Wednesday, September 12, 2018

ای جان! جانِ لعنتی!!

ای جان! جانِ لعنتی!!

در روايات آمده است که سال‌ها سال پيش، جان بولتون که آن‌وقت‌ها سبيل‌های‌اش –گرچه مشکی هم نبود- هنوز سفيد نشده بود و ابهّتِ بيشتری داشت به ايران می‌آيد، به مشهد؛ و ماه، ماهِ مبارکِ محرّم است، و روز، روزِ عاشورا!
رفيقِ مشهدیِ جان، او را ظهر به تکيه می‌برد و لحظاتی بعد، طبقِ معمول، برایِ هرکدام کاسه‌ای لبريزِ شله (شله‌یِ مشهورِ مشهدی) می‌آورند. جان بعد از اوّلين قاشقِ مردّدوار، سری جنبانده و «آخ‌مای‌گاد» گويان و از تهِ دل با ولعِ تمام تا تهِ کاسه را قاشق‌کش می‌لمباند و آن‌گاه، سری بالا آورده رو به ميزبانِ مشهدی‌اش می‌پرسد: مش‌مهدی! اين غذا جريانِ‌ش چی بود؟
مش‌مهدی می‌گويد: والله، ماجرا اينه که يزيد عليه‌اللّعنه زده امام حسين رو کشته...
جان بولتون منتظرِ ادامه‌یِ سخن نمانده و درحالی‌که با نر-انگشت و سبّابه‌یِ راست، سبيل‌هایِ فروهشته‌اش را از رویِ لب‌ها کنار می‌زند، می‌گويد: دستِ‌ش درد نکنه! دمِ‌ش گرم! از طرفِ ما هم يه سلامی به‌ش بگو و تشکر کن! عالی بود! دست مريزاد! واقعاً شاهکار کرده!!

?
راوی:
م. سهرابی
21 شهريور 1397؛ 12 سپتامبر 2018

Thursday, September 06, 2018

صادق


صادق

برایِ کسْ‌شعر گفتن، به بنگ هم
نيازی نيست.
همين عرق کافی‌ست...

I
صادق، زن گيرش نمی‌آمد
صادق کار نداشت
صادق ثروتی به‌ميراث نبرده بود
صادق نان‌خورِ پدر بود که هنوز...

صادق درکِ روشنی از هستی نداشت
صادق ميمون می‌شناخت فقط
و يحتمل جلق می‌زد هنوز حتّی...

صادق، زن گيرش نمی‌آمد
صادق، نويسنده بود
صادق، بوف بود، آن‌هم کور...

II
صادق، هزار سال عمر داشت
صادق، سه‌هزار، هفت‌هزار
اصلاً انگار صادق معاصرِ آن خوارکُسته بيگ‌بنگ بوده بود...

صادق باک نداشت
چاک و بستِ ذهن و دهن نداشت
صادق دين نداشت
صادق نجس بود
صادق خودِ واژه‌یِ کفر بود.

يک‌روز پاريس ديدم‌اش
پر و پاچه ديد می‌زد و اُشنو می‌کشيد
مست نبود
پولِ عرق نداشت
به جويس زنگ زدم که صادق‌ات را درياب
کورِ آتش‌خوار
گوشی را گذاشت.
صادق خودش را بيخودی که نکشت.

III
درست مثلِ سگی عرق‌خور
صادق به ديوار می‌شاشيد
صادق زنِ همه‌یِ حاجی‌آقاها را بی عنصرِ خيال گاييده بود شيک!

صادق نيرنگ‌باز بود. همه‌یِ نيرنگ‌ها را می‌شناخت
صادق به ادّعا اعتقادی راسخ داشت
و دعا می‌کرد،
به درگاهِ ميمونِ خوارکُسته.
به فرجِ عنتر.
به ذکر
ذکرِ خودش و آن پيرِ خنزر پنزر که من بودم.

صادق، هدايت نمی‌خواست
اصلِ گمراهی بود، صادق

...
صادق بازهم به ديوار می‌شاشد
صادق بازهم کفر می‌نوشد
صادق بازهم خودش را
حلق‌آويز می‌کند به لوله‌یِ گاز...

IV
صادق را يک شبِ ديگر هم باز در پاريس ديدم
به سگی ولگرد اقتدا کرده بود
و اين‌بار دنبالِ مسجدی می‌گشت تا در آن بريند.

صادق باحال بود
رمّال بود
کال بود
کحّال بود
زال بود
و يک دائم‌الخمرِ مجرّب.

يک‌عمر در تجرّدی بی‌شائبه جلق زد، صادق
با پتک تویِ سرِ خلق زد، صادق
هزار نعره از تهِ حلق زد، صادق
و باز نشست و جلق جلق فقط جلق زد،
صادق!

کُسِ تنگِ دخترِ مَلِک را می‌خواست
-به‌قالبِ مردکی پاتيل:
اين، بدهد؛ می‌کنم. ولاغير!
...
و دخترِ پادشاه شعورِ کُس‌دادن به صادق را نداشت که نداشت که نداشت

و صادق صادق بود
و هدايت را هدايت می کرد...

