Posts mit dem Label هزل werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label هزل werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Donnerstag, September 06, 2018

صادق


صادق

برایِ کسْ‌شعر گفتن، به بنگ هم
نيازی نيست.
همين عرق کافی‌ست...

I
صادق، زن گيرش نمی‌آمد
صادق کار نداشت
صادق ثروتی به‌ميراث نبرده بود
صادق نان‌خورِ پدر بود که هنوز...

صادق درکِ روشنی از هستی نداشت
صادق ميمون می‌شناخت فقط
و يحتمل جلق می‌زد هنوز حتّی...

صادق، زن گيرش نمی‌آمد
صادق، نويسنده بود
صادق، بوف بود، آن‌هم کور...

II
صادق، هزار سال عمر داشت
صادق، سه‌هزار، هفت‌هزار
اصلاً انگار صادق معاصرِ آن خوارکُسته بيگ‌بنگ بوده بود...

صادق باک نداشت
چاک و بستِ ذهن و دهن نداشت
صادق دين نداشت
صادق نجس بود
صادق خودِ واژه‌یِ کفر بود.

يک‌روز پاريس ديدم‌اش
پر و پاچه ديد می‌زد و اُشنو می‌کشيد
مست نبود
پولِ عرق نداشت
به جويس زنگ زدم که صادق‌ات را درياب
کورِ آتش‌خوار
گوشی را گذاشت.
صادق خودش را بيخودی که نکشت.

III
درست مثلِ سگی عرق‌خور
صادق به ديوار می‌شاشيد
صادق زنِ همه‌یِ حاجی‌آقاها را بی عنصرِ خيال گاييده بود شيک!

صادق نيرنگ‌باز بود. همه‌یِ نيرنگ‌ها را می‌شناخت
صادق به ادّعا اعتقادی راسخ داشت
و دعا می‌کرد،
به درگاهِ ميمونِ خوارکُسته.
به فرجِ عنتر.
به ذکر
ذکرِ خودش و آن پيرِ خنزر پنزر که من بودم.

صادق، هدايت نمی‌خواست
اصلِ گمراهی بود، صادق

...
صادق بازهم به ديوار می‌شاشد
صادق بازهم کفر می‌نوشد
صادق بازهم خودش را
حلق‌آويز می‌کند به لوله‌یِ گاز...

IV
صادق را يک شبِ ديگر هم باز در پاريس ديدم
به سگی ولگرد اقتدا کرده بود
و اين‌بار دنبالِ مسجدی می‌گشت تا در آن بريند.

صادق باحال بود
رمّال بود
کال بود
کحّال بود
زال بود
و يک دائم‌الخمرِ مجرّب.

يک‌عمر در تجرّدی بی‌شائبه جلق زد، صادق
با پتک تویِ سرِ خلق زد، صادق
هزار نعره از تهِ حلق زد، صادق
و باز نشست و جلق جلق فقط جلق زد،
صادق!

کُسِ تنگِ دخترِ مَلِک را می‌خواست
-به‌قالبِ مردکی پاتيل:
اين، بدهد؛ می‌کنم. ولاغير!
...
و دخترِ پادشاه شعورِ کُس‌دادن به صادق را نداشت که نداشت که نداشت

و صادق صادق بود
و هدايت را هدايت می کرد...

م. سهرابی
نيمروزِ شنبه، اوّلِ سپتامبرِ 2018
وزل، آلمان


Dienstag, Dezember 12, 2017

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!
[از نشرشده‌هایِ فيس‌بوک]

قرن‌ها، نه بلکه هزاره‌هاست که غربيانِ نيرنگ‌سارِ جلمبر، بسی و بسيار ابداعات و مخترعاتِ ما ملّتِ «هنر نزدمان است و بس» را، دانه‌دانه و گاه قپّان‌قپّان دزديده‌اند و می‌دزدند، و به‌نامِ خود کرده‌اند و می‌کنند.
در يادداشتِ حاضر، به يکی از بی‌شمارِ اين انبوهِ سرقات می‌پردازيم.

«شلوارک»
شک نکنيد که چه از خود و چه از هر ايرانیِ «هنر نزدِ اوست و بس» ديگر که بپرسيد: شلوارک از باقيات‌الصّالحاتِ کدام‌يک از اممِ سالفه است؟ با نگاهِ مشهورِ عاقل اندر سفيه، خواهيد و خواهد و خواهند گفت: خب، معلوم است ديگر! اختراعِ غربِ ملاعين است که اقتصاد و شهوت را که يکی به‌فرمايشِ امام و ديگری بدونِ فرمايشِ امام، مالِ خر است، پيشوا و مقتدایِ خود کرده‌اند و محضِ کنس‌بازی و ايضاً شهوت‌پرستی، تمبانِ زنينه‌های‌شان را از حوالیِ رون مقراض زده‌اند و، شده: شلوارک!

