Tuesday, December 12, 2017

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!
[از نشرشده‌هایِ فيس‌بوک]

قرن‌ها، نه بلکه هزاره‌هاست که غربيانِ نيرنگ‌سارِ جلمبر، بسی و بسيار ابداعات و مخترعاتِ ما ملّتِ «هنر نزدمان است و بس» را، دانه‌دانه و گاه قپّان‌قپّان دزديده‌اند و می‌دزدند، و به‌نامِ خود کرده‌اند و می‌کنند.
در يادداشتِ حاضر، به يکی از بی‌شمارِ اين انبوهِ سرقات می‌پردازيم.

«شلوارک»
شک نکنيد که چه از خود و چه از هر ايرانیِ «هنر نزدِ اوست و بس» ديگر که بپرسيد: شلوارک از باقيات‌الصّالحاتِ کدام‌يک از اممِ سالفه است؟ با نگاهِ مشهورِ عاقل اندر سفيه، خواهيد و خواهد و خواهند گفت: خب، معلوم است ديگر! اختراعِ غربِ ملاعين است که اقتصاد و شهوت را که يکی به‌فرمايشِ امام و ديگری بدونِ فرمايشِ امام، مالِ خر است، پيشوا و مقتدایِ خود کرده‌اند و محضِ کنس‌بازی و ايضاً شهوت‌پرستی، تمبانِ زنينه‌های‌شان را از حوالیِ رون مقراض زده‌اند و، شده: شلوارک!

ظاهراً و بنا به دو ضرب‌المثلِ مشهورِ «اوّل مالِ اونه که اوّل پاش کرده» و ايضاً «نديدن کی بُوَد مانندِ ديدن»، حرف‌تان‌شان منطقی می‌نمايد، لکن مع‌الاسف، مشکل اين‌جاست که به اسنادِ متقنِ کهن توجّهی نشده.
اگرچه، با توجّه به «کافِ تصغير» که يک کافِ کاملاً شريفِ ايرانی‌ست و غربی‌ها ازآن محروم‌اند، هيچ نيازی به سند نداريم، لکن، محضِ بستنِ گاله‌یِ خردک‌نگرشنانِ مغرض و مزدورِ غربِ ملاعين، سندِ مستندِ بسيار گويا و مخکمِ ذيل را که از خزانه‌یِ ناشادروان استاد انوریِ ابيوردی ابتياع کرده‌ايم، درج می‌فرماييم (حوصله به‌خرج بدهيد، به شلوارک‌اش می‌رسيد! در هم می‌آورد!!):

گر خواجه به جای ما گرايد
وامروز به نزدِ ما بيايد
از وی بنکاهد اين تفضّل
بل شادی عيشِ ما فزايد
ماييم و شراب و شوربايي
يک مطربکی چنان‌که بايد
خوش بربطکی همی نوازد
شيرين غزلی همی سرايد
زين ساقيکی ظريف و چابک
کز حور چنان پسر نيايد
هم خدمتِ خواجگان بداند
هم جامه‌ی خواب را بشايد
ور خواجه رهِ دگر رود باز
آيد سوی قحبگان گرايد
زين قحبگکی هنوزمان هست
کز حور به‌غمزه دل ربايد
هوشش برود اگر سپوزي
هر دو لبت از شره بخايد
آموخته بر رهِ بخارا
گاهی که به‌سوی حضرت آيد
ور خواجه‌ی ما طريقِ ديگر
بر دخترکانش ميل آيد
داريم يکی لطيف دختر
کز هيچ پری چنو نزايد
ناگفته بدو که «تو چه نامي؟»
شلوارکِ خود همی گشايد!
ور خواجه به‌شيوه‌ی دبيران
زين هردو به دستِ چپ گرايد
داريم يکی شگرف گنگي
بر هاونِ تيز شاف سايد
چون دستِ خری، چنان‌که خواجه
چون بازچشد، خودش ستايد
کير و کس و کون هر سه داريم
خواهد بهلد، خوهد بگايد
اين است به دستِ ما که گفتيم
گر خواجه به ماحضر درآيد

(ديوانِ انوری، چاپِ نفيسی،101)
?
نقل از:

&
نشرِ نخست: 17 دسامبر 2014؛ فيس‌بوک

Thursday, November 02, 2017

الگویِ رذالت

الگویِ رذالت

ممکن است بارها اين انديشه از ذهنِ‌مان گذشته باشد، که: «چه می‌شد آخوند اين‌همه زيرکی و هوشياری را که در راهِ رذالت و تبهکارگی به‌کار‌می‌بَرَد، در طريقِ بهروزیِ جامعه به‌کار‌می‌بُرد؟!»
اشتباه نبايد کرد. آخوند، با "زيرکی" و "هوشياری"، و به‌گونه‌ای "انديشيده‌شده"، رذالت نمی‌کند. در آخوند، چنين نيروهايی وجود ندارد. او، از چندوچونِ راه‌کارهایِ خود آگاه نيست؛ يا اگر هست، با "انديشه" همراه نيست!
اگر غير از اين فکر کنيم، ناچار، بايد بپذيريم که در گذشته‌ای نسبةً دور نيز، امثالِ اين‌ها، بوده‌اند؛ و عيناً، با همين زيرکی و هوشياری و توان، رفتار می‌کرده‌اند؛ چرا که وصفِ مندرَج در شاهنامه، که از زبانِ رستمِ فرّخ‌زاد -در نامه به برادرش- بيان می‌شود، به دقيق‌ترين شکلِ ممکن، برایِ امروز (از 57 تا کنون) مصداق دارد. و می‌دانيم که آن‌زمان، چيزی به نامِ «آخوندِ شيعه» وجود نداشته؛ بلکه اصلاً، آخوند –به‌گونه‌ای که می‌شناسيم- هنوز پديد نيامده بوده است؛ همچنان که در ابياتِ شاهنامه، اشاره‌ای به آخوند ديده نمی‌شود. (اشاره‌یِ "زيانِ کسان از پیِ سودِ خويش/بجويند و، دين اندرآرند پيش"، کلّی‌تر از اين‌حرف‌هاست.)

نکته‌یِ معمّاگونه‌یِ قضيّه، از اين‌قرار است که هم درآن روزگار، و هم در زمانه‌یِ ما، بر اساسِ "الگو"يی يک‌سان رفتار شده است؛ و آن "اسلام" است؛ يا دقيق‌تر بگوييم: روحِ اسلام –که بر قرآن، و مجموعه‌یِ تکميلیِ احاديث و روايات بنا شده است.
اين الگویِ عجيب، که متأسّفانه تاکنون موردِ پژوهشِ همه‌جانبه قرارنگرفته، در هرجا و هر‌زمان، به يک‌شکل (شکلی يک‌سان) عمل می‌کند. عملِ به اين الگو، نيرويی پديد می‌آوَرَد که برخی، از آن، به "رذالتِ قدسی" تعبير کرده‌اند!

بُن‌مايه‌هایِ اين الگو، عبارت است از: دروغ، قداست، ريایِ خالص، زندگی‌ستيزی، و نفیِ کلّيّتِ حقوقِ بشریِ‌ انسان‌ها، به نفعِ خدايی موهوم! اين مجموعه، به گونه‌ای پيکربندی و سازمان‌دهی شده که بر ريز و درشتِ ضعف‌هایِ آدميان سوار می‌شود. نخست از انسان‌هایِ ضعيف آغاز می‌کند، و پس از چيرگی بر يک جامعه (به مددِ "اِرهاب"، که به‌وسيله‌یِ همان گروهِ ضعيفِ نخستين عملی می‌گردد)، فضا را، به‌گونه‌ای مسخ می‌سازد که در آن، تنها ضعف‌هایِ انسان‌ها، و انسان‌هایِ ضعيف، امکانِ رشد داشته باشند. به‌عبارتی: برایِ پايداریِ خود، با شدّت و گسترشی هولناک، به تأمينِ خوراک می‌پردازد!
در اين‌مجموعه، چيزی از جنسِ زيرکی و هوشياری، و خرد و انديشه وجود ندارد. تنها، به‌ظاهر، چنين متوهّم می‌شويم!

12 اسفندِ 1387

&
نشرِ نخست (بهرام اسکندری ميانه):

