Posts mit dem Label صاحب‌اختيارِ بی‌لگام werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label صاحب‌اختيارِ بی‌لگام werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Montag, Juli 01, 2019

حالا هی بگوييد...

حالا هی بگوييد...

اين است که می‌گوزيم: در اسلام "کشتن" نداريم، لاکن اين‌ها "شفقت" است. حضرتِ مولانا هم که برخی از اين روشن‌فُلان‌ها (که همان دو بلگِ اوّلِ هفتادمن‌کاغذش را، سرسری هم حتّی نخوانده‌اند) ازوشان دِلَنگان‌اند و فهم‌کرده نمی‌کنند که ما همين‌طور قلفتی، از همان مثنوی ريده شده‌ايم، هم همين را می‌گويد. داستانِ طبيبِ الهی را –که بعضی‌ها مع‌الاسف از بی‌خردی، آن جناب را "صاحب‌اختيارِ بی‌لگام" گفته‌اند- برويد و مطالعَه کنيد.
حالا هی بگوييد "وقاحتِ قدسیِ الهی"، تا جان‌تان دربرود و روحِ نداشته‌تان، از مقعدِ ناصدق‌تان به گوزدانِ بقا و دغا عروج کند! عن‌شاء‌الله!
[صحيفه، مجلّداتِ 124]

Freitag, Dezember 29, 2006

صاحب‌اختيارِ بی‌لگام

صاحب‌اختيارِ بی‌لگام
پيرامونِ مولوی، و انديشه‌ها و آموزه‌هایِ او در مثنوی (2)

يکی از بنيادی‌ترين آموزه‌ها و باورهایِ اسلامی، اعتقاد به وجودِ «انسانِ متّصل به منبعِ اُلوهيّت» و «صحّتِ بی‌چون‌و‌چرایِ کردارِ او» ست. اين انسان، که در بيانِ مولوی، از او به «طبيبِ الهی» تعبير شده، و ديگرِ متصوّفه و عرفا از او با عنوانِ «انسانِ کامل» ياد کرده‌اند، از آنجا که نماينده و مأمورِ ذاتِ قدسیِ الوهيّت است، مالک و صاحب‌اختيارِ جسم و جان، و هستی و نيستیِ بنی‌نوعِ بشر محسوب می‌شود؛ و از سویِ ذاتِ اقدسِ اله، به وی جواز و اختيارِ هرگونه دخل و تصرّفی داده شده؛ و همه‌یِ انسان‌ها، بايد مطيعِ امرِ او باشند (و سلّموا تسليماً)؛ و از چون‌و‌چرا در اعمال و احکامِ او بپرهيزند.
اين موجودِ الهی، چه‌بسا سخنانی بگويد و يا اعمالی از او سر‌زند که به‌ديده‌یِ خرد، ناپسنديده و نادرست جلوه کند؛ امّا بايد دانست:
آن‌که از حق يابد او وحی و جواب
هرچه فرمايد، بُوَد عينِ صواب[1]

در قرآن، بهترين و کامل‌ترين بيانِ اين باورِ بنيادين را در قصّه‌یِ «موسی و خضر» می‌توان ديد. به‌نظرِ نگارنده، اين قصّه، سنگِ بنایِ باورِ قرآنی-اسلامی به‌شمار می‌رود. (+)

