Posts mit dem Label نقد werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label نقد werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Samstag, Juni 12, 2021

نادرست‌فهمیِ ياسپرس، يکی از مهم‌ترين آموزه‌هایِ سقراطیِ عيسی را

نادرست‌فهمیِ ياسپرس، يکی از مهم‌ترين آموزه‌هایِ سقراطیِ عيسی را

 

[بازنشر]

 

از کارل ياسپرس، روان‌شناس و فيلسوفِ پرآوازه‌یِ آلمانی (1969-1883)، آثارِ چندی به فارسی ترجمه شده؛ و از‌آن‌جمله است کتابِ کم‌برگی با نامِ «مسيح»، به ترجمه‌یِ احمد سميعی گيلانی. [1] در اين متنِ کوتاه، ياسپرس عيسی و آموزه‌هایِ او را موردِ بررسیِ دقيق و انتقادی قرار داده، وی را به عنوانِ يک انسان نگريسته، و خواستارِ آن شده است که از خلالِ حجاب‌ها، به جلوه‌یِ واقعیِ او دست يابد.

برخی از برداشت‌ها و داوري‌هایِ فيلسوفِ آلمانی، برایِ من پذيرفتنی نيست. اگرچه می‌دانم که خواهيد گفت، امّا خواهش می‌کنم نگوييد، که: «حالا تویِ بی‌سواد کارت به جايی رسيده که به فيلسوفِ بزرگی مانندِ ياسپرس ايراد می‌گيری؟». بگذاريد خود را از اين «تسليم» و «فقدانِ نظر» رها کنيم، و به اندازه‌یِ فهمِ (در موردِ من: ناچيزِ) خويش، گپ بزنيم. بزرگیِ ياسپرس، اصلاً دليلِ اين نمی‌شود که همه چيز را درست فهميده باشد. و از آن مهم‌تر، بزرگیِ هيچ کسی دليل نمی‌شود که منِ نوعی خردِ خود را تعطيل کنم.

 

اينجا مجالِ آن نيست که همه‌یِ مواردِ اختلافِ نظرِ خود را يک‌به‌يک شرح دهم؛ پس تنها به يک مورد می‌پردازم. می‌نويسد:

«مسيح دست به سازمان‌هایِ انسانی نمی‌زند و بر ارزشِ آن‌ها تأکيد می‌کند. به‌مثل، پيمانِ زناشويی ناگسستنی است. "آدمی نبايد آنچه را خدا پيوست بگسلد". بر قدرت نبايد شوريد: "آنچه از قيصر است به قيصر بازگردانيد و آنچه از خداست به خدا".» (ص 14)

نقدِ من، متوجّهِ فقره‌یِ دوّم است. «بر قدرت نبايد شوريد» را ياسپرس از اين پاره‌یِ انجيل برداشت نموده است که:

«[رؤسایِ کَهَنَه و کاتبان و مشايخ] چند نفر از فريسيان و هيروديان را نزدِ وی فرستادند تا او را به سخنی به‌دام‌آورند * ايشان آمده بدو گفتند: ای استاد! ما را يقين است که تو راست‌گو هستی و از کسی باک نداری؛ چون‌که به ظاهرِ مردم نمی‌نگری، بلکه طريقِ خدا را به‌راستی تعليم می‌نمايی. جزيه‌دادن به قيصر جايز است يا نه؟ بدهيم يا ندهيم؟ * امّا او رياکاریِ [2] ايشان را درک کرده، بديشان گفت: چرا مرا امتحان می‌کنيد؟ ديناری نزدِ من آريد تا آن را ببينم * چون آن را حاضر کردند، بديشان گفت: اين صورت و رقم از آنِ کيست؟ وی را گفتند: از آنِ قيصر * عيسی در جوابِ ايشان گفت: آنچه از قيصر است به قيصر رد کنيد و آنچه از خداست به خدا؛ و از او متعجّب شدند.» (انجيلِ مَرقُس، بابِ دوازدهم، پاره‌هایِ 17-13. / انجيلِ متّی، بابِ 22، پاره‌هایِ 23-16. [3])

پس از آن که داورانِ دادگاهِ آتن سقراط را گناهکار شناخته، وی را به زندان می‌افکنند تا زمانِ اجرایِ حکم (نوشيدنِ شوکران) فرا رسد، يک‌روز پيش از موعدِ اجرایِ حکم، دوستِ صميمی‌اش، کريتون، نزدِ وی می‌رود تا درباره‌یِ گريزاندنِ او سخن بگويد، و سقراط -طبقِ معمول- مکالمه‌ای افلاطونی (!) آغاز نموده، و طیِّ آن اثبات می‌کند که اگر بگريزد: مرتکبِ پيمان‌شکنی گرديده، از حکمِ قانون گريخته، و ظلم را با ظلم پاسخ داده است. [4]

سقراط بر اين باور است که حکمِ داوران ناعادلانه بوده، امّا از آنجا که اصلِ دادگاه بر اساسِ قوانينِ آتن شکل گرفته و هر شهروندی ملزم و متعهّد به رعايتِ قانون است، گريختنِ او -افزون بر ايرادهایِ ديگر، مانندِ منسوب‌شدن‌اش به ترسِ از مرگ، و ايجادِ خطر و مشکل برایِ دوستانِ فراری‌دهنده‌اش- به معنایِ قانون‌گريزی و عهدشکنی و پاسخ‌دادنِ ظلم با ظلم خواهد بود؛ از‌اين‌رو، پيشنهادِ کريتون را نمي‌پذيرد.

اگرچه ميانِ اين دو وضعيّت (يعنی جزيه‌دادنِ يهوديان به قيصر، و ماجرایِ محکوميّتِ سقراط) تفاوتِ بسيار وجود دارد، به نظرِ من، آموزه‌یِ عيسی همان آموزه‌یِ سقراطی است.

برداشتی که من از سخنِ رمزگونه‌یِ عيسی دارم اين است که وی اَشکالِ مبارزه‌جويانه‌یِ معمولِ اذهان را برنمی‌تابد و گريز و پرهيز از جزيه‌پرداختن به روميان را بيراهه می‌داند. پيامِ او اين است: تا وقتی که روم بر شما سلطه دارد، سرنوشتی جز زور‌شنيدن و جزيه‌دادن نداريد. اگر می‌خواهيد بر اين سرنوشتِ نامطبوع چيره شويد، راه‌اش اين نيست که به بهانه و نيرنگ از پرداختِ جزيه خودداری کنيد، بلکه بايد بکوشيد تا اصلِ سلطه را از ميان برداريد. بايد نقشِ سکّه دگرگون شود!

