Monday, July 30, 2007

قدرتِ بی‌چونِ ارهاب

قدرتِ بی‌چونِ ارهاب

غالباً تصوّرِ ما بر اين است که «ارهاب» تنها با کشتنِ کافر و مرتد امکان‌پذير می‌گردد؛ و از اين‌رو، به‌احتمال، در دامِ فريبِ جمهوریِ اسلام گرفتار می‌آييم، و در تحليل و تعليلِ «اعدام»هایِ روز‌به‌روز افزون‌شونده‌ای که توسّطِ حکومتِ قدسیِ الهی، و اغلب در ملاءِ عام صورت می‌گيرد، در کوچه‌هایِ واهیِ نخود‌سياه، راهِ بيهوده‌یِ بن‌بست گز می‌کنيم!

امّا «ارهاب» به شکل و شيوه‌هایِ گوناگون اِعمال می‌گردد. برایِ پرهيز از درازیِ سخن، به يکی از ساده‌ترين اشکالِ پوشيده و کاملاً غيرِ مستقيمِ آن می‌پردازم:
همه‌یِ ما کسانی که در ايرانِ اسلام‌زده زندگی (!) می‌کنيم، روز و شب، گاه و بی‌گاه، در معرضِ ديدن يا تماشایِ «سر‌بريدنِ گوسفند» در کوچه و خيابان بوده‌ايم، و هستيم.
کمتر کسی است که اطّلاع نداشته باشد که اين عملِ هولناک، در اواخرِ دوره‌یِ پهلوی، جز در مکان‌هایِ مخصوص صورت نمی‌گرفت؛ و مواردِ ناچارانه‌ای که غيرِ مجاز، و در کوچه و خيابان انجام می‌شد، منحصر به ايّامِ عزاداریِ عاشورا، و پيشوازِ از‌مکّه‌برگشتگان بود، که حکومت قادر به جلوگيری از آن نبود؛ و شکّی نيست که اگر چندی می‌گذشت، آن مواردِ محدود و معدود نيز از ميان می‌رفت. امّا با رویِ‌کارآمدنِ نظامِ اقدسِ الهی، بازارِ اين عملِ هولناک و ضدِّ بهداشتِ تن و روان، رواجی گرفت که تا امروز، دم‌به‌دم بر شدّتِ آن افزوده شده است.
جمهوریِ اسلامی، هم به‌دليلِ قدرتِ بی‌محابا، و هم به‌وجهِ فتوایِ دينی، امکانِ آن را داشته است که اين پديده‌یِ ناهنجار را به‌کلّی ممنوع و معدوم سازد؛ امّا بر‌عکس، در تنورِ آن دميده، و آن را به‌گونه‌یِ امری بسيار عادّی جلوه داده است.

وقتی موضوع و موردی به سادگیِ «سر‌بريدنِ گوسفندِ قربانی» می‌تواند در تعميقِ هراس نقش داشته باشد، چگونه می‌توان در نقش و هدفِ کاملاً واضحِ «اعدامِ انسان‌ها در ملاءِ عام» ترديد داشت؟

جمهوریِ اسلامی، با اين اعدام‌ها می‌خواهد يک‌بارِ ديگر، خوف و هراسی را که با اعدام‌هایِ وحشيانه‌یِ سال‌هایِ 57 تا 60، در جامعه‌یِ ايران پديد آورد، و به‌ياریِ آن، تا به امروز حکومت کرده، تجديدِ مطلع نمايد. می‌خواهد زهرِ چشم بگيرد و اعلام کند که: در صورتِ حمله‌یِ امريکا، و يا بروزِ هرگونه حرکتِ عمومی، با صدبرابرِ اين شدّت و خشونت، آدم خواهد کشت...

31 تيرماه 1386

:

Monday, July 23, 2007

نيرویِ شگرفِ وقاحت

نيرویِ شگرفِ وقاحت

برایِ تشريح و تبيينِ رفتارهایِ جمهوریِ اسلامی، به‌ويژه در اين اواخر، عنوان و تعبيری از اين دقيق‌تر به‌نظرم نمی‌رسد.
اين حکومتِ قدسیِ الهی، -که با هيچ‌يک از انواع و اقسامِ حکومت‌هايی که از آغازِ زندگیِ اجتماعیِ بشر، پا به عرصه‌یِ وجود نهاده، کمترين شباهتی ندارد و قابلِ مقايسه نيست، بلکه حتّی، از ناچاری‌ست که در موردِ آن، لفظِ «حکومت» به‌‌کار‌‌برده می‌شود-، در‌‌حالی‌‌که از بيرون، از سویِ نهادهایِ جهانی، در معرضِ بيشترين فشارها، هشدارها، و اِعمالِ تحديد قرار گرفته است، با وقاحتی که خاصِّ اوست (و من آن را با صفاتِ «قدسی» و «الهی» وصف می‌کنم، تا مشخّصه‌‌ای برایِ تمييزِ آن از «وقاحتِ ساده‌یِ بشری» باشد) دم‌‌به‌‌دم بر فشارهایِ کشنده‌یِ 9-28 ساله‌یِ خود به مردمِ ايران می‌افزايد.