مولوی، مثنویِ خود را با قصّه‌ای[2] می‌آغازد که در آن «طبيبِ الهی» (که شخصيّتی مرموز و وهم‌گونه دارد)، با کمالِ آرامش و بدونِ کمترين احساسِ انسانی، مرتکبِ قتل می‌شود؛ امّا مولوی، نه‌تنها وجهی از زشتی و نادرستی در رفتارِ او نمی‌يابد، بلکه به توجيهِ آن، و دفاع از اين قاتلِ مخوف می‌پردازد. اگر مولوی واردِ بحثِ توجيهِ عملِ طبيبِ الهی نمی‌شد، وضع تا اندازه‌ای فرق می‌کرد؛ و می‌توانستيم قصّه‌یِ او را از گونه‌یِ قصصِ رمزی به‌شمار آوريم. امّا تصريحِ وی به «قتل»، و دفاع و توجيهِ او، پشتِ آدمی را می‌لرزاند.
وی، در توجيهِ رفتارِ طبيبِ آدمی‌کش، به قرآن و مشخّصاً به داستانِ موسی و خضر استناد می‌جويد. (همين‌جا، به اين نکته‌یِ عجيب نيز اشاره کنم که در داستان، آمرِ اصلیِ قتل، طبيبِ الهی است؛ امّا مولوی آن را به پایِ «شاه» داستان می‌نويسد!)
به‌نظرِ من، اينجا سرمثلِ «عذرِ بدتر از گناه» (يا: «به روباه گفتند: کو شاهدت؟...») بی‌مناسبت نيست! مولوی به خضر استناد می‌کند، درحالی که خودِ آن حضرت در آن داستان، حال و روزِ درستی ندارد. موردِ تعقيب است، و نيازمندِ صد وکيل‌مدافع، که او را از يک فقره دخالت و فضولیِ جهل‌نمون، يک فقره خسارتِ عمدی به اموالِ شخصی، و يک فقره قتلِ عمد، تبرئه کنند؛ که محال است بتوانند!
در حقيقت، مولوی اين را می‌خواهد بگويد که: عمل و نوعِ آن مهم نيست؛ بلکه، اصل، "کيستیِ عامل" است و چند‌و‌چونِ درجه‌یِ قربتِ او به مقامِ اُلوهيّت. اگر اين عامل، برگزيده‌یِ ذاتِ اقدسِ اله باشد، مجاز است که هر نامربوطی ببافد، هر غلطی بکند، و هر شرارتی مرتکب شود؛ و به هيچ‌کس هم پاسخ‌گو نباشد.
از اين‌حيث، طبيبِ الهی (يا پادشاهِ ملهم از طبيبِ الهی) و خضر، ديگر اشخاصِ ساده‌یِ داستانی نيستند؛ بلکه طرح و الگویِ قدسیِ «صاحب‌اختيارِ بی‌لگام» به‌شمار می‌روند.

عجيب آن است که بسيارانی امروزه بر اصلِ «ولايتِ فقيه» می‌تازند، و از آن با عناوينِ «ديکتاتوریِ دينی» و مانندِ آن، ياد می‌کنند؛ امّا به هزار بَه‌بَه و چَه‌چَه، مثنوی می‌خوانند، و به ستايش از سراينده‌یِ آن، می‌ذوقند.
اين پديده‌یِ عجيب، برایِ من، تنها يک دريافت در پی دارد: هيچ‌يک از «اين بسياران» با فهم ميانه‌ای ندارند. شايد هم می‌فهمند که مولوی از چه گه‌و‌گندی سخن می‌گويد و دفاع می‌کند، امّا بنا به اصلِ شريف و قدسیِ «هرچه آن خسرو کند، شيرين بُوَد»، از نويسندگانِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلام و معتقدانِ ولايتِ مطلقه‌یِ فقيه زشت است، و از مولوی قشنگ!!

اگر زبان و بيان‌ام به سادگیِ عاميانه‌گونه می‌گرايد، نه از ناتوانیِ قلنبه‌گويی است، که از سرِ ضرورت چنين می‌نويسم. تا به کی می‌خواهيم در پوششِ کلمات، دوگانه‌باوری، و توجيه، خود را انکار کنيم؟ شايد هم می‌ترسيم که اگر نقد و تأمّلِ ما، به ردّ و انکارِ مولوی بينجامد، وااسفاها در بر خواهد داشت؛ چرا که بايد بخشی از ميراثِ درخشانِ فرهنگی‌مان را، که به آن می‌نازيده‌ايم، به دور افکنيم!

