Dienstag, Dezember 12, 2017
به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانیست!
Samstag, Dezember 27, 2014
طابقالنّعلبالنّعل (در «منتظریشناسی»)
Montag, Oktober 13, 2014
مولانا...! مولانا...!
Freitag, November 08, 2013
بنازم به اين درکِ عميق و بیواسطه از "سرچشمهیِ هستی"
از سفرنامهیِ ابنِ فضلان (ص79)
::::
(معرّفیِ کتاب؛ از سايتِ «دانلود رايگان کتاب»)
سفرنامهی ابن فضلان مورخ و سياح عرب يکی از مهمترين منابع تاريخی متعلق به قرن چهارم هجری (دهم ميلادی) است که شرح نسبتا کوتاهی است از مسافرت وی به سرزمينهای ترکان و اسلاوها در مناطق شمالی و از چنان اهميتی خصوصا برای مورخان روسی برخوردار است که اثر وی را جزو نادر منابع شناخت تاريخ روسيه و قبايل اسلاو و عادات و آداب و رسوم آنان در قرن دهم ميلادی به شمار میآورند. جالب آنکه فيلم مشهور (سيزدهمين مبارز) با بازی آنتونيو باندراس بر اساس اقتباسی آزاد از اين سفرنامه ساخته شده است که باندراس در اين فيلم نقش نجيبزادهای عرب به نام (احمد بن فهلان) را بازی میکند که توسط خليفه به سرزمينهای دوردست شمالی تبعيد شده است.
&
http://book.behtarin.com/1391/دانلود-کتاب-سفرنامه-ابن-فضلان.html
J
لينکِ ديگر برایِ دانلودِ «سفرنامهیِ ابنِ فضلان»
http://irannamag.files.wordpress.com/2013/11/safarnameye_ebne_fazlan.pdf
}
و ايضاً؛
$
اين ويدئویِ زيبایِ عاشورايی را هم از دست ندهيد... +++18
http://www.youtube.com/watch?v=C460VByjZGY
>
~
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=298554243608935&set=a.119979048133123.20615.100003630847717&type=3&src=https%3A%2F%2Ffbcdn-sphotos-b-a.akamaihd.net%2Fhphotos-ak-frc3%2F488222_298554243608935_1980214784_n.jpg&size=626%2C229
Donnerstag, Oktober 17, 2013
الارشادالنّصوحيّه
بنابراين، با عنايت به متنالقصّه (که میفرماد: نصوح هرچی مالِ حرومِ دلّاکی و کيسهکسی [غلطِ تايپی نيست ها!] جمع کرده بود، همه رو بخشيد)، گفتيم يه ارشادی هم کرده باشيم!
مال را پس دادی، امّا عشق و حال
مانده اندر گردنات؛ باری بده!!
J
نصوح، مردی که در حمام زنانه کار میکرد
آيا داستان مردی را که در حمام زنانه کار میکرد شنيدهايد؟...
مردی که ساليان سال همه را فريب داده بود نصوح نام داشت.
نصوح مردی بود شبيه زنها؛ صدايش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت. او مردی شهوتران بود با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار میکرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از اين راه هم امرار معاش میکرد هم ارضای شهوت.
گرچه چندين بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هربار توبهاش را میشکست.
او دلاک و کيسهکش حمام زنانه بود. آوازهی تميزکاری و زرنگی او به گوش همه رسيده و زنان و دختران و رجال دولت و اعيان و اشراف دوست داشتند که وی آنها را دلاکی کند و از او قبلاً وقت میگرفتند تا روزی در کاخ شاه صحبت از او بهميان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.
از قضا گوهر گرانبهای دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت، از اين حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همهی کارگران را تفتيش کنند تا شايد آن گوهر ارزنده پيدا شود.
کارگران را يکی بعد از ديگری گشتند تا اينکه نوبت به نصوح رسيد او از ترس رسوايی، حاضر نمیشد که وی را تفتيش کنند، لذا به هر طرفی که میرفتند تا دستگيرش کنند، او به طرف ديگر فرار میکرد و اين عمل او سوء ظن دزدی را در مورد او تقويت میکرد و لذا مأمورين برای دستگيری او بيشتر سعی میکردند. نصوح هم تنها راه نجات را در اين ديد که خود را در ميان خزينهی حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزينه رفته و همينکه ديد مأمورين برای گرفتن او به خزينه آمدند و ديگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خدای تعالی متوجه شد و از روی اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بيد ميلرزيد با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا! گرچه بارها توبهام بشکستم، اما تو را به مقام ستاریات اينبار نيز فعل قبيحم بپوشان تا زينپس گرد هيچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از اين غم و رسوايی نجاتش دهد.
نصوح از ته دل توبهی واقعی نمود. ناگهان از بيرون حمام آوازی بلند شد که دست از اين بيچاره برداريد که گوهر پيدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا بهجا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانهی خود رفت.
او عنايت پرودگار را مشاهده کرد. اين بود که بر توبهاش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غيبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم عليل شده و قادر به دلاکی و مشتومال نيستم، و ديگر هم نرفت. هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دستبردار نبودند، ديگر نمیتوانست در آن شهر بماند و از طرفی نمیتوانست راز خودش را به کسی اظهار کند؛ ناچار از شهر خارج [شد] و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختيار نمود و به عبادت خدا مشغول گرديد.
شبی در خواب ديد که کسی به او میگويد: "ای نصوح! تو چگونه توبه کردهای و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئيده شده است؟ تو بايد چنان توبه کنی که گوشتهای حرام از بدنت بريزد.» همينکه از خواب بيدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهای سنگين حمل کند تا گوشتهای حرام تنش را آب کند.
نصوح اين برنامه را مرتب عمل میکرد تا در يکی از روزها همانطوری که مشغول به کار بود، چشمش به ميشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از اين امر به فکر فرو رفت که اين ميش از کجا آمده و از کيست؟
عاقبت با خود انديشيد که اين ميش قطعاً از شبانی فرار کرده و به اينجا آمده است، بايستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پيدا شود . لذا آن ميش را گرفت و نگهداری نمود؛ خلاصه ميش زاد [و] ولد کرد و نصوح از شير آن بهرهمند میشد تا سرانجام کاروانی که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد. همين که نصوح را ديدند از او آب خواستند و او بهجای آب به آنها شير میداد بهطوریکه همگی سير شده و راه شهر را از او پرسيدند.
وی راهی نزديک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعهای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کمکم در آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هرجا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختيار کردند، [و] همگی به چشم بزرگی به او مینگريستند.
رفتهرفته، آوازهی خوبی و حسن تدبير او به گوش پادشاه آن عصر رسيد که پدر آن دختر بود. از شنيدن اين خبر مشتاق ديدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند. همين که دعوت شاه به نصوح رسيد، نپذيرفت و گفت: من کاری و نيازی به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
مأمورين چون اين سخن را به شاه رساندند شاه بسيار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمیآيد ما میرويم او را ببينيم. پس با درباريانش بهسوی نصوح حرکت کرد، همينکه به آن محل رسيد به عزرائيل امر شد که جان پادشاه را بگيرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه برای ملاقات و ديدار او آمده بود، در مراسم تشييع او شرکت [کرد] و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند، و چون پادشاه پسری نداشت، ارکان دولت مصلحت ديدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهی رسيد، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانيده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسی رسيد، در بارگاهش نشسته بود که ناگهان شخصی بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، ميش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو يافتهام، مالم را به من برگردان.
نصوح گفت: درست است؛ و دستور داد تا ميش را به او بدهند. گفت: چون ميش مرا نگهبانی کردهای هرچه از منافع آن استفاده کردهای، بر تو حلال ولی بايد آنچه مانده با من نصف کنی.
گفت: درست است؛ و دستور داد تا تمام اموال منقول و غير منقول را با او نصف کنند. آن شخص گفت: بدان ای نصوح، نه من شبانم و نه آن ميش [ميش] است بلکه ما دو فرشته برای آزمايش تو آمدهايم. تمام اين ملک و نعمت اجر توبهی راستين و صادقانهات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غايب شدند...
&
نقل از:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=448946681888439&set=a.438766092906498.1073741828.436875569762217&type=1
$
پیدیاف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2013/10/nasooh.pdf
Montag, Mai 20, 2013
نقايضالخيّاميّه و سايرالهزليّات: شنيدم که سعدی...
يکی خوشْپسر ديد، رعنا و دلبر
هلويی چکيده، خوشاندام و لُمبه
سُرين، يکبهيک صدْ دماوند دمبه!
...
متنِ کامل
شنيدم که سعدی...
$پیدیاف
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/05/shenidam_ke_sadi.pdf
Mittwoch, Januar 30, 2013
ای بیادب!
