Sonntag, Januar 29, 2012

درباره‌یِ نوشتن

ناويراسته‌ها
يک: درباره‌یِ نوشتن

(1)
دو جور نوشتن نداريم (نوشتن به‌معنایِ دقيقِ کلمه را می‌گويم)، که: يکی باملاحظات، و ديگری بی‌ملاحظات.
و از نظرِ من، هيچ فرق نمی‌کند که اين «ملاحظات» چه باشد... ملاحظه‌یِ نظامی مخوف و آدمی‌خوار، مانندِ اسلامِ نابِ محمّدی و نظامِ جمهوریِ اقدسِ الهی‌اش باشد، يا ملاحظه‌یِ رگِ گردنِ يک به‌اصطلاح قوم، مانندِ قومِ شريفِ آريايی، يا ملاحظه‌یِ فی‌المثل روحيّاتِ يک جامعه‌یِ خفته در اعماقِ هول و وَهْم و مردار، مانندِ ناجامعه‌یِ ايرانِ دلبند، يا ملاحظه‌یِ يک دوستِ فيس‌بوکی، يا ملاحظه‌ای مبنی بر هر توهّمِ ديگر. (ملاحظه‌یِ جيب را که درخورِ تف هم نمی‌شمرم!). معتقدان -چه معتقَدِ ايشان آسمانی باشد چه زمينی-، اصولاً در اين تأمّل جايی ندارند...
آدمی‌زاد، يا می‌نويسد، يا نمی‌نويسد...
نمی‌شود هم نوشت، و هم ننوشت؛ و به‌ويژه در اين ننوشتن، کلّی هم ادّعایِ نوشتن کرد!

(2)
آدمی که چيز می‌نويسد، بايد بتواند خود را فاقدِ هرگونه جايگاه (و به‌ويژه مرتبه‌یِ) اجتماعی-سياسی-ادبی-علمی-هنری-فرهنگی، و هر گونه‌یِ ديگر از اين "جايگاه-مراتب"ها بداند؛ اعمِّ از اين‌که ديگران او را دارایِ چُنين و چُنان مراتب و جايگاهی می‌انگارند، يا نمی‌انگارند...

(3)
که يعنی آدمی که می‌نويسد، بايد روراست باشد؛ و پيش از ديگران، با خودش...
و جز اين، فقط و فقط، "طومارِ خويش به‌دروغ‌درنوشتن" است.

جمعه، 30 دی 1390، 20 ژانويه 2012

Samstag, Januar 28, 2012

به‌گُمان‌ام فردوسی الآن با دُم‌اش گردو می‌شکند...

(I) به‌گُمان‌ام فردوسی الآن با دُم‌اش گردو می‌شکند...

يک‌بار، همان اوايل که از پسِ گريزِ ناگزيرم، اين‌جا در عثمانیِ قديم، بعد از چندين‌سال عذابِ عدمِ دسترسیِ درست‌وحسابی به اينترنت، به‌ضرورتِ زندگیِ پناهندگی، چشمِ دست‌وبال‌ام به جمال و وصالِ اينترنتِ حقيقی روشن شده بود، و از نعمتِ فيس‌پوک هم برخوردار شده بودم (و اين، به‌گُمان‌ام، بايد حدودِ يک‌سالِ پيش بوده باشد)، جايی ديدم که مصطفی بادکوبه‌ای (يعنی همين آقایِ دُگدُر) را «فردوسیِ زمان» و ال و بل و فلان، ناميده بودند (و آن‌وقت، هنوز نظامِ اقدسِ الهی‌شان، ايشان را، گرفته‌کرده نکرده بود). و منِ کودنگِ بی‌خبر، آن‌جا، فقط از بابِ کنجکاوی، و عطشِ افزودن بر چيزی که در موردِ من بايد آن را "کاستن از نادانی" ناميد، نوشتم (تقريباً به اين‌مضمون، امّا ملايم‌تر) که: آيا ايشان همان اوشونی نيستند که تا همين 5-4 سالِ پيش، با ريش و لَمْبِ مفصّل، در جعبه‌یِ «عربده-پک‌وپوز»ِ قدسیِ نظامِ اقدسِ الهی، حضور به‌هم می‌رسانيدند و، با قرائتِ کاملاً از مخرجِ صحيح‌ادایِ پاره‌ای از شاه‌کارهایِ بديعِ منظوماتِ دينی‌شان، فينندگان را مستفيد و مستفيض می‌فرمودند؟!
... که ازناگاه، آقا يا خانمی (که لابد صاحب‌الفيس بوده‌اند، و من درست يادم نمانده)، سريعاً بر کلّه‌یِ پوکِ من کوفتند که: اين آقا، هرکه که بوده‌اند، و هرچه که کرده‌اند، اکنون ال‌اند و بل‌اند و فلان؛ که اَعنی همان: فردوسیِ زمان!!


شايد هم منِ نطفه‌یِ نابسم‌الله کلاً به‌خطا می‌روم و در هپروتِ پندارهایِ اجدادِ گبرم سير می‌کنم، و ازين‌رو، چشمِ بصيرت‌ام پاک باباقوری شده (البتّه اگر اصولاً چشمِ بصيرتی می‌داشته بوده باشيم، ما نطفه‌هایِ نابسم‌الله!)، و نمی‌توانم درک کنم که:
می‌توان سال‌ها و سال‌ها، خوب و خوش و چرب و نرم، چريد؛ گيرم نه «اين‌جای»ِ چراگاه، که «آن» جایِ چراگاه، که بعدها می‌خواهد به فيض و فضلِ الهی، عَلْد و علانيّه، "سبز" هم بشود؛ و سر در همان آخوری داشت که فردوسی به رگ‌رگِ خويش برآن تاخته (و عمرِ نازنين بر سرِ جدالِ با آن نهاده، و از هستیِ دهگانیِ جوانی، تا نيستیِ دردناکِ پيری، خويشتنِ خويش را، به‌تمامی برافشانده)، چريد و، به زمين و زمانِ غرقه‌درخونِ وطنِ منکوبِ خويش، قهقاه در قهقاه، خنديد؛ و درعينِ‌حال، در کارگاهِ کيمياگریِ سبزالله، به‌ناگاه، با دو چرتِ به‌ظاهر «مخالف‌خوان»، خود بدل به «فردوسیِ زمان» شد!!

هرکه می‌خواهد بدش بيايد، بيايد، و هرکه می‌خواهد خوش‌اش بيايد هم، بيايد؛ اين را که نمی‌توانم نگويم که: فردوسی را اگر به‌قدرِ ده بيت‌اش هم می‌شناختيد، هرگز امثالِ اين گوزتفاله را، با پشمِ خايه‌اش هم قياس نمی‌کرديد...


مفاخره، در شعرِ فارسی، بسيار ديده می‌شود؛ و ازجمله، يکی از زمينه‌هایِ جولانِ اين مفاخرات، "خود را هم‌سنگِ فلان شاعرِ بزرگِ پيشين، و يا برتر از او برشمردن"ها بوده؛ که مثلاً ناشاعرچه‌ای، همچندِ نيم قدّ و قواره‌یِ اين هيچِ مضاعف که من‌ام، ايدون فرمايد، که:
شعرِ من، گر برند در حمّام
نرد با سنگِ‌پا همی‌بازد!
ور کند عورت‌اش به‌کلّ عريان
انوری نيز، لنگ اندازد!!
و کلاً، ازين‌قبيل اراجيف...!
امّا، هرقدر به حافظه [يعنی همين حافظه‌یِ پيرمردِ درون]ام قُچار می‌آورم، به‌ياد نمی‌آورد که شاعری جرأت کرده باشد خود را –آن‌هم- «فردوسی»ِ زمانه‌یِ خويش برشمرَد! (البتّه، بعيد نيست ناشاعران و ابلهانی چُنين گفته کرده باشند؛ که به عقلِ نبوده‌یِ خودشان مربوط است). هم‌چُنين، به‌ياد نمی‌آورم که ديگران، به شاعری از زمانه‌یِ خود، يا پيشينِ خود، چُنين عنوانی داده بوده باشند؛ و عقل‌شان سرِ جا بوده باشد!
و به‌فرض هم که داده بوده باشند، بازهم می‌گويم: خيلی بی‌جا کرده‌اند که داده‌اند!
اشتباه نکنيد؛ برایِ نگارنده، هيچ چيز و هيچ کس مقدّس نيست؛ امّا هرچيزی هم حدّی دارد...