مقصودِ من، به‌هيچ‌وجه چنين چيزي نيست. نه با مولوی خصومتی دارم، و نه نسبت به ميراثِ نياکان‌مان به‌ديده‌یِ تحقير و انکار می‌نگرم؛ بلکه تنها ضرورتِ نقدِ مولوی (و نيز ديگر گويندگان‌مان) را يادآور می‌شوم. همين، و نه بيشتر.
اگر از –مثلاً- مولوی، دو قطعه شعرِ درست برای‌مان بماند، بهتر از آن است که ديوانی قطور از گند و کثافات را به‌دوش‌کشيم، و همچنان در بيچارگیِ خود غوطه‌ور بمانيم...

6 دی 1385

:

&
کتاب‌شناخت
مثنوی معنوی (دوره‌یِ کامل، به انضمام چهار فهرست اعلام...) به سعی و اهتمام و تصحيح رينولد الّين نيکُلسون، از روی نسخه‌ی طبع 1926-1933 م. در ليدن از بلاد هلاند. اثر جلال‌الدّين مولوی، محمّد بن محمّد بن الحسين البلخی ثُم الرّومی. انتشارات اميرکبير. چاپ دوم، 1350؛ چاپِ هشتم، 1361.

?
پابرگ‌ها:

[1] مثنوی. دفترِ اوّل؛ «بيان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود...»، بيتِ 225. (چاپِ انتشاراتِ اميرکبير، هشتم، 1361، ص 12.)
[2] از متنِ عکسی (همچنان‌که از پی‌دی‌اف نيز) بيزارم؛ امّا وقتِ تايپ ندارم (ضمنِ اين که، از مثنوی هم چاپِ درستی به دسترس‌ام نيست). چند صفحه متنِ داستان را اسکن کرده‌ام؛ اگر کسی مثنوی دمِ دست ندارد، کليک کند: ص 01، صص 1-01، صص 3-2، صص 5-4، صص 7-6، صص 9-8، صص 11-10، صص 13-12. [pdf]

$
و امّا، چکيده‌یِ داستان؛ برایِ کسانی که حوصله‌یِ خواندنِ متنِ مثنوی را ندارند:
در زمانی پيش از اين، شاهی بود که هم مُلکِ دنيا داشت و هم ملکِ دين. روزی به شکار می‌رفت، در راه کنيزکی ديد و هواخواهِ او شد. او را خريد. امّا، و از قضا، کنيزک بيمار شد. شاه از چپ و راست طبيبان به بالين‌اش آورد؛ امّا درمان‌ها نتيجه‌یِ وارونه می‌داد. شاه عاجز شد، به مسجد شتافت و گريه و زاری درگرفت؛ و در ميانِ گريه، خواب‌اش در ربود. در خواب، او را به طبيبی الهی مژده دادند.
فردا روز، طبيبِ الهی آمد: آفتابی در ميانِ سايه‌ای. به يک نگاه دانست که کنيزک بيمارِ جسمانی نيست؛ عاشق است. با وی خلوت کرد، و به طريقه‌ای هوشمندانه، نام و نشانِ معشوقِ وی را به‌دست‌آورد. آنگاه، شاه را آگاه کرد و چاره‌یِ کار را بازگفت.
شاه، پیِ معشوق -که مردِ جوانِ زرگری در سمرقند بود- فرستاد؛ و چون او را آوردند، کنيزک را به او داد. شش ماه گذشت و کنيزک به‌کلّی بهبود يافت. اينک، به دستورِ طبيبِ الهی، به زرگر زهرِ اندک‌اندک‌کشنده خوراندند. زرگر زهر می‌خورد و پيشِ دختر می‌گداخت. رنجوری، جمالِ معشوق را تباه نمود و عشقِ دخترک رو به سردی رفت، و مهيّایِ وصالِ حضرتِ شاه شد...

اينجا، مولوی بحثی پيش‌می‌کشد که خلاصه‌یِ آن چنين است: کشتنِ اين مرد به‌دستِ حکيم، نه برایِ بيم و اميد بود، و نه به‌هوایِ طبعِ شاه؛ بلکه به امر و الهامِ الهی بود. مانندِ آن پسر که خضر حلق‌اش را بُريد. امّا عامِ خلق سرِّ اين را درنمی‌يابد.
آن کسی را که‌ش چنين شاهی کُشد
سویِ بخت و بهترين جاهی کَشد

و غرض که: کارِ پاکان را قياس از خود مگير!!