امّا به دليلِ وضعيّتِ خاصّی که عيسی و جامعه‌یِ او در آن به‌سر‌می‌برده‌اند، و اين که غرض از طرحِ پرسش اين بوده که عيسی را بر سرِ‌دوراهی قرار دهند (تا اگر بگويد جزيه رواست، وی را در چشمِ مردمان «خائن به يهود» و «همدستِ روميان» جلوه دهند، و اگر بگويد جزيه نبايد داد، وی را «دشمن و مخالفِ حکومتِ وقت» وانمود کنند و به تيغِ روميانش سپارند) ناچار شده پاسخِ خود را اين‌گونه رمزوار بيان کند؛ چنان رمزوار، که نه مردمانِ روزگارش درک کردند و نه فيلسوفِ روزگارِ ما بدان پی برده است! [5]

بيزاریِ عيسی از ناراستی و رياکاری و نيرنگ و شيوه‌هایِ خشونت‌آميز، بزرگ‌ترين عاملِ شکل‌دهنده‌یِ شخصيّت و آموزه‌هایِ ژرفِ اوست.

اين که عيسی برایِ دگرگون‌ساختنِ نقشِ سکّه چه راه‌کار يا راه‌کارهايی پيشنهاد می‌کند، موضوعِ ديگری است و بحث درباره‌یِ آن مجالی جداگانه می‌طلبد.

 

 

& کتاب‌شناخت:

مسيح. نوشته‌یِ کارل ياسپرس. ترجمه‌یِ احمد سميعی. انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ اوّل، 1373.

دوره‌یِ کاملِ آثارِ افلاطون (4 مجلّد). ترجمه‌یِ محمّد حسن لطفی تبريزی. انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ دوّم، 1367.

اديانِ بزرگِ جهان، سرگذشتِ نخستين دورانِ پنج آيينِ بزرگِ جهانی: آيينِ زرتشت، بودا، آيينِ يهود، مسيح و اسلام. تأليفِ هاشم رضی. سازمانِ انتشاراتِ فروهر. چاپِ پنجم، 1360.

 

V

آگهی (يک‌شنبه، 12 آبان 1392، 3 نوامبر 2013):

نسخه‌یِ اسکن‌شده‌یِ کتابِ «مسيح»، به همّتِ آقایِ امير عزّتی (باشگاهِ ادبيّات)، رویِ نت قرار گرفته. می‌توانيد دانلود کنيد.

مسيح، کارل ياسپرس

ترجمه‌ی احمد سميعی

http://www.mediafire.com/?fqz40epnkxcfw27

http://ketabkhanehjadid.files.wordpress.com/2013/11/masih.pdf

از: باشگاه ادبيّات

https://www.facebook.com/groups/BashgaheKetab/permalink/574135472633517

 

?

پابرگ‌ها:


[1] در يادداشتِ مترجم، متأسّفانه مشخّصاتِ دقيقِ متنِ اصلی ذکر نشده، و تنها از شناسنامه‌یِ کتاب می‌توان دانست که اين اثرِ کم‌حجم، بخشی از مجموعه‌یِ «فيلسوفانِ بزرگ» است.

تا ما ايرانيان ياد بگيريم، حتّی ساده‌ترين اصولِ را، کارها دارد. آقایِ سميعی زحمتِ زيادی کشيده؛ به‌ويژه که اصلِ تمامیِ پاره‌هایِ انجيل را که در متن آمده يا بدان استناد شده، با نشانیِ هريک، از ترجمه‌یِ فارسیِ «کتابِ مقدّس»، در پايانِ کتاب آورده. امّا ترجمه‌یِ ايشان خالی از ايراد نيست. وقتی آدمِ بی‌سوادی که نه آلمانی می‌داند و نه فرانسوی [«اين ترجمه از متنِ فرانسه انجام گرفته است...» (صفحه‌یِ يک)] متوجّهِ ايرادِ ترجمه بشود، معلوم نيست اگر يک نفر فلسفه‌دانِ مسلّط به اين هردو زبان، متنِ ترجمه را موردِ بررسی و مقابله قرار دهد، به چه نتايجی خواهد رسيد!

در متن، بخش‌هايی به خطِّ ريزتر و پدينگ-راستِ بيشتر آمده، و مترجم توضيح نداده که علّتِ آن چيست. عباراتِ گنگ هم جابه‌جا ديده می‌شود. – با‌اين‌همه، من‌يکی به سهمِ خودم از آقایِ سميعی سپاس‌گزارم.

[2] در انجيلِ متّی (بابِ 22): شرارت. – و اين بهتر است.

[3] مترجم، در بخشِ «يادداشت‌ها»، تنها پاره‌یِ «آنچه از قيصر است...» را از دو انجيلِ متّی و مرقس نقل نموده (ص 67، يادداشتِ 13) درحالی‌که اگر مقصود بی‌نيازیِ خواننده‌یِ نامأنوس با انجيل بوده باشد، نقلِ کاملِ روايت ضروری است. برایِ خواننده‌یِ مسيحی، و يا حتّی خواننده‌ای که به اندازه‌یِ من نيز با انجيل انس و آشنايی داشته باشد، همين مقدار کافی است؛ امّا نه برایِ خواننده‌یِ عامِّ ايرانی.

اين نيز، يکی ديگر از ايرادهایِ اساسیِ کارِ مترجم است...

[4] اين مکالمه‌یِ بسيار مهم، دوّمين رساله در مجموعه‌یِ آثارِ افلاطون است، که با نامِ «کريتون» پس از رساله‌یِ «آپولوژی» [دفاعيّه‌یِ سقراط] آمده است. بنگريد به: دوره‌یِ کاملِ آثارِ افلاطون، ج 1، صص 65-47.

[5] هاشم رضی نيز اين سخنِ عيسی را «دعوتِ مردم به تمکين» فهم نموده. جالب است! چه اتّهامات و نسبت‌هايی: «علاوه بر اين که انقلابی نيست، بر بردگی نيز صحّه می‌گذارد و ريا را می‌ستايد و کار را که نکوهش می‌کرد و مال‌اندوزی را که سرزنش می‌نمود، به خوشی و قبول می‌نگرد...» (اديانِ بزرگِ جهان، ص 508.)

Sonntag, Mai 30, 2021

درنگی بر انگاره‌هایِ عبيدِ زاکانی (در حاشيه‌یِ «اخلاق‌الاشراف»)

درنگی بر انگاره‌هایِ عبيدِ زاکانی (در حاشيه‌یِ «اخلاق‌الاشراف»)

 

[بازنشر]

 

در مجموع، در انديشه‌هایِ عبيد تناقضی بسيار جدّی و درخورِ بحث و بررسی به‌نظرم می‌آيد. البتّه برایِ طرحِ دقيقِ اين بحث، لازم است که يک‌بارِ ديگر، از اين ديدگاه و به همين منظور، مجموعه‌یِ آثارِ وی را مرور کنم (حتّی آثارِ به‌اصطلاح جدّی و غيرِ هزلِ او را).

