Dienstag, März 25, 2014

تأمّلی بر راست و دروغِ شعرِ فارسی

(1)
حجمِ عمده‌ای از اشعارِ فارسی (جز شعرِ اندک‌شمار بزرگانی مانندِ رودکی و فردوسی و ناصرِ خسرو و فخرالدّين اسعد و خيّام و سعدی و...)، چه در زمينه‌یِ مدح و چه در -به‌اصطلاح- مضامينِ "حِکَمی-اخلاقی"، فاقدِ هرگونه پشتوانه‌ای است که بتوان برآن نامِ "باور" نهاد.

اين‌که عدّه‌یِ مذکورِ بالا را مستثنیٰ کردم دليلِ خاصّی دارد: شاعرانِ دوره‌یِ سامانی، هيچ‌گونه اجباری برایِ مديح نداشته‌اند. سامانيان را نيازی به مدايح نبوده. آنچه بر قلم و زبانِ شاعرانی چون رودکی رفته، اوّلاً عينِ واقع بوده و به‌دور از گزافه‌گويی‌هایِ ادوارِ بعد؛ ثانياً به‌رغبت سروده می‌شده. با اندک‌تأمّلی، می‌توان ديد و دانست که سامانيان، خواستارِ "کارِ فرهنگی" بوده‌اند، نه مديح. اين‌که از منظوماتِ داستانیِ رودکی و ديگرانی در دوره‌یِ سامانی، جز ابياتی پراگنده برجای نمانده، زمينه‌یِ تأمّلِ دقيق و درست را مخدوش می‌سازد. چنانچه کلّيّتِ آثارِ اين شاعران برجای‌مانده بود، می‌ديديم که حجمِ مدايح در قياس با کلّيّتِ عظيمِ کارِ اين سُرايندگانِ باورمندِ فرهنگ، به چيزی برگرفته نمی‌شود. درحالی‌که در ادوارِ بعد، خواستاریِ کارِ ارجمندِ فرهنگی به‌ندرت ديده می‌شود. همچنين است در موردِ فردوسی و خيّام، و معدودی ديگر، که نه اهلِ مديحه‌سُرايی بوده‌اند، و نه اصولاً نياز و اجباری به مدح‌کردن داشته‌اند.

فی‌المثل، به ويس و رامين (فخرالدّين اسعد) که می‌نگريم، مديحه در کار هست؛ امّا مختصر و آداب‌وار. در مقدّمه، از ستايشِ خداوند آغاز می‌کند، بعد پيامبر، بعد سلطانِ عصر، و سپس ستايش بزرگ‌مردی که خواهنده‌یِ اين کارِ سترگ بوده (و بی‌ترديد، تأمينِ فراغِ شاعر را برعهده داشته). و تازه، اين خواهنده، خود در عدادِ فضلاست. (ناصرِ خسرو، از او به‌گونه‌یِ مردی اديب و فاضل ياد می‌کند [1]). و بديهی‌ست که چُنين مردی، تشنه‌یِ مدايحِ ناچارانه‌یِ شاعران نيست.

غالباً چُنين تصوّر می‌شود که شاعران به مدايحِ خود باور داشته‌اند. و اين ازآن‌روی به اذهان خطور می‌کند که می‌پندارند شعر –و حتّی نظم-، قطعاً بايد از دل برآمده باشد؛ درحالی‌که هيچ‌گونه ضرورت و الزامِ ذاتی در کار نيست. ممکن است شاعری به آنچه می‌گويد ابداً باور نداشته باشد، امّا شعرش بسيار هنری‌تر و دلنشين‌تر و ژرف‌تر از شعرِ شاعری باشد که با تمامِ وجود، به آنچه می‌سُرايد باور دارد. اين، صرفاً، به "توانايیِ سخنوری" بازمی‌گردد. من نمی‌توانم به چيزی از گونه‌یِ اين ياوه‌یِ چندصدساله باور داشته باشم که می‌فرمايد: سخن کز دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند!
خير، بردل‌نشستنِ سخن، نيازمندِ قدرت و استواری و زيبايیِ سخن است.

شاعرانِ مديحه‌سُرا، به مدايحِ خود به‌گونه‌یِ گزاره‌هایِ باورمندانه نمی‌نگريسته‌اند. جا به جا، ديده می‌شود که شاعری به فاصله‌ای کوتاه، شخصِ واحدی را هجو، مدح، و سپس دوباره هجو کرده است. (در دورانِ نسبةً اخير، مثلاً قاآنی را داريم که هم اميرکبير را می‌ستايد و هم -بلافاصله- جانشينِ او را! و به‌گُمان‌ام از امير مذمّت هم می‌کند.) شاعر، به ناگزيریِ معاش، و يا به ملاحظاتِ ديگر، قلم بر کاغذ می‌نهاده، و ستايش يا نکوهش می‌کرده.

شاعرانِ اخلاقی‌باف و عرفانی‌سُرا نيز، از اين قاعده بيرون نيستند. اينان نيز، غالباً به مضامينِ سروده‌هایِ خود باور نداشته‌اند؛ يا دستِ‌کم، نمی‌توان بدونِ شواهد و اسنادِ کافی، صرفِ سروده‌یِ محکم و جاندار را حاکی از "باور" شمرد.

آنچه اين وضع را پديد می‌آورده، نياز و ناامنی بوده. نياز به نرم‌کردنِ دلی، با حربه‌یِ شعر. چه شاعرِ مديحه‌سُرایِ درباری، و چه شاعری که از قِبَلِ خانقاه و باورهایِ مسلکیِ مردمانِ زمانه‌یِ خود –که وی ناگزير از زيستن در سايه‌یِ حمايتِ پنهان و آشکار، و مستقيم يا غيرِمستقيمِ ايشان بوده- نان می‌خورده.

تا اجبار و دست‌نگری باشد از سخنِ دل خبری نخواهد بود. آن‌گاه می‌توان اميدوار بود که شاعر و نويسنده، به سروده و نوشته‌یِ خويش باور داشته باشد که گلویِ او، اسيرِ سرپنجه‌یِ ناگزيری‌ها نباشد...

26 فروردينِ 1388

?
پابرگ‌ها:
[1] رک: سفرنامه، به کوششِ دکتر دبيرسياقی، ص166.

Montag, März 24, 2014

گورنایِ زجر

تف به تو، کلمه‌یِ «انسان»!
با سپاسِ بی‌کران از مدّعيانِ آزادی و برابری و تمدّن؛ و به‌ويژه: حقوقِ فَشَلِ جهانی

چهل‌ماه از آوارگی و دربه‌دریِ موسوم به «پناهندگی»ام می‌گذرد و هنوز به لطفِ بی‌کرانِ کميساريایِ عالیِ «پناهندگان» سازمانِ محترمِ ملل، من و خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام، اين‌جا در عثمانیِ قديم، همچُنان، در مرگ غوطه‌وريم...

ای که هزار درود به کلّه‌یِ پيرِ پدرِ ايران و جهان و آزادی و دعاوی و حقوق و بشر و تمدّن و غرب و شرق‌اش...


گورنایِ زجر

(شکوه از "بی‌پناهی")
[از زبانِ بی‌زبانیِ همه‌یِ آنان که در اين زجر غوطه‌ورند!]

