Monday, May 26, 2014

آی پرسنده حالِ اين دلِ تنگ!

نقل از فيس‌بوکِ دوستِ نازنين و بزرگوارم، جنابِ رجب‌نژاد (گيله‌مرد)
https://www.facebook.com/hansen.gilehmard/posts/10203510754750826

::::
تنگنا ....
-------
چند هفته‌ای از دوست شاعر بی‌ادعايم - مهدی سهرابی – بی‌خبر بودم. دو سه کلام برايش نوشتم که: ای فلان بن فلان! اگر هنوز زير اين آسمان کبود نفس می‌کشی دو کلام برايم بنويس تا از دلواپسی بدر آيم.
مهدی خان سهرابی پاسخم را به شعر داده است. آنهم چه شعری! انگار مسعود سعد سلمان از قلعه نای و دهک روزنه‌ای بسوی آسمان يافته است و دردمندانه فرياد که نه بلکه ضجه می‌زند.
شعر را بخوانيد و ببينيد چه شاعران بی‌ادعای خموشی دور و بر ما هستند و چه رنجها که نمی‌کشند
-------------
مضيق!
(به بزرگوارِ نازنين: گيله‌مرد)

آی پرسنده حالِ اين دلِ تنگ
مهربان! درپذير عذرِ درنگ!
هست اگر از ادب برون، تو ببخش
کاندرين کوره‌راهِ زجرآهنگ-
آن‌چنان بی‌حلاوت‌ام که بُوَم
اغلب، از خود برون، به صد فرسنگ!

دل‌ام، آن صدهزار دشتِ فراخ
گشته ايدون، چو کونِ مورچه، تنگ
چه بُوَد حالِ زارِ مفلوکی
زير و بالاش، لاشِ کوبشِ غنگ؟
"به خروش اندرش، گرفته غريو
به گلو اندرش، بمانده غرنگ" [1]
بارِ آمالِ همسر و فرزند
دارد از دارِ زندگی‌م، دلنگ
ورنه ايدون که من جهان بينم
شهدِ موت‌ام بِهْ از حياتِ شرنگ!
قربِ چل‌ماه شد به ترکستان
مانده در گل فرو مرا، خرِ لنگ
دلِ اين دُژمنش حقوقِ فَشَل
با همه هست موم و، با ما سنگ
جایِ چون من سليم و ساده‌دلی
نيست اين مزبله‌یْ دروغ و دونگ
ای کشم خر به مادروکِ جهان
کاسطقس نيست‌اش، به‌جز نيرنگ!
هرزه‌پروردْ گوزِ چُس‌خواری‌ست
گشته پنهان به غازه‌یِ فرهنگ
اندرين پُر دروغ لشواره
کو؟ کدامين فر و، کدامين هنگ!؟
زآن عروسِ هزارشویِ قديم
که به وی بود شاعران را جنگ
پيرکُنگی بمانده، زشت و خبيث
ظاهرش گند و باطن‌اش همه ننگ
از چه بايست‌ام اين‌چُنين به‌مضيق
زيست با اين فراخ‌کونِ دبنگ؟

...
...
الغرض، ای که پرسی‌ام احوال
آفتاب‌ام، نهاده رو به زوال
تا نباشد پُر از تهی، دست‌ام
"اين قوافی به‌حيله بربستم" [2]
مرده‌ام، وين دو فِس نفس، کم‌وبيش
پای بگرفته مر مرا چو سريش
تا گرفتارِ کنجِ بن‌بست‌ام
زنده‌ای مرده، نيستی هست‌ام!

چون نبوده‌ست بودن‌ام جز پِرت
کاش مرگ آيدم ز در، زِزِزِرت
کز من اين جویِ آب و عمرِ روان
رفته در کُسِّ مادرِ دو جهان
وز چُنين تلخ‌بوم و قعرِ مغاک
حنظلی، سر کشيده بر افلاک!

تا گلو، غرقِ زهرِ اهرمن‌ام
تو ببخشای تلخیِ سخن‌ام!


م. سهرابی
يک‌شنبه، 14 ارديبهشت 1393؛ 4 می 2014
http://goornayezajr.blogspot.com

پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/05/maziqh_pasokh.pdf


?
پابرگ‌ها:
[1] منجيکِ ترمذی
[2] انوری (چ. مدرّس رضوی؛ ج2، ص681)

Sunday, May 25, 2014

بيچاره حافظ که پلّه‌اش، سوراخ...!

