Posts mit dem Label لطيفه werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label لطيفه werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Dienstag, Dezember 12, 2017

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!
[از نشرشده‌هایِ فيس‌بوک]

قرن‌ها، نه بلکه هزاره‌هاست که غربيانِ نيرنگ‌سارِ جلمبر، بسی و بسيار ابداعات و مخترعاتِ ما ملّتِ «هنر نزدمان است و بس» را، دانه‌دانه و گاه قپّان‌قپّان دزديده‌اند و می‌دزدند، و به‌نامِ خود کرده‌اند و می‌کنند.
در يادداشتِ حاضر، به يکی از بی‌شمارِ اين انبوهِ سرقات می‌پردازيم.

«شلوارک»
شک نکنيد که چه از خود و چه از هر ايرانیِ «هنر نزدِ اوست و بس» ديگر که بپرسيد: شلوارک از باقيات‌الصّالحاتِ کدام‌يک از اممِ سالفه است؟ با نگاهِ مشهورِ عاقل اندر سفيه، خواهيد و خواهد و خواهند گفت: خب، معلوم است ديگر! اختراعِ غربِ ملاعين است که اقتصاد و شهوت را که يکی به‌فرمايشِ امام و ديگری بدونِ فرمايشِ امام، مالِ خر است، پيشوا و مقتدایِ خود کرده‌اند و محضِ کنس‌بازی و ايضاً شهوت‌پرستی، تمبانِ زنينه‌های‌شان را از حوالیِ رون مقراض زده‌اند و، شده: شلوارک!

ظاهراً و بنا به دو ضرب‌المثلِ مشهورِ «اوّل مالِ اونه که اوّل پاش کرده» و ايضاً «نديدن کی بُوَد مانندِ ديدن»، حرف‌تان‌شان منطقی می‌نمايد، لکن مع‌الاسف، مشکل اين‌جاست که به اسنادِ متقنِ کهن توجّهی نشده.
اگرچه، با توجّه به «کافِ تصغير» که يک کافِ کاملاً شريفِ ايرانی‌ست و غربی‌ها ازآن محروم‌اند، هيچ نيازی به سند نداريم، لکن، محضِ بستنِ گاله‌یِ خردک‌نگرشنانِ مغرض و مزدورِ غربِ ملاعين، سندِ مستندِ بسيار گويا و مخکمِ ذيل را که از خزانه‌یِ ناشادروان استاد انوریِ ابيوردی ابتياع کرده‌ايم، درج می‌فرماييم (حوصله به‌خرج بدهيد، به شلوارک‌اش می‌رسيد! در هم می‌آورد!!):

گر خواجه به جای ما گرايد
وامروز به نزدِ ما بيايد
از وی بنکاهد اين تفضّل
بل شادی عيشِ ما فزايد
ماييم و شراب و شوربايي
يک مطربکی چنان‌که بايد
خوش بربطکی همی نوازد
شيرين غزلی همی سرايد
زين ساقيکی ظريف و چابک
کز حور چنان پسر نيايد
هم خدمتِ خواجگان بداند
هم جامه‌ی خواب را بشايد
ور خواجه رهِ دگر رود باز
آيد سوی قحبگان گرايد
زين قحبگکی هنوزمان هست
کز حور به‌غمزه دل ربايد
هوشش برود اگر سپوزي
هر دو لبت از شره بخايد
آموخته بر رهِ بخارا
گاهی که به‌سوی حضرت آيد
ور خواجه‌ی ما طريقِ ديگر
بر دخترکانش ميل آيد
داريم يکی لطيف دختر
کز هيچ پری چنو نزايد
ناگفته بدو که «تو چه نامي؟»
شلوارکِ خود همی گشايد!
ور خواجه به‌شيوه‌ی دبيران
زين هردو به دستِ چپ گرايد
داريم يکی شگرف گنگي
بر هاونِ تيز شاف سايد
چون دستِ خری، چنان‌که خواجه
چون بازچشد، خودش ستايد
کير و کس و کون هر سه داريم
خواهد بهلد، خوهد بگايد
اين است به دستِ ما که گفتيم
گر خواجه به ماحضر درآيد

(ديوانِ انوری، چاپِ نفيسی،101)
?
نقل از:

&
نشرِ نخست: 17 دسامبر 2014؛ فيس‌بوک

Samstag, Dezember 27, 2014

طابق‌النّعل‌بالنّعل (در «منتظری‌شناسی»)

طابق‌النّعل‌بالنّعل
(از سری درس‌هایِ «منتظری‌شناسی» حوزه‌یِ عَلَميّه، تقريراتِ حضرتِ آية‌الشّيطان عبدالابوالعبّاسِ رومی، دامة افاضاته) [1]

نه که قبل ازآن نبوده باشد، حدود و حوالی و مابينِ سال‌هایِ 62 تا 65 و 66، طوری که من يادم مانده، دورانِ طلايیِ "جوکِ منتظری" بود. و طبيعی بود که ما هم که ازين نامرتيکه‌یِ گوزو بدمان می‌آمد، اندر اِشنود و ويرايشْن و رواگِ اين جوکيّات، سهمِ به‌سزا و کوششِ وافر همی‌داشتيم.
جوکی آمده بود که خيلی مايه‌یِ خنده‌خروش‌مان بود و بسيار هم جلسات‌اندرجلسات تکرار همی‌شدی. و من ازآن‌جاکه کلّاً سعی داشته‌ام حتی‌المقدور کمتر بی‌انصاف بوده باشم، گه‌گاه شک می‌کردم که: درست است که مردک اساساً و «مُثُلاً» بسيار هالو و دبنگ است، به‌حدّی که در عالمِ واقع نيز مدام "ذرّت پرت می‌کند" [2]؛ امّا يعنی واقعاً ممکن است تا اين‌حد مشنگ بوده باشد!؟
يادم بود از دوستِ دورانِ اجباری‌ام هوشنگ س. که تعريف می‌کرد اوايلی که هنوز جنگ رسمی و علنی نشده بوده، عدّه‌ای از خلايقِ آبادان می‌روند به‌شکايت، که: آقا! اين عراقی‌ها توپ می‌زنند تویِ آبادان. آقا می‌فرمايند: اين‌دفعه که زدند، توپ‌شونو پاره کنين، به‌شون ندين!

اين بود و بود تا اين‌که مدّتی بعد از رواگِ آن جوکِ خيلی توپ، که بعداً عرض می‌کنم، يک‌روز [... اين‌را بگويم که در خانه، يک ساختمانِ اصلی داشتيم و يک سه‌اتاقه‌یِ سقف‌ايرانيتی که اوايلِ بعد از زلزله ساخته بوديم، و بعد که اداره‌یِ مسکن خانه‌سازی کرد، در ساختمانِ جديد ساکن شديم و آن سه‌اتاقی بلااستفاده مانده بود. اجباری‌ام که (بالاخره بعد از 175 روز اضافه‌خدمت) تمام شد و به وطنِ مألوف و خانه‌یِ پدرمادری برگشتم، اتاقِ ميانی را گرفتم. در اتاقِ کناریِ سمتِ باغ، خواهرم (که سال 90 به هفت‌هزارسالگان پيوست) بعد از خلاصی از زندان و ازکاربی‌کارشدن‌اش، آن‌جا خيّاطی می‌کرد. (از 14-13 سالگی خيّاط بود. و همين‌طور شاگرد ممتازِ مدرسه و دبيرستان. و رفت دانشسرا و معلّم شد و در بگيرببندهايی که نکبتِ مجاهدين به‌راه‌انداخت، گرفتار شد و بعد هم اخراج. –آی که مگر دست‌ام به تو مادرعفيفه مسعود رجوی نرسد، اُبنَی!)]...
يک‌روز نشسته بودم چيزی می‌خواندم يا می‌نوشتم. در اتاقِ خواهرم، راديو روشن بود. اوايلِ بعدازظهر بود. منتظری تفسيرِ نهج‌البلاغه می‌کرد. اجباراً بعضی ياوه‌های‌اش به گوشِ مبارکِ ما هم می‌رسيد. می‌گفت:
آهای! اين مادّيّون که می‌گويند خدا نيست، نمی‌فهمند. ببينيد، خدا گاو را آفريده که به او علف می‌دهيم و ازآن‌طرف شير می‌دهد، اين مادّيّون، اگر راست می‌گويند، بيايند چيزی بسازند، دستگاهی درست کنند که ازين‌طرف شير توش بريزی، ازآن‌طرف علف دربيايد...
بی‌اختيار، چنان قهقهه‌ای زدم که –به‌گُمان‌ام- خواهرم راديو را خاموش کرد و پرسيد: چی شده؟ ترسيده بود که نکند علفِ ناجور نشخوار کرده باشم! (شوخی می‌کنم؛ طفلک از اموراتِ من سردرنمی‌آورد!)

و هذا، آن جوک:
راويانِ اخبار و طوطيان شکّرشکن شيرين‌گفتار چُنان روايت کرده‌اند که:
قرار شد هيئتی از سویِ جمهوریِ اسلامی بروند فرنگستان برایِ خريدِ کارخانه‌هایِ لازم و ضروری؛ و هميدون، قرار شد که منتظری هم به‌عنوان «وليعهدِ برحقِّ نايبِ برحقِّ امامِ زمان» (اذکارالکافرون فی بعضِ‌جاهایِ امّهاتهم جميعاً) [3] با هيئت همراه باشد. همراه شد و، رفتند.
روزها در صنايع گشتند و، بسی کارخانگان ابتياع کردند؛ تا اين‌که يک‌روز رسيدند به کارخانه‌یِ سوسيس‌سازی. رفتند و پرسيدند و يارو موسيو بردشان داخل و چشم‌هاشان از حيرت واماند! ديدند گاوِ زنده‌یِ درسته، رفت تویِ دستگاه، ذبحِ شرعیِ فرانسوی شد و پوست‌اش قلفتی کنده همی‌رفت و روده‌پوده درهمی‌آمد و شست‌وشو همی‌شد و قطعه‌قطعه و همين‌طور مرحله‌به‌مرحله رفت و رفت و رفت تا اين‌که ديدند از سولاخی، زرت و زرت و زرت، سوسيس می‌آيد بيرون.
هيئت، سری تکان داد و منتظری رو کرد به يارو موسيو که: ما ازين می‌خوايم؛ امّا يه‌مشکلی داريم. يارو موسيو گفت: چه مشکلی؟ فرمود: ما الآن درحالِ حاضر، گاو نداريم. نمی‌شه شما يه دستگاهی، کارخونه‌ای، برامون بسازين که ما سوسيس بذاريم توش، ازون‌ور گاو بياد بيرون که اوّل صعنتِ گاوداری‌مون قوی بشه، بعد بيايم اين کارخونه رو بخريم.
يارو موسيو نگاهی کرد و گفت: اون دستگاهو لازم ندارين، خودتون دارين!
منتظری نگاهِ سفيه‌اندرعاقلی کرد و گفت: محاله! ما چنين دستگاهی نداريم.
يارو موسيو، درحالی‌که سرش را به‌تأييد و تکرار بالاپايين می‌کرد، گفت: دارين آقا!
منتظری نچ‌نچی کرد و گفت: می‌گم نداريم... باور نمی‌کنين، اين‌م ليستِ کارخونه‌ها و دستگاه‌هامون. بفرماين... و طوماری را به طرفِ موسيو گرفت. موسيو طومار را کنار زد و گفت: آقایِ محترم، عرض کردم که: دارين!
منتظری گفت: نداريم آخه...
موسيو، پوزخندی زد و، با عصبانيّت گفت: مرتيکه! می‌گم دارين، زيادم دارين؛ نمونه‌ش مامانِ خودِ شما: يه‌سوسيس خورده، يه‌گاو داده بيرون اين هوا!!!!

J
تحرير:
يک‌شنبه، 30 آذر 1393؛ 21 دسامبر 2014     

?
پابرگ‌ها:


[1] برایِ شناختِ حضرتِ ابوالعبّاسِ رومی، به اين فقره بنگريد:
[2] اشاره به يکی ديگر از لطيفه‌هایِ منتظری‌ست!
[3] خواهند گفت: در منابعِ معتبر، «اذکار» جمعِ «ذَکَر» محسوب نشده! می‌فرماييم: گه خورده که نشده! می‌شود؛ خوب هم می‌شود! چطور است که اخبار جمعِ خبر و اثمار جمعِ ثمر و اوراق جمعِ ورق و... بشود، آن‌وقت اذکار جمعِ ذَکَر نشود! بايد بشود!! به فُلان‌جایِ بی‌بی‌اش می‌خندد که نشود!!!

Montag, Oktober 13, 2014

مولانا...! مولانا...!

مولانا...! مولانا...!
::::
منبع: شنيدار [سال‌ها قبل].
(آنچه از من برمی‌آمد، کردم... امّا، امثالِ اين فقره را بايد يک‌نفر گويش‌ورِ افغان تحرير کند.)
::::
ملّاعمر مشغولِ مصاحبه است؛ پرسنده در بابِ حجاب ازو پرسان می‌کند، و ملّا اين‌طور به ادایِ توضيحات می‌پردازد، که:
صاحبِ شريعت هرچه آوردَه همه از برایِ خير و سلامتِ مردم بوده. حجاب هم همين‌طوراست. ما هم هرچه گفته‌کرده می‌کنيم همه برایِ خيرِ مسلمانان است و غرضی نيست. الحال، توجّه داشته باشيد...

اين‌که گفته کرده‌ايم که خانم‌ها گيسوانِ کمند و زلفکانِ پريشانِ خود بپوشانند که گرد برآن ننشيند و در باد گره‌گره نشود، بد گفته کرده‌ايم؟
اگر گفته کرده‌ايم که خانم‌ها رخسارِ تابانِ خود را عريان نسازند، مبادا که آفتاب آن را بسوزاند، بد گفته کرده‌ايم؟
اين‌که گفته کرده‌ايم که بانوان غبغبِ ناز و گردنِ بلورينِ خود را پوشيده‌کرده کنند کی پنجَه‌یِ بَی‌رحمِ آفتاب بدان نرسد، بد گفته کرده‌ايم؟
اگر گفته کرده‌ايم که دخترکان و بانوان سينه‌یِ سيمينِ خود را به پوششِ مناسب، پوشيده‌گردانده کنند که آن دو گویِ بلورينِ رشکِ ماه، آزرده‌یِ گزندِ نگاهِ هيزِ آفتاب نگردد، بد گفته کرده‌ايم؟
اين‌که گفته کرده‌ايم که پيراهنِ بلند بپوشند که حقّه‌یِ بلورينِ نافِ آن دلبندان به سنگِ سياهِ آسيب نشکند، بد گفته کرده‌ايم؟
اگر گفته کرده‌ايم که نازنين‌بانوان و سيمبردخترکان، کپل‌هایِ نرمِ همچو حرير و دنبه، و ران‌هایِ سپيدِ همچو عاجِ خود را پوشيده‌کرده دارند که خدایِ‌ناکرده يک‌وقت...
...
در اين‌لحظه، مشاورِ ملّا، با آرنج به پهلویِ وی کوفته‌کرده می‌کند، که:
مولانا! مولانا!
مصاحبَه مِی‌کنی يا کــِـر خيز می‌تی!!؟

J

Freitag, November 08, 2013

بنازم به اين درکِ عميق و بی‌واسطه از "سرچشمه‌یِ هستی"

بنازم به اين درکِ عميق و بی‌واسطه از "سرچشمه‌یِ هستی"
از سفرنامه‌یِ ابنِ فضلان (ص79)
::::
(معرّفیِ کتاب؛ از سايتِ «دانلود رايگان کتاب»)
سفرنامه‌ی ابن فضلان مورخ و سياح عرب يکی از مهمترين منابع تاريخی متعلق به قرن چهارم هجری (دهم ميلادی) است که شرح نسبتا کوتاهی است از مسافرت وی به سرزمينهای ترکان و اسلاوها در مناطق شمالی و از چنان اهميتی خصوصا برای مورخان روسی برخوردار است که اثر وی را جزو نادر منابع شناخت تاريخ روسيه و قبايل اسلاو و عادات و آداب و رسوم آنان در قرن دهم ميلادی به شمار می‌آورند. جالب آنکه فيلم مشهور (سيزدهمين مبارز) با بازی آنتونيو باندراس بر اساس اقتباسی آزاد از اين سفرنامه ساخته شده است که باندراس در اين فيلم نقش نجيب‌زاده‌ای عرب به نام (احمد بن فهلان) را بازی می‌کند که توسط خليفه به سرزمينهای دوردست شمالی تبعيد شده است.

&
http://book.behtarin.com/1391/دانلود-کتاب-سفرنامه-ابن-فضلان.html

J
لينکِ ديگر برایِ دانلودِ «سفرنامه‌یِ ابنِ فضلان»
http://irannamag.files.wordpress.com/2013/11/safarnameye_ebne_fazlan.pdf

}
و ايضاً؛
عبيدِ زاکانی؛ رساله‌یِ دلگشا:
«مولانا سعدالدّين مولتانی در مجلسِ شيخ صفی‌الدين حاضر بود و زيرجامه در پا نداشت. شيخ می‌گفت سرچشمه‌یِ وجود چنين بوده است، و بيانی می‌کرد. مولانا گفت: سرچشمه‌یِ وجود نه آن است که شيخ می‌فرمايد؛ و کير بديشان نمود که سرچشمه‌یِ وجود اين است.»
کلياتِ عبيد، چاپِ دکتر محجوب؛ ص313

$
اين ويدئویِ زيبایِ عاشورايی را هم از دست ندهيد... +++18
http://www.youtube.com/watch?v=C460VByjZGY

>


~
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=298554243608935&set=a.119979048133123.20615.100003630847717&type=3&src=https%3A%2F%2Ffbcdn-sphotos-b-a.akamaihd.net%2Fhphotos-ak-frc3%2F488222_298554243608935_1980214784_n.jpg&size=626%2C229

Donnerstag, Oktober 17, 2013

الارشادالنّصوحيّه

گرچه قصّه‌یِ نصوح، کلاً کسشيره؛ وليکن «اين‌همانی»مون شد و، همچين بفهمی-نفهمی، خوش‌مون اومد...
بنابراين، با عنايت به متن‌القصّه (که می‌فرماد: نصوح هرچی مالِ حرومِ دلّاکی و کيسه‌کسی [غلطِ تايپی نيست ها!] جمع کرده بود، همه رو بخشيد)، گفتيم يه ارشادی هم کرده باشيم!
:
مال را پس دادی، امّا عشق و حال
مانده اندر گردن‌ات؛ باری بده!!

سه‌شنبه، 23 مهر 1392، 15 اکتبر 2013

J
نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می‌کرد

آيا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می‌کرد شنيده‌ايد؟...
مردی که ساليان سال همه را فريب داده بود نصوح نام داشت.

نصوح مردی بود شبيه زن‌ها؛ صدايش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت. او مردی شهوت‌ران بود با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار می‌کرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از اين راه هم امرار معاش می‌کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندين بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هربار توبه‌اش را می‌شکست.

او دلاک و کيسه‌کش حمام زنانه بود. آوازه‌ی تميزکاری و زرنگی او به گوش همه رسيده و زنان و دختران و رجال دولت و اعيان و اشراف دوست داشتند که وی آن‌ها را دلاکی کند و از او قبلاً وقت می‌گرفتند تا روزی در کاخ شاه صحبت از او به‌ميان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.
از قضا گوهر گرانبهای دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت، از اين حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه‌ی کارگران را تفتيش کنند تا شايد آن گوهر ارزنده پيدا شود.

کارگران را يکی بعد از ديگری گشتند تا اين‌که نوبت به نصوح رسيد او از ترس رسوايی، حاضر نمی‌شد که وی را تفتيش ‍ کنند، لذا به هر طرفی که می‌رفتند تا دستگيرش کنند، او به طرف ديگر فرار می‌کرد و اين عمل او سوء ظن دزدی را در مورد او تقويت می‌کرد و لذا مأمورين برای دستگيری او بيشتر سعی می‌کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در اين ديد که خود را در ميان خزينه‌ی حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزينه رفته و همين‌که ديد مأمورين برای گرفتن او به خزينه آمدند و ديگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خدای تعالی متوجه شد و از روی اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بيد مي‌لرزيد با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا! گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری‌ات اين‌بار نيز فعل قبيحم بپوشان تا زين‌پس گرد هيچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از اين غم و رسوايی نجاتش دهد.

نصوح از ته دل توبه‌ی واقعی نمود. ناگهان از بيرون حمام آوازی بلند شد که دست از اين بيچاره برداريد که گوهر پيدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به‌جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه‌ی خود رفت.

او عنايت پرودگار را مشاهده کرد. اين بود که بر توبه‌اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غيبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم عليل شده و قادر به دلاکی و مشت‌ومال نيستم، و ديگر هم نرفت. هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست‌بردار نبودند، ديگر نمی‌توانست در آن شهر بماند و از طرفی نمی‌توانست راز خودش را به کسی اظهار کند؛ ناچار از شهر خارج [شد] و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختيار نمود و به عبادت خدا مشغول گرديد.

شبی در خواب ديد که کسی به او می‌گويد: "ای نصوح! تو چگونه توبه کرده‌ای و حال آن‌که گوشت و پوست تو از فعل حرام روئيده شده است؟ تو بايد چنان توبه کنی که گوشت‌های حرام از بدنت بريزد.» همين‌که از خواب بيدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ‌های سنگين حمل کند تا گوشت‌های حرام تنش را آب کند.

نصوح اين برنامه را مرتب عمل می‌کرد تا در يکی از روزها همان‌طوری که مشغول به کار بود، چشمش به ميشی افتاد که در آن کوه چرا می‌کرد. از اين امر به فکر فرو رفت که اين ميش از کجا آمده و از کيست؟

عاقبت با خود انديشيد که اين ميش قطعاً از شبانی فرار کرده و به اينجا آمده است، بايستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پيدا شود . لذا آن ميش را گرفت و نگهداری نمود؛ خلاصه ميش زاد [و] ولد کرد و نصوح از شير آن بهره‌مند می‌شد تا سرانجام کاروانی که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد. همين که نصوح را ديدند از او آب خواستند و او به‌جای آب به آن‌ها شير می‌داد به‌طوری‌که همگی سير شده و راه شهر را از او پرسيدند.
وی راهی نزديک را به آن‌ها نشان داده و آن‌ها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه‌ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم‌کم در آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هرجا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختيار کردند، [و] همگی به چشم بزرگی به او می‌نگريستند.

رفته‌رفته، آوازه‌ی خوبی و حسن تدبير او به گوش پادشاه آن عصر رسيد که پدر آن دختر بود. از شنيدن اين خبر مشتاق ديدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند. همين که دعوت شاه به نصوح رسيد، نپذيرفت و گفت: من کاری و نيازی به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مأمورين چون اين سخن را به شاه رساندند شاه بسيار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی‌آيد ما می‌رويم او را ببينيم. پس با درباريانش به‌سوی نصوح حرکت کرد، همين‌که به آن محل رسيد به عزرائيل امر شد که جان پادشاه را بگيرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه برای ملاقات و ديدار او آمده بود، در مراسم تشييع او شرکت [کرد] و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند، و چون پادشاه پسری نداشت، ارکان دولت مصلحت ديدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهی رسيد، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانيده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسی رسيد، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصی بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، ميش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو يافته‌ام، مالم را به من برگردان.

نصوح گفت: درست است؛ و دستور داد تا ميش را به او بدهند. گفت: چون ميش مرا نگهبانی کرده‌ای هرچه از منافع آن استفاده کرده‌ای، بر تو حلال ولی بايد آنچه مانده با من نصف کنی.

گفت: درست است؛ و دستور داد تا تمام اموال منقول و غير منقول را با او نصف کنند. آن شخص گفت: بدان ای نصوح، نه من شبانم و نه آن ميش [ميش] است بلکه ما دو فرشته برای آزمايش تو آمده‌ايم. تمام اين ملک و نعمت اجر توبه‌ی راستين و صادقانه‌ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غايب شدند...

&
نقل از:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=448946681888439&set=a.438766092906498.1073741828.436875569762217&type=1

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2013/10/nasooh.pdf

Montag, Mai 20, 2013

نقايض‌الخيّاميّه و سايرالهزليّات: شنيدم که سعدی...

شنيدم که سعدی به گرمابه‌اندر
يکی خوشْ‌پسر ديد، رعنا و دلبر
هلويی چکيده، خوش‌اندام و لُمبه
سُرين، يک‌به‌يک صدْ دماوند دمبه!
...
متنِ کامل

شنيدم که سعدی...

$
پی‌دی‌اف
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/05/shenidam_ke_sadi.pdf

Mittwoch, Januar 30, 2013

ای بی‌ادب!

بُد ماچه‌خری؛ ادب نبودش
روزی هوسِ نری فزودش
چون خواست زند ز مردی‌اش لاف
زآن‌پس که دو روز بود علّاف
هی فکر نمود و شيوه آموخت
بر عقلِ نبوده، ديده بردوخت
عکّاس خبر نمود و زد زور
تا واکند عقده‌هایِ موفور
ترکِ ادبِ بليغِ خر کرد
سم را به‌مثابه‌یِ ذکر کرد!!

12 بهمنگِ 1391
$
عکسِ بدونِ متن:
https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjU9d-ElC2hJWdW5fYZySgWc0csn7-udykHXcDrwGZhw9n8-aTo3w2Xf37I2RqyLApDUe4SlmDNhSKSVuIT-CdPJIOjYRWq_5XBwCwernMmt57x2IYbBwwodL3WJs4bZq2axFoG/s1600/biadab.jpg

Freitag, März 16, 2012

زفافِ لُر

(لطيفه)

لُرکی، در شبِ زفاف، چو رفت
تویِ حجله، بُدَند بيرون‌اش
قومِ مادينه، غرقِ خنده‌خروش
منتظر، بهرِ لتّه‌یِ خون‌اش
چون‌که "آخ"ِ عروس بشنيدند
تيز کردند گوش، بر سون‌اش
ناگهان، در گشود لُر، که: بيا!
هله کرديد و، رفت در کون‌اش!!!


سه‌شنبه و جمعه، 23 و 26 اسفند، 13 و 16 مارس 2012


pdf
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/03/zefafe_lor.pdf

Freitag, August 18, 2006

اعجاز النّبی (جفت‌هفت)

اعجاز النّبی (جفت‌هفت)
در ميدانِ مرکزیِ بهشت غلغله‌ای برپاست.
اتّحاديّه‌یِ صنفِ پيغمبران، فراخوان داده و دعوت کرده و همه آمده‌اند؛ به‌اضافه‌یِ انبوهی تماشاچیِ بيکار.
حلقه می‌زنند، و دايره‌ای تشکيل می‌دهند. موضوعِ جلسه اين است: پيامبران نيز مانندِ هر گروه و قوم و قبيله‌یِ ديگر، بايد پادشاهی داشته باشند. امروز می‌خواهيم از ميانِ خود شخصی را به پادشاهی انتخاب کنيم.
پس از جرّ و بحث‌هایِ فراوان در باره‌یِ چگونگیِ انتخاب، قرار می‌شود که نامزدهایِ پادشاهی طاس[1] بريزند، و هرکس بيشتر آورد شاه شود.
جبرئيلِ امين دو تاس از جيب‌اش درمی‌آورد و دست‌به‌کار می‌شوند: بابابزرگ، آدم، می‌ريزد يک و يک می‌آوَرَد؛ نوح می‌ريزد 1 و 2 می‌آوَرَد؛ ابراهيم دو تا 2 می‌آوَرَد؛ لوط 2 و 3 می‌آوَرَد؛ موسی جفت 3؛ داوود 3 و 4؛ سليمان چار چار؛... و نوبت به عيسی می‌رسد، می‌ريزد، و همه کف می‌زنند. عيسی‌مسيح جفت‌شش آورده!
در ميانِ هلهله و هياهویِ شادمانیِ جمع، تاجی می‌آورند -نه تاجی از خار-، يک تاجِ گوهرنشانِ عالی، تا بر سرِ پادشاه نهند...
در همين‌موقع، ناگهان، شخصی خود را از بالایِ حلقه‌یِ جمعيّت، به ميان‌داوِ صحنه پرتاب می‌کند: من هم بايد بريزم.
- تو کيستی؟
- من خاتمِ پيغمبران؛ محمّدم (ص)!
يک‌نفر ريش‌سفيد جلو می‌آيد که: ببين بالام‌جان! تموم شده. اين آقا که می‌بينی بالاترين خال رو آوُرده و انتخاب انجام شده.
محمّد (ص) به‌غيظ می‌گويد: من بايد بريزم.
چند نفر پادرميانی می‌کنند: برایِ اين‌که غائله بخوابد، بگذاريد اين‌هم، محضِ دل‌خوشی‌اش، تاسی هوا کند!
محمّد (ص)، بسم الله الرّحمن الرّحيم گويان، تاس‌ها را بر زمين می‌ريزد.
با فرود آمدنِ تاس‌ها، جمعيّت به‌غرّش می‌آيد. يکی فرياد می‌زند: نيرنگ است. ديگری داد می‌زند: چشم‌بندی کرده. سوّمی می‌غرّد: جادوست...
باری‌تعالی، از فرازِ جمعيّت، گردن می‌کشد و به نقشِ تاس‌ها خيره می‌شود:
محمّد (ص) جفت‌هفت آورده!!!
مرداد 1385