تا کی ز "بی‌پناهی"، خونين‌جگر شويم
از هست و نيست، يکسره، کلاً، به‌در شويم
تا کی به بویِ رامشِ جنّاتِ صبحِ امن
در شامِ تارِ هول، به کامِ سقر شويم
تا کی به وعدِ سُخرهْ‌جهانِ مدرنْ‌وَغد
گولِ جوالِ عشوه‌یِ بوک و مگر شويم
تا کی به روزمرّه‌یِ درويش‌وارِ خويش
صدچاکِ حسرت از غمِ اين مختصر شويم
هر شب، به کامِ دهشت و اندوه، غوطه‌ور
کشتی‌نشينِ مضطرِ وَهمِ سحر شويم
نگريختيم از دمِ خون‌بارِ ذوالفقار
کاين‌جا، دچارِ بختکِ تيغِ عمر شويم
کی روزنی گشايد ازين گورنایِ زجر
کز اين مغاکِ تيره‌یِ افسوس، بر شويم
زين دامگه، که نامِ "پناهندگی" بر اوست
پروازمان درآيد و، مرغِ بپر شويم
...
اينک، که‌مان نمی‌شمرد اين جهان، بشر
بيزار ازين خرابه‌یِ بی بام و در شويم
"اعلاميه"، که شافیِ زخمِ حقوقِ ماست
درپيچ، تا براش به فکرِ دگر شويم
سی مادّه‌ش، چُپانده به مقعد، ز رویِ خشم
صد نعره، زی منافذِ گورِ پدر شويم:
وَرخی، بگای مادرِ گيتی، مجدّداً [1]
شايد ز نو بزايد و، ما هم "بشر" شويم!!

سه‌شنبه و شنبه، 11 و 15 مهر، و دوشنبه، 11 دی‌ماهِ 1391

?
پابرگ‌ها:
[1] ورخی = برخيز.
صورتِ معتدل‌ترِ مصرع:
برخيز و، درسُپوز مجدّد به مامِ دهر

Dienstag, März 18, 2014

خداوندِ کون...

چُنين گفت فردوسی هرزه‌پوی
برآن‌ام که کوته کنم گفت‌وگوی
چو ايدر بشد عزمِ من سخت راست
به تخم‌ام که هزل است يا نارواست
خداوندِ کون گر کنند انتخاب
من و رأی و صندوق و اين کونِ تاپ!


عکس از:
https://www.facebook.com/OfficialAlexisTexas/photos/a.554802664542540.1073741826.554365147919625/678097528879719/?type=1&permPage=1

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم(جلّ جلاله)
دوشنبه، 26 اسفند 1392؛ 17 مارچ 2014

a
نسخه‌یِ عکسی:

Sonntag, März 16, 2014

نتايجِ سحر!

پاسپورت سومالی معتبرتر از پاسپورت رژيم ايران است
اعتبار پاسپورت ايرانی در گذر زمان؛ چه بود و چه شد
پاسپورت جمهوری اسلامی برای چندمين سال پی در پی بعنوان يکی از بی‌‌اعتبارترين پاسپورت‌های جهان اعلام شد. اين در حالی است که پيش از انقلاب اسلامی، ايرانی‌ها برای ورود به بسياری از کشورهای جهان از جمله کشورهای غربی نيازی به اخذ ويزا نداشتند.

راديو آلمان: بر اساس فهرست موسسه بين‌المللی "هنلی اند پارتنرز" در سال ۲۰۱۳، پاسپورت ايرانی از نظر سفر به کشورهای مختلف بدون نياز به ويزا، يکی از بدترين پاسپورت‌های جهان است. اين در حالی است که پيش از انقلاب اسلامی، ايرانی‌ها برای ورود به بسياری از کشورهای اروپايی به‌عنوان نمونه برای ورود به کشور سوئيس نيازی به اخذ ويزا نداشتند.

برپايه گزارشی که از سوی آسوشيتدپرس انتشار يافته است، کشورهای فنلاند، دانمارک و آمريکا با حق ورود آزادانه به صد و سی کشور جهان در رديف اول پاسپورت‌های معتبر قرار دارند.

به گزارش راديو فرانسه، در فهرست آسوشيتدپرس، ايران و افغانستان در ميان 194 کشور مورد ارزيابی در پائين‌ترين رديف قرار گرفته‌اند و کشورهايی مانند بورکينافسو، جيبوتی و سومالی در رديف معتبرتری قرار دارند.

&
http://www.iranpressnews.com/source/168542.htm
ای که گويی که اين گذرنامه
حيف باشد شياف در مقعد!
وطنِ خويش، مضحکه چه‌کنی
که بدين سخره‌ها ز جا نرود
زين هنرها که نزدِ ماست فقط
صد جهان چشم، کور شد ز حسد
آريابوم، مرزِ پر گهری‌ست
نعمت‌اش نه يکان‌يکان، صدصد
هان! نبينی که سر شده به جهان
خاصه با اين نظامِ کارآمد
که بُوَدمان تمام، بی کم و بيش
يک‌به‌يک، زنده‌زنده، سنگِ لحد
خوش مکن دل، هلا! بدين مقدار
چون ز يمنِ شريعتِ احمد
صبحِ دولت، هنوز ده‌يک نيز
ندميده‌ست؛ باش تا بدمد!!


بامداد دوشنبه، 26 اسفند 1392؛ 17 مارچ 2014

$
نسخه‌یِ عکسیِ متنِ قطعه:

توبگا-من‌بگاست، اُمِّ قُرا!

ايران شاهد انقلاب جنسی است
دکتر افشين شاهی:
سئوال اساسی اين است که موتور انقلاب سکسی ايران چيست؟ در وهله اول می‌شود به مواردی چون اقتصاد، رشد شهرنشينی، اينترنت و افزايش زنان تحصيل‌کرده به‌عنوان بخشی از عاملان تغييرات جديد اشاره کرد. اما واقعيت اين است که عوامل فوق در بسياری از کشورهای خاورميانه هم وجود دارد پس چرا موج عمومی در منطقه به سمت محافظه‌کاری اجتماعی در نوسان است و ايران در جهت مقابل ابراز وجود می‌کند؟
به‌نظر می‌رسد بايد برای يافتن جواب به تناقض بين مردم کشور و حکومتی که با شدت تمام به‌دنبال برقراری قوانين اخلاقی است اشاره کرد. سخت‌گيری، جزميت و قوانين خشک مذهبی که بر سيستمِ تنبيه و کنترل بنا شده است در عمل منجر به واکنش‌های افراطی جامعه و بروز آشکار تمايلات جنسی بدون زد و بند شده است.
...
بدون آن‌که ضرورت داشته باشد به‌دنبال خوب يا بد بودن اين ماجرا باشيم ولی انقلاب جنسی در ايران، به‌گونه‌ای شگفت‌انگيز واقعيت دارد. رفتارهای اجتماعی در طی چند دهه گذشته آن‌چنان تغيير کرده است که برای بسياری از ايرانيان خارج کشور که به ايران سفر می‌کنند شوکه‌آور است. به‌قول يکی از مسافرين ساکن لندن: «اين روزها، لندن در مقابل تهران يک شهر محافظه‌کار است.»

بر اساس يکی از تحقيقات وزارت جوانان در زمستان ۲۰۰۸، اکثريت مردان اقرار کردند که قبل از ازدواج، حداقل يک رابطه جنسی با جنس مخالف داشته‌اند و ۱۳ درصد روابط «غيرقانونی!» فوق منجر به حاملگی ناخواسته و سقط جنين شده است.
...
کاملِ متن:
http://marde-rooz.com/?p=29884
تا نگويی «نگفت»، می‌گويم...

ای امامِ زمان، بيا و ببين
کار، از سر خراب تا به بُن است
وَهمِ تقویٰ، مَتَن به پيله‌یِ غيب
کشورت اسوه‌یِ بکن‌بکن است!!

نايب‌ات، کرده کارِ کارستان
در غيابِ تو و، فرارِ خدا
تا به‌گا داده دينِ جدّت، صاف
توبگا-من‌بگاست، اُمِّ قُرا!

اين‌که خواهند جمعه آمدن‌ات
تو مپندار می‌ستايندت
جمع کن کاسه‌کوزه و، در رو
که برآن‌اند تا بگايندت!!

بامدادِ دوشنبه، 19 اسفند 1392؛ 10 مارچ 2014


$
نسخه‌یِ عکسیِ متن:

Freitag, März 14, 2014

هيچ چون پرچمِ امريکا نيست!

ما که جويایِ رخِ زيباييم
عاشقِ پرچمِ امريکاييم
در جهان، ناز و هلو، دلبر و بيست
هيچ چون پرچمِ امريکا نيست!

23 اسفند 1392؛ 14 مارچ 2014

http://content.skoften.net/babes/erodump/01/16.jpg

Mittwoch, März 12, 2014

در هجوِ اين گربه‌یِ پدرسوخته!

اين نظم‌نوشته را نمی‌دانم به‌وقت‌اش اين‌جا يا در فيس‌بوک آورده‌ام يا مثلِ بسيارها موردِ ديگر، فراموش شده...
به‌هرحال، برایِ خلاصی از شرِّ ناله‌نفرين‌هایِ سراينده‌اش، آن را همين السّاعه، هم اين‌جا و هم در فيس‌بوک، می‌آورم...

دو قطعه، در هجوِ اين گربه‌یِ پدرسوخته؛ پيش‌کش به استاد پروفسور: کامران متين

برایِ اين نوشته‌یِ حضرت‌اش:
ناسيوناليسم ايرانی و حق تعيين سرنوشت ملل
http://www.bbc.co.uk/blogs/persian/viewpoints/2013/03/post-497.html

(I)
من نيز دلِ خوشی ندارم
زين يک‌دوسه مشت خاکِ دلگير
پيرِ پدرِ مرا درآورد
اين گربه‌یِ زِرزِرویِ اکبير
گر جا نزنی، دُکی، دوتايی
سازيم به‌هم، به حُسنِ تدبير
پيرِ پدرش، ز بُن درآريم
صد کشور ازو کنيم تکثير!!


(II)
گرچه من استادِ يونيورسيتی
نيستم؛ هستم ولی از کينه پُر
تا ازين گربه به‌کل راحت شويم
گوش کن استاد! دکتر! فيلفسور!
تا بخواهی قوم در اين مُلک هست
کسری‌اش بسپار با من؛ غم مخور!
تو همين خنجر که داری تيز کن
بعد، چون وقت‌اش شد و، گفتم، ببُر!
تا شود صدپاره و، از وی به‌جای
خايه‌های‌اش مانَد و، آن نيز غُر!!


بامدادِ شنبه، 26 اسفند 1391؛ 16 مارچ 2013

::::
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/03/gorbekoshoon.pdf


::::::::::::::::::::::::::::
:::: پی‌اندرنگاشتِ ناچارانه (23 اسفند 1395)::::
بسيار هم هلو!
در وبلاگک‌ام می‌گشتم، به اين ابياتک‌ها که رسيدم گفتم ببينم ذيلِ نوشته‌یِ آقایِ متين، نظر-مظری جديد هست يا که نه، که زدم و ديدم اصلاً کلِّ نوشته را مرحوم بی‌بی‌چل از سايت‌اش برداشته...
فرض کردم که احتمال هم دارد که نقصِ فنّی باشد و در پیِ کدگردانی‌هایِ سايت، نشانیِ نوشته عوض شده باشد؛ امّا چه‌کنم که «جست‌وجو در سايت» هم راهی به دهی نمی‌برد!!
(مسألةٌ: يعنی اصلِ بخشِ انگليسیِ اين مرحوم بی‌بی‌چل هم همين‌قدر گُه و به‌هم‌پاشيده ست يا فقط هر جايی که ما جماعتِ "هنر نزدمان است و بس" درآن دخيل‌ايم اين‌طور تِرماليزاسيون می‌گيرد!! خدا هم نداند!)
و خوشتک‌بختانه کپیِ نوشته را يکی‌دوجايی ديدم، که اين‌جا عيناً به‌شيوه‌یِ مشهورِ قلفتی، ثبت می‌افتد:
::::::::::::::::::::::::::::

ناسیونالیسم ایرانی و حق تعیین سرنوشت ملل/کامران متین
پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۳

اکثر شخصیتها و نیروهای ناسیونالیست-دموکراتیک ایرانی مخالف شناسایی «حق تعیین سرنوشت ملل» به مثابه راه حل مسئله «اقلیتها» در ایران هستند و آنرا مقدمه یا حتی بهانه ای برای «تجزیه» ایران می انگارند.
آنها میگویند «اقلیتهای» ایران نه «ملت» بلکه «قوم» هستند و در نتیجه مطابق حقوق بین الملل واجد حق تعیین سرنوشت سیاسی خویش نیستند.
مضافا آنها ادعا میکنند مشکلات سیاسی-فرهنگی «اقلیتهای قومی» با استقرار نظامی دموکراتیک و مبتنی بر حقوق بشر در ایران که هسته مرکزی برنامه سیاسی آنهاست حل خواهند شد.
این نوشته نقدی کوتاه بر این استدلالهاست.
منشور ملل متحد ‪)‬فصل ١، اصل ١، بند ٢) از ‪”‬حق تعیین سرنوشت «مردم ها» (peoples) به عنوان مبنای توسعه روابط دوستانه در میان ملتها‪”‬ سخن میگوید. اما حتی با فرض پذیرش استدلال حقوقی ناسیونالیستهای ایرانی میتوان یک پرسش ساده ولی اساسی مطرح کرد: ملت چیست؟
پاسخ تلویحی ناسیونالیستهای ایرانی این است که «ملت ایران» مبتنی بر پیوندهای دیرپای تاریخی و فرهنگی بین «اقوام» مختلف در یک سرزمین مشخص و لایتجزا به نام ایران است.
شکل و ماهیت این پیوندها محل مناقشه بسیار بوده و هست. دست کم در هفتاد سال اخیر چهارچوب سیاسی این پیوندها مبتنی بر تحمیل و تداوم خشونت آمیز یک رابطه فرهنگی-هویتی نامتقارن بوده است که در آن، زبان فارسی هسته اساسی فرهنگ و هویت دولت-ملت در ایران بوده است و همزمان زبانهای غیر فارسی به زیرمجموعه های «محلی» و مادون زبان فارسی تقلیل یافته اند.
بی دلیل نیست که بسیاری از ناسیونالیسهای ایرانی نه تنها از درک، بلکه در برخی موارد حتی از شناسایی تحقیر زبانی و فرهنگی مردمان غیر فارسی زبان ایران عاجزند و از طرح مسئله انقیاد و یا اضمحلال زبانی-فرهنگی آنان بر می آشوبند.
از سوی دیگر ایده «ملت» به مثابه اتحاد «اقوام» با تقریبا تمامی تجربه های موفقیت آمیز تشکیل ملت در جهان متباین است چرا که گفتمان سیاسی و جنبش اجتماعی ملت-مدار پدیده ای مدرن است که معتقد به لزوم‌ انطباق مرزهای سیاسی با مرزهای قومی-فرهنگی است.
دولت-ملت در فرانسه، آلمان، روسیه و ترکیه دقیقا بر مبنای «اسطوره» وجود یک «فولک» یا «مردم» بی نظیر و همگن با تباری ازلی و قابل ردگیری و ساکن و صاحب سرزمینی مشخص تشکیل شدند. بدیهی است که در این تجارب اتفاقا ایده «ملت» با ایده تکثر قومی-فرهنگی-زبانی، در درون آن کاملا در تضاد است.
ناسیونالیستهای ایرانی اغلب به ایالات متحده و هند اشاره میکنند اما آنان بر این واقعیت چشم میپوشند که نظام سیاسی-حقوقی آمریکا حق جدایی ایالتها را طریق «انقلاب» به رسمیت شناخته است و در هند که این حق به رسمیت شناخته نشده است حداقل هشت جنبش جدایی طلب مسلحانه وجود دارد.
تاکید استراتژیک بر هیئت جمعی همگون در اکثریت موارد تشکیل ملت در جهان، به بعد بین المللی روند تشکیل آن مرتبط است.
در کشور محل پیدایش «ملت» یعنی انگلستان، اقتصاد سرمایه داری نیاز و کارکرد مثبت زبان و واسطه های فرهنگی-علمی مشترک را برای تمامی ساکنان آن به امری لازم و طبیعی بدل نمود و نقش بستر مادی تشکیل ملت را ایفا کرد.
اما این ترتیب تاریخی اول-سرمایه داری-بعد-ملت به جز در مستعمرات مهاجرنشین و بعدا استقلال یافته خود انگلستان نظیر آمریکا و کانادا، در هیچ کشوری تکرار نشد.
تمامی دولت-ملتهای دیگر موجود در جهان یا زائیده جنبشهای ضد استعماری هستند و یا نتیجه واکنش تدافعی دولتهای مستقل و نیمه مستقل ماقبل سرمایه داری به فشارهای ژئوپولیتیک و سیاسی-اقتصادی کشورهای پیشرو سرمایه داری هستند.
در این جوامع ضعف و یا فقدان کامل زیربنای مادی سرمایه داری گروههای ممتاز اجتماعی، نخبگان سیاسی و الیتهای حاکم این جوامع را وادار کرد که بر فردیت قومی سره و همگونی زبانی-نژادی-فرهنگی به عنوان سنگ بنای دولت-ملت مدرن تاکید کنند و از خشونت دولتی سازمان یافته برای تحقق بخشیدن به آن استفاده کنند.
این امر دو دلیل داشت. یا دولت-ملت دیوانسالار متمرکز و سرزمینی مهاجمین سرمایه دار غربی به مثابه منشا قدرت برتر آنان تلقی و در نتیجه تقلید شد و یا اقتصاد مدرن سرمایه داری به درستی به عنوان این منشا شناسایی شد ولی در غیاب روند بومی تحول سرمایه داری تاسیس دولت-ملت، به ابزاری استراتژیک برای رسیدن هر چه سریعتر به مدرنیزاسیون صنعتی و توسعه سرمایه داری بدل شد.
در این معنای بنیادی تمامی پروژه های ملت سازی از بالا، از انقلاب فرانسه و تشکیل پدیده شهروند-سرباز توسط ناپلئون تا احیا «میجی» در ژاپن، پاسخهای بدوا کمی در قالب بسیج متمرکز تمامی انرژیهای پراکنده انسانی یک کشور پیشاسرمایه داری تحت لوای ملت به چالشی ماهیتا کیفی یعنی قدرت برتر بارآوری اقتصاد سرمایه داری صنعتی انگلستان‪/‬بریتانیا بوده اند.
چنین پروژه هایی در کشورهای دارای اقلیتهای زبانی-قومی به معنای ادغام خشونت آمیز این اقلیتها در پروژه‌های دولت-ملت سازی تدافعی بود و منجر به بر انگیختن جنبشهای ملی در میان این اقلیتها شد.
امپراطوریهای روسیه، عثمانی، هابسبورگ و ایران دوران رضا شاه نمونه های کلاسیک این روند هستند. هر چند در ایران به دلیل غنا و قدمت زبان و فرهنگ فارسی نیازی به تاکید رسمی و استراتژیک بر«زنوفوبیا» یا «دیگر هراسی» در گفتمان ملی گرایی ایرانی، آنگونه که در روسیه، آلمان و ترکیه رخ داد، پیش نیامد.
اما حتی با این وجود خود برتربینی «ایرانی-فارسی» در رابطه با «اقوام» و «ملتهای» دیگر همواره موجود بوده و حتی در فرهنگ عامه ایرانی نیز قابل مشاهده است.
با این تفاصیل روشن است که تعریف ناسیونالیستهای ایرانی از ملت و به تبع آن شرایط استحقاق تعلق «حق تعیین سرنوشت ملل» فصل الخطاب تاریخی در مورد تعریف، معنا و روند عمل شکل گرفتن ملت نیست.
اما حتی اگر تعریف ناسیونالیستهای ایرانی از ملت را به عنوان یک واحد سیاسی چند-قومی بپذیریم باز این پرسش قابل طرح است آیا آنان تحت شرایطی ادعای جمعی این «اقوام» مبنی بر ملت بودنشان و در نتیجه واجد حق تعیین سرنوشت بودنشان را میپذیرند؟
جنبه «ابژکتیو» یا عینی تعریف ناسیونالیستهای ایرانی از ملت، به ویژه تاکید آنها بر بعد «سرزمینی» ملت ایران، خواست و اراده جمعی «اقلیتهای قومی» را برای تعیین سرنوشت سیاسی خود به تمامی نادیده میگیرد و در عین حال برای آنان این امتیاز را دارد که تناقض بزرگ بین اصرارشان بر دموکراسی به عنوان تنها راه حل مسئله «قومی» و مخالفت همزمانشان با رجوع به‌ «اقوام» ایرانی برای دریافتن خواست و اراده سیاسی جمعی و دموکراتیک آنها را میپوشاند.
علیرغم این واقعیت که نتیجه اعمال حق تعیین سرنوشت ملل نمیتواند از پیش معین باشد ظاهرا حداقل گروهی از ناسیونالیستهای دموکرات ایرانی معتقدند «اقوام» ایرانی در صورت داشتن حق تعیین سرنوشت حتما رای به جدایی خواهند داد.
اگر واقعا چنین است آنان بهتر است بر انگیزه های احتمالی چنین انتخابی مداقه کنند و در رفع آنان تلاش کنند نه اینکه از هراس چنین انتخاب دموکراتیکی، اصل دموکراتیک حق انتخاب جمعی «اقوام» ایرانی را نفی کنند. چنین رویکردی با ادعای دموکرات بودن آنان متناقض است و تنها گره مسئله ملی در ایران را سخت‌تر میکند.
با این همه نقش اساسی عنصر «سوبژکتیو» یا ذهنی در پیدایش «خود-آگاهی ملی» و «ملت» به این معنا نیست که مفهوم و یا پدیده ملت فاقد هر گونه زیر بنای مادیست. همانگونه که در بالا اشاره شد روابط سرمایه داری عنصر اصلی این مبنای مادی هستند.
اما نکته مهمی که ناسیونالیستهای ایرانی و حتی برخی تئوریهای «درونمدار» (internalist) ناسیونالیسم از نظر دور داشته اند این است که برای رشد و تکوین یک ایدئولوژی و یا اندیشه سیاسی همانند ناسیونالیسم و یا سوسیالیسم در یک جامعه مشخص و حتی تبدیل آنها به جنبشهای اجتماعی فراگیر وجود زیر بنای مادی این ایدئولوژی یا اندیشه سیاسی در همان جامعه امری الزامی نیست.
ایده قانون اساسی و مجلس شورای ملی و تشکیل عملی آنها در دوران مشروطه در مقطعی که ایران فاقد هر گونه زیربنای اقتصادی-اجتماعی برای دولت دموکراتیک مدرن بود مثال بارز این امر است. شکست انقلاب مشروطه نافی این مسئله نیست چرا که آن شکست خود به مولفه ای اساسی و در عین حال «داخلی» یا «بومی» در فرهنگ سیاسی ایران بدل شد و در این مقام کارکردی کاملا زیربنایی و مادی ایفا کرده است.
چه باید کرد؟
در طیف راه حلهای پیشنهادی برای حل مسئله «ملیتها» یا «اقوام» در ایران راه حل تجزیه ایران در یک انتها و تثبیت دموکراسی سیاسی و حقوق بشر در انتهای دیگر قرار دارند. هواداران آشکار گوی راه حل اول بسیار اندکند اما راه حل دوم بیشترین مدافعین را دارد.
هر دوی این راه حل های پیشنهادی به لحاظ نظری ‪غیر‬دموکراتیک و به لحاظ عملی به درجات مختلف ناکارآمد هستند.
غیردموکراتیک چرا که راه حل اول یک گزینه مشخص را از میان گزینه های متعدد موجود برای تامین حقوق ملی به «اقوام» یا «ملل» ایرانی پیشنهاد و یا تحمیل میکند در حالیکه خواست اکثریت اعضای این «ملل» یا «اقوام» بر کسی آشکار نیست.
چه بسا در شرایط سیاسی مشخص اکثریت اعضای اقلیتهای زبانی ایران، همانند مردم اسکاتلند و کبک، خواهان ماندن در چهارچوب سیاسی کشور فعلیشان باشند، امری که حداقل از نظر اقتصادی کاملا قابل توجیه است.
ناکارآمدی راه حل اول نیز ناشی از نادموکراتیک بودن آن است چرا که مبنا و مکانیسم «تجزیه» مسالمت آمیز ایران را مشخص نمیکند در نتیجه پتانسیل استفاده از خشونت را بسیار بالا میبرد.
گزینه تجزیه سیاسی مسالمت آمیز تنها از طریق رفراندوم های منطقه ای پس از آنکه گروههای مختلف سیاسی قادر به تبلیغ کافی راه حلهای متفاوت خویش ازطریق روشهای دموکراتیک و در فضایی دموکراتیک بوده باشند ممکن است. اما پذیرش این امر به معنای پذیرش حق تعیین سرنوشت ملل در ایران است و راه حل اول را منتفی میکند.
راه حل مبتنی بر استقرار دموکراسی فراگیر سیاسی نیز بر خلاف ظاهر دموکراتیک آن غیردموکراتیک است چرا که حق دموکراتیک تعیین سرنوشت ملل را از ابتدا دور میزند.
خودداری از منظور کردن «حق تعیین سرنوشت ملل» در میان حقوق دموکراتیکی که مدافعین این راه حل ارائه میکنند پیشاپیش صورت مسئله را باز نویسی میکند و امکان مطالبه جدایی استقلال سیاسی را سلب میکند.
مدافعین این راه حل ممکن است استدلال کنند که با تثبیت نظام سیاسی مبتنی بر حقوق بشر و حقوق دموکراتیک شهروندی تبعیضها و سرکوبهای فرهنگی و زبانی خود بخود از بین میروند و نیازی به رسمی و نهادینه کردن حق تعیین سرنوشت ملل در ایران نیست.
اما معنی عملی این استدلال این است که «اقوام» ایرانی باید ادعاهای اپوزیسیون ناسیونالیست-دموکرات ایرانی در باره برنامه سیاسیش را باور کنند. اما این باور کردن بسی دشوار است.
از تجربه انقلاب ۵٧ و وعده های عمل نشده و اصول «معطل» مانده قانون اساسی که بگذریم دو عامل تاریخی و ساختاری دیگر این باور را دشوار میکنند.
به لحاظ تاریخی این قول نه در خلاء که در بستر بیش از ٧٠ سال سرکوب و تبعیض سازمان یافته زبانی-فرهنگی-سیاسی علیه به اصطلاح اقوام ایرانی مطرح میشود.
آثار ریشه دار سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک این میراث نامیمون پایه های عملی لازم برای اعتماد «اقوام» ایرانی را به برنامه های سیاسی جریانات ناسیونالیست-دموکرات سراسری ایران بسیار سست کرده اند.
به ویژه که برخی از ناسیونالیستهای ایرانی حتی طرح و بحث منطقی و آزادانه در باره «مسئله ملی» در ایران را بر نمیتابند و بلافاصله با طرح خطر تجزیه ایران، که ویژگی اساسی گفتمانهای رسمی سیاسی در هر دو رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی بوده است، بحث را پیش از آغاز پایان میدهند.
به لحاظ ساختاری در جوامع دارای اقتصاد رانت-مدار و فاقد طبقات اجتماعی مستقل از دولت گرایش به تمرکز قدرت سیاسی و به تبع آن باز تولید الگوهای اداری-سیاسی مرکزگرا بسیار شدید است.
امکان عملی و همیشه موجود اعمال کنترل کامل دولت بر بزرگترین منبع درآمد کشور یعنی نفت خود بخود گرایشها و پتانسیلهای تمرکز سیاسی-اداری و به تبع آن تفوق سیاسی گفتمانهای ناسیونالیستی تک-محوری و متفرعن را تقویت میکند.
مخاطرات منطقه ای و الزامات ژئوپولیتیک نیز بر احتمال دست بالا گرفتن چنین گفتمانهایی و پروژه های سیاسی متناظر با آنها می افزاید.
موثرترین شیوه لجام زدن به چنین گرایشهایی در ایران دموکراتیک آینده به رسمیت شناختن و فراهم آوردن امکانات عملی استفاده از حق تعیین سرنوشت ملل از سوی همه جریانها و نیروهای سراسری سیاسی-اجتماعی دموکراتیک ایران است.
چنین ساز و کاری، همگام با حذف مترسک «تجزیه ایران» از گفتمان سیاسی این جریانات و اتخاذ رویکردی نقادانه به تعریف ایران اعتماد سیاسی «اقلیتهای» ایران را به برنامه های سیاسی این جریانات و احزاب جلب میکند و از هژمونیک شدن یک راه حل مشخص پیش از ایجاد، تثبیت و کارکرد سالم ساختارهای سیاسی-قانونی دموکراتیک در ایران جلوگیری میکند.

بی بی سی فارسی – ‬کامران متین، استادیار روابط بین الملل در دانشگاه ساسکس بریتانیا

http://oyannews.com/ناسیونالیسم-ایرانی-و-حق-تعیین-سرنوشت-م/
http://database-aryana-encyclopaedia.blogspot.de/2013/03/blog-post_14.html

شيخِ اجل و هنرِ عکّاسی!!

انصافاً نمی‌دونستم مرحوم شيخِ اجل، عکس هم انداخته بوده!
...
لکن مع‌الاسف، سند داريم:
http://adibe-sokhan.blogfa.com/post/65

J
فيس‌بوک:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=399944876803204&set=a.106100846187610.6557.100003630847717&type=1&stream_ref=10

هی نگين «لعنت بر يزيد»!

(کربلائيّات. 1)
هی نگين «لعنت بر يزيد»!

به تخم‌الاسپِ ابوالفرض قسم، خودم با اين دوتا باباقوريام خوندم که تویِ کرب‌وبلا، طبقِ فهرست‌الشّهدا، چارتا بچه‌يزيد و سه‌تا يزيد، شهيد شده‌ن! ( تازه، ابوبکر و عمر و عثمان هم بوده‌ن!!) (يه‌عالمه عُمَرِ ديگه و کلّی عُمَربچّه هم بوده‌ن که انگار ميرزامغرضِ دمَروُ، کاتبِ طبسی، که اسامی رو ثبت می‌کرده، ازشون خوشِ‌ش نمی‌اومده، اسماشونو با پسوندِ توهين و تحقير ثبت کرده و اين‌جوری نوشته: عُمَروُ!!)