م. سهرابی
نيمروزِ شنبه، اوّلِ سپتامبرِ 2018
وزل، آلمان


Thursday, August 23, 2018

نبیّ‌السّيف!

نبیّ‌السّيف!

لابد اين‌هم تهمتِ دشمنان است! هجمه‌یِ کافرانِ فرنگی به پيامبرِ اعظم!
در مستندِ اين بيتِ مثنوی:
                   چو نبیّ‌السّيف بوده‌ست آن رسول
                   امّتِ او صفدران‌اند و فحول
فروزانفر می‌نويسد: مبتنی‌ست بر خبرِ ذيل:
بُعِثتُ بين يدیِ السّاعةِ بالسّيف حتّی يُعبَدَ اللهُ وحدهُ لا شريکَ لهُ و جُعِلَ رِزقِی تحتَ رُمحی وَ جُعِلَ الدّلُ والصَّغارُ علی خالَفَ اَمْری. (جامع صغير، ج1 ص125؛ و با تفاوت مختصر: مسند احمد، ج2ص50)
و تعبيرِ «نبیّ‌السّيف» در اکمال‌الدّين تأليف صدوق، چاپ ايران، ص116 موجود است.
[احاديث مثنوی، ص191-190]
...
گويا فروزانفر نيز به تعبيرِ مزبور بذلِ توجّهی داشته!!

::::
مهدی سهرابی
26/12/1386
::::::::::::
سايرالاسناد الحديث:
شرح حديث: ((بعثت بالسيف بين يدي الساعة))

المسند للإمام أحمد - ج 4 - 3713 - 5268

افتراضي حديث: (بعثت بين يدي الساعة بالسيف) وأقوال العلماء فيه

افتراضي تخريج حديث (بعثت بالسيف بين يدي الساعة وجعل رزقي تحت ظل رمحي....)

كتاب التوحيد - رسالة كلمة الإخلاص وتحقيق معناها

الكتب » صحيح البخاري» كتاب الجهاد والسير» باب ما قيل في الرماح


Wednesday, August 22, 2018

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی! [نگاهی به ترجيع‌بندِ هاتفِ اصفهانی]

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی!
دو واژه‌یِ «شعر» و «زيبا» را صرفاً از سرِ تسامح، و پرهيز از بحث، به‌کار می‌برم؛ وگرنه هر دو نياز به اثبات دارد!
متأسّفانه، انگار ما هيچ‌وقت نمی‌خواهيم سرِ عقل بياييم، و برایِ يک‌بار هم که شده چشم‌هایِ خود را از غبارِ عمد و تعمّدِ قرون و اعصار –که در اثرِ دِلَخشورِ [1] القاآتِ دشمن و دوست، برآن نشسته- بشوييم و به ماتَرَکِ مشؤومِ نياکان‌مان –در اين به‌ويژه هزارساله‌یِ اخير- از سرِ درنگ، و چُنان‌که هست، بنگريم.
عربده و غوغا می‌کنيم: ادبيّاتِ شکوهمندِ فارسی! ادبيّاتِ عاشقانه‌یِ ايران! ادبيّاتِ عرفانی! ... و ياوه‌هایِ صدتايک‌غازِ ديگر ازين‌دست! درحالی‌که همه داستانِ گوسپندی را خوانده يا شنيده‌ايم که به تخته‌سنگی برمی‌جهد و افسانه‌ها می‌سرايد که به فُلان کوهساران فُلان علف چريدم و به بهمان دشتان بهمان گياهان. و خوب که گرد و خاک می‌کند، ازآن ميانه، يکی می‌پرسد: اين‌همه که گفتی، قبول؛ امّا کو دُمبه‌ات!؟
دستِ‌کم اين يک داستان يا دستان را به‌شوخی نگيريم. از قاعده‌ای کاملاً منطقی می‌گويد. بسی چيزها، بی‌نياز و برکنار از دعوی، به ثمر و حاصل نياز دارد.

ماجرایِ ما و ادبِ گران‌سنگِ سرزمين‌مان، دقيقاً چُنين است.
اگر به‌راستی اين‌همه شکوه ورزيده‌ايم، چرا [امروز] به اين خاکِ مذلّت، فروشکستگان، مانده‌ايم؟! مگر نه اين است که ادبيّات وظيفه‌یِ آدم‌کردنِ ملّت‌ها را برعهده دارد، و در مقياسِ کلان‌تر: جامعه‌یِ بشری را؟! پس چرا ما با وجودِ «ادب» و «فرهنگ»ی که اين‌همه ازآن می‌گوييم و به آن می‌باليم، اين‌چُنين با آدمی‌زاد فرسنگ‌ها فاصله داريم!؟

پاسخ‌هایِ آماده‌یِ به نخ‌کشيده‌ای داريم که بر سرِ چُنين پرسنده‌ای –اگر که باشد- فرود آوريم: نگذاشته‌اند! –چه کسی؟ -همين فرنگان! و ديگر؟ -پيش از ايشان، ترکان و مغولان!