:

?
پابرگ‌ها:

[1] اسمِ اين‌هم که می‌ريزيم «تاس/طاس» نيست؛ امّا، از آن‌جا که هنوز مقاله‌ام را تايپ نکرده‌ام، فعلاً به‌کار می‌برم.

Samstag, Juli 22, 2006

چيستان

ناف به ناف
ميخ توُ سولاخ
تو به زير و من به بالا
تو نجنب که من بجنبم !

?
به کسانی که موفّق به کشف ِ اين چيستان شوند ، به قيد ِ قرعه ، يک قطعه فال ِ حافظ ، و در صورتی که دست و دل بازی‌مان گُل کند ، يک چيستان ِ ديگر تقديم خواهد شد . لطفاً در کامنت بدهيد چيزتان را . ميل نکنيد ... !

Dienstag, Mai 30, 2006

پنداری که منم که جگرم خون کردی ؟

همان حکايت ِ سوزنگر است که دوستی داشت عنّين . خلق را و خويشان را از عنّينی ِ او خبر نبود ؛ به ريش و سبلت ِ او مغرور شدند .
------------ کير ِ او بر دروغ ِ ريش گواست
------------ ريش ِ مادرغَرَش بکَن ، که سزاست
دختر ، چو صد هزار نگار ، [1] با او عقد کردند ، و عروسی کردند . البتّه مقدور نمی‌شد نزديکی کردن . چون سخت عاجز شد ، بر ِ اين دوست ِ سوزنگر آمد که همراز ِ او بود از کودکی ؛ و گفت که مرا محرم توئي ؛ احوال ِ من چنين است . اکنون شبانگاه با من بيايی ، و جامه‌های ِ من درپوشی ، و مرا ازين صداع [2] برهانی . وليکن چون در خلوت درآيی ، سخن نگويی هيچ ، تا فهم نکند ؛ و چراغ را بنشانی ، که مرا معهود است چراغ نشاندن وقت ِ خواب . گفت : هزار خدمت کنم . [3] چون در خلوت رفت ، چراغ را بکشت ، و زود در جامه خواب درآمد . دختر پنداشت که همان شوهر ِ عنّين است ، چون بر ِ او نشست ، دلير ميان‌پا باز کرد . [4] او فرو برد . بانگ برآمد و فرياد و زاری . واويلا گفت . [5] شوهر از برون ِ در می‌گويد که ای زنک ِ قحبه ، پنداری که منم که جگرم خون کردی ؟ اين سوزنگر است که آهن را می‌شکافد و سوراخ‌سوراخ می‌کند !

&
مقالات ِ شمس ِ تبريزی . تصحيح و تعليق : محمّد علی موحّد . ويراستار : عليرضا حيدری . انتشارات ِ خوارزمی . اوّل ، 1369 هـ . ش . ، تهران . ( ص 6 - 295 . )

?
[1] چو صدهزار نگار ، کنايه از بسياری ِ زيبايی است .
- « و برهنه با ازار بايستاد و دست‌ها در هم زده ؛ تنی چون سيم سپيد و ، رويی چو صدهزار نگار ... » ( تاريخ ِ بيهقی . چاپ ِ دکتر فيّاض . انتشارات ِ دانشگاه ِ مشهد . ص 233 . داستان ِ « بر دار کردن ِ حسنک ِ وزير » )
- « پسری ديدند چون صدهزار نگار ، بر لب ِ آن چاهسار نهاده ... » ( بختيارنامه ، ص 72 . – حوصله‌ی ِ ديدن و دادن ِ مشخّصات ِ دقيق ِ کتاب نيست ! )
[2] صداع = سردرد ، درد ِ سر .
[3] نه اروای ِ کُسّ ِ بی‌بی‌ت ؛ نمی‌کردی !
[4] روايت ِ ديگر : پايها در هوا کرد . [ پابرگ ِ مصحّح ]
[5] روايت ِ ديگر : بانگ و گريه و فرياد برآمد و زاری و واويلا [ پابرگ ِ مصحّح ]

Montag, Mai 29, 2006

ربط ِ دل و کون ، و معجزه‌ی ِ مدّعی ِ نبوّت !