عجالةً و به‌اجمال می‌توانم بگويم:

گاه به‌نظر می‌رسد که عبيد به دفاع از مجموعه‌یِ اخلاقيّات و باورهایِ کهن برخاسته، و در روزگارِ خود -از اين نظر که آن را به‌دور از آن اخلاق و باورها می‌ديده- به‌ديده‌یِ انتقاد و اعتراض نگريسته‌است.

تا اين‌جا، مشکلی در ميان نيست. پرسش آن‌جا پيش می‌آيد که وقتی مثلاً در «اخلاق‌الاشراف» مذهبِ مختارِ روزگار را شرح می‌دهد، در بنيان‌هايی که برایِ اين مذهب و بينش برمی‌شمرَد، دو عنصر يا دو بخشِ اصلی چهره می‌نمايد: 1. باور و برداشت‌ها 2. شيوه‌هایِ رفتار؛ يا به عبارتِ دقيق‌تر، از دو منظرِ نظری و عملی بدان می‌پردازد (که همان حکمتِ نظری و عملی باشد). باور و برداشت‌هایِ پيروانِ مذهبِ مختار را می‌توان تحتِ واژه‌هایِ «کفر/ الحاد»، و شيوه‌هایِ رفتاریِ ايشان را تحتِ عنوانِ «اباحه» خلاصه نمود.

و امّا، اين «اباحه»، به‌گونه‌ای که عبيد شرح می‌دهد، هيچ نيست جز «افسارگسيختگیِ کامل»؛ و از اين نظر، هيچ فرقی ميانِ به‌اصطلاح «حقّ‌الله» و «حقّ‌النّاس» وجود ندارد و افسارگسيختگی اين هردو را شامل می‌شود. پيروِ مذهبِ مختار، همان‌گونه که شريعت و آداب و ارکانِ اعتقادیِ آن را به هيچ می‌شمرَد، برایِ رفتارِ خود با مردمان نيز، قائل به هيچ قاعده و اصولی نيست. برایِ او، اصل، لذّت و برخورداری است و در راهِ وصولِ به آن هيچ مانعی نمی‌شناسد.

نمونه بياورم، تا موضوع -که ممکن است در بيانِ الکنِ من نامفهوم و نارسا مانده باشد- به‌درستی روشن گردد.

در بابِ اوّل، در حکمت، در باره‌یِ معتقَدِ پيروانِ مذهبِ مختار، می‌نويسد:

«می‌فرمايند "بر ما کشف شد که روحِ ناطقه اعتباری ندارد، و بقایِ آن به بقایِ بدن متعلّق است و فنایِ آن به فنایِ جسم موقوف"؛ و می‌فرمايند که "آنچه انبيا فرموده‌اند که او را کمالی و نقصانی هست و بعدَ فراقِ بدن به ذاتِ خود قائم است و باقی خواهد بود، محال است؛ و حشر و نشر، امری باطل. حيات عبارت از اعتدالِ ترکيبِ بدن باشد؛ چون بدن متلاشی شد، آن شخص ابداً ناچيز و باطل گشت. آنچه عبارت از لذّاتِ بهشت و عِقابِ دوزخ است، هم در اين جهان می‌تواند بود؛ چنان که شاعر گفته‌است:

آن را که داده‌اند همين‌جاش داده‌اند

وآن را که نيست، وعده به فرداش داده‌اند"

لاجرم از حشر و نشر و عِقاب و عذاب و قرب و بُعد و رضا و سَخَط و کمال و نقصان فراغتی تمام دارند، و نتيجه‌یِ اين معتقَد آن که همه روزه عمر در کسبِ شهوات و نيلِ به لذّات مصروف فرموده، می‌گويند:

ای آن‌که نتيجه‌یِ چهار و هفتی

وز هفت و چهار، دائم اندر تفتی

می خور که هزار بار بيشت گفتم

بازآمدنت نيست؛ چو رفتی، رفتی [1]

و اکثر اين رباعی را بر صندوقچه‌یِ گورِ پدران می‌نويسند:

زين سقف برون رواق و دهليزی نيست

جز با من و تو عقلی و تمييزی نيست

ناچيز که وهم کرده کآن چيزی هست

خوش بگذر از اين خيال، کآن چيزی نيست

و به سببِ اين عقيده است که قصدِ خون و مال و عرضِ خلق پيشِ ايشان [2] خوار و بی‌مايه می‌نمايد:

برِ او جرعه‌ای همرنگِ آذر [3]

گرامی‌تر ز خونِ صد برادر

الحق زهی بزرگانِ صاحب توفيق که آنچه چندين هزار سال با وجودِ تصفيه‌یِ عقل و روح محجوب ماند، بی‌زحمتی بر ايشان کشف شد.» (اخلاق‌الاشراف. تصحيحِ دکتر علی‌اصغر حلبی، صص 72-66)

 

به‌طورِ خلاصه می‌توان گفت عبيد معادله‌ای ساخته که متأسّفانه و در نهايت، به زيانِ مقاصدِ اصلیِ اوست:

اعتقاد و دينْ‌باوری = حُسنِ خُلق و نيکوی در همه‌یِ ابعاد و نمودهایِ زندگی

کفر و الحاد = ستمگاری و زشت‌کاری و مردم‌آزاری و مجموعه‌یِ رذايل

به عبارتِ ديگر، از سخنِ عبيد اين‌گونه برداشت می‌شود؛ خواه وی چنين منظوری داشته يا نداشته بوده باشد.

به دو گونه می‌توان اين موضوع را موردِ توضيح قرار داد: يکی اين است که بگوييم «اخلاق‌الاشراف» را عبيد در جوانی نوشته و فکرِ او چندان که بايد پخته و منسجم نبوده، و نمی‌توانسته‌است متوجّهِ اين نکته باشد که نوشته‌اش عملاً به سودِ دينْ‌باوران و دستارْ‌داران، و معتقَداتِ ايشان است؛ يعنی همان کسان و همان چيزی که به‌شدّت موردِ نفرتِ عبيد بوده‌اند و بوده.

عبيدی که من می‌شناسم، به يک نيمْ‌رگ هم مسلمان نبوده؛ و اگر مسلمانی‌ای در کارش ديده شود، جز همان نيست که خود جايی در يکی از غزل‌هايش می‌گويد:

رغبت‌ام سویِ بتان است، وليکن دو سه روز

از پیِ مصلحتی چند، مسلمان شده‌ام

و ديگر اين است که بگوييم: خير، عبيد کاملاً مسلمان بوده و خوب هم می‌فهميده چه می‌کند؛ و از نوشتنِ «اخلاق‌الاشراف» نيز، مقصدی جز تبليغِ اسلام و اخلاقيّاتِ اسلامی نداشته (اگر چه، اين قدری مباينت دارد، چرا که در شرحِ مذاهبِ منسوخ -که در اين توضيح، و بلکه به‌طورِ کلّی، معتقَدِ حقيقیِ وی به شمار می‌رود- پايه‌یِ کار را بر سخنانِ اهلِ فلسفه، حکما، می‌نهد و کمتر به آيات و روايات استشهاد می‌کند.)

