Wednesday, September 25, 2013

زن‌شناسیِ شمسِ تبريزی

زن‌شناسیِ شمسِ تبريزی
(از: مناقب‌العارفين)

(4/42) همچنان از حضرتِ سلطان ولد منقول است كه روزی حضرتِ مولانا شمس‌الدّين صفتِ زنانِ نيك و عفّتِ ايشان مي‌كرد؛ فرمود كه با اين همه حال، اگر زنی را بالایِ عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری به دنيا افتد و در رویِ زمين قضيبی را برخاسته بيند، ديوانه‌وار خود را پرتاو كند و بر سرِ قضيب افتد؛ از آنكه در مذهبِ ايشان بالاتر از آن چيزی نيست. بعد از آن فرمود كه شيخ علی حريری كه در دمشق مي‌بود، مردی بود صاحب‌قدم و روشن‌دل؛ هر كه را در سماع نظر كردي، در حال ارادت آوردي؛ و خرقه‌ای كه شيخ مي‌پوشيد همچنان شاخ‌شاخ بود و در وقتِ سماع تمامتِ اعضاش پيدا بود. مگر پسرِ خليفه را هوسِ سماعِ او شد، از بس كه صفتِ حالِ او مي‌شنيد؛ چون از درِ مقام درآمد تا اهلِ سماع را تفرّج كند، شيخ را بر وی نظر افتاد، فی‌الحال مريد شد و جامه پوشيد. خبرِ ارادتِ او به مصر به خليفه رسيد، به‌غايت رنجيد و آهنگِ قتلِ او كرد؛ چون خليفه رویِ شيخ را بديد به اخلاصِ تمام بدو روی آورد. خاتونِ خليفه را هم ارادتِ آن شد كه او را ببيند. شيخ را به خانه دعوت كردند. خاتون پيش آمد و در قدمِ شيخ سر نهاده، مي‌خواست كه دست‌بوسِ شيخ كند، شيخ ذكرِ خود را پرتاب كرده به دستش داد كه مزارِ تو آن نيست، اين است! و به سماع شروع كرد. خليفه را از آن‌حال، اعتقادش يكی در هزار شد.

(احمد افلاکی، مناقب‌العارفين، صص 642-640)

http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/01/blog-post_20.html

برگزيده‌ی اشعار نيما يوشيج (متنِ اسکن‌شده)

برگزيده‌ی اشعار نيما يوشيج
به کوشش سيروس طاهباز
http://www.mediafire.com/?t3p29f8p4i799vc
http://bashgaheadabiyat.files.wordpress.com/2013/09/nima_yooshij.pdf

از: باشگاه ادبيّات
https://www.facebook.com/groups/BashgaheKetab/permalink/555781411135590/

Monday, September 23, 2013

اگر... (از: نقايض‌الخيّاميّه)

(ميخانه اگر ساقیِ صاحب‌نظری داشت....)
در کارِ جهان، حرفِ «اگر» گر ثمری داشت
خود عمّه‌یِ آدم چو عموی‌اش ...!

ادامه
http://naghayez.blogspot.com/2013/09/blog-post_23.html

Tuesday, September 10, 2013

همينی!

سرِ شب رهروی، پر خشم و کينی
همی‌گفت اين معمّا با قرينی
که تا عيبِ خود اندر غير بينی
همينی، های همينی، های همينی!!

م. سهرابی
آوريل 2013

https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/300696353394724


Wednesday, September 04, 2013

بنگاه حليم نذریِ حاج‌ملل و پسران

پاره‌هايی از يک قصّه‌یِ سُمبلیِ کوتاه
...
حاج‌آقا ملل، اصلاً از آن حاج‌آقاهایِ امّلِ کون‌باشور نبود. کراوات می‌زد؛ کلّه‌پاچه‌اش، به چند زبان صحبت می‌کرد؛ و دانه‌هایِ تسبيح‌اش، يکی‌درميان از پشکلِ مطلّا بود...
...
...
ديوِ فقر، که نامِ محترمانه‌اش گويا حاج‌آقا نبی ملقّب به حکيم صل‌الله بوده باشد، چندوقتی می‌شد که محلّه‌یِ ما پلاس بود...
ديوِ فقر، نامی بود که من بر او نهاده بودم (و البتّه هيچ هم بدش نمی‌آمد، بلکه به آن "فخر" هم می‌کرد). ديوِ فقر، فقر می‌آورد؛ امّا نه ازين فقرهای معمولی؛ و فراوانی هم می‌آورد؛ بازهم نه ازين فراوانی‌های حال‌به‌هم‌زنِ معمولی. فقری که او به آن فخر می‌کرد و می‌آورد، نه فقط فقرِ شکم، که فقرِ زيرِ شکم و مغز و زبان و نفس‌کشيدن، و فقرِ حرکات و سکنات هم بود... و فراوانیِ گريه‌هایِ خيلی مرغوب، و ناله‌هایِ بسيار عزيز و مطلوب، و فراوانیِ همه‌یِ آن چيزهايی که در محلّات ديگر، فقط به سرِ منقاشِ کندوکاو، می‌توانستی يافت...
حکيم صل‌الله کارهایِ خير هم زياد دوست داشت. آدم‌هايی را که دوست داشتند خفقان بگيرند بلکه از شرِ تنگیِ نفس و قفس خلاص شوند، خفه می‌کرد و، خلاص. بچّه‌هايی را هم که پدر و مادرهای‌شان به مغزِ آن‌ها نيازی نداشتند، می‌برد و تویِ محراب‌محلّه، از مغزشان کتلت می‌پخت. حکيم صل‌الله، يک‌عالمه زن داشت. حکيم صل‌الله، متعه‌های لوند را دوست داشت. و حکيم صل‌الله، زن‌ها و متعه‌ها را، برایِ اين‌که سردشان نشود، تویِ جوال‌های قديمی، کتک می‌زد؛ و زن‌ها، حسابی گرم و نرم می‌شدند...

...
جلوِ بنگاهِ حاج‌آقا ملل...
يکی فقط برایِ اين آمده بود که با خودش چپ افتاده بود، و يحتمل هر صبح، از دنده‌یِ چپ پا می‌شد. آمده بود که راست‌راست بچپد تویِ بنگاهِ حاج‌ملل؛ و حليم بلمبانَد...
ديگرانی بودند که زن‌های‌شان واداشته بودندشان، که: من دل‌ام حليم می‌خواد...
امّا، گروهِ نه‌چندان‌اندک‌شماری هم بودند که هيچی‌شان نبود؛ فقط کمی يا قدری بيشتر، خمار بودند و پیِ جایِ شلوغی می‌گشتند که کسی و کسانی بتوانند درست‌وحسابی انگشتی به‌شان برسانند؛ که يعنی روم‌به‌ديوار، دورازجان، بی‌ادبی می‌شود، خارِشتی-انگولکی بودند؛ و اين حليم و آن گليم برای‌شان يکی بود...
...

پنج‌شنبه؛ 6 بهمن 1390، 26 ژانويه 2012