Samstag, Juni 30, 2007

فی مدح ِ الشّيخ گرزالدّين ابوالعبّاس ِ رومی دامت دولته

( از : خواجوی ِ کرمانی )

بنده دارد بارگی بس نامدار و معتبر
در بزرگی داستان و در سرافرازی سمر

سيم‌بخشی تنگ‌چشم و ، سخت‌جانی سنگ‌دل
بادپايی گرم‌خيز و ، قلعه‌گيری تاج‌ور

قائم‌الليلی که شب تا صبح باشد در قيام
صائم‌الدّهری که باشد بی‌نياز از خواب و خور

گاه گيرد همچو ماری گرزه اندر غار جای
گاه گردد همچو شيری شرزه اندر کوه و در

گاه سقّايی کند چون مفلسان از بهر ِ سيم
گاه کنّاسی کند چون ناکسان بر بوی ِ زر

همچو مرغ ِ خانگی در زير دارد بيضه ، ليک
قاف تا قافش بُوَد مانند ِ عنقا زير ِ پر

مدخلش در مُلک ِ شام و ، از تری او را مدد
منزلش در بند و ، در تاريکی او را آبخور

او ز مُلک ِ روم و ، در موصل عَلَم بفراخته
ليک ، خيل ِ زنگبار آورده بر خيلش حَشَر

قلعه‌ی ِ او گرده‌کوه و ، چشمه‌ی ِ او آب‌گير
سير ِ او در ترّ و خشک و ، او مسافر خشک و تر

آن‌که پيش ِ دوست گردن می‌نهد در حلّ و عقد
وآن‌که سر در پای ِ دشمن می‌نهد در کرّ و فرّ

هرکجا باشد گُلی ، خاری پديد آيد از او
هرکجا باشد سهی‌سروی از او آيد به بر

پيش ِ هرکس برنخيزد ، از سر ِ کبر و مَنی
جز برای ِ دلبران ِ سروقدّ ِ سيم‌بر

حدّت ِ او در دوار ، امّا ز ادرارش فتور
قوّت ِ او در ورم ، امّا ز افلاجش خطر

غايت ِ امکان ِ اصل و ، علّت ِ ايجاد ِ نسل
موجب ِ اِنتاج ِ خلق و ، ماده‌ی ِ نشر ِ بشر

زاهدان را پای‌مال و ، شاهدان را دست‌گير
دوستان را پرده‌دار و ، دشمنان را پرده‌در

گاه همچون ماهی‌يی کز قُلزم افتد بر‌کنار
گاه چون ديوی که از قرّابه آرندش به‌در

همچو کبکی کوهساری ، جسته بيرون از قفس
همچو سروی جويباری ، رُسته در پايش خضر

چون درفش ِ اژدها‌پيکر فرود آرد ز کوه
بينی‌اش چون اژدهايی خفته در زير ِ کمر

گَه چو ملّاحان ، ز کشتی بر فرازَد بادبان [1]
گَه چو غوّاصان به دريا در شود بهر ِ گهر

بر در ِ هر درگهی بر‌پای باشد چون عَلَم
در پی ِ هر حجره‌ای بر‌کار باشد چون حجر

نيک شوخی سربزرگ ، امّا قوی‌نفسی نفيس
بس وجودی نازک ، امّا سخت کوری بی‌بصر

ماهی‌يی ، ماهی ؛ غلط گفتم ، که مرغی خايه‌دار
هدهدی برکنده‌پر ؛ نی نی ، عقابی تيز‌پر

گَه برافرازد عَلَم از حدّ ِ شهرستان ِ لوط
گَه به سوی ِ چاه ِ بابِل باشدش عزم ِ سفر

گَه بُوَد در بند ِ قبچاقی بتان ِ سرو‌قد
گَه زند سر بر در ِ مه‌پيکران ِ کاشغر

شاهدانش يار ِ غار و ، آشيانش پای ِ غار
مسکنش در بند و ، نوروزش همه شب تا سحر

از دوپيکر طالع و ، رأسش مقابل با ذنب
منزلش کفّ‌الخضيب ، امّا قِرانش با قمر

راست چون طفلی است کآيد از دهانش بوی ِ شير
عورتش خوانم که در پرده‌ست و ، او فی‌الجمله نر

بادگيری زان صفت کس را نباشد بر گذار [2]
زآبگيری همچنان ، کس را کجا باشد گذر

گَه بگريد زار و ، سر بر زانوی ِ حسرت نهد
گَه برآرد سر ، که : چون من کيست در عالم دگر ؟

چون بجنبد ، نعره برخيزد ز گردون ، کالفرار
چون برآرد سر ، فغان از کوه آيد ، کالحذر

افعی‌يی با مُهره ؛ نی نی ، گردنی با گردران
نامه‌ی ِ سرمُهر ؛ نی نی ، خامه‌ی ِ ببريده‌سر

گر به چاهی درفتد در تيره‌شب ، عيبش مکن
زآن‌که او کور است و ، شب تار و ، لب ِ چاهش ممر

فاعل ِ مفعول ِ مطلق ، رفع و نصب اِعراب ِ او [3]
مصدری لازم ، وليکن تعدی‌اش بی حرف ِ جر

عاملی جازم که هرگَه کاو شود ملحق به جمع
جمله را از مبتدای ِ فعل ِ او باشد خبر [4]

فتح ِ او در ضمّ ، وليکن کسر ِ او در نفی ِ فعل
او عَلَم ؛ وآن‌گاه در ترکيب ِ شرطی معتبر

