Mittwoch, August 31, 2011

در موضوع پيشينه‌ی اختراع «پيپسی‌کولا»ی ملعون!

پاره‌ای از محقّقان معاصر، در پی واقعه‌ای که در نمازچمبه به وقوع پيوسته، به بيان تاريخچه‌ی فقره‌ای از اکتشافات شجره‌ی ملعونه‌ی «پيپسی‌کولاک» پرداخته‌اند؛ که به شرح ذيل خدمت حضّار هميشه در صفحه، منقول می‌گردد؛ و سپس نظر ک‌رشناسی خود را ابراز می‌داريم:

«گويا برگه‌ای در نماز جمعه‌ی روز جهانی قدس پخش شده بود که PEPSI را معادل مخفّف "هر پنی که پرداخت می‌کنی اسرائيل را نجات می‌دهد" در نظر گرفته شده بود. در اين‌جا لازم دانستم يک تاريخچه‌ی مختصری توضيح بدهم.
در سال 1898 ميلادی Caleb Bradham داروساز، اهل کارولينای شمالی، يک نوشابه‌ی گازدار درست کرد که آن را “Brads Drink” ناميد. بعداً با اضافه‌شدن دو مادّه‌ی ديگر به اين نوشيدنی PEPSI-Cola نام گرفت. در واقع، نام جديد PEPSI-Cola در سال 1903 از دو مادّه‌ی تشکيل‌دهنده‌ی اصلی آن يعنی پپسين و کولا مشتق شده است، يعنی حدود نيم‌قرن قبل از تأسيس رژيم اسرائيل. لازم به ذکر است پپسين آنزيمی است که در معده‌ی ما هم وجود دارد و در هضم غذا نقش مهمی را ايفا می‌کند.
برای بيان نفرت و انزجار از رژيم ظالم اسرئيل لازم نيست دروغ بگوييم؛ همين واقعيّت‌هايی که می‌بينيم کافی‌ست...»
به‌نقل از: Majid Fehresti Sani
&
و هذا لينکه:
http://www.facebook.com/photo.php?fbid=212884295437147&set=a.121194047939506.19653.100001467341711&type=1

$
و امّا، بيانات ما:
به نظر فقير حقير که ساليان سال با علمایِ اعلامِ اهلِ فند -چه تاريخی و چه ماقبل تاريخی- محشور بوده، ايدون می‌رسد که در تحقيقات منقوله‌ی فوق‌الذّکر، اشتباهی رخ داده...
ازقضا، اختراع «پيپسی» مربوط به ادوار خيلی قديم‌تر ازين حرف‌هاست. اين‌هم که علمای بزرگ، در نمازجمعه‌ی روز جهانی و کهکشانی قدس، در اعلاميّه فرموده‌اند، پُر بيراه نبوده؛ اگرچه درست هم نيست.
اختراع اين مادّه‌ی ملعونه، البتّه به «صهيونيست جهانی» برمی‌گردد؛ امّا نه اين «صهيونيسم‌های اسرائيلی» اين دور و زمانه؛ که دماغ‌شان را فين نمی‌کنند که مبادا جان‌شان از مقعدشان عروج کند...
بله، نخستين کسانی که به عمليّات شيطانی توليد «پيپسی» مشغول شدند، صهيونيسم‌های گستاخ و بی‌کلّه‌افسارِ اطراف و اکنافِ مدينه بودند. و در روايات صحيحه، که در صحّت سلسلة‌البول راويان آن جای هيچ ترديدی نيست، آمده است که اين ملاعنه‌ی فوق‌الذّکَر، از اين نوشافه‌ی شيطانی، در محافل سرّی فراماسونری خود، که در قلعه‌جات پيرامون مدينه صورت می‌گرفته، و در آن زن و مرد با هم به گردهمايی می‌پرداخته‌اند، کوفت می‌کرده‌اند.
هم‌چنين در روايات بازهم صحيحه افزوده‌اند که آن صهيونيزم‌های الدنگ وَرهَمَنا، مقداری نجسی هم با اين «پيپسی»های ملعون‌شان قاطی می‌کرده‌اند که مست کنند و خدای‌نکرده مسلمين را بچزانند... نعلت ابدی بر ايشان باد!
و باز در روايات اَيضاً صحيحه آمده است که در وقت بالاانداختن آن پيپسی‌های نجسی‌دار خبيث، به همديگر می‌گفته‌اند: «فداک!» يعنی: فدایِ تو!
و در تفاسير ما علمای پيشين آمده است که نام «فدک» از همين‌جا پيدا شده؛ چراکه آن ملاعنه، غالباً برای عمليّات کريهِ پيپسی-نجسی‌خوری خود، به باغ‌های آن منطقه می‌رفته‌اند؛ و بعد به‌واسطه‌ی لفظ ملعونه‌ی «فداک»، آن منطقه، کلّهم به «فدک» مشهور شده است...