بيچاره حافظ که پلّه‌اش، سوراخ که چه عرض کنم...!
فرموده‌اند:
«امروز به شما می‌گويم: اگر تاريخ ادبيات ايران، از مهدی موسوی هموزن حافظ و نيما و فروغ و... ياد نکرد، تاريخ نيست. به آن شک کنيد.»

(نتوانستم در حروف‌نگاری [تايپ]ِ تاريخی‌تر از تاريخیِ اين کلامِ گهربارِ تاريخی‌ترينِ آقایِ نجفی، به‌عمد دست نبرم و اغلاطِ مسلّم‌اش را اصلاح نکنم که: خواننده خود داند! و البتّه، نمی‌دانم تايپ از ايشان است يا دست‌کارِ دوستداری اديب از خيلِ دوستداران‌شان...
برایِ مشاهده‌یِ تايپِ بسيار اديبانه‌یِ مزبور، به لينکِ «منبع» رجوع کنيد.)

منبعِ سخنِ آقایِ نجفی:
http://zarreiazashrar.blogspot.com.tr/2014/02/blog-post_21.html
اين‌جا را هم، مع کوامنت، ببينيد!
https://www.facebook.com/ali.aghrab.666/posts/315842838564503

::::
اين سخنِ آقایِ نجفی نشان می‌دهد که ايشان نه‌تنها حافظ نمی‌شناسد و نمی‌فهمد، بلکه اصولاً و ازآن بدتر، از شعر نيز، هيچ نمی‌فهمد و نمی‌داند! بگذريم که از تاريخ و تاريخِ ادبيّات هم، يحتمل جز توهّمی به ذهن ندارد!!
آخر، مردِ حسابی، خجالت هم خوب چيزی‌ست...
وقتی هيچ آدم عاقلی، حتّی غول‌هايی همچون صائب و کليم و بيدل و ده‌ها شاعرِ بزرگِ ديگر را هم هرگز با حافظ هم‌وزن و هم‌سنگ ننهاده، شما به چه منطقی، يک نيم‌شاعرچه را اين‌اندازه بالا می‌کنيد!؟ فقط برایِ اين‌که دوتا از سرِهم‌کرده‌هايش را با آن صدایِ نه‌به‌هنجار، به‌اصطلاح «خوانده»ايد!؟

آقایِ نجفی!
شما می‌دانيد و می‌فهميد نيما يعنی چه و که؟
والشّيطان اگر بدانيد!
شما می‌دانيد فروغ که بود و چه بود؟
والشّيطان، نمی‌دانيد!
که اگر می‌دانستيد، هر -بازهم تکرار می‌کنم- نيم‌شاعرچه‌ای را با اين غول‌هایِ بزرگِ پُر شاخ و دُم، به يک ترازو نمی‌نهاديد.

...
نمونه:
اين‌ها مثلاً نمونه‌ای از به‌اصطلاح «شعر»هایِ آقاست (که با جست‌وجویِ «بهترين شعرهایِ سيّدمهدی موسوی»، در گوگل بالا می‌آيد):
http://asru.blogfa.com/cat-32.aspx
و:
«بهترين شعرهايی که خواندم»
http://nice-poem.persianblog.ir/tag/سید_مهدی_موسوی
و اين کس‌شير:
http://shereno.ir/18477/17696/149771.html
و اين کس‌شير:
http://shereno.ir/18477/17824/150375.html

اين‌که نظالمِ اقدسِ الهی، ايشان (و اوشون) را مثلاً گرفته و حبس کرده، امرِ بسيار رکيکی‌ست؛ امّا به هيچ نحو مِن‌الانواح (بی‌جهت انتقاد نکنيد؛ اصلاً هم غلط نيست!)، دليل نمی‌شود که ايشان را با حافظ و نيما و فروغ، که ازقضا هيچ‌وقت و هرگز هم آن‌قدر مَبارز نبوده‌اند که نظامِ اقدسِ الهی بگيردشان، نه که به يک ترازو نهيد، که بدتر ازآن، هم‌سنگ بينگاريدشان!

واقعاً خجالت‌آور است، آقایِ نجفی!
اين‌گونه سخنانِ شما، هيچ نيست جز اين که جار می‌زنيد که از شعر هيچ هيچ هيچ نفهميده‌ايد...
جایِ اميدواری، آن است که شما جوان‌ايد و هنوز «وقت» داريد؛ البتّه اگر بتوانيد خود را از دامِ اين شهرتِ دروغين، و اين بتی که هواخواهانِ غالباً ناشعرشناسِ شما از شما ساخته و پرداخته‌اند، خلاص کنيد...