Samstag, August 26, 2006

تقابلِ خردِ انسانی و علمِ الهی

تقابلِ خردِ انسانی و علمِ الهی
(تأمّلی بر داستانِ موسی و خضر)

پيشانه:
فردوسی در آغازِ شاهنامه می‌گويد:
تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يک‌سان روش در زمانه مدان[1]
ازو هرچه اندر خورَد با خرد
وگر بر رهِ رمز معنی بَرَد[2]

امّا قصصِ اسلامی وضعِ کاملاً متفاوتی دارد، و کلاً از جنسِ ديگری‌ست؛ هم به‌لحاظِ برداشتی که ما می‌کنيم، و هم از ديدگاهِ اعتقادیِ اسلام. از ديدِ معتقَدِ اسلامی، اين‌ها نه قصّه و اوسانه است و نه حتّی اسطوره.[3] البتّه در اين اواخر، که با گسترشِ دريافت‌هایِ علمی، و پيدايیِ بينشِ انتقادی در ميانِ ما اسيران، گوزِ باورهایِ اسلامی به‌گره‌افتاده، گاه -و به‌ويژه از سویِ به‌اصطلاح روشنفکرانِ دينی- تلاش‌هايی صورت می‌گيرد تا اين روايات به‌گونه‌یِ قصّه‌هايی نمادين جلوه داده شود.
در هر حال، از منظرِ ما که به هر نوشتاری، در وهله‌یِ نخست، به‌ديدِ انتقادی می‌نگريم، و بنا به خردِ تازه‌بيدارشده‌مان، به تحليلِ پديده‌ها و محتويّاتِ کورمانده‌یِ ذهنیِ خود ميدان داده‌ايم، اين قصّه‌ها موادِّ شناخت محسوب می‌شود؛ شناختِ چيزی که تا کنون و طیِّ قرن‌هایِ دراز، خود را در هاله‌یِ ضخيمی از قداست پوشانده، و هرگونه پرسش و کنج‌کاویِ ما را با مرگ پاسخ داده است.
بايسته می‌دانم که همين‌جا به مسلمينی که اين نوشتار و مانندانِ آن را می‌بينند و -احياناً- می‌خوانند، يادآوری کنم که: بهتر است خُلقِ خود را تنگ نکنند، چون جهان فراخ‌نگر‌تر از آن شده که تنگ‌خلقی و رگِ گردن را برتابد. سخن را با سخن پاسخ می‌دهند، نه با شمشير و ارهاب؛ البتّه اگر پاسخی باشد!
دوره‌یِ مرگ‌بارِ ممنوعيّتِ نقد به‌پايان رسيده، و با کشتنِ هزار همچو منِ نوعی نيز، بازگشتی در کار نيست. نوشته را بخوانيد، و اگر پاسخی هست لطفاً مرقوم بفرماييد؛ درست عينِ کاری که من می‌کنم.

قصصِ اسلامی، که می‌توان و بايد همه را يکان‌يکان موردِ نقد و بررسی قرار داد، اندک نيست. اين‌جا، در اين نوشتار، نگاهی خواهم داشت به قصّه‌یِ «موسی و مردِ الهی (خضر)». آوردنِ اصلِ متنِ عربی ضرورتِ چندانی ندارد؛ وانگهی، همه، نفری يک جلد قرآن به خانه داريم.