ظاهراً و بنا به دو ضرب‌المثلِ مشهورِ «اوّل مالِ اونه که اوّل پاش کرده» و ايضاً «نديدن کی بُوَد مانندِ ديدن»، حرف‌تان‌شان منطقی می‌نمايد، لکن مع‌الاسف، مشکل اين‌جاست که به اسنادِ متقنِ کهن توجّهی نشده.
اگرچه، با توجّه به «کافِ تصغير» که يک کافِ کاملاً شريفِ ايرانی‌ست و غربی‌ها ازآن محروم‌اند، هيچ نيازی به سند نداريم، لکن، محضِ بستنِ گاله‌یِ خردک‌نگرشنانِ مغرض و مزدورِ غربِ ملاعين، سندِ مستندِ بسيار گويا و مخکمِ ذيل را که از خزانه‌یِ ناشادروان استاد انوریِ ابيوردی ابتياع کرده‌ايم، درج می‌فرماييم (حوصله به‌خرج بدهيد، به شلوارک‌اش می‌رسيد! در هم می‌آورد!!):

گر خواجه به جای ما گرايد
وامروز به نزدِ ما بيايد
از وی بنکاهد اين تفضّل
بل شادی عيشِ ما فزايد
ماييم و شراب و شوربايي
يک مطربکی چنان‌که بايد
خوش بربطکی همی نوازد
شيرين غزلی همی سرايد
زين ساقيکی ظريف و چابک
کز حور چنان پسر نيايد
هم خدمتِ خواجگان بداند
هم جامه‌ی خواب را بشايد
ور خواجه رهِ دگر رود باز
آيد سوی قحبگان گرايد
زين قحبگکی هنوزمان هست
کز حور به‌غمزه دل ربايد
هوشش برود اگر سپوزي
هر دو لبت از شره بخايد
آموخته بر رهِ بخارا
گاهی که به‌سوی حضرت آيد
ور خواجه‌ی ما طريقِ ديگر
بر دخترکانش ميل آيد
داريم يکی لطيف دختر
کز هيچ پری چنو نزايد
ناگفته بدو که «تو چه نامي؟»
شلوارکِ خود همی گشايد!
ور خواجه به‌شيوه‌ی دبيران
زين هردو به دستِ چپ گرايد
داريم يکی شگرف گنگي
بر هاونِ تيز شاف سايد
چون دستِ خری، چنان‌که خواجه
چون بازچشد، خودش ستايد
کير و کس و کون هر سه داريم
خواهد بهلد، خوهد بگايد
اين است به دستِ ما که گفتيم
گر خواجه به ماحضر درآيد

(ديوانِ انوری، چاپِ نفيسی،101)
?
نقل از:

&
نشرِ نخست: 17 دسامبر 2014؛ فيس‌بوک

Mittwoch, Mai 27, 2015

رکوردِ اخلاقِ حسنه!

رکوردِ اخلاقِ حسنه!

عجبا!
يک‌سالی هست که اين نوشته‌یِ وبلاگِ حضرت‌مان، بالاترين رکورددارِ کنتور، اعنی همان "کِرم‌دارشمار"ِ مبارک واقع شده، و به هزار تُف و ياعلی‌مدد هم، ول‌کن نيست و بيرون نمی‌کشد...
آن‌وقت می‌فرمايند که ما ايرانيان، اسوه‌یِ اخلاق‌ايم... قيم... قيم... قيم!!!

Mittwoch, Februar 25, 2015

بازم بده!!

بازم بده!!

شرمِ واهی به دستِ باد بده
هيچ غمگين مباش و، شاد بده
هر فريبی که هست در نظرت
چون رود زودمان ز ياد، بده
دادن‌ات گرچه کونِ ما جر داد
تنگْ‌مقعد، بيا گشاد بده!

ای تشکّل! ژنو! هلو! مقبول!
می‌دهی جايزه، زياد بده!
ما «نخواه» توايم؛ اين چُس و گوز
به هرآن‌کاو «ز ما مباد»، بده [1]
دانم آن "جايز"ه‌بده به خودی
گفته: هرچه دل‌اش بخواد، بده
دُم که از کرّگی نداشت، خرم
پس بيا دستِ اعتماد بده
چمچه مانده ز وی؛ بقاپ و، زِزِرت
به مسيحِ علی‌نژاد بده!!

::::
سه‌شنبه، 5 اسفند 1393؛ 24 فوريه 2014

$
بر کناره‌یِ اين خبر:
مسيح علی‌نژاد برنده جايزه حقوق زنان تشکل ژنو شد

?
پابرگ‌ها:

[1] بدل (دو ساعت بعد):
به هرآن گو «ز ما مباد»، بده

Dienstag, Februar 10, 2015

ما انقلاب کرديم...!؟


ما انقلاب کرديم...!؟

ياد آن زمان که چندی، از شورِ انقلابی
هرگز نبود يک‌دم در ديده خواب ما را
«تا مرگِ شاهِ خائن، نهضت ادامه دارد»
گفتيم و، از مسلسل آمد جواب ما را
برديم ماديان را، از بهرِ فحل‌دادن
برعکس آرزوها شد مستجاب ما را
کونی و کلّه‌قندی، داديم و باز‌گشتيم
تا‌ خود نماند وامی، در هيچ باب ما را
گر انقلاب اين است، باری به ما بگوييد
ما انقلاب کرديم، يا انقلاب ما را ؟!!

م. اميد (مهدی اخوان ثالث)


::::
واقعه‌ی 57: حماقتِ جمعی، يا عظمتِ نامکشوف!؟
ورطه‌یِ ناگزير
ما (پيرامونِ 22 بهمن)

Sonntag, Februar 08, 2015

بهترين آخوندشناس ايران

شرم (۷) «بهترين آخوندشناس ايران»
(منوچهر جمالی)

 «هيچ‌کس در ايران، آخوند‌ها را بهتر و عميق‌تر از عبيد زاکان نشناخته است و هيچ‌کس به صراحت او و با وقاحتی هم‌سانِ وقاحت آخوند، اين معرفت را بيان نکرده است. رندِ حافظ، همان شناخت عبيد را از آخوند‌ها و صوفی‌ها دارد ولی فقدان وقاحت در رندِ حافظ، سبب شده است که تا کنون چشم ملت ايران نسبت به آخوند باز نشده است.

ويژگی بدبينی و شکاکيتِ رندِ تمام عيار، وقاحت در گفتار است. بدون اين وقاحت، نمی‌تواند معرفتی را که از آخوند به‌دست آورده است، روشن و آشکار و بی‌آرايش بيان کند. اين لطافت رندِ حافظ، ملت ايران را از شناخت درست آخوند در اين انقلاب باز داشت. رندِ حافظ، رند کامل‌عيار نيست، چون وقيح نيست. حافظ برای حفظ زيبائی کلام در شعرش، سده‌ها ما را در مفهوم رند و واقعيت رندی، به اشتباه و گمراهی انداخته است. وقتی آخوند با قداست، قدرت دينی و سياسی و اجتماعی و حقوقی را چپاول می‌کند، بايد با وقاحت با او روبه‌رو شد. وقاحت پادزهر قداست است. چند جمله از گفته‌های عبيد زاکانی درباره آخوندها:

1- سخن شيخان باور مکنيد تا گمراه نشويد و بدوزخ نرويد.

2- از همسايگی زاهدان دوری جوئيد تا به‌کام دل‌ توانيد زيست.

3- تخم به حرام اندازيد تا فرزندان شما فقيه و شيخ و مقرب سلطان باشند.

4- (نصيحتی که عبيد از زبان هلاکوخان می‌کند): قضات و مشايخ و صوفيان و حاجيان و واعظان و معرفان و گدايان و قلندران و کشتی‌گيران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا کرد و فرمود اينان در آفرينش زيادت‌اند و نعمت خدا به‌زيان می‌برند. حکم فرمود تا همه را در شط غرق کردند و روی زمين را از خبث ايشان پاک کرد.

۵- و قاضيان (که همه آخوند‌ها بودند) و اتباع ايشان به‌واسطه اين‌که به عصيان و تزوير و تلبيس و مکر و حرام‌خوارگی و ظلم و بهتان و نکته‌گيری و گواهی به‌دروغ و حرص و ابطال حقوق مسلمانان و طمع و حيلت و افساد در ميان خلق و بی‌شرمی و اخذ رشوت موصوف بوده و در ديوث هم اين خصال مجبول است، پس ميان ايشان جنسيت کلی تواند بود... (ديوث = آخوند).