اصلی است که هر که را دل تنگ بُوَد کونش فراخ بُوَد ، و هر که را دل فراخ بُوَد کونش تنگ بُوَد . خدا دل‌فراخی بدادی تا بر‌نهاديمش !
يکی دعوی ِ پيغامبری می‌کرد ، بر ِ پادشاهش بردند ، گفت : معجزه ؟ گفت : آنچه خواهی ؛ اگر من چيزی بيارم ، گويی راست کرده است . [1]
اکنون به حضور ِ پادشاه ، ترکان ِ تنگ‌چشم صف کشيده ، و روز قلب ِ زمستان ، می‌گويد اين ساعت خيار ِ تر و تازه بياری ، و اين غلام را چشم‌هايش فراخ کنی ، بی آن‌که خللی در چشم ِ او درآيد . گفت : خيار ِ تر و تازه نيست ، امّا شنگيار ِ[2] تر و تازه به‌دست است ؛ و چشم ِ اين غلام را فراخ نتوانم کردن ، امّا کونش را فراخ کنم چندان که خواهی !
اکنون دل ِ تو تنگ است يا فراخ ؟!
همچون بلماج به هم برآمديم ... [3]

&
مقالات ِ شمس ِ تبريزی . تصحيح و تعليق : محمّد علی موحّد . ويراستار : عليرضا حيدری . انتشارات ِ خوارزمی . اوّل ، 1369 هـ . ش . ، تهران . ( ص 333 . گسسته‌پاره‌های ِ دفتر ِ نخست . )
?
[1] راست کردن = ساختن ، برساختن ، درست کردن . در اينجا مقصود « برساختن » است .
[2] شنگيار : شنگار ، شنجار ، شنگ ، نوعی سبزی ِ صحرايی . ( فهرست ِ لغات و اصطلاحات – که در پايان ِ کتاب آمده . ) – تصوّر می‌کنم بايد چيزی مثل ِ چنبرخيار / خيارچنبر باشد ، که می‌توان آن را استعاره از بهر ِ کير آورد ؛ چنان که خود ِ شخص ِ شخيص ِ ما در نقيضه‌ای فرموده‌ايم :

هر بوته که آن به رنگ ِ خونی بوده‌ست
از پَرت ِ کسی وُ چاک ِ کونی بوده‌ست
پا بر سر ِ اين خيارچمبر ننهی
کاين‌هم چُل ِ زار ِ سرنگونی بوده‌ست !
[3] پاره‌عبارت ِ آخر را می‌توان حذف کرد . آوردم ، چون نشان می‌دهد که شمس اين سخنان را با کسی می‌گفته و شايد می‌خواسته او را جور کند ! شايد هم طرف مرد ِ معقولی بوده و از اين شوخی ِ شمس برآشفته .

Samstag, Mai 20, 2006

صادقای ِ گاو و خاقانی ِ شَروانی

صادقا – مشهور به گاو ، خادم ِ مسجد ِ جامع ِ اصفهان بود و با وجود ِ غرابت ِ جثّه و کراهت ِ ترکيب ، کمال ِ نمک و شوخی داشت ، و گاهی فکر ِ شعر می‌کرد . اين قطعه را در جواب ِ خاقانی [1] گفته :
ای صادق ، آن کسان که طريق ِ تو می‌روند
ايشان خرند و ، خر روش ِ گاوش آرزوست
گيرم که خر کند تن ِ خود را به شکل ِ گاو
کو شاخ بهر ِ دشمن و ، کو شير بهر ِ دوست ؟!

?
تذکره‌ی ِ نصرآبادی ( مشتمل بر شرح ِ حال و آثار ِ قريب ِ هزار شاعر ِ عصر ِ صفوی ) . تأليف ِ ميرزا محمّد طاهر نصرآبادی . با تصحيح و مقابله‌ی ِ استاد ِ فقيد وحيد دستگردی . کتابفروشی ِ فروغی . چاپ ِ سوّم ، 1361 . ( ص 149 )

2
[1] خاقانی گفته است :
خاقانيا ! خسان که طريق ِ تو می‌روند
زاغ‌اند و ، زاغ را صفت ِ بلبل آرزوست
بس طفل کآرزوی ِ ترازوی ِ زر کند
نارنج از آن کند که ترازو کند ز پوست !
گيرم که مارچوبه کند تن به شبه ِ مار
کو زهر بهر ِ دشمن و کو مُهره بهر ِ دوست ؟!

?
گزيده اشعار خاقانی شروانی . به کوشش دکتر سيد ضياءالدّين سجّادی . چاپ و صحافی چاپخانه سپهر تهران . چاپ سوم ، 1363 ؛ ص 380 .