وامّا، چنانچه بازهم برای محقّق عاليقدر، از جهت قدمت اين فقره‌ی ملعونه، جای ترديدِ دودولی مانده باشد، مِن‌باب اطمينان، سند استواری ارائه می‌گردد، تا هرآينه، شک و شبهه را وايتکس‌مالی نموده و رفع سازد...
و آن اين است که اگر اين «پيپسی» خبيث آن‌قدر قدمت نمی‌داشت، اصلاً برای اين بيت شاعر مرثيه‌سرای کهن، وجهی متصوّر نمی‌بود؛ که در وصف واقعه‌ی اليم عاشورا، فرموده است:
در کرب‌و‌بلا، آب نبود؛ پيپسی‌کولا بود!
...
اين، نشان می‌دهد که در آن ايّام که آن واقعه‌ی اليم عَلَم شده، «پيپسی‌کولا» کاملاً موجود بوده؛ و صدالبتّه، باز از اين مرثيّه، فوايد عديده‌ی ديگر هم به ثبوت می‌رسد؛ و ازجمله اين‌که مسلمين خلّص آن زمان، با مسلمانان قروقاطی اين دوران، منی سه‌خروار توفير داشته‌اند؛ و محال بوده که در بدترين شرايط نيز لب به پيپسی‌کولای صهيونيست جهانی صدخبيث‌تر از ملعون بزنند؛ ولو که دهان‌شان از تشنگی، بدتر از کون ميّت روزه‌دار خشک شده باشد...

در خاتمه، ضمن تأييد مؤکّد تحريم «پيپسی» خبيثه‌ی ملعونه، و ضمن تشکّر از محضر محقّقان عاليقدر، به ايشان توصيه، و از ايشان درخواست می‌شود که مِن‌بعد از مسجد که بيرون می‌آيند، حواس‌شان باشد که پا توی کفش ما علمای اعلام تاريخ نکنند، وگرنه کلاه‌مان خفن توی هم خواهد رفت...

تُوکُلِت... چی بگم من؟!
سه‌شنبه, 8 شهريور، آگوست 30, 2011‏
عثمانیِ قديم؛ نوشهير

a
نشر نخست:
https://www.facebook.com/notes/mehdi-sohrabi/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D9%BE%D9%8A%D8%B4%D9%8A%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9-%D9%BE%D9%8A%D9%BE%D8%B3%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%B9%D9%88%D9%86/257243034298628

z
PDF

ما چرا مردم بی نام و نشان را بکنيم

دوش پرسيدم از استاد در اين دوره وکيل
بايد آقای فلان يا که فلان را بکنيم
گفت آن‌را که در آن دوره به ناحق کرديم
مصلحت نيست در اين دوره همان را بکنيم
زين سلاطين و رجالی که در اين مملکتند
ما چرا مردم بی نام و نشان را بکنيم
دور پيشين که زمردان هنری ديده نشد
بهتر اين است در اين دوره زنان را بکنيم
گر کسی يافت نشد بين زنان لايق کار
من بر آنم که همان نسل جوان را بکنيم

&
https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=218737274842130&id=170315739684284

http://lavateh.blogspot.com/2006/12/blog-post_05.html

$
اگرچه، غزل آن قدر ناب و زيبا و تمام واقع شده که آدم (يعنی همين سر سنت ميتيلاتوس قدّيس بزرگ اعظم) حيف‌اش می‌آيد در آن پارازيت ول کند، مع‌ذلک، وسوسه نگذاشت به حال خود باشيم...
:
باز اگر نسل جوان نيز نشد درخور فيض
بايد البتّه بزرگان جهان را بکنيم
در بزرگان جهان نيز اگر خير نبود
به عقب رفته و، شاهان کيان را بکنيم
باز، شاهان کيان گر که نکردند قبول
رستم، آن کرده به‌بر ببر بيان را بکنيم
ديگر اين‌بار، اگر باز غرض باقی ماند
جمله برخاسته و، کون و مکان را بکنيم!

دوشنبه، 31 اَمرداد؛ 22 آگوست 2011

2
PDF

"شيخ و گربه"

(از بيگدلی قمی)
گربه‌ای را شيخكی می‌زد ميان مدرسه
با نوک نعلين خود، زآن‌سان که دل می‌شد کباب

عارفی گفتا بدو، کای پيشوای اهل حق
گربه را چه‌بْوَد گنه، کاين‌سان زنيدش بی‌حساب؟

گفت: از مخرج «مَعو» را خود نمی‌گويد درست!
هم نداند، هم ندارد هيچ قصدِ اکتساب

من زنای‌اش را، فرازِ بام، صد رَه ديده‌ام
چون زناکار است، بی‌شک نيز می‌نوشد شراب!

هم بُوَد از شارب‌اش پيدا که صوفی‌مشرب است!
کفر صوفی نيز، روشن‌تر بُوَد از آفتاب!!

لاجرم، بر فتوی اين‌بنده، مهدورالدّم است
قتل او واجب بُوَد بر مؤمنين، از شيخ و شاب!

?
اين قطعه‌ی زيبا را، نخست اين‌جا ديدم:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=156689007747786&set=a.149066701843350.38196.133573303392690&type=1
با يک غلط تايپی، و انبوهی بی‌روشی‌های تايپیِ بعضاً از نوعِ غلط!
خوش‌ام آمده بود که آن را نقل کنم؛ امّا «اشتراک» مثل اين بود که بر نادرستی‌های تايپی آن، صحّه نهاده باشم (و برای رفعِ اين ظنِّ ناروا، لازم می‌بود که باز در کامنت، افاضه بروم!)؛ پس، در گاوگل سيرچ کردم، و از ميان مواردی که نشان می‌داد، به فقره‌ی ذيل دخول نموده، و آن‌جا نظم مزبور را يافتم:
http://forum.p30world.com/archive/index.php/t-51526.html
امّا بازهم با انبوهی از کژروشی‌های تايپی نسبةً معمول!
...
و اين شد که ناچار شدم (صدالبتّه، بی‌آن‌که بتوانم از صحّت کلّی نقل –به‌حيث تعداد ابيات و، کمال نقل و، غيره- مطمئن باشم؛ و صرفاً مستند به همين دو منبع) بعد از اصلاح آن فقرات مذکوره‌ی نافوق‌الذّکر، آن را مَستَقلّاً بياورم!!

2
https://www.facebook.com/notes/mehdi-sohrabi/%D8%B4%D9%8A%D8%AE-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%8A%DA%AF%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%82%D9%85%DB%8C/256362881053310

$
PDF

Donnerstag, August 18, 2011

چند رباعی در نقدِ شادی‌پرستیِ غربِ ملعون

چند رباعی در نقدِ شادی‌پرستیِ غربِ ملعون؛ تقديم به روحِ پرفتوحِ حضرتِ مصباح‌الهدیٰ و سفينة‌النّجاة يزدی؛ سلام‌الله عليه

حضرتِ آدمِ سفيه (عليه‌ماعليه) را وقتی کردند، از بهشت بيرون، بنا به روايات، به‌مدّتِ چندقرن، ملائکه‌جاتِ فلک‌زده فقط عروگوزِ گريه‌ی ايشان را از سر باز می‌کردند... بنابر اين آقای مصباح‌الهدیٰ و سفينة‌النّجاة کاملاً درست می‌فرمايند! آدمی‌زاد بايد فقط عروگوزِ گريه‌اش را به آسمان برساند، نه قهقريچِ خنده و کون‌مستی‌اش را!

در پيرویِ غرب، که خاک‌اش بر سر
شادی‌کده کرده‌ايد اين ديرِ دو در
مرد از پیِ کُس، به کف گرفته علمی
زن، از پس و پيش، رفته هرشب به‌دَدَر!

آن‌کس که نه اشک‌اش دمِ مشک‌اش باشد
شايسته‌یِ دوزخِ پر آتش باشد
زن گر باشد، جنده بُوَد در همه‌حال
گر مرد بُوَد، کافرِ جاکش باشد!

حُزن آمده از من و، طرب از شيطان
غربی شده‌ای تو ابلهِ کون‌جنبان!؟
فردا که به گرزِ آتشين، مقعدِ تو
صدپاره کنم، غرب دهد خطِّ امان؟!

...
اين ژاژ نه مصباحِ هدیٰ می‌خايد
الله، به آيه‌آيه می‌فرمايد
چون مست‌ام من، ز خونِ يک‌مشت حزين
از شادی و خنده‌شان بدم می‌آيد!


&
افاضاتِ حضرتِ مصباح‌الهدیٰ و سفينة‌النّجاة عليه‌السّلام:
http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=36964

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2011/08/shadi_mesbah.pdf

D
(پی‌نوشت: به‌تاريخِ شنبه، 7 دی‌ماهِ 1392)
چون به‌تجربه، می‌ترسم يک‌وقت اصلِ افاضاتِ حضرتِ مصباح‌الهدی از سايتِ منبع برداشته شود، بهتر می‌بينم که اين‌جا هم نقل دهم:
مصباح يزدی در انتقاد از علوم انسانی غرب: همه تلاش فرهنگ جهانی اين است که برای انسان شادی بياورند، در مقابل ما در روايات داريم که انسان بايد محزون باشد تا قلب او نورانی گردد.

ايرنا: محمدتقی مصباح يزدی چهارشنبه شب در درس "وصايای امام باقر به جابر" در دفتر خامنه‌ای در قم گفت: رهبر انقلاب در سفر به قم نيز تأکيد کردند که وضعيت علوم انسانی ما مطلوب نيست، بنابراين بايد برای آن فکری شود.

وی ادامه داد: همه تلاش فرهنگ جهانی اين است که برای انسان شادی بياورند، در علوم انسانی خصوصاً روانشناسی تأکيد اصلی بر شاد بودن انسان می‌باشد.

مصباح يزدی خاطرنشان کرد: در اين علوم وجود حزن و اندوه در درون انسان را چيزی انحرافی می‌دانند و بر اين باورند که همه فعاليت‌ها در جهان به‌خاطر کسب شادی برای انسان است.

وی گفت: علوم انسانی ما بخصوص روانشناسی که در کشور داريم بقايای روانشناسی رفتاری آمريکا و غرب است که در دوران سابق ترجمه شده و بر اساس اصول مادی است.
وی ادامه داد: در گذشته دولت‌ها برای اينکه مردم شاد باشند حتی برای چهارشنبه‌سوری برنامه ايجاد و تبليغ می‌کردند.

مصباح يزدی گفت: در مقابل ما در روايات داريم که انسان بايد محزون باشد تا قلب او نورانی گردد.

وی درعين حال گفت: بايد ببينيم که کدام شادی و حزن خوب است، چرا در برخی جاها در روايات و آيات تأکيد بر شادی است و در جايی بر حزن و اندوه.

مصباح يزدی گفت: هر شادی و حزنی تنها زمانی مطلوب است که انسان را به سعادت برساند، اگر به‌جای خودش شاد باشيم و به‌جای خود غمگين، اين مطلوب است.

وی اظهار داشت: هر چيزی که در سعادت ابدی انسان تأثير منفی داشته باشد اعم از حزن و شادي، مطلوب نيست.

مصباح يزدی گفت: اگر قلب انسان نورانی شد به‌وسيله آن مسير زندگی خويش را تشخيص و در ظلمت و گمراهی فرو نمی‌رود و حق و باطل را بخوبی از هم تشخيص می‌دهد.
[تاريخ مطلب: بيست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ برابر با هجدهم اوت ۲۰۱۱]
[کد مطلب: 36964]

http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=36964

Sonntag, August 14, 2011

وادار می‌کنن آدمو به ظهورکردن!

حالا اون مَهدی که نيست، اين «مهدی» که هست! حیّ و حاضر!!
لطفاً دخترخانومايی که دوست دارن ما باهاشون گردهمايی بکنيم، دست چپ‌شونو بگيرن بالا و برن صف سمت راست؛ خانوما هم اجازه‌نامه‌ی شوهراشونو بگيرن دست راست‌شون و، برن تو صف سمت چپ!!
شلوغ نکنين؛ داريم ظهور می‌کنيم ديگه... اَه اَه اَه!!

Freitag, August 12, 2011

«« آخرين وضعيت محمدرضا پورشجری (سيامک مهر)

با سلام
در آخرين ملاقات پدرم که در روز 21 مرداد ماه بود، از وی شنيدم که به مدت يک‌ماه است که از درد کليه رنج می‌برد و به‌تازگی با مشکل گوارشی شديدی مواجه شده که خون زيادی از بدنش دفع می‌شود. در حدود 2 هفته پيش، دکترای بهداری زندان رجايی‌شهر به نام‌های دکتر چرخگر و دکتر فياض در معايناتی که از پدرم داشتند تأييد کردند که کليه‌ی سمت راست پدرم درحال از کار افتادن است و سنگ توليد کرده؛ که با توجه به اين‌که در بهداری زندان دستگاه‌های لازم برای سنگ‌شکنی و درمان کليه‌ی پدرم موجود نيست، اما هنوز مسئولان زندان اقدامی برای بهبودی پدرم انجام نداده‌اند، وگفته‌اند اگر رئيس زندان موافقت کند در هفته آينده به بيمارستان رسول اکرم در تهران اعزام خواهد شد. اما تاکنون هيچ اقدامی در مورد مشکلات گوارشی و معده‌ی پدرم که گويا خونريزی داشته اقدامی نشده، و او در شرايط جسمی فوق‌العاده بدی به‌سر می‌برد و سلامتی وی در خطر است.
همان‌طور که مطلع هستيد دادگاه پدرم به‌تعويق افتاده و در30 آذرماه برگزار خواهد شد، ولی او نااميد بود که تا آن زمان دوام نخواهد آورد.
من از شما و از همه‌ی کسانی که محمدرضا پورشجری را می‌شناسيد خواهان کمک و ياريتان برای بهبودی و آزادی او هستم.

با سپاس فراوان و با آرزوی آزادی همه زندانيان سياسی
ميترا پورشجری (مهر)


&
به‌نقل از:
ارتای خوشه
http://arttaa.wordpress.com/2011/08/12/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-%D9%85%D9%87%D8%B1/

کجا داری در می‌ری!؟

(به مناسبتِ به ثلثه رسيدن ماه مبارک؛ با الهام از نازنين ايرج دلبر)

خواب بوديم پرندوش، سحر
بنده، اينجانب و، من، هرسه نفر
که به‌ناگاه، صدايی آمد
نق‌نق و چون‌وچرايی آمد
چون پريديم ازآن خواب عميق
نيک گشتيم به اطراف دقيق
رمضان بود که بر امّت خويش
سخت چسپيده بُد، از جنس سريش
پيش و پس، بسته بر او راهِ فرار
وازلين‌نازده، می‌داد قچار!
کمر امّت بگرفته به دست
وين سخن، زمزمه درمی‌پيوست
:
«اين چه بی‌حسّی و بداخلاقی‌ست
رفته يک‌ثلث و، دوثلث‌اش باقی‌ست»!!


نسخه‌ی پی‌دی‌اف

J
آدينه، 21 اَمرداد، 12 آگوست 2011

اصلِ قضايا...!

(نظمِ حکايتی از فيه‌مافيه)

بود بقّالی و عاشق بر زنی
زن نه و، قلب ورا بُد رهزنی
بود آن خاتون چو برگ گل نکو
نيک‌خوی و نيک‌گوی و نيک‌رو
گل‌رخی، مه‌پيکری، سيمين‌ذقن
دلبر هر مرد و رشک جمله زن

وصف پنهان زير چادر زان صنم
گر بگويم، خون‌ات افتد گردن‌ام

...
چون که زورآور شود هجران همی
برکند از آدمی، تنبان همی
طاقت بقّال، شد در هجر، طاق
گشت پاتيل از می تلخ فراق

پس کنيز دلبرش را يافت کرد
داد سوی ماه‌رو، پيغام درد
کای شده عشق‌ات بهين سودای من
گر نيابم مر تو را، ای وای من!
من چنين‌ام، من چنان‌ام؛ سوختم
جامه‌ی عشق تو بر تن دوختم
...
بر کنيزک خواند چون پيغام، زود
پاره در کف، مر ورا راهی نمود
...
گفت با خاتون خود پس آن کنيز
کاين‌چنين می‌گفت بقّال ای عزيز:
خيز و آ پيش من ای زيباصنم
تا پس و پيش تو را احيا کنم!

طيره شد خاتون و لختی دم نزد
از خجالت، پلک هم بر هم نزد
گفت: با اين سردی و بی‌مزّگی؟
لايق ما داند او اين هرزگی!؟
گفت: نی؛ او گفته با من بيش ازين
ليک مقصودش همين بود و، همين!

بگذر از قشر و، به مغزش کن نظر
کاصل مقصود است و، باقی درد سر!

J
نسخه‌ی پی‌دی‌اف
×××
(از بافته‌های سال‌های دور: 3-1362. نسخه نداشتم، از حافظه نقل کردم؛ و چندجا ناچار از «دوباره‌سرايی» شدم؛ و چندجا را هم رها کردم...!!)

$
اصلِ متن فيه‌مافيه:
بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنيزک خاتون پيغام‌ها کرد که من چنينم و چنانم و عاشم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دوش بر من چنين گذشت. قصه‌های دراز فروخواند. کنيزک به خدمت خاتون آمد و گفت: «بقال سلام می‌رساند و می‌گويد که بيا تا با تو چنين کنم و چنان کنم!» گفت: «به اين سردی؟!» گفت: «او دراز گفت، اما مقصود اين بود!!»
اصل مقصود است، باقی دردسر است.

&
منبع نقل (اصلِ متن فيه‌مافيه):
Amir Hosein Mousavian
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=204548646270712&set=a.121194047939506.19653.100001467341711&type=1&comments

امان از دست اين الهام!

وقتی آدم باهاش کار داره که معلوم نيست کجا رفته دَدَر! اون‌وخ، کی پيداش می‌شه، اصلاً معلوم نيس! ولی غالباً درست همون وقتايی که سرت به کار خودته و معقول واسه خودت داری آدم می‌شی، يه‌دفه سروکلّه‌ش پيدا می‌شه و، بی‌مقدّمه می‌گه:
می‌خوای يه‌دست بکنمِ‌ت، روح‌ت زايمان کنه، يه شعر توپ ازت دربياد؟!
می‌گم: خب الهام‌جان، حالا اگه کردی و روح ما هم آبستنک شد، امّا جای شعر، «کسشير» زاييديم، اون‌وخ چی؟!
می‌گه: بی‌عرضگی‌تو گردن من ننداز... چون اون‌وخ کاشف به عمل مياد که ذاتِ‌ت از درِ کسشير بوده!!!
نشنيدی حافظ گفته:
مقعد صدق ببايد که بُوَد کاردرست
ورنه هر کور و کچل شاعر و بهمان نشود!!


$
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=243557615678635&set=a.176158782418519.44613.100000731969074&type=1&comments

دين و وطن

فتنه‌ها در سر دين و وطن است
اين دو لفظ است که اصل فتن است
صحبت دين و وطن يعنی چه؟
دين تو، موطن من، يعنی چه؟
همه عالم همه کس را وطن است
همه‌جا موطن هر مرد و زن است
چيست در کلّه‌ی تو اين دو خيال
که کند خون مرا بر تو حلال!؟

ايرج‌ميرزا

به بنجل بريدند چون ناف‌مان

اين‌م يه مثنوی خيلی کوتاه؛ با التزام کلمه‌ی مقدّسه‌ی «بنجل»!
هديه‌ای ناقابل؛ محض رفعِ ملال؛ تقديم به م. سحر عزيز دلبند!
(م. سحر عزيز، همراه با اشتراک اين ويدئوی بسيار زيبا در فيس‌بوک، می‌نويسد:
سيرک مسکو. باب توجه ملايان! ای‌کاش چين به‌غير از بنجل‌آلاتی که در ازای غارت نفت ايران به بازار آخوندها سرازير می‌کند، اندکی از ذوق و هنرش را هم به اين محنتکده‌ی دستکار ملاها صادر می‌کرد.)




و اين‌هم مثنوی کوتاه فقير:

به بنجل بريدند چون ناف‌مان
چُنين است اوضاع و اوصاف‌مان
مشنگ‌ايم و ديوانه و کُسخل‌ايم
به عمر اندرون، منتر بنجل‌ايم
همی بنجل آرند يکسر ز چين
به ما بنجلانْ امّتِ بنجلين!
به‌جای «بتِ چين» حافظ‌پسند
شده سهم ما «بنجلِ آکبند»!!

سرقت از موسيقی ايرانی

محض اين‌که باور کنين که اين شيعه‌ی پفيوز تا کجا از مال ما دزدی کرده، و ازجمله از موسيقی‌مون، اين مصرع يا دو بيت کوتاه مختصر رو (که ما بالاخره نفهميديم در مرثيه‌ی کدوم‌يکی ازين نطفه‌های بسم‌الله سروده‌کرده شده)، اين‌بار با «بشکن» بخونين و، مفصّلاً قر بدين، که باورتون بشه! (عرق‌م اگه داشتين، يادتون نره وا!!)

دختر بدرالدّجا
امشب سه‌جا دارد عزا
گاه می‌گويد پدر،
گاهی حسن، گاهی رضا

دختر بدرالدّجا
...

که اگه دوس داشتين می‌تونين فی‌المثل ادامه هم بدين (با مکث در ميان هر بيت؛ برای هماهنگ‌شدن با موسيخی مخصوص بيت!):

آخ! دختر بدرالدّجا
امشب چقد شدی بلا!

اين‌قده قر و غمزه نيا
اين وختِ شب می‌ری کجا!؟

...
مهدیِ عج بهِت می‌گه
باز وايسّادی؟! بيا ديگه!!

بيا بريم کاباره
يه‌شب گنا نداره!

من کافر چش‌سفيدم
جواب باباتو خودم می‌دم!!

هی نگين «روح»‌ش شاد...

ای بابا! خسته شديم از بس گفتيم...
خواهش می‌نمايم اين را بدرکيد عزيزان نازنين من...

در باب کافرانی مثل اين اين فقير حقير هنوز درناگذشته، و اون کافرای بزرگ درگذشته (مثل فريدون فرّخ‌زاد)،
هی نگين «روح»‌ش شاد!
...
ما کفّار اصولاً روح نداريم؛ فقط يه‌خورده بفهمی‌نفهمی «روان» ممکنه داشته باشيم؛ که البتّه اون‌م اون‌قدری نيست که بعد از مرگ‌مون باقی بمونه!!


$
https://www.facebook.com/msohrabi42/posts/242125189155211

باز صدويک رحمت...

باز صدويک رحمت به همين آخوندای خودمون! اين -بی‌ادبيه، روم‌به‌ديفال- خارکسته‌الدّين نطفه‌ی خالص بسم‌الله، باز معلوم نيست چه بدتر از تشيّعی می‌خواد به ما سپوختان کنه، که داره اين‌جور وازلين‌وار چرب‌زبونی می‌کنه!!


Sonntag, August 07, 2011

حوری هفت‌متری!

حضرات مؤمنين (نه‌مؤمنات) توجّه بفرمايند، ايدون:
اگرچه يادمون نرفته که به شما بندگان بندتمبان‌پرست، قول «حوری هفتادمتری» داده بوديم، عجالةً اين يه‌دونه هفت‌متری‌شو داشته باشين، تا برسيم به الباقی‌ش! که يعنی: به نيّت 14معصوم، چارده تن زرشک طلب‌تون!
ضمناً لازمه از برادران خيّر ساکن شيکاگو تشکّر بکنيم که عکس حوری‌شونو قرض داده‌ن که با نشون‌دادن به شما امّت ملنگ، سرتونو شيره بماليم...
ايدون باد!ا

Marilyn Monroe Sculpture unveiled in Chicago
Marilyn Monroe Sculpture unveiled in Chicago The formerly mysterious top half of a 26-foot statue of Marilyn Monroe in Chicago was revealed to the public Friday. The bottom half of the sculpture, which depicts Monroe's subway-grate stance from "The Seven Year Itch," was revealed earlier in the week, but the top half had remained covered, sparking speculation that the face at the top may not be that of the famed actress, the Chicago Tribune reported Friday. However, the full sculpture, by New Jersey artist Seward Johnson, was revealed to the public Friday as a faithful recreation of Monroe's image. The statue, installed at Pioneer Court on Michigan Avenue, was sponsored by Zeller Realty Group.

People pose for pictures with 'Forever Marilyn', a sculpture by Seward Johnson, on July 15, 2011 at Pioneer Plaza in Chicago. Inspired by Marilyn MonroeÕs iconic pose from the 1955 movie 'Seven Year Itch', the stainless steel and aluminum sculpture stands 26 feet tall and weighs 34,000 pounds and will be on display through the spring of 2012.

















هذه الکسشيريّات‌المدرن عن الشّاعر المشنگ!

آقا می‌فرماد که شعرهای استاد به زبان ديگه ترجمه‌پذير نيست!! مرد حسابی، اين کسشيريّات که به فارسی هم ترجمه‌پذير نيست تا چی برسه به زبان فنگليش و انگليش و فنارسه و جرمانی!!
برو ببه‌م به همون ترکی بلغور کن، دست از سر فارسی ما بردار کاکو!

خير ببينی ننه!!!

http://www.box.net/shared/oeoexsmpj17kj58xdy9h

روزه، افطار، شله، عرق!!

به فاصله‌ای نزديک
هنوز ظهرانه را هضم نکرده
به تور افطار مفت می‌خوريم
زهازه به شکمبه‌ی ما!
زهازه!!
جوی عرق را به سوی هندقِ بلا، راه بگردان
و به‌جای اين‌که بگويی کجای رمضان مبارک است
پر کن پياله را!!
مبارک ماييم که به افطار مسلمين، عرق توپ می‌خوريم...