۶- اگر صادق‌القول صد گواهی راست ادا کند از او منّت ندارند بلکه به‌جان برنجند، و در تکذيب او تأويلات انگيزند. و اگر بی‌ديانتی گواهی به‌دروغ دهد، صد نوع بدو رشوت دهند و به انواع دعايت کنند تا آن گواهی دهد. چنانچه امروز در بلاد اسلام چندين هزار آدمی از قضات و مشايخ و فقها و عدول و اتباع ايشان را مايه معاش از اين وجه است.

۷- (شباهت مغولان به شيوخ) چون فرزندان آدم غلبه شدند، ابليس خود را به‌صورت يکی از مشايخ فرانمود و گفت از بهشت می‌آيم و آن طوق يعنی ريش را بنمود که اين نعمت بهشت است برای شما آورده‌ام.... چون آوازه به ختائيان رسيد روی به‌خدمت شيخ آوردند و نعمت را به‌غارت‌رفته ديدند فرياد برآوردند که: شيخ! ما را هم از اين نمد کلاهی. چندان زنخ زدند که مردک چاره‌ای جز آن ندانست که دو تا مو از در ... [کورمالی: کون] خود برکند و بر زنخ ايشان چسبانيد.

۸-   الشيخ: ابليس.
التلبيس: کلماتی که در باب دنيا گويد.
المهملات: کلماتی که در معرفت راند.
الشّياطين: اتباع او
الصوفی: مفت‌خوار.

لطافتِ رندِ حافظ، گوش ما را برای شنيدن اين «حقايقِ وقيح»، کر ساخته بود. حافظ نمی‌دانست که ريا و زهدنمائی، بزرگترين وقاحت‌هاست چون آن‌که ريا می‌کند حتی در برابر خدا شرم ندارد. و بی‌شرمی در برابر آخوند، قابل مقايسه با بی‌شرمی در برابر خدا نيست، و با شرمی که در لطافت هست، نمی‌توان رويارو با اوج بی‌شرمی شد. (لطافت، گفتن آنچه بايد بی‌شرمانه گفت، به زبان شرم است).

لطافت زياد شاعرانه (که اشعار حافظ بهترين نمونه‌ا‌ش هست. لطافت درست آنچه را که ويژگی اساسی رند است، منتفی می‌سازد)، گوش ما را برای شنيدن کلامی که خشن و زشت و درشت ولی انباشته از حقيقت است، کر و خرفت ساخته است. ما به‌اندازه کافی لطافت و نرمی را از حافظ و ساير شعرای‌مان ياد گرفته‌ايم، حالا نوبت آن است که اندکی از درشتی و خشونت و زشتی کلام عبيد درس بياموزيم. حتی به‌جائی رسيد که خمينی نيز ادا و اطوار کلمات و عبارات حافظ را در می‌‌آورد ولی اين «ابهام و دولايگی لطيفه‌گوئی‌های حافظ» در کلام عبيد نبود تا آخوندی جسارت سوء استفاده از آن را داشته باشد. آنچه رند حافظ می‌خواست بکند، با لطافتش منتفی می‌ساخت. رندی که وقيح نيست، رند نيست. وقتی آخوند يا مقتدر، از قداست (از اوج شرم) سوء استفاده می‌برد تا بی‌نهايت بی‌شرمی کند، بايد رندِ وقيح شد.»

منبع:
منوچهر جمالی، بخشی از کتاب "همگام هنگام"، ۲۰ اکتبر ۱۹۹۱. برگ  ۱۹۷ از اين کتاب را ببينيد. برگرفته از وب‌گاه فرهنگ‌شهر، بخش کتاب‌ها.

&
نقل از: وبلاگِ "کورمالی"

Sonntag, Januar 11, 2015

توبه از اسلام‌هراسی!

توبه از اسلام‌هراسی!

ژاژا که تو خاييدی از اسلام‌شناسی
کامروز، اسيری، به چُنين آسی و پاسی
تا بسته نماند ره‌ات، از کفر، به جنّت
برگرد ازين شيوه‌یِ اسلام‌هراسی
قائل به "قرائات" شو و، با "کل" مستيز
تا قيمتِ کالایِ "تلوّن" بشناسی [1]
رانی خر ازين چاله‌یِ تهمت، به علف‌زار
چسپی چو به دُمبِ خرِ اَبحاثِ قياسی
اسلام ندارد فِرَق و لون و قرائات؟!
دارد!! تو بلد نيستی ابله که بلاسی!
مستيز و، سَفَه گوی: نکرده‌ست جنايات
اسلام و، همه هست ز "اسلامِ سياسی"!