شعبه‌ی ِ لين و ، بترکيت نگارين گشته حاد
زير کش ليکن ز زير افکنده او را ناگزر

زخمه‌ی ِ او در دوگاه ، امّا مقام ِ او سه‌گاه
چون وتر پيوسته بر‌ساز و ، چو سازی بی‌وتر

شيخ گرزالدّين ابوالعبّاس ِ رومی ، پير ِ نجد
آن‌که در هر حلقه ذکرش می‌رود ، يعنی دگر

او کند درمان ِ درد ِ هر نگون‌بختی که هست
دشمن ِ جاه ِ خديو ِ دين‌پناه ِ دادگر

هرکه را سخت آيد اين معنی ، ز خواجو ، گو مرنج
نطق ِ عيسی را چرا منکر شود هر کرّه‌خر

خواستند از من که چيزی اندرين معنی بگو
ور کسی عيبی کند ، گو از سر ِ اين درگذر


[ ديوان ِ خواجو ؛ صص 159 – 157 ]


&
کتاب‌شناخت :
ديوان ِ اشعار ِ خواجو ِ کرمانی . به اهتمام و تصحيح ِ احمد سهيلی خوانساری . انتشارات ِ پاژنگ . چاپ ِ دوّم ( برای ِ انتشارات ِ پاژنگ ، چاپ ِ اوّل ) ، بهار ِ 1369 . ( تيراژ : 3300 . )
متن ِ عکسی : ص 157 ، ص 158 ، ص 159 .

$
يادآوری :
بسياری از ابيات ِ اين قصيده نياز به شرح ِ واژگانی – و گاه تصويری – دارد . اگر فرصت کنم اين کار را خواهم کرد ؛ و اگر نکنم ، نخواهم کرد . کسانی که مشکلی دارند ناچار بايد به فرهنگ – و گاه فرهنگ‌ها – مراجعه کنند .
اهريمن ، و اتباع ِ نکبات‌اش : فقر و پريشان‌حالی و سرگردانی ، حال و حوصله‌ی ِ کار برای‌ام نگذاشته‌اند ...


?
پابرگ‌ها :
[1] در اصل چنين است : گه چو ملّاحان ز کشتی بر فراز بادبان .
وجهی که در متن آمده ( ... بر فرازَد بادبان ) ، تصحيح ِ قياسی ِ نگارنده است ؛ با توجّه به مصرع ِ دوّم .
[2] اين مصرع را ، « اوُم نی روشن » ؛ اعنی : نمی‌فهمم !
[3] اين‌هم ، « اوُم نی روشن » . حتّی با دو تن از دوستان ِ عربی‌فهم نيز ، اين فقره – و برخی مصرع‌های ِ بعدی – را مطرح نمودم ؛ امّا به نتيجه‌ای – چنان که بايد – نرسيديم .
[4] اين بيت ، و دو بيت ِ بعد را هم « اوُم نی روشن » . از دست ِ دوستان هم کاری برنيامد ايدون !
به‌ويژه بيت ِ « شعبه‌ی ِ لين و ... » را که در خواندن‌اش هم مشکل دارم ، و نمی‌فهمم چگونه بايد خواند . و آيا اصلاً آنچه در متن آمده درست است يا نه . « ترکيت » را تا‌به‌حال جايی ديگر نديده‌ام ...

C
از خوانندگان ِ عزيزی که اين قطعه را می‌خوانند و عربی‌شان نم‌کشيده نيست ، و نکته‌ی ِ شاعر را می‌فهمند ، خواهش می‌کنم دست ِ اين فقير را هم بگيرند .

Montag, Juni 25, 2007

کردگار ِ خويش

از ياد برده‌ايم چرا روزگار ِ خويش
آن اوج ِ عزّت و شرف و افتخار ِ خويش ؟
آن روزهای ِ روشن ِ پيروزمند ِ پاک
بگذشت و ، مانده‌ايم به شب‌های ِ تار ِ خويش
برخی به گِرد ِ گيتی ، آوارگان شديم
جمعی غريب مانده همی در ديار ِ خويش
هرگز بدين نمط به زبونی نيوفتد
قومی که خويش گشته بُوَد کردگار ِ خويش
تا کی به خويش نسبت ِ بيگانگی دهيم ؟
تا کی به کام ِ خصم ببينيم يار ِ خويش ؟
----------« کاری که با خداست ، ميسّر نمی‌شود
----------ما خود خدا شويم و ، برآريم کار ِ خويش ! » Y


3 تير 86


$
[Y] اين بيت را – که متأسّفانه نمی‌دانم از کيست – نخستين بار در اين نوشته‌ی ِ دوست ِ عزيز آريا ديده‌ام . ( بی‌نياز از گفتن است که قطعه‌ی ِ حاضر [ که می‌توان آن را « قصيده‌ی ِ کوتاه » يا « غزل واره » دانست ] به اقتفا ، و در استقبال ِ همين بيت ِ جانانه ، گفته شده است . )
بيت ِ بسيار زيبا و عميقی است ؛ اگرچه ، به نظر ِ من ، چيزی از جنس ِ تناقض در آن هست ! و ناچاريم که « خدا » ی ِ آن را به دو گونه در نظر بگيريم : در مصرع ِ نخست ، همان است که می‌شناسيم ، و در اسلام به آن " الله " می‌گويند ؛ و در مصرع ِ دوّم ، به وجه ِ مفهومی ِ « کردگار » آمده ؛ و مقصود از آن ، خود ِ انسان است ...

Donnerstag, Juni 21, 2007

گمرک‌خانه ناپيدا


نگاه جهان پيمايم، که هنوز از چشم نرفته، بچشم بازگرديد
در بينشی که برايم از راه دراز، آورد
آلوده از درد بود
و من از او سپاسگزار
و در شگفت بودم که اين تلخی دردش از چيست؟
او جائی درميان راه، نايستاد تا بياسايد
و فضای ميان من و آنچه ميديدم، تهی بود
و آنرا چنان تند پيمود
که کسی نميتوانست باو برسد تا زخمه اش بزند

روزی بيخير از نگاهم، سايه به سايه، پنهان به همراهش رفتم
ميخواست که از ديده بيرون آيد
که نشان ايست را، برروی تيری ستبر که راه را می بست ديدم
اينجا گمرک خانه بود
بازرس، جامه دان بزرگ ولی سبکِ نگاهم را با بدبينی گشود
و تا تـه ِ نگاه را، زير و رو کرد
در نگاهم، گستاخی ابليس را ديد
در نگاهم، شک دکارت را ديد
در نگاهم، نيشخند سقراط را ديد
در نگاهم، دريدگی عبيد را ديد
در نگاهم، عشق به ولگردی را ديد
در نگاهم، مشت توانای مولوی را ديد که درهارا ميکوفت تا باز شوند
در نگاهم، کليد جمشيد، برای گشودن درهای راز را ديد
در نگاهم، تيزی بالهای شهباز را ديد
در نگاهم، مهربه گيتی ميدرخشيد
در نگاهم، نوازش آبهای صاف چشمه های شيرين بود
در نگاهم، نرمی و مدارائی در برخور با اضداد بود
در نگاهم، مرغ زيرک حافظ را ديد که به هيچ دامی نميافتاد
در نگاهم، چنگهای درازم را ديد که به هر چه ميرسيد ميگرفت
در نگاهم، دهانه آتشفشان هستی ام را ديد
در نگاهم، دستی را ديد
که برسينه دروغی ميزند که نام حقيقت دارد

و گمرک چی گفت: ميدانيد که خروج اينها از مرز، ممنوعست!
نگاه گفت: آنکه مرا فرستاده، مرا با اين زاد راه بسيج ساخته
ولی گمرکچی آن را نپذيرفت، و گفت:
بايد بی اينها، ازخود، بيرون بروی

نگاهم، بی تاب بود، تا درپی انجام وظيفه اش بشتابد
همه اين ها را در انبار گمرکخانه سپرد، و رسيدی دريافت کرد
و پس از بازگشت، آنچه را سپرده بود، پس گرفت
و همه آنها، در انبار گمرکخانه، پوسيده و گنديده بود
و شرمزده، پيش من آمد
و از ماجرائی که ميان راه، پيش آمده بود، دم فرو بست
ولی ازآنچه در پايان راه ديده بود
گزارشی بس گسترده به من داد
و من از آن روز ديگر، اعتمادم را از نگاهم از دست دادم


&
مأخذ :
اخبار روز
پنج‌شنبه ۲۴ خرداد ۱٣٨۶ - ۱۴ ژوئن ۲۰۰۷
"
يادآوری :
دو مورد نادرستی ِ حروف‌نگاری به تايپ راه يافته است ، که بايد اصلاح می‌شد ( بيخير / بيخبر ؛ برخور / برخورد ) ؛ امّا از اصلاح ِ آن خودداری شد ، تا « عين ِ نقل » محفوظ مانده باشد ...
در نسخه‌ای که اين‌جا نقل داده‌ام ، هم اين‌ دو مورد اصلاح شده ، و هم کلّ ِ شعر را به شيوه‌ی ِ خود حروف‌نگاری نموده‌ام ( منظورم به برخی ويژگی‌هاست ؛ مانند ِ : جدا‌نويسی ؛ فاصله‌ی ِ پيش و پس از نشانه‌های ِ کمک‌خوانشی ؛ استفاده از « ی » به جای ِ همزه ، در " جائی " ، " مدارائی " و ... ) .


$
داستان ِ کوتاه :
رقص ِ شکوفه ( مرضيه ستوده )

Montag, Juni 18, 2007

ديو و اسلام

ديو و اسلام
زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه باک
ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند

اگر تا پيش از ظهورِ جمهوریِ اسلامی، درکِ اين موضوع، ناممکن و يا بسيار دشوار می‌نمود (به‌ويژه که به‌گونه‌ای هولناک شگفت‌آور، همه‌یِ ما ايرانيان، در خواندنِ روايتِ مربوط به بانگ برآوردنِ نگاهبانانِ هفت‌شهر، و رواياتِ مشابهِ آن، از منظر و جايگاه و زاويه‌ديدِ «سپاهِ اسلام» می‌نگريستيم!)، امروزه، از پسِ بيست‌و‌هشت سال وارونگیِ مطلق و وارونه‌کرداریِ محض، که از مجموعه‌یِ قدسیِ الهیِ اسلام شرفِ صدور يافته، جایِ هيچ ترديدی باقی نمانده است و نمی‌ماند، که: اسلام وارونه‌یِ راستی و درستی است.
در تاريخ و فرهنگِ ايرانی، واژه‌یِ «ديو» در اين موارد به‌کار رفته است:
1. خدايان و سرکردگانِ اقوامِ بومیِ اين سرزمين، که پس از ورودِ آريايی‌ها، در برخی مناطق، تا مدّت‌ها قدرت داشته، و در برابرِ مهاجمان پايداری و اظهارِ وجود می‌کرده‌اند. از اين ميان، از ديوهایِ "مازندر" و "ورونه"، بارها و بارها در اوستا ياد شده است.

در رواياتِ متأخّر، به عللی -که بحثِ آن در اين مختصر نمی‌گنجد-، «مازندر» و «ورونه» با "مازندران" و "گيلان" برابر نهاده شده، که اصلاً درست نيست. مازندرانِ مذکور در شاهنامه، هيچ ربطی به منطقه‌یِ کناره‌یِ دريایِ خزر ندارد؛ و منطقه‌ای بوده است در بخش‌هایِ شمالِ شرقیِ افغانستانِ کنونی. حدودِ بدخشان و يمگان. [1] (درباره‌یِ «ورونه»، تأمّلِ کافی نداشته‌ام؛ امّا مطمئن‌ام که ربطی به گيلانِ مشهور ندارد...)
می‌توان اين‌گونه پنداشت که مقاومتِ بوميان در اين مناطق، بيش از ديگر سرزمين‌ها به‌درازا کشيده؛ و از اين‌رو، خاطره‌یِ آن در سرودهایِ اوستايی و رواياتِ اساطيریِ ما به‌جا مانده است. هم‌چنين، اين احتمال هست که بوميانِ اين بخش‌ها، به‌مرور با «آرياييانِ شاخه‌یِ هند» پيوستگی‌هايی يافته بوده باشند.
بحثِ مفصّل در اين موضوع، مجالِ جداگانه‌ای می‌طلبد؛ و تازه مطمئن نيستم که از عهده برمی‌آيم يا نه. آنچه می‌توانم اشاره‌وار بگويم (که چندان ربطی هم به اصلِ موضوع پيدا نمی‌کند؛ و شايد نقضِ غرض هم باشد!) اين است که اقوامِ آريايی، نسبت به اين مردمانِ بومی، ستم‌هايی روا داشته‌اند، که گوشه‌کناره‌هايی از آن، از خلالِ پاره‌ای رواياتِ اساطيری، قابلِ بازيافت است. و از اين ستم‌ها، بزرگ‌ترينِ آن، همين "ديو ناميدن"ِ آنان است. اگرچه، اين احتمال نيز هست که واژه‌یِ "ديو/دَئِوَ" در آغاز -و در اين کاربردِ خود-، فاقدِ بارِ ارزشی، و تنها نامی قومی، يا نسبتی مرتبط با باورهایِ دينیِ آن مردمان بوده باشد.

2. برایِ بدی‌ها و شُرورِ هستی، قائل به ضدِّ خدايی به‌نامِ "اهريمن"، و سرکردگان و کارگزارانی به‌نامِ "ديو" بوده‌ايم. فی‌المثل، خوابِ دمِ صبح را -که بسيار بد و ناروا می‌شمرده‌ايم- به ديوی نسبت می‌داده‌ايم، به‌نامِ «بوشاسپ»؛ يا مثلاً، خشم را به ديوی به همين نام [اَئِشمَ] نسبت می‌داده‌ايم؛ و...
ديوان، سرکردگانی داشته‌اند، که ايشان را «کماله‌یِ ديو» می‌خوانده‌ايم: سرِ ديوان؛ ديوِ کلّه‌گنده؛ دانه‌درشت!

3. در تواريخ آمده است که چون جُندالله (تازيانِ غازيان) به دروازه‌هایِ «هفت‌شهر» (تيسفون و...) پايتختِ باشکوه و باستانیِ ايران می‌رسند، نگاهبانان بانگ برمی‌آورند که: ديوان آمدند!
در قطعه‌شعری پهلوی، به‌نامِ «چامه‌یِ شاه بهرامِ ورجاوند» (اَپَر متن‌ی شه‌وهرام‌ی ورجاوند)، که از اسنادِ بسيار مهم و ارزنده‌یِ تاريخ و فرهنگِ ماست، درباره‌یِ مسلمين آمده است:
چيگون ديوان دين دارند؛ چيگون سگ خورند نان!
و البتّه، اسنادِ "ديو ناميدنِ مسلمين" منحصر به اين دو مورد نيست، و در کتاب‌هایِ کهن، نمونه‌ها و مواردِ آن را می‌توان يافت.

اهلِ مکّه، محمّد را «ديو‌زده» می‌دانستند. صفتِ «مجنون» مذکور در قرآن (از جمله در «وَ إن يَکاد») را مترجمانِ قديمِ قرآن «ديو‌زده» ترجمه کرده‌اند؛ به‌معنایِ شخصی که ديو در او وارد شده، و رفتار و گفتارِ او را راه می‌بَرَد. راننده‌اش ديو است
4. در افسانه‌هایِ عاميانه و قصّه‌هایِ پريان، "ديو" موجودی‌ست غيرِ انسانی، و از جنسِ غول و جن. گويا به نرينه‌یِ آن «ديو» و به مادينه‌یِ آن «عفريت» گفته می‌شود.
هم‌چنين، در پاره‌ای رواياتِ افسانه‌ایِ اسلامی، که بعضاً ريشه‌یِ توراتی-يهودی دارد، و گاه مُلهَم از برخی روايات و داستان‌ها و اسطوره‌هایِ ايرانی‌ست، يا ترکيب و برآيندی از اين دو، ديو‌ها به‌عنوانِ موجوداتی غيرِ انسانی و شَرور حضور دارند. در رواياتِ مربوط به سليمان، ديوها مسخّرِ او شمرده شده‌اند. همچنان که، تهمورثِ ما، لقبِ «ديوبند» داشته است.

5. در باورِ عامّه، چنان که ممکن است تا به امروز نيز در باورِ برخی از کهن‌زادان بر‌جای‌مانده باشد، ديو موجودی بود از جنسِ جن، امّا بسيار بزرگ و مهيب. اگر ديو کسی را «می‌زد»، می‌مرد يا فلج می‌شد؛ و يا تا پايانِ عمر، هَپَکه‌زده و حيران باقی می‌ماند. ديوها بيشتر در جاهایِ تاريک و نمور، و در باغ‌ها، شب‌هنگام، به آدميان حمله می‌کردند.

6. و اين فقره، کلاً بيرون از محدوده‌یِ آثارِ ايرانی قرار می‌گيرد: اهلِ مکّه، محمّد را «ديو‌زده» می‌دانستند. صفتِ «مجنون» مذکور در قرآن (از جمله در «وَ إن يَکاد») را مترجمانِ قديمِ قرآن «ديو‌زده» ترجمه کرده‌اند؛ به‌معنایِ شخصی که ديو در او وارد شده، و رفتار و گفتارِ او را راه می‌بَرَد. راننده‌اش ديو است!

q
در باورِ کهنِ ايرانی، ديو «وارونه‌کردار» است؛ يا به‌عبارتی، اصلی‌ترين ويژگیِ ديو، وارونه‌کرداریِ اوست. بهترين نمود و نمايشِ اين باور را در داستانِ «رستم و اکوانِ ديو» می‌توان ديد.
و امّا، در باورِ کهنِ ايرانی، ديو «وارونه‌کردار» است؛ يا به‌عبارتی، اصلی‌ترين ويژگیِ ديو، وارونه‌کرداریِ اوست. بهترين نمود و نمايشِ اين باور را در داستانِ «رستم و اکوانِ ديو» می‌توان ديد. اکوانِ ديو، رستم را در خواب غافل‌گير کرده، برمی‌دارد و به هوا بلند می‌شود؛ و از رستم می‌پرسد: «چگونه بکشم‌ات؟ به دريا بيفکنم، يا بر کوه زنم؟»؛ و رستم که وارونگیِ او را می‌داند، می‌گويد: حوصله‌یِ زجر ندارم؛ بزن بر کوه، و خلاص‌ام کن. اکوان او را به دريا می‌افکند! [2]
(نکته‌یِ بسيار جالب و با اهمّيّتی که از اين داستان به‌نظر می‌رسد، اين است که: ديو از وارونگیِ خود آگاه نيست، و به‌طورِ کاملاً ماشين‌وار "وارونه" عمل می‌کند. اگر از اين ويژگیِ خود آگاه می‌بود، قطعاً قادر به خواندنِ نيرنگِ رستم نيز می‌بود؛ و در آن صورت، رستم را چنان بر کوه می‌کوفت که از رفيق‌اش فردوسی هم کاری ساخته نبود!)

q
دور زمانی، بر اين گُمان بودم که ديو خوانده‌شدنِ مسلمين از سویِ ايرانيان، هيچ نيست جز اغراقی از رویِ کين‌توزی. امّا بعدها دريافتم که برعکس، اين توصيف از رویِ کمالِ شناخت بوده است.

اگر تا پيش از ظهورِ جمهوریِ اسلامی، درکِ اين موضوع، ناممکن و يا بسيار دشوار می‌نمود (به‌ويژه که به‌گونه‌ای هولناک شگفت‌آور، همه‌یِ ما ايرانيان، در خواندنِ روايتِ مربوط به بانگ برآوردنِ نگاهبانانِ هفت‌شهر، و رواياتِ مشابهِ آن، از منظر و جايگاه و زاويه‌ديدِ «سپاهِ اسلام» می‌نگريستيم!)، امروزه، از پسِ بيست‌و‌هشت سال وارونگیِ مطلق و وارونه‌کرداریِ محض، که از مجموعه‌یِ قدسیِ الهیِ اسلام شرفِ صدور يافته، جایِ هيچ ترديدی باقی نمانده است و نمی‌ماند، که: اسلام وارونه‌یِ راستی و درستی است.

a
بر همه‌یِ کسانی که به وارونگیِ دينِ مَبينِ الهی پی‌برده، و يا به‌حدِّ شک به موضوع نزديک شده‌اند، بايسته است که يک‌بار، از سرِ نو، بر همه‌یِ خوانده‌ها، شنيده‌ها، و باور و برداشت‌هایِ خود درنگ کنند. اوستا و متونِ وابسته و پيوسته به آن را، يک‌بار به‌دقّت بخوانند، و در شاهنامه -دستِ کم در همان بخشِ پايانیِ آن- به ديده‌یِ تأمّل بنگرند.

خردادِ 1386

V
يادآوری:
برخی مواضعِ اين نوشته، نياز به پابرگ‌هایِ ارجاعی، و ذکرِ سند دارد؛ امّا اين کار، فعلاً، در حوصله‌یِ تنگِ نگارنده نمی‌گنجد. شايد وقتی ديگر، در بازنويسی يا نشرِ دوباره‌یِ آن، مجالی دست داد و حوصله‌ای بود...

&
کتاب‌شناخت:
شاهنامه. ژول مول. (افست) (7 جلد + 1 جلد مقدمه). انتشاراتِ اميرکبير. سوّم، 1363.

:

?
پابرگ‌ها:

[1] در اين باره، چند سالِ پيش، در حواشیِ مقاله‌ای (راجع به بيتی از ناصرِ خسرو)، يادداشتِ کوتاهی نوشته‌ام، که بايد بگردم و پيدا کنم. انبوهی برگه‌يادداشت نيز در اين فاصله فراهم آمده. امّا اين وقتِ به‌خونِ‌جگرآلوده، کفاف نمی‌کند. افسوس!
[2] داستانِ "رستم و اکوانِ ديو"، در شاهنامه، در بخشِ «پادشاهیِ کيخسرو» آمده. در چاپِ ژول مول، (جيبی) جلدِ سوّم، ص 136 و بعد.

Freitag, Juni 15, 2007

اهريمن، و اسطوره‌یِ آخر زمان

اهريمن، و اسطوره‌یِ آخر زمان

کسانی که ديدگاهِ اسطوره‌نگر را برنمی‌تابند، و با استنادِ بی‌جا و خلافِ واقع به «خردِ روشنگر»، هرگونه اشاره به مفاهيم، مقولات، و صُوَر و وقايعِ اسطوره را نشانه‌یِ «عدمِ واقع‌بينی» می‌انگارند، می‌توانند از خواندنِ اين نوشتار چشم‌پوشی کنند؛ مبادا بر آيينه‌یِ "واقع‌بينیِ روشن و روشنگرشان" غباری بنشيند! هم‌چُنين، اين نوشتار، به کارِ مسلمين نخواهد آمد. برایِ ايشان، سخت ناباور و دشوار می‌نمايد که از آيينِ قدسی‌شان به «هيولا» و «وحشِ ضدِّ بشر» تعبير شود.

از منظری که من می‌نگرم، "آخر‌الزّمان" -آن‌گونه که در اساطيرِ زرتشتی و مسيحی از آن سخن رفته است-، با ظهورِ اسلام آغاز می‌شود!
ظاهراً، آنچه باعث شده که حتّی اذهانِ بزرگ‌ترين متفکّران نيز، از توجّه به اين واقعيّتِ محض به‌دور بماند، فاصله‌یِ عظيمی‌ست که ميانِ «زنجير‌گسستنِ اژی‌دهاک/ظهورِ وحشِ ضدِّ بشر» و «به‌پا‌خاستنِ کرساسپ/پسرِ انسان»، برایِ «نابودیِ اژی‌دهاک/وحش» واقع شده است. تصوّرِ عمومی بر "بلافاصلگی" بوده، و هست.

آنچه در اوستا، متونِ تفسيریِ آن، و سپس کتابِ شاهنامه، راجع به "اژی‌دهاک/ضحّاک" آمده، به دقيق‌ترين گونه‌یِ ممکن، وصفی‌ست که از "اسلام" می‌توان کرد. همچنان‌که، اهريمنِ موصوف در اين منابع، بی‌هيچ اختلافِ قابلِ ملاحظه‌ای، همان است که به نامِ "الله" می‌شناسيم.
بديهی‌ست که در اين بزرگ‌ترين نيرنگ، که در آن "اهريمن" بر خود نامِ "الله" می‌نهد، و خود را «اهوره‌مزدا» وانمود می‌کند، فريب‌کاری‌هایِ بسيار صورت گرفته است: او خود را با صفاتِ "رحمان" و "رحيم"، و بسيار اوصافِ فريبنده‌یِ ديگر می‌ستايد؛ امّا با تأمّل در عمقِ سخنِ او، و در عمل، "او" جز "اهريمن" نيست.

در اوستا، از اهريمن با صفتِ «همه‌تن‌مرگ» ياد شده است. برایِ «الله» نيز، امروزه، و از نخستين لحظه‌هایِ ظهورِ وی، وصفی دقيق‌تر از اين نمی‌توان جُست.
او، در کتاب‌اش، بارها و بارها، انسان‌هایِ ناپذيرنده را به "مرگ" تهديد می‌کند؛ بر سرِ اقوامی که جرمی جز عدمِ پذيرشِ او نداشته‌اند، "مرگ و نابودی" فرو می‌فرستد؛ و به‌طورِ‌کلّی، در عرصه‌یِ اين هزار‌و‌چارصد سال نيز، آشکارترين ثمره‌یِ الله و اسلام، "مرگ و ويرانی" بوده است.

اهريمن‌زادگانِ کنونی، در اين فريب می‌کوشند که ايستادگیِ امريکا را، به سلطه‌جويی، رقابتِ دينی، و اختلافاتِ شرقی-غربی منسوب دارند؛ درحالی‌که، قرن‌ها پيش از آن‌که کشور و تمدّنی به نامِ «امريکا» وجود داشته باشد، ايرانِ بزرگ، سه قرن با «هيولا» جنگيده است.
در برخی از نوشته‌هایِ ايرانیِ بازمانده از اين قرونِ خون‌بار، توصيفاتی آمده، که اگرچه به قالبِ پيشگويی‌هایِ متعلّق به ماقبلِ اسلام عبارت‌پذير گشته، چيزی جز وصفِ اسلام و مسلمين نيست. می‌گويد: «ديوان بيامدند، و مرگ و آز و نياز بياوردند». هم‌چُنين، وصفی که از زبانِ رستمِ فرّخ‌زاد در شاهنامه آمده، برایِ پی‌بردنِ به حقيقتِ اسلام بسنده است.
اگر "جمهوریِ اسلامی" وقوع نمی‌يافت، چه‌بسا اين تعبير و توصيف‌ها را به شاعرانگی‌هایِ کين‌توزانه نسبت می‌داديم، و به راستينگیِ مو‌به‌مویِ آن پی نمی‌برديم.

در اوستا آمده است که «اژی‌دهاک» [اين مخوف‌ترين و زورمندترين ريده‌یِ اهريمن]، می‌گويد: «... که مردمانِ هر هفت کشور را براندازم...»!
" هفت کشور"، در بيانِ اوستايی، عبارت است از تمامیِ کشورهایِ کره‌یِ خاکی.
آيا اکنون در اين بيست‌و‌هشت سال، جمهوریِ اسلامی، مردمانِ خاورميانه را «برنينداخته است»؟ آيا اگر توان يابَد، مردمانِ "هر هفت کشور" را برنمی‌اندازد؟!

...
چگونه می‌توان اسطوره‌ای را که هستیِ ما را، بدين روشنی، به‌تصوير می‌کشد، افسانه‌ای خيال‌پردازانه و متعلّق به دنيایِ کهنِ ناانديشنده شمرد!؟

a
ماجرایِ "افسار‌گسيختنِ اژی‌دهاک/برآمدنِ وحشِ ضدِّ بشر" و "ظهورِ پهلوانِ جاودانه‌یِ ايرانی/پسرِ انسان"، و "رهايیِ انسان و جهان از شرارتِ هيولا"، آن‌گونه که در کلّيّتِ اسطوره‌یِ زرتشتی-ايرانی/مسيحی (در اوستا، متونِ وابسته؛ و مکاشفاتِ يوحنّا در عهدِ جديد) به تصوير کشيده شده است، مو‌به‌مو واقع شده، و ادامه دارد.
...
پيروزی ازآنِ انسان است.

ششمِ خرداد 1386

V
يادآوری:
برخی مواضعِ اين نوشته، نياز به پابرگ‌هایِ ارجاعی، و ذکرِ سند دارد؛ امّا اين کار، فعلاً، در حوصله‌یِ تنگِ نگارنده نمی‌گنجد. شايد وقتی ديگر، در بازنويسی يا نشرِ دوباره‌یِ آن، مجالی دست داد و حوصله‌ای بود...

:

موسيقی ِ شکست

( از : مهران )
شوهرخواهر ِ من ، از بس به زوزه‌ها و زنجموره‌های محمودی خوانساری و عبدالوهاب شهيدی و شجريان و بنان ، و از اين قماش خواننده‌های موسيقی ِ به قول شاملو " سياه " گوش داده ، از مردی ساقط شده . طفلک خواهر ِ من !
اين موسيقی ِ رديف ، و نميدونم سنّتی ، و خنده‌دارتر از همه : موسيقی اصيل ! که به گفته‌ای هفتصد هشتصد سال پيش در قونيه ، دراويش و صوفی‌ها هنگام ِ سماع و خُل‌بازی‌هايشان به آن سرگرم می‌شدند ، موسيقی ِ آدم‌های ِ کتک‌خورده است . ادامه‌ی ِ روضه‌ی ِ طفلان ِ مسلم ، و روضه‌ی ِ حضرت ِ قاسم است .
...
متن ِ کامل


NJ
ضمناً ، مهران‌جان ، اسم اين زوزه‌ها « موسيخی » است ، نه موسيقی ، عزيزم !!

Montag, Juni 11, 2007

پفيوزا ...

ديشب ( پنج‌شنبه‌شب ؛ هفدهم ِ خرداد ِ 86 ) حدود ِ ساعت ِ يازده‌و‌نيم ( 30 : 23 ) ، غرق ِ خواندن ِ متنی از بازکرده‌های ِ صبح – از آرشيو – بودم [ به‌گُمان‌ام ، نوشته‌ی ِ داريوش ِ ميم – ملکوت – در راديو زمانه ، راجع به نوشته‌ی ِ عبدی کلانتری ] ، که همسرم با عجله صدا زد که : بيا ، دريابندی آمده تلويزيون . فکر می‌کنم بعد از اين‌همه سال ، هنوز آن‌طور که بايد ، پی به نفرت ِ من از صدا و سيمای ِ اسلام نبرده ؛ يا دم‌به‌دم آن را فراموش می‌کند ! [1]
رفتم ، و ديدم بعله ؛ آقای ِ نجف دريابندری ، به اتّفاق ِ خانمی [ که اوّل شک کردم که اين بازی‌گر ِ زپرتی ِ سريال‌های ِ گوزوک ِ سيمای ِ اهريمن ، اين‌قدر چسپيده به آقا‌نجف چه می‌کند ؛ و بعد فهميديم که بانوی ِ ايشان می‌بُوَد ] غرق ِ قَهقِريچ ِ خنده است . [2]
دو تفاله ( يک بازی‌گر ِ تخمی ِ سريال‌های ِ آشغال [ بهروز ِ بقايی ] و يک بوگندوی ِ ريشوی ِ تسبيح‌به‌دست ِ آخوند ِ بی‌عمامه ) به‌اصطلاح ، مصاحبه می‌کردند با ايشان و بانو [ فهيمه راستکار ] ؛ با محوريّت ِ « کتاب ِ مستطاب ِ آشپزی » ، تأليف ِ حضرت ِ دريابندری ( و به‌گُمان‌ام ، با همکاری ِ – ممال نخوانيد ! – بانو ) .
چنان خنده‌های ِ به‌پشت‌وارفتانی می‌کردند زن و شوی ، که هر‌آن دچار ِ اين پندار می‌شدم ، که : صد‌البتّه ، اين‌جا ايران ِ اهريمن‌زده نيست ، و آن‌جا هم مرکز ِ سيمای ِ اهريمن نی !!

نمی‌فهمم که اين بزرگان ( منظورم به دريابندری است ، نه بانوی ِ ايشان – که عمراً کارمند ِ اين خلاکده بوده‌اند ، و کماکان نيز می‌بُوَند ! ) از ابتدا اين‌اندازه بی‌انصاف ، و مستعدّ ِ بی‌شرفی بوده‌اند ؛ يا در اين سال‌های ِ اواخر ، که اهريمن در بعضی مصارف ِ ضروريّه‌ی ِ الهی ، بدجور سر ِ کيسه‌ی ِ خليفه را شُل کرده ، پول ِ يامفت ِ اين ملّت ِ فلک‌زده زير ِ دندان‌شان مزّه کرده ؛ و خود را به نخّاس ِ « تسليم » سپرده‌اند ؟! نمی‌دانم .
به‌هر‌حال ، اين‌هم از آقا‌نجف ، که گوز ِ خلاص داد .
گُمان نمی‌کنم بعد از اين ، بتوانم چيزی از ترجمه‌هايش بخوانم .

استخوان برایِ‌مان نگذاشت اين اهريمن ِ نبوی .
آش‌و‌لاش کرد وجودمان را .
سوزاندمان .
که ، خاکسترمان بر باد باد !

پفيوزا بزرگانا که شما بوده‌ايد !!

860318


?
پابرگ‌ها :
[1] بعداً ، سر ِ فرصت ، درباره‌ی ِ « مردم ِ ايران ، و صدا و سيمای ِ اهريمن » [ که - اتّفاقاً - روی ِ ديگر ِ سکّه‌ی ِ « تشريف‌فرمايی ِ امثال ِ دريابندری‌ها » ست ] چند سطری خواهم نوشت ...
[2] قهقريچ / ghahgherich = قهقهه . شايد هم ، قدری با آن فرق داشته باشد . تصوّر می‌کنم که قهقريچ به خنده‌های ِ طولانی ِ به آوای ِ زیر کَشنده ، که به از‌خود‌بی‌خود‌شدگی شبيه است ، گفته می‌شود . در‌هر‌حال ، در گويش ِ طبس ، هم اين واژه را داريم ، و هم « قَه‌قَه » / « قَه‌قَه ِ خندَه » را .

Mittwoch, Juni 06, 2007

فاصله

من دوست دارم ؛
تو دوست داری ؛
او ، نفرت دارد .

من از رنگ‌های ِ شاد ، تند ، و باز خوش‌ام می‌آيد ؛
تو از رنگ‌های ِ شاد ، تند ، و باز خوش‌ات می‌آيد ؛
او از رنگ‌های ِ تيره ، کدر ، و حزن‌آور خوش‌اش می‌آيد .

من می‌خندم ؛
تو می‌خندی ؛
او زار می‌زند .

من دل‌ام باز می‌شود ؛
تو دل‌ات باز می‌شود ؛
او می‌گويد : خنده دل را سياه می‌کند .

من آهنگ می‌شنوم ، کمرگاه‌ام به جنبش درمی‌آيد ؛
تو آهنگ می‌شنوی ، باسن‌ات می‌جنبد ؛
او کون‌اش را فقط هوا می‌کند ؛ برای ِ خدا .

من دوست می‌گيرم ؛
تو دوست می‌گيری ؛
او مُتعه می‌کند ، يا مُتعه می‌شود .

من افت‌و‌خيز ِ عشق‌بازی را روشنی ِ زندگی می‌يابم ؛
تو در هر بار افت‌و‌خيز ِ عشق‌بازی ، چشمان‌ات از برق ِ شادی می‌درخشد ؛
او جماع می‌فهمد . همين ، و نه بيش‌تر .

من کودکان را می‌پرستم ؛
تو کودکان را در آغوش می‌کشی ؛
او ، کودکان را معصيت‌کاران ِ آينده می‌بيند .

من دوست دارم که کودکان ترانه‌های ِ شاد و خيال‌انگيز ِ بچّگانه بخوانند ؛
تو ، همه‌ی ِ جهان را بوستانی سرسبز ، غرق ِ چرخ ِ فلک و تاب و سرسره می‌خواهی ؛
او ، کودکان را به حفظ ِ اصواتی نامفهوم وامی‌دارد ؛ و به ايشان خميدن در برابر ِ خدايی موهوم و هولناک می‌آموزد .

من به انسان مهر می‌ورزم ؛
تو به انسان عشق می‌ورزی ؛
او انسان‌ها را به مسلمان و کافر تقسيم می‌کند . مسلمانان را زير ِ تازيانه‌ی ِ مدام ، و کافران را کشاله‌ای از کشتگان می‌طلبد ، بر لبه‌ی ِ گورجايی دسته‌جمعی .

من با شراب نفسی تازه می‌کنم ؛
تو ، در مستی زيباتر می‌شوی ؛
به ما می‌گويد : سگ ِ عرق‌خور !

من به آينده‌ی ِ انسان می‌انديشم ؛
تو پاکيزگی ِ زمين را پاس می‌داری ؛
او ، تنها به يک چيز پای‌بند است : به اسارت درآوردن ِ انسان‌ها ؛ و به‌کرسی‌نشاندن ِ باورهای ِ ياوه‌ی ِ خويش ، به ضرب ِ ارهاب .

من از ديدن ِ يک‌قطره خون وحشت می‌کنم ؛
تو ، از ديدن ِ تيغ بر ساقه‌ی ِ گُل ، سرت گيج می‌رود ؛
او « عيد ِ قربان » دارد .

من از بی‌پناهی ِ گربه‌های ِ کوچه و خيابان ، دل‌ام می‌گيرد ؛
تو برای ِ گنجشک‌ها ارزن می‌پاشی ؛
او از خانه بيرون می‌رود ؛ با کمربند ِ انتحار .

من زنده‌ام .
تو زندگانی .
او می‌مرگد !


16 و 17 خرداد 86