«فردوسیِ زمان» ناميدنِ امثالِ اين ياوه‌سرایِ بادسنج، نه بالابردنِ اوست، و نه چيزی از جايگاهِ فردوسی می‌کاهد؛ بلکه، فقط و فقط، نشان می‌دهد که از برایِ ما گوزْملّت، حيف از يک تارِ پشمِ خايه‌یِ فردوسی! حيف!!

پنج‌شنبه، 6 بهمن 1390، 26 ژانويه 2012

دکتر مصطفی بادکوبه‌ای، چهره‌ای تابناک، فردوسی زمان، و گرفتار در بند ديوان

(II) گردو چيه؟ بگو توپِ بيليارد بيارن...!
ديدم به خواب دوش، که فردوسی از شعف
گردو همی‌شکست، به دُمب‌اش، يکان يکان
جارو به‌کف، سراچه و ايوان برُوفته
گنبد، همی، نموده مهيّایِ ميهمان
افکنده شالِ ميرحسينی، به گردن‌اش
روحِ امامِ راحل، در رگ‌رگ‌اش دوان
خوانَد مديحِ حضرتِ آغایِ مرتحل
شهنامه زيرِ پای و، سرِ وی بر آسمان!

حيرت، فروگرفت مرا، پای تا به سر
گفتم: تو را چه می‌شود ای شاهِ شاعران؟!
گفت: ازچه شرم می‌نکنی، کاين کمينه را
اين‌گونه می‌دهی، لقبِ حيف و رايگان!؟
گفتم: قبول! هيچ نبوديم ما و تو
باری، بگو، ز چيست‌ات اين اندُهِ گران؟
در من، به خشم ديد و، دمی، هيچ دم نزد
پس، برکشيد آه و، خروشيد، پُرفغان:
بنگر، که اينک آمد از بادکوبه، تيز
اين ضرطه‌یِ ملوّن و، آروغِ گُه‌فشان!
چُس‌س‌س! بر من و تو و ايران و، هرچه هست
کاين گوز، گشته اينک "فردوسیِ زمان"!!


شنبه، 8 بهمن 1390، 28 ژانويه 2012

$
PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/ba_domash_gerdoo_mishekanad4.pdf

Donnerstag, Januar 26, 2012

زين کيميایِ واژون

(حصولِ خالص)

علی شريعتی، آن گوزِ مدرّج
چُسونه خستری پُرمدّعا بود
اگرچه داشت استعداد و، قدری
به‌گوهر، زين دغل‌بازان جدا بود
چو ريزه‌گوهرش را غسلِ گُه داد
ز گند و گوز، صاحب‌دکترا بود
به کونِ مارکس، می‌شد گرچه پنهان
صراط‌المستقيف‌اش برمَلا بود!
نه چپ از وی قلفتی بود خرسند
نه‌اش زی راست، در بی‌اخم وا بود
ز چه‌گْوارا اگرچه روضه می‌خواند
دل‌اش در بندِ صد کرب‌وبلا بود!

به پاريس اندرون، با دنگ و فنگ‌اش
پیِ گوزی دگرگونه‌صدا بود
لويی ماسينيون، آن کودنِ چُس
بر اين گولِ الهی، مقتدا بود
ازين ترکيبِ گوز و گوز، مغزش
خلا اندر خلا اندر خلا بود!

چرا اصلاً ببايد رفت پاريس
مگر در حوزه‌اش تنگیِّ جا بود!؟
به بویِ گندِ الرّحمٰنِ دين‌اش
خدايی، شامه‌یِ وی بی‌خطا بود
ز اقبالِ پُکستان، داشت سرمشق
پیِ درمانِ ضعفِ اژدها بود
به بادِ کفر ديده، کاهِ امّت
به‌جدّ، در جست‌وجویِ کهرُبا بود
جگرْخون بُد ز مرگِ آجلِ دين
که عاجل در تکاپویِ دوا بود
به ملّا، زآن تشر می‌زد پر از کين
که دين در معرضِ مرگِ فُجا بود

به دانشکاه، چون برخواند عزايم
ز لاشه، گرد وی غوغا به‌پا بود
هيولا زنده شد؛ آن مردمْ‌اوبار
که نفخِ وی، نشورِ اتقيا بود
حسينِ تشنه‌لب، برخاست از گور
که صدبدتر ز طاعون و وبا بود
خدایِ مرگ، شد آوار بر ما
وزآن‌پس، نيستی فرمان‌روا بود
ز مرگِ زندگی، گنداکِ قدس‌اش
به کامِ ريدگانِ اژدها بود
در اين سی‌وسه سالِ مُظلَمِ شوم
وطن، غرقِ گُه از «خونِ خدا» بود!
قداست، تر زديم ايدون به عالم
که قدس‌اش، پاک اندر کونِ ما بود!

بلی، انصاف بايد داد: "دکتر"
ز استادانِ فنِّ کيميا بود
تزش، در مغزشويیِّ جوانان
حصولِ خالصِ عن از طلا بود!!


يک‌شنبه، 2 بهمن 1390، 22 ژانويه 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/zin_kimiaye_vazhoon_ed1.pdf

Mittwoch, Januar 25, 2012

انتخابات: تحريم يا بايکوت؟

انتخابات: تحريم يا بايکوت؟
«سيامک مهر»