امّا من بی‌آن‌که شرارت‌هایِ بيگانگانی را که به‌سائقه‌یِ منافعِ خويش، به ما ستم روا داشته‌اند و می‌دارند، يک‌دم به فراموشی بسپارم، از خود و از شما می‌پرسم: آيا کشورهايی که به اوجِ پيشرفت رسيده‌اند، هرگز دشمن و دشمنان و ستم‌کنندگانی نداشته‌اند؟ هرگز متجاوزانی به سرزمين‌هاشان نتاخته‌اند؟
به سرگذشتِ هريک از مللِ متمدّنِ جهانِ امروز –مانندِ امريکا و کانادا و استراليا و سوئد و نروژ و هلند و دانمارک و فرانسه و آلمان و انگليس و ژاپن و...- که بنگريم، با طوماری از مشکلات، فشارها، ددمنشی‌هایِ خودی و بيگانه، و کمبودها و مصائب و... رو در رو می‌شويم.

حقيقت چيزِ ديگری‌ست.
نخستين و بزرگ‌ترين مشکل و سنگِ راهِ ما اين است که هنوز به مرتبه‌یِ «خواستن» نرسيده‌ايم. هنوز بينايیِ آن را نيافته‌ايم که به خود بنگريم و اين را که آنچه بايد و درخورِ ماست نيستيم، درک کنيم. خواستِ تغيير، پيش از ديدنِ دقيقِ خويش و پی‌بردن به ناسزاواریِ بودِشِ اکنونِ خويش، پديدار نمی‌گردد.
نه‌تنها در اين سی‌ساله‌یِ مُظلمِ هول، که پيش ازآن نيز، به اين بينايي دست نيافته بوديم. و همين خود می‌تواند پرسشی برایِ هزاران درنگ و ژرف‌نگری باشد: چرا از پسِ جنبش و نيم‌خيزِ عظيمِ مشروطه، و دورانِ بی‌مانندِ پهلوی، باز هم به آن بينايی دست نيافتيم؟
برایِ رسيدن به پاسخ، دلير بايد بود. و ما لبريزِ هراس‌ايم. اين هراسِ بی‌پايان که ما را از چشم‌گشودن برحذر می‌دارد، از کجا می‌آيد؟ شکّی نيست که بخشِ عمده و کارسازِ آن، که در شرايطی مشابهِ اين سی‌ساله، به‌ياریِ هيولاهایِ خصمِ بيداری می‌آيد، و سلطه‌یِ شوم‌شان را بر ما آوار می‌سازد، از درونِ ما برمی‌آيد، و نه از بيرون.
چيست، و از کجا به درونِ ما راه يافته؟ بايد آن را جايی در کارنامه‌یِ گذشته‌یِ خود بجوييم. و از همين‌جاست که مشکلِ اصلیِ ما چهره آشکار می‌سازد. ما مردم، گذشته‌ای داريم که به ما آموخته‌اند که به آن افتخار کنيم. و بديهی‌ست که گذشته‌ای افتخارآميز، نمی‌تواند نهان‌گاه و کشت‌گاه و جان‌پناهِ هراس‌هایِ شومی باشد که هستیِ ما را از ما گرفته است! گذشته‌یِ ما، سندِ هويّتِ ماست؛ و هرگونه کنکاشِ ترديدآميز درآن، گناهی نابخشودنی به‌شمار می‌رود. آری، به ما چُنين آموخته‌اند.

اکنون، در اين مجالِ تنگ، نمی‌خواهم به اصلِ آن کنکاشِ ترديدآميز بپردازم؛ بلکه صرفاً می‌خواهم نشان دهم که می‌توان –و بايد- چُنين نگاهی داشت.

پيرامونِ ما، از درون و برون، غرقِ انواع و اقسامِ دشمنان است. دوستانی نيز داريم؛ امّا پيش از «چشم‌گشودن» قادر به تشخيصِ دوستان نيستيم. آنچه می‌توانيم درآن بی‌ترديد باشيم، وجودِ دشمنانِ ماست. و از کجا چُنين بی‌ترديد؟ از آن‌جا که اين انبوهِ دشمنان، همه و همه می‌خواهند برای‌مان «دنبه»یِ نبوده بتراشند. همه می‌خواهند به ما بباورانند که اين‌گونه «سر در گُه داشتن»، شرايطی فوقِ آرمانی‌ست!
آری، هر کس و هر انديشه‌ای، هر ندايی، صدايی، وِزوِزی، که می‌کوشد تا ما را از چشم‌بازکردن بازدارد، که می‌کوشد دردهایِ ما را لذّات وانمود کند، که می‌کوشد زخم‌هایِ تا استخوان به‌چرک‌نشسته‌یِ ما را، خط و خال و زيبايی بنماياند، که مدام زيرِ دُنبه‌یِ گذشته‌یِ مشکوکِ پوک‌مان می‌زند، دشمن است.

q
از زمره‌یِ افتخاراتِ ادبِ فارسی، يکی، ترجيع‌بندِ عرفانیِ (!) هاتفِ اصفهانی (ف 1198 هـ. ق) است که غالبِ ما، اگر آشنايیِ مختصری با ميراثِ ادبی‌مان داشته باشيم، دستِ‌کم ابياتی ازآن را خوانده‌ايم.
در ميانِ اشعارِ سده‌یِ دوازدهمِ هجریِ قمری، اين قرنِ پرآشوب (که در آن، سلسله‌یِ صفويّه برچيده می‌شود، نادر ظهور می‌کند و سلسله‌یِ افشاريّه ايجاد می‌شود، و سپس زنديّه بر سرِ کار می‌آيند، و قرن به‌پايان نرسيده، با ظهورِ آقامحمّدخانِ قاجار، دورانِ ديگری در حکمرانیِ ايران آغاز می‌گردد) ترجيع‌بندِ هاتف، نمونه‌یِ بی‌نظيری از شيوايی و روانی و استواری و دلپذيریِ لفظ و معناست؛ و بلکه در کلّيّتِ اشعارِ فارسی نيز، موردی درخورِ ثبت می‌نمايد.
در اين دوران (سده‌یِ دوازدهمِ هجری) البتّه شاعرانِ نسبةً نام‌آور –در عرصه‌هایِ محدودِ شهرهايی چون اصفهان و شيراز و...- داشته‌ايم که نام، شرحِ حال، و نمونه‌یِ اشعارشان را در تذکرة‌المعاصرين (محمّدعلی حزين)، آتشکده (آذر بيگدلی)، مجمع‌الفصحا (هدايت)، و... می‌توان يافت، و ديوان و کليّاتِ اشعارِ برخی از ايشان به‌چاپ نيز رسيده است.
(خواننده توجّه داشته باشد که نگارنده نه‌تنها به تاريخِ ادبيّاتِ اين دوره اشراف ندارد، بلکه اصولاً چيزِ چندانی ازآن نمی‌داند؛ و اطّلاع و سخنِ او صرفاً مستند به «تاريخِ ادبيّاتِ ايران» تأليفِ ادوارد براون است. گفتم بگويم که نگوييد نگفت!)
البتّه از ديدگاهی که من به شعرِ فارسی می‌نگرم، ميانِ اين قرنِ پرآشوب و قرونِ پرآشوب‌تر يا کم‌آشوب‌ترِ گذشته، تفاوتِ چندانی در کار نيست. اين عمده‌یِ شعرِ فارسی‌ست که زيرِ ذرّه‌بينِ سنجه‌یِ دقيق، پوک می‌نمايد، و نه‌فقط شعرِ هاتف!

q
در ترجيع‌بندِ هاتف، که انصافاً در قياس با بهترين اشعارِ فارسی، به‌حيثِ شيوايی و استواریِ بيان، و اشتمال بر تعابيرِ سخته و دلپسندِ به‌اصطلاح عارفانه، شعری درجه‌اوّل به‌شمار می‌رود، چيزی که ابداً وجود ندارد سخنِ درخورِ بحث است!
مضمون‌هایِ ترجيع‌بندِ هاتف را يک‌به‌يک در آثارِ شاعرانِ ديگر –از گذشتگان و معاصرانِ او- می‌توان يافت. نکته‌یِ اصلیِ موردِ نظرِ شاعر، که ممکن است در وهله‌یِ نخست قدری کافرانه به‌نظر آيد –و اصلاً چُنين نيست- جز اين نيست که: اگر به‌حقيقت بنگريم، همه‌یِ اديان و آيين‌ها [و شيوه‌ها و مسالک]، همين مسلمانیِ خودِ ماست، که بر آن نام‌هایِ ديگر نهاده‌اند! از ديرِ مغان و کليسا و خرابات و ميخانه و...، همه، يک آواز برمی‌آيد: اقرار به يگانگیِ ذاتِ احديّت؛ و آن‌هم به لفظ و عبارتِ اسلامی: وحدهُ لا الٰه الّا هوُ! که به‌تفاوتِ يک کلمه ("هو" به‌جایِ "الله") همان شعارِ بنيادين و اوّليّه‌یِ اسلامی‌ست: لا الٰه الّا الله!!
نتيجه اين‌که شعرِ زيبایِ هاتفِ اصفهانی، چيزی نيست جز مديحه‌یِ اثباتیِ يک‌سويه‌یِ ديگری به‌نفعِ اسلامِ نابِ محمّدی!
در کجایِ اين ابيات، مطلب و نکته‌ای عرفانی هست، من نمی‌فهمم!

مهدی سهرابی
27 فروردين 1388
[تايپ و انتشار: اَمرداد 1397؛ آگوست 2018]

پی‌دی‌اف:

?
پابرگ‌ها:

[1] دِلَخشور، از واژگانِ «فارسیِ طبسِ گيلکی» است، به‌معنایِ گرد و خاکِ برخاسته، بادِ پر گرد و خاک، طوفانِ خاک‌آگين. و مجازاً به همان معنایِ «گرد و خاک کردن» که در فارسیِ امروز داريم به‌کار می‌رود.

Monday, August 13, 2018

درباره‌یِ شعرِ «ان‌شاء الله گربه است!» و داوریِ نادرستِ استاد يحيی آرين‌پور درباره‌یِ آن

درباره‌یِ شعرِ «ان‌شاء الله گربه است!» و داوریِ نادرستِ استاد يحيی آرين‌پور درباره‌یِ آن

بزرگْ پژوهنده‌یِ همْ‌روزگارمان، يحيی آرين‌پور، که يکی از ارزنده‌ترين آثارِ تاريخ ادبيّاتِ معاصرِ ايران، با نامِ «از صبا تا نيما» را (در دو مجلّد، که سپس‌تر مجلّدِ سوّمی، با نامِ «از نيما تا روزگارِ ما» نيز بدان افزوده شده) تأليف نموده است، در ارزشِ شعریِ اين مثنوی نظری ابراز نموده که می‌خواهم اين‌جا چند سطری درباره‌یِ آن بنويسم.

برکَن اين شوم و تبه‌پژ از بيخ!

برکَن اين شوم و تبه‌پژ از بيخ!

چل سال نه بس کز اهرمن در محن‌ايم؟
بر پيله‌یِ زجر و مرگ، بيش از چه تنيم!؟
تا ريشه‌یِ دينِ حق ز بُن برنکنيم
آزاد و به‌دل دمی به شادی نزنيم!!

مهدی سهرابی
20 اَمرداد 1397؛ 11 آگوست 2018

Tuesday, August 07, 2018

شيرِ سرخ و سياه!

شيرِ سرخ و سياه!
...
به استايلِ سبيلایِ عمويوسف‌آغام و ريشِ حاجی‌بابا نوری‌م سوگند، اگه بذارم ويدئویِ تو مرتيکه‌یِ امپرياليسمِ شيطانِ بزرگ، جايی نشون داده بشه! اگه گذاشتم حتّی يکی از دوستام اينو شَير بکونه، شيرِ عمويوسف‌آغا و حاجی‌بابانوری‌م حروم‌ام باد!
تو فکر کردی ما اون‌قدر پپه‌ايم که هفتاد-هشتادسال القاآتِ بزرگون‌مون رو به اين زودی زِرتی بريزيم دور!
نه اخوی! ما با قانقاريای عموسام‌ستيزی اصولاً از خشتک به خشت افتاديم و تا لبِ چاله‌یِ گور، همچنون کش مياريم سرخ و سياه و، می‌مونيم، هلو!!
غيرتی که با شيرِ سرخ و سياهِ حاج‌لنين‌جون و ممّدآغایِ اکرم توُ کون‌مون رفته، حالاحالاها برون‌مُرون نايد!
تو برو کشک‌تو مَساب!!
گورِ بابایِ مردمِ به‌مرگ‌نشسته‌یِ بيچاره که چشم‌شون به کمکِ تو و سايرِ شياطين سفيد دوخته شده! اين‌قدر بدوزن که ايران‌شون چُنوُ از کرّه‌یِ زمين بخوره زمين که گم شه!



Thursday, August 02, 2018

خواب ايرانيت (آرامش دوستدار)

خواب ايرانيت
19.12.08 | آرامش دوستدار

آنچه در زمانه‌ی حاضر روی داده و می‌دهد از عوارض غلبه‌ی جنبه‌ای از اسلام «ايرانی» شده است. و ما که با چنين ضربه‌ای از خواب ايرانيتمان پريده‌ايم، خود را با پديده‌ای «نوظهور» ‌روبه‌رو می‌بينيم، پس از چهارده قرن مسلمانی! به همين جهت گمان می‌کنيم که اين پديده‌ی نوظهور را با حربه‌ی پيشينه‌ی «تاريخی خودمان» می‌توان و بايد زد: با ايرانيت ناب يا با جنبه‌ی ايرانی اين پيشينه‌ی اسلامی. غافل از اينکه اين پديده‌ی نوظهور چيزی جز يکی از جلوه‌های ديرپای ايرانيت اسلامی ما نيست و نوظهوری‌اش را از لگام‌گسيختگی انقلابی به سردمداری «روحانيت سلحشور» دارد. بنابراين وقتی در اين بدخواب شدن و آشفته‌حالی ناشی از آن از خود می‌پرسيم: چاره‌ی نهايی اين وضع را از کجا و چگونه بايد يافت؟ پاسخ سهل‌انگار ما اين است: در وهله‌ی اول و آخر از هرچه ايرانی‌ست، چه پيش از اسلام و چه در اسلام! انگار که چنين چيزی نزد ما هست و اگر باشد آسان به چنگ می‌آيد و اگر به چنگ آيد مؤثر خواهد افتاد! از اينرو آن‌هايی که از اين زمين‌لرزه‌ی اعتقادی تکان و صدمه خورده‌اند -و تعدادشان نبايد کم باشد‌- به‌اميد يافتن پناهی برای دفاع از خود و حمله به «اسلام سلحشور»، يا به دوره‌ی باستانی متوسل می‌شوند، يا به بزرگان فکر و ادب همين ايران اسلامی، يا به هر دو با هم. اين دو به‌‌اصطلاح حربه برای زدن «دشمن» است، اما هيچيک کارگر نخواهد بود.