امّا نمی‌توان چنين پنداشت، چرا که مسلمانیِ وی قابلِ اثبات نيست! و به فرض که بپذيريم، اين تناقض را چه می‌توان کرد که مسلمانی پاکْ‌اعتقاد، اينْ‌همه کفر و تبليغِ فسق در نوشته‌اش گنجانده؟ شايد برخی ندانند، امّا عبيد قطعاً می‌دانسته که هزلْ‌گويی شعبه‌ای از شعبِ خفیِ کفر است، و مسلمان را شايسته نيست که حتّی به قدرِ کلمه‌ای بدان مشغولی نمايد.

نظرِ نگارنده به اين است که موضوع ريشه‌دارتر از اين حرف‌هاست. به اين يک تکه از سخنِ محمّدعلی فروغی، بزرگ دانشمندِ بی‌نياز از معرّفی، و دوست و همکار وی اديب و پژوهنده‌یِ بزرگ دکتر قاسم غنی، دقّت بفرماييد، تا بتوانيم بر ژرفایِ اين تاريکنا نظرِ باريک‌تری داشته باشيم.

بزرگانِ نامْ‌برده در مقدّمه‌ای که بر کتابِ «رباعيّاتِ خيّام» (که مشترکاً ترتيب داده‌اند، و از معتبرترين مجموعه‌ ترانه‌هایِ خيّام به‌شمار می‌رود) نگاشته‌اند، در ردِّ شرابْ‌خوارگیِ خيّام چنين می‌نويسند:

«و همچنين است جواب آن کس که از رباعيات خيام استنباط می‌کند که او شرابخواره يا فاسق بوده است و غافل است از اين که در شعر غالباً می و معشوق به نحو مجاز و استعاره گفته می‌شود و از اين بيان، مقصود آن تأويلات خنک نيست که مثلاً در شعر حافظ می دو‌ساله را به قرآن و محبوب چهارده‌ساله را به پيغمبر تأويل می‌کنند وليکن شک نيست که در زبان شعر، غالباً شراب به معنی وسيله‌ی فراغ خاطر و خوشی يا انصراف يا توجه به دقايق و مانند آن است. وقتی که خيام می‌گويد دم را غنيمت بدان و شراب بخور که به عمر اعتباری نيست، مقصود اين است که قدر وقت را بشناس و عمر را بيهوده تلف مکن و خود را گرفتار آلودگی‌های کثيف دنيا مساز و اکثر رباعياتش که زننده می‌نمايد طعن و استهزاء بر مردمان کوتاه نظر و خشک و جامد است که در هر مورد يک نکته را می‌بينند و از هزار نکته‌ی ديگر غافل می‌شوند و به غرور و جهالت می‌افتند.

از اين طولِ کلام، مقصود تنها دفاع و تبرئه‌ی خيام نيست، چه آن مرد بزرگ از دفاع ما مستغنی است. غرض اين است که عوام و نوآموزان متنبّه شوند که از اشعار خيام و حافظ و مانند آنها سوء‌استفاده نکنند و چنين نپندارند که آن بزرگواران ما را به سوی ميخوارگی و فسق و کفر و زندقه سوق می‌دهند، بلکه عکس آن است و شاهد مدعای ما اين است که بزرگانی از معاصران خيام می‌بينيم که نسبت به او نهايت ادب و احترام را منظور داشته و او را امام و حجة‌الحق خوانده و هيچيک ميخوارگی و فسق و فجور يا فساد عقيده يا بی‌مبالاتی به او نسبت نداده‌اند. از اين گذشته در عصر خود ما دانشمندانی مانند مرحوم حاجی ملا هادی حکيم سبزواری می‌شناسيم که همه تصديق دارند که زندگانی پاک بی‌آلايش پر معرفت داشته و در نهايت زهد و ورع به سر می‌برده و هدايت بندگان خدا را در تکميل ايمان و عقيده‌ی دينی وظيفه‌ی خود می‌دانسته‌اند، چنان که در نظر مردم از اوليا شمرده شده‌اند. با اين همه در شعر همان معانی حافظ و خيام را می‌پرورند و همواره از می و معشوق و جام باده گفتگو می‌کنند و به ياد می‌آورند که فرداست که درمی‌گذريم و از خاک ما خشت سر خم می‌سازند.» [4]

 

از اين عبارات (و همچنين از توجيهاتی که پيش از آن در باره‌یِ کفر و ايمانِ خيّام آورده‌اند) دو چيز به روشنی آشکار است: يکی اين که خواسته‌اند به‌اصطلاح خيّام را از اتّهاماتِ شراب‌خواری و کفر تبرئه کنند؛ که استدلال‌ها -بی‌ادبی است، کوه‌ها در ميان و دور از رو- به چسِ خرِ باقلی‌فروش نمی‌ارزد! [5] و ديگر اين که، پسْ‌زمينه‌یِ ذهنیِ بزرگواران چندان کلفت جاگير بوده، که جلوِ چشمشان را گرفته.

اگر خيّام کفر گفته، چرا بايد آن را انکار کنيم؟ آيا خيّام انسان نبوده؟ آيا يک انسان حق ندارد کافر باشد؟ به چه زبانی بايد از شرابْ‌خواری و کفرش می‌گفت که ما برایِ آن تأويلی نتراشيم؟!

علی‌الظّاهر ممکن است بيننده‌ای از بيرون، اين‌گونه داوری کند که ما ايرانيان بيماريم. امّا ماجرا به همين سادگی نيست؛ يا به‌عبارتی، بيماریِ ما به آن سادگی که او می‌نگرد نيست. بسياری از انديشمندانِ ما ناچار بوده‌اند برایِ پرهيز از مرگ، افکارِ خود را بپوشانند. تا آن‌جا که خوانده‌هایِ ناچيزِ من ياری می‌کند، خيّام تنها کسی است که به شيوه‌ای ديگر عمل کرده و به‌جایِ پوشاندنِ انديشه‌هایِ خويش، نشرِ آن را به بعد از درگذشتِ خود انداخته! سخن‌اش را صريح و بی‌پرده گفته، امّا چنان که از اشاراتِ تاريخ برمی‌آيد، اين سخنان حدودِ صد سالی بعد از درگذشتِ وی آشکار شده. پس به هيچ‌وجه نمی‌توان گفت که چون معاصرانِ وی از کفرِ او چيزی نگفته‌اند، پس قطعاً کافر نبوده. هيچ آدمِ هشياری -در آن روزگارانِ چيرگیِ مرگ- کفرِ خود را علنی جار نمی‌زده؛ و حتّی کسانی که گرفتار می‌شده‌اند، غالباً انکار می‌کرده‌اند.