اسلام‌هراسا! که ز اسلام‌ستيزی
بسته چو خرِ زجر، بدين کهنه‌خُراسی
سی‌سال، خدو بر دُبُلِ غرب زده، حق
آماده شده جنس و، تو مبهوتِ جناسی
از اهلِ خرد بود گُمان‌ام به تو، امّا
اقرار کنم: کودن و بی هوش و حواسی
باشد دُبُل از ديگری و، آخ تو گويی
تأبيدیِ دوزخ! ز چه دربندِ اُناسی؟
زی خود شو و، فکری پیِ اين عمرِ تبه کن
باشد که کنی يک‌دو نفس، عيشِ اساسی
از زخمِ حقوقِ بشرت، بس نه کزين نوع
در دوزخِ ادبار، فناهنده‌پلاسی!؟
کُسِّ ننه‌یِ خلقِ جهان گير و، رها شو
زين پاس، تو را نيست به‌جز زجر، سپاسی
ترک ار کنی اين راستیِ گوز، بگردد
کج‌راهِ بلا، از تو، بدين رفعِ قناسی!

J
بامدادِ دوشنبه، 22 دی‌ماه 1393؛ 12 ژانويه 2015

&
اين را هم مطالعگکی خواهيد فرمود؛ که انصافاً کَمَکی که محرّک‌الما بوده!!         

?
پابرگ:



[1] در نخستين انزالاتِ مرحومه‌یِ مغفوره، سرکارِ علّيّه، جنّ‌الشّعراء، موسوم و معنون به «الهام‌بانو»، به‌جایِ "تلوّن"، "تنوّع"، ثبت و ضبط افتاده...
دانايان دانند که همين تغييرِ کوچک، چه تفاوتِ بزرگی ايجاد می‌کند!

Donnerstag, Januar 01, 2015

کدام مبارک!؟ کدام نو!!؟

شما را نمی‌دانم؛
يحتمل که بر شما مبارک باشد؛ که يعنی اميدوارم که باشد...
ولی برایِ من که پنجمينِ سالِ فرار از دوزخِ اسلامی و درافتادن به قعرِ خلایِ «فناهندگی» را تجربه می‌کنم، همه‌یِ اين سال‌ها، به‌يک‌سان به بویِ گند و کشنده‌یِ "ديوِ دروجِ اين‌بار غربی" آغشته بوده است و بس!
ازين‌رو،
دوست دارم همين‌جور زرتازرت رباعی بگويم...
شايد قدری از نفرت‌ام از جهان و حقوقِ بشرِ نکبت و اين بساطِ گُه‌اندرگُهِ دروغ و رذالت و بی‌شرمی و پفيوزی‌اش، تشفّی يابد!!

کدام مبارک!؟
کدام نو!!؟
من فقط گنداکِ کهنه‌دروغی را می‌بينم که بر من و خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام آوار شده است...

         
چند رباعی در نفرت از جهانِ هستی!

سالی که گذشت، سخت پفيوز گذشت
هر سيصدوشصت‌وپنجِ آن، گوز گذشت
هر يک‌دمِ آن، هزار قرن‌ام خبه کرد
دوزخ‌دوزخ، به من، شب و روز گذشت!

بودم پیِ چندروز تسکين و فراغ
بر من دوهزار گونه، بنهادی داغ
ای عن کنم اندر تو حقوقِ بشرا
کز گندِ تو، می‌کنم دوصد استفراغ!

کُسِّ ننه‌یِ تمدّن‌ات، ميمونا
ای من نکشم ز مادرت، بيرونا
کز گندِ تو خارکسته، در کلِّ جهان
گيتی همه مستراح گشت اکنونا!

ای ريده‌یِ فضلِ من، پناهندگی‌ام
بيزار ازين گُه‌کده‌یِ زندگی‌ام
اوجی‌ست تمدّنِ بشر را که درآن
خشمانه، دچارِ اوجِ رينندگی‌ام!!!

صدخرزه‌یِ خر، به دهر و بنيادش باد
کُسِّ ننه‌یِ غربی و ميلادش باد!
هم، کونِ فراخِ ربّ‌الاسلام، الله
زيرم شده پاره‌پوره؛ فريادش باد!!!


J
آغاز:
ساعتِ 4 و نيمِ بامدادِ پنج‌شنبه، اوّلين روزِ گوزِ اوّلين ماهِ پفيوزِ گه‌اندگهِ چُسونه‌سالِ نوِ عن‌بارِ ميلادیِ 2015
پايان:
فعلاً ادامه دارد...

&
پی‌دی‌اف: