Tuesday, February 27, 2007

عشق در اسلام حرام است

سنائی ، از حرام‌بودگی ِ « عشق » ، همراه با حرامی ِ « می » ياد کرده ( و البتّه آن را توجيه می‌کند ) :

عشق در ظاهر حرام است از پی ِ نامحرمان
زان‌که هر بيگانه‌ای شايسته‌ی ِ اين نام نيست
خوردن ِ می نهی شد زان نيز در ايّام ِ ما
کاندرين ايّام هر دستی سزای ِ جام نيست [1]

البتّه برای ِ اين موضوع ، نيازی به استناد به اين سخن ِ سنائی نيست . [2] قرآن ، سيرة‌النّبی ، حديث ، و کلّ ِ تاريخ ِ هزار‌و‌چارصد ساله‌ی ِ اسلام ، به‌آشکارگی ِ تمام ، مبيّن ِ اين ممنوعيّت‌هاست .
v
ممکن است عجيب به‌نظر‌آيد ، که اگر « عشق » در اسلام حرام است ، پس اين انبوه ِ اشعار ِ عاشقانه در ادب ِ فارسی چيست و چگونه پديد آمده ؟!
بايد بگويم که آنچه « ادب ِ عاشقانه » به‌نظر می‌رسد ( منهای ِ معدود آثاری – که اغلب متعلّق به سده‌های ِ 4 و 5 هجری است – ) ، در حقيقت ، نفی ِ عشق است ، نه ادب ِ عاشقانه . همچنان‌که ، حجم ِ عمده‌ای از آثار ِ به‌اصطلاح « عرفانی » در ادب ِ فارسی و عربی ، در حقيقت نفی ِ عرفان است ...
مشکل ِ ما خيلی هولناک‌تر از آن است که بتوان تصوّرش را کرد !

-------------------( 851207 )

&
ديوان ِ حکيم ابوالمجد مجدُود بن آدم سنائی غزنوی . با مقدّمه و حواشی و فهرست به سعی و اهتمام ِ مدرّس رضوی ، استاد ِ دانشگاه . کتاب‌خانه‌ی ِ سنائی . چاپ ِ سوّم ، 1362 .

?
پابرگ‌ها :
[1] ديوان ِ سنائی ، چاپ ِ مدرّس رضوی ، ص 96 .
[2] بگذريم از اين‌که « ايّام ِ ما » ابهام دارد . حرامی ِ می ، ربطی به ايّام ِ سنائی ندارد ! مگر اين‌که مقصودش ، در قياس با « ادوار ِ ساير ِ انبياء » بوده باشد ...

Sunday, February 25, 2007

آيينه‌ی ِ تمام‌نما

نقدی بر دوّمين دوره‌ی ِ پادشاهی ِ پهلوی
در باره‌ی ِ پادشاهی ِ محمّد‌رضا شاه پهلوی ، آريامهر ، بسيار نوشته و گفته‌ايم ( بی‌نياز از گفتن است که در اين عبارت ، تنها نوشته‌های ِ « دوستان » را در‌نظر‌دارم ، و نه دشمن‌نامه‌ها و دُژطومارهای ِ خصمان ِ الهی يا استالينی را ، که اصلاً ارزش ِ بحث ندارد و فقط به کار ِ « آرشيو ِ اسناد ِ خصومت » می‌آيد و نه بيشتر ) ، امّا جز در معدود مواردی انگشت‌شمار ، ديد ِ انتقادی ِ دقيق و درست ، و پژوهش ِ ژرف نمی‌توان يافت .
و از‌جمله ، نديده‌ام کسی به اين موضوع ِ بسيار مهم پرداخته باشد که محمّد‌رضا شاه ، آريامهر ، آيينه‌ی ِ تمام‌نمای ِ ايران و ايرانی بود . امروز به‌سادگی ، و با قيافه‌ای بسيار فکورانه ، می‌توان کژ‌و‌کاستی‌های ِ شخصيّت و عمل‌کرد ِ آن بزرگ‌مرد را برشمرد ، و چنان وانمود که بی‌هيچ ترديد ، اگر آريامهر از مشاوری چون « اين من ِ فکور ِ کاشف ِ معمّا بعد از حلّ ِ آن » بهره‌مند و برخوردار می‌بود ، هرگز به اين بيچارگی دچار نمی‌شديم !
آری ، امروز ، از پس ِ 28 سال حکومت ِ شوم ِ عدل ِ الهی ( اين تجربه‌ی ِ مرگ‌وار ) ، برشمردن ِ اتّهامات ِ محمّد‌رضا شاه کاری است بس آسان ، و سودمند به بادانگيزی ِ سلّول‌های ِ حوالی ِ رگ ِ گردن ! امّا هرگز به تصوير ِ درستی نخواهيم رسيد اگر خود ِ امروزين ِ خويش را در آيينه‌ی ِ آريامهر بجوييم . او ، آيينه‌ی ِ آن روزگار ِ ما بود . آيينگی ِ امروز را ، شايد بتوان در شاهزاده رضا پهلوی باز‌جست . شايد .
از آنجا که سر ِ فرصت در اين‌باره خواهم نوشت ، اين‌جا در اين نوشته‌ی ِ کوتاه ، به طرح ِ تعبيری بسنده می‌کنم که به گُمان ِ من ، می‌تواند بر چند‌و‌چون ِ آيينگی ِ آريامهر ، پرتوی طنزواره بيفکنَد . تلخ و نافع :
او ، حاج‌محمّد‌رضا شاه پهلوی بود ...


( 851201 )


مضحکه‌ی ِ الهی

از قديم و نديم گفته‌اند : لاف به غريبی ، گوز به آسياب .
و باز گفته‌اند : ما خودمان کاسب ِ قديمی ِ رسته‌ی ِ ذغال‌فروشان‌ايم ...
و ... و ... و ...
حالا اين يک‌مشت خرفستر ِ مذبوح ِ الهی ، به پندار ِ خودشان ، ما را سر ِ‌کار گذاشته‌اند ، و می‌خواهند رنگ کنند ، که مثلاً حواس‌مان از اين‌که هست پرت‌تر شود ، که – به‌عبارتی – نفهميم گوز ِ آخر را کی می‌دهند !

شهرام ِ جزايری عرب که رشوه‌هايش تا دامان ِ بيت ِ قدسی ِ مقام ِ عظمای ِ ولايت را تسخير کرده بود ( يادتان که نرفته ) ، حالا غريبه شده ، و زندانی . و اينک با کمال ِ مسرّت بگريخته است . چه زندانی ِ خطرناک و زبلی .
جالب بود . امروز صبح ( پنج‌شنبه ، 3‌/‌12‌/‌85 ) سازمان ِ « عربده – پک‌و‌پوز ِ قدسی ِ نظام » ( تلويزيون ) ، با يک مقام ِ مسئول ِ قضايی – امنيّتی ، يا انتظامی ، مصافحه می‌کرد ، و مردک در آخر ِ حرف‌هايش گفت : « ما می‌گرديم هر‌طور شده " شهرام " را پيدا می‌کنيم ... » .
دقيقاً از وی با نام ِ " شهرام " ياد کرد . از کی تا به‌حال زندانيان ِ مفسد و محکوم به اعدام ، اين‌قدر با مأموران ِ عالی‌رتبه‌ی ِ نظام خودمانی شده‌اند ، يا مأموران با ايشان صميمی ، که به نام ِ کوچک بسنده می‌شود !؟!
شب هم ، حيدری ميزگرد ِ يک‌دو نفره‌ای داشت لبريز از صميميّت و ريشخند . حاج‌آقايی به نام ِ حجّة‌الاسلام قربانی ، از " شهرام " می‌گفت و از مفاسد و اين مزخرفات .

q
مگر خودتان باور کنيد ، وگرنه همگان می‌دانند ( حتّی آنان‌که هنوز از مادر نزاده‌اند ) که در سرتاپای ِ سرزمين ِ ايران ، مفسد و فساد و مفسده‌ای جز جمهوری ِ اقدس ِ قدسی ِ الهی ِ نبوی ِ شرعی – اين بويناک‌ترين خرفستر - ، وجود نداشته و ندارد !
شما يک‌مشت نکبات ، تصوّر کرده‌ايد که ما مردم ِ ايران را مسخره می‌کنيد ؟ بيچاره‌های ِ مذبوح ! اگر اندکی چشم ِ بصيرت می‌داشتيد ، متوجّه می‌شديد که همين مردم ِ به‌ظاهر گول‌خواره ، طیّ ِ اين پروژه‌ی ِ 28 ساله ، بساط ِ 1400 ساله‌ی ِ دين‌تان را برچيده‌اند ؛ آن‌هم به دست ِ خود ِ شما تفالگان ِ الهی !
به‌زودی خواهيم ديد .


-------------------( ب 851204 )

Saturday, February 24, 2007

خدا – دين ، خدا ناباوری ، خدا ستيزی ، ...

خدا - دين
بسياری اين‌دو را يکی - يا دست ِ‌کم از يک‌گونه – می‌شمرند ؛ چه در ميان ِ خدا باوران و دين‌مداران ، و چه در بين ِ خدا ناباوران و بی‌دينان . اگر با يک‌نفر آدم ِ عادّی ِ مذهبی ( و به‌ويژه مذهبی‌های ِ مخالف ِ جمهوری ِ اسلامی ) صحبت کرده باشيد ، متوجّه می‌شويد که در ذهن ِ اين آدم‌ها ، « باور به خدا » به معنای ِ « باور به دين ِ اسلام » هم هست ؛ و اصلاً برای‌شان پذيرفتنی نيست که « خدا » باشد ، امّا « دين ِ اسلام » را نفرستاده باشد !
از سوی ِ ديگر نيز ، خدا ناباوران ِ خدا ستيز ، هرگونه باورمندی به « خدا » را باعث ِ روی‌کرد به « دين » می‌دانند ، و از همين‌رو ، با « خداباوری » همان‌گونه مبارزه می‌کنند و دشمنی می‌ورزند که با « دين‌باوری » و به‌ويژه دين ِ اسلام .

امّا من چنين تصوّری ندارم . دليل ِ ساده‌ترش اين است که خود ِ من تا سال‌ها بعد از برگشتن و خارج‌شدن‌ام از اسلام ، باز‌هم خداباور بوده‌ام . و البتّه ، خدايی بسيار متفاوت . بيشتر يک خدای ِ وحدت‌وجودی ، يا از نوع ِ « آفريننده‌ی ِ منفعل » و کاملاً شخصی بود ؛ و هيچ شباهتی به الله و همانندان ِ او نداشت . ( در‌باره‌ی ِ وضع و نظر ِ کنونی‌ام نسبت به خدا ، در مجالی ويژه چند کلمه‌ای خواهم نوشت . ) امّا دليل ِ نسبةً پيچيده‌ترش اين است که : باور به خدا ، پاسخی است که به يک پرسش ِ فلسفی داده می‌شود [1] ؛ درحالی‌که دين‌مداری هيچ توجيه ِ فلسفی ِ استواری ندارد .

من خداستيز نيستم ؛ يا به‌عبارتی ، با خداباوری ستيزه‌ای ندارم
يک توجيه برای ِ پرهيز از خداستيزی ( و ستيزه با خداباوری ) اين است که : با اين ستيزه‌ی ِ بيجا ، از تعداد ِ هموندان ِ خود در جبهه‌ی ِ نبرد با جمهوری ِ اسلام می‌کاهيم . هستند بسيارانی که از دين ِ اسلام سرخورده و روگردان شده‌اند ، امّا به خدا باور دارند . مصلحت نيست که اين‌ها را از جبهه‌ی ِ خود طرد کنيم ، يا باعث ِ فرار و پيوستن‌شان به دشمنان شويم .
امّا من چيزی به نام ِ مصلحت نمی‌شناسم ؛ و دليل‌ام برای ِ نادرستی يا عدم ِ ضرورت ِ خداستيزی ، يکی اين است که – همان‌طور‌که گفتم – ميان ِ « خدا » و « دين » تفاوتی اساسی می‌بينم . و ديگر اين‌که ، باور يا عدم ِ باور به خدا ، در حيطه‌ی ِ مسائل ِ شخصی و خصوصی ِ انسان‌ها قرار می‌گيرد ؛ و نبايد و نمی‌توان با اين حيطه به مبارزه برخاست .
و اين ، البتّه ، يک شرط دارد ؛ و آن اين است که خدای ِ مورد ِ باور ِ شخص ، خدايی « فعّال ِ ما‌يشاء » از گونه‌ی ِ « الله » نباشد ؛ چرا که در غير ِ اين‌صورت ، يعنی اگر خدا از نوع ِ الله باشد ( به‌ويژه که اين خدا تنها از طريق ِ دين ِ اسلام قابل ِ اثبات است ! ) اين احتمال هست که زير ِ قول و قرارش بزند ، و باز‌هم پيغمبر بفرستد ؛ و همين ِ شخص ِ خداباور ِ ما « پيامبر » ِ او باشد !
اگر خدای ِ مورد ِ باور ِ يک شخص ، خدايی باشد که وی را مورد ِ وحی و الهام قرار ندهد ، و او را به برهم‌زدن ِ نظم ِ انسانی و عقلانی ِ اجتماع تحريک نکند ، نيازی نيست که با خدای ِ او ستيزه کنيم .

پس ، به نظر ِ من ، وظايف ِ کنونی ِ ما در اين‌دو فقره خلاصه می‌شود :
1 – ستيزه با اسلام و اسلام‌باوری ، در هر شکل و نوع ِ آن ؛ از نوع ِ هولناک ِ جمهوری ِ اسلام و حزب‌الله و القاعده و ... گرفته ، تا انواع ِ خفيف ِ صوفيانه و عرفانی‌گونه‌ی ِ آن . [2]
متأسّفانه ، يک مسلمان هرگز نمی‌تواند قول و قرار بسپارد و تعهّد بدهد که نظم ِ عقلانی و انسانی ِ اجتماع را بر‌هم نخواهد زد . « تعرّض به ديگران » در ذات ِ اسلام و دعوت ِ الهی ِ آن جای دارد .
2 – به خداباوران ياری دهيم تا بتوانند خدای ِ خود را از گونه‌ی ِ « قادر ِ متعال » و « فعّال ِ ما‌يشاء » ، به گونه‌ی ِ « منفعل » و « شخصی‌وار » ِ آن ، تعديل کنند ؛ خدايی که تنها در‌باره‌ی ِ خودشان با ايشان همپرسی می‌کند ، و هرگز ايشان را با الهامات ِ پيامبرگونه ، به تشويش نمی‌افکنَد ، و به تعرّض به جامعه وانمی‌دارد .
و اين تعديل ، به نظر ِ من ، امکان‌پذير است ...


-------------------851130


?
پابرگ‌‌ها :
[1] شکّی نيست که مردمان ِ عادّی نيز ، به‌غريزه ، پرسش‌های ِ فلسفی‌گونه دارند ...
[2] اشتباه نشود : منظورم از « ستيزه » ، جنگ‌و‌جدال نيست ؛ بلکه همين آگاهی‌بخشی و تاريکی‌زدايی را در نظر دارم . اين اسلام است که همه چيز را « جنگ » می‌بيند . ما در اين هزار‌و‌چارصد ساله آنقدر خون داده‌ايم که ديگر خونی در رگ‌های‌مان نمانده . ابزار ِ ما « گفتن – نوشتن – سرودن – رقص - جشن - شادی - روشنی - و آگاهی » است ...

Friday, February 23, 2007

برای ِ آريابرزن زاگرسی


پيشکش به استاد منوچهر جمالی
آريا بوسه‌ی ِ من بر قلم‌ات
سبز بادا سر و ، پُر گرم دم‌ات
گهری‌مرد ِ فروزان هُش و رای
زاده‌ی ِ حضرت ِ سيمرغ خدای !
ای خداوند ِ خرد ، جان ِ جهان
فر و فرهنگ ِ خروشان ِ زمان
ابر ِ بارانی ِ زاينده‌ی ِ ما
باغبان ِ بُن ِ آينده‌ی ِ ما
تن به‌نيرو و دل‌ات شادان باد
نی ِ نوش ِ سخن‌ات رويان باد !


م . سهرابی
5 اسفند ِ 1385


v
* زاده‌ی ِ روشن ِ سيمرغ خدای
** نی ِ نوش ِ قلم‌ات رويان باد


Thursday, February 22, 2007

حقيقت ِ ما اين نبوده است

وحشت‌کمين ِ يورش ِ مرگ است سينه‌ها
قهقاه ِ ديو ِ هول فکنده درآن طنين
هر کس درون ِ گوشه‌ی ِ مفلوک ِ خود گم است
سايد بر آستانه‌ی ِ شير ِ عَلَم ، جبين [1]
پايی به‌راه نيست ، که از طالع ِ نگون
بارد ز ابر يأس و ، عبث جوشد از زمين
هستی و نيستی متقاطع دوايری است
آن را که يأس گشته به انديشه‌اش عجين
خورشيد بر تباهی ِ اجساد گستَرَد
بوی ِ عفونتی ، که ازآن زايد اين يقين
ما ، زندگان ِ مرده ؛ تهی سايه‌های ِ خويش
ما ، اين کَشنده تلخ نفس‌های ِ واپسين
ديری‌ست تا به کوی ِ فراموشی‌ای شگرف
اجساد ِ بی‌هويّت ِ خويش‌ايم ، اين‌چنين

امّا ببين ، حقيقت ِ ما اين نبوده است
ما شير بوده‌ايم ؛ قوی‌پنجه ، آهنين
بخشنده همچو ابر و ، خروشنده همچو رعد
چون کوه با‌صلابت و ، چون بحر سهمگين
جوينده‌ی ِ هميشه‌ی ِ شادی و دوستی
عشّاق ِ راستين و ، سزاوار ِ آفرين

آخر چه شد که روبَه و موش و وزغ شديم
وينسان به ناتوانی و پوسيدگی قرين ؟

...
در ماست آنچه تيرگی آورده‌مان به کار
هم خود به دست ِ ماست رهايی ازين حنين [2]
جهل است آنچه کرده تبه زندگیّ ِ ما
می‌کُش تو ديو ِ جهل و ، جهانی دگر ببين
غفلت ، بهای ِ مرگ بُوَد ؛ مرگ ِ دردناک
آن را که مار گشته نهان اندر آستين


-------------------اَمرداد ِ 1370

?
پابرگ‌‌ها :
[1] شير ِ عَلَم : شير ِ منقوش بر پرده که چون باد برخيزد و بر پرده وزد همراه ِ پرده به‌تکان درمی‌آيد . شير ِ علم کنايه و استعاره‌ای است از موجود ِ بی‌اراده – لرزان به اندک وزشی – و ... ( مأخذ ، يادداشت نشده )
« شير ِ علم . ( alam ) تصوير ِ شير که روی ِ رايت و درفش نقش کنند . » [ فرهنگ ِ فارسی ِ معين ؛ 2 – شير ]
[2] حنين : 1 – بانگ‌کردن از شادی يا حزن . 2 – زاری ، ناله ، شدّت ِ گريه . 3 – شفقت ، اشتياق . [ فرهنگ ِ فارسی ِ معين ] – در اينجا معنای ِ دوّم در نظر است .

Monday, February 19, 2007

ما که جان‌به‌لب شديم ارباب‌جان !


ارباب‌جان به سلامت بوده باشند .
حال ِ اين رعيّت ِ مفلوک را جويا باشيد ، شکر ِ حضرت ِ شما ، نيمچه‌نفسی می‌آيد ؛ اگر اين جک‌و‌جونورها جلوش را سد نزنند که با آن چرخه‌ی ِ خستکی راه بيندازند و مغز ِ گه ِ رعيّت را غنی کنند ، ارباب‌جان .
خيلی وقت می‌شود که خدمت‌تان عرض ِ سلامی نداشته‌ام ارباب . بی‌رودرواسی و دهاتی‌وارش را بخواهيد ، از دست ِ شما عصبانی بودم ارباب‌جان . سه‌سال و خورده‌ای می‌شود ما را اينجا کارانده‌ايد ، همين‌جور مثل ِ مترسک ِ سر ِ جاليز هی باد می‌خوريم و دور از جان ، خون می‌رينيم از ترس . شما بهتر می‌دانيد که پشمی به کلاه‌مان نيست و از اين فلان‌فلان‌شده‌ها هم هر کاری برمی‌آيد ارباب‌جان .
نمی‌دانم از چی چشم می‌زنيد که نمی‌زنيد کون ِ اين جک‌و‌جونورها را پاره کنيد ارباب . همان چند‌سال ِ پيش که به بچّه‌ی ِ بدذات ِ کبلايی‌تکريت غضب کرديد ، می‌گفتيم حکماً برای ِ گوشمالی ِ اين قرمساق‌ها هم قدم رنجه می‌کنيد ارباب . توی ِ ميدانچه‌ی ِ ده ، خيلی منتظرتان مانديم . اين فقير ِ حقير ، يک قصيده هم برای‌تان کارسازی کرده بود که ورود ِ شما را به اين دهکوره خوش‌آمد بگويد ارباب‌جان . امّا انگار‌نه‌انگار که ما فقير‌بيچاره‌ها هم رعيّت ِ شماييم . چنان سرتان به عراق ِ سفلی و عليا گرم شد که پاک ما را از ياد برديد ارباب‌جان !
حالا هم هی کلاغ‌ها خبر می‌آورند که چی می‌دانم چار ناو ِ جنگی – که ما نمی‌فهميم چيست ارباب‌جان - توی ِ خليج قطار کرده‌ايد ، که روی‌شان هَزار طيّاره جا می‌گيرد . ما که مات مانده‌ايم ارباب . آخر اين يک‌مشت جک‌و‌جونور که قابل ِ اين حرف‌ها نيستند ارباب‌جان . اين‌ها را ما می‌شناسيم . به ولای ِ خودتان ، هنوز پا نگذاشته‌ايد ، اين‌ها آيه‌ی ِ غيبت ِ کبری و هجرت ِ بالجّبر می‌خوانند . همين‌قدر که شما اعلام کنيد که تيز کرده‌ايد و داريد می‌آييد ، اين‌ها هوا می‌کنند ارباب . قارت‌و‌قورت‌شان فقط برای ِ ما يک‌مشت دهاتی ِ بيچاره است .

حالا غرض از اين کاغذ اين حرف‌ها نبود ارباب‌جان . اين بيچاره‌ها ، هم‌دهی‌ها را می‌گويم ، يک عرض ِ کوچکی دارند ارباب . همه يک‌صدا از خدمت‌تان تقاضا می‌کنند که بيش از اين شف‌شف مفرماييد ارباب‌جان . ما که جان‌به‌لب شديم بس‌که گفتيد می‌کنيم و نکرديد ؛ بس‌که می‌گوييد می‌آييم و نمی‌آييد .

و امّا ، حالا که از اين دهاتی‌ها کسی اين دور و ور نيست ، خود ِ اين حقير هم يک عرض ِ کوچکی داشتم ارباب‌جان : به جان ِ هر کی دوست داريد ، وقتی آمديد يک کدخدای ِ خوب هم برای‌مان بياوريد ، ارباب . مبادا به حرف ِ اين يک‌مشت دهاتی گوش کنيد ارباب‌جان . اين‌ها همه‌شان کبّاده‌ی ِ کدخدايی می‌کشند . حتّی آن بچّه‌ی ِ ريغونه‌ای که مف‌اش جای ِ ناف‌اش رسيده و خشتک‌اش زمين شخم می‌زند که بلکم گنجی چيزی به‌تورش‌بخورد ، او هم به خيال ِ خودش ، صد کدخدا را می‌برد لب ِ جوب .
مبادا گوش‌تان به اين حرف‌ها باشد ارباب . اين‌ها حرف خيلی می‌زنند . بايد همين اوّل قرار‌مدار بسپاريد که بعد – مثل ِ رعيّت‌های ِ عراق ِ سفلی و عليا - زيرش نزنند که اين شما بوديد که نجات‌شان داديد .
من خودم هم از همين دهاتی‌هايم ؛ امّا همين‌قدر فهميدگی به‌هم‌رسانده‌ام که می‌فهمم يک دهاتی بيش نيستم ، و بايد چند‌سالی تحت ِ مراقبت و آموزش باشم تا درست‌و‌حسابی آدم شوم . امّا اين ديگران ، خودشان را از شما هم شهری‌تر می‌دانند ارباب . هزار‌و‌چارصد سال است گُه ِ آخوند قل می‌دهند ، امّا ادّعاهای‌شان کون ِ هَفتده آسمان را سولاخ کرده است .
از ما گفتن بود ارباب .
...
جز دوری ِ شما ملالی نيست ، که آن‌هم اميدوارم به‌زودی ِ‌زود تشريف‌فرما شويد و خاک ِ اين دهکوره فرش ِ قدوم ِ شما باشد ارباب‌جان .

------------------------------يک رعيّت ِ چشم‌به‌راه

Sunday, February 18, 2007

اين ، همان ايران


اين کثافت‌خانه نام‌اش چيست ؟
از کجا بر نقشه‌ی ِ جغرافيا افتاده اين مذبوح ؟
دستکار ِ کيست ؟
آنچنان گم گشته اندر پهنه‌ی ِ اعصار
خود تو گويی نيست
اين کدامين شوم‌بوم و ، ما کيانستيم ؟

...
از ته ِ چاه ِ وجودم ، ناله‌ای خسته
گنگ و بگسسته
پُر‌گلايه می‌کند آوا :
" آی ، ای بی‌شرم !
اين منم ، من ؛ مادرت ، ايران .
از که می‌پرسی ؟
از توام دلخسته و ويران ! "

يک نظر با خويش می‌آيم
در سرم انبوه‌زاری از صداها
...
آری آری ، اين ، همان ايران ِ ماست
کشور ِ مينوسرشت ِ ايزدی
يادگار ِ جم ، فريدون ، کيقباد
سرزمين ِ زال ِ زر
- اسطوره‌ی ِ پيرانگی‌های ِ خردسالار -
کشور ِ رستم
- آن سپاه ِ نيکُوی‌ها را بهين‌سردار -
کشور ِ بهرام
کشور ِ ناهيد
کشور ِ سيمرغ .

کشور ِ فردوسی ِ فرزانه ، آن دهگان
کز صميم ِ جان
کاخ ِ فرهنگ و خرد آراست .

کشور ِ زردشت
کشور ِ مانی
کشور ِ مزدک
...
نک فرو افتاده در پای ِ چنين مردک !


-------------------بامداد ِ دوشنبه ، 30 بهمن ِ 1385

Wednesday, February 14, 2007

مسلمانان ، و طلوع و غروب ِ خورشيد


هيچ از خود پرسيده‌ايد : چرا مسلمان‌ها نسبت به طلوع و غروب ِ خورشيد – اين صحنه‌های ِ زيبا و با‌شکوه - ، هيچ‌گونه علاقه‌ای ندارند و از آن لذّت نمی‌برند ؟
- خوب فکر کنيد ؛ علّت‌اش را می‌فهميد !
v
البتّه مسلمان‌ها از هيچ‌يک از پديده‌های ِ زيبای ِ طبيعت لذّت نمی‌برند ؛ امّا لذّت‌نبردن‌شان از طلوع و غروب ِ خورشيد ، علّتی مضاعف و کاملاً روشن دارد ...



بياييد، برایِ يک‌بار هم که شده، به وی درود بفرستيم!

بياييد، برایِ يک‌بار هم که شده، به وی درود بفرستيم!

باعثِ پيدايی و گسترشِ دروغ و ريا در مردمانِ تحتِ سلطه‌یِ اسلام، زورمدارانگی، غيرِ طبيعی‌بودن، و نامعقولیِ اصل و اساسِ قواعد و شرايعِ دينِ مبينِ الهی‌ست.
تکرارِ دعویِ «مطابقتِ اسلام با سرشتِ طبيعیِ انسان‌ها»، به روشنیِ هرچه‌تمام‌تر، اين مباينت و تضاد را نشان می‌دهد. هم‌چنان‌که، از تکرارِ اين عبارت، که: «اين کتابی‌ست که در آن هيچ تناقضی وجود ندارد»، می‌توان به وفورِ تناقض در کتاب‌الله پی‌برد. اگر در کتابی تناقض نباشد، نيازی به حتّی يک‌بار گفتنِ اين جمله هم نيست، تا چه رسد به تکرارِ وردگونه‌یِ آن!

v
با اين‌همه، به صراحتِ تمام می‌توان و بايد گفت: اگر جمهوریِ اسلامی پديد نمی‌آمد، شناختِ روشنِ اسلام، اگرنه ناممکن، دستِ‌کم بسيار دشوار بود.
در طولِ قرون و اعصار، قرآن به طاقچه رفته بود، و فريبِ گسترده‌یِ «انواعِ اسلام» چهره‌یِ حقيقیِ آن را پوشانده بود. بسيارانی اسلام را از دريچه‌یِ «تصوّف» می‌ديدند؛ گروهی اسلام را «خُلقِ خوش و رعايتِ انصاف» می‌شمردند. گروهی چنان و گروهی چنين.
جمهوریِ اسلامی آمد و غبارِ قرن‌ها تلاشِ گريزناکِ اسيران را زدود، و چهره‌یِ حقيقیِ اسلام را به ايران و جهان نماياند.
اگر مسلمينی هستند که اين گسترشِ بيزاری و بيداری، خشمناک‌شان می‌سازد، بايد از جمهوریِ اسلامی انتقام بکشند نه از ما. اگرچه، چنين مسلمينی وجود ندارند. مسلمينِ واقعی، کارگزارانِ جمهوریِ اسلامی‌اند؛ در هر رنگ و لباسی: جمهوریِ اسلامی، حزب‌الله، حماس، القاعده، و... و...
پس به مصداقِ ضرب‌المثلِ قديم: خود‌کرده را تدبير نيست!

v
اندک نبوده‌اند کسانی که همان اوايل، امام‌خمينی را نفرين می‌کرده‌اند؛ امّا به‌جایِ نفرين، بايد آستين بالا می‌زدند و جلوِ وقوعِ اسلام را می‌گرفتند. بازرگان -که در اسلام‌اش شک نبود- به خمينی هشدار می‌داد که: «نام‌اش را بگذاريد "جمهوریِ دموکراتيک". اگر خوب از کار درآمد، می‌گوييم: «اسلام بود»؛ امّا وقتی نامِ آن "جمهوریِ اسلامی" باشد، اگر خرابی پيش‌آيد، دودمانِ اسلام به‌باد خواهد رفت!» (نقلِ به‌مضمون)؛ و چه خوب شد که امام‌خمينی -قدّس سرّه- زيرِ بار نرفت.
بياييد، برایِ يک‌بار هم که شده، به وی درود بفرستيم!

v
آورده‌اند که: يک‌بار فخرالدّين حجازی رفته بود به تريبون تر بزند؛ برداشت گفت: «ای امام! چرا اظهار نمی‌کنی؟ چرا نمی‌گويی خودِ "او" هستی؟ چرا نمی‌گويی همان کسی هستی که منتظرش بوده‌ايم؟ آقا! خودت را معرّفی کن!»
و می‌گويند امام‌خمينی که آن‌سوی‌تر بر کرسيچه نشسته بوده، آهسته زمزمه می‌کند: «خفه شو مردک! من دجّال‌ام؛ اون بعد از من مياد!»

q
امّا نظرِ مرا بخواهيد، بايد بگويم که همه‌یِ اين نقشه‌یِ بسيار دقيق، توسّطِ "روانِ آريايیِ ايران" طرّاحی شده بود. بدونِ اين مرحله‌یِ رنج‌آورِ کشنده، هرگز نمی‌توانستيم خود را از چنگالِ شومِ اهريمنِ الهی رها سازيم.

25 بهمن 1385

:

Tuesday, February 13, 2007

به‌زودی ، آفتاب ِ ما

تقديم به نانا [+]

آيا رفتارها و کردارهای ِ ناپسند ِ امروزين ِ ايرانيان ِ اسير ِ اسلام ماهيّتی گوهری دارد ؟

پيش‌سخن :
يکی از بزرگ‌ترين مصائبی که بر سر ِ بيشترينه‌ی ِ ما قلم‌به‌دستان ِ بی‌مزدور آمده / آورده‌اند ، اين است که برای‌مان توان ، مجال ، و حوصله‌ی ِ نوشتن ِ درست و از قرار ِ واقع نمانده است . نخستين شرط ِ لازم برای ِ نوشتن ِ درست ، فراغت ِ نويسنده است از هزينه‌های ِ گذران ِ زندگی ِ روزمرّه و متعلّقات ِ آن ؛ و من يکی ، سال‌هاست که رنگ ِ چنين فراغتی را به خواب هم نديده‌ام .
از قديم و نديم گفته‌اند : کسی که نور ِ محمّدی از چهره‌اش می‌رود ، به فقر و افلاس می‌افتد . و اين ، عين ِ واقع است ، و مو لای ِ درزش نمی‌رود ؛ حتّی با وازلين . « رفتن ِ نور ِ محمّدی از چهره » يعنی کافر‌شدن ؛ يعنی بی‌اعتقاد‌شدن به خدا و دين و پير و پيغمبر ؛ و در جامعه‌ای که دين بر تار و پود ِ هستی ِ آن چيرگی دارد ، بديهی است که خروج از چارچوب و معيارهای ِ آن ، به محروميّت‌های ِ پنهان و آشکار ِ شخص ِ خارجی می‌انجامد .
اگر در دوره‌ی ِ پيش از 57 ، اين پروژه‌ی ِ مجازات ، کُند ، و به گونه‌ای نه‌چندان‌آشکار به اجرا درمی‌آمد ، در حکومت ِ قدسی ِ الهی ِ جمهوری ِ اسلام ، اجرای ِ آن در رأس ِ امور قرار گرفت : شناختگان به کام ِ مرگ فرستاده شدند ؛ و ناشناختگان ، و همچنين کسانی که به‌مرور از حيطه‌ی ِ دين و باورهای ِ دينی فاصله می‌گرفتند و می‌گيرند ، با قرار گرفتن در تارعنکبوت‌های ِ به‌دقّت طرّاحی‌شده‌ی ِ منطبق بر کهن‌الگوی ِ مکتوب و نامکتوب ِ الهی ، در تنگنايی قرار گرفتند و می‌گيرند که تنها دريچه‌ی ِ آن به محروميّت ، انزوا ، و خورد‌شدن در لای ِ چرخ‌و‌پر ِ هيولای ِ معاش ، منتهی می‌شد و می‌شود .
گاه دچار ترديد می‌شوم ، و به اين پرسش گرفتار می‌آيم که کدام‌يک از اين دردها کشنده‌تر است : درد ِ مشاهده‌ی ِ رنج و شکنجه‌ی ِ دم‌به‌دم ِ شانزده‌ساله‌ی ِ همسرم ؟ درد ِ شاهد ِ محروميّت‌های ِ دو فرزند ِ خود بودن ؟ درد ِ له‌شدن زير ِ بار ِ قرض و بی‌پولی ِ مدام ِ بيش از ده‌ساله ؟ درد ِ اين انبوه ِ نگرانی ِ آينده ؟ درد ِ چهار‌پنج سال ِ گذشته را حتّی يک‌بار پا به کتاب‌فروشی ننهادن ؟ درد ِ ديدن ِ اين انبوه ِ يادداشت‌ها و نوشته‌های ِ هی خاک‌گرفته و هی خاک‌تکانده‌شده ؟ درد ِ اين‌همه پژوهش‌های ِ ناتمام و طرح‌های ِ پژوهشی ِ بی‌سرانجام ؟ ... ؟ کدام‌يک کشنده‌تر است ؟
امّا از اين دردهای ِ کشنده ، کشنده‌تر ، درد ِ ويرانی ِ ايران و ايرانی است .

به چه می‌انديشم ؟ به تو ، ايران ، وطن‌ام
ای همه هستی ِ من ؛ خويشتن‌ام !

بديهی است که از من بدحال‌و‌روزتر بسيارند . امّا بسيارانی هم هستند که خانه دارند ، ماشين دارند ، بيمه هستند ، و ماهيانه از 300 هزار تا ... تومان درآمد دارند ؛ و هيچ‌يک از دردهای ِ من و از‌من‌بتران را نمی‌توانند بفهمند . امّا اين‌ها هم بيچارگانی بيش نيستند .
تصوّر ِ لحظه‌ای که ديگر کسی نفت نخرد ، کابوس ِ من شده ...
لحظه‌ای که من ، از‌من‌بتران ، و از‌من‌بهتران ، همه يکجا ، بايد کاسه‌ی ِ گدايی برداريم و پخش‌و‌پلای ِ دور و نزديک ِ جهان شويم .
آی بدبختی که برای ِ نان ِ شب‌ات می‌دوی ، و آی فلک‌زده‌ای که نان ِ شب‌ات را داری و به آن می‌نازی ! آی انبوه ِ خفتگان ِ ايرانی ! چرا به خود نمی‌آييد ؟ چرا نمی‌فهميد که از ليست ِ جهان ِ زنده حذف شده‌ايد ؟
q
منظورم اين بود که بگويم با وضعيّت ِ دردناک ِ کشنده‌ای که من دارم ، نبايد از من توقّع ِ نوشته‌های ِ درست ، محکم ، و اصولی داشته باشيد . چار‌کلمه‌ای می‌نويسم از سر ِ درد . شايد به بيداری ِ خفته‌ای ، و هشياری ِ ملنگ ِ نازانی کمک کند .

اصل ِ سخن :
دم و دقيقه ، و روز و شبی نيست که از خود پلغوت‌های ِ بيهوده در نکنيم ، که :
ايرانی‌جماعت گه شده ، ان شده ، دزد و دغل و نيرنگ‌باز و نا‌انصاف و بی‌احساس و خودخواه و فاسد شده ؛ اصلاً ذات و جنس و جنم‌اش تباه شده ؛ هيچ فايده‌ای هم ندارد ؛ و همين آخوند هم از سرش زيادی است !
من هم در همه‌ی ِ اين‌ها ، با شما همداستان‌ام [1]؛ فقط با يک تفاوت :
شما مجموعه‌ی ِ اين رفتارها را که انسان ِ امروز ِ ايرانی از خود بروز می‌دهد ( و از حدود و حوالی ِ بعد از يورش ِ اسلام ، همين بوده ، و فردوسی هم همين را توصيف کرده ، و کتاب‌های ِ ما هم پر است از همين توصيف‌ها و داوری‌ها ؛ و از صفويّه هم که اروپايی‌ها آمده‌اند و – به زعم ِ خود – حشره‌شناسی کرده‌اند ، همين‌ها را نوشته کرده‌اند ) تماماً از گونه‌ی ِ « خُلق » ، « خصلت » ، و « خصيصه » می‌شماريد ؛ امّا من به‌هيچ‌وجه آن را از جنس ِ « اخلاق » نمی‌بينم .
چيزی که خلق و خوی ِ ذاتی ِ يک انسان می‌شود ، تغيير ِ آن جز در مدّت‌زمان ِ بسيار طولانی امکان‌پذير نيست ؛ درحالی‌که ايرانيان ِ مهاجرت‌کرده ، در مدّتی کوتاه ، رفتارشان تغيير کرده و می‌کند . صد‌البتّه ، پاره‌ای رفتارها که ريشه‌های ِ عميق‌تر دارد ، باقی می‌ماند . امّا من همان ريشه‌ها را هم در عمقی از سطح می‌بينم . ( ايرانی ِ آنجا نيز ، اسير ِ اسلام و جمهوری ِ اسلامی است ! )

آنچه غالباً « اخلاق » انگاشته می‌شود ، به نظر ِ من ، هيچ نيست جز رفتارهای ِ واکنشی ِ ناشی از شرايط ِ ناگوار ِ غير ِ طبيعی .
به طور ِ مثال ، در روز ِ سيزده‌بدر ، رفتار ِ ما مردم تغيير و تفاوتی کاملاً محسوس دارد . چرا ؟
يعنی « سيزده‌بدر » چنان قدرت ِ جادويی و ساحرانه‌ای دارد که می‌تواند در رفتارهای ِ ما تغييراتی محسوس ايجاد کند ؟! ( البتّه ، نبايد تصوّر کرد که « سيزده‌بدر » يک جشن ِ الکی ِ من‌درآوردی است . من منکر ِ توان ِ جادوگونه‌ی ِ اصل ِ آن نيستم ؛ امّا آنچه ما امروزه داريم ، تنها پوسته‌ای از آن جشن ِ انسان‌ساز ِ کهن‌سال است ، و چنان‌چه ذات ِ ما تباه شده بود ، از صد سيزده‌بدر هم کاری برنمی‌آمد ! )
برداشت ِ من اين است که رفتارهای ِ ما ، نمی‌تواند « خلق‌و‌خو » ی ِ ما بوده باشد . از همين‌رو ، به محض ِ اين‌که شرايط ِ ما ، و حال‌و‌هوای ِ فضايی که در آن قرار گرفته‌ايم تغيير می‌کند ، تغييری کاملاً محسوس در مجموعه‌ی ِ رفتارهای ِ ما پديد می‌آيد .
...
می‌دانم که قادر به تبيين ِ دقيق ِ موضوع نيستم و دلايل‌ام برای ِ اقناع کافی نيست ؛ امّا در درستی ِ برداشت ِ خود ( که بيشتر از گونه‌ای درک ِ بی‌واسطه‌ی ِ درونی مايه می‌گيرد ، و کمتر بر مستندات ِ محوگونه‌ی ِ بيرونی استوار است ) هيچ ترديد ندارم ؛ يا دست ِ‌کم ، تأمّل و مطالعه در اين‌باره را يک ضرورت می‌دانم :
مرز ِ ميان ِ « اخلاق » و « رفتارهای ِ واکنشی » ...
آينده‌ای بسيار نزديک ، اين راستينه را روشن خواهد ساخت که ايرانی در زير ِ چه پوست ِ کلفتی ، خود را از دستبرد ِ درونی ِ اهريمن محافظت کرده است . به‌زودی ، آفتاب ِ ما از کام ِ اژدها برخواهد آمد !


?
پابرگ :
[1] منظورم از « شما » ، فقط کسانی است که در اين ويرانه زندگی می‌کنند . با همه‌ی ِ احترامی که برای ِ هم‌بی‌وطنان ِ خارج‌نشين قائل‌ام ، بايد بگويم که من در چنين موضوعات و مباحثی ايشان را زياد جدّی نمی‌گيرم . دستی از دور بر آتش دارند . فقط کسی می‌تواند در باره‌ی ِ ما داوری کند که همچون ما ، اينجا ، در زير ِ آوار ِ شوم ِ هيولای ِ قدسی ، مرگ‌زيوی می‌کرده باشد . اصلاً و ابداً مقصودم به بحث‌های ِ بيهوده و زيان‌باری نيست که گهگاه از هر‌دو سوی ِ هم‌بی‌وطنان ، به‌گونه‌ای اغلب خصمانه و از روی ِ طلبکاری ، مطرح می‌شود ؛ بلکه تنها از اين جهت می‌گويم که : اصل ِ مغزه‌ی ِ ماجرا را فقط کسی می‌تواند دريابد که اين شرايط دهشت‌بار و مرگ‌واره را با تمامی ِ هستی ِ خود – و نه صرفاً با حدس و گمان و تصوّر و همدلی‌اش – لمس و تجربه می‌کند . همان‌گونه‌که يک اينجانشين نمی‌تواند درباره‌ی ِ اغلبی از وجوه ِ هستی و زندگانی ِ هم‌بی‌وطنان ِ آن‌سوی ِ مرزها داوری کند . مطمئن‌ام خطا خواهد کرد .

Saturday, February 10, 2007

انقلاب

ياد آن زمان که چندی، از شورِ انقلابی
هرگز نبود يک‌دم در ديده خواب ما را
«تا مرگِ شاهِ خائن، نهضت ادامه دارد»
گفتيم و، از مسلسل آمد جواب ما را
برديم ماديان را، از بهرِ فحل‌دادن
برعکس آرزوها شد مستجاب ما را
کونی و کلّه‌قندی، داديم و باز‌گشتيم
تا‌ خود نماند وامی، در هيچ باب ما را
گر انقلاب اين است، باری به ما بگوييد
ما انقلاب کرديم، يا انقلاب ما را ؟!!

م. اميد (مهدی اخوان ثالث)


~
فضول:
حينی‌که قطعه را زمزمه می‌کردم (و عجيب است که اين‌هم ازآن مواردی است که همان يک‌بار که اواخر 82 خوانده‌ام، ديگر به بارِ دوّم نيازی نبوده و حفظ شده‌ام)، اين تک‌بيت از من به‌در‌افتاد ؛ که می‌توان آن را يک بيت مانده به‌آخر جا زد:
اينک نشسته در خون، کون بر زمينِ ماتم
غرقِ شرابِ حسرت، برده سراب ما را!
گر انقلاب ...

آخ چه بلايی !

تصنيف‌واره‌ای است که به مناسبت ِ اتّحاد ِ احمدی‌نژاد – هوگوچاوز ، و يگانگی ِ تروريسماتيک ِ کربلا – ونزوئلا گفته‌ام .
همان‌طور که می‌بينيد ، اين سر ِ‌هم کرده‌ها مال ِ چند‌ماه ِ پيش است . فرصت ِ تايپ نمی‌کردم ، و پارگکی هم دودل بودم که بدهم يا ندهم ؟ بکنم يا نکنم ؟ آخه می‌ترسم دو‌قبضه غضب بشم و اين‌بار کمونيست‌های ِ عزيز هم بيفتند پی ِ ختنه‌کردن ِ کلّه‌ی ِ م . سهرابی !!


هوگو ونزوئلايی
تو هم محبوب ِ مايی
می‌گی بوش ازت می‌ترسه ؟!
بابا خيلی بلايی

يه‌پارچه اژدهايی
داداش ونزوئلايی !


بوش می‌گه تو خيلی بدی
- دروغه جون ِ احمدی !
اونی که بده ، خود ِ بوشه
هی به ما می‌گه : ببين توشه !؟

بی‌تربيت الاغ‌جون
قدّ و بالاتو غربون !

آخ چه بلايی
ونزوئلايی !
ونزوئلايی
آخ چه بلايی !!


ونزوئلا کجاس بابا
نگفتی می‌ری کربلا ؟!
- ونزوئلا و کربلا
دوتاش شده‌ن يکی بابا !

ونزوئلايی
آخ چه بلايی !!
آخ چه بلايی
ونزوئلايی !


آخ ...
اگه بوش گوش بکنه ، چطو می‌شه ؟
شمعو خاموش بکنه چطو می‌شه ؟
...
گف آغا بوش :
صاف می‌ره توش !!!

داداش ونزوئلايی
هوگو ! مش‌کربلايی
تو خيلی اژدهايی

2

من می‌رم ونزوئلا
شهيد بشم ؛ شهيد ِ راه ِ کربلا
آخ هوگوچاوز آغا
وای هوگو‌چاوز آغا !

حال ِ چگوارا چطونه ، فيدلو چه می‌کنه ؟
بپا يگدفعه بوشه صاف تُو سولاخت نزنه !

آخ چه بلايی
ونزوئلايی !
آخ !
واخ !
آخ !

هوگو ونزوئلايی
تو نيستی ؛ کربلايی !!!


}
-------------( 850703 )

Sunday, February 04, 2007

حُقّه‌ی ِ سحر بدان مُهر و نشان است که بود ! ( بخش ِ دوّم )

جست‌و‌جوی ِ علّت‌العلل و سرّ الاسرار ِ واماندگی ِ ايران و ايرانی ؛ با تأمّلی بر « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک »


( برای ِ بخش ِ نخست کليک کنيد )

2
راه ِ حلّی که مراغه‌ای ارائه می‌کند ، در آن شرايط ، نهايت ِ چاره‌انديشی بوده . ديگرانی هم که در آن روزگار در انديشه‌ی ِ اصلاح ِ امور ِ ايران بوده‌اند ، غالباً فراتر از اين نمی‌انديشيده‌اند ( مگر اندکی از انديشمندان ِ بزرگی که به اصل ِ سرّ الاسرار ِ بيچارگی و زبونی ِ ايران و ايرانی پی برده بوده‌اند ... ) ، و بلکه اصولاً در جنبشی که حاصل ِ آن صدور ِ فرمان ِ مشروطيّت بوده ، کمابيش ، جز همين تدابير در نظر نبوده : عدالت‌خانه و مجلس ِ شورا .
از « آن اندک انديشمندان » منظورم به کسانی است که همراه و همزمان با اين تدابير و چاره‌انديشی‌ها ، ذهن شان به نقطه‌ای ديگر نيز معطوف بوده . اينان ، اگرچه نه به ژرفا و آشکارگی ِ امروز ، به اين حقيقت پی برده بودند ، که ريشه و علّت‌العلل ِ زبونی ِ ايران چيزی نيست جز دين ِ مبين ِ اسلام .
در باره‌ی ِ انديشه‌ها و آراء ِ انديشمندان ِ دوره‌ی ِ مشروطه و پيش از آن ، پژوهش‌هايی انجام گرفته و آثاری ارائه شده ؛ امّا متأسّفانه نگارنده از اين آثار ، اغلب جز نامی نشنيده‌ام ؛ بلکه حتّی از کتب ِ اصلی و اساسی ِ آن دوران نيز ، جز 5 – 4 عنوان [1] ، چيزی به‌دست ندارم ؛ مگر در اين اواخر ، که به برکت ِ اينترنت ، موفّق به خواندن ِ « مکتوبات » ِ آخوندزاده شده‌ام !
با همين مطالعه‌ی ِ اندک ، و تأمّلات ِ چندين‌ساله ، به اين نظر رسيده‌ام که آن بخش و جلوه از حنبش ِ مشروطه‌خواهی ، که طیّ ِ يکی‌دو سال ِ پيش از صدور ِ فرمان ِ مشروطيّت اوج گرفته و به نتيجه‌ی ِ بسيار ارزنده‌ی ِ « مشروطيّت » دست يافته ، نمی‌تواند نشانگر ِ اصل و تمامی ِ آرمان ِ جنبش ِ بيداری بوده باشد . ظاهراً ، از بزرگ‌ترين و دقيق‌ترين منابع ِ دو‌ساله‌ی ِ 1322 تا 1324 هـ . ق . ، يکی همين « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » اثر ِ ناظم‌الاسلام ِ کرمانی باشد . می‌توان حدس زد که وی به سبب ِ پيوستگی با علمای ِ آن دوره ( يعنی حوزه‌ی ِ روحانيّت ِ شيعی ) ، و به‌ويژه سيّد محمّد ِ طباطبايی ، بيشتر شاهد و روايت‌گر ِ مسائل و وقايعی بوده که در همين بخش و حيطه جريان داشته [2] ؛ امّا ، به‌طور ِ کلّی نيز ، به نظر می‌رسد که - به‌نوعی – در رهبری ِ جنبش ، تغيير و تحوّلی صورت گرفته و از دست ِ آزادانديشان به دست ِ به‌اصطلاح روحانيّون ِ مترقّی افتاده بوده است . البتّه ، و با توجّه به مخالفت‌های ِ شديد ِ اعلم‌العلمای ِ تهران - شيخ فضل‌الله نوری - با مشروطه ، می‌توان دانست که همين مقدار تغيير و تحوّل نيز ، ابداً با منافع ِ اسلام هم‌سويی نداشته ، و بلکه منافع ِ قوم را به مخاطره نيز افکنده بوده است .

از آن دسته انديشمندان ِ مخالف ِ دين ، بوده‌اند برجستگانی چون آخوندزاده ، که دين‌ستيزی‌شان مبتنی بر شناخت ِ دقيق و عميق ِ دين ِ مبين بوده ؛ امّا بيشترينه‌ی ِ ايشان کافران ِ متّکی به قياس بوده‌اند . در اين دوران ِ خاص ، نوعی نگاه و روی‌کرد به ايران ِ پيش از هجوم و چيرگی ِ اسلام پديد آمده ، و سنجش ِ دو دنيای ِ متفاوت ِ پيش از اسلام و دوره‌ی ِ اسلامی ، باعث ِ بيداری ِ اذهان ِ ايرانی می‌شده است . منظورم به سنجش‌گری ِ گسترده و همراه با بررسی و تحليل است ؛ و گر نه ، اشکال ِ سنجش‌های ِ موردی و متفرّد از همان آغاز ِ تحقّق ِ چيرگی ِ اسلام بر ايران ، وجود داشته ؛ و از اين‌رو ، در کهن‌ترين آثار ِ بازمانده‌ی ِ فارسی و عربی نيز ، می‌توان نمونه‌های ِ آن را يافت .
همزمان ، و - يا درست‌تر بگوييم : - پيش از اين پديده ، پديده‌ی ِ « آشنايی با مغرب‌زمين » نيز ، زمينه‌ساز ِ مقايسه و سنجش بوده ، و به ذهن ِ خواب‌رفته‌ی ِ انسان ِ ايرانی تلنگری جدّی وارد می‌آورده است . امّا به نظر ِ من ، اين سنجش و تأمّل ، به اندازه‌ی ِ سنجش ِ ايران ِ ايرانی با ايران ِ اسلامی رهنمون به ترديد و کفر نبوده است ؛ و چه‌بسا ، ذهن ِ متأمّل بيشتر متوجّه ِ پيشرفت‌های ِ مادّی و صناعی ِ مغرب‌زمين بوده ، و از آنجا که - به‌ گونه‌ای بديهی - اين پيشرفت‌ها نمی‌توانسته است برآمده از آيين ِ متفاوت ( مسيحيّت ) تلقّی شود ، غالباً اين رخوه‌ی ِ ذهنی را در پی داشته ، يا می‌توانسته داشته باشد ، که : « پس اين دين ِ اسلام نيست که مانع ِ پيشرفت ِ ماست . » !

نکته‌ی ِ اصلی ِ مورد ِ نظر ِ نگارنده
راوی ِ « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » هرگز انگشت ِ اتّهام بر دين نمی‌نهد . وي يک مسلمان ( شيعی ) ِ کاملاً مؤمن و معتقد است : سفرش را از زيارت ِ امام ِ هشتم ِ شيعيان آغاز می‌کند ؛ زيارت‌نامه می‌خواند ؛ ( در همين ارض ِ اقدس ِ رضوی ، برای ِ « مُتعه‌کردن » شرط می‌کند که مهماندارش سوگند ياد کند که عدّه‌ی ِ زن تمام شده ! و چون مهماندار نمی‌پذيرد ، منصرف می‌شود . ) ؛ نمازش را اوّل ِ وقت می‌خواند ؛ به هر شهری می‌رسد ، اوّل سراغ ِ مسجد را می‌گيرد – يا به‌هر‌حال ، مسجد روی دارد و بر حالت ِ کساد و ويرانی ِ مساجد فرياد ِ ندبه سر می‌دهد ؛ در تهران ، اوّل به زيارت ِ شهزاده عبدالعظيم می‌رود ؛ و خلاصه همه‌جا دم از اسلام ِ راستين می‌زند ، و چه از زبان ِ خود و چه از بيان ِ « وجود ِ محترم » ( ميرزا علی‌خان امين‌الدّوله ) قوانين ِ خوب ِ فرنگان را مأخوذ از اسلام و قرآن می‌شمرد ؛ و به‌جدّ بر اين باور يا دعوی پای می‌فشارد که : اگر قوانين و احکام ِ شرع ِ مبين به‌درستی اجرا گردد همه‌ی ِ مشکلات ِ وطن حل می‌شود !

کاش راوی ( که از اين منظر ، همان شخص ِ زين‌العابدين ِ مراغه‌ای است ) عمری دويست‌ساله می‌داشت و دوران ِ ما را درک می‌کرد ، و با دو چشمان ِ سر ِ خود می‌ديد که اجرای ِ قوانين ِ اسلام ، چه روزگار ِ فلاکت‌بار و چه دنيای ِ زشت و پلشت ، و چه زبونی ِ هولناکی در جهان برای ِ ما بيچارگان ِ اسلام‌پناه رقم زده است .
امّا آنچه در انديشه‌ی ِ راوی ( مراغه‌ای ) بسيار درخورند ِ تأمّل می‌نمايد ، اين است که وی – با وجود ِ باور به اين دعوی ِ سخيف و فاقد ِ هرگونه بنيان ، باز – مدام سنگ ِ محک را در غرب جست‌و‌جو می‌کند ، و ابداً به نمونه‌های ِ اسلامی – خواه سنّی ، خواه شيعی – روی نمی‌آورد . فی‌المثل آنجا که در شاهرود با عبور ِ پُر‌کبکبه‌دبدبه‌ی ِ خان ِ حاکم روبه‌رو می‌شود ، که « سی‌چهل نفر با چوب‌دست‌های ِ بلند ، به رديف ِ نظام از دو طرف » او را مشايعت می‌کنند و فرياد ِ « دور باش » سر می‌دهند ، و همگان بايد به هنگام ِ عبور ِ وی تعظيم کنند ( ص 43 ) ، در نقد و ردّ ِ اين پديده‌ی ِ بی‌معنی و اين سنّت ِ زشت ، به فقرات و نمونه‌هايی از رفتار ِ خلفا و – بنا به شيعه بودن – ائمّه ، استناد نمی‌جويد ؛ بلکه رفتار ِ حاکم ِ لندن را به‌ياد می‌آورد : « گفتم : آباد باشی ايران . حاکم ِ شهری مانند ِ لندن که دارای ِ هفت‌ميليون جمعيّت است ، از هر جا تنها می‌گذرد و احدی اعتنا به شأن ِ او نمی‌کند . ماشاءالله حاکم ِ يک ولايت ِ کوچک ِ ما اينقدر جلال و جمعيّت دارد . سلطنت بايد اين‌طور باشد ! » [ ص 44 ] اين فقره ، و بسيار شواهد ِ ديگر در سر‌تا‌پای ِ سياحت‌نامه ، که حتّی در يک مورد به رفتار و شيوه‌ی ِ اسلاميان استناد نمی‌شود ، به‌درستی نشان می‌دهد که اسلام‌باوری ِ راوی در حدّ ِ شعار و لقلقه‌ی ِ زبان بيش نيست .
گمان ِ نگارنده اين است که مراغه‌ای در اظهار ِ اين سخيفه – که : « با اجرای ِ قوانين ِ اسلام ، مشکلات رفع می‌گردد » ، و : « فرنگان قوانين ِ خوب‌شان را از قرآن و احاديث اخذ نموده‌اند » - ، بيش و پيش از آن که باورمند باشد ، پيرو و تکرارکننده‌ی ِ موردی از موارد ِ « باب ِ طبع ِ زمانه » ( مد ِ روز ) بوده است .
تصوّر می‌کنم که اين از اثرات ِ سيّد جمال‌الدّين ِ اسدآبادی است . اسدآبادی ( که من هنوز در باره‌ی ِ اصل ِ انگيزه‌ی ِ او ترديد دارم و به يک نظر و نتيجه‌ی ِ نهايی نرسيده‌ام ) آخرين تير ِ ترکش ِ اسلام به‌شمار می‌رود . وی ، در فضا و شرايطی که همه چيز برای ِ متّهم‌نمودن ِ اسلام فراهم آمده ، ظهور می‌کند ، و دانسته يا ندانسته ، يکی از بزرگ‌ترين ضربات ِ تاريخی را به پيکر ِ جنبش‌های ِ بيداری ِ ممالک ِ تحت ِ سلطه‌ی ِ اسلام وارد می‌سازد . نگاه‌ها و توجّه‌ها را به انحراف می‌کشد ؛ و موفّق به القای ِ اين ياوه‌ی ِ فريبناک می‌گردد ، که : زبونی ِ ممالک ِ اسلاميّه ، ريشه در پراکندگی ِ امّت ، و عدم ِ اجرای ِ احکام و قوانين ِ محمّديّه دارد ؛ و چنان‌چه اتّحاد ِ اسلامی و اجرای ِ دقيق و درست ِ شرع ِ نبوی امکان‌پذير گردد ، دوره‌ی ِ ضعف و زبونی ِ ملل ِ اسلاميّه به پايان خواهد رسيد .
بر اين اساس است که من هرگونه روی‌کرد به چنين باوری را از زمره‌ی ِ تأثيرات ِ وی می‌شمرم . متأسّفانه ، اثرات ِ شوم ِ دعاوی ِ سيّدجمال قربانی‌های ِ بسيار گرفته است . برای ِ نمونه‌ی ِ آن می‌توان به محمّد اقبال ِ لاهوری در هند – پاکستان ، و علی شريعتی در ايران اشاره نمود .
حکومت ِ الهی ِ امام خمينی ، يک بار و برای ِ هميشه ، به اين ياوه‌سرايی پايان داد !
اکنون ديگر هيچ کس شک ندارد که انواع ِ اسلام ، از کلّی و جزئی ، امتحان ِ خود را پس داده است .

q
به گونه‌ای ديگر نيز ، می‌توان به استناد ِ « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » به اصل ِ موضوع بازگشت . جامعه‌ی ِ ايران ِ عصر ِ ابراهيم‌بيک ، با جامعه‌ی ِ امروز ، تفاوت‌های ِ کاملاً اساسی ، و البتّه ، يگانگی‌های ِ کاملاً آشکار نيز دارد .
ابراهيم‌بيک ( مراغه‌ای ) خواهان ِ بهره‌مندی و برخورداری از دانش و فنون ِ مغرب زمين است . به روزگار ِ وی ، مدرسه نداشته‌ايم ، راه‌آهن و آسفالت و جادّه و لوله‌کشی ِ آب و ... و ... نداشته‌ايم ؛ و امروز داريم : مدرسه داريم ، دانشکاه داريم ، راه‌آهن داريم ، پل و جادّه و آسفالت و ماشين داريم ، برق و راديو و تلويزيون و اينترنت داريم ؛ و هيچ چيز از صناعات ِ غربيّه نيست که امروزه در اين کشور ساری و جاری و شناخته نباشد . امّا ، باز هم « همچنان اندر خم ِ يک کوچه‌ايم » !

اين فقط به يک معناست : علّت ِ زبونی ِ ما اين چيزها – و نداشتن ِ آن – نبوده . علّت ِ بيچارگی‌مان ، اتّفاقاً به « داشتن » است . اگر پی برده ، دريافته ، و پذيرفته باشيم که علّت ِ زبونی و پس‌مانی ِ ما در « نداشته‌ها » ی‌مان نبوده ، پس لابد بايد در « داشته‌ها » ی‌مان باشد !
تنها چيزی که آن روز داشته‌ايم و اکنون نيز به‌وفور داريم ، « اسلام ِ ناب ِ محمّدی » است .

%
به هزار زبان می‌گويم و به دوهزار گوش نمی‌شنويد ، که : اين وامانده جايی نمی‌رود . يک‌بار محض ِ امتحان ، اين نکبات را از زندگی ِ خود بزداييد . اگر بعد از بيست‌سال باز همان بوديد که بوده‌ايد ، دوباره قرآن بر لب ِ طاقچه نهيد و آخوند بر سر ِ خود نشانيد و در همين گنداک فرو رويد ...
امّا من يقين دارم که اگر حتّی به مدّت ِ دو روز هم اسلام را ترک کنيد ، ديگر هرگز به آن باز نمی‌گرديد مسلمين !!


------------850702


&
ايران ِ امروز ، 1907 – 1906 . نوشته‌ی ِ اوژن اوبن ( وزير‌مختار ِ فرانسه در ايران ، از 1905 م . ) . ترجمه و حواشی و توضيحات از علی‌اصغر سعيدی . کتاب‌فروشی زوّار . چاپ ِ اوّل ، 1362 .
تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان . به قلم ِ ناظم‌الاسلام ِ کرمانی . به اهتمام ِ علی‌اکبر سعيدی سيرجانی . انتشارات ِ آگاه . چاپ ِ سوّم ، شهريورماه ِ 1361 . ( چاپ ِ اوّل : بنياد ِ فرهنگ ِ ايران ، 1346 . چاپ ِ دوّم : انتشارات ِ آگاه و لوح ، 1357 . )
سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک . زين‌العابدين مراغه‌ای . چاپ ِ جيبی . انتشارات ِ ... ( کتاب دم ِ دست‌ام بوده ؛ همين لحظه که لازم‌اش دارم نيست ! )

?
پابرگ‌ها :
[1] همين « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » ، « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » ، « تاريخ ِ مشروطه » احمد کسروی ؛ و دو سفرنامه از فرنگان : « سفرنامه‌ی ِ پولاک » ، و « ايران ِ امروز ، 1907 – 1906 » ( اوژن اوبن . وزير مختار ِ فرانسه در ايران ، از 1905 م . ) ، ...
[2] تا آنجا که حافظه‌ام ياری می‌کند – و به فهرست ِ اعلام ِ مندرج در پايان ِ هريک از مجلّدات هم نگاهی کرده‌ام – در هيچ جای ِ اين اثر ِ بزرگ ، نامی از ميرزا فتحعلی آخوندزاده به چشم نمی‌خورد !...

Thursday, February 01, 2007

حُقّه‌ی ِ سحر بدان مُهر و نشان است که بود ! ( بخش ِ نخست )

جست‌و‌جوی ِ علّت‌العلل و سرّ الاسرار ِ واماندگی ِ ايران و ايرانی ؛ با تأمّلی بر « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک »


« سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » حاج زين‌العابدين مراغه‌ای ، يکی از ارزنده‌ترين و اثربخش‌ترين آثاری است که در دوره‌ی ِ مشروطه به بيداری ِ ايرانيان ياری ِ بسيار رسانده است . نگارش ِ کتاب در دوره‌ی ِ ناصری انجام پذيرفته ، امّا گويا نشر ِ آن در ميان ِ آزادی‌خواهان ِ ايران ، در چندساله‌ی ِ پيش از صدور ِ فرمان ِ مشروطيّت بوده باشد . چنان‌که ناظم‌الاسلام ِ کرمانی ، مؤلّف ِ « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » ، از اين کتاب در شرح ِ ماوقع ِ ذی‌حجّه‌ی ِ 1322 هـ . ق . ياد نموده ، و می‌نويسد : « کتاب ِ ابراهيم‌بيک تازه شايع شده بود و هرکس نسخه‌ی ِ آن را نداشت ... » [ بخش ِ اوّل ، ص 249 ] . از شرح ِ مؤلّف ِ « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » پيداست که « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » تأثير ِ عميقی بر اعضای ِ انجمن ِ مخفی ( که در همين ذی‌حجّه‌ی ِ 1322 تشکيل يافته بوده ) داشته [1] ؛ و در نخستين جلسات ِ انجمن ، بخش‌هايی از اين کتاب خوانده می‌شده است .
برای ِ پی بردن به تأثير ِ عظيم ِ اين کتاب ، همين اندازه کافی است که امروز آن را يک‌بار به‌دقّت بخوانيم ، و تأثير ِ شگفت ِ آن را در خود ببينيم ! وقتی کتابی امروز تا اين اندازه ما را متأثّر می‌سازد ، پيداست که در خوانندگان ِ آن روزگار چه تأثير ِ ناباوری بر جای می‌نهاده است .
کتاب ِ ارزنده و بی‌مانند ِ مراغه‌ای را از جهات ِ گوناگون می‌توان و بايد مورد ِ نقد و بررسی قرار داد : 1 – به حيث ِ قالب و نوع ِ ادبی ِ آن ، که « سفرنامه – سياحت‌نامه » نويسی است 2 – از ديدگاه ِ داستان‌نويسی 3 – از نظر ِ زبانی 4 – به حيث ِ محتوی و مضمون .
تنها ايرادی که به لحاظ ِ ادبی به نظر ِ من می‌رسد ، در بخش ِ « آشنايی و ديدار با وجود ِ محترم » است ؛ آنجا که به نقل ِ سخنان ِ وجود ِ محترم در خصوص ِ « آيين ِ مملکت‌داری » پرداخته است [ در چاپ ِ جيبی ، از ص 92 تا ص 100 ] . اين بحث که به صورت ِ تمثيل و تشبيه ِ « مملکت و ارکان و اجزای ِ آن » به « شخص ِ آدمی و اخلاط ِ اربعه و اعضا و جوارح » بيان شده ، بی‌اندازه ملال‌آور است . ( شخصاً در دو يا سه بار خواندن ِ سياحت‌نامه ، هربار اين چند صفحه را وسط داده‌ام ؛ در حالی که بايد حدّ ِاقل يک‌بار می‌خواندم . شايد هم خوانده باشم ! )
جز همين يک فقره ، الباقی ِ متن در نهايت ِ ايجاز و ظرافت است ، و صرف ِ نظر از پاره‌ای ويژگی‌های ِ نثر ِ نويسنده – که ممکن است با معيارگونه‌های ِ رسمی ِ نگارش ِ فارسی برابر نباشد - ، بايد آن را از آثار ِ درجه اوّل ِ نثر ِ فارسی به شمار آورد .
در اين باره ، يعنی مسائل و مباحث ِ مربوط با ادبيّت ِ اثر ، جای ِ بحث و بررسی بسيار است ، امّا من صلاحيّت ِ پرداختن به آن را ندارم ؛ پس ، از آن درمی‌گذرم و به تأمّلی مختصر در محتوی و مضمون ِ می‌پردازم .

ابراهيم‌بيک چه می‌بيند ؟
ابراهيم‌بيک ، تاجرزاده‌ی ِ ايرانی ِ ساکن ِ مصر ، بنا به توصيه‌ی ِ پدر ، که وی را به يک دوره گشت‌و‌گذار و سياحت برای ِ کسب ِ تجربه و شناخت ِ لازمه‌ی ِ زندگی و تجارت وصيّت نموده ، در سنين ِ 9 – 28 سالگی راهی ِ سفر ِ ايران می‌شود . افزون بر عمل به توصيه‌ی ِ پدر ، بزرگ‌ترين عاملی که وی را به اين سفر وامی‌دارد ، اخباری است که اينجا و آنجا از وضع ِ ايران می‌شنود و بنا به علاقه‌ی ِ شديدی که به زادگاه ِ نياکان و وطن ِ اصلی ِ خويش دارد از پذيرفتن و باور ِ اين خبرها که همه حاکی از فلاکت و پريشانی ِ ايران و ايرانی است سر باز می‌زند ؛ و همه را دروغ ، و ياوه‌های ِ خائنانه می‌شمرد .
پيش از ورود به ايران ، نخست در بندر ِ باطوم ، و سپس در تفليس و بادکوبه ( و عشق‌آباد ) با حال و روز ِ پريشان و اسفناک ِ ايرانيان ِ دربه‌در ِ جلای ِ‌وطن‌کرده ، که در آن شهرها به فعلگی و ادنی مشاغل ، و بسيارانی نيز به دزدی و گدايی تن‌داده‌اند ، و با اين حال و روز از ستم و زورگيری ِ گماشتگان ِ دولت ِ ايران نيز در امان نيستند ، مواجه می‌گردد ؛ و از لحظه‌ای که به خاک ِ وطن قدم می‌نهد جز ويرانی و فلاکت هيچ نمی‌بيند ، تا سرانجام که در پايان ِ سياحت ِ دردناک ِ خود ، از راه ِ ارس خاک ِ ايران را ترک گويد ...

در مشاهدات ِ ابراهيم‌بيک ، رعيّت در فقر و زبونی و دروغ و خرافات و مرگ و بيماری و جهل و بی‌قانونی غوطه‌ورند ، و حکومتيان به ستمگاری و چاپيدن ِ اين رعيّت ِ مفلوک ، مشغول .
عمده‌ی ِ مفاسد و تباهی‌هايی را که ابراهيم‌بيک مشاهده نموده و به توصيف ِ آن پرداخته ، در چند عنوان ِ کلّی ِ زير می‌توان گزارش نمود :
1 – نبودن ِ راه‌های ِ مناسب ، و دشواری ِ آمد‌و‌شد ميان ِ شهرها . اگر‌هم فی‌المثل از مشهد تا طهران ، راه ِ درست‌و‌حسابی ، و کاروان‌سرا و آب‌انبار هست ، از آثار ِ دوره‌ی ِ صفوی – و به‌ويژه شاه‌عبّاس – است . و اين در حالی است که در همان روزگار ، در غالب ِ ممالک ِ فرنگ ، و حتّی در برخی ممالک ِ عثمانی ، وسيله‌ی ِ نقليّه‌ی ِ بين ِ شهری ، قطار است . تنها راه‌آهن ِ کشور در آن روزگار ، فاصله‌ی ِ کوتاه ِ تهران تا شاهزاده عبدالعظيم بوده : « طول ِ اين راه‌آهن کمتر از هفت ميل و در تمام ِ ممالک ِ ايران راه‌آهن عبارت از اين است ، که آن را هم يک کومپانی ِ بلژيک ساخته ، هرچند خيلی بی‌نظم است ، امّا خانه‌اش آباد ؛ باز از خرسواری هزار مرتبه بهتر است . » [ ص 55 ]
2 – رکود ِ فلاحت و تجارت ؛ و توقّف ِ سحرگونه‌ی ِ آن در محدوده‌ی ِ عادت‌زدگی و سنّت .
3 – نبودن ِ هيچ‌گونه کمپانی ِ تجاری .
4 – نبود ِ بيمارستان ، و شيوع ِ انواع ِ بيماری‌ها ، و کشتار ِ بيماری‌هايی مانند ِ آبله . [2] ( و اين در حالی است که آبله‌کوبی از اقداماتی است که در دوره‌ی ِ کوتاه ِ صدارت ِ ميرزاتقی‌خان ِ اميرکبير ، در آغاز ِ عهد ِ ناصری صورت گرفته ؛ و زمان ِ سياحت ِ ابراهيم‌بيک ، بايد اواخر ِ دوره‌ی ِ ناصری بوده باشد ؛ يعنی دست ِ ‌کم چهل سال بعد ! )
5 – برائت ِ کلّی و جزئی ِ دارالاسلام از بهداشت و پاکيزگی ؛ که نمود ِ آشکار ِ آن ، وجود ِ حمّام‌های ِ خزينه است . [3]
6 – ويرانگی و بی‌رونقی ِ مساجد .
7 – نبود ِ مکتب و مدرسه ( به بيان ِ مؤلّف ، و قول ِ مشهور ِ آن روزگار : فابريک ِ آدم‌سازی ! )
8 – فساد ِ مطلق ِ دستگاه ِ حکومت .
9 – عدم ِ محض و مطلق ِ « حسّ ِ هم‌زيستی » و « حُبّ ِ وطن » . ( : « ابداً نظر ِ عمومی به سوی ِ اصلاح ِ امور ِ وطن معطوف نيست . هر کس از بزرگ و کوچک و غنی و فقير و عالم و جاهل ، منفرداً خر ِ خود را می‌چرانند . هيچ‌کس را پروای ِ ديگری نيست . احدی ، از منافع ِ مشترکه‌ی ِ وطن و ابنای ِ وطن سخن نمی‌گويد . گويی نه اين وطن از ايشان است ، و نه با همديگر هموطن‌اند . » [ ص 56 ] )

ابراهيم‌بيک چه می‌گويد و چه راه ِ چاره‌ای سراغ کرده است ؟
ابراهيم‌بيک نامی است مستعارگونه ، و شخصيّتی است برساخته‌ی ِ نويسنده ؛ و به الگوی ِ خود ِ او . اين ترفند ، از زمره‌ی ِ شيوه‌های ِ معمول ِ اين‌گونه چيزنويسی‌هاست ، که نويسنده می‌خواهد خود را استتار کند [4] ؛ و برای ِ اين منظور ، شخصيّتی جعل می‌کند ، و گپ‌و‌گفت‌های ِ خود را به او نسبت می‌دهد و از زبان ِ او بيان می‌کند ؛ و از اين طريق ، بر جاذبه‌ی ِ اثر نيز می‌افزايد .
با اين که مجموع ِ کتاب ( که به فاصله‌ی ِ چند سال به سه جلد رسيده ) شبه ِ رمان محسوب می‌شود ، نمی‌توان به‌قطع‌و‌يقين گفت که مراغه‌ای در آغاز چنين قصدی داشته ؛ بلکه به نظر ِ من اين‌گونه می‌رسد که سفری به ايران داشته ، و برای ِ گزارش ِ مشاهدات ِ خود ، که با نگاه ِ تند و زبان ِ بی‌پروای ِ انتقادی همراه بوده ، از اين قالب‌واره‌ی ِ ادبی بهره جسته است .
نگاه ِ ما در اين بحث و بررسی ، تنها متوجّه ِ بخش ِ نخست ِ متن است ؛ يعنی جلد ِ اوّل ِ « سياحت‌نامه » . [5]
تفاوت ِ اصلی و اساسی ِ « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » با آثاری از گونه‌ی ِ « سفرنامه‌ی ِ ناصر ِ خسرو » ، در دو چيز است : 1 . پرهيز از گزارش ِ جزئيّات ِ نامربوط 2 . نگاه ِ انتقادی ، و پرداختن به مسائل ِ اساسی ِ جامعه و کشور .
نکته‌ی ِ بسيار عجيب اين است که در شرح ِ حال ِ مؤلّف – به قلم ِ خود ِ او – ( ص 249 تا 254 ) ، هيچ اشاره‌ای به سفر ِ او به ايران نشده . وی تا حدود ِ 20 يا بيست‌و‌چند سالگی در ايران زيسته ، و سپس به قفقاز و گرجستان رفته ، تبعه‌ی ِ روس شده ، و بعد از چند سال ترک ِ تابعيّت ِ روس کرده و در استانبول ماندگاری گزيده است . برای ِ من باورکردنی نيست ( يا به‌عبارتی ، بسيار اعجاب‌انگيز است ) که مراغه‌ای بدون ِ انجام ِ چنين سفری ، توانسته باشد توصيفی اين‌چنين دقيق از وضع‌و‌حال ِ ايران و ايرانی ارائه نمايد .

در‌هر‌حال ، نگاه ِ انتقادی ِ راوی به گونه‌ای است که از يک‌سو معايب و کژی‌ها را می‌بيند ، و از سوی ِ ديگر ، همزمان ، به بيان ِ راه ِ چاره می‌پردازد . در نظر ِ او ، ايرادها در اين چند بخش خلاصه می‌شود : جهل ِ عمومی ِ ملّت نسبت به حقوق ِ بشريّه ؛ سلطه‌ی ِ خرافات ، و چيرگی ِ شبه ِ عالمان بر ذهن و عين ِ توده‌ی ِ مردمان ؛ نبودن ِ مکتب و مدرسه ( = فابريک ِ آدم‌سازی ) ؛ بی‌قاعدگی ِ رفتار ِ حاکمان ، و ستم و زوربيشی ِ ايشان به رعيّت ؛ و از همه مهمّ‌تر : عدم ِ حسّ ِ هم‌وندی ( = هم‌وطنی ) ، و فقدان ِ حُبّ ِ وطن .
پس از پايان‌يافتن ِ متن ِ مجلّد ِ نخست ، يک صفحه و نيم مطلبی آمده ، با عنوان ِ « نويسنده می‌افزايد » ، که در آن نويسنده برای ِ نجات ِ کشتی ِ ايران ، تدابير ِ هشت‌گانه‌ای به شرح ِ زير برمی‌شمارد :
« اوّل : به اتّفاق و اتّحاد ِ ملّت در يک نقطه . دوّم : واجب‌دانستن ِ اطاعت ِ اوامر و احکام ِ پادشاه . سوّم : دامن‌افشاندن ِ عموم ِ ملّت به منافع ِ شخصيّه ؛ خصوصاً اوليای ِ دولت . چهارم : ترجيح‌دادن ِ نيک‌نامی به لذايذ ِ نفسانيّه . پنجم : جمع‌شدن ِ برادرانه و برابرانه در مجلس ِ شورا . ششم : تحت ِ قانون درآوردن ِ هر عمل را ، جداگانه . هفتم : اجرا کردن ِ احکام ِ آن قوانين ، به‌مساوات و بدون ِ استثنا . هشتم : چنان‌که در اين ايّام در السنه ضرب‌المثل و متداول است ، باز‌کردن ِ فابريک ِ آدم‌سازی ؛ يعنی مکاتب و مدارس ِ جديده ، برای ِ تحصيل ِ علوم و فنون ِ متداوله ... » [ ص 213 ]
...
دمباله دارد

------------( 850702 )

?
پابرگ‌ها :
[1] بنگريد به « تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان » ، ج 1 ص 249 .
[2] رک : بخش ِ سياحت ِ مرند ( ص 176 و بعد ) .
[3] بنگريد به شرح ِ حمّام رفتن ِ ابراهيم‌بيک و يوسف‌عمو در ارض ِ قدس ِ رضوی ؛ مشهد ( ص 35 ) .
[4] « جلد ِ اوّل و دوّم ِ کتاب نشانی از نويسنده‌ی ِ آن به‌دست نمی‌دهد ، امّا در جلد ِ سوّم ، نويسنده خود را به نام ِ حاجی زين‌العابدين مراغه‌ای ، بازرگان ِ ساکن ِ اسلامبول ، معرّفی می‌کند ... » ( باقر مؤمنی . ملحقات ِ کتاب ، ص 249 . )
[5] من از دو مجلّد ِ ديگر ِ کتاب نسخه‌ای ندارم ، و اصلاً آگهی ندارم که اين دو بخش در ايران منتشر شده يا نه . آنچه به نام ِ « سياحت‌نامه‌ی ِ ابراهيم‌بيک » شهرت دارد ، همين جلد ِ اوّل ِ کتاب است ...
پس‌نگاره : به بخش‌های ِ پيوست ِ کتاب توجّه نکرده بودم . حين ِ نگارش ، اين بخش ، و به‌ويژه آنچه را که در معرّفی ِ نويسنده و اثر ِ سه جلدی ِ او ، از نوشته‌ی ِ باقر مؤمنی آمده ، مطالعه کردم . بنا به اين نوشته ، مجلّدات ِ دوّم و سوّم در ايران چاپ نشده است ...