از آنجا که پرداختنِ به اين موضوع، در اين مجالِ کوتاه نمی‌گنجد، از آن درگذشته و به اصلِ نکته‌‌یِ موردِ نظرِ يادداشتِ حاضر بازمی‌گردم:

دو پژوهنده‌یِ بزرگِ ما، دچارِ همان پيشْ‌زمينه‌یِ ذهنی‌ای بوده‌اند که عبيد در سده‌یِ هشتم بدان گرفتار بوده. ايشان شراب‌خواری را عينِ کفر، و عشق را عينِ فسق، و اين هردو را زندقه، و اين مجموعه را تباهیِ محض می‌انگاشته‌اند! (بدا به حالِ رودکی و فردوسی و... که «شرابِ حقيقیِ انگوری»شان، به هيچ تأويل و تفسيری، قابلِ تبديل به «میِ مجازیِ وحدت» نيست، و به ترازویِ فروغی-غنی، قطعاً فاسق و تبه‌کار شمرده می‌شوند!)

اين که چرا به روزگارِ عبيد، و بلکه در سرتاسرِ دوره‌یِ اسلامی، تا به امروز، تمامیِ مکارمِ اخلاق به دين منتسب می‌گردد و همه‌یِ کژی‌ها و بدْ‌روشی‌ها ناشی از خداناباوری و اباحه شمرده می‌شود، نيازمندِ پژوهشی جدّی است.

چنان که در سخنِ فروغی-غنی ديديم، اين پيشْ‌باوری تا به روزگارِ ما تداوم يافته‌است.

به‌نظرِ نگارنده چنان می‌رسد که از سويی حرمت و ممنوعيّتِ شراب، و با مرگ پاسخ دادنِ اباحه و کفر، مجالی باقی نگذاشته که بتوانيم به حقيقتِ آن پی ببريم، و از سویِ ديگر، قلمی که در کفِ دشمن بوده، هرگونه کژی و ناهمواری و ستمگاری را، به شراب‌خوارگی و خداناباوری و نامسلمانی نسبت می‌داده‌است.

...

وظيفه‌یِ سنگين و دشوارِ نگرنده و پژوهنده‌یِ راستينِ امروز اين است که با روشنگری به آگاهی و نشرِ آن ياری رساند. نخست بايد با چشمانی شسته، از سرِ نو، در همه‌یِ هستیِ گذشته و حالِ خويش به ديده‌یِ درنگ بنگريم و در باره‌یِ کلّيّت و جزئيّتِ آن به شناختی روشن و بی‌غبار برسيم. تنها در سايه‌یِ چنين تلاشی است که می‌توانيم تاريخ و فرهنگِ خود را از تاريکایِ مُظلَمِ قرون و اعصار، به روشنیِ ديدار نقل داده و در نيک و بدِ خويش به‌درستی بنگريم؛ از بدی‌ها و بدها دوری جسته و نيکی‌ها و نيکان را پاس بداريم، و با هويّتِ راستينِ خويش يگانه شويم.

 

م. سهرابی

26 مهرماه 1384

&

در دوّم مرداد 1390، ويرايشی در حروف‌نگاری (حذف فاصله‌هایِ قبل از نشانه‌هایِ کمک‌خوانشی) صورت گرفت.

ويرايشِ دوباره: 11 بهمنِ 1391.

 

?

پابرگ‌ها:


[1] جالب است. در توضيحِ دکتر علی اصغر حلبی (اخلاق‌الاشراف، ص 70، پابرگِ 3) آمده‌ است: «اين رباعی از عمر خيّام نيشابوری حکيم رياضی مسلمان ايرانی (فت، 20-519 هـ. قـ.) است رباعيّاتِ عمر خيّام، رباعی 160، چاپ محمّد علی فروغی، زوار.»

نمی‌دانم تا کی بايد از اين سخنان شنيد؟ از کجا می‌گوييد که خيّام مسلمان بوده؟ شايد اين نيز در زمره‌یِ معتقداتی است که همراه با اذان و اقامه به کونِ گوشِ ما ريخته‌اند! يعنی آن‌همه رباعیِ کفر کافی نيست؟! اين بی‌چاره خيّام چه بايد می‌کرد که شما باور می‌کرديد؟ وانگهی اين چگونه دينی است که از يک‌سو چنان تنگ است که گذرِ شُبهه‌ای بر دل، به خروجِ از آن می‌انجامد، و از ديگر‌سو چندان فُراخ، که دهریِ آشکاری چون خيّام، با همه‌یِ رباعی‌هایِ کفرش در آن جای می‌گيرد؟! (اين پابرگ پيش از آن بود که در متن به موضوعِ خيّام بپردازم؛ و بعد حيفم آمد بردارم!)

[2] در متنِ مصحّحِ دکتر حلبی «انسان» آمده که آشکارا نادرست است؛ و احتمالاً غلطِ حروف‌نگار باشد.

[3] در اصل: "بر او يک جرعه می همرنگ آذر". –اين وجه، از نظرِ من پذيرفتنی نيست. شک ندارم که در اصل همين بوده که در متن آورده‌ام: برِ او جرعه‌ای همرنگِ آذر.

«برْ او» نه تنها در اين موضع بی‌معنی است، بلکه اصلاً در فارسیِ آن روزگار چنين ترکيب و تعبيری نداشته‌ايم. در وجهِ مصحَّحِ نگارنده، «برِ او» يعنی «به نزدِ او، نزدِ او، در نظرِ او، از چشمِ او، برایِ او،...». احتمالاً «جرعه‌ای» به صورتِ «جرعه‌ئی/جرعه‌يی» کتابت شده بوده و کاتبی «ئی/يی» را «می» خوانده (و البتّه «برِ او» را هم به سکونِ راء خوانده بوده) و با اين قرائت، در وزنِ مصرع خللی يافته و «يک» را به آن چُپُندراسيون فرموده.

[4] رباعيات خيّام. به تصحيح و تحشيه‌ی محمّدعلی فروغی و دکتر قاسم غنی. به اهتمام ع. جربزه‌دار. انتشارات اساطير، اوّل، 1371؛ صص 20 - 19. (تاريخِ مقدّمه فروردينِ 1320 شمسی است و چاپِ نخستِ کتاب نيز در همان فروردينِ 1320 صورت گرفته است. رک: ص 9 [پيشگفتار آقایِ جربزه‌دار])

[5] مثلاً اين که حاج ملاهادی سبزواری را نمونه و شاهد آورده‌اند که هفت‌صد سال بعد از خيّام می‌زيسته و صدالبتّه دچارِ بيماریِ شَعربافیِ عرفايی بوده، نه‌تنها فاقدِ هرگونه ارزشِ استنادی است بلکه به‌کلّی مضحک است. اگر استادانِ بزرگوار حتّی از همان قرنِ خيّام هم شاهد می‌آوردند، دليل نمی‌شد؛ چرا که شعرِ هر شاعری را بايد به معيارِ خودش سنجيد. به کدام قاعده‌ و قانونِ خرد می‌توان گفت که مثلاً سنايی عرق‌خور نبوده، امّا در شعرش دم از شراب می‌زده، بنابر اين انوری هم که شعر باده‌نوشی دارد، شراب‌خوار نبوده است!؟ شايد اگر بزرگواران به روزگار ما می‌بودند به اشعارِ مبارک آقا هم استنادکی می‌فرمودند!