برایِ آموختن، هيچ‌وقت دير نيست، مگر وقتی که يک آدم به اعلیٰ ذُروه‌یِ «اين‌من‌ام‌يّت» و فوقانی‌ترين پلّه‌یِ فنایِ «علّامگيّت» سقوط می‌کند!
به‌خود بياييد و از دست مدهيد آن‌چه را که با سرعتِ نور دارد از شما می‌گريزد...

سه‌شنبه، 23 ارديبهشت 1393؛ 13 می 2014

Sunday, May 11, 2014

سه پاسخ!

سه پاسخ!

نمی‌گذارند که زندگی‌مان را بکنيم که!!

فرموده‌اند:
1. صادق آملی لاريجانی، رئيس قوه قضائيه: در کشور ما به زنان "اجحاف" نشده است...

https://khodnevis.org/article/56839#.U1BqtlWSzQm

۲. محسن رضايی، دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام: تورم ميراث شاه است...

http://www.mehrnews.com/detail/News/2272256

۳. محمود علوی، وزير اطلاعات: مردم بايد بتوانند آزادانه حرف‌های خود را مطرح کنند...

http://tik.ir/fa/news/34188

و اينک، پاسخ:
(I)
ای که ريده تو را ز کون، ننه‌ات
چُسْ افاداتِ گوزِ نغز مکن
شيخ‌صادق! ببند گاله‌یِ دين
نشرِ گندِ خلایِ مغز کن!

(II)
ياوه‌ات، وه چه قدسی و نبوی‌ست
حاج‌محسن! چه می‌زنی، که قوی‌ست!
گُه مخور شيخ‌ريده، کاين گُه و گند
ارمغانِ شرارتِ علوی‌ست!

(III)
سيدمحمود! حجّت‌العلوی
نيک گفتی! شنو گپی آزاد:
کيرِ خر در کُسِ زن‌ِ آن ديو
که ز بول‌اش، ننه‌ت تو عن را زاد!!

فروردين 1393

بنگريد به:
https://www.facebook.com/mardomreport.net/photos/a.262001123872013.62378.181182155287244/637275173011271/?type=1

Saturday, May 10, 2014

تا اين‌جا، چهار داستان

از مجموعه «دُچار» (بازنگاری‌ِ گزيده‌ای از حکايات‌ِ "فرج‌ِ بعد از شدّت‌")، جمعاً تا اين‌جا، چهار داستان، که قبلاً تايپ شده بوده، ارائه شده.
سايرِ داستان‌واره‌ها نيز، تايپ و ارائه خواهد شد...
اگر روزگار بگذارد!
::::
(‌I‌) ‌غلامی که جز خداوند‌ِ خود پناهی نداشت‌...
http://docharan.blogspot.com/2014/05/ii.html
(‌II‌) جعفر‌ِ برمکی و اسحاق‌ِ موصلی‌، و عبدالملک‌ِ هاشمی
http://docharan.blogspot.com/2014/05/iii.html
(‌III‌) بول بر گورِ ستمگر
http://docharan.blogspot.com/2014/05/iv.html
(‌IV‌) جوانِ مسلمان، و جدِّ رومیِ او
http://docharan.blogspot.com/2014/05/iv_10.html
::::
تاريخچه‌واره‌یِ بازنگاری
http://docharan.blogspot.com/2014/05/blog-post_3.html
پيش‌گفتار
http://docharan.blogspot.com/2014/05/i.html

Sunday, May 04, 2014

(‌IV‌) جوانِ مسلمان، و جدِّ رومیِ او

از مجموعه «دُچار»؛ بازنگاری‌ِ گزيده‌ای از حکايات‌ِ "فرج‌ِ بعد از شدّت‌"
http://docharan.blogspot.com/2014/05/iv_10.html