روزی هوسِ نری فزودش
چون خواست زند ز مردیاش لاف
زآنپس که دو روز بود علّاف
هی فکر نمود و شيوه آموخت
بر عقلِ نبوده، ديده بردوخت
عکّاس خبر نمود و زد زور
تا واکند عقدههایِ موفور
ترکِ ادبِ بليغِ خر کرد
سم را بهمثابهیِ ذکر کرد!!
عکسِ بدونِ متن:
https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjU9d-ElC2hJWdW5fYZySgWc0csn7-udykHXcDrwGZhw9n8-aTo3w2Xf37I2RqyLApDUe4SlmDNhSKSVuIT-CdPJIOjYRWq_5XBwCwernMmt57x2IYbBwwodL3WJs4bZq2axFoG/s1600/biadab.jpg
Freitag, März 16, 2012
زفافِ لُر

تویِ حجله، بُدَند بيروناش
قومِ مادينه، غرقِ خندهخروش
منتظر، بهرِ لتّهیِ خوناش
چونکه "آخ"ِ عروس بشنيدند
تيز کردند گوش، بر سوناش
ناگهان، در گشود لُر، که: بيا!
هله کرديد و، رفت در کوناش!!!
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/03/zefafe_lor.pdf
Freitag, August 18, 2006
اعجاز النّبی (جفتهفت)
Samstag, Juli 22, 2006
چيستان
ميخ توُ سولاخ
تو به زير و من به بالا
تو نجنب که من بجنبم !
?
به کسانی که موفّق به کشف ِ اين چيستان شوند ، به قيد ِ قرعه ، يک قطعه فال ِ حافظ ، و در صورتی که دست و دل بازیمان گُل کند ، يک چيستان ِ ديگر تقديم خواهد شد . لطفاً در کامنت بدهيد چيزتان را . ميل نکنيد ... !
Dienstag, Mai 30, 2006
پنداری که منم که جگرم خون کردی ؟
همان حکايت ِ سوزنگر است که دوستی داشت عنّين . خلق را و خويشان را از عنّينی ِ او خبر نبود ؛ به ريش و سبلت ِ او مغرور شدند .
------------ کير ِ او بر دروغ ِ ريش گواست
------------ ريش ِ مادرغَرَش بکَن ، که سزاست
دختر ، چو صد هزار نگار ، [1] با او عقد کردند ، و عروسی کردند . البتّه مقدور نمیشد نزديکی کردن . چون سخت عاجز شد ، بر ِ اين دوست ِ سوزنگر آمد که همراز ِ او بود از کودکی ؛ و گفت که مرا محرم توئي ؛ احوال ِ من چنين است . اکنون شبانگاه با من بيايی ، و جامههای ِ من درپوشی ، و مرا ازين صداع [2] برهانی . وليکن چون در خلوت درآيی ، سخن نگويی هيچ ، تا فهم نکند ؛ و چراغ را بنشانی ، که مرا معهود است چراغ نشاندن وقت ِ خواب . گفت : هزار خدمت کنم . [3] چون در خلوت رفت ، چراغ را بکشت ، و زود در جامه خواب درآمد . دختر پنداشت که همان شوهر ِ عنّين است ، چون بر ِ او نشست ، دلير ميانپا باز کرد . [4] او فرو برد . بانگ برآمد و فرياد و زاری . واويلا گفت . [5] شوهر از برون ِ در میگويد که ای زنک ِ قحبه ، پنداری که منم که جگرم خون کردی ؟ اين سوزنگر است که آهن را میشکافد و سوراخسوراخ میکند !
&
مقالات ِ شمس ِ تبريزی . تصحيح و تعليق : محمّد علی موحّد . ويراستار : عليرضا حيدری . انتشارات ِ خوارزمی . اوّل ، 1369 هـ . ش . ، تهران . ( ص 6 - 295 . )
?
[1] چو صدهزار نگار ، کنايه از بسياری ِ زيبايی است .
- « و برهنه با ازار بايستاد و دستها در هم زده ؛ تنی چون سيم سپيد و ، رويی چو صدهزار نگار ... » ( تاريخ ِ بيهقی . چاپ ِ دکتر فيّاض . انتشارات ِ دانشگاه ِ مشهد . ص 233 . داستان ِ « بر دار کردن ِ حسنک ِ وزير » )
- « پسری ديدند چون صدهزار نگار ، بر لب ِ آن چاهسار نهاده ... » ( بختيارنامه ، ص 72 . – حوصلهی ِ ديدن و دادن ِ مشخّصات ِ دقيق ِ کتاب نيست ! )
[2] صداع = سردرد ، درد ِ سر .
[3] نه اروای ِ کُسّ ِ بیبیت ؛ نمیکردی !
[4] روايت ِ ديگر : پايها در هوا کرد . [ پابرگ ِ مصحّح ]
[5] روايت ِ ديگر : بانگ و گريه و فرياد برآمد و زاری و واويلا [ پابرگ ِ مصحّح ]
Montag, Mai 29, 2006
ربط ِ دل و کون ، و معجزهی ِ مدّعی ِ نبوّت !
اصلی است که هر که را دل تنگ بُوَد کونش فراخ بُوَد ، و هر که را دل فراخ بُوَد کونش تنگ بُوَد . خدا دلفراخی بدادی تا برنهاديمش !
يکی دعوی ِ پيغامبری میکرد ، بر ِ پادشاهش بردند ، گفت : معجزه ؟ گفت : آنچه خواهی ؛ اگر من چيزی بيارم ، گويی راست کرده است . [1]
اکنون به حضور ِ پادشاه ، ترکان ِ تنگچشم صف کشيده ، و روز قلب ِ زمستان ، میگويد اين ساعت خيار ِ تر و تازه بياری ، و اين غلام را چشمهايش فراخ کنی ، بی آنکه خللی در چشم ِ او درآيد . گفت : خيار ِ تر و تازه نيست ، امّا شنگيار ِ[2] تر و تازه بهدست است ؛ و چشم ِ اين غلام را فراخ نتوانم کردن ، امّا کونش را فراخ کنم چندان که خواهی !
اکنون دل ِ تو تنگ است يا فراخ ؟!
همچون بلماج به هم برآمديم ... [3]
&
مقالات ِ شمس ِ تبريزی . تصحيح و تعليق : محمّد علی موحّد . ويراستار : عليرضا حيدری . انتشارات ِ خوارزمی . اوّل ، 1369 هـ . ش . ، تهران . ( ص 333 . گسستهپارههای ِ دفتر ِ نخست . )
?
[1] راست کردن = ساختن ، برساختن ، درست کردن . در اينجا مقصود « برساختن » است .
[2] شنگيار : شنگار ، شنجار ، شنگ ، نوعی سبزی ِ صحرايی . ( فهرست ِ لغات و اصطلاحات – که در پايان ِ کتاب آمده . ) – تصوّر میکنم بايد چيزی مثل ِ چنبرخيار / خيارچنبر باشد ، که میتوان آن را استعاره از بهر ِ کير آورد ؛ چنان که خود ِ شخص ِ شخيص ِ ما در نقيضهای فرمودهايم :
از پَرت ِ کسی وُ چاک ِ کونی بودهست
پا بر سر ِ اين خيارچمبر ننهی
کاينهم چُل ِ زار ِ سرنگونی بودهست !
Samstag, Mai 20, 2006
صادقای ِ گاو و خاقانی ِ شَروانی
ايشان خرند و ، خر روش ِ گاوش آرزوست
گيرم که خر کند تن ِ خود را به شکل ِ گاو
کو شاخ بهر ِ دشمن و ، کو شير بهر ِ دوست ؟!
?
تذکرهی ِ نصرآبادی ( مشتمل بر شرح ِ حال و آثار ِ قريب ِ هزار شاعر ِ عصر ِ صفوی ) . تأليف ِ ميرزا محمّد طاهر نصرآبادی . با تصحيح و مقابلهی ِ استاد ِ فقيد وحيد دستگردی . کتابفروشی ِ فروغی . چاپ ِ سوّم ، 1361 . ( ص 149 )
2
[1] خاقانی گفته است :
زاغاند و ، زاغ را صفت ِ بلبل آرزوست
بس طفل کآرزوی ِ ترازوی ِ زر کند
نارنج از آن کند که ترازو کند ز پوست !
گيرم که مارچوبه کند تن به شبه ِ مار
کو زهر بهر ِ دشمن و کو مُهره بهر ِ دوست ؟!
?
گزيده اشعار خاقانی شروانی . به کوشش دکتر سيد ضياءالدّين سجّادی . چاپ و صحافی چاپخانه سپهر تهران . چاپ سوم ، 1363 ؛ ص 380 .




