌گيری؟». بگذاريد خود را از اين «تسليم» و «فقدانِ نظر» رها کنيم، و به اندازه‌یِ فهمِ (در موردِ من: ناچيزِ) خويش، گپ بزنيم. بزرگیِ ياسپرس، اصلاً دليلِ اين نمی‌شود که همه چيز را درست فهميده باشد. و از آن مهم‌تر، بزرگیِ هيچ کسی دليل نمی‌شود که منِ نوعی خردِ خود را تعطيل کنم.

 

اينجا مجالِ آن نيست که همه‌یِ مواردِ اختلافِ نظرِ خود را يک‌به‌يک شرح دهم؛ پس تنها به يک مورد می‌پردازم. می‌نويسد:

«مسيح دست به سازمان‌هایِ انسانی نمی‌زند و بر ارزشِ آن‌ها تأکيد می‌کند. به‌مثل، پيمانِ زناشويی ناگسستنی است. "آدمی نبايد آنچه را خدا پيوست بگسلد". بر قدرت نبايد شوريد: "آنچه از قيصر است به قيصر بازگردانيد و آنچه از خداست به خدا".» (ص 14)

نقدِ من، متوجّهِ فقره‌یِ دوّم است. «بر قدرت نبايد شوريد» را ياسپرس از اين پاره‌یِ انجيل برداشت نموده است که:

«[رؤسایِ کَهَنَه و کاتبان و مشايخ] چند نفر از فريسيان و هيروديان را نزدِ وی فرستادند تا او را به سخنی به‌دام‌آورند * ايشان آمده بدو گفتند: ای استاد! ما را يقين است که تو راست‌گو هستی و از کسی باک نداری؛ چون‌که به ظاهرِ مردم نمی‌نگری، بلکه طريقِ خدا را به‌راستی تعليم می‌نمايی. جزيه‌دادن به قيصر جايز است يا نه؟ بدهيم يا ندهيم؟ * امّا او رياکاریِ [2] ايشان را درک کرده، بديشان گفت: چرا مرا امتحان می‌کنيد؟ ديناری نزدِ من آريد تا آن را ببينم * چون آن را حاضر کردند، بديشان گفت: اين صورت و رقم از آنِ کيست؟ وی را گفتند: از آنِ قيصر * عيسی در جوابِ ايشان گفت: آنچه از قيصر است به قيصر رد کنيد و آنچه از خداست به خدا؛ و از او متعجّب شدند.» (انجيلِ مَرقُس، بابِ دوازدهم، پاره‌هایِ 17-13. / انجيلِ متّی، بابِ 22، پاره‌هایِ 23-16. [3])

پس از آن که داورانِ دادگاهِ آتن سقراط را گناهکار شناخته، وی را به زندان می‌افکنند تا زمانِ اجرایِ حکم (نوشيدنِ شوکران) فرا رسد، يک‌روز پيش از موعدِ اجرایِ حکم، دوستِ صميمی‌اش، کريتون، نزدِ وی می‌رود تا درباره‌یِ گريزاندنِ او سخن بگويد، و سقراط -طبقِ معمول- مکالمه‌ای افلاطونی (!) آغاز نموده، و طیِّ آن اثبات می‌کند که اگر بگريزد: مرتکبِ پيمان‌شکنی گرديده، از حکمِ قانون گريخته، و ظلم را با ظلم پاسخ داده است. [4]

سقراط بر اين باور است که حکمِ داوران ناعادلانه بوده، امّا از آنجا که اصلِ دادگاه بر اساسِ قوانينِ آتن شکل گرفته و هر شهروندی ملزم و متعهّد به رعايتِ قانون است، گريختنِ او -افزون بر ايرادهایِ ديگر، مانندِ منسوب‌شدن‌اش به ترسِ از مرگ، و ايجادِ خطر و مشکل برایِ دوستانِ فراری‌دهنده‌اش- به معنایِ قانون‌گريزی و عهدشکنی و پاسخ‌دادنِ ظلم با ظلم خواهد بود؛ از‌اين‌رو، پيشنهادِ کريتون را نمي‌پذيرد.

اگرچه ميانِ اين دو وضعيّت (يعنی جزيه‌دادنِ يهوديان به قيصر، و ماجرایِ محکوميّتِ سقراط) تفاوتِ بسيار وجود دارد، به نظرِ من، آموزه‌یِ عيسی همان آموزه‌یِ سقراطی است.

برداشتی که من از سخنِ رمزگونه‌یِ عيسی دارم اين است که وی اَشکالِ مبارزه‌جويانه‌یِ معمولِ اذهان را برنمی‌تابد و گريز و پرهيز از جزيه‌پرداختن به روميان را بيراهه می‌داند. پيامِ او اين است: تا وقتی که روم بر شما سلطه دارد، سرنوشتی جز زور‌شنيدن و جزيه‌دادن نداريد. اگر می‌خواهيد بر اين سرنوشتِ نامطبوع چيره شويد، راه‌اش اين نيست که به بهانه و نيرنگ از پرداختِ جزيه خودداری کنيد، بلکه بايد بکوشيد تا اصلِ سلطه را از ميان برداريد. بايد نقشِ سکّه دگرگون شود!

امّا به دليلِ وضعيّتِ خاصّی که عيسی و جامعه‌یِ او در آن به‌سر‌می‌برده‌اند، و اين که غرض از طرحِ پرسش اين بوده که عيسی را بر سرِ‌دوراهی قرار دهند (تا اگر بگويد جزيه رواست، وی را در چشمِ مردمان «خائن به يهود» و «همدستِ روميان» جلوه دهند، و اگر بگويد جزيه نبايد داد، وی را «دشمن و مخالفِ حکومتِ وقت» وانمود کنند و به تيغِ روميانش سپارند) ناچار شده پاسخِ خود را اين‌گونه رمزوار بيان کند؛ چنان رمزوار، که نه مردمانِ روزگارش درک کردند و نه فيلسوفِ روزگارِ ما بدان پی برده است! [5]

بيزاریِ عيسی از ناراستی و رياکاری و نيرنگ و شيوه‌هایِ خشونت‌آميز، بزرگ‌ترين عاملِ شکل‌دهنده‌یِ شخصيّت و آموزه‌هایِ ژرفِ اوست.