مردی از اهلِ کوفه، حکايت کرده است که:
با مسلمة‌بن‌عبدالملک، به غزایِ روم رفته بودم؛ و از روميان، اسيرانِ بسيار گرفتيم. و چون چند منزل راه‌سپرديم، مسلمه دستور داد تا اسيران را آوردند، و به کشتارِ ايشان آغاز نمود، و بسياری را کشت.
در ميانِ آن اسيران، پيری ضعيف را آوردند، و مسلمه فرمان داد تا او را بکشند. پيرمرد گفت: از کشتنِ ناتوانی مانندِ من، چه سودی به شما می‌رسد؟ اگر مرا نکشيد، می‌روم، و از اسيرانِ مسلمان که به دستِ ما افتاده‌اند، دو جوانِ چابک می‌آورم، و در برابرِ آزادیِ خود، آن‌ها را به شما می‌سپارم.
مسلمه گفت: چگونه تو را رها کنم؟ سخنِ تو را چه کسی به‌گردن‌می‌گيرد؟ گفت: من به وعده‌ای که می‌دهم، وفا می‌کنم. مسلمه گفت: من به سخنِ تو اعتماد ندارم. پيرمرد گفت: بگذار تا در لشکرِ تو، گشتی بزنم؛ شايد کسی را بيابم که ضامنِ من شود، و تو اعتماد کنی.
مسلمه، به نگهبانان دستور داد که او را رها کنند تا در لشکرگاه بگردد؛ و مواظبِ او باشند.
پيرمرد، در ميانِ لشکر می‌گشت، و در چهره‌یِ سپاهيان خيره می‌شد؛ تا اين‌که به جوانی رسيد، از قبيله‌یِ بنی‌کلاب. روی به آن جوان کرد و گفت: ای جوان ضامنِ من شو. و سپس، چند‌و‌چونِ موضوع را برایِ آن جوان بازگو نمود . آن جوان پذيرفت، و نزدِ مسلمه آمد، و ضامنِ او شد.
مسلمه دستور داد تا پيرمرد را آزاد کردند. چون رفت، مسلمه از آن جوان پرسيد: اين پيرمرد را می‌شناختی؟ گفت: نه. گفت: پس چرا به او اعتماد کردی، ضامنِ او شدی، و خود را به خطرِ نابودی افکندی؟ جوان گفت: او را ديدم که می‌گشت، و به يک‌يکِ سپاهيان می‌نگريست، و از ميانِ همه مرا برگزيد، و نيازِ خود را با من در ميان نهاد؛ من شايسته نديدم که گُمانِ او را ناراست گردانم، و اميدِ او را وفا نکنم.
چون يک روز گذشت، آن پير را ديديم که می‌آمد، و دو جوانِ مسلمان را، از اسيرانی که روميان گرفته بودند، با خود می‌آورد. آن دو اسير را به مسلمه سپرد، و گفت: ای امير، خواهش می‌کنم آن جوان را که در حقِّ من نيکی کرده، اجازه دهی که با من به قلعه‌یِ ما بيايد، تا اين بزرگواری و مهربانیِ او را پاداش دهيم.
مسلمه به آن جوان گفت: اگر می‌خواهی، برو. و آن جوان با او برفت.
جوان می‌گويد[2]‌: چون به قلعه رسيديم، پيرمرد روی به من کرد و گفت: ای جوان، هيچ می‌دانی که تو فرزندِ منی؟! گفتم: چگونه فرزندِ تو باشم؛ حال‌آن‌که، من مردی مسلمان‌ام، از عرب، و تو مردی عيسوی، از روم!؟
پيرمرد گفت: مادرِ تو از کجاست؟ گفتم: مادرِ من رومی است. پيرمرد گفت: اکنون می‌خواهم وصفِ مادرت را بگويم. تو را به خدا سوگند می‌دهم، که اگر گفته‌های‌ام راست بود، آن را تصديق کنی. گفتم: سوگند می‌خورم. پيرمردِ رومی به سخن درآمد، و وصفِ مادرم را چنان گفت که سرِ مويی خطا در آن نبود؛ و حتّی يک مورد را نادرست نگفت.
سپس، پيرمرد گفت: مادرِ تو دخترِ من است؛ و تو فرزندِ منی. گفتم: از کجا دانستی که من فرزندِ توام؟ گفت: به راه‌بُردِ مانندگیِ چهره و پيکر، و آشنايیِ پيشينِ روان‌ها، و راستیِ دريافت، و بسياریِ تيزهوشی و دانايی!
و سپس، زنی را صدا زد و از خانه بيرون آمد؛ شک نکردم[3] که مادرِ من است. و پيرزنی نيز با او بيرون آمد؛ درست به همان شکل و ريخت‌وار؛ الّا اين‌که پير بود. و به سویِ من آمدند، و بر سر و رویِ من بوسه می‌زدند. پيرمرد گفت: اين دو تن، جدّه و خاله‌یِ تو اند.
آن‌گاه، پيرمرد بر بام ِ قلعه رفت، و به زبانِ رومی، بانگی بلند برکشيد و سخنی گفت؛ و چندين جوان و نوجوان از صحرا آمدند؛ و بر سر و رویِ من بوسه می‌زدند. پيرمرد گفت: اينان، دايی‌هایِ تو اند، و پسرخاله‌هایِ تو، و پسرعموهایِ مادرِ تو.
سپس، آرايه‌ها و گوهرها، و پارچه‌هایِ گونه‌گونِ گران‌بها آورد، و گفت: اين‌همه، ازآنِ مادرِ توست، که نزدِ ما مانده است؛ پيش از آن‌که او را به اسارت و بندگی ببرند. اين‌ها را بردار، و با خود به نزدِ او ببر. او همه را خواهد شناخت. و سپس، جداگانه، مالِ بسيار و جامه‌هایِ رومی، و چندين اسب و استرِ خوب به من داد؛ و مرا، به سلامت، به لشکرگاه بازگرداند.