دوره‌ی باستانی خود ذاتاً زمينه‌ی مساعد برای کشت و پرورش دين اسلام بوده است،‌ و بزرگان فکر و ادب ما در زمين اسلامی‌شده‌ی چنين فرهنگی در عين حال روييده‌اند و روياننده‌ی آن بوده‌اند. طبعاً در روزگاری که با شبيخون اسلامی خود ما را غافلگير کرده، توسل به آنچه ايرانی‌ست يا ايرانی می‌نمايد، خصوصاً وقتی که ما در نهب و غارت اين شبيخون داريم از دست می‌رويم، يک واکنش طبيعی‌ست. اما اين واکنش «طبيعی» نمی‌تواند در برابر آن نيرويی مؤثر افتد که زمانی از برون بر ما تاخته و سپس ما را به دستياری خودمان به مرور از درون تسخير و جذب کرده است. قرن‌هاست که ما طبيعت ديگری جز اين نيروی مجذوب نداريم. و اينک پس از گذشت اين زمان دراز، فرهنگ ما در همه‌ی زمينه‌ها آنچنان اسلامی شده است که ما حتا قادر نيستيم عناصر ايرانی آن را در خود اسلامی‌مان بازشناسيم، تازه اگر قادر می‌شديم، شرطش اين بود که شناسايی را با آن شوخی مجنونانه يکی نگيريم که ايران را زهدان دنيای قديم می‌پندارد و ما را زادگان و وارثان آن. و جز اين، شناختن صرف اين عناصر چه کمکی به حل مشکلات فعلی‌شده‌ی ما می‌کند، مشکلاتی که در توفان حوادث اخير از درون خود ما برون ريخته‌اند؟ اين مشکلات از بنيادی برمی‌آيند که بدون آن حتا تصور اين فرهنگ هزار و چهارسده ساله‌ی «ايرانی» ممکن نيست. اين بنياد، ‌پيش از آنکه اسلام پا به‌عرصه‌ی وجود گذاشته باشد، در بدايت خود ايرانی بوده است. به دو دليل بايد اين بنياد را شناخت. يکی آنکه وجهی از آن به عنوان پندار دينی اساساً چهارده قرن ايرانيت اسلامی را ممکن کرده و ديگر آنکه به عنوان الگويی که ما خود سازنده‌ی آن بوده‌ايم در اعماق اين قرون مدفون مانده است.

&
مأخذ:

Monday, March 05, 2018

درباره‌‌یِ بيتِ "دانشِ مشهدی" [بازنشر]

درباره‌‌یِ بيتِ "دانشِ مشهدی"
                                [بازنشر]

اين بيتِ دانشِ مشهدی را در دو سه مأخذی که تا کنون جسته‌‌ام، به همين‌‌ صورت ديده‌‌ام:
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، در بهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!

در بعضی منابع[1] نوشته‌‌اند که شاعر به‌‌واسطه‌‌یِ اين بيت، لک روپيه، نازِ شست گرفته است.[2]

منابع و مآخذی که نگارنده به دست‌رس دارم و بيت را در آن‌ها جسته‌ام، به قرارِ زير است:
ü کاروانِ هند، جلدِ اوّل، ص 393.
ü شعرالعجم، جلدِ چهارم، ص 115.
ü برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و...، ص 113.
ü تذکره‌یِ نصرآبادی، ص 252.

بر کناره‌یِ «برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و...»، به تاريخِ 1379/07/27، يادداشتِ کوتاهی نوشته‌ام، که از آن‌جا عيناً نقل می‌کنم:
«"در بهار" به‌طورِ‌قطع، وجهِ محرّفِ "زينهار" است (يا شايد کاتبی بی‌مايه اظهارِ سليقه کرده باشد.). جایِ شگفتی است که چگونه استاد قهرمان -که از شناسندگانِ بزرگِ اشعارِ اين دوره به‌شمار می‌روند-، متوجّهِ تحريفی چنين آشکار [که به "حشو" و فروافتادنِ بيت از اوجِ زيبايی و کوبندگیِ می‌پرستانه انجاميده] نشده‌اند! مگر اين‌که، همه‌یِ نسخِ موردِ استفاده‌یِ ايشان، همين وجهِ محرّف را داشته بوده باشد.»
و بعد (گويا دقايقی بعد از نگارشِ يادداشت)، افزوده‌ام:
«در تذکره‌یِ نصرآبادی [ص 252] نيز "در بهار" ضبط شده! زنده‌ياد گلچينِ معانی نيز، در کاروانِ هند [جلدِ اوّل، ص 393 و 398] "در بهار" ضبط کرده!!»
(بر کناره‌یِ ص 398 کاروانِ هند نيز، در 1380/06/08، يادداشتِ مختصری نوشته‌ام...)