به ديگران کار ندارم؛ ولی من شخصاً هم ماه مبارک رو دوست دارم، مخصوصاً شبای نوزده و بيست‌ويک‌شو، هم دهه‌ی عاشورا رو می‌خوام‌ش! چه چيزی مبارک‌تر ازين که آدم بعد از يه افطار دعوتی توپ، بره عرق‌شو بزنه تو رگ!!؟
با شله و حليم عاشورا هم که عرق نخوردين که بدونين چه حالی می‌ده! وای! مخصوصاً شله‌های مشهد مقدّس! آخ که چقد هوس کرده‌م....
...
پروردگارا!
شيطان رجيما!
السّون و ولسّون،
ما رو به عرق برسون!
يا اگه نمی‌تونی ما رو کول کنی، لطف ديگه‌ای بکن: عرقو به ما برسون!!!

ديدين گفتم کون کورش کبير لق بوده!؟

ديدين گفتم کون کورش کبير لق بوده!؟ بفرما؛ ايشون‌م تأييد می‌کنن!!
...
بيخودی که شاعر نفرموده:
اونی که به ما نريده بود
کلاغ کون‌دريده بود!

شوخی با حافظ عليه‌الرّحمه

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت:
تف تُو روحِ‌ت مردم‌آزار؛ تازه خواب‌ام برده بود!!


https://www.facebook.com/msohrabi42/posts/239709956063401

Dienstag, August 02, 2011

در عشق، غربت به رنگِ حضور است!

غربت به بُعدِ مکان و به جغرافيا نيست.
غربت به شهر و به کشور،
يا سرزمينی جدا نيست.
غربت، فضايی‌ست
از بی‌کرانِ فضاها که هر آدمی در دلِ خويش دارد؛
پنهان و دور از نظرها.

در ازدحامِ فضاهایِ ديگر،
درهایِ آن بسته می‌ماند، امّا
وقتی فضايی تهی گردد از ساکنِ خويش،
غربت، به‌ناگاه
در نه، که ديوارِ خود می‌گشايد...

دل، تنگ می‌گردد از سيل و آوارِ غربت
اندوه، مهمانِ دل می‌شود،
- ميز می‌چيند از تلخنایِ غم و حسرت و درد؛
خواهی تو زن باش يا مرد!
(کودک، حديثی دگرگونه دارد.
کودک، دل‌اش صاف و يک‌دست و ساده‌ست؛
گر بيم آن را مکدّر نسازد،
يا آن نيازی که با آدمی زاده، بر وی نتازد،
کودک، دل‌اش چون فراخایِ صد دشت،
لبريز، لبريزِ شادی‌ست!)
...
...
اين‌هم دروغی دگرگونه، شاعر!
تو خود به دل‌تنگیِ خويش،
اينک مجالِ نفس هم نداری؛
بی ناله و آه
بی هيچ فرياد!
ای اُشترِ سرگروهِ قطارت،
همّت به‌قدرِ جرس هم نداری!

آری، درين گفته‌یِ تو
ای پيرْ وسواسِ اندوه،
قدری، کم‌و‌بيش
بویِ حقيقت نهفته‌ست...
ليکن، نمی‌فهمی اين را
من
صد دلِ عاشق اندر دلِ خويش دارم!
اينک، رها کن که جادویِ درمان
بر تفته‌یِ دشتِ اندُه ببارم
...
...

خواهی که بُعدِ مکان بر تو "غربت" نگردد
بگشا دريچه به‌سویِ کسانی که دور-اند از تو
امّا درونِ دل‌ات "خانه" دارند.
بگشا دريچه
بردار چفت از در و بند و ديوار
بگشا تمامِ دل‌ات را به‌يکبار
تا خويش و پيوند و يار و عزيزت
بينی چگونه به‌سوی تو آيند...

نه "ياد"هاشان،
که "ايشان"،
خود، با همه جسمْنایِ حضوری که دارند
مهمانِ قلبِ تو باشند؛
از اين‌زمان تا
- هميشه!
تا لحظه‌ای که ببينی، به‌زودی
آن جسمْنای مضاعف،
اين‌جاست!
با تو به منزل رسانده‌ست
صد راهِ پيموده‌یِ عشق!
دل، پرزنان، چون کبوتر
آغوش...
صد بالِ بگشوده‌ی عشق!!

آدينه، هفتمِ اَمرداد؛ 29 ژوئيه، 2011

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=238185276215869&set=a.176158782418519.44613.100000731969074&type=1&comments