اين که عيسی برایِ دگرگون‌ساختنِ نقشِ سکّه چه راه‌کار يا راه‌کارهايی پيشنهاد می‌کند، موضوعِ ديگری است و بحث درباره‌یِ آن مجالی جداگانه می‌طلبد.

 

 

& کتاب‌شناخت:

مسيح. نوشته‌یِ کارل ياسپرس. ترجمه‌یِ احمد سميعی. انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ اوّل، 1373.

دوره‌یِ کاملِ آثارِ افلاطون (4 مجلّد). ترجمه‌یِ محمّد حسن لطفی تبريزی. انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ دوّم، 1367.

اديانِ بزرگِ جهان، سرگذشتِ نخستين دورانِ پنج آيينِ بزرگِ جهانی: آيينِ زرتشت، بودا، آيينِ يهود، مسيح و اسلام. تأليفِ هاشم رضی. سازمانِ انتشاراتِ فروهر. چاپِ پنجم، 1360.

 

V

آگهی (يک‌شنبه، 12 آبان 1392، 3 نوامبر 2013):

نسخه‌یِ اسکن‌شده‌یِ کتابِ «مسيح»، به همّتِ آقایِ امير عزّتی (باشگاهِ ادبيّات)، رویِ نت قرار گرفته. می‌توانيد دانلود کنيد.

مسيح، کارل ياسپرس

ترجمه‌ی احمد سميعی

http://www.mediafire.com/?fqz40epnkxcfw27

http://ketabkhanehjadid.files.wordpress.com/2013/11/masih.pdf

از: باشگاه ادبيّات

https://www.facebook.com/groups/BashgaheKetab/permalink/574135472633517

 

?

پابرگ‌ها:


[1] در يادداشتِ مترجم، متأسّفانه مشخّصاتِ دقيقِ متنِ اصلی ذکر نشده، و تنها از شناسنامه‌یِ کتاب می‌توان دانست که اين اثرِ کم‌حجم، بخشی از مجموعه‌یِ «فيلسوفانِ بزرگ» است.

تا ما ايرانيان ياد بگيريم، حتّی ساده‌ترين اصولِ را، کارها دارد. آقایِ سميعی زحمتِ زيادی کشيده؛ به‌ويژه که اصلِ تمامیِ پاره‌هایِ انجيل را که در متن آمده يا بدان استناد شده، با نشانیِ هريک، از ترجمه‌یِ فارسیِ «کتابِ مقدّس»، در پايانِ کتاب آورده. امّا ترجمه‌یِ ايشان خالی از ايراد نيست. وقتی آدمِ بی‌سوادی که نه آلمانی می‌داند و نه فرانسوی [«اين ترجمه از متنِ فرانسه انجام گرفته است...» (صفحه‌یِ يک)] متوجّهِ ايرادِ ترجمه بشود، معلوم نيست اگر يک نفر فلسفه‌دانِ مسلّط به اين هردو زبان، متنِ ترجمه را موردِ بررسی و مقابله قرار دهد، به چه نتايجی خواهد رسيد!

در متن، بخش‌هايی به خطِّ ريزتر و پدينگ-راستِ بيشتر آمده، و مترجم توضيح نداده که علّتِ آن چيست. عباراتِ گنگ هم جابه‌جا ديده می‌شود. – با‌اين‌همه، من‌يکی به سهمِ خودم از آقایِ سميعی سپاس‌گزارم.

[2] در انجيلِ متّی (بابِ 22): شرارت. – و اين بهتر است.

[3] مترجم، در بخشِ «يادداشت‌ها»، تنها پاره‌یِ «آنچه از قيصر است...» را از دو انجيلِ متّی و مرقس نقل نموده (ص 67، يادداشتِ 13) درحالی‌که اگر مقصود بی‌نيازیِ خواننده‌یِ نامأنوس با انجيل بوده باشد، نقلِ کاملِ روايت ضروری است. برایِ خواننده‌یِ مسيحی، و يا حتّی خواننده‌ای که به اندازه‌یِ من نيز با انجيل انس و آشنايی داشته باشد، همين مقدار کافی است؛ امّا نه برایِ خواننده‌یِ عامِّ ايرانی.

اين نيز، يکی ديگر از ايرادهایِ اساسیِ کارِ مترجم است...

[4] اين مکالمه‌یِ بسيار مهم، دوّمين رساله در مجموعه‌یِ آثارِ افلاطون است، که با نامِ «کريتون» پس از رساله‌یِ «آپولوژی» [دفاعيّه‌یِ سقراط] آمده است. بنگريد به: دوره‌یِ کاملِ آثارِ افلاطون، ج 1، صص 65-47.

[5] هاشم رضی نيز اين سخنِ عيسی را «دعوتِ مردم به تمکين» فهم نموده. جالب است! چه اتّهامات و نسبت‌هايی: «علاوه بر اين که انقلابی نيست، بر بردگی نيز صحّه می‌گذارد و ريا را می‌ستايد و کار را که نکوهش می‌کرد و مال‌اندوزی را که سرزنش می‌نمود، به خوشی و قبول می‌نگرد...» (اديانِ بزرگِ جهان، ص 508.)

Freitag, Februar 24, 2017

اين کجا و آن کجا! - (پيرامونِ تفاوت‌هایِ بنيادينِ عيسی و محمّد / مسيحيّت و اسلام)

اين کجا و آن کجا!
(پيرامونِ تفاوت‌هایِ بنيادينِ عيسی و محمّد / مسيحيّت و اسلام)

اين يادداشت را بايد طرح‌گونه‌ای از يک کتاب دانست. با گسترشِ موضوع، و ارائه‌یِ دقيقِ اسناد و شواهد، و بحث در آن‌ها، کتابی خواهيم داشت شايد لااقل در 300 صفحه.
در بايستگیِ اين بررسی و پژوهش
برایِ پرداختن به اين موضوع، دستِ‌کم دو ضرورتِ اصلی می‌توان سراغ کرد؛ يا به عبارتِ ديگر، دو زمينه‌یِ فحص و بحث، در گستره‌یِ گپ‌وگفت‌ها و زندگیِ امروزينِ ما وجود دارد که درآن با يک‌سان‌پنداری و يک‌نوع‌انگاریِ عيسی/محمّد و مسيحيّت/اسلام، نتايج و عوارضِ گمراه‌کننده و ويرانگری پديد می‌آيد، که پيش‌گيری ازآن ضرورت دارد:
نخست اين که، بسياری از تحليل‌گران و پژوهندگانِ مسائلِ خاص، به‌ويژه در اصلی‌ترين موضوع و معضلِ کنونیِ هستیِ ايران و ايرانی، يعنی جست‌وجویِ راه‌کارِ نابودیِ نظامِ مرگ‌بارِ جمهوریِ اسلام، دچارِ اين پنداشتِ ناروا شده‌اند که همانندِ غربيان که آيينِ مسيح -يا درست گفته باشيم، کليسایِ آن- را به‌کناری رانده، و دستِ آن را از دستگاهِ سلطه‌یِ دنيوی کوتاه کرده‌اند، ما نيز می‌توانيم دندان‌هایِ اسلام را بکشيم؛ و آن را مانندِ حيوانی دست‌آموز، در گوشه‌ای از خانه-زندگیِ خود نگاه داريم!
دو ديگر اين که، اغلبِ خداناباوران و دين‌ستيزان، در ستيزه با شريعتِ محمّديّه، با استناد [ِ واهی] به يگانگیِ گوهری، همزمان، کلّيّتِ اديان را موردِ ردّ و انتقاد قرار می‌دهند.

پيامدِ زيان‌بارِ فقره‌یِ نخست، به‌اندازه‌ای سنگين و مخرّب است که می‌تواند کلِّ ساز-و-کارِ رهايیِ ما را مختل، متوقّف و يا عقيم سازد. گمراهه‌ای بازگردنده به نقطه‌یِ آغاز.
زيانِ فقره‌یِ دوّم امّا، وضعی دو رويه دارد: از سويی به کاهشِ راستينگیِ مدّعياتِ اسلام‌ستيزانه منجر می‌گردد، چرا که برایِ دعاویِ خود، مبنی بر زشت و جنايت‌کارانه و ضدِّ بشری بودنِ شريعتِ اسلاميّه، وجوهی را به حيطه‌یِ شواهد و مصاديق داخل کرده‌ايم که چه‌بسا به اثباتِ کذبِ دعویِ ما می‌انجامد؛ و از سویِ ديگر، با ستيزه‌یِ همزمان، خود را از ابزارِ بسيار کارآمد و تعيين‌کننده و مددرسانِ «مقايسه» محروم می‌سازيم. (بگذريم که به باورِ نگارنده، هم‌چُنين، خود را از هم‌راهی و هم‌رايی و هم‌کاریِ دشمنِ دشمن‌مان، محروم ساخته‌ايم!)

q
بر اين اساس، اين بررسی و پژوهش اهمّيّتِ ويژه می‌يابد؛ يا به عبارتِ ديگر، اين ضرورت پديد می‌آيد که نخست پژوهشِ خود را به اين مسئله و موضوعِ مهم اختصاص دهيم که آيا عيسی و محمّد، و مسيحيّت و اسلام، گوهر و چيستی و چندوچونِ يک‌سان دارند، و ميان‌شان رابطه و نسبتِ هم‌گونگی برقرار است يا نه.

مختصری از تفاوت‌هایِ بنيادينِ عيسی/محمّد و مسيحيّت/اسلام
v آيينِ مسيحيّت برآمده از واقعه و آموزه‌هایِ عيسی‌ست؛ امّا توسّطِ شخصِ وی ايجاد نشده/درحالی که محمّد، خود، مؤسّسِ اسلام بوده است.
v عيسی "مسيحی" نبود/امّا محمّد، خود، نخستين "مسلم"، "مؤمن"، و "مجاهدِ فی سبيل‌اللهِ اسلام" بود!
v کشيش، زايده‌یِ آموزه‌هایِ عيسی بوده/درحالی که محمّد، خود، نخستين "آخوند" نيز بود!
v عيسی "کليسا"يی بنا ننهاده (جايی، دست بر شانه‌یِ پطرس -که به يونانی به‌معنایِ «صخره»ست- می‌نهد و می‌گويد: بر اين صخره، کليسایِ خود را بنا می‌کنم)/درحالی که محمّد، خود، نخستين "مسجد"سازِ اسلام بوده!
v عيسی دعویِ پيامبری نکرد؛ تنها، خود را «پسرِ خدا» و «پسرِ انسان» می‌دانست؛ و برایِ بشارت‌دادنِ ملکوتِ عشق و برادری و برابری آمده بود؛ و کتابی هم نداشت! آمده بود تا کفّاره‌یِ گناهانِ انسان را بر صليب بپردازد/درحالی که محمّد، به‌جدّ دعوی می‌کرد؛ به‌صراحت خود را فرستاده‌یِ الله می‌دانست؛ و کتابی آورده بود که مدّعی بود نه عين، که خودِ خودِ کلامِ خداوند است؛ به زبانِ فصيحِ عربی!
v عيسی، شريعت و احکام نداشت. شريعتِ او، طريقتِ عشق، و حقيقتِ شادمانیِ جانِ انسان بود/امّا محمّد، شريعت و مجموعه‌احکامی مفصّل داشت که درآن هيچ تر و خشکی نبود که از قلم افتاده باشد (البتّه به‌جز «انسان»)! انسان‌ها را به‌جسم و به‌جان، از لحظه‌یِ ولادت تا بعد از گور، از آنِ الله، و نماينده و فرستاده‌یِ او –که خودش باشد- می‌دانست!
v عيسی با ثروت و ثروتمند ميانه‌ای نداشت/امّا محمّد عاشقِ ثروت بود. همسرِ جوانی‌اش، چهل‌وچندساله زنی به‌غايت ثروتمند بود؛ و بهترين دوست، و نخستين پيروِ مردِ بزرگ‌سال‌اش، ابوبکر بود که ثروتی داشت. تمامیِ جدّ و جهدش، مصروفِ جلبِ ثروتمندانِ مکّه بود.
عيسی گفته بود: «آمين! آمين! به شما می‌گويم گذشتنِ شتر از سوراخِ سوزن، آسان‌تر است از دخولِ دولتمند به ملکوتِ خدا.»/و محمّد، اين سخن را اين‌گونه -نه نقل داده، که- سَرَقات فرموده‌ست: «تکذيب‌کنندگان به بهشت داخل نمی‌شوند، تا شتر از سوراخِ سوزن بگذرد.»!!
که درآن دو تغيير رخ داده: 1- دولتمند/تکذيب‌کننده [که محمّد با ثروت و ثروتمند هيچ مشکلی نداشت، و دشمنِ او تکذيب‌کنندگان بودند، يعنی کسانی که او را "دروغزن" می‌شمردند.] 2- افتِ بيانی؛ و تبديلِ سخنی روشن و استوار، به عبارتی سخت مضحک!
v عيسی، از نماز در کنيسه‌ها و جايی که ديگران ببينند بيزار بود، و آن را «ريا» می‌دانست/درحالی که محمّد، «نمازِ به‌جماعت» را افضلِ عبادات می‌شمرد؛ و پيروانِ خود را از سر باز زدن از عبادتِ آشکار و جمعی بر حذر می‌داشت.
v عيسی، از صدقه‌دادنِ آشکار نفرت داشت/امّا در اسلام، صدقه بايد به‌گونه‌ای داده شود که همگان ببينند، و «تشويق» شوند!
عيسی می‌گفت صدقه را چنان بده که دستِ چپِ تو از دستِ راست‌ات خبر نداشته باشد. و اين را بعدها ديده شده که به دهانِ جعفرِ صادق گذاشته‌اند؛ امّا واضح است که از کجا آمده. مباينتِ بنيادينِ آن با روحِ اسلام، بی‌نياز از گفت‌وگوست. (در اسلام، انگشتریِ مسروقه‌یِ صدقه را آن‌هم در حالِ رکوع، چُنان به‌نهان پنهان در کفِ سائل بايد نهاد که آوازه‌اش آشکارا مقعدِ هفتاد آسمان را پاره‌پوره کناد!)
v عيسی، "آمرِ به معروف" و "ناهیِ از منکر" را صراحةً «رياکار» می‌نامد:
«ای رياکار! چگونه‌ست که خس را در چشمِ برادرت می‌بينی، و چوبی را که خود به چشم داری، نمی‌بينی؟ نخست چوب را از چشمِ خود بيرون آر، آن‌گاه...»
/امّا برایِ محمّد و دينِ او، امرِ به معروف و نهیِ از منکر، اُسّ‌الاساس و «سنگِ بنا» محسوب می‌شود. در مجموعه‌یِ آثارِ اسلامی، مواردِ بسيار می‌توان يافت که درآن «امرِ به معروف و نهیِ از منکر» مميّزه‌یِ دينِ مبينِ اسلام معرّفی شده، و به آن افتخار می‌شود.
محمّدِ غزّالی در کيميایِ سعادت، از حسنِ بصری نقل می‌کند که گفته است: ندايی که می‌گويد «نخست خود را اصلاح کن»، صدایِ شيطان است!
(غزّالی، فتویٰ می‌دهد [نقلِ به‌مضمون] که آدمِ سياه‌مست نيز وظيفه دارد که نهیِ از شربِ خمر نمايد، و خم و کوزه‌یِ مستان و می‌فروشان به‌هم‌درشکند! –و چه استدلالِ محکمی هم دارد: تو با دو دستورِ دينی روبه‌رويی؛ يکی اين‌که نبايد خمر بنوشی، و ديگر اين‌که بايد ديگران را از شراب‌خواری بازداری، و در محوِ خمر و آلاتِ خمر بکوشی. گيرم که در موردِ نخست، خطاپيشه و گناه‌کار باشی، چه چيزی تو را از عملِ به فريضه‌ات در خم و سبو شکستن و خمر ريختن باز می‌دارد!؟) [برایِ عين و اصلِ سخن، رک: کيميایِ سعادت، چاپِ احمد آرام، ص 392 و 393]
v عيسی از خشونت بيزار بود و در سرتاپایِ او ذرّه‌ای ازآن يافت نمی‌شد...
در تمامیِ واقعه‌یِ عيسی، چنان‌که در انجيل‌ها آمده، تنها يک‌بار شمشيری کشيده می‌شود؛ و آن هنگامی‌ست که سربازانِ رومی برایِ دستگيریِ وی آمده‌اند. يکی از شاگردان، شمشير می‌کشد و گوشِ سربازی زخمی می‌شود؛ عيسی می‌گويد: شمشيرت را غلاف کن که هرکس شمشير بکشد، به‌ضربِ شمشير کشته خواهد شد.
/امّا محمّد، ... اين رحمةً للعالمين، اين سيّدِ خيرالبشر، به کوتاه‌ترين بيانِ ممکن [آن‌هم به بيانِ خودش] "نبیّ‌السّيف" بود!
در منابعِ اسلامی، در کنارِ «امرِ به معروف و نهیِ از منکر»، هم‌چُنين از «جهاد» به‌عنوانِ ويژگیِ خاصِّ اسلام سخن رفته. جايی از علاء‌الدّوله‌یِ سمنانی، خوانده‌ام که می‌گويد: خداوند، پيامبرِ اسلام را از جمله‌یِ انبيا ممتاز گردانيده به «جهاد»؛ و حلال فرمودنِ مالِ نجسِ کافر بر وی و بر ما پيروان‌اش. و اين، در اديانِ پيشين نبوده.
زهی افتخار!
v عيسی، روسپی را از چاله‌یِ سنگسار می‌رهاند (نقل نمی‌کنم که خود برويد و در انجيل بخوانيد) و به اين ترتيب، به مجازاتِ زشت و ضدِّ انسانیِ سنگسار، به‌لحاظِ تاريخیِ شرايع نيز پايان می‌بخشد/امّا محمّد، اين عملِ زشت و بی‌شرمانه، و يادگارِ اعصارِ توحّشِ آدمی را، از نو و با سرسختیِ تمام، زنده می‌کند. جنايتِ هولناکی که در کنارِ ديگر جناياتِ اسلامی، تا به‌امروز وجدانِ بشر را آزار داده است و می‌دهد.
v عيسی که در سی‌وچند سالگی به صليب کشيده شد، طعمِ زن نچشيده بود...
از آن‌جا که بی‌شرمی حد و اندازه نمی‌شناسد، ديده می‌شود که برخی –ولو به‌شوخی- از «مردنبودن» عيسی سخن ساز می‌کنند؛ يا می‌گويند از روبه‌رو شدن با زن، شرم داشته؛ که يعنی گوشه‌گير و بيماروضع و مشکل‌دار بوده. درحالی‌که رواياتِ انجيل‌ها نشان می‌دهد که اتّفاقاً خيلی هم اهلِ حال بوده؛ امّا چُنان در چنبره‌یِ «عشق به انسان» و «مهر و شفقت» از خود به‌در بوده که کمترين مجالی برایِ پاسخ‌دادن به نيازهایِ شخصیِ خود نداشته است.
/درباره‌یِ «محمّد و زن» چيزی ننويسم سنگين‌تر خواهم بود!

&
م. سهرابی
اصلِ يادداشت (دست‌نويس): اوّلِ مرداد 1386
تايپ (با ويرايش): پنج‌شنبه و جمعه، 29 و 30 مهر 1395

Montag, Januar 01, 2007

زادروز ِ مسيح ، و سال ِ نو ، بر انسان و جهان خجسته باد !


%
و چون عيسی در ايّام ِ هيروديس پادشاه در بيت‌لحم ِ يهوديّه تولّد يافت ، ناگاه مجوسی‌ای چند از مشرق به اورشليم آمده ، گفتند : ó کجاست آن مولود که پادشاه ِ يهود است ، زيرا که ستاره‌ی ِ او را در مشرق ديده‌ايم و برای ِ پرستش ِ او آمده‌ايم ó امّا هيروديس پادشاه چون اين را شنيد مضطرب شد و تمام ِ اسرائيل با وی ó پس همه‌ی ِ رؤسای ِ کَهَنه و کاتبان ِ قوم را جمع کرده از ايشان پرسيد که مسيح کجا بايد متولّد شود ó بدو گفتند : در بيت‌لحم ِ يهوديّه ؛ زيرا که از نبیّ چنين مکتوب است ó و تو ای بيت‌لحم ، در زمين ِ يهودا از ساير ِ سرداران ِ يهودا هرگز کوچک‌تر نيستی ، زيرا که از تو پيشوايی به ظهور خواهد آمد که قوم ِ من ، اسرائيل را رعايت خواهد نمود ó آنگاه هيروديس مجوسيان را در خلوت خوانده ، وقت ِ ظهور ِ ستاره را از ايشان تحقيق کرد ó پس ايشان را به بيت‌لحم روانه نموده ، گفت : برويد و از احوال ِ آن طفل ، به‌تدقيق تفحّص کنيد ، و چون يافتيد مرا خبر دهيد تا من نيز آمده او را پرستش نمايم ó چون سخن ِ پادشاه را شنيدند روانه شدند که ناگاه آن ستاره‌ای که در مشرق ديده بودند ، پيش ِ روی ِ ايشان می‌رفت ، تا فوق ِ آن‌جايی که طفل بود رسيده بايستاد ó و چون ستاره را ديدند بی‌نهايت شاد و خوشحال گشتند ó و به خانه درآمده ، طفل را با مادرش مريم يافتند و به‌روی درافتاده او را پرستش کردند و ذخائر ِ خود را گشوده ، هدايای ِ طلا و کندر و مُر به وی گذرانيدند ó و چون در خواب بديشان وحی دررسيد که به نزد ِ هيروديس بازگشت نکنند ، پس از راه ِ ديگر به وطن ِ خويش مراجعت کردند ...


--------------------------[ انجيل ِ متّی . باب ِ دوّم ]


%
و اينک شخصی شمعون نام در اورشليم بود که مرد ِ صالح و متّقی و منتظر ِ تسلّی ِ اسرائيل بود و روح‌القُدُس بر وی بود ó و از روح‌القدس بدو وحی رسيده بود که تا مسيح ِ خداوند را نبينی موت را نخواهی ديد ó پس به راهنمايی ِ روح به هيکل درآمد و چون والدينش آن طفل يعنی عيسی را آوردند تا رسوم ِ شريعت را به جهت ِ او به عمل آورند ó او را در آغوش ِ خود کشيده و خدا را متبارک خوانده ، گفت : ó الحال ای خداوند ، بنده‌ی ِ خود را رخصت می‌دهی به سلامتی بر حسب ِ کلام ِ خود ó زيرا که چشمان ِ من ، نجات ِ تو را ديده است ó که آن را پيش ِ روی ِ جميع ِ امّت‌ها مهيّا ساختی ó نوری که کشف ِ حجاب برای ِ امّت‌ها کند . و قوم ِ تو ، اسرائيل را جلال بُوَد ...


--------------------------[ انجيل ِ لوقا . باب ِ دوّم ( 25 و بعد ) ]


%
و در روز ِ سيُّم در قانای ِ جليل عروسی بود و مادر ِ عيسی در آنجا بود ó عيسی و شاگردانش را نيز به عروسی دعوت کردند ó و چون شراب تمام شد ، مادر ِ عيسی بدو گفت : شراب ندارند ó عيسی به وی گفت : ای زن ! مرا با تو چه کار است ؟ ساعت ِ من هنوز نرسيده است ó مادرش به نوکران گفت : هرچه به شما گويد بکنيد ó و در آنجا شش قدح ِ سنگی بر حسب ِ تطهير ِ يهود نهاده بودند که هريک گنجايش ِ دو يا سه کيل داشت ó عيسی بديشان گفت : قدح‌ها را از آب پُر کنيد ؛ و آن‌ها را لبريز کردند ó پس بديشان گفت : الآن برداريد و به نزد ِ رئيس ِ مجلس ببريد ó و چون رئيس ِ مجلس آن آب را که شراب گرديده بود بچشيد و ندانست که از کجاست ، ليکن نوکرانی که آب را کشيده بودند می‌دانستند . رئيس ِ مجلس ، داماد را مخاطب ساخته بدو گفت : ó هر‌کسی شراب ِ خوب را اوّل می‌آوَرَد ، و چون مست شدند بدتر از آن ؛ ليکن تو شراب ِ خوب را تا حال نگاه داشتی ó و اين ابتدای ِ معجزاتی است که از عيسی در قانای ِ جليل صادر گشت و جلال ِ خود را ظاهر کرد و شاگردانش به او ايمان آوردند ...


--------------------------[ انجيل ِ يوحنّا . باب ِ دوّم ]



$
در متن ِ سوّم ، واژه‌ی ِ « الآن » ، با فونت ِ « بدر - 3 ، بولد » به صورت ِ « ا ی ن » درمی‌آيد ( و نمی فهمم چرا ؟ ) ؛ البتّه ، اگر فونت ِ بدر داشته باشيد ؛ وگرنه ، آسوده باشيد !

Mittwoch, Oktober 18, 2006

عهدِ جديد

عهدِ جديد

ما کافر و گبر و بی‌خداييم
دلشاد ز کفرِ خويش ماييم
زين پيش اگر نهفته بوديم
امروز تمام برملاييم
آن عهدِ نبوده را شکستيم
در عهدِ جديد يک‌صداييم
چون هيچ سخن دگر نماند
گوييد مَثَل که بی‌حياييم
آری همه باحيا شماييد
ما بی‌شرمانِ بی‌وفاييم
تا هست جهان به کامِ «دشمن»
بر خصمیِ خويش می‌فزاييم
اسلام چه داده است ما را
کامروز به يکدگر نماييم
جز درد و دروغ و فقر و زشتی
جز اين که به مرگ مبتلاييم؟!
اللهِ شما چه کرده با ما
کامروز اسيرِ اين خلاييم؟!
ای مردمکانِ مسلمين، هان
در دامِ شما دگر نياييم
ما را به حسابِ خود مياريد
جمع از چه زنيد؛ ما جداييم
دنيا ز شما نفور گشته
ما از چه سبب زيان نماييم؟
بايد پس و پيش‌تان بگايد
البتّه اگر که ما نگاييم!
گوييد صليبی است اين جنگ!
بر هوشِ شما به جد گواييم
ليکن نه شروع، ختمِ آن است
ما خاتمِ ختمِ انبياييم
در جنگِ مسيح و ضدِّ انسان
ما در طرفِ کليسياييم!

م. سهرابی
مهرماهِ 1385

?
از حافظه نقل کردم. اگر چيزی افتاده يا پس ‌و پيش شده باشد، به‌محضِ رسيدن به رُستاقِ خراسان -و پس از رفعِ خرابیِ کامپيوتر- اديت خواهم کرد...

Sonntag, Juli 16, 2006

نادرست‌فهمیِ ياسپرس، يکی از مهم‌ترين آموزه‌هایِ سقراطیِ عيسی را

از کارل ياسپرس، روان‌شناس و فيلسوفِ پرآوازه‌یِ آلمانی (1969-1883)، آثارِ چندی به فارسی ترجمه شده؛ و از‌آن‌جمله است کتابِ کم‌برگی با نامِ «مسيح»، به ترجمه‌یِ احمد سميعی گيلانی. [1] در اين متنِ کوتاه، ياسپرس عيسی و آموزه‌هایِ او را موردِ بررسیِ دقيق و انتقادی قرار داده، وی را به عنوانِ يک انسان نگريسته، و خواستارِ آن شده است که از خلالِ حجاب‌ها، به جلوه‌یِ واقعیِ او دست يابد.
برخی از برداشت‌ها و داوري‌هایِ فيلسوفِ آلمانی، برایِ من پذيرفتنی نيست. اگرچه می‌دانم که خواهيد گفت، امّا خواهش می‌کنم نگوييد، که: «حالا تویِ بی‌سواد کارت به جايی رسيده که به فيلسوفِ بزرگی مانندِ ياسپرس ايراد می‌گيری؟». بگذاريد خود را از اين «تسليم» و «فقدانِ نظر» رها کنيم، و به اندازه‌یِ فهمِ (در موردِ من: ناچيزِ) خويش، گپ بزنيم. بزرگیِ ياسپرس، اصلاً دليلِ اين نمی‌شود که همه چيز را درست فهميده باشد. و از آن مهم‌تر، بزرگیِ هيچ کسی دليل نمی‌شود که منِ نوعی خردِ خود را تعطيل کنم.
اينجا مجالِ آن نيست که همه‌یِ مواردِ اختلافِ نظرِ خود را يک‌به‌يک شرح دهم؛ پس تنها به يک مورد می‌پردازم.
می‌نويسد: «مسيح دست به سازمان‌هایِ انسانی نمی‌زند و بر ارزشِ آن‌ها تأکيد می‌کند. به‌مثل، پيمانِ زناشويی ناگسستنی است. "آدمی نبايد آنچه را خدا پيوست بگسلد". بر قدرت نبايد شوريد: "آنچه از قيصر است به قيصر بازگردانيد و آنچه از خداست به خدا".» (ص 14)
نقدِ من، متوجّهِ فقره‌یِ دوّم است. «بر قدرت نبايد شوريد» را ياسپرس از اين پاره‌یِ انجيل برداشت نموده است که:
«[رؤسایِ کَهَنَه و کاتبان و مشايخ] چند نفر از فريسيان و هيروديان را نزدِ وی فرستادند تا او را به سخنی به‌دام‌آورند * ايشان آمده بدو گفتند: ای استاد! ما را يقين است که تو راست‌گو هستی و از کسی باک نداری؛ چون‌که به ظاهرِ مردم نمی‌نگری، بلکه طريقِ خدا را به‌راستی تعليم می‌نمايی. جزيه‌دادن به قيصر جايز است يا نه؟ بدهيم يا ندهيم؟ * امّا او رياکاریِ [2] ايشان را درک کرده، بديشان گفت: چرا مرا امتحان می‌کنيد؟ ديناری نزدِ من آريد تا آن را ببينم * چون آن را حاضر کردند، بديشان گفت: اين صورت و رقم از آنِ کيست؟ وی را گفتند: از آنِ قيصر * عيسی در جوابِ ايشان گفت: آنچه از قيصر است به قيصر رد کنيد و آنچه از خداست به خدا؛ و از او متعجّب شدند.» (انجيلِ مَرقُس، بابِ دوازدهم، پاره‌هایِ 17-13. / انجيلِ متّی، بابِ 22، پاره‌هایِ 23-16. [3])

پس از آن که داورانِ دادگاهِ آتن سقراط را گناهکار شناخته، وی را به زندان می‌افکنند تا زمانِ اجرایِ حکم (نوشيدنِ شوکران) فرا رسد، يک‌روز پيش از موعدِ اجرایِ حکم، دوستِ صميمی‌اش، کريتون، نزدِ وی می‌رود تا درباره‌یِ گريزاندنِ او سخن بگويد، و سقراط -طبقِ معمول- مکالمه‌ای افلاطونی (!) آغاز نموده، و طیِّ آن اثبات می‌کند که اگر بگريزد: مرتکبِ پيمان‌شکنی گرديده، از حکمِ قانون گريخته، و ظلم را با ظلم پاسخ داده است. [4]
سقراط بر اين باور است که حکمِ داوران ناعادلانه بوده، امّا از آنجا که اصلِ دادگاه بر اساسِ قوانينِ آتن شکل گرفته و هر شهروندی ملزم و متعهّد به رعايتِ قانون است، گريختنِ او -افزون بر ايرادهایِ ديگر، مانندِ منسوب‌شدن‌اش به ترسِ از مرگ، و ايجادِ خطر و مشکل برایِ دوستانِ فراری‌دهنده‌اش- به معنایِ قانون‌گريزی و عهدشکنی و پاسخ‌دادنِ ظلم با ظلم خواهد بود؛ از‌اين‌رو، پيشنهادِ کريتون را نمي‌پذيرد.

اگرچه ميانِ اين دو وضعيّت (يعنی جزيه‌دادنِ يهوديان به قيصر، و ماجرایِ محکوميّتِ سقراط) تفاوتِ بسيار وجود دارد، به نظرِ من، آموزه‌یِ عيسی همان آموزه‌یِ سقراطی است.
برداشتی که من از سخنِ رمزگونه‌یِ عيسی دارم اين است که وی اَشکالِ مبارزه‌جويانه‌یِ معمولِ اذهان را برنمی‌تابد و گريز و پرهيز از جزيه‌پرداختن به روميان را بيراهه می‌داند. پيامِ او اين است: تا وقتی که روم بر شما سلطه دارد، سرنوشتی جز زور‌شنيدن و جزيه‌دادن نداريد. اگر می‌خواهيد بر اين سرنوشتِ نامطبوع چيره شويد، راه‌اش اين نيست که به بهانه و نيرنگ از پرداختِ جزيه خودداری کنيد، بلکه بايد بکوشيد تا اصلِ سلطه را از ميان برداريد. بايد نقشِ سکّه دگرگون شود!
امّا به دليلِ وضعيّتِ خاصّی که عيسی و جامعه‌یِ او در آن به‌سر‌می‌برده‌اند، و اين که غرض از طرحِ پرسش اين بوده که عيسی را بر سرِ‌دوراهی قرار دهند (تا اگر بگويد جزيه رواست، وی را در چشمِ مردمان «خائن به يهود» و «همدستِ روميان» جلوه دهند، و اگر بگويد جزيه نبايد داد، وی را «دشمن و مخالفِ حکومتِ وقت» وانمود کنند و به تيغِ روميانش سپارند) ناچار شده پاسخِ خود را اين‌گونه رمزوار بيان کند؛ چنان رمزوار، که نه مردمانِ روزگارش درک کردند و نه فيلسوفِ روزگارِ ما بدان پی برده است! [5]
بيزاریِ عيسی از ناراستی و رياکاری و نيرنگ و شيوه‌هایِ خشونت‌آميز، بزرگ‌ترين عاملِ شکل‌دهنده‌یِ شخصيّت و آموزه‌هایِ ژرفِ اوست.
اين که عيسی برایِ دگرگون‌ساختنِ نقشِ سکّه چه راه‌کار يا راه‌کارهايی پيشنهاد می‌کند، موضوعِ ديگری است و بحث درباره‌یِ آن مجالی جداگانه می‌طلبد.


&
مسيح. نوشته‌یِ کارل ياسپرس. ترجمه‌یِ احمد سميعی. انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ اوّل، 1373.
دوره‌یِ کاملِ آثارِ افلاطون (4 مجلّد). ترجمه‌یِ محمّد حسن لطفی تبريزی. انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ دوّم، 1367.
اديانِ بزرگِ جهان، سرگذشتِ نخستين دورانِ پنج آيينِ بزرگِ جهانی: آيينِ زرتشت، بودا، آيينِ يهود، مسيح و اسلام. تأليفِ هاشم رضی. سازمانِ انتشاراتِ فروهر. چاپِ پنجم، 1360.


?
[1] در يادداشتِ مترجم، متأسّفانه مشخّصاتِ دقيقِ متنِ اصلی ذکر نشده، و تنها از شناسنامه‌یِ کتاب می‌توان دانست که اين اثرِ کم‌حجم، بخشی از مجموعه‌یِ «فيلسوفانِ بزرگ» است.
تا ما ايرانيان ياد بگيريم، حتّی ساده‌ترين اصولِ را، کارها دارد. آقایِ سميعی زحمتِ زيادی کشيده؛ به‌ويژه که اصلِ تمامیِ پاره‌هایِ انجيل را که در متن آمده يا بدان استناد شده، با نشانیِ هريک، از ترجمه‌یِ فارسیِ «کتابِ مقدّس»، در پايانِ کتاب آورده. امّا ترجمه‌یِ ايشان خالی از ايراد نيست. وقتی آدمِ بی‌سوادی که نه آلمانی می‌داند و نه فرانسوی [«اين ترجمه از متنِ فرانسه انجام گرفته است...» (صفحه‌یِ يک)] متوجّهِ ايرادِ ترجمه بشود، معلوم نيست اگر يک نفر فلسفه‌دانِ مسلّط به اين هردو زبان، متنِ ترجمه را موردِ بررسی و مقابله قرار دهد، به چه نتايجی خواهد رسيد!
در متن، بخش‌هايی به خطِّ ريزتر و پدينگ-راستِ بيشتر آمده، و مترجم توضيح نداده که علّتِ آن چيست. عباراتِ گنگ هم جابه‌جا ديده می‌شود. – با‌اين‌همه، من‌يکی به سهمِ خودم از آقایِ سميعی سپاس‌گزارم.
[2] در انجيلِ متّی (بابِ 22): شرارت. – و اين بهتر است.
[3] مترجم، در بخشِ «يادداشت‌ها»، تنها پاره‌یِ «آنچه از قيصر است...» را از دو انجيلِ متّی و مرقس نقل نموده (ص 67، يادداشتِ 13) درحالی‌که اگر مقصود بی‌نيازیِ خواننده‌یِ نامأنوس با انجيل بوده باشد، نقلِ کاملِ روايت ضروری است. برایِ خواننده‌یِ مسيحی، و يا حتّی خواننده‌ای که به اندازه‌یِ من نيز با انجيل انس و آشنايی داشته باشد، همين مقدار کافی است؛ امّا نه برایِ خواننده‌یِ عامِّ ايرانی.
اين نيز، يکی ديگر از ايرادهایِ اساسیِ کارِ مترجم است...
[4] اين مکالمه‌یِ بسيار مهم، دوّمين رساله در مجموعه‌یِ آثارِ افلاطون است، که با نامِ «کريتون» پس از رساله‌یِ «آپولوژی» [دفاعيّه‌یِ سقراط] آمده است. بنگريد به: دوره‌یِ کاملِ آثارِ افلاطون، ج 1، صص 65-47.
[5] هاشم رضی نيز اين سخنِ عيسی را «دعوتِ مردم به تمکين» فهم نموده. جالب است! چه اتّهامات و نسبت‌هايی: «علاوه بر اين که انقلابی نيست، بر بردگی نيز صحّه می‌گذارد و ريا را می‌ستايد و کار را که نکوهش می‌کرد و مال‌اندوزی را که سرزنش می‌نمود، به خوشی و قبول می‌نگرد...» (اديانِ بزرگِ جهان، ص 508.)

V
آگهی (يک‌شنبه، 12 آبان 1392، 3 نوامبر 2013):
نسخه‌یِ اسکن‌شده‌یِ کتابِ «مسيح»، به همّتِ آقایِ امير عزّتی (باشگاهِ ادبيّات)، رویِ نت قرار گرفته. می‌توانيد دانلود کنيد.
مسيح
کارل ياسپرس
ترجمه‌ی احمد سميعی
http://www.mediafire.com/?fqz40epnkxcfw27
http://ketabkhanehjadid.files.wordpress.com/2013/11/masih.pdf
از: باشگاه ادبيّات
https://www.facebook.com/groups/BashgaheKetab/permalink/574135472633517/