Mittwoch, August 22, 2018

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی! [نگاهی به ترجيع‌بندِ هاتفِ اصفهانی]

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی!
دو واژه‌یِ «شعر» و «زيبا» را صرفاً از سرِ تسامح، و پرهيز از بحث، به‌کار می‌برم؛ وگرنه هر دو نياز به اثبات دارد!
متأسّفانه، انگار ما هيچ‌وقت نمی‌خواهيم سرِ عقل بياييم، و برایِ يک‌بار هم که شده چشم‌هایِ خود را از غبارِ عمد و تعمّدِ قرون و اعصار –که در اثرِ دِلَخشورِ [1] القاآتِ دشمن و دوست، برآن نشسته- بشوييم و به ماتَرَکِ مشؤومِ نياکان‌مان –در اين به‌ويژه هزارساله‌یِ اخير- از سرِ درنگ، و چُنان‌که هست، بنگريم.
عربده و غوغا می‌کنيم: ادبيّاتِ شکوهمندِ فارسی! ادبيّاتِ عاشقانه‌یِ ايران! ادبيّاتِ عرفانی! ... و ياوه‌هایِ صدتايک‌غازِ ديگر ازين‌دست! درحالی‌که همه داستانِ گوسپندی را خوانده يا شنيده‌ايم که به تخته‌سنگی برمی‌جهد و افسانه‌ها می‌سرايد که به فُلان کوهساران فُلان علف چريدم و به بهمان دشتان بهمان گياهان. و خوب که گرد و خاک می‌کند، ازآن ميانه، يکی می‌پرسد: اين‌همه که گفتی، قبول؛ امّا کو دُمبه‌ات!؟
دستِ‌کم اين يک داستان يا دستان را به‌شوخی نگيريم. از قاعده‌ای کاملاً منطقی می‌گويد. بسی چيزها، بی‌نياز و برکنار از دعوی، به ثمر و حاصل نياز دارد.

ماجرایِ ما و ادبِ گران‌سنگِ سرزمين‌مان، دقيقاً چُنين است.
اگر به‌راستی اين‌همه شکوه ورزيده‌ايم، چرا [امروز] به اين خاکِ مذلّت، فروشکستگان، مانده‌ايم؟! مگر نه اين است که ادبيّات وظيفه‌یِ آدم‌کردنِ ملّت‌ها را برعهده دارد، و در مقياسِ کلان‌تر: جامعه‌یِ بشری را؟! پس چرا ما با وجودِ «ادب» و «فرهنگ»ی که اين‌همه ازآن می‌گوييم و به آن می‌باليم، اين‌چُنين با آدمی‌زاد فرسنگ‌ها فاصله داريم!؟

پاسخ‌هایِ آماده‌یِ به نخ‌کشيده‌ای داريم که بر سرِ چُنين پرسنده‌ای –اگر که باشد- فرود آوريم: نگذاشته‌اند! –چه کسی؟ -همين فرنگان! و ديگر؟ -پيش از ايشان، ترکان و مغولان!

امّا من بی‌آن‌که شرارت‌هایِ بيگانگانی را که به‌سائقه‌یِ منافعِ خويش، به ما ستم روا داشته‌اند و می‌دارند، يک‌دم به فراموشی بسپارم، از خود و از شما می‌پرسم: آيا کشورهايی که به اوجِ پيشرفت رسيده‌اند، هرگز دشمن و دشمنان و ستم‌کنندگانی نداشته‌اند؟ هرگز متجاوزانی به سرزمين‌هاشان نتاخته‌اند؟
به سرگذشتِ هريک از مللِ متمدّنِ جهانِ امروز –مانندِ امريکا و کانادا و استراليا و سوئد و نروژ و هلند و دانمارک و فرانسه و آلمان و انگليس و ژاپن و...- که بنگريم، با طوماری از مشکلات، فشارها، ددمنشی‌هایِ خودی و بيگانه، و کمبودها و مصائب و... رو در رو می‌شويم.

حقيقت چيزِ ديگری‌ست.
نخستين و بزرگ‌ترين مشکل و سنگِ راهِ ما اين است که هنوز به مرتبه‌یِ «خواستن» نرسيده‌ايم. هنوز بينايیِ آن را نيافته‌ايم که به خود بنگريم و اين را که آنچه بايد و درخورِ ماست نيستيم، درک کنيم. خواستِ تغيير، پيش از ديدنِ دقيقِ خويش و پی‌بردن به ناسزاواریِ بودِشِ اکنونِ خويش، پديدار نمی‌گردد.
نه‌تنها در اين سی‌ساله‌یِ مُظلمِ هول، که پيش ازآن نيز، به اين بينايي دست نيافته بوديم. و همين خود می‌تواند پرسشی برایِ هزاران درنگ و ژرف‌نگری باشد: چرا از پسِ جنبش و نيم‌خيزِ عظيمِ مشروطه، و دورانِ بی‌مانندِ پهلوی، باز هم به آن بينايی دست نيافتيم؟
برایِ رسيدن به پاسخ، دلير بايد بود. و ما لبريزِ هراس‌ايم. اين هراسِ بی‌پايان که ما را از چشم‌گشودن برحذر می‌دارد، از کجا می‌آيد؟ شکّی نيست که بخشِ عمده و کارسازِ آن، که در شرايطی مشابهِ اين سی‌ساله، به‌ياریِ هيولاهایِ خصمِ بيداری می‌آيد، و سلطه‌یِ شوم‌شان را بر ما آوار می‌سازد، از درونِ ما برمی‌آيد، و نه از بيرون.
چيست، و از کجا به درونِ ما راه يافته؟ بايد آن را جايی در کارنامه‌یِ گذشته‌یِ خود بجوييم. و از همين‌جاست که مشکلِ اصلیِ ما چهره آشکار می‌سازد. ما مردم، گذشته‌ای داريم که به ما آموخته‌اند که به آن افتخار کنيم. و بديهی‌ست که گذشته‌ای افتخارآميز، نمی‌تواند نهان‌گاه و کشت‌گاه و جان‌پناهِ هراس‌هایِ شومی باشد که هستیِ ما را از ما گرفته است! گذشته‌یِ ما، سندِ هويّتِ ماست؛ و هرگونه کنکاشِ ترديدآميز درآن، گناهی نابخشودنی به‌شمار می‌رود. آری، به ما چُنين آموخته‌اند.

اکنون، در اين مجالِ تنگ، نمی‌خواهم به اصلِ آن کنکاشِ ترديدآميز بپردازم؛ بلکه صرفاً می‌خواهم نشان دهم که می‌توان –و بايد- چُنين نگاهی داشت.

پيرامونِ ما، از درون و برون، غرقِ انواع و اقسامِ دشمنان است. دوستانی نيز داريم؛ امّا پيش از «چشم‌گشودن» قادر به تشخيصِ دوستان نيستيم. آنچه می‌توانيم درآن بی‌ترديد باشيم، وجودِ دشمنانِ ماست. و از کجا چُنين بی‌ترديد؟ از آن‌جا که اين انبوهِ دشمنان، همه و همه می‌خواهند برای‌مان «دنبه»یِ نبوده بتراشند. همه می‌خواهند به ما بباورانند که اين‌گونه «سر در گُه داشتن»، شرايطی فوقِ آرمانی‌ست!
آری، هر کس و هر انديشه‌ای، هر ندايی، صدايی، وِزوِزی، که می‌کوشد تا ما را از چشم‌بازکردن بازدارد، که می‌کوشد دردهایِ ما را لذّات وانمود کند، که می‌کوشد زخم‌هایِ تا استخوان به‌چرک‌نشسته‌یِ ما را، خط و خال و زيبايی بنماياند، که مدام زيرِ دُنبه‌یِ گذشته‌یِ مشکوکِ پوک‌مان می‌زند، دشمن است.

q
از زمره‌یِ افتخاراتِ ادبِ فارسی، يکی، ترجيع‌بندِ عرفانیِ (!) هاتفِ اصفهانی (ف 1198 هـ. ق) است که غالبِ ما، اگر آشنايیِ مختصری با ميراثِ ادبی‌مان داشته باشيم، دستِ‌کم ابياتی ازآن را خوانده‌ايم.
در ميانِ اشعارِ سده‌یِ دوازدهمِ هجریِ قمری، اين قرنِ پرآشوب (که در آن، سلسله‌یِ صفويّه برچيده می‌شود، نادر ظهور می‌کند و سلسله‌یِ افشاريّه ايجاد می‌شود، و سپس زنديّه بر سرِ کار می‌آيند، و قرن به‌پايان نرسيده، با ظهورِ آقامحمّدخانِ قاجار، دورانِ ديگری در حکمرانیِ ايران آغاز می‌گردد) ترجيع‌بندِ هاتف، نمونه‌یِ بی‌نظيری از شيوايی و روانی و استواری و دلپذيریِ لفظ و معناست؛ و بلکه در کلّيّتِ اشعارِ فارسی نيز، موردی درخورِ ثبت می‌نمايد.
در اين دوران (سده‌یِ دوازدهمِ هجری) البتّه شاعرانِ نسبةً نام‌آور –در عرصه‌هایِ محدودِ شهرهايی چون اصفهان و شيراز و...- داشته‌ايم که نام، شرحِ حال، و نمونه‌یِ اشعارشان را در تذکرة‌المعاصرين (محمّدعلی حزين)، آتشکده (آذر بيگدلی)، مجمع‌الفصحا (هدايت)، و... می‌توان يافت، و ديوان و کليّاتِ اشعارِ برخی از ايشان به‌چاپ نيز رسيده است.
(خواننده توجّه داشته باشد که نگارنده نه‌تنها به تاريخِ ادبيّاتِ اين دوره اشراف ندارد، بلکه اصولاً چيزِ چندانی ازآن نمی‌داند؛ و اطّلاع و سخنِ او صرفاً مستند به «تاريخِ ادبيّاتِ ايران» تأليفِ ادوارد براون است. گفتم بگويم که نگوييد نگفت!)
البتّه از ديدگاهی که من به شعرِ فارسی می‌نگرم، ميانِ اين قرنِ پرآشوب و قرونِ پرآشوب‌تر يا کم‌آشوب‌ترِ گذشته، تفاوتِ چندانی در کار نيست. اين عمده‌یِ شعرِ فارسی‌ست که زيرِ ذرّه‌بينِ سنجه‌یِ دقيق، پوک می‌نمايد، و نه‌فقط شعرِ هاتف!

q
در ترجيع‌بندِ هاتف، که انصافاً در قياس با بهترين اشعارِ فارسی، به‌حيثِ شيوايی و استواریِ بيان، و اشتمال بر تعابيرِ سخته و دلپسندِ به‌اصطلاح عارفانه، شعری درجه‌اوّل به‌شمار می‌رود، چيزی که ابداً وجود ندارد سخنِ درخورِ بحث است!
مضمون‌هایِ ترجيع‌بندِ هاتف را يک‌به‌يک در آثارِ شاعرانِ ديگر –از گذشتگان و معاصرانِ او- می‌توان يافت. نکته‌یِ اصلیِ موردِ نظرِ شاعر، که ممکن است در وهله‌یِ نخست قدری کافرانه به‌نظر آيد –و اصلاً چُنين نيست- جز اين نيست که: اگر به‌حقيقت بنگريم، همه‌یِ اديان و آيين‌ها [و شيوه‌ها و مسالک]، همين مسلمانیِ خودِ ماست، که بر آن نام‌هایِ ديگر نهاده‌اند! از ديرِ مغان و کليسا و خرابات و ميخانه و...، همه، يک آواز برمی‌آيد: اقرار به يگانگیِ ذاتِ احديّت؛ و آن‌هم به لفظ و عبارتِ اسلامی: وحدهُ لا الٰه الّا هوُ! که به‌تفاوتِ يک کلمه ("هو" به‌جایِ "الله") همان شعارِ بنيادين و اوّليّه‌یِ اسلامی‌ست: لا الٰه الّا الله!!
نتيجه اين‌که شعرِ زيبایِ هاتفِ اصفهانی، چيزی نيست جز مديحه‌یِ اثباتیِ يک‌سويه‌یِ ديگری به‌نفعِ اسلامِ نابِ محمّدی!
در کجایِ اين ابيات، مطلب و نکته‌ای عرفانی هست، من نمی‌فهمم!

مهدی سهرابی
27 فروردين 1388
[تايپ و انتشار: اَمرداد 1397؛ آگوست 2018]

پی‌دی‌اف:

?
پابرگ‌ها:

[1] دِلَخشور، از واژگانِ «فارسیِ طبسِ گيلکی» است، به‌معنایِ گرد و خاکِ برخاسته، بادِ پر گرد و خاک، طوفانِ خاک‌آگين. و مجازاً به همان معنایِ «گرد و خاک کردن» که در فارسیِ امروز داريم به‌کار می‌رود.