بررسیِ داستان
چنان‌که ديده می‌شود، آغازِ داستان قدری گنگ و نامربوط می‌نمايد؛ امّا به‌نظرِ من، اين وضع هيچ اهمّيّتِ خاصّی ندارد، و می‌توان آن را يکی از ويژگی‌هایِ بيانِ قرآنی دانست. پس سرراست به‌سراغِ اصلِ ماجرا می‌رويم.
موسی را -در اين داستان- می‌توان نمونه‌یِ نوعیِ «انسانِ معقول و متّکی به خرد و قواعد و قوانينِ مبتنی بر آن» دانست. البتّه، اين چهره‌یِ عام و هميشگیِ «موسایِ قرآن» نيست. در اين قصّه، می‌توان چنين نقش و چهره‌ای برايش قائل شد. (اين را بايد همواره به‌ياد داشته باشيم که پيامبرانِ توراتیِ مذکور و موصوف در قرآن، و همچنين عيسی، تفاوت‌هایِ غالباً اساسی با چهره‌هایِ اصلیِ توراتی-انجيلیِ خود دارند...)
مردِ الهی (خضر) را هم می‌توان نمونه‌یِ دقيق و کاملِ «انسانِ متّکی به دانشِ الهیِ منبعث از وحی» دانست. با مختصر تأمّلی در قصّه‌یِ موردِ بحث، می‌توان پی‌برد که در اين‌جا پايه و اساسِ بينشِ قرآنی-اسلامی موردِ طرح قرار گرفته. در اسلام، خردِ انسان صلاحيّتِ راهبری ندارد، و انسان بايد در تمامیِ امورِ خود، گوش‌به‌فرمانِ خدا باشد؛ و از آن‌جا که خدایِ قادرِ متعال نمی‌تواند، و دونِ شأنِ اوست که با همه‌یِ انسان‌ها رابطه داشته باشد، وجودِ واسطه لازم است. واسطه‌ای که از خودِ انسانیِ خويش تهی، و از خدا پر شده است؛ و تک‌تکِ اعمالِ او، مبتنی بر علم و اراده‌یِ الهی‌ست.

در اين قصّه، سه واقعه رخ می‌دهد؛ و هرسه موردِ اعتراضِ "خردِ انسانی" واقع می‌شود. عجالةً، وقايع اوّل و آخر را به‌کناری می‌نهيم تا بر سرِ واقعه‌ای بحث کنيم که در آن، عملِ ضدِّ خرد و انسانيّت، نمودی ناباور و غيرِ قابلِ انکار دارد.
خضر کودکی را می‌کشد. توضيحی که در پايان، در لحظه‌یِ جدايیِ هميشگیِ «علم و اراده‌یِ الهی» و «خردِ انسانی» می‌آيد، اين است که: خضر «ترسيده است» که ممکن است اين کودک در آينده پدر و مادرش را از راهِ خدا به‌در ببرد! (تصريح نشده، امّا به‌اشارت درمی‌يابيم که کودکِ مقتول، کافر، بی‌خدا، و عصيان‌گر است.)
نخستين نکته اين است: چگونه فرزندی می‌تواند پدر و مادرِ خود را از راه به‌در بَرَد؟ اگر برعکس می‌بود، پذيرفتنی بود.
نکته‌یِ دوّم: ايمانِ آن پدر و مادر چگونه ايمانی‌ست که با وسوسه‌یِ فرزندشان به‌بادِ فنا می‌رود؟ آيا چنين ايمانی آن‌اندازه ارزش دارد که به‌خاطرِ محافظت از آن، جانِ انسانی گرفته شود؟!
نکته‌یِ سوّم: خضر می‌گويد «ترسيدم»! صحبت از "يقين" نيست. و اين‌جا خود با دو نکته روبه‌روييم: يکی اين‌که «ترس» نمی‌تواند دليلِ قطعی و يقينیِ وقوعِ واقعه‌ای در آينده باشد؛ و ديگر اين‌که: چرا خدا به اين بنده‌یِ کاملاً ذوب‌شده در ولايت، علم‌اليقين نداده بود؟! آيا هرکسی حق دارد به‌صرفِ حدس و گُمان و ترس، و بدونِ هيچ‌گونه دليل و مدرک و نشانه و قرينه‌ای، دست به عملِ مقابله‌جويانه و پيش‌گيرانه بزند؛ يا اين حق، خاصِّ مردانِ الهی‌ست؟![4]
نکته‌یِ چهارم: فرض را بر اين می‌گيريم که خضر نه به‌استنادِ «ترسِ موهوم»، که بنا به «علم و يقينِ کامل» پسرک را می‌کشد. اين هيچ نامی ندارد جز «قصاصِ قبل از جنايت»!
نکته‌یِ پنجم (که بايد پيش از همه مطرح می‌شد): آيا آن پدر و مادر از خضر يا خدایِ خضر، چنين درخواستی کرده بودند؟!
اين‌جا نکته‌یِ فلسفی‌گونه‌یِ بسيار مهمّی وجود دارد، و آن اين است که با قتلِ پسرک، واقعه‌ای که در آينده احتمال -و يا حتّی قطعيّت-ِ وقوع داشته، کلاً و از اساس، "غيرِ قابلِ وقوع" می‌گردد؛ يعنی برایِ «جنايتِ معدوم و محال‌الوقوع»، قصاص صورت گرفته است!!