باور نمی‌کنين، می‌تونين باباقورياتونو وردارين و برين به اين نشونی:
http://jalalkazemi333.blogfa.com/post/1


J
فيس‌بوک:
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/396181843846174?stream_ref=10

N
ترسيدم نکند صاحب‌البلاگ به‌سرش بزند، برود مستندات را بحذفد، که اعنی همان: بدليتَد!
هم‌ازين‌رو، اين‌جا عيناً کپی می‌فرمايم...

فهرست اسامی شهدای کربلا به نقل از "تاریخ کربلا در یک نگاه" نوشته آيت الله حاج سيد هادي غضنفري خوانساری

فرزندان علی بن ابیطالب
1 حسین بن علی
2 عباس بن علی (ابوالفضل)
3 جعفر بن علی
4 عبدالله بن علی
5 عثمان بن علی
6 عمر بن علی

فرزندان حسن بن علی
7 ابوبکر بن الحسن
8 بشر بن الحسن
9 عبدالله بن الحسن
10 قاسم بن الحسن
11 عمر بن حسن

فرزندان حسین بن علی
12 علی بن الحسین الاکبر
13 علی بن الحسین الاصغر

فرزندان عبدالله بن جعفر و زینب بنت علی
14 عون بن عبدالله بن جعفر
15 محمدبن عبدالله بن جعفر

فرزندان عقیل ابن ابیطالب
16 مسلم بن عقیل (محل شهادت در کوفه)
17 عبدالرحمان بن عقیل
18 عبدالله الاکبر بن عقیل
19 عبدالله بن مسلم بن عقیل
20 عون بن مسلم بن عقیل
21 محمد بن مسلم بن عقیل
22 جعفر بن عقیل
23 جعفر بن محمد بن عقیل
24 احمد بن محمد بن الهاشمی

یاران حسین بن علی
1 25 ابراهیم بن الحضین الاسدی
2 26 ابوالحتوف بن الحارث الانصاری
3 27 ابو عامر النهشی
4 28 اسلم الترکی مولی امام (خدمتگذار امام)
5 29 ادهم بن امیه العبدی
6 30 امیه سعد الطاعی
7 31 انس بن الحارث الکاهلی
8 32 انیس بن معقل الاصبحی
9 33 بریربن خضیرالهمدانی
10 34 بشر بن عبدالله الحضرمی
11 35 بکربن حی التیمی
12 36 جابر بن الحجاج التیمی
13 37 حبله بن الشیبانی
14 38 جناده بن الحارث الهمدانی
15 39 جناده بن کعب الانصاری
16 40 جندب بن حجیر الخولانی
17 41 جون مولی ابی ذر (خدمتگذار ابوذر غفاری)
18 42 جوین بن مالک التیمی
19 43 حارث بن امری القیس کندی الکندی
20 44 الحارث بن بنهان
21 45 الحباب بن الحارث
22 46 الحباب بن عامر الشعبی
23 47 حبشی بن قیس النهمی
24 48 حبیب بن مظاهر(یا مظهر)
25 49 الحجاج بن بدر السعدی
26 50 حجاج بن مسروق جعفی
27 51 حر بن یزید ریاحی
28 52 حلاس بن عمرو راسبی
29 53 حنظله بن اسعد شامی
30 54 حنظله بن عمرو شیبانی
31 55 رافع مولی مسلم الازدی
32 56 زاهر بن عمرو الکندی
33 57 زهیر بن بشر الخثعمی
34 58 زهیر بن سلیم الازدی
35 59 زهیر بن القین البجلی
36 60 زیاد بن عریب الصادی
37 61 سالم مولی بنی المدینه الکلبی
38 62 سالم مولی عامر العبدی
39 63 سعد بن الحارث الانصاری
40 64 سعد مولی علی بن ابی طالب
41 65 سعد مولی عمرو بن خالد
42 66 سعید بن عبدالله حنفی
43 67 سلمان بن مظارب الجبلی
44 68 سلیمان مولی الحسین
45 69 سوار بن منعم النعمی
46 70 سوید بن عمرو بن ابی المطاع
47 71 سیف بن الحارث الجابری
48 72 شوذب مولی بنی شاکر
49 73 الضرغامه بن مالک
50 74 عائذ بن مجمع العائذی
51 75 عابس بن ابی شبیب الشاکری
52 76 عابر بن حساس بن شریح
53 77 عامر بن مسلم العبدی
54 78 عباد بن المهاجر الجهنی
55 79 عبدالاعلی بن یزید الکلبی
56 80 عبدالرحمن الارحبی
57 81 عبدالرحمن بن عبد ربه الانصاری
58 82 عبدالرحمن بن عروه الغفاری
59 83 عبدالرحمن بن مسعود التیمی
60 84 عبدالله بن ابی بکر
61 85 عبدالله بن بشر الخثمی
62 86 عبدالله بن عروه الغفاری
63 87 عبدالله بن عمیر بن حباب الکلبی
64 88 عبدالله بن یزید الکلبی
65 89 عبدالله بن یزید الکلبی
66 90 عقبه بن سمعان
67 91 عقبه بن الصلت الجهنی
68 92 عماره بن صلخب الازدی
69 93 عمران بن کعب بن حارثه الاشجی
70 94 عمار بن حسان الطائی
71 95 عمار بن السلامه الدالانی
72 96 عمرو بن خالد عبدالله الجندعی
73 97 عمرو بن خالد الازدی
74 98 عمرو بن خالد الصیداوی
75 99 عمرو بن قرظه الانصاری
76 100 عمرو بن مطاع الجفی
77 101 عمرو بن جناده الانصاری
78 102 عمرو بن ضبیعه الضعبی
79 103 عمرو بن کعب، ابو ثمامه الصائدی
80 104 قارب مولی حسین
81 105 قاسط بن زهیر التغلبی
82 106 القاسم بن حبیب الازدی
83 107 کردوس لتغلبی
84 108 کنانه بن عتیق التغلبی
85 109 مالک بن دودان
86 110 مالک بن عبدالله بن سریع الجابری
87 111 مجمع الجهنی
88 112 مجمع بن عبدالله العائذی
89 113 محمد بن البشیر الحضرمی
90 114 مسعود بن الحجاج التیمی
91 115 مسلم بن عوسجه الاسدی
92 116 محمد بن کثیر الازدی
93 117 مقسط بن زهیر التغلبی (احتمالآ مقسط بن عبدالله بن زهیر)
94 118 منجح مولی الحسین
95 119 الموقع بن ثمامه الاسدی
96 120 نافع بن هلال الجملی
97 121 نصر
98 122 النعمان بن عمرو الراسبی
99 123 نعیم بن عجلان الانصاری
100 124 واضح الرومی مولی الحارث السلمانی
101 125 وهب بن حباب الکلبی
102 126 یزید بن ثبیط العبدی
103 127 یزید بن زیاد بن مهاصر الکندی
104 128 یزید بن مغفل الجعف

عمقِ‌تو برَم! هلو!!

حيف که اسحاق، سيب خورده توُ کلّه‌ش، مخِ‌ش عيب کرده؛ وگرنه می‌دادم دربياره، جيگر!

«يکی از اصحاب نقل کرده است با پيامبر نشسته بوديم، ناگهان صدایِ مهيبی به‌گوش رسيد؛ پيامبر گفت: آيا می‌دانيد که آن صدایِ چه بود؟ گفتيم: نمی‌دانيم؛ خدا و پيامبرش آگاه‌ترند. پيامبر گفت: آن، صدایِ سنگی بود که هفتاد سال است به درونِ چاهِ دوزخ افکنده شده؛ و امروز به قعرِ آن رسيده است.»

&
(ﺻﺤﻴﺢ ﻣﺴﻠﻢ. ﻛﺘﺎب‌اﻟﺠﻨﺔ، و ﺻﻔﺔ ﻧﻌﻴﻤﻬﺎ و أﻫﻠﻬﺎ. ﺑﺎب ﻓﻲ ﺷﺪة ﺣﺮ ﻧﺎر ﺟﻬﻨﻢ، و ﺑﻌﺪ ﻗﻌﺮﻫﺎ، و ﻣﺎ ﺗﺄﺧﺬ ﻣﻦ‌اﻟﻤﻌﺬﺑﻴﻦ. ﺣﺪﻳﺚ 2844)
[نقل از: سکس و شرع و زن در تاريخ اسلام]
http://persianbok.files.wordpress.com/2011/07/d8b3daa9d8b3-d988-d8b4d8b1d8b9-d988-d8b2d986-d8afd8b1-d8aad8a7d8b1db8cd8ae-d8a7d8b3d984d8a7d985.pdf


J
فيس‌بوک:
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/392740660856959?stream_ref=10

فکر می‌کنم مرده‌ام...

آوارگی و دربه‌دری و شکنجه، هيچ برای‌ام نگذاشته... هوش و حواس که نمانده، بماند، گاهی اوقات فکر می‌کنم مرده‌ام و اين، لابد، گوشه‌هايی از خاطراتِ من است که اين‌جا، در اين شهرکِ ترک، می‌پلکد!


^^^^
13 آبان 1392؛ 4 نوامبر 2013
(عکس: 7 ژانويه 2013)


::::
فيس‌بوک:
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/391794547618237?stream_ref=10

Dienstag, März 11, 2014

با اين هلوجماعت اگر تن‌به‌تن شويم...

شانسِ "بسيجی" هم نداشتيم!!

بدْهد به اذبيایِ ولايت، گر اين عمو
از اين بسيجيانِ جگر... آخ نگو! نگو!
با اين هلوجماعت اگر تن‌به‌تن شويم
ذوبِ ولايت‌اش، خفن اندر خفن شويم!!


20 اسفند 1392


عکس، از:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10152093971378110&set=a.234076628109.138056.101402598109&type=1&relevant_count=1

نخست:
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/449729831824708?stream_ref=10

Freitag, März 07, 2014

تبريکِ "روزِ زن"؛ و شوخی با بانوانِ دو عالم!!

(تبصره: منظورِ شاعرِ بزرگوار از "دو عالم"، چيزی نيست جز دو عالمِ موازیِ "مهر و وفا" و "جور و جفا"!!)

"روزِ زن"، روزِ عشق و مهر و وفاست
کام‌تان خوش، که عيش‌تان به‌نواست
گرچه جور و جفاست طينت‌تان
روزِ چونين، نه وقتِ نقد و هجاست
شاد و شنگول و هم‌نوا گوييم:
خوش به حالِ شما، که روزِ شماست!

ورچه تبعيض و امتياز بُود
ما شکايت نمی‌کنيم و، رواست
نکته‌ای بشنويد و، پُز مدهيد:
«هشتمِ مارس، روزِ ما زن‌هاست!»
...
نق‌نقو نيستيم و، حرفی نيست
هی نگوييم: "روزِ مرد" کجاست!؟
رفته يک روز اگر ز کيسه، به‌جاش
سيصد و شصت و چار روز از ماست!!

::::

بامدادِ هشتمِ مارس 2014

Donnerstag, März 06, 2014

^^^^ خودشون بر خودشون ^^^^

حاشيه بر منظومه‌یِ «الشّرح‌المصاديق فی ارشادالزّناديق»، سروده‌یِ حضرتِ حکيم هاج‌ملّا مَهدی طبسی (دامت هزليّاته)

::::
فی‌الواقع، بعد از انزالِ اين منظومه‌یِ شريفه، ازآن‌جا که برخی از مواضعِ روايتِ اعجازِ مولا (ع)، همچين بفهمی-نفهمی، به مايه‌یِ کميک نزديک می‌شود (که اعنی چطور می‌شود که در عرضِ چند ثانيه، چندسال زمان طی شده باشد)، کلّی نگران بوديم که نکند آنچه در طفوليّت و نوجوانی، از نامرحوم نامغفور ابوی سماع کرده‌ايم، در حافظه‌یِ مبارک‌مان، جابه‌جا دچارِ تحريفاتی شده باشد؛ و يا اين‌که راویِ پيش از ابوی، ضعيف بوده و يا اساساً ابوی شوخی کرده بوده باشند... تا اين‌که به زيارتِ اين ويدئویِ شريفه‌یِ قدسيّه نائل گشتيم و دوباره به هول و باطریِ الهی، عين‌اليقين، همچين قلفتی ما را اندر بر گرفت و، همچون شَپَلَق بسپوخت که لُکوکِ شُکوک، آناً و زِزِزِرت، لوحِ سينه را ترک همی‌فرمود!
...
خداوند به حضرتِ آية‌الله‌العظمیٰ کنی جزایِ جزيلِ طويل چيز کُناد!
بمنّه و کرمه

http://lenziran.com/2014/03/06/ayatollah-mahdavi-kani-albert-enstein-was-a-muslim-shia-and-fan-of-imam-sadegh
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=633655716688079&set=a.272368122816842.72331.216001388453516&type=1&stream_ref=10


متنِ منظومه:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2014/02/blog-post_28.html

منظومه‌یِ الشّرح‌المصاديق و لطفِ دوستان (1) گيله‌مرد

منظومه‌یِ الشّرح‌المصاديق و لطفِ دوستان (1) گيله‌مرد

۱۰ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.
مهديا! روز من خراب مکن!!

دوست شاعر من حضرت مهدی سهرابی؛ بدون واهمه از درخت زقوم و روز صد هزار سال و عقاب قيامت و لهيب آتش جهنم؛ منظومه طنزآميز جانداری سروده است تحت نام "الشرح المصاديق فی ارشاد الزناديق" و نه تنها عرش اعلاء بلکه حضرت بارينعالی را هم به لرزه انداخته است.
با خواندن اين منظومه نه فقط بار گناهان آدميزاد سنگين‌تر و رنگين‌تر و پر و پيمان تر می‌شود و در زمره ملحدين و ناکثين و مرتدين و مارقين در می‌آيد؛ بلکه آدم خودش را در قعر دوزخ می‌بيند و چشم براه آنست که نکير و منکر؛ با گرز آتشين و کلاه منگوله‌دارشان از راه برسند و کنده نيمسوز توی ما تحت مبارکش فرو کنند!

ما اين منظومه را با هزار ترس و لرز و سيصد و هفتاد و هفت استغفرالله و لعنت الله علی الشيطان الرجيم خوانديم و در پاسخش چنين نوشتيم:
"ای مهدی کافر مهدور الدم! توی آن دنيا روی پل صراط؛ - يا بقول اين گبران نامسلمان پل چينوت _ يقه‌مان را نگيری که وساطت‌تان را پيش حضرت باريتعالی بکنيم و مرتد مهدور الدمی چون شما را از پل صراط بگذرانيم ها!! اصلا آقا! ما شما را نمی‌شناسيم!"

در پاسخ مرقومه شريفه ما؛ اين جناب شاعرباشی پاسخی به شعر مرقوم فرموده‌اند و می‌فرمايند:
ما چو ياران نفوذی داشتيم
پرچم الحاد می‌افراشتيم
گر بيندازندمان آن توُ، خوشی؟
گيله مردا! گيله مردا! داشتيم؟؟!!
خواجه می‌فرمود و؛ می‌کرديم رد
خود غلط بود آنچه می‌پنداشتيم!!
...
تا علی باشد شتر ما ساربان
غم مخور؛ بذر دغل هم کاشتيم
شخص مولامان (ع) شفاعت می‌کند
کز مديح‌اش هيچ کم نگذاشتيم!!!!



اگر چه حضرت باريتعالی يک ذره ذوق شاعری در وجود مبارک‌مان به وديعه ننهاده است؛ اما امروز؛ از روی ناچاری؛ کلی زور زديم و يکی دو بيتی منباب خالی‌نبودن عريضه سروديم و برای اين شاعر مهدور الدم ملحد فطری فرستاديم.
سروده ما اين است:
مهديا! شعر تو همی خوانم
پاسخ‌ات را به شعر نتوانم
شعر تو شير و شکر و قند است
شعر نه! دردنامه و پند است
مدح تو نوش و؛ ذم تو نيش است
انگبين نه! ز انگبين بيش است

مهديا! مرغ پرشکسته منم
گيله‌مرد پريش و خسته منم
گر چه از قوم باده‌نوشانم
رند و دلگير و دلشکسته منم

مهديا! روز من خراب مکن!
جگرم را تو بيش آب مکن!
مهديا! چشمه زلالی تو
شاعری رند و؛ اهل حالی تو
مهديا! شاعری نه کار من است.....
اينجا که رسيديم چشمه جوشان شعرمان خشکيد!! اما بقول شاعر:
ران ملخی نزد سليمان بردن
عيب است؛ و ليکن هنر است از موری


&
وبلاگ: گيله ‌مرد | يادداشت‌های حسن رجب‌نژاد
http://gilehmards.blogspot.com/2014/03/blog-post_1.html

J
مرتبط با:
الشّرح‌المصاديق فی ارشادالزّناديق
http://fardayerowshan.blogspot.com/2014/02/blog-post_28.html

Montag, März 03, 2014

سپری شد... سپری شد... سپری!! (از: نقايض‌الخيّاميّه و سايرالهزليّات)


(در حاشيه‌یِ يک خبرِ مسرّت‌بخش!)
مثنوی؛ در نکوهشِ مادينگان، و ستايشِ دلبرانِ سيليکونی
آه! کاين مايه‌یِ دق، ماچه‌خران
جَوْرشان کُشته همه خرزه‌وران
دائم، از نق، به جگر نيش زنند
طعن در کيسه‌یِ درويش زنند
بستر از نق‌نق و نازِ خرکی
سرد سازند، شباشب، الکی
تا بری دست به سویِ ممه‌شان
گرگ گويی شده اندر رمه‌شان!
"شل نمی‌خوام بشه، به‌ش دس نزنی"
گويی انگار نه مردی نه زنی!
گرچه مِلکِ تو و، در دسترس است
دادن‌اش، بسته به کِرم و هوس است
ننه گايد ز تو صدبار، نخست
تا تو يک‌بار، بگايی‌ش درست!

زين‌همه باز بتر، آن‌که اگر
بعدِ عمری، هوسِ کوه و کمر-
به‌سرت افتد و، آری‌ش به‌زير
گوييا گفته‌ای او را که: بمير!
غرّد و بر سرت آوار شود
وحشی و بی‌ادب و هار شود
به روان‌کاوی‌ات اقدام کند
کونی و عقده‌ای‌ات نام کند
گويدت: گم‌شو، برو کونیِ‌ رذل
کونِ من نيست چو تو نذریِ بذل!
کرده‌اندت اگر الواطِ محل
بچّگی‌هات و، به واتابِ عمل
عقده‌یِ پارگیِ کون داری
جایِ ديگر ببر اين بيماری!

غرض، آن‌قدر زند ياوه‌یِ مفت
که تو گويی به خود: ای پوست‌کلفت!
خاک بر سر! ز چه‌ای گشته ذليل؟
خيز و بر پنجه‌یِ خود بند، دخيل!!

می‌روی تا ز کفِ همّتِ خويش
باره‌یِ عشق، برانی پس و پيش

ناگه از نت، خبر آيد که جهان
ز تحوّل، شده جنّت به نران!
ستمِ ماده، برانداخته‌ايم
ز سليکون، کس و کون ساخته‌ايم!

مادگان! ای شده بر خرزه سوار
زده بر صاحب‌اش از جور، مهار
خانگی! فاحشه و، گرل‌فرند!
نق‌نقو! کيسه‌بُر و، قرتی و رند!

روزِ بازارِ شما گشت کساد
ياد باد آن‌که کسی‌تان می‌گاد!
کيرمندان، همه گشتند رها
از زن و زرزر و از منّتِ گا!

...
آه! برخيز، اخوی! جشن بگير
که دگر حضرتِ چُل نيست اسير
بعد ازين هرچه بخواهيم، همان
کس‌ومُس، شب به‌بغل باشدمان!
خواهی ار بور و هلو، با کک‌ومک
می‌فرستندت، بی دوز و کلک
هوسِ برفی اگر در سرِ توست
صبح، می‌زنگی و، شب، در برِ توست!
سبزه گر باشدت ای دوست پسند
لب، دو عنّاب و، دو گيسوش کمند
ممه خوش‌دست و، مطبّق باسن
کن رها اژدر و، بگشای رسن
که تو ننهاده تليفون به‌زمين
پُست‌اش، آورده درِ خانه! همين!!

هر کُسی کاو بُوَدَت توپ به‌کام
عکسِ او می‌دهی و، زِرت! تمام!!
دخترِ خانه اگر، يا کُسِ کس
اينک از توست، چو کردی تو هوس
زنِ هرکس که بُوَد... کُسِّ ننه‌اش
برود کشک بسابد، تنه‌لش!!
ور دل‌ات برده چو حافظ، بتِ چين
لب بجنبان و، بکوب‌اش به‌زمين!

نوز ناکرده ورانداز ورا
شورتِ خود نيز درآورده ز پا
زو نپرسيده که "نام‌ات چه نهم؟"
گويد: آقا! بخورم يا بدهم!؟

الغرض، هرچه دل‌ات خواست، بخر
هر شبِ هفته، يکی گير به‌بر
ور دل‌ات رفت به يک ورژنِ نو
کهنه‌خر هست، صدای‌اش بشنو:
دستِ دوّم را، با کسریِ کم
هرچه داری، همه را مشتری‌ام!!

وه کزين لعبتکان، ماه‌وشان
که شده‌ستند به بازار، روان
دست‌کارِ بشرِ تکنولوژيست
همه مه‌پاره، هلو، دلبر و، بيست

شادمان‌ايم ز بندازِ خفن
به چنين حالِ خوش از دورِ زَمَن
وز طربناکیِ ما خرزه‌وران
نعره پيچيده در اقصایِ جهان:
خرزه آزاد شد از فتنه و شر
زن‌ذليلی به عدم کرد سفر
سپری شد... سپری شد... سپری
دوره‌یِ در پیِ کُس دربه‌دری!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم(جلّ جلاله)
بامدادانِ دوشنبه و سه‌شنبه، 12 و 13 اسفند 1392؛ 3 و 4 مارچ 2014

پی‌دی‌اف:


$
"آر دی"، شريکِ جنسیِ ساخته‌یِ دستِ بشر، در عصرِ سيليکون