Sonntag, März 12, 2017

بنيانِ دروغ

بنيانِ دروغ
                                                                              (بازنشر)

پولاک، پزشکِ اتريشیِ دوره‌یِ ناصری که چند سالی در ايران، و پزشکِ ناصرالدّين شاه، بوده و سفرنامه‌اي نوشته که کتابِ بسيار ارزشمندی است، جايی می‌گويد: «[ايرانی] از هنگامی که سعدی گفت: "دروغِ مصلحت‌آميز بِهْ از راستِ فتنه‌انگيز"، هر دروغ و دغلی را مصلحت‌آميز قلمداد می‌کند..» [1]

امّا،
دروغ‌گويیِ ايرانی، و بلکه به‌طورِ‌کلّی سلطه‌یِ دروغ بر انسانِ ايرانی، از لحظه‌ای آغاز شد که اسلام به ايران هجوم آورد...
کمالِ بی‌انصافی است که سعدی را صادر‌کننده‌یِ جوازِ دروغ بدانيم؛ بلکه بايد گفت: اتّفاقاً اين سخنِ سعدی قابلِ توجيه است. قاعده‌یِ عقلی و بنيانِ اخلاقی، در معدود مواردی اجازه می‌دهد که دروغ بگوييم، يا راست نگوييم؛ و آن وقتی است که پایِ جان در ميان باشد؛ مخصوصاً پایِ جانِ ديگری. اگر کسی از دستِ آدمِ خشمناکِ کارد به دستی گريخته باشد، مجاز نيستيم جایِ پنهان‌شدنِ او را نشان دهيم. يا مثلاً کسی در باره‌یِ کسی ديگر سخنی گفته، که اگر آن شخص بشنود، يقين داريم که به کشتنِ او برخواهد خاست؛ اين‌جا حق نداريم با راست‌گفتنِ خود باعثِ قتلِ انسانی بشويم...
و مقصودِ سعدی چنين چيزی بوده. قصدِ دفاع از سعدی (و يا تبيينِ عقلانی-اخلاقیِ مواردِ مجازِ دروغ) را ندارم؛ فقط می‌خواهم اين نکته را روشن کنم که به خلافِ تصوّرِ پولاک، ايرانیِ دوره‌یِ سعدی، دچارِ غرقگیِ کامل بوده، و هيچ نيازی به جوازِ او نداشته است!

اين‌جا به دو گونه می‌توان به بنيان‌گذاریِ دروغ توسّطِ اسلام پرداخت:
يکی از طريقِ اثباتِ دروغ‌بودگیِ کلّيّتِ اسلام، وحی، قرآن، نبوّت؛ که بگوييم: از همان لحظه‌ای که مردی ديوزده [اين وصفی است که عربِ عاقله در باره‌یِ محمّد (ص) داشته‌اند؛ و خودِ وی در قرآن نقل کرده؛ از جمله، در «و ان يکاد...» که عمومِ مسلمين آن را به در و ديوارِ خود می‌آويزند.] از غار بيرون آمد و ادّعا کرد که موجودی بر او فرود آمده و کذا و کذا...، دروغ بنياد يافت.
طريقِ ديگر اين است که خود را تا اين اندازه در معرضِ تيغِ خون‌ريزِ اسلام قرار ندهيم، و به چند‌و‌چونِ عمل‌کردِ دينِ مبين بپردازيم؛ و نشان دهيم که چگونه اسلام انسان‌ها را به دوزخِ دروغ درافکنده است.

برایِ اين روشنگری نيز، نيازِ چندانی به بحثِ مفصّل نيست. همين‌قدر بسنده خواهد بود که بگوييم: جانِ انسان عزيز است، و اسلام سر و کارِ خود را با جانِ انسان‌ها قرار داده؛ به اين صورت که، با اقرار به تسليم و ادایِ شهادتين، امان می‌يافته‌اند و با انکارِ آن، جانِ خود را از دست می‌داده‌اند. از اين ‌رو، به گونه‌ای کاملاً بديهی، دروغ «نجات‌بخش» و راستی «کشنده» واقع شده است.

انسانِ معقول و درست، انسانِ طبيعی، نه تنها در پیِ پذيرندگیِ دروغين نيست، بلکه آن را بی‌ارزش، و گونه‌ای اهانت به خويش تلقّی می‌کند؛ امّا در اسلام، درست وارونه عمل شده؛ می‌گويد: «قولوا لا اله الّا الله، تفلحوا».
شرطِ امان و جان‌بردن، نه «ايمانِ قلبی»، که «اظهارِ زبانی» قرار داده شده (که اگر مقصود «ايمان» می‌بود، هرگز به شمشير نيازی نبود!). انسان، به طورِ مطلق، با نوکِ برّنده‌یِ شمشيری مواجه شده که به تهديدِ جانِ او برخاسته، و رهايیِ از آن در گروِ «پذيرشِ ظاهری و اقرارِ زبانی» بوده؛ يعنی دروغ.

از سویِ ديگر، بيرون‌شدن از اين اقرارِ زبانی و پذيرشِ ظاهری نيز، مرگ در پی داشته، و دارد. از اين رو، بنيانِ هستی در حيطه‌یِ اسلام، بر «دروغ» بنا گرديده؛ و اين بنيانِ دروغ، سراپایِ هستیِ مسلمين و "اسيرانِ اسلام" را شکل داده است.

اينک چه جایِ شگفتی است اگر می‌بينيم کلّيّتِ ايرانِ اسلام‌زده، غرقه در دروغ، ميانِ مرگ و زندگی دست‌و‌پا می‌زند. هزار و چهارصد سالِ تباهِ مظلم، سرگذشتِ ما همين بوده که هست.
بررسی و مقايسه‌یِ صدرِ اسلام، توصيفِ فردوسی، گزارش‌هایِ بی‌مانندِ ناصرِ خسرو (در اغلبی از اشعارِ او)، و وضعيّتِ ايرانِ کنونی، به روشنیِ هرچه تمام‌تر، وصفی يگانه را نشان می‌دهد: بنيانِ دروغ را.

م. سهرابی
13851026

V
نشرِ نخست:
WEDNESDAY, JANUARY 17, 2007

&
کتاب‌شناخت:
سفرنامه‌یِ پولاک «ايران و ايرانيان». نوشته‌یِ ياکوب ادوارد پولاک. ترجمه‌یِ کيکاووس جهانداری. انتشاراتِ خوارزمی. (چاپِ اوّلِ متنِ آلمانی، 1865 م. : بروکهاوس - لايپزيک / چاپِ اوّلِ ترجمه‌یِ فارسی، تيرماهِ 1361 هـ. ش. - تهران) چاپِ دوّم، آبان‌ماه 1368. (تعداد: 5000 نسخه)

?
پابرگ‌ها:


[1] سفرنامه‌یِ پولاک، ص 19.
در صفحه‌یِ 223 نيز، با طرحِ موضوعِ «تقيّه»، به وجهی ديگر از دروغ‌گويیِ ايرانی (شيعه) پرداخته است...