هر سيستم و نظامِ ديگری که به‌جایِ اين حکومتِ قدسیِ هول و کشتار بود، در چنين اوضاع و شرايطی، سعی می‌کرد که تا حدِّ ممکن، از به‌‌تنگ‌‌آوردنِ مردمی که بر آن‌ها حکومت می‌کند، بپرهيزد. پس، علّت چيست، و جمهوریِ اقدسِ الهی با چه منطقی، اين‌گونه وارونه رفتار می‌کند؟

پاسخی که من در ذهنِ خود به آن می‌رسم، اين است که: جمهوریِ اسلامی، بنا به تجربه، و به استنادِ شناختِ دقيقی که از ذاتِ حقيقی و ماهيّتِ واقعیِ خود، و نفرتِ بديهیِ مردمان دارد، به اين برداشت رسيده است که برایِ افزودنِ مدّتی -ولو بسيار کوتاه- بر هستیِ نکبت‌‌بارِ خود، تنها يک راه دارد: فشار بر مردم را به حدّی برساند که در بيست‌‌و‌‌چهار ساعتِ شبانه‌‌روز، حتّی به‌اندازه‌یِ يک‌‌دقيقه، فرصت و فراغ نداشته باشند؛ و در همين‌‌حال، با بهره‌‌گيری از «نيرویِ شگرفِ وقاحتِ قدسی»، از تمامیِ تريبون‌هایِ بی‌‌شماری که در اختيار دارد، بر طبلِ دعویِ بی‌‌بنيان و سراپا دروغِ «ايجادِ امنيّت برایِ مردم» بکوبد!

31 تيرماه 1386

:

Friday, July 20, 2007

از دروغ‌‌هایِ بزرگ: تمدّنِ اسلامی

از دروغ‌‌هایِ بزرگ: تمدّنِ اسلامی

گُمان می‌کنم اين ياوه نيز، از ره‌آوردهایِ پژوهندگانِ غربی بوده باشد.[1]
اينان که به‌ويژه در يک‌صد‌و‌پنجاه ساله‌یِ اخير، پژوهش‌هایِ بسيار نموده، و آثارِ بی‌شماری بر مبنایِ پژوهش‌هایِ خود نوشته و منتشر کرده‌اند (که درصدی ناچيز از آن، به فارسی نيز ترجمه شده)، يک نکته‌یِ بسيار مهم را متوجّه نشده‌اند؛ و آن اين است که: به‌فاصله‌ای بسيار کوتاه بعد از محمّد، مرکزِ به‌اصطلاح "امپراطوریِ اسلامی"، از مدينه به شهرهايی واقع در مراکزِ کهنِ تمدّنِ بشری (سوريه و ايران) انتقال يافته. حتّی مقرِّ حکومتِ علی [چهارمين خليفه] نيز شهری در سرزمين‌هایِ پيشينِ ايرانی بوده است.[2]
امپراطوریِ اسلامی بر پهنه‌یِ وسيعی، از هند تا مديترانه، گسترده شده؛ و برخی از سرزمين‌هایِ متصرّفه، از کهن‌ترين مراکزِ تمدّنِ بشری به‌شمار می‌رفته است: ايرانِ بزرگ، ميان‌رودان (بين‌النّهرين-جزيره)، شام، سواحلِ شرقیِ مديترانه، يهوديّه، و مصر.
اگر آن‌چه با عنوانِ "دورانِ طلايیِ تمدّنِ اسلامی" نام برده می‌شود، ربط و ريشه و خاست‌گاهِ اسلامی می‌داشت، اوّلاً بايد از مدينة‌النّبی آغاز می‌شد، نه از بغدادِ ايرانی و مصرِ فراعنه! ثانياً با گذشتِ زمان، بايد بر درخشش و پويايیِ آن افزوده می‌گشت...
آن‌چه در ادوارِ بعد -به‌ويژه از اواخرِ سده‌یِ دوّم، تا سده‌هایِ 5 و 6 هجری- ديده می‌شود، که از آن، به‌نادرست، به «تمدّنِ اسلامی» و «دورانِ طلايیِ تمدّنِ اسلامی» (و بعضاً «تمدّنِ عربی»[3]) تعبير شده، هيچ ربطی به دينِ مبينِ الهی نداشته است.
دوره‌یِ هارون و مأمون را "درخشان‌ترين ادوارِ تمدّنِ اسلامی" برشمرده‌اند؛ و اين دوره، بنيانِ کاملاً ايرانی دارد. شهرِ بغداد (که نامی ايرانی است[4]؛ و گويا روستايی به همين نام نيز در آن موضع وجود داشته) توسّطِ مهندسان و معمارانِ ايرانی بنا شده؛ و در ساختنِ آن نيز، از مصالحِ بناهایِ پايتختِ ايرانِ ساسانی (هفت‌شهر-مداين) بهره برده‌اند.

از نظرِ من، آن‌چه در اين حوزه می‌گذرد، هيچ نيست جز ادامه‌یِ "جنبشِ علمی-فرهنگی"ِ عظيمی که در دوره‌یِ انوشروان خسروِ اوّلِ ساسانی آغاز شده بوده است. نامِ «تمدّنِ اسلامی» بر اين دوران نهادن، اگر فريب‌کاری و دروغ‌گويیِ بی‌شرمانه‌ای نباشد، دستِ‌کم، نشانه‌یِ بلاهت و سطحی‌نگریِ کسانی است که آن را وضع کرده‌اند!

اگر آن‌چه با عنوانِ "دورانِ طلايیِ تمدّنِ اسلامی" نام برده می‌شود، ربط و ريشه و خاست‌گاهِ اسلامی می‌داشت، اوّلاً بايد از مدينة‌النّبی آغاز می‌شد، نه از بغدادِ ايرانی و مصرِ فراعنه! ثانياً با گذشتِ زمان، بايد بر درخشش و پويايیِ آن افزوده می‌گشت. به‌ياد داشته باشيم که از سويی، تا پايانِ سده‌یِ سوّمِ هجری نيز، هنوز بسيارانی از مردمِ ايران، اسلام را نپذيرفته بوده‌اند؛ و از سویِ ديگر، چون نيک بنگريم، به اين نکته‌یِ بسيار مهم و جالبِ توجّه می‌رسيم که اکثرِ قريب به اتّفاقِ بزرگانِ عرصه‌یِ دانش و فرهنگ در اين دوران، يا رسماً نامسلمان -يهودی، زرتشتی، مسيحی، دهری- اند، و يا متّهم به کفر و مانويّت و زندقه!!

v
و اگر کمترين جایِ شکّی باقی بوده، اينک در روزگارِ ما، جمهوریِ نابِ الهیِ محمّدیِ اسلامی اثبات کرده است که: اسلام بزرگ‌ترين دشمنِ دانش و فرّ و فرهنگ و زندگی است!

21 تيرماه 1386

:

?
پابرگ‌ها:

[1] صد‌البتّه، بايد جست‌و‌جویِ دقيقی انجام داد، تا معلوم شود که اين دروغِ مسخره از کی پيدا شده. تا آن‌جا که مطالعه‌یِ ناچيزِ من ياری می‌کند، بايد دست‌کارِ غربيان بوده باشد...
[2] شايد هم مقوله از وجهِ ديگری است؛ و غربيان به‌عمد و به انگيزه‌ای خاص -که من متوجّه نمی‌شوم- از توجّه به اين موضوعِ بسيار مهم سر باز زده‌اند! چرا که در آثارِ کمترينِ ايشان نيز، به جابه‌جايیِ مقرِّ حکومتِ اسلامی از عربستان به ايران و سوريه پرداخته شده؛ و نمی‌توان گفت که متوجّهِ مسئله‌ای به اين آشکارگی نشده‌اند.
[3] من هم تا همين چند سالِ پيش، مانندِ همگانِ ايرانيانِ ايران‌پرست، نسبت به «عرب» واکنشِ کين‌توزانه داشتم. امّا اکنون طورِ ديگری می‌انديشم، و "عرب‌ستيزی" را نيز از فريب‌کاری‌هایِ اهريمنیِ اهريمنِ الهی می‌بينم. بنا‌بر‌اين، سهمِ عرب را در اين تمدّن منکر نيستم؛ بلکه تصوّر می‌کنم که شايد آن گروه از غربيان نيز، از اصطلاحِ وضع‌کرده‌یِ خود، چنين منظوری داشته‌اند!
[4] بغ/بگ، به‌معنیِ «خدا، خداوند، شاه» + داد.

Thursday, July 19, 2007

مکارم ِ اخلاق

« آمده‌ام تا مکارم ِ اخلاق را به پايان برم ! » [ نبیّ ِ مکرّم ِ اسلام ]

مردک ِ مادرعفيفه‌ی ِ مقدّسی – که نفهميدم وزير ِ کار بود يا وزير ِ آموزش و پرورش يا آموزش ِ عالی – ( يعنی که ما اين‌جور وزارت‌خانه‌ها هم داريم ؟! ) ، می‌گفت ( اخبار ِ ساعت ِ 2 ، چهارشنبه ، 27 تيرماه 86 ) : بيش‌ترين حجم ِ بی‌کاری ِ ما مربوط به فارغ‌التّحصيل‌هاست . قرار شده برای ِ ايجاد ِ کار ، صد‌و‌پنجاه‌ميليون دلار از بانک ِ جهانی يا بانک‌های ِ اسلامی ِ منطقه ، وام بگيريم ...

ای مادرک ِ عفيفه‌ی ِ ساجده‌ات را ... !
نکبت ِ وقيح ِ الهی !
چگونه است که ميليارد ميليارد به آن تفاله‌ها – حماس و حزب ِ الله ِ پفيوزتان – می‌بخشيد ، و آن‌وقت ، برای ِ ايجاد ِ شغل برای ِ جوان‌های ِ اين مملکت ( که همين را هم دروغ می‌گوييد ) ، بايد کاسه‌ی ِ گدايی ِ وام برداريد و خير ِ کسّ ِ ننه‌های ِ عفيفه‌تان ، گرد ِ جهان بگرديد ؟!
...
ای مادرک ِ قدسی ِ همه‌تان را ، به کير ِ خر ِ سياه ِ بابابزرگم ، گادم . گادم . گادم !!

به قول ِ اکبر : به تاريخ ِ گوز ِ گوز ِ گوز !

Tuesday, July 17, 2007

تمدّنِ الهی!

تمدّنِ الهی!

کسانی که در ايرانِ اسلام‌زده -به‌ويژه در اين 9-28 سال-، در پیِ نظمِ اجتماعی، قاعده و قانون، و ادب و دانش و فرهنگ و مانندِ آن می‌گردند، و چون نمی‌يابند دچارِ شگفتی می‌شوند، و به انتقادهایِ دلسوزانه‌یِ ابلهانه، و ارائه‌یِ راه‌کار می‌پردازند، اسلام را نشناخته‌اند.

آن‌گونه که اکنون ديگر کاملاً آشکار شده و انکارِ آن تنها از حاکمان و مزدوران‌شان برمی‌آيد، در ايرانِ اسلامیِ حاضر، تنها دو شغل وجود دارد: 1- راهزنی (که البتّه، تبديل به «غارتِ ثروت‌هایِ اين سرزمين» شده -چون جرأتِ حمله به کشورهایِ ديگر را ندارند؛ و با وجودِ چنين ثروتِ بی‌کرانه‌ای، بدان نيازی هم نيست!) 2- دلّالی. البتّه دلّالیِ از جنسِ غارت: به‌مفت خريدن، و به بالاترين قيمتِ ممکن فروختن!
و اين وضع، ريشه‌یِ دقيقِ قرآنی دارد. بفرماييد به کمکِ يک متنِ الکترونيکی (يا بعضی چاپ‌هايی که فهرست‌هایِ واژگانی و موضوعیِ دقيق دارد -اگر چنين چاپ‌هايی داشته باشيم!) تمامِ قرآن را بجوييد؛ و ببينيد از چند شغل نام برده شده؟!
اگر قدری بيش‌تر حوصله داريد، در متونِ معتبرِ سيره، و تاريخِ دوره‌یِ رسول‌الله، مطالعه و پژوهشی بکنيد، و به من هم خبر بدهيد تا بدانم در مدينة‌الرّسول (يهودی و منافق به‌کنار) چند خيّاط و کارگاهِ دوزندگی، چند آهنگر و کارگاهِ آهنگری، چند... وجود داشته است؟
- مطمئن باشيد، هيچ!
در «مدينة‌النّبی» -يعنی يوتوپيایِ قرآنی-، نشانی از مشاغل و پيشه‌ها پيدا نمی‌کنيد؛ تا چه رسد به بنيان‌ها و نهادهایِ مدنی، مانندِ مدرسه و دانشگاه و بيمارستان و دادگاه و....

چرا نمی‌خواهيد باور کنيد؟
در مدينه‌یِ الهی، نيازی به دَرزی (خيّاط) نبوده؛ چون جامه‌هایِ خود را از راهِ غارتِ کاروان‌ها به‌‌دست می‌آورده‌اند. آهنگری وجود نداشته؛ چون زراعت وجود نداشته تا کسی به داس و بيل و خيش نياز داشته باشد. حتّی شمشيرساز هم لازم نبوده!
مدرسه؟ -چه نيازی به مدرسه است. رسولِ اکرم، با گرداندنِ لقب/کنيه‌یِ "عمرو بن هشام بن مغيره‌یِ مخزومی" از «ابوالحکم» به «ابوجهل»، نشان داده است که تمامیِ دانش‌هایِ بشری، در نظرِ او "جهل" محسوب می‌شود. [همان‌گونه که امام خمينی (قدّس سرّه) در سال‌هایِ نخستينِ ان‌قلّاب، در اين‌باره -يعنی نفی و ردِّ دانش- افاضاتِ فراوان دارند.]

v
گفته شده است: بهترينِ شما، و نزديک‌ترينِ شما به خداوند، پرهيزگارترينِ شماست.
با اين حال، آيا ابلهیِ محض نخواهد بود که در جامعه‌یِ اسلامی، انتظار و توقّعِ «نظمِ اجتماعی»، «تعهّدِ پيشه‌وری»، و امثالِ اين مقولات را داشته باشيم!؟

به کوتاه‌ترين سخن: اسلام يعنی ضدّيّت با تمدّن، با دانش، با فرهنگ، با نظم، با آرامش، با آسايش،...، با زندگی!

21 تير 1386

:


Monday, July 16, 2007

جرثومه

اگر ترازويی بود که می‌توانستيم با آن دروغ را وزن کنيم ، آن‌وقت می‌فهميديم چرا ما ايرانيان ، در سده‌های ِ نخستين ِ هجوم ِ « ارحم‌الرّاحمين » ، ترکيبی به سنگينی ِ « ديو ِ دروج » ساخته‌ايم [ يا آن را از پستوی ِ واژگان ِ نگرشی ِ خود به‌در‌کشيده ، و بر اهريمن ِ نبوی اطلاق کرده‌ايم ] !
نگفته‌ايم " دروغ‌گو " ، " دروغزن " ، " دروغ‌باره " . اين‌ها هيچ‌کدام افاده‌ی ِ مقصود نمی‌کرده . آن‌چه در برابر ِ خود می‌ديده‌ايم ، و می‌بينيم ، نه دروغ‌گو ، دروغزن ، و دروغ‌باره ، که خود ِ « ديو ِ دروج » بوده است .
هم‌چنان‌که شاملو ، نگفت : " عربده‌کش " ؛ گفت : « ديو ِ عربده » !

05 : 00 / 13860323

Thursday, July 12, 2007

بزرگان !

دوسه‌چند سال پيش ، در يکی از شب‌های ِ پلکيدن در پارک ِ ملّت و گپ‌های ِ فلسفی – عرفانی – ادبی – اجتماعی – سياسی ِ جمعاً بنگيانه ( ! ) ، رشته‌ی ِ بحث ِ من و دوست ِ همراه‌ام به اين‌جا رسيده بود که راه ِ بُرون‌شد از اين ظلمات ِ هول ، منحصراً در ياری ِ امريکاست ؛ و من ، فکری را که مدّت‌ها ذهن‌ام را به خود مشغول ساخته بود ، با وی در ميان نهادم ، که :
فکر می‌کنم لازم است کاری بکنيم . من در اين نکته که بدون ِ ياری ِ دست ِ توان‌مندی ، بيرون از حيطه‌ی ِ شوم ِ طلسم ، کاری از پيش نخواهد رفت ، کمترين ترديدی ندارم ؛ و از اين‌رو ، به نظرم می‌رسد که نامه‌ای بنويسم برای ِ شماری از بزرگان ِ عرصه‌ی ِ ادب و فرهنگ و دانش و سياست ِ ايران که در خارج زندگی می‌کنند ؛ به اين مضمون که اگر به‌راستی وطن ِ خود را دوست می‌دارند ، اکنون بهترين فرصت ِ ممکن فرارسيده . بايد در نامه و درخواستی کاملاً رسمی ، از ايالات ِ متّحده بخواهند که به‌صراحت و با تمام ِ توان ، به ياری ِ مردم ِ ايران بشتابد ...
هم‌گپ ِ من ، حرف‌ام را قطع کرد ، و گفت :
چه ساده‌ای تو !
آنان که تو ايشان را بزرگان می‌نامی ،
اگر حقيقةً « بزرگان » می‌بودند ، چه نيازی به نامه‌ی ِ ملتمسانه‌ی ِ من و تو بود ؟!
و اگر به آن‌چه من و تو رسيده‌ايم ، نرسيده‌اند ، پس " بزرگان " ماييم ، نه ايشان !!

...
پاسخ ِ من ، سکوت بود ، و موج ِ نوميدی ؛ که ميان ِ تاريک‌روشن ِ خيابان‌های ِ خلوت ِ پارک ، کشاله می‌رفت .

23 : 50 / 13860323

Wednesday, July 11, 2007

داستان ِ مرد ِ کفش‌گر با زن ِ ديبافروش

( از : مرزبان‌نامه )

زروی گفت : شنيدم که ديبافروشی به بازار رفت . مردی زغنی می‌فروخت ، ازو پرسيد که چه مرغی‌ست و به چه کار آيد ؟ مرد گفت : اين مرغی‌ست که هرچه در خانه بيند ، با کدخدای بازگويد . ديبافروش زنی داشت که از ديباچه‌ی ِ رخسارش ، نقش‌بندان ِ چين نسخه‌ی ِ زيبايی بردندی ؛ و صورت‌گر ِ خامه ، مثال ِ او در هيچ کارنامه ننگاشتی . و چنان که محصَنات ِ نابه‌کار را باشد ، پيوسته به رجم‌الظّن ِ شوهر سر زده بودی . ديبافروش چون بشنيد که زغن اين خاصيّت دارد ، رغبت‌اش در خريدن پديد آمد . انديشه کرد که من او را بر احوال ِ خانه‌ی ِ خود گمارم و زن را بدو تخويف کنم ، تا در غيبت ِ من خود را نگاه دارد ، و از رقبت ِ اين مرغ برحذر باشد ؛ و مرا در جزای ِ احوال ِ او چيزی نبايد کرد که موجب ِ رسوايی و هتک ِ پرده‌ی ِ عصمت باشد . دو درم در بهای ِ آن داد و به خانه بُرد . کدبانو را گفت : ای زن ، اين مرغ را نيکو مراعات کن و عزيز دار که او مرغی‌ست به حدس و دانايی از همه‌ی ِ مرغان متميّز . اگر چه چون کبوتر نامه‌بر نيست ، نامه‌های ِ سربسته خواند . از ماه نمّام‌تر و از مشک غمّازتر است . طليعه‌ی ِ غوارب ِ غيب است ، جاسوس ِ شواهق ِ نظر است .
شعر
انَمُّ من النّصول عَلَی خَضَابٍ
و مِن صافی الزُّجَاجِ عَلَی عُقَارِ [1]
هرچه از بيرون بيند ، از درون خبر باز دهد . زن از آن سخن شگفتی نمود و سخت بترسيد . چون ديبافروش بيرون رفت ، کفشگری نوجوان شاهدْ روی ، که گرد ِ کفش ِ او حوران ِ خلد به جای ِ سرمه در ديده کشيدندی ، همسايه داشت ، و زن را ديرينه با او سر و کاری بود . بر عادت ِ گذشته ، فرصت ِ غيبت ِ شوهر نگاه داشت ، و او را به حجره‌ی ِ وصال دعوت کرد .
چون ملاقات اتّفاق افتاد ، زن گفت : نگر به حضور ِ اين مرغ ، دست‌بازی [2] و حرکتی نکنی که او بر کار ِ ما واقف شود و به شوهر رساند . مرد از آن سخن بخنديد و گفت : زهی سخافت ِ عقل ِ زنان و قصور ِ معرفت ِ ايشان . پس سوگندی ياد کرد که با تو جمع آيم و سر ِ قضيب بر منقار ِ او مالم ، تا از آن چه خبر باز دهد !
زن پس از امتناع ِ بسيار که نمود ، به التماس ِ او تن در داد . و آنگه ، هردو چون دو سرو ِ خوشْ‌خرام متمايل دست در گردن ِ يکديگر حمايل کردند . آن يکی چون خرمن ِ گل ِ خيری بر فِراش ِ حريری بيفتاد ، و آن ديگر چون صنوبر ِ نوبر ، کنار ِ او در آمد . پيکان ِ غنچه‌کردار تا سوفار در نشانه‌ی ِ گل‌برگ ِ ياسمين نشاند ، و قطره‌ای چند سيماب ِ ناب ، از اِبريق ِ عقيق در جوف ِ پنگان ِ بلورين ريخت . و راست که از آن کار فراغت حاصل آمد ، سر ِ قضيب را برابر ِ زغن بداشت . زغن از گرسنگی آن‌روز زاغ زده بود ، و به چراغ در روز ِ روشن طعمه‌ای می‌طلبيد . از غايت ِ شره ، پنداشت که آن گوشت‌پاره‌ای است ؛ بجست و منقار و مخلب درو استوار کرد ، چنان که مرد از درد ِ آن بيهوش گشت . زن را گفت : تو اندام ِ خويش را بدو نمای ، باشد که مرا رها کند . زن ، اندام به نزديک ِ زغن برهنه کرد . زغن به چنگی ديگر در اندام ِ زن آويخت و محکم بيفشرد . ديبافروش در اين ميان فرا رسيد ، و دستْ‌بردی که لايق ِ وقت بود ، با هر دو بنمود . و آن افسانه در همه شهر مشهور شد .

[ صص 293 – 289 ]


&
کتاب‌شناخت :
مرزبان‌نامه . سعدالدّين وراوينی . تصحيح ِ محمد روشن . نشر ِ نو . چاپ ِ ‌دوّم ، 1367 .
$
عکس ِ متن :
ص 289 ، ص 290 ، ص 291 ، ص 292 ، ص 293 .

"
شرح ِ برخی واژه‌ها :
مُحصَنه / mohsan-a(-e) – ( إمفـ ) مؤنّث ِ محصَن . 1 - زن ِ پرهيزگار ، زن ِ پارسا . 2 – زن ِ شوهردار . ج . محصنات . [ فرهنگ ِ فارسی ِ معين ] – در عبارت ِ متن ، معنای ِ دوّم در نظر است . ( و البتّه ، به نظر ِ من ، نويسنده ، هم به معنای ِ نخست گوشه‌ی ِ چشمی داشته ، و هم به‌طور ِ کلّی ، در « محصَنات ِ نابه‌کار » طنزی نهفته است . )
[ با پوزش ِ بسيار ، چون نيک نظر کردم ، متوجّه شدم که اوّلاً اين بی‌ادبی است نسبت به خواننده ! و ثانياً ، اگر بخواهم - از قرار ِ واقع - به شرح ِ واژگان ِ اين داستان بپردازم ، بايد چند صفحه‌ای بنويسم . پس ، از آن چشم‌پوشی می‌کنم ، که هم خود به زحمت نيوفتم و هم به خواننده برنخورد !! ]

?
پابرگ‌ها :
[1] سخن‌چين‌تر از تارهای ِ موی ِ سپيد بر خضاب است و از شيشه‌ی ِ شفّاف بر می . [ ترجمه از مصحّح ، محمّد روشن ]
[2] چنين است در متن . امّا به نظر ِ من « دست‌يازی » درست است . در دو نسخه‌ی ِ ب و چ ، « [ دست ] به من نيازی » آمده ؛ و اين حدس ِ مرا تأييد می‌کند . ( متأسّفانه ، ارائه‌ی ِ نسخه‌بدل‌ها در اين کتاب ، به طرزی بسيار عجيب و سردرگم صورت گرفته . فی‌المثل ، در همين موضع ، نمی‌توان دانست که در دو نسخه‌ی ِ مذکور ، واژه‌ی ِ " دست " بوده يا نه ! )

Friday, July 06, 2007

دو سال گذشت ...

شايد اين‌هم نوعی ادای ِ غير ِ ضروری ِ ديگر باشد ، که برای ِ يک ، دو ، سه ، يا چند‌سالگی ِ وبلاگ‌مان ، مطلب ِ خاصّی بنويسيم . و اصلاً مگر مهم هم هست که من ِ نوعی چند سال است چيز می‌نويسم ؟! شايد برای ِ ديگران نباشد ؛ امّا برای ِ خودم ، خالی از اهميّتی نيست .
يک‌سال ِ ديگر گذشته . وبلاگ‌ام يک‌سال جوان‌تر ، و خودم يک‌سال پيرتر شده‌ام . در اين يک‌سال ، اوضاع ِ مادّی ِ من و خانواده‌ام بدتر نشده ، امّا فرق ِ چندانی هم نکرده . همچنان اسير ِ قرض و وام و بی‌پولی و محنت‌های ِ جورواجوريم . خانه ، همچنان اجاره‌ای است ( و بيست روز ِ ديگر اجاره‌اش سر‌می‌رسد ) ؛ ماشين ، همچنان نداريم ؛ بيمه ، همچنان نيستيم ؛ شادی و تفريح ، همچنان نداريم ؛ ...
و امّا ، در اين يک‌سال ، من نوشتن‌ام را ادامه داده‌ام . کافرتر شده‌ام . خشم‌ام نسبت به اسلام و انقلاب و نظام ِ اقدس ِ الهی هزار برابر شده . و باز هم ، از خشونت و تندی ، فرسنگ‌ها ، دور و دورتر شده‌ام . آنچه آرزو دارم اين نيست که مسلمين را بکشم يا بر عليه ِ اسلام سلاح بردارم . اصلاً . اسلام وجودی است موهوم ، که بر دروغ و جهل و کشتار بنيان يافته ؛ بنا بر اين ، برای ِ نابود کردن ِ آن نيازی به اسلحه هست و نيست . اسلحه و زور لازم است ، برای ِ گرفتن ِ ذوالفقار از دست ِ اذبيای ِ ولايت ِ محمّديّه ؛ و اين کار ، البتّه ، به ما مربوط نمی‌شود و کار ِ ارتش ِ رهايی‌بخش ِ ايالات ِ متّحد ِ جهانی ِ امريکاست . رودررويی ِ نظامی ِ ما با اسلام و مسلمين ، نوعی « اقدام ِ شخصی » محسوب می‌شود ، و کاری است نکوهيده ، و ناسازوار با پيکره‌ی ِ قانون‌مند ِ دهکده‌ی ِ جهانی ، و نظم و نظام ِ آن . و اسلحه لازم نيست ، از آن‌رو که بخش ِ عمده و اصلی ِ کار ( بعد از عمليّات ِ نظامی ) به عهده‌ی ِ ساختارهای ِ فرهنگ‌ساز و آگاهی‌بخش است . و ما ايرانيان ، تنها در اين بخش است که می‌توانيم مؤثّر واقع شويم .

از اين که مسلمين مرا بکشند واهمه‌ای ندارم . اين را به عنوان ِ بخشی محتمل از سرنوشت‌ام پذيرفته‌ام . کسی که به‌راستی خواهان ِ آزادی ِ ايران و ايرانی باشد ، نبايد از کشته‌شدن واهمه کند . اين‌ها ، هزار و چارصد سال است با همين ابزار ِ کشتار و ارهاب و توحّش ، کار ِ خود را پيش‌برده‌اند .
گاه برخی از دوستان و اطرافيان ، به من به گونه‌ای نگاه می‌کنند که انگار اين رفتار ِ من است که غير ِ طبيعی است ؛ امّا اين درست نيست . من بنا به دريافتی درونی و کاملاً ساده و طبيعی ، به اين نتيجه رسيده‌ام که ديگر نبايد باورم را بپوشانم . اين که اسلام و مسلمين ، کماکان ، در همان توحّش ِ کهنه و ديرينه‌ی ِ خود به‌سر‌می‌برند و نمی‌توانند وجود ِ انسان ِ راست و خواهان ِ راستی و آزادی را تحمّل کنند ، عيب ِ ايشان است نه من !
z
و امّا ، از جهاتی ، بسيار خسته شده‌ام و بدم نمی‌آيد که اگر راهی پيدا شود ، برای ِ هميشه از ايرانی‌بودن ِ خود ببرّم و همه چيز را فراموش کنم . همسرم بيش از من خسته است . کاش می‌شد برويم يک گوشه ، در يک کشور ِ آدم‌وار ، چار‌صباحی به معنی ِ واقع ِ کلمه « زندگی » کنيم . خستگی ِ من به اندازه‌ای است که دوست دارم آنجا که می‌روم فارسی حرف نزنم ، به ايران و ايرانی اصلاً و ابداً فکر نکنم ؛ و کلّاً فراموش کنم که اين‌جا در اين خراب‌کده از سر ِ دودول ِ يک اسير ِ اسلام چکيده و از زهدان ِ يک اسير ِ ديگر زاييده‌ام . و به صدای ِ بلند فرياد بزنم : کسّ ِ ننه‌ی ِ ايران ِ آريايی‌تان !!
...
خسته‌ام . امّا همين‌جا می‌مانم ، و با اهريمن می‌جنگم . کجا از اين‌جا بهتر ؟! فقط بايد اين زادگان ِ دروج ، اين نطفه‌های ِ بسم‌الله را بريزيم بيرون . بروند به ماتحت ِ والده‌ی ِ ماجده‌شان ، حضرت ِ اهريمن = الله !

« يهود »

( پاره‌ی ِ نخست : از غريبه‌ها گُل نگيريد ... )
نخستين ياد و خاطره‌ای که از يهود و يهودی در ذهن‌ام باقی است ، مربوط به آغازين سال‌های ِ کودکی است ؛ شايد پيش از ده‌سالگی ؛ که ما بچّه‌ها را از غريبه‌ها می‌ترساندند . و انگار که هر غريبه‌ای ، جهود ِ بی‌رحم ِ نابه‌کاری بود که به بچّه‌ای گلی برای ِ بُوکردن می‌داد . و بچّه ، چشم که باز می‌کرد در اتاقی بزرگ بود ؛ مثل ِ طِنَبی ، که دور تا دور جهودها نشسته بودند .
اسم ِ بچّه را می‌گذارند " محمّد " . بچّه هاج و واج ايستاده ميان ِ اتاق ِ بزرگ يا طنبی . جهود ِ اوّلی صدا می‌زند : « محمّد‌جان ، بيا اين‌جا . » ؛ و پسرک که ترسيده ، آهسته‌آهسته جلو می‌رود . خوب که نزديک می‌شود ، جهود ِ نابه‌کار جوال‌دوزی را که زير ِ لباس‌اش قايم کرده ، به تن ِ بچّه فرو می‌کند . بچّه‌ی ِ بی‌چاره همراه با جيغ ، می‌زند زير ِ گريه . جهود ِ بعدی ، با قيافه‌ای خندان ، پسرک را صدا می‌زند : « محمّد‌جان ، بيا پهلوی ِ من . » ؛ و بچّه – که هنوز نفهميده چرا آن مرد به او جوال‌دوز زد – می‌رود پهلوی ِ مردی که صدا زده . نزديک که می‌شود جهود ِ نامرد او را بغل می‌کند و می‌گويد : چرا گريه می‌کنی محمّد‌جان ؟ و پيش از آن‌که محمّد پاسخ دهد ، جوال‌دوزش را با شدّت در بدن ِ او فرو می‌بَرَد . پسرک داد می‌زند و به ميان‌داو ِ اتاق می‌گريزد ؛ و نمی‌داند به کجا بايد فرار کند . درها همه بسته است . از آن ميان ، جهودی ديگر با قيافه‌ای معترض ، صدايش را بلند می‌کند : « چرا اين بچّه را آزار می‌دهيد . محمّد‌جان ، بيا اين‌جا پسرم . » ...
و اين ماجرا تا آنجا تکرار می‌شود که از محمّد ِ بی‌نوا چيزی جز بدنی سوراخ‌سوراخ نمی‌مانَد . جنازه‌اش را می‌برند می‌اندازند توی چاه و چهره‌ای جايی . و می‌گردند تا بچّه‌ی ِ غافل ِ ديگری پيدا کنند که به غريبه‌ها اعتماد می‌کند .

- باز جهودها بچّه‌ای را « محمّدی / محمّدکُش » کرده‌اند ...

اين را که می‌شنيديم بر خود می‌لرزيديم و زير‌لبی به هرچی جهود است فحش می‌داديم ، و شب‌ها خواب‌های ِ وحشتناک می‌ديديم . شايد خوابی را که من می‌ديدم ، که در آن مرد ِ قصّابی که با دوچرخه در کوچه‌ها می‌گشت ، مرا می‌گرفت و می‌کشت و گوشت‌هايم را می‌فروخت ، در اثر ِ امثال ِ اين شنيده‌های ِ هولناک بوده بود .

Y
ادامه دارد ...