و امّا، در اين سال‌ها هراندازه فکر می‌کردم که «زينهار» را کجا ديده‌ام، يادم نمی‌آمد؛ و چند روزِ پيش به اين نتيجه رسيدم که احتمالاً اين وجه از تصرّفاتِ شخصیِ من بوده و به‌مرورِ زمان، فراموش کرده، و گُمان بُرده‌ام که آن را در جايی ديده‌ام. و چنين چيزی ناممکن نيست...
تا اين‌که دو سه روز پيش، در دفترچه‌ای يادگارِ سال‌هایِ 62 و 63، که در آن منتخبی از يک کتابِ برگزيده‌یِ اشعارِ صائب تهيّه کرده‌ام، بيتِ مزبور را يافتم. و البتّه، به نامِ صائب! و با قدری اختلاف: تاک را سيراب کن ای ابرِ رحمت زينهار/...

با "ابرِ رحمت"، صرفِ نظر از تفاوتی که در وجهِ زيبايی‌شناختیِ بيت پديد می‌آيد، "در بهار" نيز درست است، و هيچ ايرادی ندارد. امّا با وجهِ اصلی -يعنی "ابرِ نيسان"-، "در بهار" حشوِ محضِ قبيح است؛ و اصلِ صورتی که شاعر گفته همان "زينهار" است؛ که ديرک چادرِ اين بيت محسوب می‌شود؛ يا دستِ کم، به‌منزله‌یِ طنابِ مهارِ خيمه است!

تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، زينهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!

a
تايپ:
[‏2007‏/10‏/31‏؛ 2007‏/11‏/08]

$
قبلاً، چند روز پيش، نخست اين يادداشت را نوشته بودم [ص1، ص2، ص3، ص4]؛ و بعد، در تايپ، سرِ خود، يادداشتِ حاضر را نوشتم!!

&
کتاب‌شناخت:
برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و ديگر شعرایِ معروفِ سبک هندی. محمّد قهرمان. سازمانِ مطالعه و تدوينِ کتبِ علومِ انسانیِ دانشگاه‌ها (سمت). تهران. چاپِ اوّل، زمستانِ 1376. در 5000 نسخه. قيمت: 4500 ريال.
تذکره‌یِ نصرآبادی. تأليفِ ميرزا محمّد طاهر نصرآبادی. مشتمل بر شرحِ حال و آثارِ قريبِ هزار شاعرِ عصرِ صفوی (آغازِ تأليف: 1083 هـ. ق. رک: ص 5 و 6). با تصحيح و مقابله‌یِ استادِ فقيد وحيد دستگردی. کتاب‌فروشی فروغی. چاپِ افست مروی. چاپِ سوّم، 1361.
شعرالعجم، يا تاريخِ شعرا و ادبيّاتِ ايران (5 جلد، در دو مجلّد). تأليفِ علّامه شبلی نعمانی هندی. ترجمه‌یِ سيّد محمّدتقی فخرداعی گيلانی. انتشاراتِ دنيایِ کتاب. چاپِ سوّم، 1368. در 3000 نسخه.
کاروانِ هند؛ در احوال و آثارِ شاعرانِ عصرِ صفوی که به هندوستان رفته‌اند (دو جلد). تأليفِ استاد زنده‌ياد احمد گلچين معانی. مؤسّسه‌یِ چاپ و انتشاراتِ آستانِ قدسِ رضوی -مشهد. چاپِ اوّل، 1369. در 3000 نسخه.

?
پابرگ‌ها:

[1] بنگريد به منقولاتِ ذيل: شبلی نعمانی، در "شعر‌العجم": «داراشکوه به دانش مشهدی برایِ اين شعر: تاک را سيراب کن...، يک‌صدهزار روپيه انعام داد. (قريب به دوميليون ريالِ امروز. [مترجم])» [جلدِ چهارم، ص 115]؛ احمد گلچين معانی، در "کاروانِ هند": «... و چندی با داراشکوه به‌سر‌برده و به الطافِ فراوان اختصاص يافت. شاهزاده را اين بيتِ او: تاک را سيراب کن...، بسيار خوش‌آمد و لک روپيه بهایِ آن مرحمت نمود.» [جلدِ اوّل، ص 393].
[2] و به‌‌راستی، من‌‌هم اگر شاه بودم (نه که پول‌‌دار بودم؛ شاه بودم. پول‌‌داشتن دليل نمی‌‌شود. آدم بايد شاه باشد، و سواد و شعور هم داشته باشد که چنين صله‌‌هايی بدهد!) همين‌قدر، شايد هم بيشتر، جايزه می‌دادم!

