Posts mit dem Label استاد منوچهر جمالی werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label استاد منوچهر جمالی werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Sonntag, Februar 08, 2015

بهترين آخوندشناس ايران

شرم (۷) – «بهترين آخوندشناس ايران»
(منوچهر جمالی)

 «هيچ‌کس در ايران، آخوند‌ها را بهتر و عميق‌تر از عبيد زاکان نشناخته است و هيچ‌کس به صراحت او و با وقاحتی هم‌سانِ وقاحت آخوند، اين معرفت را بيان نکرده است. رندِ حافظ، همان شناخت عبيد را از آخوند‌ها و صوفی‌ها دارد ولی فقدان وقاحت در رندِ حافظ، سبب شده است که تا کنون چشم ملت ايران نسبت به آخوند باز نشده است.

ويژگی بدبينی و شکاکيتِ رندِ تمام عيار، وقاحت در گفتار است. بدون اين وقاحت، نمی‌تواند معرفتی را که از آخوند به‌دست آورده است، روشن و آشکار و بی‌آرايش بيان کند. اين لطافت رندِ حافظ، ملت ايران را از شناخت درست آخوند در اين انقلاب باز داشت. رندِ حافظ، رند کامل‌عيار نيست، چون وقيح نيست. حافظ برای حفظ زيبائی کلام در شعرش، سده‌ها ما را در مفهوم رند و واقعيت رندی، به اشتباه و گمراهی انداخته است. وقتی آخوند با قداست، قدرت دينی و سياسی و اجتماعی و حقوقی را چپاول می‌کند، بايد با وقاحت با او روبه‌رو شد. وقاحت پادزهر قداست است. چند جمله از گفته‌های عبيد زاکانی درباره آخوندها:

1- سخن شيخان باور مکنيد تا گمراه نشويد و بدوزخ نرويد.

2- از همسايگی زاهدان دوری جوئيد تا به‌کام دل‌ توانيد زيست.

3- تخم به حرام اندازيد تا فرزندان شما فقيه و شيخ و مقرب سلطان باشند.

4- (نصيحتی که عبيد از زبان هلاکوخان می‌کند): قضات و مشايخ و صوفيان و حاجيان و واعظان و معرفان و گدايان و قلندران و کشتی‌گيران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا کرد و فرمود اينان در آفرينش زيادت‌اند و نعمت خدا به‌زيان می‌برند. حکم فرمود تا همه را در شط غرق کردند و روی زمين را از خبث ايشان پاک کرد.

۵- و قاضيان (که همه آخوند‌ها بودند) و اتباع ايشان به‌واسطه اين‌که به عصيان و تزوير و تلبيس و مکر و حرام‌خوارگی و ظلم و بهتان و نکته‌گيری و گواهی به‌دروغ و حرص و ابطال حقوق مسلمانان و طمع و حيلت و افساد در ميان خلق و بی‌شرمی و اخذ رشوت موصوف بوده و در ديوث هم اين خصال مجبول است، پس ميان ايشان جنسيت کلی تواند بود... (ديوث = آخوند).

۶- اگر صادق‌القول صد گواهی راست ادا کند از او منّت ندارند بلکه به‌جان برنجند، و در تکذيب او تأويلات انگيزند. و اگر بی‌ديانتی گواهی به‌دروغ دهد، صد نوع بدو رشوت دهند و به انواع دعايت کنند تا آن گواهی دهد. چنانچه امروز در بلاد اسلام چندين هزار آدمی از قضات و مشايخ و فقها و عدول و اتباع ايشان را مايه معاش از اين وجه است.

۷- (شباهت مغولان به شيوخ) چون فرزندان آدم غلبه شدند، ابليس خود را به‌صورت يکی از مشايخ فرانمود و گفت از بهشت می‌آيم و آن طوق يعنی ريش را بنمود که اين نعمت بهشت است برای شما آورده‌ام.... چون آوازه به ختائيان رسيد روی به‌خدمت شيخ آوردند و نعمت را به‌غارت‌رفته ديدند فرياد برآوردند که: شيخ! ما را هم از اين نمد کلاهی. چندان زنخ زدند که مردک چاره‌ای جز آن ندانست که دو تا مو از در ... [کورمالی: کون] خود برکند و بر زنخ ايشان چسبانيد.

۸-   الشيخ: ابليس.
التلبيس: کلماتی که در باب دنيا گويد.
المهملات: کلماتی که در معرفت راند.
الشّياطين: اتباع او
الصوفی: مفت‌خوار.

لطافتِ رندِ حافظ، گوش ما را برای شنيدن اين «حقايقِ وقيح»، کر ساخته بود. حافظ نمی‌دانست که ريا و زهدنمائی، بزرگترين وقاحت‌هاست چون آن‌که ريا می‌کند حتی در برابر خدا شرم ندارد. و بی‌شرمی در برابر آخوند، قابل مقايسه با بی‌شرمی در برابر خدا نيست، و با شرمی که در لطافت هست، نمی‌توان رويارو با اوج بی‌شرمی شد. (لطافت، گفتن آنچه بايد بی‌شرمانه گفت، به زبان شرم است).

لطافت زياد شاعرانه (که اشعار حافظ بهترين نمونه‌ا‌ش هست. لطافت درست آنچه را که ويژگی اساسی رند است، منتفی می‌سازد)، گوش ما را برای شنيدن کلامی که خشن و زشت و درشت ولی انباشته از حقيقت است، کر و خرفت ساخته است. ما به‌اندازه کافی لطافت و نرمی را از حافظ و ساير شعرای‌مان ياد گرفته‌ايم، حالا نوبت آن است که اندکی از درشتی و خشونت و زشتی کلام عبيد درس بياموزيم. حتی به‌جائی رسيد که خمينی نيز ادا و اطوار کلمات و عبارات حافظ را در می‌‌آورد ولی اين «ابهام و دولايگی لطيفه‌گوئی‌های حافظ» در کلام عبيد نبود تا آخوندی جسارت سوء استفاده از آن را داشته باشد. آنچه رند حافظ می‌خواست بکند، با لطافتش منتفی می‌ساخت. رندی که وقيح نيست، رند نيست. وقتی آخوند يا مقتدر، از قداست (از اوج شرم) سوء استفاده می‌برد تا بی‌نهايت بی‌شرمی کند، بايد رندِ وقيح شد.»

منبع:
منوچهر جمالی، بخشی از کتاب "همگام هنگام"، ۲۰ اکتبر ۱۹۹۱. برگ  ۱۹۷ از اين کتاب را ببينيد. برگرفته از وب‌گاه فرهنگ‌شهر، بخش کتاب‌ها.

&
نقل از: وبلاگِ "کورمالی"

Mittwoch, Januar 28, 2015

««نوآوری چيست؟»»

««نوآوری چيست؟»»
(از زنده‌ياد پهلوان منوچهر جمالی)


««... ما بايد آنچه به ما آموخته‌اند، آنچه از ديروزها مانده است، آنچه به‌نام حقيقت انحصاری و ابدی به ما داده‌اند را، با خرد آتش‌فروز خود، بررسی کنيم و از آن‌ها، خود را آزاد سازيم تا بتوانيم معرفتی تازه، پی‌ريزی کنيم.
 اين گُسستنِ گام به گام از گذشته و بررسی و نقد اسلام و قرآن، استوار بر فطرت جوينده و فطرت نو‌آور انسان در فرهنگ ايران است.
بهمن، هميشه «جز آن است» که پديدار شده است، رام، هميشه «می‌رمد، می‌گريزد و گم می‌شود» و ناگرفته، گم شده است.
نوآوری، بدون نقد‌کردن آموخته‌ها و سنت‌ها، ممکن نيست. سنجه نقد، يک آموزه‌ی فلسفی يا يک ايدئولوژی،... نيست. سنجه نقد، همان «ارکه يا بهمن» در ژرفای ماست که سرچشمه‌ی نو‌آوری است. ما بر شالوده‌ی سنجه‌ای نقد می‌کنيم که افق انديشه‌ی نوينی است که راه زايش و پيدايش خود را می‌يابد. اين است که برای رسيدن به آزادی، بايد مقتدرترين انديشه‌ای را که بر اذهان و روان جامعه حکومت می‌کند، مرتباً نقد کرد. هر قدرتی بايد در برابر «چرا» قرار بگيرد تا محدود و کنترل‌پذير شود.
آزادی، فقط با «نقد اسلام و قرآن» به‌دست می‌آيد. نقد اسلام، هيستریِ دشمنی با اسلام نيست. نقد اسلام از ديدگاه ايرانی، مرزبندی اسلام [و] با فرهنگ ايران است.
اسلام تضاد وجودی با فرهنگ ايران دارد. تنقيه و تزريق فرهنگ ايران به قرآن، که سده‌ها صوفی‌ها کرده‌اند و می‌کنند، فقط سبب نابود‌سازی و ناديده‌گيری و خوار‌شماری فرهنگ ايران می‌گردد و گرديده است. سده‌ها اين کار، پس از شکست سياسی و نظامی «خرم‌دين‌ها»، ضرورت داشت؛ ولی امروزه، ادامه‌ی اين کار، دشمنی آشکار با فرهنگ ايران است. چون اکنون هنگام آن رسيده است که فرهنگ ايران، خود را از پوستی که در تصوف به‌ناچار پوشيده است، رها سازد و چهره‌ی اصلی خود را بنمايد. سده‌ها تصوف «اسلام‌های راستين گوناگون» ساخت  و راه را برای سازندگان «اسلام‌های راستين جديد» گشود.
گوهر هر اسلام راستينی، دروغ است. سده‌ها عُرفا به «فقها» تاختند که اسلام حقيقی در «بطن» قرآن است که فقها از آن بی‌خبرند. در بطن قرآن، فرهنگ ايران را به‌نام «اصل اسلام» کشف می‌کردند و به‌نام اسلام حقيقی جا می‌زدند. و غربيان که به تصوف پرداختند، ريشه‌های تصوف را در مسيحيت و بودائی‌گری و آثار پلوتين يافتند! اين «دروغ‌های بيش از حد علمی»، چهره فرهنگ ايران را بيش از پيش پوشانيد و تاريک ساخت.
 عرفان، نه سر شير اسلامست، نه در صفه‌های مکه و مدينه پديد آمده است، نه از پلوتين سرچشمه گرفته است بلکه ته‌مانده‌ای‌ست که توانسته‌اند از فرهنگ ايران در زير شمشير خون‌ريز اسلام، نجات بدهند. آشتی ميان شريعت اسلام و فرهنگ ايران، موقعی ميسّر می‌گردد که اسلام اصلِ قداستِ جان (=زندگی) را در همه‌ی گستره‌های زندگی بپذيرد.»»


&
برگرفته از: ارتای‌خوشه (سيمرغ)

Donnerstag, Dezember 25, 2014

جشنِ زادروز عيسی، جشنِ پيدايشِ جمشيد بوده است...

«جشنِ زادروز عيسی، جشنِ پيدايشِ جمشيد بوده است» – ريشه جشنِ يلدا
(منوچهر جمالی)

اين جشن، از زندگانی اجتماعی ما رخت بربسته است، و ما جشن‌های ماه دسامبر را که جشن‌های ماه دی يا ماه خور، و يا بالاخره «ماه خرّم» باشد، به‌کلی فراموش ساخته‌ايم، و می‌انگاريم که اين جشن، مربوط به جهان مسيحيت است، و پيش از آن نيز، ميان ميترائيان متداول بوده است. مسيحی‌ها آن‌را به‌نام زادروز عيسی، جشن می‌گيرند، و ميترائی‌ها، آن‌را به‌نام روز پيدايش ميتراس Mithras، جشن می‌گرفته‌اند. اين جشن درحقيقت، نه‌ از آنِ ميترائيان، و نه‌ از آنِ عيسويان بوده است، بلکه جشن روز پيدايش جمشيد از عشق‌ورزی پروين با هلال ماه بوده است که از بزرگترين جشن‌ها در فرهنگ ايران بوده است. هر ملتی و فرهنگی را که می‌خواهند «بی‌هويت» سازند، جشن‌های او [و تراژدی‌های او] را از او می‌گيرند، يا معانی اصلی آن جشن‌ها را مغشوش و مسخ و تحريف می‌سازند.

جشن، به‌مفهوم «روزِ تعطيل کار و استراحت از کار و رفع خستگی کار» نبوده است. وارونه آن، جشن، به‌مفهوم «همکاری و هم‌انديشی و هم‌آفرينی اجتماعی» و به‌معنای «شريک‌شدن همه اجتماع در شادی» بوده است. وحدت دادن و به‌هم بافتن اجتماع در شادی، اصل جشن بوده است. امروزه کوشيده می‌شود که وحدت اجتماع را به «وحدت در منافع ملی» يا «وحدت در ايمان به يک آموزه دينی يا ايدئولوژی» يا «وحدت حکومتی» برگردانند. درحالی‌که آن‌ها می‌انديشيدند که وحدت، موقعی در اجتماع است که انسان‌ها در همکاری و هم‌انديشی، برای همه اجتماع بدون هيچ تبعيضی، شادی بيافرينند، و از اين شادی، همه اجتماع کام ببرند. شادی و شادکردن همه انسان‌ها بدون تبعيض، محور وحدت اجتماع و سياست و اقتصاد بوده است. از اين‌رو شادساختن همگان، معنای پرستيدن داشته است. پرستيدن، پرستاری‌کردن از همه انسان‌ها، تا بيشتر شاد باشند، بوده است. خدا، خوشه همه جان‌ها است. کسی خدا را می‌پرستد که همه جان‌ها را بدون تبعيض مذهبی و قومی و ملی و طبقاتی و جنسی، شاد می‌سازد. اين بود که پيکار با جشن، و مفهوم جشن، يک پيکار سياسی و دينی و اقتصادی بود. تصوير آن‌ها از جشن، بر ضد تئوری‌های سياسی و قدرت و تئوری اجتماعـ[ـي] و اقتصادی قدرتمندان و بنيادگذاران دين در اين پنج هزاره بوده است.

از اين‌رو پيکار با اين تصوير جشن، و فراموش‌سازی جشن‌ها و يا تغييردادن معنای جشن‌ها، در نسبت‌دادن به اين رهبر و آن خدا، يکی از بزرگترين ميدان‌های مبارزه قدرت‌ها، با فرهنگ اصيل ملت بوده است. وقتی نمی‌شود جشنی را فراموش ساخت، بايد گرانيگاه آن‌را جابه‌جا ساخت. مثلا از روز اول ماه دی (= دسامبر) تا روز هشتم دی، جشن برابری ملت با حکومت، و استواربودن حکومت بر خواست ملت بوده است. هم روز اول ماه، خرّم ناميده می‌شده است، و هم روز هشتم خرّم ناميده می‌شده است. آنچه را امروز ما، «حکومت اجتماعی و دموکراسی» می‌ناميم، آن‌ها «شهر خرّم» می‌ناميده‌اند. الهيون زرتشتی بر ضد اين جشن بودند، و آمدند روز مرگ يا شهادت زرتشت را، درست به همين روز اول ماه دی که نام‌اش خرّم بود انداختند، و نام اين روز را هم تبديل به اهورامزدا کردند. عزاداری پيامبر خود را، جانشين جشن همبستگی ملت بر محور شادی کردند. ملت، در انديشيدن به شادی همه و در عمل برای شادی همه، به‌هم می‌‌پيوست، نه‌ در ايمان به زرتشت يا يک رهبر دينی ديگر، و نه‌ در ايمان به يک آموزه يا يک کتاب. اصل اين بود که انسان در کار و گفتار و انديشه، همه انسان‌ها را شاد سازد، حالا اين انسان، هر عقيده و دين و طبقه و نژاد و جنسی که داشته باشد، مهم نبود.

بدين‌سان الهيات زرتشتی، سوگ و عزای يک شخص را، جانشی شادی به‌عنوان محور همبستگی اجتماعی ساخت. چنان‌که امروزه نيز ملاها می‌کوشند، نوروز را زادروز اين امام يا فلان فتح پيامبر اسلام سازند. البته در هر روزی از سال، صد‌ها چيز در تاريخ روی داده است و با برگزيدن يک واقعه، می‌کوشند که معنای اصلی جشن را جابه‌جا سازند. همين‌طور ميترائی‌ها، جشن روز پيدايش جمشيد را که در پايان شب ۲۱ و در آغاز روز بيست و دوم اين ماه بود، تبديل به روز پيدايش ميتراس، خدای خودشان کردند. جامعه، به‌جای آن‌که جشن پيدايش انسان را از عشق خدايان بگيرد، جشن پيدايش يک خدا را می‌گرفت، که در واقع خدای خشم بود، نه‌ خدای مهر. ميتراس، خدای خشم بود که خود را خدای مهر می‌خواند. همان‌سان که يهوه و الله، خدايان غصبی هستند که خود را خدايان رحم و محبت معرفی می‌کنند. با چنين تحريفی، اصالت را از انسان گرفتند، و حق انسان را به ساختن اجتماع، با هم‌انديشی و هم‌پرسی و همکاری خودشان، نابود ساختند.

و نام اين «عشق‌ورزی خدايان» را که اصل زايش انسان بود، «گناه» ناميدند. عشقی که انسان را می‌آفريند، نخستين گناه شد. انسان، سرچشمه گناه و فساد شد، و اين انديشه سپس به يهوديت و مسيحيت و اسلام رسيد، و با اين انديشه، انسان، اصالت، و بستگی مستقيم خود را با خدايان از دست داد.

انسان، ديگر فرزند مستقيم خدا نبود، و بی‌اصالتی انسان، از همين‌جا آغاز شد. در اين فرهنگ، خدا و انسان با هم، يک اصالت جداناپذير از هم داشتند. آن‌ها پنداشتند که همه اصالت را يکجا به خدا می‌دهند، و انسان را از آن محروم می‌سازند. ولی جائی‌که انسان، اصالت نداشته باشد، خدا هم اصالت ندارد. انکار خدا و نفی خدا، موقعی آغاز شد که خدا و انسان، با هم يک اصالت نداشتند، و تا روزی‌که به اين هم اصالتی باز نگردند، خدا، بيگانه و دور و بريده از انسان است. اين عشقی که گناه و اصل فساد شد، روز آبستن‌شدن انسان در آسمان بود. خوشه پروين که ثريا نام دارد و اهل فارس آن‌را ارتا خوشت يا «خوشه ارتا» می‌ناميدند، در روز بيست و دويم ماه خرّم که ماه دی يا دسامبر باشد، در زهدان هلال ماه قرار می‌گرفت، و اين رويداد به‌نام «مقارنه ماه و پروين» مشهور است.

و از اقتران يا زناشوئی و آميزش خوشه پروين با هلال ماه که زهدان آسمان است، انسان که همان خورشيد است، زائيده می‌شد. اين به‌تصادف نيست که جمشيد و خورشيد نام‌های بسيار شبيه هم‌اند. خورشيد، به‌معنای خور، فرزند شيت يعنی نی است، و سيمرغ، نای نخستين بود. همچنين جمشيد به‌معنای جم، فرزند نای است. از اين‌رو در يشت‌ها، جمشيد، خورشيدچهره خوانده می‌شود. اين بدان معنا نيست که قيافه‌اش در جهان شعر، همانندی با خورشيد دارد، بلکه چهره که چيترا باشد به‌معنای ذات و گوهر است.

پس جمشيد از تبار و گوهر خورشيد است. جمشيد، خورشيدی‌ست که از ماه يا سيمرغ می‌زايد. نام ديگر ماه، پيتا است که معنای نای را هم دارد، و در بلوچی به خورشيد، پيتاب می‌گويند. خورشيد، چشمه‌ای‌ست که از نای ماه، روان است. زائيدن خورشيد از نای آسمان که ماه باشد، همان زائيدن انسان يا جمشيد از سيمرغ است. در بندهشن بخش پنجم (پاره ۳۸) کوشيده‌اند که آفرينش را از رپيتاوين به اهورامزدا انتقال دهند، بدين‌سان که اهورامزدا در رپيتاوين، که فقط به‌معنای «زمان نيمروز» گرفته می‌شود، با يزش‌کردن، همه آفريدگان را می‌آفريند. در حالی‌که يزش، در اصل به‌معنای نواختن نی بوده است، نه‌ دعا و مناجات‌کردن، و رپيتاوين، درست نام اقتران پروين و ماه است. رپه، پيشوند رپتاوين که سپس تبديل به واژه رب در عربی شده است، نام خوشه پروين است، و پيتا، نام ماه است، و پسوند وين، که همان بينی و بينای امروزی باشد، به‌معنای نای است.

و در همين بخش بندهشن می‌‌بينيم که ارتا واهيشت که ارتای خوشه، يا پروين باشد، همکار رپيتاوين شمرده می‌شود. پس آفريننده جهان، همين اقتران و آميزش خوشه پروين با هلال ماه است. و اين اقتران پروين با ماه را، ترک‌ها قوناس می‌‌نامند که همان واژه گناه ما باشد. و اين واژه در اصل ويناس بوده است، و پيشوند «وی» تبديل به گاف شده است. ويناس، مرکب از وين است که به‌معنای نای است، و آس، همان خوشه کاردو است که غله‌ای همانند گندم است. ردپای اين تصاوير، در اشعار مولوی به‌جای مانده است که می‌‌گويد ما انسان‌ها از پروين به زمين افتاده‌ايم:

ساقيا ما ز ثريا به زمين افتاديم
گوش خود بر دم شش نای طرب بنهاديم

و همچنين ردپايش در غزل سعدی به‌جا مانده است که می‌گويد:

برآ ‌ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد
که بگرفت اين شب يلدا ملال از ماه و پروين‌ام

همان‌سان که رپيتاوين، جهان را با دم شش‌نای‌اش می‌آفريند، نام زهره هم که در لاتين «ونوس» باشد، و همين واژه ايرانی «ويناس» است، خدائی‌ست که با نوای چنگ و نای می‌آفريند. اين واژه ويناس يا گناه فارسی، در عربی جناح شده است که همان جنحه و جنايت باشد. اين‌که چرا عشق پروين به ماه که اصل عشق جهان است، تبديل به گناه و جنحه و جنايت شده است، برای آن بود که خدايان تازه، جهان را با تيغ برنده نور و امر می‌آفرينند. ولی جناح، معنای ديگری هم دارد که گواه بر همين خدای عشق‌اند. چنان‌که يک معنايش دست است. و اهل فارس (آثارالباقيه) خرّم را که همان دی باشد، سه‌‌بار در هر ماهی، دست می‌ناميدند. معنای ديگر جناح در عربی، به گل‌های پيلگوش و نيلوفر و لوف اطلاق می‌شود. ما با شنيدن نام پيلگوش، می‌انگاريم که اين گُل، گوشی مانند فيل دارد.

ولی گوش، همان خوشه است، و پيل همان فيلو در يونانی‌ست که به‌معنای دوستی و عشق است، مثل واژه فيلسوف. چنان‌که نام ديگر جناح، که لوف باشد، پيچه است که برترين نماد عشق است، و در تنکابنی «لو» خوانده می‌شود که همان «لاو Love» انگليسی است. پس جناح که همان گناه يا ويناس يا ونوس باشد، به معنی «خوشه عشق» است. معنای ديگر جناح، ذات هرچيزی‌ست. ذات همه چيزها، عشق رپه يعنی رب، به هلال ماه است که رام يا زهُره می‌باشد. اين مقارنه پروين و ماه، در روز ۲۲ ماه دسامبر يا دی، صورت می‌گيرد که روز باد باشد.

باد، خدای عشق است، و باد در کردی به‌معنای پيچه است، که همان لوف و لَو و لبلاب باشد، و حتی شيخ جام آن‌را «سن» می‌نامد که سيمرغ هست. جمشيد، در روز عشق، پيدايش می‌‌يابد و نخستين تجلی عشق خداست. و پنج روز پيش از روز باد، پنج خدا هستند که با هم آميخته‌اند و تخم انسان هستند، و انسان از اين تخم است که می‌رويد، و اين تخم است که از ثريا به زمين افتاده است. اين پنج خدا که تخم انسان‌اند، عبارتند از سروش و رشن و فروردين و بهرام و رام. در ميان هستی انسان، فروردين است که نام اصلی‌اش ارتافرورد است که روز ۱۹ ماه باشد، و ارتافرورد همان سيمرغ گسترده‌پر يا فروهر است. انسان از خوشه اين پنج خدا، يعنی از عشق پنج خدا يا هم‌پرسی و هم‌انديشی و همکاری به هم، در روز بيست و دوم دسامبر يا دی پيدايش می‌‌يابد. انسان، فرزند عشق‌ورزی خدايانِ عشق و اندازه و نظم و جويندگی و نوآوری به هم، همان خورشيد روشن است که از چاه تاريک يلدا می‌زايد.

منبع:
منوچهر جمالی، مقاله‌ای از کتابِ خرد شاد، انتشاراتِ کورمالی، شابک ۱۸۹۹۱۶۷۹۶x، برگرفته از فرهنگشهر، بخشِ گنجِ بادآورد. برگِ ۸۱ از اين کتاب را ببينيد.

&
نقل از: کورمالی

پی‌دی‌اف:

Mittwoch, Januar 22, 2014

رحمانی ساختن اسلام، فريب مردمان است.

(رضا ايرانی)
ارتای‌خوشه (سيمرغ)



««رحمانی ساختن اسلام، فريب مردمان است»»

اسلام زمانی پذيرفته خواهد شد که شمشير و تيغ خون‌ريزش را بدور افکند و ارزش‌های ارجمند و مردمیِ فرهنگ ايرانی را پذيرفته و ارج نهد. بزرگترين اصل اين فرهنگ، يعنی «گزند‌ناپذيری جان و زندگی و خرد مردمان» را پذيرفته و هيچ گونه حق ويژه‌ای برای خود قائل نباشد. ای کاش «روشنفکران» دينی، دست از انشاء‌نويسی و کپُی‌کردن افکارغرب برداشته و از رکابدا‌ری ا‌رتجاع و تاج‌بخشی به ملايان و دشمنی با ايران و خود، دست می‌کشيدند. اگر واقعا راست هستيد، اين سخنان زنده‌ياد استاد منوچهر جمالی  را که بيش از چهار دهه برشالوده‌ی فرهنگ ايران‌زمين، عبارت‌بندی نموده، مشعل راه خود و آزادی ايران از چنگال اسلام قرار دهيد.
نخست معنای «گزند‌ناپذيری جان و زندگی و خرد مردمان» از زنده‌ياد استاد منوچهر جمالی آورده می‌شود و سپس با معنای «رحمت» و «اسلام رحمانی» بيشتر آشنا می‌شويم:

«« اينکه در فرهنگ ايران،  جان و خرد انسان مقدس (گزندناپذير) است،  يعنی چه؟

يعنی
، هيچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد ...
يعنی
، کشتن به حق، برضد حق هست.
حقی که امر به کشتن بدهد، ناحقست ...
يعنی
،  هيچ ملائی، حق فتوای قتل و فتوای جهاد ندارد ...
يعنی
،  هيچکسی حق ندارد، امر به معروف و نهی از منکر بکند ...
يعنی
، هيچ کتابی و پيامبری و رهبری و آموزه‌ای، جز جان وخرد انسان، مقدس نيست ...
يعنی
، هيچکس، حق سلب آزادی از خرد انسان در انديشيدن ندارد، چون خرد انسان، از جانش می‌جوشد ...
يعنی
، فقط خرد انسانی، حق نگهبانی و سامان دادن جان يا زندگی را دارد ...
يعنی
، فرقی ميان بودائی و يهودی و مسلمان و زرتشتی و ترک و عرب و کرد و چينی و هندی نيست ...
يعنی
، گرانيگاه و سرچشمه‌ی حقوق انسان‌ها، جان وخرد انسان‌هاست، نه ايمانشان به عقايد و اديان و مکاتب و ايدئولوژی‌ها ...
يعنی
، حکومت دينی و ايدئولوژيکی، سلب آزادی از خرد انسانی‌ست که از جان می‌جوشد ...
يعنی
، «زندگی» برتراز «همه‌ی حقيقت‌ها»ست »»

««گوهر شريعت اسلام، رحمانيت و رحمت است. اين حقيقت را هنگامی می‌توان به‌خوبی شناخت که بيادآورد که «الله»، حکيم است، وهمه‌ی افعالش با «حکمت» سروکار دارند، از اين رو نيز احکام اسلامی و حکومت اسلامی نيز همه جوهر حکمت دارند. حکمت چيست؟ حکمت، بکاربردن «شرّ» برای رسيدن به «خير» است. از آنجا که الله، عالم به همه‌ی چيزهاست و غايتش، رحمت است، و می‌داند که انسان، جاهل و ظالم (تاريک‌کننده‌ی حقيقت) و کنود است، با «غضب» که «شرّ» است، می‌کوشد که انسان را به «رحمت بی‌نهايتش» برساند. اينست که با دادن عذاب و شکنجه و تهديد و قتل، به انسان «رحم» می‌کند و شامل رحمت گسترده‌ی خودش می‌کند. هرگونه عذاب و نقمت و تهديد وشکنجه‌گری الله به انسان، به‌غايت همين ايجاد «رحمت ورحمانيت» اوست. مسئله‌ی بنيادی، اينست که بايد ديده‌ی ژرف داشت و در زير قهر و عذاب و شکنجه‌ی الهی، اين رحمت بی‌نهايت الله راديد و ازآن به حد اعلی لذت برد. روشنفکران دينی، به‌جای ساختن اسلام‌های کذائی رحمانی، بايد به ملت بياموزند که چگونه در زير پوشش قهر و غضب الله، می‌توان مغز لذيد رحمت الله را چشيد. بايد شيوه‌های گوناگون «ماسوخيسم» را به مؤمنان بياموزند تا از عذاب و شکنجه و کشتار حکومات اسلامی، رحمت بی‌اندازه‌ی الله را ببينند و ازآن کام ببرند.

رحمت، هميشه نقاب «غضب الله» بوده است و خواهد بود. غضب، بی‌چهره و بی«صورت» است، چون اصل زشتی‌ست، و زشت، اجازه نمی‌دهد کسی صورت اورا بکشد و مجبور است که هميشه نقاب «رحمت» به چهره‌ی خود بزند، تا «زشتی سهمگين خود» را بپوشاند. رحمانی بودنِ الله، اصل تيره و تارسازنده‌ی «اصل غضبانی» بودنِ گوهری الله است. رحمانی بودن و غضبانی بودن، دو چهره‌ی جداناپذير «قدرت الله» ازهم هستند. مسئله‌ی ايران، رحمانی کردن الله نيست، بلکه مسئله‌ی بنيادی ايران، پشت کردن به خدای قدرت، و روی آوردن به خدای مهر است که دو رويگی غضب و رحمت را نمی‌شناسد. با رحمانی ساختن الله، می‌توان مردم را فريفت و غضب الله را زمانی چند، پوشانيد، ولی نمی‌توان ريشه‌ی غضب الله را که گرانيگاه قدرتش هست، ازجا کند.»»

Freitag, November 01, 2013

گوهرِ شريعتِ اسلام

گوهرِ شريعتِ اسلام، رحمانيّت و رحمت است. اين حقيقت را هنگامی می‌توان به‌خوبی شناخت که به‌ياد آورد که «الله» حکيم است، و همه‌ی افعالش با «حکمت» سروکار دارند؛ از اين‌رو احکامِ اسلامی و حکومتِ اسلامی نيز همه جوهرِ حکمت دارند. حکمت چيست؟ حکمت، به‌کاربردنِ «شرّ» برای رسيدن به «خير» است. ازآن‌جا که الله، عالم به همه‌ی چيزهاست و غايتش، رحمت است، و می‌داند که انسان، جاهل و ظالم (تاريک‌کننده‌ی حقيقت) و کنود است، با «غضب» که «شرّ» است، می‌کوشد که انسان را به «رحمتِ بی‌نهايتش» برساند. اين است که با دادنِ عذاب و شکنجه و تهديد و قتل، به انسان «رحم» می‌کند و [او را] مشمولِ رحمت گسترده‌ی خويش می‌سازد. هرگونه عذاب و نقمت و تهديد و شکنجه‌گریِ الله به انسان، به‌‌غايت همين ايجادِ «رحمت و رحمانيّت» اوست. مسئله‌ی بنيادی، اين است که بايد ديده‌ی ژرف داشت و در زيرِ قهر و عذاب و شکنجه‌ی الهی، اين رحمتِ بی‌نهايتِ الله را ديد و ازآن به‌حدِّ اعلیٰ لذّت برد. روشنفکرانِ دينی، به‌جای ساختنِ اسلام‌های کذائیِ رحمانی، بايد به ملّت بياموزند که چگونه در زيرِ پوششِ قهر و غضبِ الله، می‌توان مغزِ لذيذِ رحمتِ الله را چشيد. بايد شيوه‌های گوناگونِ «ماسوخيسم» را به مؤمنان بياموزند تا از عذاب و شکنجه و کشتار حکومتِ اسلامی، رحمتِ بی‌اندازه‌ی الله را ببينند و ازآن کام ببرند.

منوچهر جمالی
http://www.jamali.info/index.php

œ
(با اندکی ويرايش، از م. سهرابی)

Sonntag, Dezember 02, 2012

«نُو شدنِ خود و تجربه‌ی مستقيم»

«نُو شدنِ خود و تجربه‌ی مستقيم»
از «پهلوان منوچهر جمالی»

جهان، هنگامی نُو و تازه می‌شود که خود نُو و تازه شود. و خود، هنگامی نُو و تازه می‌شود که انسان، تجربه‌ی نُو و تازه بکند. تجربه‌ی نُو و تازه، تجربه‌ی مستقيم است. آرزوی تجربه‌ی مستقيم کردن، آرزوی تجربه‌ی تازه کردن است. نُوترين و تازه‌ترين تجربه، تجربه‌ای‌ست که خود انسان مستقيم و بی‌ميانجیِ «معرفت ديگری» می‌کند. هر تجربه‌ی با ميانجی (با واسطه) و غيرمستقيم، تجربه‌ی کُهنه است. هرکسی حق به نُوشدن و تجربه‌ی نُو کردن دارد.
هر تجربه‌ای که با واسطه است، از همان آغاز نيز کهنه است. تجربه، موقعی مستقيم است که ميان خود ما و آن چيز، هيچ فاصله‌ای و واسطه‌ای نباشد.
ما از آنچه گذشته است فاصله‌ی زمانی داريم. آنچه گذشته و دور از ماست، ديگر نمی‌توان به‌طور مستقيم، آنرا تجربه کرد. تجربه‌ی مستقيم، «آنی» هست يا به‌عبارت ديگر، ميان ما و تجربه، فاصله‌ی زمانی نيست.
ما با تجربه يکی هستيم. ما و تجربه، يگانه‌ايم. ما نياز به «تجربه‌ی مستقيم» يا به «معرفت مستقيمِ خود» و بی‌ميانجی از جهان، از خود، از هر پديده يا پيش‌آمدی داريم. اجتماع و تاريخ و سنت‌ها و آموخته‌ها، هر روز ما را از تجربه‌ی مستقيم، دور می‌سازند. خود، بايد «از آنچه گذشته، ولی هنوز در ماست» بگُسلد. و ميان خود و آنچه گذشته مرزی ببندد. ما بايد در «کنونِ خالص»، يعنی در «آن» باشيم.
اکنونِ ناب، اکنونی‌ست که گذشته و معرفت‌های گذشته و معرفت‌های غيرمستقيم (از ديگران)، در آن، وارد نشده باشند. زيستن در «آن»، «در آن بودن»، نياز به «گُسليدن از گذشته، گُسليدن از معرفت‌های ديگر، گُسليدن از قدرت‌های گذشته و ديگر» دارد.
ولی معرفت‌های گذشته چه معرفت‌های آگاهانه و چه ناآگاهانه، باری بر دوش نيستند که ما به‌آسانی از دوش خود بيندازيم. هر معرفتی، قدرتی است که خود را در آينده می‌گُسترد و باری بر آينده است. هر معرفتی، آينده را گذشته می‌سازد. قدرتی که با معرفت يکی شد، در آينده دوام پيدا می‌کند. قدرتی که استوار بر معرفت نيست، آينده ندارد و نمی‌تواند به خود دوام بدهد. گُسليدن از معرفتِ گذشته، گُسليدن از قدرت آن معرفت است که چنگ در آينده و در کنون می‌زند. گُسليدن از هر معرفتی، رد کردن منطقی آن نيست، بلکه پيکار با قدرتی‌ست که در زمان می‌گُسترد.
اين معرفت‌ها، از ما و در ما و با ما، و بالاخره خود ما، هستند. هر معرفتی می‌کوشد که با ما يکی شود، يا ما با آن يکی شويم.
آگاهی از خود، يعنی تساوی معرفت، با بُود. برای رهائی از هر معرفتی، بايد تساوی معرفت خود را با «بُود خود» به‌هم زد. بايد دريافت که ما، «غير از معرفت خود از خود» هستيم. با بيگانه‌شدنِ معرفتِ ما از ماست که راهِ تازه‌ی معرفت، و راه تجربه‌ی مستقيم، باز می‌شود.
آگاهبود ما و خود ما، گستره‌ی قدرت معرفت ما، و معرفت مقتدر ماست.
خود و آگاهبود، بُرشی از هستی ماست که با معرفتی مقتدر، عينيت يافته است.
جداساختن معرفت از قدرت، يا زدودن قدرت از معرفت، شالوده‌ی «گُسستن» است. هر معرفتی در خود و در آگاهبود، قدرتش را می‌نماياند. در «آن»، هر معرفتی خلع سلاح می‌شود و در «آن» است که فقط هر معرفت و تجربه‌ی ديگر، حق دارد بی‌هيچ‌گونه قدرتی، در آن وارد شود. تجربه‌ی مستقيم تازه، هميشه بی‌قدرت است.
ما بايد از خودی که به گذشته و به معرفت گذشته، تعلق دارد، يا به‌عبارت ديگر، از معرفتی که از گذشته، قدرت خود را در ما دوام می‌بخشد و می‌گُسترد، جدا بشويم. معرفت گذشته، آگاهبود و خود ما را، در دست دارد و خود را در «کنون» دوام می‌بخشد.
ما بايد خودی را که «آلوده به گذشته است»، از خود بگُسليم تا خودی دست‌نخورده، خودی بری از گذشته داشته باشيم.
بزرگترين واسطه‌ها (ميانجی‌ها) همين، «خودی هست که عينيت با معرفتِ گذشته دارد». همين خودی که ما می‌خواهيم با آن، تجربه‌ی مستقيم بکنيم، خودش «علت غيرمستقيم‌ بودن، و با ميانجی بودن» است.
خودِ آگاه ما، خودش واسطه است. خود و آگاهبود، واسطه‌ی گذشته و معرفت ديگر، در ماست. هم گذشته است و هم اکنون. هم ديگری‌ست و هم ما. درظاهر، اکنون است و در باطن، گذشته. در ظاهر ماست و در باطن ديگري. خود و آگاهبود، «واسطه‌ای‌ست» که ما را به نام «اصل» می‌فريبد.
ولی در ما گوهری زنده است که بر ضد واسطه است، و فريب اين واسطه را نمی‌خورد که خود را «اصل» می‌خواند؛ و اين گوهرِ ژرف ماست که بر ضد همين «خودِ آگاه» ماست که سرچشمه‌ی همه‌ی واسطه‌گی‌هاست. همه‌ی واسطه‌ها، در اين خود و آگاهبود، نمايندگی می‌شوند. ما گوهری داريم که «آن» را دوست دارد و «آن» را می‌طلبد. در ما گوهری‌ست که بر ضد تاريخ است. بر ضد معرفت‌هائی‌ست که آموخته‌ايم، بر ضد افکاری‌ست که ما را به آن خُو داده‌اند، بر ضد «معرفت مقتدر» و «قدرت عينيت‌يافته با معرفت» است.
«خود بودن» نياز به «تجربه‌ی مستقيم» دارد، و تجربه‌ی مستقيم داشتن، نياز به «آن، يا اکنونِ ناب» دارد و برای داشتن آن و «بودن در آن» بايد از معرفت‌های گذشته گُسليد. بايد قدرت هر معرفتی را پيش از ورود در خود، گرفت. بايد از هر قدرتی در آن، آزاد شد.
ولی آيا معرفتی، بی‌قدرت هست؟ آيا معرفتی هست که آگاهبود و خود را در دست نگيرد، و خود و آگاهبود را نيآفريند؟
آيا آگاهبود و خودی بی‌معرفت، ممکن‌است؟ و آزادی انسان از روند تجربه‌ی مستقيم، جدا‌ناپذير است.

&
نقل از: ارتای خوشه (سيمرغ)
http://arttaa.wordpress.com/2012/10/30/2851

گُسستن، ردکردنِ عقلی نيست (منوچهر جمالی)

گُسستن، ردکردنِ عقلی نيست

انديشيدن، درک آزادی را آنگاه مي‌کند که از دين يا عقيده يا معرفت حاکم برخود و اجتماع خود، ببُرد و بگُسلد. و اين گُسستن نه تنها برای اجتماع دردناک است، بلکه برای فرد گُسلنده نيز، عذاب‌آور است.
گُسستن، تنها ردکردن عقلی نيست. هر معرفت واقعي، در سراسر هستی ما ريشه مي‌دواند. انسان در سراسر ريشه‌های روانی‌اش، از آن دين يا عقيده يا انديشه، آبياری شده است و در آن زمين روئيده است و اکنون بايد خود را از آن زمين، از ريشه بکَند.
ما با نفی و انکار و رد بسياری از عقايد و افکار، هنوز در آن ناآگاهانه زندگی مي‌کنيم.

از «پهلوان منوچهر جمالی»
&
نقل از: ارتای خوشه (سيمرغ)






Samstag, März 03, 2012

توهين به عقيده، يا توهين به ارج و خردِ انسانی!؟

عبارت «توهين به عقيده‌ی مسلمانان» برترين حربه‌ی برّنده، برای توهين‌کردنِ هميشگی به «خرد و ارج انسان‌ها»


«« اين عبارت که «توهين به مقدسات اسلامی و به عقيده‌ی مسلمانان نکنيد»، برترين حربه‌ی برّنده، برای توهين‌کردنِ هميشگی به «خرد و ارج انسان‌ها» شده است. توهين به عقيده و ايمان مردم نکنيد، يعنی بگذاريد که خرد انسان‌ها، اسير و ذليل و ضعيف بمانند، يعنی که کسی حق ندارد، خرد انسان‌ها را به آزادی و استقلال برانگيزد.
در جهان آزادی، برترين توهين‌ها، توهين به آزادی خرد و ارج انسانی‌ست.
اين ارج انسانی‌ست که با خردش، حق دارد درباره‌ی همه‌ی عقايد، آزادانه بينديشد و آن‌ها را نقد کند و برگزيند يا رد کند. تا کی ايمان به مذهب، حق مسلّم خود می‌داند، که به خرد آزاد و مستقل انسانی توهين کند، و انديشيدن با خرد آزاد را که تابع هيچ عقيده‌ای نيست، توهين به خود بشمارد!
عقيده، از کجا اين حق را پيدا کرده که هميشه به خرد آزاد انسان، توهين کند، و راه او را به استقلال و آزادی‌اش ببندد؟
اين بزرگترين توهين به خرد انسان است که حق او، به نقد عقايد و شک درعقايد، از او گرفته شود.
آيا اين عقيده به اسلام است که بايد حق و قدرت آن را داشته باشد که خرد انسان را در اخلاق و قانون و نظام و اقتصاد، راهبری کند، و خرد انسانی را در اين گستره‌ها، ضعيف و ناتوان و عاجز بشمارد، و افسار به‌ دهان خرد انسان‌ها بزند؟
آيا ايمان به يک مذهب و ايدئولوژی، حق مطلق را دارد که خرد انسان‌ها را از معيار زندگی‌بودن بيندازد؟ اين‌ها برترين توهين به ارج و خردِ انسانی است. »»

از استاد منوچهر جمالی


&
منبعِ نقل: ارتای خوشه (سيمرغ)
http://arttaa.wordpress.com/2012/03/03/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%87%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86/

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/03/ostad_jamali___towhin_be_aqhide1.pdf

Donnerstag, Juni 21, 2007

گمرک‌خانه ناپيدا


نگاه جهان پيمايم، که هنوز از چشم نرفته، بچشم بازگرديد
در بينشی که برايم از راه دراز، آورد
آلوده از درد بود
و من از او سپاسگزار
و در شگفت بودم که اين تلخی دردش از چيست؟
او جائی درميان راه، نايستاد تا بياسايد
و فضای ميان من و آنچه ميديدم، تهی بود
و آنرا چنان تند پيمود
که کسی نميتوانست باو برسد تا زخمه اش بزند

روزی بيخير از نگاهم، سايه به سايه، پنهان به همراهش رفتم
ميخواست که از ديده بيرون آيد
که نشان ايست را، برروی تيری ستبر که راه را می بست ديدم
اينجا گمرک خانه بود
بازرس، جامه دان بزرگ ولی سبکِ نگاهم را با بدبينی گشود
و تا تـه ِ نگاه را، زير و رو کرد
در نگاهم، گستاخی ابليس را ديد
در نگاهم، شک دکارت را ديد
در نگاهم، نيشخند سقراط را ديد
در نگاهم، دريدگی عبيد را ديد
در نگاهم، عشق به ولگردی را ديد
در نگاهم، مشت توانای مولوی را ديد که درهارا ميکوفت تا باز شوند
در نگاهم، کليد جمشيد، برای گشودن درهای راز را ديد
در نگاهم، تيزی بالهای شهباز را ديد
در نگاهم، مهربه گيتی ميدرخشيد
در نگاهم، نوازش آبهای صاف چشمه های شيرين بود
در نگاهم، نرمی و مدارائی در برخور با اضداد بود
در نگاهم، مرغ زيرک حافظ را ديد که به هيچ دامی نميافتاد
در نگاهم، چنگهای درازم را ديد که به هر چه ميرسيد ميگرفت
در نگاهم، دهانه آتشفشان هستی ام را ديد
در نگاهم، دستی را ديد
که برسينه دروغی ميزند که نام حقيقت دارد

و گمرک چی گفت: ميدانيد که خروج اينها از مرز، ممنوعست!
نگاه گفت: آنکه مرا فرستاده، مرا با اين زاد راه بسيج ساخته
ولی گمرکچی آن را نپذيرفت، و گفت:
بايد بی اينها، ازخود، بيرون بروی

نگاهم، بی تاب بود، تا درپی انجام وظيفه اش بشتابد
همه اين ها را در انبار گمرکخانه سپرد، و رسيدی دريافت کرد
و پس از بازگشت، آنچه را سپرده بود، پس گرفت
و همه آنها، در انبار گمرکخانه، پوسيده و گنديده بود
و شرمزده، پيش من آمد
و از ماجرائی که ميان راه، پيش آمده بود، دم فرو بست
ولی ازآنچه در پايان راه ديده بود
گزارشی بس گسترده به من داد
و من از آن روز ديگر، اعتمادم را از نگاهم از دست دادم


&
مأخذ :
اخبار روز
پنج‌شنبه ۲۴ خرداد ۱٣٨۶ - ۱۴ ژوئن ۲۰۰۷
"
يادآوری :
دو مورد نادرستی ِ حروف‌نگاری به تايپ راه يافته است ، که بايد اصلاح می‌شد ( بيخير / بيخبر ؛ برخور / برخورد ) ؛ امّا از اصلاح ِ آن خودداری شد ، تا « عين ِ نقل » محفوظ مانده باشد ...
در نسخه‌ای که اين‌جا نقل داده‌ام ، هم اين‌ دو مورد اصلاح شده ، و هم کلّ ِ شعر را به شيوه‌ی ِ خود حروف‌نگاری نموده‌ام ( منظورم به برخی ويژگی‌هاست ؛ مانند ِ : جدا‌نويسی ؛ فاصله‌ی ِ پيش و پس از نشانه‌های ِ کمک‌خوانشی ؛ استفاده از « ی » به جای ِ همزه ، در " جائی " ، " مدارائی " و ... ) .


$
داستان ِ کوتاه :
رقص ِ شکوفه ( مرضيه ستوده )