Posts mit dem Label شعر ِ ديگران werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label شعر ِ ديگران werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Montag, März 05, 2018

درباره‌‌یِ بيتِ "دانشِ مشهدی" [بازنشر]

درباره‌‌یِ بيتِ "دانشِ مشهدی"
                                [بازنشر]

اين بيتِ دانشِ مشهدی را در دو سه مأخذی که تا کنون جسته‌‌ام، به همين‌‌ صورت ديده‌‌ام:
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، در بهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!

در بعضی منابع[1] نوشته‌‌اند که شاعر به‌‌واسطه‌‌یِ اين بيت، لک روپيه، نازِ شست گرفته است.[2]

منابع و مآخذی که نگارنده به دست‌رس دارم و بيت را در آن‌ها جسته‌ام، به قرارِ زير است:
ü کاروانِ هند، جلدِ اوّل، ص 393.
ü شعرالعجم، جلدِ چهارم، ص 115.
ü برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و...، ص 113.
ü تذکره‌یِ نصرآبادی، ص 252.

بر کناره‌یِ «برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و...»، به تاريخِ 1379/07/27، يادداشتِ کوتاهی نوشته‌ام، که از آن‌جا عيناً نقل می‌کنم:
«"در بهار" به‌طورِ‌قطع، وجهِ محرّفِ "زينهار" است (يا شايد کاتبی بی‌مايه اظهارِ سليقه کرده باشد.). جایِ شگفتی است که چگونه استاد قهرمان -که از شناسندگانِ بزرگِ اشعارِ اين دوره به‌شمار می‌روند-، متوجّهِ تحريفی چنين آشکار [که به "حشو" و فروافتادنِ بيت از اوجِ زيبايی و کوبندگیِ می‌پرستانه انجاميده] نشده‌اند! مگر اين‌که، همه‌یِ نسخِ موردِ استفاده‌یِ ايشان، همين وجهِ محرّف را داشته بوده باشد.»
و بعد (گويا دقايقی بعد از نگارشِ يادداشت)، افزوده‌ام:
«در تذکره‌یِ نصرآبادی [ص 252] نيز "در بهار" ضبط شده! زنده‌ياد گلچينِ معانی نيز، در کاروانِ هند [جلدِ اوّل، ص 393 و 398] "در بهار" ضبط کرده!!»
(بر کناره‌یِ ص 398 کاروانِ هند نيز، در 1380/06/08، يادداشتِ مختصری نوشته‌ام...)

و امّا، در اين سال‌ها هراندازه فکر می‌کردم که «زينهار» را کجا ديده‌ام، يادم نمی‌آمد؛ و چند روزِ پيش به اين نتيجه رسيدم که احتمالاً اين وجه از تصرّفاتِ شخصیِ من بوده و به‌مرورِ زمان، فراموش کرده، و گُمان بُرده‌ام که آن را در جايی ديده‌ام. و چنين چيزی ناممکن نيست...
تا اين‌که دو سه روز پيش، در دفترچه‌ای يادگارِ سال‌هایِ 62 و 63، که در آن منتخبی از يک کتابِ برگزيده‌یِ اشعارِ صائب تهيّه کرده‌ام، بيتِ مزبور را يافتم. و البتّه، به نامِ صائب! و با قدری اختلاف: تاک را سيراب کن ای ابرِ رحمت زينهار/...

با "ابرِ رحمت"، صرفِ نظر از تفاوتی که در وجهِ زيبايی‌شناختیِ بيت پديد می‌آيد، "در بهار" نيز درست است، و هيچ ايرادی ندارد. امّا با وجهِ اصلی -يعنی "ابرِ نيسان"-، "در بهار" حشوِ محضِ قبيح است؛ و اصلِ صورتی که شاعر گفته همان "زينهار" است؛ که ديرک چادرِ اين بيت محسوب می‌شود؛ يا دستِ کم، به‌منزله‌یِ طنابِ مهارِ خيمه است!

تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، زينهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!

a
تايپ:
[‏2007‏/10‏/31‏؛ 2007‏/11‏/08]

$
قبلاً، چند روز پيش، نخست اين يادداشت را نوشته بودم [ص1، ص2، ص3، ص4]؛ و بعد، در تايپ، سرِ خود، يادداشتِ حاضر را نوشتم!!

&
کتاب‌شناخت:
برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و ديگر شعرایِ معروفِ سبک هندی. محمّد قهرمان. سازمانِ مطالعه و تدوينِ کتبِ علومِ انسانیِ دانشگاه‌ها (سمت). تهران. چاپِ اوّل، زمستانِ 1376. در 5000 نسخه. قيمت: 4500 ريال.
تذکره‌یِ نصرآبادی. تأليفِ ميرزا محمّد طاهر نصرآبادی. مشتمل بر شرحِ حال و آثارِ قريبِ هزار شاعرِ عصرِ صفوی (آغازِ تأليف: 1083 هـ. ق. رک: ص 5 و 6). با تصحيح و مقابله‌یِ استادِ فقيد وحيد دستگردی. کتاب‌فروشی فروغی. چاپِ افست مروی. چاپِ سوّم، 1361.
شعرالعجم، يا تاريخِ شعرا و ادبيّاتِ ايران (5 جلد، در دو مجلّد). تأليفِ علّامه شبلی نعمانی هندی. ترجمه‌یِ سيّد محمّدتقی فخرداعی گيلانی. انتشاراتِ دنيایِ کتاب. چاپِ سوّم، 1368. در 3000 نسخه.
کاروانِ هند؛ در احوال و آثارِ شاعرانِ عصرِ صفوی که به هندوستان رفته‌اند (دو جلد). تأليفِ استاد زنده‌ياد احمد گلچين معانی. مؤسّسه‌یِ چاپ و انتشاراتِ آستانِ قدسِ رضوی -مشهد. چاپِ اوّل، 1369. در 3000 نسخه.

?
پابرگ‌ها:

[1] بنگريد به منقولاتِ ذيل: شبلی نعمانی، در "شعر‌العجم": «داراشکوه به دانش مشهدی برایِ اين شعر: تاک را سيراب کن...، يک‌صدهزار روپيه انعام داد. (قريب به دوميليون ريالِ امروز. [مترجم])» [جلدِ چهارم، ص 115]؛ احمد گلچين معانی، در "کاروانِ هند": «... و چندی با داراشکوه به‌سر‌برده و به الطافِ فراوان اختصاص يافت. شاهزاده را اين بيتِ او: تاک را سيراب کن...، بسيار خوش‌آمد و لک روپيه بهایِ آن مرحمت نمود.» [جلدِ اوّل، ص 393].
[2] و به‌‌راستی، من‌‌هم اگر شاه بودم (نه که پول‌‌دار بودم؛ شاه بودم. پول‌‌داشتن دليل نمی‌‌شود. آدم بايد شاه باشد، و سواد و شعور هم داشته باشد که چنين صله‌‌هايی بدهد!) همين‌قدر، شايد هم بيشتر، جايزه می‌دادم!

Dienstag, Dezember 12, 2017

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!
[از نشرشده‌هایِ فيس‌بوک]

قرن‌ها، نه بلکه هزاره‌هاست که غربيانِ نيرنگ‌سارِ جلمبر، بسی و بسيار ابداعات و مخترعاتِ ما ملّتِ «هنر نزدمان است و بس» را، دانه‌دانه و گاه قپّان‌قپّان دزديده‌اند و می‌دزدند، و به‌نامِ خود کرده‌اند و می‌کنند.
در يادداشتِ حاضر، به يکی از بی‌شمارِ اين انبوهِ سرقات می‌پردازيم.

«شلوارک»
شک نکنيد که چه از خود و چه از هر ايرانیِ «هنر نزدِ اوست و بس» ديگر که بپرسيد: شلوارک از باقيات‌الصّالحاتِ کدام‌يک از اممِ سالفه است؟ با نگاهِ مشهورِ عاقل اندر سفيه، خواهيد و خواهد و خواهند گفت: خب، معلوم است ديگر! اختراعِ غربِ ملاعين است که اقتصاد و شهوت را که يکی به‌فرمايشِ امام و ديگری بدونِ فرمايشِ امام، مالِ خر است، پيشوا و مقتدایِ خود کرده‌اند و محضِ کنس‌بازی و ايضاً شهوت‌پرستی، تمبانِ زنينه‌های‌شان را از حوالیِ رون مقراض زده‌اند و، شده: شلوارک!

ظاهراً و بنا به دو ضرب‌المثلِ مشهورِ «اوّل مالِ اونه که اوّل پاش کرده» و ايضاً «نديدن کی بُوَد مانندِ ديدن»، حرف‌تان‌شان منطقی می‌نمايد، لکن مع‌الاسف، مشکل اين‌جاست که به اسنادِ متقنِ کهن توجّهی نشده.
اگرچه، با توجّه به «کافِ تصغير» که يک کافِ کاملاً شريفِ ايرانی‌ست و غربی‌ها ازآن محروم‌اند، هيچ نيازی به سند نداريم، لکن، محضِ بستنِ گاله‌یِ خردک‌نگرشنانِ مغرض و مزدورِ غربِ ملاعين، سندِ مستندِ بسيار گويا و مخکمِ ذيل را که از خزانه‌یِ ناشادروان استاد انوریِ ابيوردی ابتياع کرده‌ايم، درج می‌فرماييم (حوصله به‌خرج بدهيد، به شلوارک‌اش می‌رسيد! در هم می‌آورد!!):

گر خواجه به جای ما گرايد
وامروز به نزدِ ما بيايد
از وی بنکاهد اين تفضّل
بل شادی عيشِ ما فزايد
ماييم و شراب و شوربايي
يک مطربکی چنان‌که بايد
خوش بربطکی همی نوازد
شيرين غزلی همی سرايد
زين ساقيکی ظريف و چابک
کز حور چنان پسر نيايد
هم خدمتِ خواجگان بداند
هم جامه‌ی خواب را بشايد
ور خواجه رهِ دگر رود باز
آيد سوی قحبگان گرايد
زين قحبگکی هنوزمان هست
کز حور به‌غمزه دل ربايد
هوشش برود اگر سپوزي
هر دو لبت از شره بخايد
آموخته بر رهِ بخارا
گاهی که به‌سوی حضرت آيد
ور خواجه‌ی ما طريقِ ديگر
بر دخترکانش ميل آيد
داريم يکی لطيف دختر
کز هيچ پری چنو نزايد
ناگفته بدو که «تو چه نامي؟»
شلوارکِ خود همی گشايد!
ور خواجه به‌شيوه‌ی دبيران
زين هردو به دستِ چپ گرايد
داريم يکی شگرف گنگي
بر هاونِ تيز شاف سايد
چون دستِ خری، چنان‌که خواجه
چون بازچشد، خودش ستايد
کير و کس و کون هر سه داريم
خواهد بهلد، خوهد بگايد
اين است به دستِ ما که گفتيم
گر خواجه به ماحضر درآيد

(ديوانِ انوری، چاپِ نفيسی،101)
?
نقل از:

&
نشرِ نخست: 17 دسامبر 2014؛ فيس‌بوک

Donnerstag, Mai 21, 2015

خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی!

آقا! به پروردگارم حضرتِ ابليس قسم! من کاملاً بی‌تقصيرم! قافيه‌ش منو تحريک کرد...
::::
م. سحر فرمايد:
حيف از تو که خوشگل نشدی ...

حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان
نُقلِ تر محفل نشدی ميم سحر جان
بيش از همه اِستاده‌تر از سرو سرودی
اما متحول نشدی ميم سحر جان
يعنی به‌سوی مردم دون از پی تکريم
با سر متمايل نشدی ميم سحر جان
تا اهل جهالت بنشانند به دوشت
با جهل به محمل نشدی ميم سحر جان
يک عمر غم غربت و يک عمر جدايی
افسردت و باطل نشدی ميم سحر جان
جز در ره آزادی ميهن نسرودی
مرعوب قبايل نشدی ميم سحر جان
فرياد تو مُشتی به دهانِ خفقان بود
يک ره متزلزل نشدی ميم سحر جان
جسمی به سفر بودی و جانی به حضر، ليک
از قافله غافل نشدی ميم سحر جان
تقدير، شدن بود و شدی زی شدن اما
حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان!

16/11/2014

::::
و فقيرِ طاقت‌نيار، اين‌گونه فضولی کرده:

اين نيست که خوشگل نشدی، ميم سحر جان
يک‌کم، متأمّل نشدی، ميم سحر جان!
خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی
از ترس، تو قائل نشدی، ميم سحر جان!
ترسی که بياييم و ببوسيم و شوی کم؟
با دزد [که] مقابل نشدی، ميم سحر جان!!

از بوسه‌یِ شيرينِ تو، دل بر نتوان داشت
بيهوده که عاسل نشدی، ميم سحر جان!
با شعرِ ز دل خاسته‌یِ دلبر و دلخواه
کی رهزنِ صد دل نشدی، ميم سحر جان!؟
ای با خرد و مهر، که تاجِ سرِ فضل است!
ديهيمِ افاضل نشدی، ميم سحر جان؟!
مهر و خردِ اندر تو و شعرِ تو روان باد
چون بندِ مداخل نشدی، ميم سحر جان!
شد دايه‌یِ مامِ وطن، اشعارِ تو، زين‌روی
زو، يک‌دمه، غافل نشدی، ميم سحر جان
بر سر ز جمال، اين نه که بر صدرِ معالی
محسودِ اماثل نشدی، ميم سحر جان!
شعر و ادب‌ات، موجِ تموّل شد و، زين گنج
سويی کج و مايل نشدی، ميم سحر جان
ليکن نکنم باور ازين‌دست، که گويی
کيفاً متموّل نشدی، ميم سحر جان!!
يعنی نزدی بطر و پیِ وسوسه‌یِ دل
گاهی، به سواحل نشدی، ميم سحر جان؟!
آن‌جا، پیِ تو، دلبرکان صف نکشيدند
بر کامِ دل، آمِل نشدی، ميم سحر جان!؟
يعنی که، ببين! قدرِ شبی، يک‌دوسه‌چاری
بر حور و پری ول نشدی، ميم سحر جان!؟
پاريس چه‌کارت، اگر اين‌ها نکنی هيچ!
بيهوده که نازل نشدی، ميم سحر جان!!
...
پرگست! نگيری به‌دل اين وسوسه، زين رذل
چون نوز، اراذل نشدی، ميم سحر جان!

زيبايی و، دل می‌بری، امّا چو نخواهی
انگار که خوشگل نشدی، ميم سحر جان!!

::::
م. سهرابی
پنج‌شنبه، 31 ارديبهشت 1394؛ 21 می 2015


Dienstag, März 31, 2015

چکامه‌ی انديشيدن به اسلام (اسماعيل خويی)

چکامه‌ی انديشيدن به اسلام
(اسماعيل خويي)

• ستم‌سرشته بُتی کاو خدای اسلام است،
هم از درونه‌ی اين دين، بلای اسلام است.
خدا نيافته‌ام بدتر از خدای عرب:
که مکر و قهرش خصلت‌نمای اسلام است. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه ۹ شهريور ۱٣۹٣ - ٣۱ اوت ۲۰۱۴

ستم‌سرشته بُتی کاو خدای اسلام است،
هم از درونه‌ی اين دين، بلای اسلام است.
خدا نيافته‌ام بدتر از خدای عرب:
که مکر و قهرش خصلت‌نمای اسلام است.
به مکر و قهرِ "فلک"- مؤمنا! -مگو نفرين:
که اين صفات، صفاتِ خدای اسلام است.
حديثِ مهرِ فراگيرِ او مکن باور:
ز طاغيان بشنو کاين ريای اسلام است.
پيام داد مسيح از خدای عشق، امّا
قتال و کينه پيامِ خدای اسلام است.
به کارهای پيمبر چو بنگري، بينی
چه‌مايه خُدعه و شر، در دغای اسلام است.
بزرگ و خُرد ِ قبيله‌ی بنی‌قريظه بکُشت:
به حاميانِ نبی اين وفای اسلام است.
و ذوالفقارِ علی را گواه مي‌گيرم
که اوست، خود، که سرِ اشقيای اسلام است.
به هرکجای زمين، فقر وجهلِ آدميان
نشانه‌ای دو ز جغرافيای اسلام است.
به فقر نازد پيغمبرش: چه جای شگفت،
همين به اُمّتِ خود گر عطای اسلام است؟
به ذات، خوی‌گرِ مردم است با خفقان:
سمومِ جهل عجين با هوای اسلام است.
نه‌گر به پايه‌ای از جهلِ مردمانِ فقير،
به روی چيست که بر پا بنای اسلام است؟
خطا مگير به تفسيرِ اين و آن زآيات،
که مُبهمات به قرآن خطای اسلام است.
ميانِ شيعه وسنی، جدال وخون‌ريزی
همه برآمده از مُدّعای اسلام است.
ظهورِ داعش و القاعده‌ست و بوکو حرام،
در اين زمان، که حقيقت‌نمای اسلام است. Y
تنی نيابی در هيچ‌يک ازين سه که نز
جهاديانِ شريعت‌گرای اسلام است.
و آنچه در کُنشِ اين وحوش گردد فاش
سرشتِ وحشی و انسان‌گزای اسلام است:
که کارها که کنند اين دَدان به بی‌شرمی
به حُکمِ شرعِ بری از حيای اسلام است. Y
دليلِ دشمنیِ مسلمين يهودان را
همين شناس که دينْ‌شان نيای اسلام است.
ببين چه‌گونه سراسر جهان به رنج و شکنج
ز فتنه‌جويیِ محنت‌فزای اسلام است!
دگر جوانی از او دم‌به‌دم رود در گور:
که در فنای جوانان بقای اسلام است.
دگرفريب و يا خودفريب يافتم‌اش
هرآن‌که گفت که او مقتدای اسلام است.
دغا کند، به‌ستايش دم ار زند زين دين،
هرآن‌که او ز درون آشنای اسلام است.
نشاط نيست، گر آزاد نيست انديشه:
مجو نشاط بدانجا که جای اسلام است.
ستمگری‌ست فراگير و جهل و فقر و دروغ،
به هرکجا که، درآن، رای رای اسلام است.
و ماجرای‌اش اگر در دو واژه می‌خواهي،
قتال و خُدعه‌گری ماجرای اسلام است.
عجب مدار که خودکامه پَروَرَد، که امير
نمادِ امرِ فراچون-چرای اسلام است.
و-اميرِ باورمندان کنون بُوَد شيخی
که، رو به موجِ فنا، ناخدای اسلام است.
شگفت نيست گر از شيخ شهخُدايی ساخت:
که بُت‌پرستی در ريشه‌های اسلام است.
به هرکجا گذرد، درد گسترانَد ومرگ:
عبای شيخ نمادِ وبای اسلام است.
چو ريخت خونِ کسان، مُجرم است او؛ امّا
جفای شيخ به مردم جفای اسلام است.
شگفت نيست که ايران شده‌ست کشورِ مرگ:
که اين ز گوهره‌ی مرگ‌زای اسلام است.
چنين که مايه‌ی ويرانیِ وطن گشته‌ست،
بقای ميهنِ ما در فنای اسلام است.
در آتش است دل وجان ازين غماخشم‌ام
که ميهن‌ام به کفِ مافيای اسلام است.
به‌سرسری مگذر از دروغ‌گفتنِ شيخ:
که او بُوَد که حقيقت‌نمای اسلام است.
چنين که مرگ‌ستای آمده‌ست و مُرده‌پرست،
به جانِ دوست، نبودن سزای اسلام است.
بيا و باز سپارش به تازيان، کاسلام
برای تازی و تازی برای اسلام است.
مرا نژادگرا هم مبين، که خواستِ من
عرب‌ستيزی نه، بل فنای اسلام است.
روا مدار به کين از عرب سخن‌گفتن:
که‌ش اين بس است که او مبتلای اسلام است.
و کاش، کاش، که اين قوم نيز دريابد
که رنج‌ها که کشد از بلای اسلام است.
خوشا دلی که سَبُک‌خيز نيست چون پرِ کاه
و ايمن از کششِ کهرُبای اسلام است.
به چاره‌کردنِ اين دين اگر که می‌کوشي،
بدان که دانش و صنعت دوای اسلام است.
نخست شرط درين کار، ليکن، آزادی‌ست،
که دشمنی همه‌جايی برای اسلام است.
دل‌ام، وليک، به‌لرز است ازين عجوزِ شرير
که ناخدای جنايت‌گرای اسلام است
نراند ار کشتی زی کرانه‌ی تسليم،
يمی ز خونِ جوان خون‌بهای اسلام است.
ببينم، آه، ببينم که شخصِ شاهنشيخ
يگانه چلّه‌نشين در عزای اسلام است.
مگو: روا نَبُوَد بد زدينِ مردم گفت:
همين دروغ دليلِ بقای اسلام است.

پنجم آذرماه ۱٣۹۲،
بيدرکجای لندن

Y اين چهار بيت را روز هجدهم امردادماه ۱٣۹٣، هم در بيدرکجای لندن، به اين قصيده افزودم.

&
R
(ويرايشِ حروف‌نگاری، از: م. سهرابی)
پی‌دی‌اف:

Dienstag, Februar 10, 2015

ما انقلاب کرديم...!؟


ما انقلاب کرديم...!؟

ياد آن زمان که چندی، از شورِ انقلابی
هرگز نبود يک‌دم در ديده خواب ما را
«تا مرگِ شاهِ خائن، نهضت ادامه دارد»
گفتيم و، از مسلسل آمد جواب ما را
برديم ماديان را، از بهرِ فحل‌دادن
برعکس آرزوها شد مستجاب ما را
کونی و کلّه‌قندی، داديم و باز‌گشتيم
تا‌ خود نماند وامی، در هيچ باب ما را
گر انقلاب اين است، باری به ما بگوييد
ما انقلاب کرديم، يا انقلاب ما را ؟!!

م. اميد (مهدی اخوان ثالث)


::::
واقعه‌ی 57: حماقتِ جمعی، يا عظمتِ نامکشوف!؟
ورطه‌یِ ناگزير
ما (پيرامونِ 22 بهمن)

Donnerstag, November 27, 2014

إن‌شاءالله گربه‌ست!! (ريخت‌شناسیِ آخوند؛ از دهخدا)


ريخت‌شناسی آخوند (از دهخدا)
إن‌شاءَ الله گربه است! ◘  **
دير بامی امامِ ده به مسجد می‌رفت، جامه‌اش به سگی باران‌ديده بساييد. امام چشم بر هم نهاده گفت: «إن‌شاءَ الله گُربه است».

حكايتِ منظومِ ذيل مَأخوذ از اين مَثَل است:
گردن و سينه، در شكم مُدْغَم
پای تا سر، چو خُم، تمام شكم

هيچ نه، جز عِمامه و شكمي
كَلَمی ضَخْم، بر فرازِ خُمي

قُوزِسالوسيَش به پُشتِ چو يُوز
معنی صدقِ «قُوزِ بالا قُوز»

بر زبان ذِكْر و، خاتَمش به يَمين
سَبحَه در دست و، پينه بارِ جَبين

ريشِ انبوهِ پُر ز اِشپِش و كك
زيرِاو اوفتاده تحتِ‌حَنَك

همچو آن توبره‌یْ كَه‌آكنده
بند بركَلَّگی در افكنده

چون جهودانه، چرب و چيل و درشت
هر كفی را چهار پنج انگشت

ناخنان، پُر ز چربی بُنِ مو
بس كه تَخليلِ لِحْيه، گاهِ وُضو

از دو سو، گرد و خاكِ رَه بيزان
شال و بندِ اِزار آويزان

پيرهن شوخگِن، قبا ناپاك
آستين‌ها گشاده و، يَقَه چاك

تَهِ رنگِ حنا، به ريشِ دو مو
كوه‌ها در ميان و دور از رو

فلفل و زرد چوبه، روی نمك
بر نَسيجِ چَپار، فضله‌ی كك

خفی‌اش ذكر و، كَسكَسه‌ی سين‌اش
رفته از دربِ چين به سَقسين‌اش

بس كه چالِشگری، به قصدِ ثواب
در هم آميخته خِل و ژَفكاب

ز آستينِ گشاد و پاچه‌ی باز
بغل و كَش عيان، چو چرمِ گُراز

(ديده باشی اگر چو من، اين نوع
نَز رَهِ عُنف، بل به رَغبت و طوع

كنی اِذعان كه تا كنون بی‌شك
كفشِ كس را نگفته‌ام كفشك

دُرِ شهوار يا شَبَه سُفتم
راستی هر چه بود آن گفتم

ليك مُغرض چو بر غَرض آشفت
غَرضِ كور را چه آری گفت؟

نيك دانی كه اين ز حق دوران
وز می عُجب و كِبر مَخموران،

پُر ز باد و هوی، فَخور و مَرِح،
پيشوايانِ دينِ سهل و سَمِح،

كف چو از خونِ بيگنه شويند،
سپس «اين سگ چه كرده بُد؟» گويند)


Y
شيخی اين سان كه ذِكرِ خيرش رفت
بود وقتی امامِ مسجدِ شَفت

دوش بهرِ ثواب، پاسی و نيم
قصر‌ها ساخته به باغِ نَعيم

بامدادان به خواب مانْد دراز
ديوِ كابوس را سَرايان راز

وز دگر سو كشيد مؤذِن صَوت
«عَجِّلُوا بِالصّلوةِ قَبلَ الْفَوت»

به رَه‌اش مانده چشمِ مأمومان
چون غسق‌جوی ديده‌ی بومان

مسجد از سُرفه، عَطسه، خَميازه
پر هَلالوُش و بانگ و آوازه

زن و مرد، از دو صف، به نوكِ بَنان
عانَه‌خاران و ريش‌شانه‌كنان

اين به فكرِ كَه و نواله‌ی خر
وان به تدبيرِ زرعِ حبِّ بَقَر

بَلَلِ شُبهه اين به كُر شويان
ذِكرِ «زَوَّجنی حُورعين» گويان

وان دگر، خوابنامه اندر پيش
زان كه در خواب ديده لِحيه‌ی خويش

زرِ ناب‌اش فتد به‌كف بی‌شك
بِخَرد توبره برای ايشَك

.......................................
.......................................
شيخ غلطی زد و، ز بالشِ شيخ
نوكِ پرّی بداد مالشِ شيخ

نوكِ پر بر سرش خَليد و بِخَست
شيخ اِسپندسان ز بستر جَست

ديد ديری‌ست تا كه صبحِ دُوُم
بر دميده‌ست و، گرگ آخته دُم

گفت: آوَخ كه خفتنِ بيگاه
مدحِ من قَدح كرد و جاه‌ام چاه

دانم اين مردگانِ زنده به تن
اين زمان چون گمان برند به من:

«شيخ خورده‌ست چرب و شيرين دوش
سيمْ‌ساقی فشرده در آغوش

صبح در خوابِ ژَرف مانده به ناز
كی تواند به مسجد آمد باز؟»

وين بَتَر، كِمْ به بُضعِ همخوابه
نيز بايد شدن به گرمابه.

گفت اين جمله، جَست از جا چُست
شد به حمّام و تن به چُستی شُست

نوز سر پُر ز ناز و غَنجِ خَديش
راهِ مسجد روان گرفت به پيش

تا امامت كند به عامی چند
همچو خود ريشْ‌گاو خامی چند 

گاو را خواندگان خدا، ز خري
منكِرِ نوح در پيامبري 

از خدا با خرافه ساختگان
عقل بر نَطْعِ وَهْم باختگان 

پيروان هر مَجاز و واهی را
به مَلاهی دَهان الهی را 

ناشناسندگانِ سَد ز سَداد
قِشرِ بِطّيخ ديده از بغداد 

خِرَد و مغزِ آن گروهِ غَوي
رَبَضِ كوفه، مَردمِ اُمَوي 

دين به بازارِ آن عَشيرتِ دون
همچو بوبكرِ سبزوار، زَبون

گاه در خوابِ مرگ و گاه به‌جوش
به تَفی روشن، از پُفی خاموش

شاد با ظَنّ و از يقين به‌سُتوه
كوه را كاه ديده، كَه را كوه

شك‌نياوردگانِ كرده يقين
«اِنْ» و «لَو» شان به‌جایِ رایِ رَزين

همچو سنگی به‌جایْ پاينده
نه فزاينده و نه زاينده

غولِ عادات را به بيگاري
خواجه‌تاشانِ گاوِ عصّاري

بام تا شام، در مَشَقَّتِ راه
شب همان جا، كه بامدادِ پگاه

بس كنم قصّه، وقت بيگاه است
شيخ را چشمِ عامه در راه است.


Y
در خَلابی كنارِ جاده درون
از قضا بُد سگی فتاده درون

لاشَه‌سگ بس تلاش بُرد به‌كار
لاشَه افكند عاقبت به‌كنار

همچو قُبطیِّ بركشيده ز نيل
سر و تن خيس‌خورده و تَر و تيل

دست و پائی زد و به‌خشكی راند
عَفعَفی كرد و آبِ تن بفشاند

قِسمی از رَه بلند و بخشی پست
شيخ زی شيب و، سگ به بالادست

رَشَحاتِ جدا ز جسمِ پليد
هشت عُشرَش به‌سوی شيخ جَهيد

وز پليدیِّ سگ گرفت آهار
شيخ را ريش و جُبَّه و دستار!

باقلا باركردنت هوس است
پيش كن خر، كه كار زين سپس است!

خَرْ مُريدان، به‌انتظارِ نماز
كارِ تطهيرِ شيخ دور و دراز

حرصِ ميل و قبولی عامه
با تُرُشروی نفسِ لَوّامَه

لحظه‌ای چند جنگ‌شان پيوست
شيخ با حرص از درون همدست

گفت: «سگ اندر آب؟ - اين غلط است
گر نه ماهی است، لامُحالَه بَط است

فَلْس و پَر نيستش، عَجَب اين است
دُمَكی دارد، آه! دُلفين است

كه به بَحر و به بِركه‌های عميق
به‌كنار آوَرَد ز مهر غَريق

گفته‌اند اين و گفته‌ای زيباست
بی‌عمل كارِ علم نايد راست

خوانده بودم به شرحِ سيرتِ آن
در «دَميری» و نيز «اَلْحَيَوان»

حافظه رفته؛ لَعن بر ابليس
در «بليناس» و «اَرسْطاطاليس»

در «شِفا» هم به بابِ جانوران
بوعلی را اشارتی‌ست بر آن

ليك از بهرِ نيك سنجيدن
صد شنيدن كجا و يك ديدن!

............................................
............................................
ندهد تا يقينِ خويش به شك
گفت شيخ اين و، پشت كرد به سگ

وز عَبا مُرده‌ريگِ پنج پدر
مُرده‌آسا كَفَن كشيد به سر

چون شِهابِ هوا و آهوی دشت
چشم بر هم نهاد و تيز گذشت

فرصتِ يك دوگانه خواندن، نوز
مانده بود از طلوعِ كوكبِ روز

شيخ محراب با قدوم آراست
وز همه سوی بانگ و غوغا خاست:

«قدس و پاكیِّ شيخ را صلوات
لال هر كو نگويد اين كلمات!»


Y
بارها گفته‌ام به شيخ اَبو
يك كَرَت كج نشين و راست بگو

كانچه را نام كرده‌ای وُجدان
چيست جز بادِ كرده در انبان؟

نيك بنگر بدو كه بی كم و بيش
چون هَريسَه است و آبديده سريش

چون كشی ريشِ احمق است دراز
ور رها شد، درازيش به دو قاز

شير بر غُرم چون بَرَد دندان
هيچ دانی چه گويدش وُجدان!

گويد: ای شاهِ دد! هَماره بِزي
نوش خور نوش و، شادخواره بِزي

زانكه زين غُرمِ گولِ اُشتردل
چون كنی طعمه، ای شهِ عادل 

عملِ هَضم در، به معده‌ی شاه
شيرسازی كند از اين روباه!

كارِ صيد از تو نز رهِ بازی‌ست
بلكه از دام، شاهِ دد سازی‌ست!

زنِ جولا چو بركَشَد بَگتاش
باز وُجدان بدو زند شاباش

گويدش: «كاين نگارِ جانانه
اندر آن تنگ و تار ويرانه،

نه خورش داشتی نه جامه‌ی گرم
شوی نيز از رُخَش ببردی شرم،

هر دو رَستند از اين جوانمردي
اين يك از درد و، آن ز بی‌دردی»

آری اين اوستا به هر نيرنگ
ز يكی خُم برآوَرَد ده رنگ

زرد از او جوی و زعفرانی بين
سرخ از او خواه و ارغوانی بين

دهدَت زين خُم ار كند آهنگ
نيز بالاتر از سياهی رنگ!

گر به فضلِ قديم، صورتِ خويش
داد ايزد بر آدم از اين پيش

اين به‌سيرت عَديلِ ديوِ رَجيم
صورتِ خود دهد به ربِّ كريم

محكمی را چو او كند تأويل
پيل از پَشَّه سازد، از پَشَه پيل

تا بدانجا كه گفت رهزنِ كُرد:
«گر نمی‌كُشتمش، نه خود می‌مُرد؟!»


Y
شيخ اَبو در جوابِ من هربار
بعدِ چندين اَعوُذ و استغفار

گويد: اينها نه كارِ وُجدان است
نَفْسِ اَمّاره عاملِ آن است.

پس دوصد نَفْس بر شمارد او
نامِ هريك جدا گذارد او

به يقينی تمام و هيچ شكي
از تو سازد هزارْبيشَگَكی!


*  اين مثنوی در مجلّدِ اوّلِ كتابِ امثال و حكمِ دهخدا (ص 300 تا 304) (سال 1308 تا 1311 هـ. ش.) زيرِ مَثَلِ «إن‌شاء الله گربه است» و سپس در مجلّه‌ی مهر، سالِ اوّل (1312 هـ. ش.) چاپ شده است. و ادوارد براون مستشرقِ معروفِ انگليسی، متنِ فوق را با ترجمه‌ی فصيحِ آن به انگليسی در كتابِ «مطبوعات و شعرِ ايرانِ جديد» طبع كرده است.
Edward G. Browne, The Press and Poetry of Modern Persia. Cambridge 1914. P.200-204

◘ توضيح: افزون بر يادداشت‌های استاد دبيرسياقی كه در اصلِ ديوان در پابرگ آمده و من نيز به همين صورت آورده‌ام (الّا اين كه در وب، برگی در كار نيست و يادداشت‌ها به تهِ متن می‌رود!) چند فقره توضيح هم هست كه افزوده‌ی من است؛ و همه‌جا با دو حرفِ «م. س.» مشخّص شده. اگر بخواهيم اين شعر را به طورِ كامل شرح كنيم، بايد دو سه برابرِ اين يادداشت نوشت؛ امّا محضِ رعايتِ خاطرِ استاد آرين‌پور، از آن صرفِ نظر كردم! (راستش را بخواهيد ترسيدم!! - بنگريد به يادداشتی كه در ردِّ نظرِ استاد نوشته‌ام.). چند مورد هم اختلافِ ضبط وجود داشت – با آنچه در امثال و حكم آمده؛ و در دو بيتِ 90 و 91، با آنچه ملك‌الشّعرا بهار در يكی از اشعار خود به وجهِ تضمين آورده -، كه همه را به‌جای خود ياد كرده‌ام.

**  علامه‌ی مرحوم قزوينی در باره‌ی منظومه‌ی فوق نوشته است: «در عينِ اين كه تمامِ مقالاتِ مندرجه در اين سه نمره (1) همه خوب و همه نخبه و همه قابلِ تقدير و اِستحسان است، شكی نيست كه گلِ سرسبدِ همه‌ی آن‌ها بلاكلام و بلاترديد اشعارِ بسيار بسيار نفيسِ بديعِ وَحيدٌ فی بابِه آقای دهخدا مُدَّ ظلّهُ العالی است. حكايتِ «إن‌شاء الله گربه است» كه ظاهراً به سبكِ حديقه‌ی سنائی سَرائيده شده و بدونِ هيچ گفتگو شاهكاری‌ست از شاهكارهای ادبی امروزه. ای كاش كه بقيّه‌ای داشته باشد؛ يعنی اين قصّه جزوِ كتابی باشد از قبيلِ همان حديقه، نه اين كه قصّه‌ی منفرد جداگانه‌ای باشد كه ايشان تفنّناً آن را به‌نظم آورده باشند؛ زيرا كه فی‌الواقع جای افسوس خواهد بود كه ذوالفقارِ علی در نيام و زبانِ آقای دهخدا در كام باشد». (2)


  (1) يعنی سه نمره از مجلّه‌ی مهر
  (2) مجلّه‌ی مهر (سال اوّل، شماره‌ی 5 ص 396 سال 1312 هـ. ش.)
  (3) تصوّر می‌كنم كه علّامه قزوينی می‌خواسته است بگويد: «جای افسوس خواهد بود كه ذوالفقارِ علی بی‌نيام و زبانِ دهخدا در كام باشد.»!


بيت 1 - مُدغَم: در هم رفته؛ در هم آميخته. 
بيت 2 - ضَخْم: ستبر؛ درشت.
بيت 3 - سالوسی: ريائی؛ مُزَوّرانه.
          «قوز بالا قوز» مَثَل است به معنی رنجی و تَعَبی بر رنجی و تَعَبی
بيت 4 - خاتَم: انگشتری. يَمين: دستِ راست.
           سَبحه: (شرح نشده.) سُبحه: تسبيح [
فرهنگ معين]. (در همين كتاب - ديوانِ دهخدا، ص 64 سطر 2 - به ضمِّ اوّل مشكول شده: سُبحه.)
           جَبين: پيشانی. (جَبينِ پينه بار: پيشانی پينه‌بسته بر اثرِ قرارگرفتنِ بسيار بر مُهرِ نماز؛ جامُهردار). (
م. س. / هم از اين توضيح و هم از شكل‌گذاری متن – كه «پينه بار جبين» آمده – پيداست كه دكتر دبيرسياقی خوانشِ ديگری در نظر نداشته؛ در حالی كه به صورتی كه من در متن آورده‌ام نيز می‌توان خواند، و بلكه به نظرِ من اين درست‌تر است: سبحه، در دست و؛ پينه، بارِ جبين!)
بيت 5 - تحتِ‌حَنَك: دنباله‌ی عِمامه كه فقها از زيرِ زَنَخ گذرانند و به جانبِ ديگرِ عِمامه بند كنند.
بيت 6 - (م. س.) مانندِ توبره‌ی پُر كاه كه جلو پوزه‌ی خر قرار گرفته و بندِ آن روی سرِ حيوان افكنده شده! (كلّگی: قسمتی از يراقِ اسب كه به سرِ اسب استوار كنند؛ آن قسمت از يراقِ اسب كه بر سرِ او افتد. [لغت‌نامه؛ يادداشت به خط مرحوم دهخدا. برای آن همين بيت – همچو آن توبره‌ی... – به‌شاهد آمده!]) 
يزيد بن مفرّغِ حِميَری كه داستان او با عباد بن زياد (برادرِ عبيدالله بن زياد) در اغانی آمده در هجوِ عباد از ريشِ او به‌هنگامِ سواری، يك چنين توصيفی كرده بوده، آن را به توبره‌ای كاه تشبيه می‌كرده كه در باد به اين‌سو و آن‌سو برود. و به‌سببِ اين هجويّات به‌دستِ عبيدالله بن زياد مجازات شده. داستان او را می‌توانيد در بهار و ادب فارسی، جلد اوّل، ص 100 و سبك‌شناسی، جلد 1 ص 231، بخوانيد. [فقره‌ی وصفِ ريشِ عباد در اين دو مأخذ نيامده. يادم نيست كجا خوانده‌ام!]
بيت 7 
- جهودانه: چرب‌روده كه درونِ آن با گوشت و مصالح پُر شده باشد (saucisson).
             چيل يا چيلی، از اتباعِ چرب است.
بيت 8 - تخليلِ لِحيه: لِحيه به معنی ريش است و تخليل، انگشتان در ميانِ ريش كردن برای رسانيدنِ آب به بنِ موها؛ و اين عمل از مُستحبّاتِ وضوست چنانكه تقليمِ اَظافر مستحبِّ ديگری است.
بيت 9 
- اِزار: شلوار؛ تنبان. (م. س.)
بيت 10 - شوخگن: چركين.
بيت 11 - دو مو: سياه و سپيد.
         «كوه‌ها در ميان» و نيز «دور از رو» دو جمله‌ی مَثَل گونه است در تداولِ عامه كه پيش از ادای مطلبی دور از ادب ادا كنند.
بيت 12 - نَسيجِ چَپار: بافته‌ی دو رنگ.
بيت 13 - خَفی: آهسته.
            كَسْكَسه: الحاقِ كافِ مؤنّث به سين به‌هنگامِ وقف است مانندِ «بِكِس» و «اَكرَمتُكِس» در «بِك» و «اَكرَمتُك» و آن لغتِ قبيله‌ی تميم است؛ و اينجا آوازی است كه از تلفّظِ «سين» شنيده می‌شود.
              سَقسين: ولايتی از تركستان.
بيت 14 - چالشگری: تلاش؛ اينجا آرميدن با زن. (م. س. / «به قصدِ ثواب»، اشاره به اين است كه اخانيد و بلكه مسلمين عقيده دارند كه با هربار خوابيدن با حلالِ شرعی، خداوند قصری در بهشت برای مرد می‌سازد! شاعر فرموده: دو زار بده آش / به همين خيال باش!)
             خِل: خلطی كه از بينی برمی‌آيد. ژفكاب: آب و چركی كه در گوشه‌ی چشم جمع می‌شود.
بيت 15 -
بيت 16 -
بيت 17 - يعنی در هيچ‌حال در صددِ كوچك و حقير شمردنِ كسی نبوده‌ام. (
م. س. / «كفشِ كس را كفشك گفتن» مَثَل بوده است. در «مقالاتِ شمس» چاپ دكتر محمّد علی موحّد، دفتر نخست، ص 288 آمده: «چون كفشِ عالِم را كفشك گفتن كفر است...»)
بيت 18 - شَبَه: سنگِ سياه كه از آن انگشتری سازند و در بها كمتر از گوهر‌های ديگر است. مرادِ بيت آن كه ممكن است سخنان نغز باشد يا بيهوده، امّا حقيقت است و بی‌خلاف.
بيت 19 -
بيت 20 - عُجب: كبر؛ خودخواهی.
بيت 21 - فَخور: بسيار نازنده؛ افتخاركننده
             مَرِح: بسيار شادمان؛ مُتِبَختِر؛ سرخوش.
            سهل: آسان (
م. س./ سَمِح: 1 – بخشنده؛ سخی 2 – آسان؛ سهل. [فرهنگِ معين] «تساهل و تسامح» كه در دوره‌ی اصلاحات‌الدّروغينه‌ی حكومتِ اسلامی، بسيار مطرح می‌شد، در اشاره به همين دو صفت بود. پس اين ياوه‌ها از قديم بوده!)
بيت 22 - طُلّابِ علومِ دينيّه را رسمی كهن است كه چون يكی از آنان با غيرِ طالب علمی به جنگ و ستيز برخيزد، ديگران پيش از آن كه ظالم را از مظلوم بشناسند تَعَصّب را به حمايتِ همكار برخيزند، بدان‌حد كه در زمانِ سلطنتِ ناصرالدّين شاه در تبريز بيگناهی را بدين صورت كشتند. (م. س. / در مقاله‌ای از «چرند و پرند» آمده: «حق داشتم بترسم، برای اين كه من كتك‌زدن‌های طلبه‌های تبريز را ديده بودم؛ برای اين كه من ديده بودم كه وقتی يك آخوند كسی را می‌زد همه‌ی آخوند‌ها سر آن يك نفر می‌ريختند و غالباً بعد از آن كه در زير چماق، بيچاره می‌مرد آن‌وقت تازه از يكديگر می‌پرسيدند: اين ملعون چه كرده بود؟!» [از شماره‌ی 14 صور اسرافيل / چرند و پرند؛ از كتاب: شاهكارهای نثر فارسی معاصر، تأليف سعيد نفيسی؛ ص 44])
بيت 23 - شَفت: بخشی در شهرستانِ رشت (گيلان)
بيت 24 - در خبر آمده است كه هربار كه مرد با حَليله‌ی خود بيارامد او را در بهشت قصری عطا كنند.
بيت 25 - كابوس: بختك؛ خوابِ پريشان.
بيت 26 - يعنی: بشتابيد برای نماز پيش از آن كه بيگاه شود و وقت بگذرد. (
م. س. / در مصرعِ نخست، در امثال و حكم «از دگر سو...» آمده.)
بيت 27 - مَأموم: آن كه پشت سر امام نماز گزارد.
             غَسَق: تاريكی.
              بوم: جُغد.
بيت 28 - هلالوش: شور و غوغا.
بيت 29 - بنان: سرانگشت.
             عانه: زيرِ ناف؛ زهار.
بيت 30 - زرع: كشت؛ كاشتن.
             حَبِّ بَقَر: گاودانه؛ كُرشنه
بيت 31 - بَلَلِ شُبهه: رطوبتِ مُشتبه و موردِ شُبهه كه در زيرجامه‌ی نائم ديده شود. (م. س. / در اصطلاحِ فقهی: رطوبتی كه در خواب مرد را افتد و به روز نداند كه از آب و وذی و ندی و ديگر رطوبات كدام است، و بر او تنها تطهيرِ موضعِ رطوبت است نه غسل. [
لغت‌نامه. يادداشتِ مرحومِ دهخدا] با اين توضيح، بيت روشن‌تر می‌شود: شخصی پای چاله‌ی «كُر» ايستاده و دارد خشتكِ خود را آب می‌كشد!!)
         «زَوِّجْنی حورِعين» يعنی: پيوندِ زناشويی ده مرا با حورِ بهشتی.
بيت 32 -
بيت 33 - در خطاب به ريشِ كسی كه آن را در خواب ديده است شاعر گويد: بينند چو مفلسان به خواب‌ات / تعبير كنند زرِّ ناب‌ات.
             ايشك: خر (كلمه‌ی تركی است).
بيت 34 -
بيت 35 - خليدن: فرو شدن.
             خَستن: مجروح‌كردن.
بيت 36 - صبحِ دوم: سپيده‌ی صادق.
             گرگ آخته دُم ؛ يعنی آن سپيده‌ی درازِ راست بالا، پيش از آن كه بر افق بپراكند و خورشيد سر زند، دميده است.
بيت 37 - مراد آن كه نكوئی‌های مرا به زشتی بَدَل ساخت.
بيت 38 -
بيت 39 -
بيت 40 - اين دو بيت مضمونِ پندارِ مأمومان در حقِ شيخِ پيش‌نماز است.
بيت 41 - بُضع: آرميدن با زن. (
م. س. /: «و معلوم گردانم كی از من بضاع و جماع ممكن شود يا نه.» سندبادنامه، چاپِ احمد آتش، ص 175)
بيت 42 - چُست: تند؛ سريع.
بيت 43 - نوز: هنوز.
             غَنج: ناز و كرشمه.
             خَديش: كدبانوی خانه.
بيت 44 - ريش گاو: احمق؛ نادان. (
م. س. / در امثال و حكم «ريش‌گاو و خامی چند» آمده؛ امّا ضبطِ ديوان برتری بسيار دارد.)
بيت 45 - يادآورِ مضمونِ اين بيتِ سنائی است:
                                   گاو را دارند باور در خدائی عاميان
                                   نوح را باور ندارند از پی پيغمبري 

بيت 46 - (نطع: صفحه‌ی شطرنج. [فرهنگِ معين] م. س.)
بيت 47 - (ملاهی: آلاتِ لهو؛ اسبابِ بازی. [
فرهنگِ معين] م. س.)
بيت 48 - سَداد: اُستواری.
             قشر: پوست. بطّيخ: خربزه.
             يادآور اين ابيات 
مولوی است:
                                   گاو در بغداد آيد ناگهان
                                   بگذرد از اين سران تا آن سران
                                   زان همه عيش و خوشی‌ها و مزه
                                   او نبيند غيرِ قشرِ خربزه.
بيت 49 - غوی: گمراه.
             ربَض: گرداگردِ شارستان و شهر؛ حومه‌ی شهر.
             اشاره است به مَثَلِ: «اَذَلّ مِن اُمَوی بالكوفه فی يوم العاشوراء»: خوارتر از مردی از بنی‌اميّه به كوفه در روز عاشوراء. نظير «بوبكرِ سبزوار» (
امثال و حِكَمِ دهخدا)
بيت 50 - رجوع به مثنوی مولوی (
چاپ علاءالدّوله ص 451) شود.
بيت 51 - تَف: حرارت و گرمی.
بيت 52 -
بيت 53 - اِن: اگر. لَو: هرگاه. رَزين: استوار؛ محكم.
بيت 54 -
بيت 55 - خواجه‌تاشان: غلامانِ يك صاحب و نوكرانِ يك آقا.
             گاوِ عصّاری: گاوی كه برای روغن‌كشی به‌كار دارند و او چشم‌بسته دائماً به گِردِ دستگاه دَور زند.
بيت 56 -
بيت 57 -
بيت 58 - خَلاب: گِل و لای به هم آميخته شده؛ زمينِ گِلناك.
بيت 59 - لاشه‌سگ: سگِ لاغر و زبون.
             
مصرع 2 - در امثال و حِكَم: 
لاشه آورد ... (م. س.)
بيت 60 - قُبطی: منسوب به قُبط؛ سكنه‌ی قديمِ مصر. (
م. س. / از اين مصرع همچنين اشاره‌ای به موسی استنباط می‌شود؛ ولو كه دهخدا در نظر نداشته بوده باشد! اگر چه متأسّفانه بدْجهود بوده؛ و اين را از گوشه كناره‌هايی از آثارِ او می‌توان دريافت.)
             تر و تيل، در تداولِ عامه: سخت خيس.
بيت 61 - عَفعَف: حكايتِ آوازِ سگ.
بيت 62 -
بيت 63 - رَشَحات: جمعِ رَشحه؛ ذرّاتِ آبِ پاشيده شده. (رشحه به فتح و كسرِ اوّل، هر دو، مشكول شده. امّا در فرهنگِ معين به فتح آمده، و اشاره به تلفّظِ ديگری نشده. / 
م. س.)
            (هشت عُشر : هشت‌دَهُم، هشت بخش از ده بخش! / 
م. س.)
بيت 64 -
بيت 65 - اشاره به مَثَلِ: خر بيار باقلا بار كن.
بيت 66 - (مصرع 2 - در امثال و حكم: كارِ 
تغسيل ِ شيخ... / 
م. س.)
بيت 67 - نَفْسِ لَوّامه: نفسِ سرزنش‌كننده.
بيت 68 -
بيت 69 - بط: مرغابی.
بيت 70 - فلس: پشيز؛ پولك‌های ماهی.
بيت 71 -
بيت 72 -
بيت 73 - يعنی سيرتِ دُلفين را.
             دَميری: نامِ مؤلّفِ كتابِ «حَياتُ‌الحَيَوان» و «الحَيَوان» نامِ كتابِ جاحِظ است.
بيت 74 - يعنی در آثارِ بليناسِ حكيم (اپولونيوس) و اَرَسطو.
بيت 75 - شِفا نامِ كتابِ مهم ابوعلی سينا ست شاملِ منطق و طبيعيّات و رياضيّات و الهيّات.
بيت 76 -
بيت 77 - اشاره است به مَثَلِ: لا تنقضُ اليقينَ بالشّكِ؛ باورِ پيشين به گمانِ پسين تباه مكن (
امثال و حكم دهخدا).
بيت 78 - مُرده‌ريگ: ميراث.
بيت 79 -
بيت 80 - دوگانه: نمازِ دو رَكعتی.
             نوز: هنوز.
             كوكبِ روز: خورشيد.
بيت 81 -
بيت 82 -
بيت 83 - از شيخ ابو، مخاطبِ معلومی مراد نيست؛ مطلقِ مخاطب مراد است چنان‌كه در مثنويِ مولوي نيز به نظايرِ اين گونه اسامی برمی‌خوريم كه مخاطب عام است نظيرِ سيبويه و غيره.
             كَرَّت: بار؛ دفعه. (
م. س. / در متن بدونِ تشديد است. تلفظِّ اصلِ عربی به تشديد است، امّا در فارسی به تخفيف نيز به‌کار رفته و اين ربطی به تنگنای شعر هم ندارد. از جمله در طبسِ گيلكي چنين است.)
بيت 84 - بادِ در انبان: چيزی بی‌ارزش و بی‌سود.
بيت 85 - آبديده سريش: سريش چون آب بيند خاصيّتِ چسبندگی از دست دهد و بی‌فايده شود.
بيت 86 - قاز: پشيز؛ پولِ سياه. (در امثال و حكم: غاز . / م. س.)
بيت 87 - غُرم: بز كوهی؛ ميش كوهی.
بيت 88 - دَد: حيوان درنده.
             هَماره: هَمواره.
بيت 89 - گول: اَحمق؛ نادان.
             اُشتردل: ترسان؛ ترسو.
بيت 90 - ذكرِ روباه در تعبير از غُرم به سببِ زبونی روباه و تقابلِ اوست با شير در قدرت و زورمندی.
             (
م. س. / اين بيت در جلد دوّمِ ديوانِ بهار، ص 880، كه چند بيت از اين مثنوی را بهار تضمين و نقل كرده، با تفاوتی اندك به صورتِ زير آمده: عملِ هضمِ دد! به معده‌ی مير / شير سازی كند از اين نخجير) (در پابرگ آمده كه ابيات از شماره‌ی اوّل سال اوّل مجلّه‌ی مهر نقل شده.)
بيت 91 - ضبط ما از ديوانِ بهار است. در ديوان دهخدا: «بلكه از دامِ شاهِ دد سازی است». به صورتی كه در متنِ ديوان دهخدا آمده بايد «دام» را به معنی «روی، سبب، چاره، نيّت،...» دانست. در فرهنگِ معين، چنين معنايی ديده نمی‌شود. در لغت‌نامه نيز چشم‌گردان كردم، نيامده. پس بايد وجهِ متن را نادرست دانست و «دام» را بدونِ كسره خواند؛ همان گونه كه بهار خوانده. و معنی بيت اين است كه: ای شير! كار صيدِ تو، برای بازی و خوش آمد نيست، بلكه تو دام را شكار می‌كنی و با خوردنِ گوشتِ او، او را در بدنِ خود – يا به صورتِ نطفه – به گوهرِ «شير» بدل می‌سازی!! بيتِ قبل، اين معنی را روشن‌تر نشان می‌دهد: شير سازی كند از اين روباه! (
م. س.)
بيت 92 - جولا: رَسَن‌تاب.
             بركشيدن: به‌زور بردن از خانه و تصاحب‌كردن.
             بَگتاش: بزرگِ ايل؛ فرماندهِ دسته‌ی سپاهی. (
م. س. / در امثال و حكم و ديوان بهار – ج 2 ص 880 - «بكتاش» به كاف آمده.)
بيت 93 -
بيت 94 -
بيت 95 - جوانمردی، طنزی است به عملِ ناجوانمردانه‌ی بگتاش.
             بی‌دردی: بی‌حَميَّتی؛ بی عار و ننگی.
بيت 96 -
بيت 97 -
بيت 98 - اشاره است به مثلِ «بالاتر از سياهی رنگِ دگر نباشد».
بيت 99 - اِنَّ الله تعالی خَلَقَ آدَم علی صورتهِ (حديث)
بيت 100 - عَديل: همتا؛ نظير؛ مانند.
             ديوِ رجيم: شيطانِ رانده‌شده..
بيت 101 - مُحكم: آيتی از قرآنِ كريم كه معنی آن روشن و صريح باشد در مقابلِ متشابه.
بيت 102 - (
م. س. / امثال و حكم: «گر نه می‌كشتمش...». ضمناً در امثال و حكم، شعر به همين بيت پايان يافته است.)
بيت 103 - اَعُوذ: اشاره است به «اَعُوذُ بِاللهِ مِن الشّيطانِ الرّجيم»، پناه می‌برم به خدای از شرِّ ديوِ رانده شده.
             اِستغفار: آمُرزش‌خواهی.
بيت 104 -
بيت 105 -
بيت 106 - هزاربيشگك: مخفّفِ هزاربيشه؛ صندوقچه‌ی كم‌قطری دارای دو طبقه كه مسافرين همراه داشتند و آن به خانه‌های بزرگ و خُرد به اشكالِ مختلف قسمت می‌شد و هر خانه‌ای جای يكی از لوازمِ سفر، مانندِ جای چای و جای قند و جای استكان و جای قاشق و چنگال و غيره بود. 



تايپ و تنظيمِ وب، از: م. سهرابی
نشرِ نخست:
http://www.freewebs.com/borzinmehr