در جامعه‌ی عقب‌مانده‌ی اسلامی که درواقع اجتماعی است گله‌وار که توسط رهبران مذهبی در مقام چوپان کنترل می‌شود، به علت اين‌که اعضا فاقد فرديت و هويت فردی می‌باشند، هرگونه حرکت جمعی و رفتار گروهی واکنشی است غير ارادی و بی‌اختيار و هيچ تصميمی از سوی افراد هرگز انديشيده و بررسی و تحليل نمی‌شود، بلکه فقط و فقط مرجع دينی است که هم تصميم‌ساز و هم تصميم‌گيرنده است.
اساساً انسان در جامعه‌ی اسلامی در مقامی نيست که بيانديشد، حتا مرجع دينی تنها کلام مقدس و امر الهی را متحقق کرده و به منصه‌ی ظهور می‌رساند. در جامعه‌ی اسلامی به هر امری از دريچه‌ی حرام و حلال شرعی نگريسته می‌شود و از هيچ‌کس توقع پرسش و خردورزی و جستجوگری و سنجش‌مداری نيست و انتظار نمی‌رود جز از بابت تکاليف شرعی و عمل به واجبات و پرهيز از محرّمات، دل‌مشغولی و ذهن‌مشغولی ديگری داشته باشند. در چنين چارچوبی است که تحريم به‌معنی "حرام شمردن" و نه "محروم داشتن" کارکرد واقعی خود را آشکار می‌سازد.
در غائله‌ی تنباکو زمانی که آخوند محمدحسن شيرازی بر مردم تکليف دانست که از مصرف تنباکو و توتون خودداری کنند، او به عقل و خرد مردم و توانايی درک و فهم موضوع از سوی جامعه هيچ وقعی نمی‌گذاشت. لزومی به توضيح و تشريح مسئله‌ی انحصار و توجيه مردم در خود نمی‌ديد. بلکه حکم و اجتهاد فقهی و شرعی را اعلام می‌داشت. از توده‌ی مؤمن تنها پيروی و سرسپردگی و تسليم به حکم شرعی انتظار می‌رود: اليوم استعمال توتون و تنباکو بایّ نحوکان در حکم محاربه با امام زمان است. [1]
با اين‌وصف تحريم امری است متعلق به اجتماعی مذهبی و بدوی و عقب‌مانده که درصورت موفقيت و به‌بارآوردن نتيجه‌ی مطلوب اتفاقاً دليل محکمی است بر رشد ناياختگی و صغات و پس‌ماندگی يک اجتماع انسانی. اجتماعی از انسان‌ها که هنوز به ساحت "جامعه" گام ننهاده؛ اگرچه از جمعيتی کثير و فزون‌يافته تشکيل شده باشد و همچنان در مناسبات و روابط پيشامدرن، خود را تا به عصر حاضر کش داده و کشانده باشد.
به‌هرروی تحريم به‌معنی "حرام شمردن" هرچند از سوی قاطبه‌ی مردم در امری جدی گرفته شود، رعايت شده و نتيجه‌ی دلخواه را نيز دربرداشته باشد، هرگز يک رفتار مدنی و مدرن و شهروندی و آگاهانه محسوب نمی‌گردد و تنها در چهارچوب فرهنگ "شبان-رمگي" قابل توضيح است.
زمانی که مردم ايرلند از هرگونه دادوستد و مراوده و معاشرت با صاحب‌منصب انگليسی خودداری می‌ورزند، (که با توجه به نام وی اصطلاح "بايکوت" رايج گرديده) عمل ايشان تصميمی است خودجوش و آگاهانه و خردمندانه و مدنی و هيچ مرجعی چه مذهبی و غير مذهبی (مرجعی عقل کل که به‌جای همه می‌انديشد) مردم را مخاطب قرار نداده و تکليفی بر آنان واجب نشمرده و خواستار بر تقليد ميمون‌وار از خود نبوده است، بلکه درک و شعور و فهم عميق و اجتماعی شهروندان ايرلند و شناخت صحيح فرد فرد ايشان نسبت به مسئوليت اجتماعی خويش راهنمای آنان بوده است. چنين رفتاری، چنين مبارزه و اعتراض و مخالفتی نسبت به شرايط نامطلوب، تنها از ملتی که بر حق تعيين سرنوشت خود آگاه است، باور دارد و بر کسب آن اصرار می‌ورزد قابل مشاهده است.
در اينجا ضروری است به اين نکته توجه شود که پرسش "تحريم يا بايکوت" يک بحث لغوی و بازی با الفاظ و کلمات نيست، هنگامی که آخوندها شرکت در انتخابات جمهوری اسلامی را تکليف شرعی اعلام می‌کنند، مانند آنچه خمينی می‌گفت که "رأی به خبرگان، رأی به اسلام است" و به‌دنبال آن توده‌های مؤمن گله‌وار به حوزه‌های رأی‌گيری هجوم آوردند، در اين‌صورت فقط و فقط همان آخوندها و مراجع قادر هستند که انتخابات را به‌معنی درست کلمه "تحريم" کنند. [2]
با توجه به اين استدلال، اگر بخواهيم برای امتناع مردم معترض از مشارکت در انتخابات رژيم اسلامی نامی درنظربگيريم، بدون شک "بايکوت" نزديکترين و در عين‌حال بهترين نام به لحاظ رسايی و افاده آن معنی و مفهومی است که از حرکت و رفتاری مدنی به ذهن خطور می‌کند.
وانگهی سرشت سکولار "بايکوت" در برابر اصطلاح مذهبی "تحريم " به‌روشنی پيداست و اجازه نمی‌دهد اين احتجاجات را در حد بحثی لغوی بازي‌گوشانه تقليل و تخفيف داد.
پرسش بعدي: چرا بايکوت؟
آگاه هستيم که نهاد انتخابات که خشت اول دموکراسی برآن گذاشته می‌شود، در جمهوری اسلامی لذا ابتدا نهادی ميان تهی و بی‌مغز و نوعی عوام‌فريبی و ظاهرسازی و دروغی بزرگ بوده است، اصل دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی حق قانون‌گذاری را ازآن خداوند (الله) می‌شناسد و در همان آغاز انسان و اراده او را از حاکميت بر سرنوشت خود و جستجوی راه نيکبختی کنار می‌گذارد و ساقط می‌کند. اين قانون نظام معيشت و نظام تأمين امنيت و تنظيم روابط اجتماعی را نه بر اساس قرارداد اجتماعی و رضايت مردم بلکه ناشی از شريعت اسلام و احکام از پيش انديشيده شده و منسوب به عالم غيب و ماوراء موهوم می‌داند. گذشته از اين با سازوکارهايی نظير شورای نگهبان و نظارت استصوابی، اساساً همه‌ی راه‌های انتخاب و اراده ملت ايران مسدود و اختيارات و حقوق مردم در اين عرصه، در يک دايره و چرخش دائمی، به‌تمامی به ولیّ فقيه و رهبر رژيم اسلامی واگذار شده است.
زمانی که خمينی می‌گفت اگر سی‌ميليون بگويند آری، من می‌گويم نه، در حقيقت دامنه‌ی اراده و اختيار انسان بر سرنوشت خود را از ديدگاه اسلام به‌روشنی بيان می‌کرد. مردم در انتخابات‌های جمهوری اسلامی، آلت فعل و بازيچه و وسيله‌ی نمايش مسخره‌ای بيش نيستند.
از سوی ديگر و نظر به اين‌که حاکمان رژيم اسلامی در طول بيش از سه‌دهه عمر اين رژيم، همواره به انتخابات در معنی رفراندوم نگريسته‌اند و "حضور باشکوه و مشارکت انبوه مردم" در انتخابات را به‌منزله‌ی رأی آری يا نه به کل نظام دانسته‌اند و حضور کيفی و انتخاب آگاهانه و توجه به برنامه‌های نامزدها از طرف مردم در نزد آنان هرگز هيچ اهميتی نداشته است، بنابراين بايکوت انتخابات و خالی‌گذاشتن حوزه‌های رأی‌گيری درواقع هل‌دادن رژيم به‌درون چاله‌ای است که پيش پای خود حفر کرده است. اگرچه شرکت مردم در انتخابات‌های گوناگون هراندازه هم قليل و حتا اگر درصدی يک رقمی از وجدان شرايط و دارندگان حق رأی بوده باشد، حاکمان جمهوری اسلامی در رسانه‌های خود اگرهم‌شده با نمايش تصاوير فتوشاپی از حضور باشکوه و مشارکت انبوه مردم سخن خواهند گفت. اما به‌هرحال "عاقلان دانند" و در نزد افکار عمومی مردم آزاد جهان که در اين‌برهه از زمان در زمينه‌ای محکم پشت مخالفان نظام اسلامی ايستاده‌اند، حقانيتِ نداشته‌ی جمهوری اسلامی يکباره و برای هميشه بر باد خواهد رفت.
پرسش آخر: آيا بايکوت ممکن است؟
در پاسخ به اين سؤال، توجه به اين نکته که ما در چه موقعيتی و زمانه‌ای واقع شده‌ايم و جامعه‌ی ايران در کدام وضعيت اجتماعی قراردارد و به‌ويژه اين‌که در چه مقطعی از عمر جمهوری اسلامی ايستاده‌ايم بسيار مهم است.
امروز بيش از هفتاد درصد جمعيت ايران شهرنشين و غالباً به‌لحاظ انتظارات فرهنگی و نه الزاماً موقعيت اقتصادی جزو طبقه‌ی متوسط رده‌بندی می‌شوند که تحقق خواسته‌ها و آمال و آرزوها و رؤياهای خود را در زمينه و فضايی کاملاً آزاد و دموکراتيک و مدرن و همسو با ارزش‌های جوامع متمدن اروپا و آمريکا جستجو می‌کنند و نظام استبدادی و اختناق حاکم بر ايران، و ضد فرهنگ اسلامی و رسمی را بزرگ‌ترين مانع بر راه خوشبختی خود و فرزندان می‌شناسند.
اکنون آرزوی تغيير شرايط موجود دغدغه‌ی روزشمار اکثريت ملت ايران است و افکار همگانی و روان جمعی جامعه آمادگی نسبی يافته است که هزينه‌های چنين تحولی را نيز بپردازد. چنان‌که حتا اميد بستن به حمله‌ی نظامی ائتلاف جهانی به جمهوری اسلامی، در ميان اقشار مختلف مردم به‌خوبی مشاهده می‌شود.
از طرفی جمهوری اسلامی، هم به لحاظ موقعيت داخلی و هم در سطح جهانی وضعيت بسيار متزلزلی دارد. جمهوری اسلامی تمامی پروبال و حاشيه‌های خود را که تعادلش را حفظ می‌کرد قيچی کرده است. هسته‌ی سختی که باقی مانده است، به‌طور دائم و پيوسته به درون سياه‌چاله‌ی اصول‌گرايان و محافظه‌کاران طالبانی و آدم‌خوار که چشم خود را بر همه‌ی حقايق بسته‌اند فرو می‌ريزد.
پايوران رژيم اسلامی تمامی برگ‌های خود را بر داو سرکوبی و اختناق شديد در داخل کشور و در خارج بر اعلان جنگ به جهان آزاد و متمدن و بی‌اعتنايی به پرنسيپ‌ها و قوانين بين‌المللی گذاشته‌اند، اصلاح‌طلبان رانده‌شده از قدرت (نه از غارت) نيز از بيم سقوط رژيم سکوت پيشه کرده‌اند. زيرا به‌نيکی دريافته‌اند که پس از اعتراضات خيابانی 25 بهمن 89، رژيم اسلامی منبعد ظرفيت تحمل حتا يک تجمع کوچک خيابانی را ندارد. يکبار ديگر چنانچه به‌مانند سال 88 و روز قدس و 13 آبان و عاشورا... مردم به خيابان‌ها بريزند، سلسله‌اعصاب رژيم به‌هم‌می‌پاشد و با توجه به حمايت‌های بين‌المللی و افکار عمومی جهان از ملت ايران، کنترل شرايط و اوضاع در چنين حالتی از طرف رژيم غيرممکن خواهد بود.
در کوتاه‌مدت فرصتی که پيش روی ملت ايران قرارگرفته، انتخابات مجلس نهم در تاريخ 12 اسفند سال جاری است.
واقعيت اين است که بعد از انتخابات رياست جمهوری در 22 خرداد 88 و تقلب گسترده‌ی رژيم و حوادث پس ازآن، نهاد انتخابات در جمهوری اسلامی با بحران مواجه گرديده و به‌طور جدی بی‌اعتبار شده است. به همين دليل هم بود که انتخابات شوراها را پس ازآن به‌تعويق انداختند. در ماه‌های اخير نيز سعی کردند تا رأی‌گيری در انتخابات پيش رو به‌صورت اينترنتی انجام گيرد تا نيازی به حضور مردم در حوزه‌های رأی‌گيری نباشد، ولی تاکنون موفق نشده‌اند.
ترديد جدی است که رژيم اسلامی اصلا بتواند منبعد انتخاباتی برگزار کند. چون دعوت بدون تميز مردم به خيابان‌ها و حوزه‌های رأی‌گيری ريسک بزرگی محسوب می‌شود و هيچ شباهتی به فراخوان به راهپيمايی‌های فرمايشی و نمايشی رژيم که متشکل از اقليت خودی و بسيج و چماق‌داران وسرکوب‌گران دولتی است نخواهد داشت.
بسيار محتمل است که اکثريت معترض ملت ايران از اين فرصت در جهت ابراز مخالفت و اعتراض و نارضايتی خود بهره برده و همراه با شعار "مرگ بر ديکتاتور" خيابان‌ها را در روز رأی‌گيری به صحنه تظاهرات ضد حکومتی تبديل کند.
در هرصورت احتمال بايکوت انتخابات 12 اسفند 90 از سوی ملت ايران بسيار زياد است. حتا احتمال اين‌که بدون هيچ دعوت مستقيم و اعلام‌شده‌ای از طرف اشخاص و احزاب و جمعيت‌ها و سازمان‌های سياسی مخالف رژيم، بايکوت خودبه‌خود صورت گيرد و مردم به‌ستوه‌آمده و آزرده و خسته از 33 سال ستم و بی‌حقوقی و تحقير و اهانت و اختناق و سرکوبی رژيمی بی‌رحم و خونريز، از شرکت در نمايشی مسخره و مضحک به نام انتخابات خودداری ورزند وجود دارد.
امروز کمتر کسی يافت می‌شود که از شرکت در کمدی مبتذل انتخابات و مشارکت در دموکراسی‌بازی‌های تهوع‌آور يک نظام استبداد دينی انتظار تغيير و تحولی در سرنوشت خود داشته و احساس رضايت کند.
در هرصورت بايکوت انتخابات يکی از امکان‌های پيش روی ملت ايران است که با کمترين هزينه، موفق‌ترين نوع مبارزه‌ی مدنی را به‌نمايش می‌گذارد.

سيامک مهر نويسنده وبلاگ گزارش به خاک ايران
کرج- زندان ندامتگاه
دی ماه 1390

&
ارتای‌خوشه (سيمرغ)
http://arttaa. wordpress. com/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86/

PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/entekhabat_tahrim_ya_baykut___siyamak_mehr1.pdf

?
پانوشت:
[1] تمام حقيقت آنچه به‌غلط "جنبش" تنباکو نام گرفته از اين قرار است: بازاريان تهران که از انحصار اين کالا زيان می‌ديدند، با مراجعه به شيخ فضل‌الله نوری امام‌جمعه‌ی تهران، مسئله را به وی تفهيم کردند يا بهتر است گفته شود او را تهديد کردند. زيرا کسادی بازار به‌معنی زيان آخوند هم بود. چون تبعاً ميزان دريافت خمس و وجوهات شرعيه که بازار در تأمين آن سهم اصلی و عمده داشت کاهش می‌يافت. در پی آن شيخ فضل‌الله در نامه‌ای به شيخ شيرازی که ساکن نجف بود هشدار می‌دهد که چه نشستی که دکان ما در معرض خطر ورشکستگی قرار گرفته!
البته اين غائله حاشيه‌هايی نيز داشته که يادداشت حاضر محل توجه بدان نبود.

[2] اين معنی را در تلاش بعضی جريان‌ها (از قبيل اصلاح‌طلبان و ملي-مذهبی‌ها) برای استفاده از آخوندهای به‌اصطلاح مخالف و قراردادن آنها در مقابل بخشی از حکومت می‌توان مشاهده کرد.
مثلاً انتظاری که اين جريان‌ها از آخوندمنتظری داشتند و با اهداء استوانه‌ی کوروش و تعريف و تمجيدهای ديگر هندوانه زير بغلش می‌دادند که در برابر ولیّ فقيه محکم بايستد و فشار آورد ازآن‌جمله است. غافل از اين‌که به‌طورکلی آخوند با تنها چيزی که مخالف است، آزادی و حقوق طبيعی انسان است. البته اين گروه‌ها هم همواره به‌دنبال سهمی از قدرت بوده‌اند و نه آزادی وحقوق ملت.

Mittwoch, Januar 18, 2012

اندر "گاف‌شناسی"

ای‌جان!
چه آدم‌های جالبی داريم؛ يا داشته‌ايم...
اين استادِ محترم نيز ايدون در «گاف‌شناسیِ حکيمِ توس» درجه‌ی دکترا داشته.

بی‌کار که بودين و، خواستين بخندين، اوّل برين جلوِ آينه به خودتون بخندين؛ امّا اگه خنده‌تون نگرفت، بياين افاضاتِ استاد «گاف‌حکيم‌توس‌شناس» رو بخونين؛ مطمئنّ‌ام افاقه می‌کنه!

http://arashazad.blogfa.com/8708.aspx

به‌ترتيب
http://arashazad.blogfa.com/post-109.aspx
http://arashazad.blogfa.com/post-108.aspx
http://arashazad.blogfa.com/post-107.aspx
http://arashazad.blogfa.com/post-106.aspx
http://arashazad.blogfa.com/post-105.aspx
http://arashazad.blogfa.com/post-104.aspx

چه جمله‌یِ ناب و بی‌نظيری

دست تقدير اجازه نداد تا استاد پايان زندگينامه‌ی خويش را بنگارد!!!!!

:::::::
دست تقدير اجازه نداد تا استاد پايان زندگينامه‌ی خويش را بنگارد. به‌ناچار ما در تکميل آن می‌نويسيم: «استاد آرش‌آزاد بعد از سال‌ها جدال با بيماری ريوی، عصر بيست و سوم مردادماه در بيمارستان امام رضا (ع) تبريز دار فانی را وداع گفت و دو روز پس از آن در قطعه‌ی هنرمندان "وادی رحمت تبريز" به خاك آرميد.

::::::
اين‌جا ديدم؛ در وبلاگِ «نخود هر آش»، در سمتِ چپ، بخشِ «درباره»...
http://arashazad.blogfa.com

ای دمِ اون عقرب، گرم!!


http://youtu.be/Mk2Si-h3vuk

ای دمِ اون عقرب، گرم!!
ای که درد و بلایِ نيشِ‌ش بخوره تو سرِ مؤمنينِ جهان و حومه!!
تازه، اين حاج‌ابله نفهميده که حضرتِ عقرب از طرفِ جنابِ شيطون (رب‌الاربابنا) مأموريّت داشته! سرّی و خفن!!
...
علی‌ایّ‌هذا،
گويا که اين آغایِ معاويّه (که شيطون مدد کنه که من اون مامان‌شو بخورم، که جيگرِ اون قالتاقو درآوُرده!) در مناسبتِ ساعت هم، صدچندان تأمّلاتِ کافيه مخروج داشته، و الغرض چيزِ ناب و درستی به قالب زده... چرا که شاعر (يعنی بی‌معنی –دور از جونِ‌مون باشه- همين خودمون) فرموده‌ن:
وقتِ بنداز، اگر نباشد سعد
بچّه، شوم و پليد خواهد شد
ور کنی ظهرِ روزِ عاشورا
شمر، خولی، يزيد خواهد شد!!

PDF

&
https://www.facebook.com/msohrabi42/posts/170269596412953

?
پس‌اندرنگار (جمعه، 20 اسفند 1395؛ 10 مارچ 2017):
اوّلاًد:
الهام‌باجی اعتراض دارند که مصرعِ سوّم را به‌وجهِ زير به ما اندرسُپوختان کرده‌اند و مایِ نافهم، آن را ضعيف روايت کرده‌ايم:
ور کنی عَلْدْ ظهرِ عاشورا
(شمر، خولی، يزيد، خواهد شد!)

دويّماًد:
متأسّفانه، ويدئویِ مزبور از نشانیِ مذکور، به‌گوز همی‌شده؛ که اعنی حذف! لکن مع‌الشَّعَف، ما به هول و باطریِ الهی، دوباره گير آورده‌ايم‌اش، هلو!!


https://youtu.be/Ppi49fdg4iQ

خوب به چهره‌یِ اين هيولایِ مخوف بنگريد...

خوب به چهره‌یِ اين هيولایِ مخوف بنگريد،
امّا خواهش می‌کنم نترسيد...
آدميزاد از خود مبارک‌ش که نبايد بترسه ديگه!!!

کلّيّات آلبوم هيولا را می‌توانيد اين‌جا ملاحظه فرماييد.

Donnerstag, Januar 12, 2012

«« از ما فرهيختگان، تا شناخت »»

«« از ما فرهيختگان، تا شناخت »»
(دو يادداشتِ ناويراسته)

(I)
شرارت و رذالتِ اسلام، که من آن را به صفت-پسانه‌یِ «قدسی-الهی»، از «شرارت و رذالتِ بشری» دگرانگی می‌دهم، همواره در پوششی از «تزوير» و لعابی از «حق‌به‌جانبی»، جلوه‌گر می‌شود؛ و ازين‌رو، نهفتهْ‌نيرویِ عظيمی برایِ گسترش و سريان در خود دارد؛ و به‌سرعت، و به‌همان‌اندازه، به‌مانندِ بُن و ريشه‌یِ خود، به پوشيدگی، و خزيده‌وار، وامی‌دَوَد...
افراد، گروهْگان، و جوامعی که در ميدانْ‌رسِ زخمانه‌هایِ چرکينِ شرارت و رذالتِ قدسیِ الهی ايستاده‌اند (اگر "ايستاده" باشند!)، آن‌گاه که اين کارکردِ مخوفِ اهريمنی را بشناسند نيز، بر لبه‌یِ پرتگاهِ آلايش‌اند، تا چه‌رسد به ما امروزيان که اسلام را، به‌سفاهتِ محض، بازيچه-ابزارکِ چار مفتیِ ريغونه‌نمون می‌انگاريم؛ و خردمندوارْ نابخردانه، انگشت بر گوشه‌ای از پرهيب‌واره‌یِ هيولا می‌نهيم، که: اينک...!!

29 آبان‌ماه 1390، 20 نوامبر 2011

(II)
سنجش‌ناپذيری، و برآشفتن از هرگونه خُردک‌نگرشنی، يکی از بنيانی‌ترين، و به‌همان‌اندازه بانمودترين ويژگی‌هایِ هيولایِ قدسیِ الهی‌ست. و اين، به‌هيچ‌روی شگفت نيست؛ چراکه هيولا، خود را "معنایِ جهان"، "انگيزه‌یِ هستی"[1]، و سرانجام "يگانه و فرمانروا"یِ آن می‌داند، يا چُنين می‌انگارد؛ و ازين‌روی، هرکمترين سنجه و خردک‌نگرشنی، خدشه‌ای‌ست که کلّيّتِ بنایِ قدسیِ وی را به‌آماج‌گرفته می‌نمايد. و هيولا برایِ آن، پاسخی جز مرگ نمی‌شناسد؛ که: مرگ در برابرِ مرگ!

اينک، چگونه می‌توانم دعوی کنم که کافر شده، از اسلام بيرون آمده، و به آگاهی رسيده‌ام، امّا در برابرِ سنجش و خردک‌نگرشنی، هيولاوار برآشوبم؛ و به تيرهایِ خشم و کين، سنجارِ خرد بشکنم؛ آن‌چُنان‌که سنجش‌گر و خردک‌نگرشنِ من، تنها ازآن‌روی هنوز دم‌برآوَرَد و باشنده‌یِ کویِ خاموشان نگشته باشد که توانِ مرگاندنِ وی را نداشته‌ام!؟

افسوس!
افسوس که جز پوستال‌واری از هيولا را نشناخته‌ايم،
ما:
اين کافرانِ آگاه!
اين فرهيختگان!
نه، نه...!
بل، اين ما:
سرچغيلانِ دعوی و گزافه! [2]
ما نابيختگان!

19 دی‌ماه 1390، 9 ژانويه 2012

:

?
پابرگ‌ها:

[1] درنگ کنيد بر -ازجمله-: «اوّل ماخلق‌الله نوری [/نفسی]».
[2] چِغيل، در فارسیِ گونه‌ی طبسِ گيلکی، به گونه‌ای ويژه از غربالِ درشتْ‌روزن گفته می‌شود که ازآن در برداشت محصولِ غلّات استفاده می‌شود؛ در بيختن و جداکردنِ آخرين بازمانده‌یِ دانه‌ها، از پاره‌هایِ درشت و خُردنشده‌یِ ساقه‌ها.
سرچغيل و سرچغيلی، به آن پاره‌هایِ درشت گفته می‌شود که در چغيل برجای می‌مانَد (نخاله، ...)
و «سرچغيلی» به‌وجهِ مجاز، به گونه‌یِ صفت برای برخی از افرادِ بنی نوعِ آدم نيز کاربرد دارد: سَرَندناشده، نخاله، هرز، به‌هيچ‌کارنيامد!

Montag, Januar 09, 2012

مجاهدينِ خلق، تروريست بوده‌اند، هستند، و خواهند بود؛ مگر...

...
به بهانه‌یِ اين ويدئو:
http://youtu.be/A0k5fcN2bAg



آقای نفيسی را که نمی‌شناسم، و حرف‌های‌اش هم ظاهراً منطقی‌ست؛ و اصلاً هم اهميّت نمی‌دهم که پشتِ نامه و امضاها، دستِ جمهوری اسلامی در کار هست، و می‌تواند باشد، يا نه. يک‌چيز کاملاً روشن است، و آن اين است که (از واژه‌ی «منافق» استفاده نمی‌کنم، چون اوّلاً تأسی‌جستن به تعابيرِ جمهوریِ نکباتِ الهی‌ست؛ و ثانياً اين واژه برایِ من به‌يادآورنده‌یِ گروهی از آزادوارانِ يثرب است که در حدِّ توانِ خود، در برابرِ محمّد نبی‌الله ايستاده‌اند؛ و من برایِ ايشان –با همين نام!- احترامِ بسيار قائل‌ام.) سازمانِ مجاهدينِ خلق، به‌معنایِ دقيقِ کلمه، يک سازمانِ کاملاً «تروريستی» بوده، هست، و خواهد بود.
چنانچه به کليّتِ تاريخچه‌یِ اين سازمانِ صدبدتر از جمهوریِ نکباتِ الهیِ رفيقِ نيمه‌راه‌شان خمينیِ قدّس‌سرّه، نيم‌نگاهی هم بيفکنيم، آشکارا پيداست که از لحظه‌یِ ولادت از دامانِ قدسیِ "نهضتِ [به‌اصطلاح] آزادی"، تروريست تشريف داشته‌اند.
از مرحومِ امام (که سلام و قيامِ کلّيّه‌یِ خَرَزاتِ جميعِ کفّار و فسّاقِ جهان و حومه، از آغاز تا کنون، بر پس و پيشِ جدّات و مادينه‌پيوندانِ "از حرّمت عليکم تا به قدسلف" ايشان باد!) شنيده يا خوانده‌ام که همان سال‌ها پيش، آن سه‌تن بنيان‌گذارانِ اين سازمانِ مخوفه‌یِ شريفه، رفته‌اند نجف، که از مرحومِ آقایِ مرتحلِ سال‌ها بعد، جوازِ شرعیِ "آدم‌کشیِ به‌حق، با سلاحِ گرم" (يا به زعم و بيانِ خودشان: "مبارزه‌یِ مسلّحانه") بگيرند؛ که مرحومِ حاج‌آقایِ مرتحل، نداده‌اند! دل‌شان نخواسته که بدهند؛ و لٰکن مع‌الاسف، گويا جایِ دادن‌شان هم قدری مدرّد بوده؛ که اعنی: درد داشته!!
و بعد، ببينيد فخرکاری‌هایِ اين سازمانِ بازهم مخوفه‌یِ شريفه، در سال‌هایِ پيش از 57، کلاً چه بوده؟ جز تلاش برایِ آدم‌کشیِ برحقّ!؟ (که ای من برينم به اين واژه‌یِ حق...؛ يا به‌فرموده‌یِ شاعر: به حقِّ "حق"، که برينم به قافِ واژه‌یِ حق!)
ازآن احمدِ رضايي‌شان که افتخارش اين بوده که سيخِ نارنجک را کشيده، و چند مأمورِ وظيفه‌شناس را، با خودِ بوگندوی‌اش، ترکّانده؛ تا آن مهدیِ رضايی‌شان که به سه‌بار اعدام محکوم شده، و نمی‌دانم چندصد سال حبسِ ابد؛ و آن ديگران و ديگران‌شان، همه و همه، يک‌مشت تروريستِ ناجور بوده‌اند. گويا انگار تروريست بايد حتماً دوسه فقره شاخِ مقبول نيز داشته بوده باشد؛ که ايشان نداشته‌اند، طفلک!
بعد از 57 که مثل کُسِ بز باز است و، مثلِ روز روشن، که کارشان چه بوده: ترور! و گيرم که ترورِ يک‌مشت تفاله‌یِ پلشت، که سهمِ قدسیِ ايشان را قلفتی بالا کشيده بوده‌اند!
و الآن هم که در اين سال‌هایِ اواخر، به‌ويژه بعد از آزادیِ عراق، جرأتِ ترور پيدا نکرده‌اند؛ و هنوز مردّد (يعنی همان "انگشت‌به‌کون") مانده‌اند؛ و به‌شدّت در پیِ زدودنِ نام‌شان از سياهه‌یِ تروريسم!
...
و امّا، اين‌که همچنان تروريست خواهند بود، دليلِ بسيار ساده‌ای دارد: آرمِ سازمان‌شان اين را فرياد می‌زند! و فقط درصورتی می‌توانند تروريست نباشند، که "نباشند"!!
و
ضمناً، در اين ويدئو، نماينده‌یِ کف‌به‌لب‌آورده‌شان نيز، نمونه‌یِ نوعی و عينیِ «تروريستِ عصبی» را به‌نمايش می‌گذارد...

جمعه، 9 دی، 30 دسامبر 2011
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/mojahedin_terorist2.pdf

Sonntag, Januar 08, 2012

کفرِ درون

اين ما، که به‌دعوی، ز فلک نيز سريم
از بهرِ چه هر روز، ز پيشين، بَتَريم
تو، در وطن آواره و، دل‌مرده و، ما
در غربت، ازين‌سان، دُژَم و دربه‌دريم

تا چند ازين ريده‌یِ اهريمنِ زشت
با خونِ جگر، تخمِ هدر بايد کِشت؟
اين گندِ هزاروچارصد‌ساله، بِهِل
زين بيش، بر اين دوکِ تَبَه، نتْوان رِشت!

گيرم که نخوانده‌ای تو قرآنِ مبين
زی دُنبه نگر يک ره و، انصاف ببين
جز نکبت و فقر و درد و بيماری و مرگ
بوده‌ست نصيبِ‌مان، ازين نکبتِ دين؟

زين تشنه‌به‌خون، چو زخمِ چرکين، تا کی
گنداکِ بلا و فتنه و کين، تا کی
با چشمه‌یِ جوشنده‌یِ هردم ز درون
آلوده‌یِ صد خلا خلا دين، تا کی؟

برخيز و، کمِ خلایِ اين خستر گير
وين سوختهْ‌هستی، همه خاکستر گير
ياری طلب از کفرِ درون، گبرِ کهن
از مرگ برآی و، زندگی از سر گير!

سه‌شنبه و چهارشنبه، 13 و 14 در‌ماه، 3 و 4 ژانويه 2012
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/kofre_daroon.pdf

Samstag, Januar 07, 2012

انشايی درباره‌ی حقّ و باطل بنويسيد!

انشايی درباره‌ی حقّ و باطل بنويسيد!

ما درباره‌ی حق چيز زيادی نمی‌دانيم، امّا...
باطل خيلی خوب است. من باطل را خيلی دوست دارم. اگر حتماً بايد بگويم که چرا من باطل را دوست دارم بايد قول بدهيد آقای معلّم که دفتر انشای ما را به بابای‌مان نشان ندهيد چون اگر بفهمد که اين‌جور چيزهايی را نوشته کرده‌ام باز توی حياط مرا با ترکه‌ی انار شرحه‌شرحه خواهد کرد و هی داد خواهد زد که: به حقّانيّتِ حق قسم می‌کشم‌ات پدرسگ... چون پارسال که شما نبوديد و ما توی يک انشای‌مان نوشته بوديم که ثروت خيلی بهتر از علم است و ما اصلاً علم را دوست نداريم و علم به چسِ خر هم نمی‌ارزد، و آن آقامعلّم پارسالی عصبانی شد و انشای ما را به بابای‌مان داد بابای‌مان ما را دوساعت شرحه‌شرحه می‌کرد...
و حالا که قول داده‌ايد پس من هم می‌نويسم که چرا باطل را دوست دارم. برای اين‌که باطل خيلی خوب است. ما از پارسال اين را فهميده‌ايم چون يک‌روز از همان روزهايی که هر روز پدرمان ما را کلّه‌ی کيرِ سحر از خواب بيدار می‌کرد که بيا سحری بخور که بايد روزه بگيری چون امسال سيزده‌ساله شده‌ای، ظهر بود و ما خيلی تشنه و گرسنه بوديم و از زورِ گرما توی حوضِ خانه‌مان غوطه می‌خورديم که يک‌دفعه بابای‌مان از دور داد زد: آهای تخمِ‌سّگ! آن روزه ديگر به دردِ عمّه‌ی جنده‌ات می‌خورَد... باطل شد، زحمت نکش برو هرچه می‌خواهی کوفت کن کاردبه‌شکم‌خورده‌ی خيکی... و بعد که ما رفتيم و قورچ‌قورچ يک پارچ آب سرکشيديم و يک شکمِ سير هرچيز که توی آشپزخانه ديديم لمبانديم و هی با خودمان فکر می‌کرديم که ما که عمّه‌ی جنده نداريم و اصلاً عمّه نداريم از مادرمان پرسيديم که ننه، چرا بابا به ما گفت برو بلمبان؟ مادرمان گفت: وقتی که آدم سرش را زيرِ آب بکند روزه‌اش باطل می‌شود و ديگر فايده‌ای ندارد که تا افطار صبر کند... و ما آن‌وقت فهميديم که باطل چقدر چيزِ خوبی‌ست.
و باز همان پارسال بود که آقامعلّمِ دينی‌مان ما را به‌خط می‌کرد و می‌برد که نماز بخوانيم و يک‌روز وقتی که از آب‌خوری برمی‌گشتيم چون آنجا رفته بوديم که وضو بگيريم و وضو را گرفته بوديم يکی از اين تخمِ‌سّگ دوستان‌مان ما را خيلی خفن قلقلک داد و ما دور از جانِ شما روی‌مان دوبار به ديوار يک‌دفعه سه‌بار پشت سر هم ناجور گوزيديم و آقامعلّم دينی‌مان که پهلوی ما بود يک پس‌گردنی خيلی محکم زد پس کلّه‌مان، و گفت: گم شو از صف برو بيرون تخمِ مول، وضوی‌ات باطل شد نمی‌توانی نماز بخوانی، مسلمان که نبايد با وضوی باطل نماز بخواند. و ما رفتيم کنار آب‌خوری توی سايه نشستيم و کيف کرديم تا بچّه‌ها از نمازخانه بيرون آمدند.
و ما فهميديم که بازهم گُلی به گوشه‌ی جمالِ باطل!
و از آن به‌بعد، روزهای ديگر هم به همان تخمِ‌سّگ می‌گفتيم که ما را قلقلک بدهد و می‌گوزيديم و باز آقامعلّم دينی‌مان ما را از صف بيرون می‌کرد... و بعد ديگر بدون قلقلک هم می‌گوزيديم تا آن چيزِ زورکی باطل بشود و برويم توی سايه با تخم‌های‌مان بازی کنيم.
و بعد، يک‌روز که داداش‌بزرگه‌ی ما با دوستان‌اش صحبت می‌کردند ما شنيديم که می‌گفتند يک استکان عرقِ دوآتشه به همه‌ی دنيا می‌ارزد... و ما از آخوندِ محلّه‌مان شنيده بوديم که يزيد که باطل بوده عرق کوفت می‌کرده که مست کند و امام‌حسين را بکشد، و امام‌حسين که حق بوده هيچ‌وقت حتّی سون‌آپ هم نمی‌خورده، تا چه برسد به عرق. و از شما چه پنهان ازبس‌که کرم توی پوست‌مان وول‌وول کرد يک‌روز يواشکی به يکی از همان دوست‌های داداش‌بزرگه‌مان گفتيم که عرق بده بخوريم و او خنديد و ما را برد توی پستوی دکان‌اش و تا شب آنجا بوديم و عرق به ما داد با نوشابه‌ی پيپسی. خيلی بدمزّه بود و او انگشت‌اش را توی ماست‌چکيده می‌زد و می‌گذاشت توی دهن ما، و بعد ما سرمان چرخ می‌زد و کون‌مان بيخودی می‌جنبيد و رفيقِ داداش‌بزرگه‌مان به کون ما دست می‌زد و بعد يک کارهايی کرد که اوّل چون درد داشت بدمان آمد و بعد خيلی خوش‌مان آمد و ما باز فهميديم که يزيد که باطل بوده خيلی کيف می‌کرده و باطل خيلی خوب است... وقتی آدم روی خط باطل بيفتد البتّه اگر مانند آن پسر همسايه‌مان که می‌گفتند اسم‌اش را عوض کرده و منافق گذاشته و آن دختر همسايه‌ی ديگرمان که می‌گفتند کمونيست شده امّا خيلی قشنگ و مهربان بود دست آقای خمينی که حق بوده نيفتد که او را مفقود کنند و مادرش دق کند، نان‌اش توی روغن است. ديگر لازم نيست زور بزند و نماز بخواند و روزه بگيرد و تازه دوست داداش‌اش به او عرقِ دوآتشه‌ی مجّانی هم می‌دهد و او را بوس هم می‌کند...
پس ما از اين انشای خود نتيجه می‌گيريم که باطل خيلی خيلی خوب است و انشای ما ديگر تمام شد و شما هم قول‌تان را فراموش نکنيد آقا، و اين انشای ما را به بابای ما نشان ندهيد، و در عوض ما هم به دوست داداش‌بزرگه‌مان می‌گوييم که در پستوی دکان‌اش به شما هم عرقِ دوآتشه‌ی باطل‌خور بدهد تا خودتان ببينيد که هر استکان آن شيرين به همه‌ی دنيا می‌ارزد و دروغ نيست و به باطل قسم راست می‌گوييم آقا...

10 دی 1390، اوّل ژانويه 2012

:

Freitag, Januar 06, 2012

ايران آريايی: هدف چيست؟ واکاوی گذشته يا تباهی آينده؟!

ايران آريايی: هدف چيست؟ واکاوی گذشته يا تباهی آينده؟!
بيش از يک ماه پس از برنامه‌ی شکايت از سيد علی خامنه‌ای توسط رضا پهلوی و آغاز زمزمه‌ی برقراری شورايی ملی در راستای همبستگی و همگرايی گروه‌های مخالف رژيم، هنوز جبهه‌گيری‌ها و گاها" حملات جناح‌های مختلف ادامه دارد.