اکنون که جنسِ حضرتِ خضر معلوم‌مان شد، می‌توانيم بر دو واقعه‌یِ ديگر نيز تأمّلی نتيجه‌بخش داشته باشيم.
در هردویِ اين واقعات، خضر بی‌آن‌که اشخاصِ ذی‌نفعِ غايب از زمينه‌یِ واقعه از او خواسته باشند، دل‌سوزانه به محافظت از اموالِ ايشان برمی‌خيزد. زهی شفقت! و يک‌بار از خود نمی‌پرسد که چه حقّی دارد که به‌جایِ انسانِ حیّ و حاضر (حاضرِ غايب)، تصميم بگيرد و از جانبِ او عمل نمايد؟!
و اين‌همه، در صورتی‌ست که نسبت به صحّتِ دليلی که خضر آورده، اطمينان داشته باشيم؛ درحالی‌که، نه در قصّه می‌توان چنين صحّتی سراغ کرد، و نه به هيچ منطق و استدلالِ خاصّی می‌توان مطمئن شد که وی راست گفته است.
اين شکلِ عمل نيز، به‌طورِ دقيق و کامل، از همان جنسی‌ست که در واقعه‌یِ دوّم داريم؛ الّا اين که در آن‌جا جنايت می‌کند، و در اين دو واقعه، فضولی و دخالت.

با تأمّلِ کافی در قرآن و سيره‌یِ نبوی، می‌توان ديد و دريافت که در اين داستان، اصل و اساس و چارچوبِ قدسیِ دينِ الهی، طرح گرديده است. اسلام بر اين پايه استوار شده که: انسان قادر به تشخيصِ سود و زيانِ خود نيست، و لازم است که خداوند از راهِ شفقت، کسی را بفرستد تا ولیِّ اين موجودِ ناتوان باشد. و اين فرستاده، همانا پيامبر است؛ مردِ الهی؛ انسانی که با مبداءِ هستی، رابطه‌یِ مستقيم و بی‌واسطه دارد، و هر عملِ او، مطابقِ علم و اراده‌یِ الهی‌ست، و متضمّنِ سود و سعاداتِ اين موجوداتِ عاجز.
موجودِ عاجز، يعنی انسان (اين ظَلومِ جَهول)، حق ندارد در کارِ فرستاده‌یِ خدا چون‌و‌چرا کند. بايد بداند که مردِ الهی هرچه می‌کند و هرچه می‌گويد، درست و به‌جاست؛ حتّی اگر تعرّض به حريمِ انسان‌ها باشد.
موجودِ انسانی، اگر موسی هم باشد، که در اين داستان نمونه‌یِ اعلایِ خردِ انسانی‌ست، حقِّ چون‌و‌چرا ندارد، و نمی‌تواند حکمتِ عملِ الهی را دريابد. انسانِ خردمند بر اساسِ خردِ خود داوری می‌کند، و مثلاً قتلِ نفس را بدترين کارِ ممکن می‌شمرَد؛ و در اين قتل، به‌علّتِ فقدانِ چشمِ بصيرتِ عُبودی، جوهرِ شفقت را نمی‌بيند!

قطعاً بسيارانی از اسيرانِ اسلام نمی‌دانند که حوزه‌یِ اختيارِ «مردِ الهی-پيامبر-ولیِّ فقيه» تا کجاست. تا آن‌جا که هيچ حقّ و اختياری برایِ انسان قائل نيست. ولیِّ فقيه می‌تواند -بی‌آن‌که ملزم به کمترين توضيحی باشد-، به يک مؤمن بگويد: فردا رأسِ ساعتِ 8 صبح، در محضرِ فلان حاضر می‌شوی و زن‌ات را طلاق می‌دهی؛ يادت باشد که سه ماه و ده روزِ بعد، رأسِ همان ساعت در همان محضر حاضر باشی تا به‌عنوانِ شاهد، ذيلِ گواهیِ عقدِ من و زن‌ات را امضاء بيندازی؛ ان‌شاءالله تبارک و تعالی.[5]
اين مؤمن، اگر به‌اندازه‌یِ خَردَلی به دلِ خود شک راه دهد، يا گره به پيشانی آوَرَد، گناه‌کار است و سست‌ايمان، و مستوجبِ مکافات.
...

حالا سرِ فرصت، مختصر نگاهی خواهم داشت به يکی‌دو فقره بازتابِ اين انگاره‌یِ قدسیِ بنيادين، به‌نزدِ بزرگانِ صوفيّه.[6]

شهريور 1385

:

&
شاهنامه. ژول مول. (افست) (7 جلد + 1 جلد مقدمه). انتشاراتِ اميركبير. سوّم، 1363.

?
پابرگ‌ها:

[1] در بعضی نسخه‌ها: به يک‌سان روشنِ زمانه مدان. (رَوِشن، صورتی‌ست کهن از روش.)
[2] شاهنامه. چاپِ ژول مول. جلد اوّل، ص 9 (گفتار اندر فراهم آوردنِ شاهنامه).
[3] به‌خلافِ آنچه برخی تصوّر می‌کنند، در قرآن هيچ اسطوره‌ای وجود ندارد. اسلام دينی‌ست به‌شدّت اسطوره‌ستيز؛ و قرآن، جز چند مورد تمثيل، تماماً تاريخ و عينِ واقع است!
[4] در قرآن جايی به پيامبر اجازه داده شده که اگر از جانبِ دشمنِ پيمان‌بسته، احساسِ خطر کرد، و يا حدس زد که ممکن است خيانت کند، می‌تواند پيمانِ خود را بشکند.
[5] برایِ اطمينان، بنگريد به سوره‌یِ مبارکه‌یِ احزاب، و مشروحِ داستانِ «زينب بنتِ جحش» در کتبِ تفاسير. و اگر هم حوصله داريد، صبر کنيد تا چندکی بعد، که فرصت کنم و بنويسم.
[6] عجالةً، می‌توانيد به اين نوشته نگاهی بيفکنيد: صاحب‌اختيارِ بی‌لگام

Freitag, August 18, 2006

موسی و خضر

و موسی به شاگرد ِ خود گفت : من همچنان خواهم رفت تا آنجا که دو دريا به‌هم‌رسيده‌اند . يا می‌رسم ، يا عمرم به‌سر‌می‌آيد . ( 60 )
چون آن‌دو به آنجا که دو دريا به‌هم‌رسيده بودند رسيدند ، ماهی‌شان را فراموش کردند و ماهی راه ِ دريا گرفت و در آب شد . ( 61 )
چون از آنجا گذشتند ، به شاگرد ِ خود گفت : چاشت‌مان را بياور که در اين سفرمان رنج ِ فراوان ديده‌ايم . ( 62 )
گفت : آيا به ياد داری آنگاه را که در کنار ِ آن صخره مکان گرفته بوديم ؟ من ماهی را فراموش کرده‌ام . و اين شيطان بود که سبب شد فراموش‌اش کنم و ماهی به شيوه‌ای شگفت‌انگيز به دريا رفت . ( 63 )
گفت : آنجا همان جايی است که در طلب‌اش بوده‌ايم . و به نشان ِ قدم‌های ِ خود ، جست‌و‌جوکنان بازگشتند . ( 64 )
در آنجا بنده‌ای از بندگان ِ ما را که رحمت ِ خويش بر او ارزانی داشته بوديم ، و خود بدو دانش آموخته بوديم ، بيافتند . ( 65 )
موسی گفتش : آيا با تو بيايم تا از آنچه به تو آموخته‌اند به من کمالی بياموزی ؟ ( 66 )
گفت : تو را شکيب ِ همراهی با من نيست . ( 67 )
و چگونه در برابر ِ چيزی که بدان آگاهی نيافته‌ای ، صبر خواهی کرد ؟ ( 68 )
گفت : اگر خدا بخواهد ، مرا صابر خواهی يافت ؛ آنچنان که در هيچ کاری تو را نافرمانی نکنم . ( 69 )
گفت : اگر از پی ِ من می‌آيی ، نبايد که از من چيزی بپرسی ؛ تا من خود تو را از آن آگاه کنم . ( 70 )
پس به‌راه‌افتادند تا به کشتی سوار شدند . کشتی را سوراخ کرد . گفت : کشتی را سوراخ می‌کنی تا مردم‌اش را غرقه سازی ؟ کاری که می‌کنی ، کاری سخت بزرگ و زشت است . ( 71 )
گفت : نگفتم که تو را شکيب ِ همراهی با من نيست ؟ ( 72 )
گفت : اگر فراموش کرده‌ام ، مرا بازخواست مکن و بدين اندازه بر من سخت مگير . ( 73 )
و رفتند تا به پسری رسيدند ، او را کشت . موسی گفت : آيا جان ِ پاکی را بی‌آنکه مرتکب ِ قتلی شده باشد می‌کشی ؟ مرتکب ِ کاری زشت گرديدی . ( 74 )
گفت : نگفتم که تو را شکيب ِ همراهی با من نيست ؟ ( 75 )
گفت : اگر از اين پس از تو چيزی پرسم با من همراهی مکن ، که از جانب ِ من معذور باشی . ( 76 )
پس برفتند تا به دهی رسيدند . از مردم ِ آن ده طعامی خواستند ، از ميزبانی‌شان سر بر‌تافتند . آنجا ديواری ديدند که نزديک بود فرو ريزد . ديوار را راست کرد . موسی گفت : کاش در برابر ِ اين کار مزدی می‌خواستی . ( 77 )
گفت : اکنون زمان ِ جدايی ميان ِ من و توست ، و تو را از راز ِ آن کارها که تحمّل‌شان را نداشتی آگاه می‌کنم : ( 78 )
امّا آن کشتی از آن ِ بينوايانی بود که در دريا کار می‌کردند . خواستم معيوب‌اش کنم ، زيرا در آن سوترشان پادشاهی بود که کشتی‌ها را به‌غصب می‌گرفت . ( 79 )
امّا آن پسر ، پدر و مادرش مؤمن بودند . ترسيديم که آن‌دو را به عصيان و کفر دراندازد . ( 80 )
خواستيم تا در عوض ِ او ، پروردگارشان چيزی نصيب‌شان سازد به پاکی بهتر از او ، و به مهربانی نزديک‌تر از او . ( 81 )
امّا ديوار ، از آن ِ دو پسر ِ يتيم از مردم ِ اين شهر بود . در زيرش گنجی بود ، از آن ِ پسران . پدرشان مردی صالح بود . پروردگار ِ تو می‌خواست آن‌دو به حدّ ِ رشد رسند و گنج ِ خود را بيرون آرند . و من اين کار را به ميل ِ خود نکردم . رحمت ِ پروردگارت بود . اين است راز ِ آن سخن که گفتم : تو را شکيب ِ آن نيست . ( 82 )
-------------------قرآن ِ مجيد . سورة‌الکهف ، آيات ِ 60 تا 82 . [1]

?
[1] قرآن ِ مجيد . ترجمه‌ی ِ عبدالمحمّد آيتی . انتشارات ِ سروش . تهران ، 1379 ( صص 303 – 301 )

***
تقابل ِ خرد ِ انسانی و علم ِ الهی
http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/08/blog-post_26.html