Samstag, Oktober 28, 2006

شب روز

شب :


شب چو در لاک ِ کتاب
سر فرو می‌برم و می‌روم از عالم ِ تاريکی بيرون
--------------------------------------هرشب
با خودم می‌گويم ( يا کسی با من و در من ، به من می‌گويد ) :
روشنی‌هايی هست
که تو بايد ببری با خود تا عالم ِ تاريکی ِ اين بی‌خبران ، همسفران
و بپاشی به سرانگشت ِ قلم ،
به خطوطی در وب ،
به مقالات ، به شعر
به هرآن گونه‌ی ِ ممکن که توان
عمق ِ تاريکی را ديد ...
به هرآن راه که از روزنه‌اش
می‌توان با اين مردم
لحظه‌ای گفت و شنيد .


شب همه شب ، آری ،
چيزهايی هست ؛
بايد بنويسم ، امّا
از کجا بايد آغاز کنم ؟
با که بايد بگويم :
آی ای همسفران !
گوش‌تان با من هست ؟
راه بس تاريک است
هرکسی با خود يک ريزه سر ِ سوزن آتش دارد
بايد آن را نگذارد که بميرد
همه را بايد يکجا گرد آورد
و در آن خوب دميد .
شايد اين آتش‌های ِ کوچک
باز آتشکده‌ای را سر و سامان بدهد
باز از زند و اوستا سخنی تازه شود
باز ايران ايران گردد
و پر آوازه شود
...


و صدا باز به من می‌گويد :
گول ِ ظاهرهاشان را مبادا بخوری
و بگويی اين‌ها خود می‌دانند
خوب می‌فهمند
اصلاً اين‌ها خودشان
شب و روز
درس دارند به دانشکده‌ها ؛ پرفسورند !
گول ِ ظاهرهاشان را ، نبايد خورد
که اگر هيچ کسی ،
شده با ريش پرفسور ،
بز ِ ملّا‌حسن ِ مسئله‌گو
- که تو شعرش را از بر داری -
بايد استاد ، نه بلکم ، خود ِ « سوربُن » می‌بود !!


و قلم برمی‌دارم .
چيزهايی می‌نويسم .


هرکجا تاريکی است
موی ِ آتش‌زده‌ی ِ من آنجاست .
من تخصّص دارم
روشنی‌ها را ، من نمی‌بينم
من فقط تاريکی‌ها را می‌يابم .
آنقَدَر تاريکی در ذهنم هست
که اگر يکجا آتش بزنم
بيم دارم که جهان نيست شود !
...
من ولی حرفم به سر ِ ايران است
که جهان ِ من ِ ايرانی ، جز ايران نيست
( مگر آن غارتگر
کهنه پاريس‌نشين
- مادرجنده ، اسم ِ پفيوزش يادم رفته ؛
تو بگو « ژرژ » ، « فيليپ » ؛ نه ، « شيراک » -
به جهان ِ دگری جز وطنش قائل هست ؟ )


و سر ِ رشته‌ی ِ تاريکی‌ها را
- بارها اين را امتحان کرده‌ام و ،
جای ِ شکّی باقی نيست –
هرکجا گم کنم ، البتّه يقين می‌دانم ،
که سری بايد به مدينه بزنم .
و به قرآن .
اسلام .


ريشه و عامل ِ تاريکی ِ اينجا ، وطن ِ من ، ايران
دين ِ الله است ؛
دين ِ اهريمن .
...


و صدا ، اينجا کف می‌زند از خوشحالی .
با من او ، البتّه ، هم‌عقيده است ...


دشمن ِ مشترکی داريم
دشمن ِ نجواها
دشمن ِ روشنی ِ فرداها
دشمن ِ دانستن
و توانايی .


دشمن ِ ايران
دشمن ِ انسان
و جهان .


...
...
شب ،
همه‌شب ، فکرم اينهاست ؛
اينجاست .
همه‌شب در نظر ِ شخص ِ خودم
آدم ِ معتبری هستم .
يک پژوهنده که تاريکی را می‌بيند
يک پژوهنده که تاريکی را می‌يابد
يک پژوهنده که تاريکی را ،
ريشه‌هايش را
ريشه‌ای می‌جويد .
يک پژوهنده که پی‌برده که از کی پی ِ ما
پوک و بی‌مصرف شد .
نيز پی‌برده که امروز چه می‌بايد کرد .



روز :


اينک ، امّا ، روز است .
روز ، من آدم ِ بدبخت و فلاکت‌زده‌ای درگيرم .
نه حقوقی دارم
نه درآمد
و نه بيمه ،
و نه کار .


قرض ،
قوت ِ روز و شب ِ ماست !


کاسه‌ی ِ مغز ِ من و اين زن ِ بي‌چاره که جز با من بودن
هيچ تقصير ندارد ، يکجا
کارگاه ِ غصّه ،
کوره‌ی ِ دائم ِ تاب و تب ِ ماست !


با اجاره‌خانه ،
چانه در چانه‌ی ِ هر ماه‌ام من .
خرج ِ روزانه‌ی ِ ما ،
با همين درويشی ،
باز هم امّا ، امّا دارد


شب همه روشنی‌ام
روز اندر تگ ِ صد چاه‌ام من !


?
2:30 تا 3:51 بامداد ِ دهم ِ مهرماه ِ 1385 .
پست : طبس ِ گيلکی . شنبه 6 آبان
.

Donnerstag, Oktober 19, 2006

گورستان


و پس‌آنگاه اهريمن ِ همه‌تن‌مرگ بيامد
و ايران ِ اهوراآفريده
گورستانی شد ، به پهنای ِ ديو
به درازای ِ هيولا
به ضخامت ِ مرگ .


اهريمن ِ همه‌تن‌مرگ را کسی نيافريد
نطفه‌ای بود ، شرارت ؛
نهفته در پليدی ِ مطلق .


پوشيده و پنهان از کمين‌گاه برآمد
فريبناک
به جستجوی ِ منافذ ِ ضعف ِ آدميان
تا پنجه‌های ِ خون‌ريزش را در آن استوار سازد .


...
پيام ِ غارتی
به الگوی ِ پاداش ِ اُخروی ؛
و اشاره‌ی ِ « عليکم بسواد الأعظم » .



?
----------------------------27 مهرماه ِ 1385 ( طبس ِ گيلکی )


q
img

$
( پس‌نگاره ) يادآوری :
1. « همه‌تن‌مرگ » صفت ِ اهريمن است در اوستا .
2. درباره‌ی ِ « نقش ِ آيات ِ بهشت ، در ايجاد روحيّه‌ی ِ تجاوز و غارت در مسلمين » بنگريد به اين نوشته .
3. « عليکم بسواد الأعظم » حديث ِ نبوی است . در يک متن ِ اخلاق ِ عرفانی از نيمه‌ی ِ نخست ِ سده‌ی ِ ششم هجری ، به نام ِ « مرتع‌الصّالحين و زاد‌السّالکين » تأليف ِ محمّد اوزجندی ، ديده‌ام ( رک : اين برگ‌های ِ پير ، ص 83 ) . مؤلّف ، اين حديث را به تأييد ِ اجتماعی‌بودن ِ انسان می‌آورد ؛ امّا من از آن چيز ِ ديگری می‌فهمم ! در فضای ِ زمانی – مکانی ِ مدينة‌النّبی ، کدام سواد ِ اعظمی وجود داشته که رسول‌الله مؤمنين را به روی‌آوردن ِ به آن ترغيب و تشويق نمايد ؟! و اصلاً ترغيب ِ پيروان به « روی‌آوردن به شهر ِ بزرگ » چه معنای ِ ديگری می‌تواند داشته باشد ، جز تشويق به غارت !؟
يادآوری کنم که اعراب به منطقه‌ی ِ جنوبی ِ بين‌النّهرين و بخش ِ غربی ِ اروند ( شطّ‌العرب ) ، « سواد » می‌گفته‌اند ؛ و گاه اين نام ، به‌طور ِ‌کلّی ، برای ِ منطقه‌ی ِ مذکور ، و بخش‌های ِ شمالی ِ ميانْ‌رودان ( بين‌النّهرين ) – که « جزيره » نيز گفته می‌شده – به کار می‌رفته است .
ضمناً ، من در اين‌گونه بحث‌ها و تأمّلات ، به صحّت و سُقم ِ حديث مشغول نمی‌شوم ، و آنچه را که با روح ِ قرآن و اسلام می‌خواند ، حديث ِ مسلّم می‌شمرم !

&
اين برگ‌های ِ پير ؛ مجموعه‌ی ِ بيست اثر ِ چاپ ناشده‌ی ِ فارسی از قلمرو ِ تصوّف . مقدّمه ، تصحيح و تعليقات : نجيب مايل هروی . نشر ِ نی . اوّل ، 1381 . ( از اين مجموعه ، دفتر ِ نخست نشر يافته . اين دفتر ، دربردارنده ِ سه متن ِ کهن است : مرتع‌الصّالحين و زاد‌السّالکين ، از محمّد اوزجندی ؛ مقاصدالسّالکين ، از محمّد جوينی ؛ و منهج‌الرِّشاد ، از زين‌الدّين خوافی . )

Mittwoch, Oktober 18, 2006

عهدِ جديد

عهدِ جديد

ما کافر و گبر و بی‌خداييم
دلشاد ز کفرِ خويش ماييم
زين پيش اگر نهفته بوديم
امروز تمام برملاييم
آن عهدِ نبوده را شکستيم
در عهدِ جديد يک‌صداييم
چون هيچ سخن دگر نماند
گوييد مَثَل که بی‌حياييم
آری همه باحيا شماييد
ما بی‌شرمانِ بی‌وفاييم
تا هست جهان به کامِ «دشمن»
بر خصمیِ خويش می‌فزاييم
اسلام چه داده است ما را
کامروز به يکدگر نماييم
جز درد و دروغ و فقر و زشتی
جز اين که به مرگ مبتلاييم؟!
اللهِ شما چه کرده با ما
کامروز اسيرِ اين خلاييم؟!
ای مردمکانِ مسلمين، هان
در دامِ شما دگر نياييم
ما را به حسابِ خود مياريد
جمع از چه زنيد؛ ما جداييم
دنيا ز شما نفور گشته
ما از چه سبب زيان نماييم؟
بايد پس و پيش‌تان بگايد
البتّه اگر که ما نگاييم!
گوييد صليبی است اين جنگ!
بر هوشِ شما به جد گواييم
ليکن نه شروع، ختمِ آن است
ما خاتمِ ختمِ انبياييم
در جنگِ مسيح و ضدِّ انسان
ما در طرفِ کليسياييم!

م. سهرابی
مهرماهِ 1385

?
از حافظه نقل کردم. اگر چيزی افتاده يا پس ‌و پيش شده باشد، به‌محضِ رسيدن به رُستاقِ خراسان -و پس از رفعِ خرابیِ کامپيوتر- اديت خواهم کرد...