چون از غزا بازگشتيم[4] و آن جوان به خانه رفت[5]، يک‌به‌يکِ آن گوهرها و آرايه‌ها و پارچه‌ها و جامه‌ها را، به مادرِ خود می‌داد، و می‌گفت: اين‌ها  را به تو بخشيدم. و مادر، چون آن گوهر و آرايه و ديگر چيزها را می‌ديد می‌گريست.
چون بی‌تاب شد، پسر را سوگند داد، و گفت: با من بگو، که اين‌ها را از کجا آورده‌ای، و اهلِ اين قلعه در چه حالی بودند، و از ايشان چه کسانی کشته شدند، و چه کسانی زنده ماندند؟ و جوان، برایِ او، از چند‌و‌چونِ آن قلعه، و فراوانی و آبادانیِ آن سرزمين می‌گفت، و از چهره و ريخت‌وارِ آن پيرمرد و آن پيرزن و آن زنِ جوان، و آن جوانان، سخن می‌راند، و مادرش می‌گريست و بی‌قراری می‌کرد. جوان گفت: تو را چه شده است؛ و چرا آشفته و بی‌قرار شده‌ای؟ مادر گفت: آن پير که می‌گويی، پدرِ من است؛ و آن پيرزن، مادرِ من؛ و آن زنِ جوان، خواهرم.
جوان طاقت نياورد، و همه‌یِ آنچه را که آورده بود، پيشِ مادر نهاد؛ و همه‌یِ ماجرا را، سرتاپا، برایِ او بازگفت.


?
پابرگ‌ها:

[1]  بابِ 5؛ حکايتِ 4 (‌جلدِ‌1‌؛ ص‌298 تا 302)
[2] اين‌جا، در اصلِ متن، داستان همچنان از زبانِ همان راوی [مردی از اهل کوفه] که به‌ناچار، ديدگاهِ او محدود به فضایِ لشکرگاه است، روايت می‌شود: «چون به حصن او رسيد آن پير او را گفت: يا جوان هيچ می‌دانی که تو فرزند منی؟ جوان گفت: من چگونه فرزند تو باشم، مردی مسلمانم از عرب و تو مردی نصرانی از روم ...» (ج1، ص300)
و اين، با واقع‌نمايی سازگار نيست. راوی که محدود به فضایِ حضورِ خويش است، چگونه می‌تواند شاهدِ گفت‌و‌گویِ آن دو تن، در نزديکیِ قلعه، و سپس درونِ قلعه باشد؟!
برایِ رفعِ اين نقيصه، فکر کردم بهتر است اين بخش از داستان، از زبانِ مردِ جوان بازگو شود. نمونه‌هایِ ديگری از اين‌دست، گه‌گاه، در برخی از حکايت‌های ِ اين مجموعه ديده می‌شود. هرجا چنين موردی بوده، من آن را اصلاح کرده؛ و البتّه، تصرّفِ خود را، در پابرگ، يادآوری نموده‌ام...
[3] از اين‌جا، در اصلِ متن نيز، روايت، از زبانِ خودِ جوان دنباله می‌يابد: «بعد از آن زنی را از پرده بيرون خواند، شک نکردم که مادر من است...» (همان، ص301)
[4] شايد درست‌تر اين باشد که فعل «بازگشتند» باشد. (بنگريد به پابرگِ بعدی)
[5] اين بخش را هم می‌توان به پيروی از بخشِ پيشين، از زبانِ مردِ جوان روايت کرد؛ امّا من اين‌جا را، به اصلِ متن برگشته‌ام؛ و روايت را از ديدگاهِ راویِ دانایِ کل ادامه می‌دهم. اگرچه، اين‌جا نيز، راویِ دانایِ کل نمی‌تواند جايی در روايت داشته باشد (مگر اين‌که از همان آغاز چنين می‌بود، و داستان از زاويه‌ديد و زبانِ راویِ بيرونی روايت می‌شد...)، گُمان می‌کنم به اين‌صورت، روايت مؤثّرتر از کار درمی‌آيد؛ تا اين‌که از زبانِ مردِ جوان باشد.