افزون بر گروه‌هايی که با آگاهی از ماهيت و اهميت اين دو طرح، از در ِ پشتيبانی درآمدند –گروه‌ها و شخصيت‌هايی که در ميان آنها نام‌هايی نيز هست که زمانی به‌واسطه‌ی نسبتِ نَسَبی رضا پهلوی به آخرين شاه ايران و خصومت‌های اين اشخاص و گروه‌ها با وي، اساسا حتا آوردن نام "رضا پهلوی" برای آنان "خط قرمز" محسوب می‌شد- بقيه‌ی گروه‌ها و شخصيت‌ها مواضع گوناگونی گرفتند، برخی سکوت کردند و ترجيح دادند به همان "روزمرگی سياسي-حزبی" هميشگی خود در فلان کشور و بهمان جناح چپ يا راست ادامه بدهند!
...
ادامه

Donnerstag, Januar 05, 2012

دو سوکْ‌مويه

کاش می‌ترکيد بغض‌ام، کاش می‌ترکيد
...

از بيابانِ طبس
اين‌جا
پاره‌ای، ای‌کاش
تنگنایِ سينه‌ام را بال و پر می‌داد
چشمه‌سارِ خشکِ اشک‌ام، باز می‌جوشيد

کاش می‌ترکيد بغض‌ام
کاش می‌ترکيد...


}
ای رفته و، با تو مهربانی مرده
دل، غمکده گشته؛ شادمانی مرده
برخيز و ببين، من‌ام درين ماتمِ سخت
در هر نفسی، به زندگانی، مرده!
آذر 1390؛ و شنبه، 10 دی، 31 دسامبر 2011

PDF

ای جلّ‌المخلوق!!

ای جلّ‌المخلوق!!
ببينيد، اين بزرگْ‌ماله‌کش اسلام نابِ محمّدی، در اثر نگرانی به‌جهتِ سلامتِ گوزمالی‌شده‌ی دينِ نکباتِ جدِّ مبين‌‌اش، چه‌قدر قچار خورده که مشاعرات‌اش پاک مُخ‌طل شده؛ بيچاره...
خودش به خودش لقب «اين پيشوایِ زندانی...» اعطا فرموده...

کی بود گفت:
زِرِرِشک!!
؟؟



گناه داره بابا!
طفلک! سيّد! اولاد چُس!!


http://hrdai.net/index.php?option=com_content&view=article&id=752:1390-10-14-15-42-34&catid=1:2010-07-21-10-18-57&Itemid=4

چهارشنبه ، 14 دی 1390 ، 15:39 | نوشته شده توسط فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ایران | |
پیام آقای بروجردی در آستانۀ انتخابات نمایشی جهت انتشار و اطلاع عموم در اختیار "فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران "قرار گرفته شده است . متنپیام به قرار زیر می باشد:
تقدیس می کنم خداوندی را که هرگز دینی بر آزار و اذیت مخلوقاتش نفرستاد،
سلام این بندی از درون حصارهای ایذائی بر میهن عزیز و به یغما رفته ام ، درود این پیشوای زندانی که هزاران روز در مرکز خشونت و قساوت استبداد به ظاهر مذهبی، جوانی و سلامتی و عمر خویش را از دست داد.
بر ملّت مظلوم و محروم و تحت عذاب دیکتاتوران مدّعی شریعت ، بار دیگر بازار رفراندوم نمایشی سیاست مداران آدم خوار، داغ گردید و همچون سنوات سابق، آراء دروغین را در دیگ شورای سانسوری نگهبان ، به جوش در می آورند و چند سال دیگر بر عصر خودکامگان بی وطن می افزایند و تاراج بیت المال را صورت قانونی می دهند و غارت اموال عمومی را بیلان حقوقی می کنند.
چگونه می توانند صفحات تاریخ معاصر این سرزمین پاک را با اکاذیب رسانه ای و شانتاژهای تبلیغی ، سیاه کنند در حالیکه تقویم نگاران زنده و فهیم در سراسر کشور آسیب دیده از مشتهای آهنین انحصار طلبان، تمام حقایق محسوس و وقایع ملموس را به جهانیان،منتقل می سازند.
انتخاباتی که با قیچی ولایت مطلقه فقیه ، برش داده شده و در کوره های آدم سوزی مراکز اطلاعاتی و امنیتی و نظامی، پخته گشته ، همچنان از جامعه فلک شده ما ، قربانی می گیرد و بر بقاء و دوام محاربین ایرانیان ، می افزاید.
به امید نابودی زورگویان
سیدحسین کاظمینی بروجردی
زندان اوین
دیماه 1390


info@hrdai.net
http://hrdai.blogspot.com
pejvak_zendanyan10@yahoo.com
pejvakzendanyan@gmail.com
Tel.: 0031620720193
استفاده از گزارشهای فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران تنها با ذکر منبع مجاز است

Mittwoch, Januar 04, 2012

پيکِ وادیِ سحر

قصيده
ببين، دو ديده، چه خون بارد از دل و جگرم
که نظمِ خشک، بدل می‌کند به شعرِ ترم!
مجو به‌جز غم و هول‌ام، به شعر، بار و بری
که کاشت دستِ زمانه، به سايه‌یِ تبرم [1]
جوان بُدَم، که شد آوار اهرمن، بر من
ازآن، به پيری، ازين‌گونه زار و دربه‌درم
هزارتويه‌یِ کابوس بوده، هستیِ من
کمين گشاده، ز هرسو، هزار و يک خطرم
(کمر چو عامل شر بود و، سر، امارتِ فسق
به فقر، خواست همی بشکند سر و کمرم
کمر شکست؛ ولی، سر ز فسق لبريز است
که می‌دهد به «نقايض»، به قدس بر، ظفرم!)
به "ريدگانِ اژی"، کينه زان همی ورزم
که‌شان چکيده‌یِ "حق"، اصلِ "فتنه" می‌شمرم
اگر کُشند و اگر نه، دمی نياسايم
که از زمينِ جهان، بيخِ حق، ز بُن ببُرَم!

شدم ز مهر، چو من محو، در هوایِ وطن
به زورِ عشق بدل شد، جنونِ مختصرم
من‌ام عصاره‌یِ ايران؛ خُروهِ آزادی
گذر نموده ز شب، پيکِ وادیِ سحرم
«مکن به چشمِ حقارت، نگاه در منِ» زار
که اين قصيده گواه است؛ کافری قَدَرم!
8-7 دی‌ماهِ 1390، 9-28 دسامبرِ 2011

?
پابرگ‌ها:
[1] يا:
که تا ز خاک دميدم، به سايه‌یِ تبرم

PDF

نای (دو ترانه؛ در ستايش استاد منوچهرِ جمالی)

نای
دو ترانه؛ در ستايش استاد منوچهرِ جمالی
(پيشکش به دوستداران استاد؛ به‌ويژه دوستِ نازنين، رضا ايرانی)

تا رويدمان دوباره زين خاکِ کهن
آن نو بُنِ شاخ‌آورِ پُربارِ گُشَن
سرچشمه‌یِ جوشنده‌یِ جان، آمده است
از نایِ منوچهرِ جمالی، به سخن!

سيمرغ، کهنْ‌خدایِ ايرانیِ ما
نورُسته‌یِ خاکسترِ ويرانیِ ما
از نایِ منوچهرِ جمالی، به جهان
سر کرده، به صد نوا، فراخوانیِ ما!

دوشنبه، 12 دی 1390، 2 ژانويه 2012

PDF

Dienstag, Januar 03, 2012

جانِ خرّم

بی جوشِ درون، به کِشتِ جان نم نبود
چيزی به جهان، چو جانِ خرّم نبود
هشدار! بپرهيز ز آزردنِ جان
بی «حرمتِ جان»، آدمی آدم نبود!
دوشنبه، 12 دی 1390، 2 ژانويه 2012

PDF