Tuesday, February 27, 2018

نظريه‌ی امّ‌القریٰ (از ويکی‌پديا، دانشنامه‌ی آزاد)

نظريه‌ی امّ‌القریٰ

نظريه‌ی اُمّ‌القُريٰ (به معنی مادر قريه‌ها) نظريه‌ای برای تبيين خط مشی سياست خارجی و تحليل مرزهای قدرتِ نظام جمهوری اسلامی ايران و موقعيت ايران در جهان اسلام است که در دهه‌ی  ۱۳۶۰ از سوی محمدجواد لاريجانی مطرح شد. بر اساس اين نظريه جهان اسلام يک امت واحد است و ملاکِ وحدتِ امت رهبری آن است. اگر کشوری بتواند با تشکيل حکومت اسلامی سطح رهبری خود را از مرزهای سرزمينی‌اش فراتر برد، در موقعيت ام‌القرای جهان اسلام قرار می‌گيرد.

از نظر مبتکران اين نظريه، ايران پس از انقلاب اسلامی در چنين جايگاهی قرار گرفته و روح‌الله خمينی با تأسيس حکومت مبتنی بر ولايت فقيه در دو شأن رهبر ايران و رهبر امت اسلام قرار گرفت. به اين ترتيب حکومت ايران بايستی علاوه بر منافع ملی به منافع جهان اسلام نيز بپردازد و ديگر کشورها نيز موظف‌اند از ايران به عنوان ام‌القرای جهان اسلام حمايت و دفاع کنند. در صورتی که ميان منافع ام‌القرا و منافع امت تعارضی پيش آيد منافع امت همواره مقدم است مگر در حالتی که مسئله بر سر حفظ نظام اسلامی در ام‌القری باشد. بر اساس اين نظريه حفظ امّ‌القریٰ بر هر چيز ديگر اولويت دارد و در صورت لزوم می‌توان احکام اوليه‌ی اسلامی را هم برای حفظ آن به تعويق انداخت. [1]

نظريه‌ی ام‌القری در کنار نظريه‌ی ملی‌گرايی اسلامی و نظريه‌ی صدور انقلاب يکی از نظريات اصلی در تبيين جايگاه جمهوی اسلامی ايران در جهان اسلام است. ام‌القری در مقايسه با دو نظريه‌ی ديگر بيشتر بر مفهوم «حکومت اسلامی» و «مصلحت نظام» تأکيد دارد در حالی‌که در ملی گرايی اسلامي؛ ملت اسلامی ايران با توجه مرزهای جغرافيايی کشور در چارچوب مفهوم دولت-ملت مدرن تحليل می‌شود و در نظريه‌ی صدور انقلاب هم آرمان «استمرار انقلاب اسلامی» بيش از هر چيز اهميت پيدا می‌کند. [2]

برخی از اظهارات روح‌الله خمينی به عنوان شاهدی بر صحت نظريه‌ی ام‌القری مورد استناد قرار گرفته‌اند. برای مثال وی در جايی می‌گويد: «الآن چشم‌های همه مردم دنيا به ايران دوخته شده... و اگر شکستی پيش آيد خيال نکنيد که اين شکست برای ايران است بلکه برای همهٔ مستضعفان جهان واقع می‌شود». اين اظهارات در واقع رابطه‌ای ديالکتيکی ميان سرنوشت جمهوری اسلامی ايران و جهان اسلام برقرار می‌کند و از اين نظر که مصالح ايران را به عنوان ابزار و مقدمه‌ای بر تأمين مصالح جهان اسلام مطرح می‌کند به نظريه‌ی ام‌القری نزديک است. [3]

پس از پايان جنگ ايران و عراق و مرگ آيت‌الله خمينی سياست‌ها و راهبردهای ايران عمدتاً بر اساس نظريه‌ی رئاليستی ام‌القری شکل گرفت که عملاً جايگزين تئوری ايده‌آليستی «صدور انقلاب» شده‌است.

&
منابع:
داوود فيرحی. نظام سياسی و دولت در اسلام. چاپ اول. تهران: سازمان مطالعه و تدوين کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها، بهار ۱۳۸۲. صص ۲۶۰-۲۶۲. ISBN 964-459-701-X.
گفتگو با دکتر محمدجواد لاريجانی / نظريه‌ی امّ‌القریٰ برای جمع بين آرمان‌ها و منافع ملی طراحی شد روزنامه رسالت، ۲۳ بهمن ۱۳۸۶
نگاهی بر دکترين امّ‌القریٰ و جايگاه آن در سياست خارجی ايران روزنامه رسالت، ۸ ارديبهشت ۱۳۸۶


?
پابرگ‌ها:

[1] داوود فيرحی، ۱۳۸۲، ۶۰-۲۶۱
[2] داوود فيرحی، ۱۳۸۲، ۲۶۲
[3] داوود فيرحی، ۱۳۸۲،۲۶۵