Sunday, October 29, 2017

از بزرگ‌ترين خطاهایِ اسلام‌ستيزان

از بزرگ‌ترين خطاهایِ اسلام‌ستيزان

يکی از بزرگ‌ترين خطاهايی که شمارِ قابلِ توجّهی از متأمّلانِ اسلام‌ستيزِ ايرانی بدان گرفتار آمده‌اند، اين است که خلطِ مبحث نموده‌اند و به‌جایِ اين‌که لبه‌یِ تيزِ نقد و حمله‌شان را متوجّهِ اسلام کنند، -به‌دلايلی- پایِ يهوديّت و عيسويّت را هم به‌ميان کشيده، و اين هر سه را، تحتِ عنوانِ «اديانِ ابراهيمی» يا «اديانِ سامی»، يک‌جا موردِ نقد و نکوهش و رد قرار داده‌اند.
دليل و علّتی که فهمِ ناچيزِ نگارنده موفّق به درکِ آن شده، اين است که اين «شمارِ قابلِ توجّهی از اسلام‌ستيزانِ ايرانی»، از رويارويیِ مستقيم و يک‌پارچه با اسلام، هراس دارند؛ و تصوّر می‌کنند که اگر پایِ يهوديّت و عيسويّت را هم به‌ميان کشند، می‌توانند: 1- از تيغِ سانسور، تا حدودی، در امان بمانند. 2- از کين و خشمِ متوليّانِ اسلام نسبت به خود بکاهند.
[به‌نظرم] غالبِ ايشان، به اين صورت نيز خود را گول می‌زنند، و يا به‌واقع دچارِ خطا می‌شوند، که: اديانِ سامی-ابراهيمی، بنيان و منشاءِ واحد دارند، و ازين‌رو می‌توان به يک تيرِ پنهان، سه نشانِ آشکار زد: کفرِ عميقِ تاريخی گفت؛ "جهانی" سخن گفت؛ و جان به‌در برد!!
در اين‌ميان، علی‌الخصوص کسانی که خود وابسته به بنيانی ديگر از شکل و گونه‌یِ آيينی‌اند، بيش از ديگران در اين دام‌چاله گرفتار آمده‌اند. درست حدس زده‌ايد! مقصودم به ايران‌گرايان و دوست‌دارانِ زرتشت است. و هم‌چُنين کسانی که هنوز اسيرِ القاآتِ کمونيستی-مارکسيستی مانده‌اند.
امّا اين [روی‌کرد و نگرش]، خطايی بيش نيست. (چه از اساس باشد، و چه بنا به پاره‌ای ملاحظات!)
اوّلاً: اصل و بنيانِ "سامی-ابراهيمی"ِ اسلام، به‌شدّت مشکوک و نيازمندِ تأمّل است. ثانياً: به‌فرضِ قائل‌شدن به بنيانِ واحد، اختلافات و تفاوت‌هایِ ميانِ اسلام با دو آيينِ پيشين، به‌اندازه‌ای‌ست که می‌توان به‌کلّی منکرِ "بنيانِ واحد" شد. ثالثاً: اين توسّع‌بخشيدن به "حوزه‌یِ دشمن"، مطمئنّاً هيچ تأثيری در [کاستن از] شدّتِ خشم و غضبِ اسلاميان ندارد!

q
اسلام، تنها به ادّعایِ خود دينی ابراهيمی به‌شمار می‌رود؛ درحالی‌که جز بهره‌گيری از برخی اساطير و افسانه‌ها، هيچ وجهِ اشتراکی با يهوديّت و عيسويّت ندارد. اسلام، کلاً از جنس و جنمِ ديگری‌ست.
يهوديّت فاقدِ هرگونه «دعوی-دعوت» است. صرفِ نظر از درستی يا نادرستیِ ادّعایِ برابریِ دين و قوميّت به‌نزدِ يهود (و مسأله‌یِ جنجالی، يا ساخته‌یِ جنجال‌آفرينِ "سبطِ سيزدهم") آنچه امروز می‌توان ديد و دانست اين است که يهوديّت فاقدِ «پيرو-پذيری» است. پس، هيچ جايی برایِ مقايسه‌یِ اسلام و يهوديّت وجود ندارد.
عيسويّت نيز، با همه‌یِ خاطره‌یِ دردناکی که کليسایِ قرونِ وسطی در اذهان به‌جا گذاشته، کمترين شباهتی با اسلام ندارد. مقايسه‌یِ ما، چه متوجّهِ مقايسه‌یِ انجيل (مجموعه‌یِ عهدِ جديد) با قرآن باشد، و چه ناظر به مقايسه‌یِ کلّیِ تاريخی، جز به اين نتيجه نخواهد رسيد که: عيسی (و عيسويّت) هيچ شباهتی به محمّد (و اسلام) نداشته و ندارد.
q
زيان‌هایِ اين شکلِ بحث در نوشته‌هایِ اسلام‌ستيزانِ ايرانی، بسيار بيش از آن‌مقدار روشنی و آگاهی‌بخشی‌ست که می‌توان از اين‌گونه نشريّات انتظار داشت.
يک اسلام‌ستيزِ واقعی بايد بتواند به درکِ اين نکته‌یِ بسيار مهم رسيده باشد که خلطِ مبحث، و بسطِ کاذب [و بی‌جایِ] جبهه‌یِ نبرد، متضمّنِ هيچ سودی نيست؛ الّا اين‌که ادامه‌یِ کار را هرچه‌بيشتر دشوار می‌سازد...

م. سهرابی
30 شهريور 1385
تايپ: 25 بهمن 13951؛ 13 فوريه 2017 (وزل، آلمان).

a
نوشته‌هایِ هم‌سو: