Posts mit dem Label محمد جلالی چيمه (م.سحر) werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label محمد جلالی چيمه (م.سحر) werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Donnerstag, Mai 21, 2015

خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی!

آقا! به پروردگارم حضرتِ ابليس قسم! من کاملاً بی‌تقصيرم! قافيه‌ش منو تحريک کرد...
::::
م. سحر فرمايد:
حيف از تو که خوشگل نشدی ...

حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان
نُقلِ تر محفل نشدی ميم سحر جان
بيش از همه اِستاده‌تر از سرو سرودی
اما متحول نشدی ميم سحر جان
يعنی به‌سوی مردم دون از پی تکريم
با سر متمايل نشدی ميم سحر جان
تا اهل جهالت بنشانند به دوشت
با جهل به محمل نشدی ميم سحر جان
يک عمر غم غربت و يک عمر جدايی
افسردت و باطل نشدی ميم سحر جان
جز در ره آزادی ميهن نسرودی
مرعوب قبايل نشدی ميم سحر جان
فرياد تو مُشتی به دهانِ خفقان بود
يک ره متزلزل نشدی ميم سحر جان
جسمی به سفر بودی و جانی به حضر، ليک
از قافله غافل نشدی ميم سحر جان
تقدير، شدن بود و شدی زی شدن اما
حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان!

16/11/2014

::::
و فقيرِ طاقت‌نيار، اين‌گونه فضولی کرده:

اين نيست که خوشگل نشدی، ميم سحر جان
يک‌کم، متأمّل نشدی، ميم سحر جان!
خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی
از ترس، تو قائل نشدی، ميم سحر جان!
ترسی که بياييم و ببوسيم و شوی کم؟
با دزد [که] مقابل نشدی، ميم سحر جان!!

از بوسه‌یِ شيرينِ تو، دل بر نتوان داشت
بيهوده که عاسل نشدی، ميم سحر جان!
با شعرِ ز دل خاسته‌یِ دلبر و دلخواه
کی رهزنِ صد دل نشدی، ميم سحر جان!؟
ای با خرد و مهر، که تاجِ سرِ فضل است!
ديهيمِ افاضل نشدی، ميم سحر جان؟!
مهر و خردِ اندر تو و شعرِ تو روان باد
چون بندِ مداخل نشدی، ميم سحر جان!
شد دايه‌یِ مامِ وطن، اشعارِ تو، زين‌روی
زو، يک‌دمه، غافل نشدی، ميم سحر جان
بر سر ز جمال، اين نه که بر صدرِ معالی
محسودِ اماثل نشدی، ميم سحر جان!
شعر و ادب‌ات، موجِ تموّل شد و، زين گنج
سويی کج و مايل نشدی، ميم سحر جان
ليکن نکنم باور ازين‌دست، که گويی
کيفاً متموّل نشدی، ميم سحر جان!!
يعنی نزدی بطر و پیِ وسوسه‌یِ دل
گاهی، به سواحل نشدی، ميم سحر جان؟!
آن‌جا، پیِ تو، دلبرکان صف نکشيدند
بر کامِ دل، آمِل نشدی، ميم سحر جان!؟
يعنی که، ببين! قدرِ شبی، يک‌دوسه‌چاری
بر حور و پری ول نشدی، ميم سحر جان!؟
پاريس چه‌کارت، اگر اين‌ها نکنی هيچ!
بيهوده که نازل نشدی، ميم سحر جان!!
...
پرگست! نگيری به‌دل اين وسوسه، زين رذل
چون نوز، اراذل نشدی، ميم سحر جان!

زيبايی و، دل می‌بری، امّا چو نخواهی
انگار که خوشگل نشدی، ميم سحر جان!!

::::
م. سهرابی
پنج‌شنبه، 31 ارديبهشت 1394؛ 21 می 2015


Sonntag, Mai 03, 2015

مسلمون می‌شم و اون‌م هلو! مشت!

اسلام عثمانی
اين چند بيت زير يک کليپ تبليغاتی تلويزيونی ترک‌های عثمانی تايپ شد که ضمن آن چند دخترک نازک‌اندام (بدون لچک) شبيه به عروسک‌های باربی يا زنان پشت ويترين محله‌های آنچنانی شهرهای بزرگ اروپايی همراه با چند پسر جوان خوش‌اندام و خوش‌لباس و زيباروی (بدون ريش) به زبان انگليسی (البته به لهجهء ترکی) اسلام را به جهانيان معرفی می‌کردند.
آنها ضمن کپی‌کردن قر و اطوار تاپ مدل‌های روز، با لحنی مکُش مرگ ما می‌گفتند: اسلام يعنی صلح. اسلام يعنی دموکراسی. اسلام يعنی حقوق بشر. اسلام يعنی عدالت. اسلام يعنی مخالفت با سانسور، مخالفت با فاشيسم استالينيسم و ديکتاتوری، الی آخر....
خلاصه اسلام در فرهنگ اين عروسک‌های باربی معادل همه آرزوهايی بزرگ و دست‌نيافتنی‌ای بود که بشريت قرنهاست در جستجوی آنها خود ر ا به آب و آتش می‌زند.
کوتاه آن که آنچنان اين زيبارويان ترک (که يادآور حوری و غلمان‌های بهشتی‌ای بودند که ملاهای شيعه وعده می‌دهند) از اسلام سخن گفتند که از شما چه پنهان دهان ما شيعه‌زاده‌های اسلام انقلابی ديده‌ها و حکومت آخوندی ديده‌ها را آب می‌انداخت.
اين بود که در يک آن به ياد برخی روشنفکران دينی در همين حکومت اسلامی خمينيستی افتاديم که اينجا و آنجا می‌گويند «علاقمند به پياده‌کردن مدل اسلام ترکيه يعنی اسلام همين عروسک باربی‌ها در ايران هستند».
ما هم آرزوی دور و دراز بهشت روی زمينی‌مان را در خودمان تجديد کرديم و بر آن شديم تا از طريق ابيات زير پيام و آرزوی قلبی خود را به اين روشنفکران دينی برسانيم و از آنها بخواهيم که معطل نکنند و آستين را بالا بزنند که داروی درد ما در همين اسلام عثمانی است. اسلام هوس‌انگيزی که در کليپ مزبور به‌خوبی معرفی شده و در دسترس همه خواهندگان و آرزومندان و هوسبازان جهان قرار گرفته است:

اسلام عثمانی

شيعه‌ای هرچند ايرانيستم
طالب اسلام عثمانيستم
آی روشنفکر دينی ای برار
بهر ما اسلام عثمانی بيار
در همين دنيا به ما حوری بده
اندکی اسلام اينجوری بده
آن ولی و آن فقيهت را ببر
بهر ما اسلام عثمانی بخر
اندکی از خرج خود کم می‌کنيم
کارمزدت را فراهم می‌کنيم
تاقيامت دوستدارت می‌شويم
زائر سنگ مزارت می‌شويم
آی روشنفکر دينی يا اخي
بهر اين بيع و شری از جا وخی [1]

م. سحر
اين هم لينک آن تحفه‌ی عثمانی برای آنها که علاقمند به پياده‌کردن بهشت در روی زمين و دستيابی به حور و غلمان در همين دنيای فانی هستند


[1] وخی يعنی برخيز

م. سحرِ عزيزِ دلبند! جنابِ استاد جلالی!

اين‌روزها خيلی باعثِ زحمت و آزارِ شما بوده‌ام. چندشبِ پيش که در فرصتی کوتاه، شعرِ زيبا و جانانه‌یِ «از جا وخی!» (اسلامِ عثمانی) را ديدم، اگرچه در حضيضِ ماتم و درماندگی به سرمی‌بردم، يکّه‌ناگه، انگار که نيرویِ لايزالی در حضرتِ خداوندی‌مان بادِ غيرت دمانده باشد، وخيزيدم و حضرتِ الهام‌بانو، ملقّب و مُعَنوَن به «جنّ‌الشّعرا» را طلبان نمودم...
اين مثنویِ کوتاهِ عاميانگی، حاصلِ اندرسپوختِ هنریِ آن بزرگوار بانویِ الهامات‌الادبيّه و انزالات‌الشّعريّه ست!!
و تقديم می‌کنم به خداوندگار م. سحرِ عزيزِ دلبند!
باشد که باعثِ مختصر سروری گردد...

::::
مسلمون می‌شم و اون‌م هلو! مشت!

نگو دهن‌ام آب افتاد
دل‌ام به تاپ‌تاپ افتاد
اسلام اگه که اينه
هرکی نخواد لعينه!

حالا که دستِ برقضا
توُ آنقره‌م حالاحالاها
می‌رم می‌گم اشهد ان
می‌شم مسلمونِ خفن
فکرایِ يارو با ياروش
هی می‌کنم؛ يه‌عالمه روُش!

جوری که نباشه مشکوک
تا بشه کيفک‌ام کوک
گرچه که خيلی پيرم
اومده بودم بميرم
به‌ياد اون روزایِ دور
به مرگ می‌گم: دور دور دور! [1]
تا بکنم عشقایِ توپ
قلبه بگه گروپ‌گروپ
عيالو زود دک می‌کنم
ابتياعِ يه جک می‌کنم!

کيفِ کوکِ اينجوری می‌خوام
دل دارم من‌م؛ حوری می‌خوام!
آخ! واسه غلمان می‌ميرم
می‌شه دوسه‌تايی بگيرم؟!
می‌شم فدا پيام‌شون
غلامِ اون غلام‌شون!
با اين بهشتِ نازنازی
ديوونه‌م برم خانم‌بازی!؟

بگو درشو باز بذارن
عرق بذارن! ساز بذارن!
کافرِ مسلمون می‌رسه
که اُفت‌وخيزِش مَلَسه!
می‌خواد بزنه صاف توُ هدف
حوري به‌صف!! غلمان به‌صف!!

اسلامِ نابِ ممّتی!
وای‌ی‌ی! چقذه تو کيف مِتی!! وووی‌ی!!!

::::
م. سهرابی
سه‌شنبه شب، 8 ارديبهشت 1394؛ 28 آوريل 2015
افزايش و اکمال: يک‌شنبه، 13 ارديبهشت 1394؛ 3 می 2015

?
پابرگ:


[1] دور، به‌ترکی: «ايست»!

Freitag, Februar 28, 2014

الشّرح‌المصاديق فی ارشادالزّناديق!! (منظومه‌ای کوتاه، در طنز)

با درود به روانِ نبوده‌یِ پدرم، نامرحوم، نامغفور، زنده‌ياد مولانا حسنِ کل‌ميرمحمّدِ سهرابی
اين ناچيز منظومه‌یِ دل‌پذير را که من و الهام‌باجی، مشترکاً خلق فرموده‌ايم، به سرورانِ گرامی::
پسرعمویِ نازنين‌ام: جنابِ محمود سهرابی، دوستِ مهربان‌ام: جنابِ رضا ايرانی، ولی‌نعمتِ قولِ‌کدخدايی‌داده‌ام: جنابِ حسن رجب‌نژاد (گيله‌مرد)، و بزرگ شاعرِ گرانمايه، استاد محمّد جلالی چيمه
پيش‌کش می‌کنم.

اندر فضيلت عقل
م. سحر

زآن لحظه که عقل شد خبردار
ديگر هرگز عصا، نشد مار
زان دم که به عقل خورد تقّه
ديگر قمرت نگشت شقّه
تا عقل تو گشت چاره‌جويت
دريا نشکافت پيش رويت
تا عقل تو گشت بر سرت تاج
کس با خر خود نشد به معراج

پس عقل تو گر چراغ گردد
صحرای تو نيز باغ گردد
از آنچه که آدم آزموده‌ست
عقل است که گوهر وجود است
گر عقل به جاهلان سپاری
بندند ترا چو خر به گاری
امروز که هيزم تنوری
زان‌روست که عقلت از تو دوری
کرده‌ست و نهاده بر سرت شاخ
داده‌ست ترا به دست سلاخ
ای آن که ز عقل برکناری
بی عقل مجوی رستگاری

يا صاحب عقل خويشتن باش
يا چون خر خويش در چمن باش

دوزاری عقل تا نيفتد
بارِ خرِ بی‌نوا نيفتد

..............................
اين‌ها حرف‌های رايج در فيسبوک‌اند
ما فقط قافيه و وزن بهشون داده‌ايم

م. س
17/2/2014

نقل از:
https://www.facebook.com/MimSahar/posts/10201537649744972
و وبلاگ (سحرگاهان):
http://msahar.blogspot.com.tr/2014/02/blog-post_17.html
پيش‌سخن
بزرگ‌شاعرِ گرانقدر و نازنينِ ما، م. سحر (استاد محمّد جلالی چيمه)، شعریِ در مذمّتِ عقلِ معجزه‌انديشِ ما فقرا فرموده بودند که هم از قرائت‌اش محظوظاً مبسوط و مبسوطاً محظوظ شده بوديم، و هم ايضاً قدری، مختصرکی، جريحه‌مون چيز شده بود... توقّع نداشتيم خب!
بنا بر اين، که اعنی همون مع‌هذا و علی‌ایّ‌حال و لکن‌مع‌الاسف باشه، خواسته بوديم دوسه‌چند بيتکی، محضِ ارشاد، حاشيه برويم...
نمی‌دانيم چی شده که اين قدر بی‌معنی دراز از کار درآمده!
يحتمل، الهام‌باجی (ملقّب و مُعَنوَن به جن‌الشّعرا)، دچار تزلزلِ انزال بوده‌اند و، ايدون دقِّ‌دلی‌شان را سرِ اين افقرالملهَمينِ فلک‌زده خالی کرده‌اند!

استاد جلالی، اين جسارت را بر فقير خواهند بخشود!

م. سهرابی
حوالیِ 6 بامداد آدينه، النهم‌الاسفند 1392؛ 28 فوريه 2014؛ به‌وقتِ بلده‌یِ شريفه‌یِ نِوْشهيرِ سفلیٰ


الشّرح‌المصاديق فی ارشادالزّناديق!
(منظومه‌ای کوتاه، در طنز)

ای شاعرِ کهنه‌رند و قلّاش
شيطان مَپَرست و، با خدا باش
گيرم به سخن، ز خوش‌نوايی
زين کافرکان، دلی ربايی
تا چند زنی به دينِ حق، نيش
از روزِ جزا، کمی بينديش
فردا که به حشر آورندت
از هم بدرند بندبندت
با تو به جحيم، لايک‌کاران
سر بر درِ توبه، زارزاران!
سودی نکند، که بی‌حياييد
خصمِ خود و دشمنِ خداييد!

ای گشته به‌سُخره، منکرِ حق
قهرش، چه کنی به نامه ملصق؟
هان! ای بنهاده بد، ترازو
انصاف بده، مکن هياهو
يعنی همه معجزاتِ الله
بوده‌ست چرند و چَرت؟ -واه واه!
آن‌لحظه که ديوِ شهوه، بيدار
اژدر کند از عصات! ياد آر!!
معراج، که زی تو امرِ شاق است
بندِ دو چليم بنگِ چاق است!
در هر بتِ مه‌سُرين، به‌تأييد
شقّ‌القمری، عيان توان ديد!
(تا چند، به کوچه‌یِ علی‌چپ
اُغلوطه دهی، به پيچشِ گپ!
ای خود زده صدهزار تقّه
کرده قمرات، شقّه‌شقّه!)
در قطعه‌یِ ايرج، آن‌که از بر
داری تویِ فحلِ بر يلان سر
«واکردم‌اش...» ار به‌خاطر آری
اقرار کنی و، سر نخاری!
ايرج که رسولِ حق نبوده
اعجازنکرده، شق نموده!!
کافر، داند مرين هنر را
عاجز شمری پيامبر را؟!؟

تا چند به ژاژ و لن‌ترانی
رو سيره بخوان که تا بدانی
بوجهل که بود عقلِ او شَل
دائم به رسول داشت کَل‌کَل
ريگی بنهفت چند و، بربست
پنجه، که: چه باشدم کفِ دست؟
شد امر ز حقّ و، سنگريزه
آمد به‌سخن، چو خاله‌ريزه!
پی‌درپی و زِرت‌زِرت، اشهد
می‌خواند؛ ولی ز طينتِ بد
بوجهل، ز خنده روده‌بُر شد
شش‌خايه‌یِ او، سه‌بار غُر شد!

دارم، -نکند گر اين کفايت
يک معجزه از علی، برايت
مولا، نه‌فقط همين يکی داشت
ناکش، دوسه‌تُن، فقط چکی داشت!
اين را که به‌نظم درمی‌آرم
نثر، از ابوی سماع دارم...

کآن‌جا که عمر به حيدر آويخت
وز طعنه به جانِ او شرر ريخت
هی گفت: شبا که جيم می‌شی
می‌ری پدرِ يتيم می‌شی
چَپ، پُر شکلات و، کوچه‌کوچه
لالايی و "واليوم‌کلوچه"...!
يک‌شب برسان به ما ندايی
تا پيروِ حکمِ "مَن يَشايی" [1]
چون ديگِ طرف، نهی سرِ بار
ما هم بزنيم کمچه، يک‌بار!
جانِ پدرت، مکن خسيسی
بنواز مرا به لفت‌وليسی
منگر که يُغُرنمون و غول‌ام
زی تو، همه قنبر و چپول‌ام
تا خر شوم‌ات، پُر از نفهمی
انفاق کن و، ببخش سهمی
کز شُربت‌اش ار نمی بليسم
گويم که: علی بُوَد رئيس‌ام!! [2]

هی گفت و علی بشد کلافه
پس، وعده گذاشت شب به کافه
اوّل عرقی به خيکِ او بست
شد اُشترِ عقلِ او چو خرمست
رفتند درونِ نخل‌زاران
بی‌سايه به‌رسمِ شب‌شکاران
تا بر لبِ جویِ آب، مولا
گفتا به عمر: ببين! همين‌جا
يک‌لحظه بايست تا بشاشم
کز کثرتِ شاش، آش‌ولاش‌ام!

اِستاد عمر، خراب و پاتيل
مست از شبِ جشن و بزمِ اِحليل
ابزارِ شبانه تيز می‌کرد
بس فکرِ خبيث و هيز می‌کرد
يک‌دم ز علی چو چشم برگاشت
پايين‌تنه‌اش شکاف برداشت!
يک‌باره بريخت پشم‌وپيل‌اش
بگريخت ز مشت، دسته‌بيل‌اش!
ناگه، چو به خويشتن نظر کرد
زی نشئه‌یِ ديگری سفر کرد
شد دختر و، چارده، سنين‌اش
بيرون زده قمبل و سُرين‌اش
نارس، دو هلو، به دسترس داشت
نرمک خَلِشی به پيش و پس داشت
کوزه به کف و، شليته در پای
مانده به‌شگفت و، وای! ای وای!
سويی نگران و، عانه در مشت
بر درزِ رطب، فشرده انگشت!!
ياد آمدش از خِيام و بابا
وز اُخت و اَخ و سليطه‌ماما
هولی‌ش گرفت، خواه‌ناخواه
زآن کامِ ظُلَم، سياهِ بدخواه
زان پس که به‌دل خداخدا کرد
افشرده‌یِ مشتِ خود رها کرد
بگرفت سبو، به‌رغمِ تشويش
بر دوش و، رهِ خِيام در پيش
بُد وهمِ عمر، به پس‌زمينه
گم در سکناتِ دخترينه
می‌گفت به خود: يقين، توهّم
کرده رهِ خود به مغزِ من گم
يا ديوِ خيالِ ظلمت‌اندای
آن هرزه‌یِ هيزِ بی‌سروپای
يک‌لحظه به جلدِ من فتاده
زی من ذکری نعوظ داده

...
چون خيمه رسيد و جابه‌جا شد
وز خارشِ لایِ پا، رها شد
زو ناشده نوز بهت زايل
کز پچ‌پچه شد عيان مخايل
چون کرد به پُرسه پافشاری
گفتند که «خواستگار داری!»
پيمود طريقِ سُکر تا صحو
شد خاطره‌یِ عُمَر، به‌کلّ محو!
وا ناشده زو دو چينِ ابرو
کآمد عربی، کلفت‌يارو!!
بعد از گپ‌وگفت و چون و واچند
گفتند: مبارک است پيوند!

بر وعده که می‌بَرَد به سَيرش
بنهاد ورا به هاردوَيرش!
وآن‌گوشه‌یِ حی، به خيمه اندر
پيچيد بدو، چو کهنه‌اژدر
چون راه نداد بی لت و شتم
فرجام به ضرب و زور شد ختم
ترکاند ازو چو کوزه‌یِ تُرد
هی زنده شد و، دوباره هی مرد
تا صبح به صد طُرُق چُپاندش
سهل است قُبُل، دُبُل نماندش!

...
(شد دخترکی‌ش، زآن شبيخون
يک چشم‌زد، از شتابِ گردون
چرخنده‌زمان، چو ناگزير است
درياب که زود نيز دير است
عُمْر است و، بُوَد به‌نيستی "هست"
پايان، همه را-ست باد در دست!)

شد سالِ عروس بر شش و هفت
پيش و پسِ وی، شده دو اِشکَفت
بيش از دوهزار گای داده
سه توله به خشت برنهاده

اصلاً نبُدش به ياد، چيزی
جز بچّه و شوُیِ رذلِ هيزی
کاندر پیِ خواهرانِ وی، نيز
می‌کرد عمودِ شرمْ‌لِس، تيز!

يک‌شب که ز خيلِ مُتعگان سير
بودش به فراش، نرّه‌اکبير
بر وی، چو گراز بند ‌کرده
کيفی چو نبات و قند کرده
زان‌پس که خر از چمن برون راند
افسانه‌یِ کهفِ او فروخواند
چرخاندش و، بی‌که پرسد از وی
خر در بُنِ کهف کرد لاشَی
زن، بندیِ کيفِ مادگانه
تا بيخ، به خر سپرد خانه
بيرون چو کشيد و باز توُ داد
صد رعشه ز کيف بر وی افتاد
کون‌مستیِ وی، غريب گل کرد
هی سفت نمود و باز شل کرد
دم دم، ز فراز و از فرودش
صد موج به پنبه‌زار بودش
چرخنده، سُرين، چو آسياسنگ
هوش و خردش، چو دانه در غنگ
بگرفته به مول، شوُی و، زين حال
می‌زد کفه‌ای خفن به‌غربال!!
از خرزه‌یِ خر، قمر، دوپاره
ملک و ملکوت، در نظاره
زين شهوتِ پُر، به دادنِ کون
افلاک، بمانده در چه و چون!

سيماب، چو شد جَهان و جاری
گردونه هم ايستاد، باری
(ابريقِ عقيق و جوفِ پنگان
در نامه‌یِ مرزبان، فروخوان)
ديوی که به چاه آب می‌ريخت
پژمرد و، ز چاه، تن برآهيخت
پس، نرّه‌گرازِ ناو در مشت
از پشتِ صنم، فتاد بر پشت!
سيراب، زن از نشاطِ تمکين
کرده دو بلورِ ساق، بالين
زی سيرِ درونِ لذّت‌آگند
بربست دو چشم، لحظه‌ای چند

زآن‌پس، به‌خوشی ز جای برجست
زان کيفِ دوسويه، از درون مست
شد کوزه به‌دوش، در دلِ شب
زی چشمه روان، ترانه بر لب
شنگول، رسيد بر لبِ آب
چون سروِ سهی، هلویِ شاداب
از کيفِ غريبِ ساعتی پيش
افشرده به مشت عانه‌یِ خويش
بد خيس هنوز ازو در و بر
کافتاد ورا دوار در سر
ذهن‌اش، چو پری که می‌بَرَد باد
صد رنگ ز چشمِ او گذر داد
چون وهمِ شبانه‌ای سُهيده
در خاطرِ دورِ او خليده

ناگاه، ز نشئه‌ای دگرگون
موجی‌ش دويد، سرد، در خون
گويی ز درون، بشد دريده
اعضاش، يک از دگر، بريده
يا خود تنِ ديگری، به‌تن داشت
شخصِ دگری به پيرهن داشت
شد منسلخ از صنم، به‌يک‌بار
زی چرم و چَغَل، حريرِ رخسار!
چاک‌اش، به‌هم آمد و رفو شد
جفتِ ممه‌اش، به تن فرو شد
پُر شد بر و رو، ز پشم‌وپيل‌اش
بررُست به‌مشت، دسته‌بيل‌اش!!

زآن حالِ عجب، چو چشم بگشود
شب بود و، سياهی و، عُمَر بود!
اِستاده، درونِ شب، چو پرهيب
می‌ديد شبح‌وشی، به‌تقريب
چشم‌اش چو به ظلمت آشنا گشت
آن وهم، عيان، به‌راست واگشت

مولا بشد از غَسَق، نمايان
مغروقِ گره به بندِ تُنبان
خنديد که: هان! چه شد؟ کجايي؟
در می‌ری و شوُی می‌نمايی!؟
ای در پیِ شيرِ حق فتاده
کردی!؟! به کسی نگم که "داده"!؟
هان! گشته فضول در خداوند!
خواهی که دوباره‌ت‌م بگايند!؟

...
از بهت، عمر، خموش، چون سنگ
در چاهِ درونِ خويش، آونگ
سردابه‌یِ ذهن، زينه‌زينه
بُد وصل ز وی، بدان زنينه
چون بازِ مدينه شد، ز هول‌اش
شش‌روز نَبُد هوایِ بول‌اش
آن‌قدر که از علی بترسيد
چل‌روز، فقط به خويش می‌ريد!

...
اين معجزه را مکن -به‌انکار
خصمانه، به وهمِ راويان، بار
گيرم که رُوات، ياوه‌بندند
يعنی که ائمّه هم چرندند!؟
يعنی همه انبيا دروغ‌اند
ديو و دغل‌اند و آشموغ‌اند!؟
يعنی منِ معجزات‌باور
بی‌عقل‌ام و گول و خنگ و منتر!؟
يعنی که امام هم که در ماه
ديديم، دروغ بود!؟ واه واه!
تا چند طريقِ کفر پويی
بهرِ تنِ خود جحيم جويی
عقلی که شما ازآن زنی دم
شيطان شده لابه‌لاش مُدغم
همچون زده ساندويچِ سوسيس
تنگ‌اش، دوسه دنبلانِ ابليس!! [3]
عقل ار نبود هزارسولاخ
زی کفر دهد هميشه بيلاخ
وآن عقل که می‌دهد ته‌اش باد
بر زندقه کرده لاد و بُنلاد!

مؤمن شو و، عقل، کن الهی
پس، معجزه بين، هرآنچه خواهی
ور توبه نمی‌کنی فراياد
حيف از من و اين ندایِ ارشاد

هان! ای شده با بليس همکار
کافر شده‌ای! ... خدا نگهدار!!


م. سهرابی
بعدازظهرِ سه‌شنبه، 29 بهمن 1392؛ 18 فوريه 2014
مجدّد – افزايش و اِکمال: نيمه‌شب و بامدادِ آدينه، 2 اسفند 1392
پايان: 6 و نيم بامداد چهارشنبه، 7 اسفند 1392 (آخرين ويرايش: بامداد جمعه، 9 اسفند)

نسخه‌یِ‌پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/03/sharholmasadiqh.pdf

مربوط با منظومه:
گيله‌مرد و منظومه‌یِ الشّرح‌المصاديق
http://gilehmards.blogspot.com/2014/03/blog-post_1.html


?
پابرگ‌ها:
[1] بعد از اين بيت، بيت زير را –همين‌گونه در کمان- افزوده بودم؛ امّا بعد که خواندم، ديدم به آن نيازی نيست:
(دم، کآن بچگان، به واليوم در
يک‌کلّه، دهند تن به بستر)
[2] سه بيتِ «چون ديگ...»، «جانِ پدرت...»، و «کز شُربت...»، روزِ بعد، چهارشنبه، اندر موضعِ مبارکِ «چارشی» (نِوْشَهيريان دانند!)، که می‌رفتم توتون و کاغذ بخرم، يک‌هاب، انزال شد، که سريع‌السّير کاغذ و قلم و قضايا!!!
[3] وجهِ بدل (پنج‌شنبه، اوّلِ اسفندِ 1392):
خاگينه، کنی ز تخمِ جرجيس
تنگ‌اش، زده دنبلانِ ابليس!

Freitag, Januar 31, 2014

بوسه‌ای بر رخِ سحر بزنيم!

ارشاد کرديد ما را...
اين شعر به‌تأثير از بيانيه‌های پر سوز و گدازی‌ست که اين‌روزها از اين‌سو و آن‌سوی ايران و بيرون از ايران در ستايش يکی از متوليان حسينيه ارشاد صادر می‌شود.
آن‌هايی که دوران پيش از انقلاب و مراحل انقلاب را تا امروز به‌خاطر می‌آورند و سی‌وپنج سال بيداد حکومت ملايان را به‌چشم ديده‌اند و به‌جان چشيده‌اند، نيک می‌دانند که حسينيه ارشاد يکی از مراکز ترويج اسلاميسم سياسی در ايران بود و در راهی قدم نهاده بود که نمی‌توانست جز به حکومت ملايان ختم شود.
نيز می‌دانند که کسانی همچون ميناچی، ابراهيم يزدی، مهدی بازرگان، احمد صدر و به‌طور کلی سران نهضت آزادی با ابزار سياست کردن دين، کشور ما را با فاجعه‌ای بزرگ رويرو ساختند.
ازين‌رو به‌طور قطع در سوق‌دادن ايران به تباهی و ظلمتی که هم اکنون ملت گروگان آن است، سهيم‌اند.
با اين‌حال متأسفانه به‌جای آن‌که گذشته‌ی خود را نقد کنند و از نتايج دهشتناکی که برنامه‌های ناخالصانه و در هرحال شبهه‌ناک آنان برای کشور ما به‌بار آورد، در پيشگاه تاريخ، از ملت ايران عذر بخواهند باز هم بر طبل اسطوره‌سازی‌های پيشين می‌کوبند و مبدعان و متوليان يک نهاد سياسی-ايدئولوژيک همچون حسينيه ارشاد را خدمتگزاران و قهرمانان مردم ايران جلوه می‌دهند.
اينجانب به‌لحاظ فردی با هيچيک از آقايان و بانوان خصومتی ندارد و از اين ديدگاه به خانواده متوفی تسليت می‌گويد، اما به‌لحاظ اجتماعی و از ديدگاه وجدان تاريخی، تنها به‌عنوان يک ايرانی، سکوت را در اين‌گونه موارد بر خود حرام می‌شمارد.
قطعاً بسياری از اين دکترها و مهندس‌های درس‌خوانده و مؤمن و نمازخوان سال‌های 40 انسان‌های خوش‌قلب متواضع و سليم‌النفسی بوده‌اند اما آنچه که در زمينه سياست کرده‌اند، نتايجی بس شوم به‌بار آورد و علت آن بود که دين را به ابزار سياست و قدرت بدل کردند.
ازين‌رو برای تيزکردن ذوالفقار علی و شمشير حسين که از 61 هجری به اسطوره‌های شيعه بدل شده بودند، بر ضد حکومت وقت به برخی علوم انسانی توسل جستند و در ترغيب و «ارشاد جوانان» به دين سياسی تا آنجا پيش رفتند که از نظريات بلشويسم روسی و چه‌گواريسم آمريکای لاتينی نيز درنگذشتند تا مبادا اسلام انقلابی آن‌ها از رقبای مارکسيست آنان عقب بماند!
اين نوگرايی حسينيه ارشادی چه در وجه چپ و چه در جناح ليبرلالی‌اش از سوی هرکسی که تدارک ديده شده بود و از جانب هر نيرويی که حمايت می‌شد -اگر نگوييم بدسگالی- يک اشتباه بزرگ و فاحش بود که به‌جز حاکميت بيداد و سياه ملايان، دوست و دشمن از آن ضرر ديدند، زيراکه باز هم تکرار می‌کنم:
عده‌ای درس‌خوانده‌ی مؤمن اهل سياست، اسطوره‌های دينی شيعيان و دين سنتی را در پرتو نگاهی که از ديگران به‌امانت گرفته بودند، بدل به ابزار سياست و قدرت می‌کردند. و اين ابزار سياست کردن از دين سرانجام اژدهای افسرده‌ی اهل شرع را جان دوباره داد و به‌جان ايرانيان انداخت.
اين‌هاست آنچه مرا به سرودن اين شعر هدايت کرده است.
هرگز قصد رنجاندن فرد يا گروهی درميان نيست، اما من همواره از سی‌وپنج سال پيش تا امروز به‌سنت شاعران دوران مشروطيت برآن بوده‌ام که آنچه را حق می‌شمارم در بيان آرم و به لکنت دچار نباشم و بهای آن را هم پرداخته‌ام و همچنان می‌پردازم.

محمد جلالی چيمه (م. سحر)
30/1/2014


کافی است ديگر خدا را
ارشاد کرديد ما را!

تقوا و دين هديه کرديد
رندان يک‌لاقبا را

رانديد ابليسِ کين را
بستيد دست هوا را

انگشت ارشادتان کرد
مکتومِ دين آشکارا

ديديم روحانيت را
ديديم روحِ ولا را

ديديم معصوميت را
ديديم صدق و صفا را

برچيده ديديم از مُلک
بازار زهدِ ريا را

ابزار جهل و جنون را
اسباب جور و جفا را

دروازه‌ها برگشاديد
آن روضه‌ی دلگشا را

گسترده ديديم برخاک
خوانِ نعيمِ نوا را

رويانده ديديم در باغ
آن سدرة‌المنتها را

پيوسته ديديم‌تان بود
درجمعِ نادار و دارا

با دوستانْ‌تان مروت
با دشمنانْ‌تان مدارا

در شهر و دِه تازه کرديد
هنگامه‌ی کربلا را

داديد درس امامت
برداشتيد آن لوا را

مات‌ام که خوش پی نهاديد
بنيادِ ماتمسرا را

اکنون طلبکار خلقيد
اين ظلمِ بی‌انتها را

چشم خطابين نديده‌ست
در آرمانْ‌تان خطا را

در کارهاتان دغل را
در داوری‌تان دغا را

چندان رضاييد از خود
کاين مردم نارضا را

هرگز نبينيد و جوييد
زانان همين مرحبا را

خودخوانده، تقواگرانيد
خوان‌گستر اوليا را

با دين مردم تجارت
کرديد، و خوش ناروا را؛ ـ

اما نبوديد درمان
بيماری بی‌دوا را

هستی ربوديد از ايران
داديد اهل عبا را

افزون‌تر از چکمه کرديد
نيروی نعلين‌ها را

نگشود دست رهايي
دروازه‌ی ناکجا را

اما جهنم فروبرد
در آتشِ خويش، ما را

نک ما به دوزخ گرفتار
طوبا و کوثر شما را


م. سحر
30/1/2014
http://msahar.blogspot.com/2014/01/blog-post_30.html
م. سحر، از بزرگ‌ترين شاعرانِ زمانه‌یِ ماست، و شعرِ بلند و بينشِ ژرفِ وی، هردو در اوج!
از اين‌که وطنِ به‌تاريکنادرافتاده‌یِ تيره‌روزمان، در اين مظلم‌ترين دورانِ هستیِ خويش، در اين دوزخِ تار و تباه، سحری بدين روشنی و نوا، با خود و در خود دارد، اميدوارانه به خود می‌بالم...

اين چند بيت را که در ستايشِ او و يکی از تازه‌ترين سروده‌هايش (ارشاد کرديد ما را)، و به همان وزن و قوافی نوشته‌ام، خدمت‌اش تقديم می‌کنم. اميدوارم که اين ارتکابِ از سرِ به‌شوق‌آمدگی را بر فقير ببخشايد!

بانگِ بلندت، سحر! باز
بشکافت تاريکنا را

پرده برافکندی از بُن
اعوانِ ديوِ فنا را

سالم ز تو کی توانند
دربردن آنک قفا را

خشمِ سزاوارِ خلقی
داده سزا ناسزا را

تا بردرد ناوکِ نظم
حلقومِ صد ژاژخا را

خوش برکشيدی به عيّوق
خشمِ خروشانِ ما را

جان‌ام به صد شوق بوسد
رخسارت از دور، يارا!

م. سهرابی
بامدادِ شنبه، 12 بهمن 1392؛ اوّلِ فوريه 2014

...
ò


[افزوده: جمعه، 21 فروردين 1394؛ 10 آوريل 2015]
J
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10201431218484257&set=a.1029739025594.2005681.1288906991&type=1&permPage=1
$
پی‌نوشت (آگهی):
استاد جلالیِ نازنين (م. سحرِ عزيزِ دلبند) فقيرنوازی فرموده اين قطعه را در وبلاگ نقل داده و نيز بر کناره‌یِ وبلاگ‌شان لينک گذاشته‌اند؛ که باعثِ کمالِ افتخارِ فقير است!
http://msahar.blogspot.com/2014/02/blog-post.html

Donnerstag, Oktober 17, 2013

اقتدا

برایِ دو رباعیِ از م. سحر
اکرم که سه‌سال خانه‌ی صدّيق
می‌رفته که کلّمينی آغازد
ياد آر و مکوب آسمان بر هم
حاجی همه به‌اقتدا بيندازد!!

سه‌شنبه، 23 مهر 1392، 15 اکتبر 2013

J

دو رباعی به‌هم‌پيوسته

ای شيعه‌ی ملّازده‌ی ايرانی
تحريروسيله را اگر برخوانی
بينی که امام، مستحب دانسته‌ست
با کودک شيرخواره شهوت‌رانی!

پس روزی اگر روضه‌ی نذری داری
در خانه‌ی خويش روضه‌خوان می‌آری
گر کودک شيرخواره داری حتماً
يادت باشد به عمّه‌جان بسپاری!

م. سحر
12/4/2013
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=4706097812266&set=a.1029739025594.2005681.1288906991&type=1&relevant_count=1

Mittwoch, Mai 18, 2011

شيطان و خدا (منظومه‌ای از شاعر بزرگ معاصر: م. سحر)


شيطان و خدا
راوي: م. سحــر



شيطان (به خدا) ـ
آدمی کو که من سجود کنم
پشت بر آنچه هست و بود کنم؟ـ

خدا
گر تو او را در اين جهان دو در
يافتی نزد ما بيار خبر

شيطان
تو که دربان هردو درگاهی
زچه از من نشان او خواهی؟

خدا
زانکه ای رانده دزدِ تبعيدی
از بهشتش تويی که دزديدی؟ـ

شيطان
من که دزديدمش، کجا بردم
خارج از کشورِ خدا بردم؟
آفريننده‌ای، تماشا کن
تحفه‌ی آفريده پيدا کن

خدا
ـ (در حاليکه به شرق و غرب و شمال و جنوب و بالا و پايين نظر جستجوگرانه‌ای می‌اندازد)ـ
يا کسی نيست، يا نمی‌بينم
به خدا جز ترا نمی‌بينم

شيطان
تو پديدآورِ پديده‌ستی
گر نديدی نيافريدستی
گر نمی‌بينی آنچه ساخته‌ای
تخته کن دکّه را که باخته‌ای
دست بردار از خدايی خويش
ترک کن تخت کبريايی خويش

خدا
بن اين خانه را ز خوب و ز زشت
روز اول که می‌نهادم خشت
هرچه در طرح هردو عالم بود
خلق آن از برای آدم بود
تا هنرهای اوستا بيند
ذوق در نقشِ اين بنا بيند
سربه تعظيم ما فرود آرد
پيش پای خدا سجود آرد
روز و شب ذکر کارساز کند
آفريننده را نماز کند
به‌به و چه‌چه و ثنا گويد
ذکر بی‌وقفه‌ی خدا گويد
شکر اين بندگی به‌جای آرد
باد درغبغب خدای آرد
اگر آدم نبود ای مطرود
بود از خلق کائنات چه سود؟
رشته‌ی ما چه تار و پودی داشت؟
هنر ما کجا نمودی داشت؟
چه‌کسی آفرين ما می‌گفت؟
آفريننده را ثنا می‌گفت؟

شيطان
پس اگر حرف حق زما شنويد
آفريديد تا ثنا شنويد!؟

خدا
گرچه نا برحق آفريده تويی
راست‌پندار برگزيده تويی
گرچه طغيانگری سيهکاري
سخن راست بر زبان آري
آفريديم تا ثنا شنويم
به‌به از آدم دوپا شنويم
حظ بريم از نياز و تکريمش
حمد و تذکير و ترس و تسليمش
خوش بخنديم بر نمايش او
نشئه گرديم از نيايش او
عجز بينيم و خواری او را
خری و خرسواری او را
لابه و التماس و ذلت او
غم و اندوه و جور و محنت او

اين قسمت داخل پرانتز می‌تواند با صدای آدم از زبان خدا گفته شود

(گشنگی‌ها و تشنگی‌هايش
شکمِ طبل و پينه‌ی پايش
ضربه‌هايی که بر درش کوبند
ميخ‌هايی که بر سرش کوبند
قفل‌هايی که بر دلش بندند
نقش دِق در مقابلش بندند
ريش او را به خنده آلايند
زخم بر زخم او بيفزايند)
تا به درگاه کبريايی خويش
و ز تماشاگه خدايی خويش
کيف ازين نقش آش و لاش کنيم
هی بخنديم و هی نگاش کنيم
دلقکی روی خاک بنشانيم
داد ازين آفريده بستانيم
دلقکی زخم‌خورد و شمع‌آجين
چهره‌اش زرد و پيکرش خونين

شيطان
غم او ديده‌ای و خرسندی؟
دلقکش خوانده‌ای و می‌خندی؟
ديدن رنج اوست آسانت؟
چيست نامِ رحيم و رحمانت؟
گاه در بيم وگاه در اُميد
گاه در توبه ، گاه در تمجيد
اوت خواند کريم بنده‌نواز
هردم از دل برآورد آواز
که پناهش زخوف و بيم دهي
به دلش مرهم رحيم نهي
ليک مرهم نهفته‌ای در عرش
زخمِ آدم، دهان گشوده به‌فرش
زخمِ آدم به سجده‌گاه کبود
آتش و آب ازوست خون‌آلود
مرهم اما نهفته در صندوق
همچو ديدار خالق از مخلوق
وينچنين غرق رنج و بيماري
نوشدارو ازو نهان داري
آنچه او را دهی به‌حد وفور
حفره‌ی آتش است و پنجه‌ی زور
تيغ وحش آخته‌ست بر جانش
وز گريبان رسد به دامانش
ظلم، جاری به عرصه‌های سکوت
رحم در بايگانی ملکوت
خاک می‌بلعدش به زلزله‌اي
رخصتش نيست تا کند گِله‌اي
سيل می‌کوبدش به‌سر، در و بام
تو به‌سويش نمی‌نهی يک گام
راست خواهی، ز بود و نابودت
نيست جز در زيان او سودت

خدا
راندم از بارگاه خويشتنت
تا نبينم به‌سُخره دم زدنت
اينچنين ياوه، اينچنين روراست
نشتر طعنه‌ات به‌سوی خداست؟
تو که مطرودی از حريم حرم
از چه‌رو می‌زنی دم از آدم؟
نزد ما در دفاع ازو کوشی؟
لب نبندی به مُهر خاموشی؟
پيش ربّ آمدی سکوت آور
قولِ طغيان ببر، قنوت آور
اينک آه و دمی که بر خاک است
بی حضورش حساب ما پاک است
حال گويی کز او اثر نبود؟
هيچکس را ز وی خبر نبود؟
همه هستند ليک آدم نيست؟
ردّ پايش به هردو عالم نيست؟
پس که زين پس مجيز ما گويد؟
لابه ورزد، خداخدا گويد؟
چه‌کسی کبريای ما بيند؟
عدل در طرح اين بنا بيند؟
بی‌توقف سجود ما آرد
خوش‌خوشان در وجود ما آرد
به‌حقيقت خدا در ين عالم
نازپرورد کيست جز آدم؟
به‌جز آدم ز روی عجز و نياز
کيست کرنش‌پرست و بيضه‌نواز؟
که چنين خوش به نردبان آيد
دست بر سقف آسمان سايد
هرکجا نرم پنجه پيش آرد
کاسه‌ای زآبروی خويش آرد
چاپلوسی کند به صد خواري
با خداخواهی و خودآزاري
حال گوييد ازين سراچه‌ی پست
بی‌خبر رفت و ديده بر ما بست؟
پس ازين پس که با خدا باشد؟
برده‌ی بارگاهِ ما باشد؟
پس ازين پس خدا، خدايی خويش
پادشاهی و کبريايی خويش
قهر و خوف و عتاب و لعنت را
وعده‌ی ناز و نوش و نعمت را
اگر آدم نبود، زی که برد؟
غير از آدم متاع او که خرد؟
به که بفروشد اين بزرگی را
لطف ميشی و قهر گرگی را؟

شيطان
راستی را خدای راست تويی
دوجهان را اگر خداست تويی
راستی را که راست می‌گويی
راست، بی کمّ و کاست می‌گويی
آدم ار زين جهان رود بيرون
چيست معنای حکم «کـُن فـَيـَکـون»؟
کبريايت ز عرصه‌ی افلاک
حکم چون گسترد به صفحه‌ی خاک؟
به که فرمان دهد ازآن ملکوت
که بخور ضربه‌ها به مُهر سکوت؟
زجر دونان ببين و دم درکش
جهل را چون جوال بر سرکش
خواری و وهن را در آخور کن
زاشگ حسرت پياله‌ها پرکن
هِل که چون برّه‌ات به سيخ کشند
نقشِ جانت به خطِ ميخ کشند
پای‌دربند جان گذارندت
نعل بر استخوان فشارندت
به که گويد که حلقه کن در گوش
پيشِ دينبارگانِ زهدفروش؟
به قدمگاه جاهلين پا هل
روح خود را به اهل دين وا هل
تا بريزند با ملاقه‌ی دين
عوضِ عقل، در سرت سرگين
به که گويد که خون دل می‌خور
پيش پای فريب قِل می‌خور
شب و روز از جبين عرق می‌ريز
حاصل رنج در طبق می‌ريز
هديه می‌بر به شوقِ نادانی
پيش زالووَشان روحانی
تاقبای خدا بپوشندت
مثل گاو حسن بدوشندت
خانه‌ات را زنند چوب حراج
عُشر گيرند و خمس و جزيه و باج
توبره‌ی خود کنند مالامال
به خراج و غنيمت و انَفال
وطنت را به زير سقف کشند
دور هستی‌ت خطِّ وقف کشند
ببرند آنچه‌ت از نياکان بود
حاصل خون و اشگِ پاکان بود
در کنار زکات و سهم إمام
دخت و پورت شود کنيز و غلام
هردم از جاهلان تپانچه خوري
ميوه‌ی جهل خود به خوانچه خوري
نيزه اندر کفت نهد سالوس
تا به شيپور جنگ و نعره‌ی کوس
جان فشانی به‌پای مفت‌خوران
برملاجوی و درنهفت‌خوران
پای بر فرشِ مين شوی خر او
سپرِ تير و خشتِ سنگر او
تا بنام خدا، خدا گردند
قائد و پير و مقتدا گردند
تا به نام خدا رئيس شوند
کيسه‌ی خيلِ کاسه‌ليس شوند
چشم‌بندت زنند و بارکشي
زهر نوشی و انتظار کشي
هی بچرخی چو اسب عصاري
از عروقت عرق شود جاري

خدا
ما ببينيم و رقت انگيزيم
غضب و رحم در هم آميزيم

شيطان
تا ببينيد و ر قت انگيزيد
غضب و رحم درهم آميزيد

خدا
(درحاليکه همچنان آدم مفقودالاثر مخاطب اوست)
ما ببينيم و مرحبا گوييم
«نعمي» در ميان «لا» گوييم

شيطان
تا ببينيد و مرحبا گوييد
نعمی در ميان لا گوييد

خدا
آدم خاکسار بينيمت
لطف پروردگار بينيمت
ديده بر شرمساری‌ات بنديم
بنده باشی به گاری‌ات بنديم
جان دهی مفت و نان خوری قرضي
راستی را خليفة‌الارضي

شيطان
با چنين قد و قامت فرضي
راستی را خليفة‌الارضی!
با چنين دست حق به‌همراهي
راستی را خليفة ُاللهی!
جانشين خدای برخاکي
وينچنين، نورچشم لولاکي
آفريننده، تخت بر افلاک
جانشين، مرغ پرشکسته‌ی خاک
بسته‌ی وهن و خسته‌ی خواري
اشگ و خونش چو آبرو جاري
آفريننده، سجده‌گاهش خوش
حکم بخششگر گناهش خوش
جانشينش به‌خاک، طعمه‌ی گرگ
در دل کوچکش خدای بزرگ
دل او می‌درند و او تنهاست
غرق تنهايی است و غرق خداست

خدا
حال گوييد کز قلمرو ما
پای بيرون نهاده پادوِ ما؟
دست از کارگاه ما شسته‌ست؟
رفته و خاکِ ديگری جُسته‌ست؟
راستی را اگر شود مفقود
غرض از خلق کائنات چه بود؟
پس ازين پس که نيست آدمِ خاک
سوی ما دست کيست بر افلاک؟
راستی را به‌غيرازين مفلوک
کِيف ما را که کرد خواهد کوک؟
به‌جز ابن خاکزادِ رنج‌نژاد
که به کون و فساد معنا داد؟
که مرا کردگار دانا کرد؟
در رحمت به‌روی خود وا کرد
تخت ما بر فراز فرش نهاد؟
نام ما پادشاه عرش نهاد؟
زچه گوييد رفت و ناپيداست؟
او مگر خارج از قلمرو ماست؟
جز دوعالم نيافريدستم
هر دو عالم به نام او بستم
او اگر هست هردو عالم هست
او اگر نيست رفته‌ايم از دست
او اگر هست عرش ما برپاست
او اگر نيست، عرش و فرش که‌راست؟
او اگر هست نقش ما زيباست
او اگر نيست، جمله بادِ هواست
هيچ در هيچِ پيچ در پيچ‌ست
دو جهان بی وجود او هيچ‌ست
آدمی گُم شود، خدا هم نيست
گوش اگر نيست شد، صدا هم نيست
آدم از اين جهان اگر کوچد
شب فراز آيد و سحر کوچد
شب تاريکِ پوچ ِ بی‌معنا
در رسد خالی از حضور خدا
نه خدا ماند و نه آثارش
لوح محفوظ و نقش ديوارش
هستی اندر سکوت محض خزد
نَفَسِ روح بر جهان نوزد
محض تاريکی و سرای سکون
هيچ همگون و پوچِ ناهمگون
معنی از هست و نيست بگريزد
نيست با نيست درهم آميزد
نيست در نيست چيست غير از نيست؟
به عدم کردگار هستی کيست؟
کردگاری که در عدم پويد
نيستی کارَد و عدم رويد
هست ِ بی‌نام، چشمِ بينا نيست
کانچه را نام نيست، معنا نيست
زانکه آدم به هست نام نهاد
نيستی رو در انهدام نهاد
هست شد هستی آن زمان کآدم
زد به عالم ز نامِ هستی دَم
آمد و نام داد هستی را
بد و نيک و بلند و پستی را
گذر لحظه را زمان ناميد
جويبار وی آسمان ناميد
ظرف اشياء را فضا ناميد
هست سازنده را خدا ناميد
زشت و زيبا و نور و ظلمت را
مهر و کين را و عجز و قوت را
مشرق و مغرب و شمال و جنوب
ماه و خورشيد در طلوع و غروب
سقف مينايی و چراغانيش
شب تاريک و صبح نورانيش
آب را خاک را و آتش را
ابر آرام و موج سرکش را
دشت سرسبزواحه در برهوت
جنبش ساکن و صدای سکوت
بال پروانه و ترنّم برگ
بر گل و سبزه تندبارِ تگرگ
رخشش آذرخش و کوبش رعد
لحظه‌ی ناخجسته، ساعت سعد
سبز و سرخ و سفيد و زرد و سياه
تابش آفتاب و گردش ماه
نَفَس باد و نعره‌ی طوفان
کوبش رعد و ريزش باران
خشمِ آتشفشان و قعر مغاک
لرز کوه و دهان‌گشودنِ خاک
پنجه‌ی وحش و پيکر خونبار
وقنا ربنا عذاب‌النار
وحشت اينگونه‌اش به‌روز و به‌شب
ساخت ربّ و پناه برد به رب
وهم و ترسش پناهگاه آورد
به خدای جهان پناه آورد
به خدايی که نام داد او را
تاج شاهی به سر نهاد او را
کاخ وی را به آسمان‌ها برد
بی‌نشانی به بی‌نشان‌ها برد
ما ز ناميدنش خدا شده‌ايم
وينچنين با وی آشنا شده‌ايم
وينچنين ما شديم رب‌الناس
ملک‌الناس فی صدور‌الناس
ترس، پروردگار مذهب شد
خشية‌الدهر خشية‌الرب شد
نام ما برد و رب شديم او را
ترس دائم‌طلب شديم او را
تا بسايد ز روی عجز و نياز
رو به درگاه ربِّ بنده‌نواز
گر ز ما بر زبان نيارد نام
رونق بخت ماست بی‌فرجام
برق بی‌نامی آتش انگيزد
کاخ ما زآسمان فرو ريزد
سازد از ما درون پيله‌ی خويش
بت گمنام بی‌قبيله‌ی خويش
بت گمنام خيل خاموشان
خفته در حلقه‌ی فراموشان
وينچنين زآسمان هبوط کنيم
به مغاک زمين سقوط کنيم
حال بايد چه کرد با اين درد؟
تو که جز شيطنت ندانی کرد!!ـ

شيطان
ای خدايی که رانده‌ی تو منم
خر ازين پل رهانده‌ی تو منم
دور ازين کارگاه کج بنياد
هستم از هفت‌دولتت آزاد
نه بر آن نعمت تو مهمانم
نه ترا منّتی‌ست بر جانم
می‌خورم نان هوش و آزادي
خوشتر از نعمت خدادادي
خوش به بازار جهل می‌خندم
بار بر دوش خود نمی‌بندم
روز اوّل در آن بهشتِ خيال
آدم از جهل بود مالامال
نه به عشقِ خداش دسترسي
نه به حواش ميلی و هوسي
من در آن حال و روز نامطبوع
دادم و خورد ميوه‌ی ممنوع
جهلش از سر پريد و نادانی
شد جهانش به عشق نورانی
دين و دل در وجود حوا بست
چشم در چشم يار شيدا بست
دست بنهاد روی دستانش
آتش آميخت با دل و جانش
لبِ لرزان نهاد بر لب يار
مرده شد زنده، خفته شد بيدار
هردو برهم چو مار پيچيدند
پودواری به تار پيچيدند
نه نشانی ز زهد بود و نه دين
اين برآن حلقه بود و آن بر اين
نه نشانی ز خوف بود و گناه
غضبِ يهوه، کيفر الله
نه به روح‌القُذُس گمانی بود
نه ز ملاعمر نشانی بود
نه خمينی صدا و سيما داشت
قفل در زير نافِ حوا داشت
منکراتش نداشت بر آدم
نظرِ حِقد و کين به زير شکم
پاسدارش نداشت دست به تيغ
تا کند پرتو از چراغ دريغ
نه به نام نجابت و اخلاق
عشق می‌خورد بر قفا شلاق
نه ز فتوای شرع و حکم فقيه
عشق می‌شد به تيغِ دين تنبيه
روی زيبا رها ز چادر بود
دامن عشق از صفا پر بود
دل عشاق را نه ترس و نه بيم
بود از حُکمِ شحنه و دژخيم
سنگ‌ها زيبِ جويباران بود
نغمه‌پرداز آبشاران بود
عرصه‌ی شومِ سنگساران را
شرع در کف نمی‌فشرد آن را
دشت آرام و باغ بود آرام
پرتوافشان چراغ بود آرام
مهر، زرين و شوق زيبا بود
دل آدم به نزد حوا بود
لب به لب بود آدم و حوا
پنجه در پنجه بود و پا در پا
چشم در چشم بود و ناف به ناف
سين به سين می‌سُريد و کاف به کاف
جات خالی که صحنه ديدن داشت
نغمه‌ی عاشقان شنيدن داشت
شعله انگيخت، عشق در آدم
عاشقی رخنه کرد در عالم
شيوه‌ی طاغيان عالم شد
خود ازين شيوه، آدم، آدم شد
دودِ دل رفت و نور مهر آمد
دل حوا تنور مهر آمد
ليک ازين شيوه سخت رنجيدي
روی برتافتی و غريدي
عاشقان را ز خويش تاراندي
وينچنين از بهشتشان راندي
دست آدم به دست حوا بود
خاک تبعيدگاه آن‌ها بود
اگر از من کنی نظرخواهي
جرمشان عشق بود و آگاهي

خدا
جرمشان عشق بود؟

شيطان
آری بود!ـ
جرم مکتوم و آشکاری بود
سرّ سربسته‌ی شکوفه‌ی باغ
آتشی بود در وجود چراغ
شعله‌ای بود و گرچه می‌ديديش
خفته و مُرده می‌پسنديديش
بود بر آن درخت دانايی
راز پنهان عشق و شيدايی
راز می‌خواستی نهان ماند
تا بساط تو درامان ماند
مهر می‌خواستی به بند بُوَد
تا نه جز بر تو دلپسند بُوَد
عشق می‌خواستی به خواب اندر
شوقِ عشاق در غياب اندر
باغ، از کار و زرع و کشت تهي
آدم از عشق در بهشت تهي
سفر از جان آدميّت دور
حضر از محضر خرد معذور
تا نه بينش به چشم و پويه به پاي
تا نه در کار، دستِ کارگشاي
تا نه آفاق آرزو در جان
تا نه رهرو به راه خويش روان
تا نه در سينه سوز و فکر به سر
نه سر ساختن، نه ذوق هنر
نه ظرافت، نه حس زيبايی
نه به دل خواهش شکوفايی
نه ز برگی به برگ سر سايد
نظری سايه بر نظر سايد
گل ز بلبل دريغ دارد رنگ
دل بر آواز او ندارد تنگ
تا نه پرواز شوق و شور آرد
پر پروانه دل به نور آرد
گَرد نفشاند از درخت بهار
تا درختی دگر برآرد بار
بوسه نارد نسيم سوی گياه
ز گياهی که دل نهاده به راه
نرهاند جهان به صوت جلی
بند جان از اراده‌ی ازلی
تا بماند بهشت، خانه جهل
کار دنيا به کارگردان سهل
همه فرمانبر خدا باشند
آدم، اما خرِ خدا باشند
همه لايفهمون و صُمٌ بُکم
تا چه آيد ز کبريايت حُکم

خدا
زين ذکاوت که بر جبين داری
راستی را که آفرين داری
من که بنيان اين بنا کردم
مانده‌ام کزچه با تو تا کردم؟
تا تو زين‌گونه تيزی و گستاخ
تنگ گردد به ما جهان فراخ
زانکه راز نهفته و مستور
می‌دمی بی‌حفاظ در شيپور
زانکه اسرار بر ملا داري
سر به پرونده‌ی خدا داري
زين جسارت که در تو بيدارست
آنچه پوشيده نيست، اسرار است
پيش از آن‌دم که خاک شد آدم
آتش آوردم و تو را زادم
غافل ازآنکه بر خطا راندم
تخم طغيان به عالم افشاندم
حال در خلوت خدايی خويش
به نهانگاه کبريايی خويش
گاه ازين دستکار آتشزاد
می‌کنم از سر ملامت ياد
کزچه تا طرح اين بنا کردم
در جهان آتشی به پا کردم
آتشی فتنه‌بار و عالم‌سوز
شررافشان و شعله‌ور شب و روز
خويش را بين خواب و بيداري
پروريدم در آستين ماري
نه زمين زو در آشتی، نه زمان
چوب در لای چرخ کون و مکان
وينچنين آفريدمت گستاخ
تا شوی دشمن و درآری شاخ؟
تاشوی سد راه خاموشي
ناپديداری و فراموشي
عدوی دين و دوست با آدم
دستکارِ خدای لايعلم
گر ترا از همان نخستين روز
ديده بودم چنين شراره‌فروز
هرگز آتش به‌پا نمی‌کردم
دشمنی با خدا نمی‌کردم
سرِ بی‌دردِ سر نمی‌بستم
به کمر، بار شر نمی‌بستم
مايه‌ی ريب و سايه‌ی تدليس
دام او زهد و نام او ابليس

شيطان
در نهادت خلاف می‌بينم
به کژيت اعتراف می‌بينم
خود ز عيب اندرين بنا گويی
وز پشيمانی خدا گويی
گر ز خلق منت پشيمانی‌ست
اين سخن اعتراف نادانی‌ست

خدا
قلم صنع را خطا بينی
نقص در صنعت خدا بينی
ور پشيمان نئی دروغ چراست؟
وين سخن‌های بی‌فروغ چراست؟
جامه‌ای دوختی به قامت خويش
ز چه‌رو می‌کنی ملامت خويش؟
اگر از جامه‌دوز در گله‌اي
ز چه کردی چنين معامله‌ای؟
وگر آن جامه راست دوخته‌اي
از چه با ما به کج فروخته‌ای؟
دَرزی کائنات اگر کج دوخت
کج خود را چرا به خلق فروخت؟
اوستا گر سياه دوخت قبا
زچه خواهد سپيد بر تن ما؟
بر تن ما گر آن سيه دوزي
زچه‌رو مان سپيدی آموزی؟
گله‌مندی ازين کلاه کبود
که قبولِ تو بر قبا افزود؟
اين کـُلَه بهر زيب پيکر ما
دستکار تو دوخت بر سر ما
نک ملولی ازين کله‌داري
که رسيد از اراده‌ی باری؟
گر کنی خود کلاه خود قاضي
نشوی راضی از کله‌سازي
کلهی دوختی سياه سياه
چاه کن را ببين در آن بن چاه
خوش در آن چَه، به آمد و شُد باش
گله‌مند از اراده‌ی خود باش!
نه بر آدم بتاز و کيفر خواه
نه ز شيطان سلوکِ ديگر خواه
خود از اوّل که سرنوشت نوشت
خط زيبای ما به دفتر، زشت
قلم صُنع، رامِ دست تو بود
بنده در قيدِ بند و بست تو بود
شدم آن شيوه‌ای که گفتی شو
رفتم آن معبری که گفتی رو
«فـَيـَکون»، آن زمان که «کـُن» گفتی
حال با امرِ «کُن» برآشفتی؟
گر خوش‌آواز يا بدآواييم
حاصل امرِ«کُن»، همين ماييم
هستِ شيطان و آدم و حوا
نيست جز پاسخی به امر شما
اگر آن امر «کُن» کز اوّل روز
شد به امر خدا جهانْ‌افروز
امر بی‌چون و بی‌چرا بوده‌ست
خالی از خدعه و خطا بوده‌ست،
ازچه آدم گناهکار آمد؟
همچو حوا اسير و خوار آمد؟
ازچه شيطان به شيطنت کوشد؟
جامه‌ی جهدِ طاغيان پوشد؟
رغمِ ميل خدا فريب دهد
عقل سرخ از درخت سيب دهد؟
اگر آن خشتِ کژ نهاده تويی
آفريننده را اراده تويی
کژ از آن رفت اين بنا تا عرش
که نهاد اوستاش کژ، بر فرش
اين بنا را تو اوستاد کبير
کژ نهادی، به خلق خرده مگير!
آدم ار گم شده‌ست؟ حق با اوست
زانکه آبش نه با تو در يک جوست
آدم آزرده است ازين خواري
که بر او بستی و طلبکاري
دست بر سر زده‌ست ازين بن‌بست
که نه ره يابد و نه جای نشست
لنگ‌لنگان در اين ره مسدود
می‌خزد بی‌ثبات و بی‌مقصود


خدا
از چه بی‌مقصد است؟


شيطان
زانکه درين
خاکدان تو با بلاست قرين
زانکه تبعيد گاه او برخاک
خالی است از حضور عنصر پاک
خالی است از حضور نيک

خدا
چرا؟
زان که بَدحاکم است و بی‌پروا،
اهل دين جامه خدا پوشند
تا به بيداد و ناروا کوشند
زين «به نام خدا ستيزه و جنگ»
خاک بر آدميّت آمد تنگ
آن يکی يهوه را بهانه گرفت
جهل را عُمر جاودانه گرفت
اين ز روح‌القدس به شک افتاد
نطفه در بطن دُختِ بکر نهاد
وان ز بُت‌ها بتی گرفت گواه
مير بتخانه نام او الله
هرسه نام تو را به خود بستند
گه شکستند و گاه پيوستند
گاه کشتند و گاه کوبيدند
گاه بردند و گاه روبيدند
آن يکی قتلگاه زيبا داشت
نعش آزاده بر چليپا داشت
وان‌دگر کوره داشت در تفتيش
اهل دانش ميان شعله‌ی کيش
وان‌دگر وِرد اقتلواش به لب
تاعرب را کند خليفه‌ی رب
جنگ‌ها جنگ شاخ با سُم بود
چون حقيقت در آن‌ميان گم بود
هرکه او بر زمين نسق می‌بست
بود مُهر خدايش اندر دست
همه نام تو تيغ می‌کردند
جان ز مردم دريغ می‌کردند
آن يکی از تو رقعه داشت به دست
با تو سر می‌شکست و در می‌بست
وان‌دگر از تو لوح داشت به کف
لشگر صفدرش صف اندر صف
سيف برّان به دست مؤمن داشت
مسجد و منبر و مؤذن داشت
نيزه‌اش تيز و خنجرش در مشت
اين شکم می‌دريد و آن می‌کشت
واندگر از تو شعله می‌افروخت
گوهر فهم را در آن می‌سوخت
آتش اندر ميان معبد و دير
خوش به کار کباب‌کردن غير
جهل تاجِ خداش بر سر بود
جان دانش به شعله اندر بود
اهل دين هرچه ناروا می‌کرد
همه در خانه‌ی خدا می‌کرد
کيدها بود و کينه‌توزی‌ها
کوره‌ها و کتاب‌سوزی‌ها
نام رب حيله‌ی رياست بود
زانکه بازيچه‌ی سياست بود
نام رب پای فتنه را پل بود
پرچم غارت و چپاول بود
قرن‌ها بود و اينچنين می‌بود
عقل، در بندِ اهل دين می‌بود
آدمی خوار و سرشکسته‌ی خويش
اقتدار خدا به دست کشيش
آدمی با کمند دين در دام
بندی مفتی و فقيه و امام
برده‌ی کاهن و خرِ قسّيس
زشت‌نامی نصيبه‌ی ابليس
هرچه ديد آدم از بد انديشان
خط و مُهر تو بود با ايشان
هرکجا ظلم بود و غارت بود
شرع و دين سکه‌ی تجارت بود
اهل دين از خدا مدد می‌خواست
جزيه و باج بی‌عدد می‌خواست
گرگ‌واری به جان حق‌الناس
متجاوز ولی خدای‌شناس
حجة‌الحق، امام اعظم بود
گرگ در پوستين آدم بود
خويش را پيشوای دين می‌ديد
دست حق اندر آستين می‌ديد
دست حقش ولی نبود مگر
دست بيدادکار و دون‌پرور
دست بيداد شد بشير و نذير
دين شقاوت شد و خدا شمشير
اهل دين، بند جهلش اندر دست
سنگ بر پای آدمی می‌بست
عرصه‌ی خاک ازين نحوست و ننگ
اينچنين شد بر آدميت تنگ
آدمی نيک‌سرنوشت نبود
که نديد آنچه را که زشت نبود
او بر اين خاک هرچه بد می‌ديد
غم و اندوه بی‌عدد می‌ديد،
خوش به مُهر خدا مؤيّد بود
نام شيطان در اين‌ميان بد بود
حال بدنام اين کوير منم
دام تزوير و گرگ پير منم
ديگران حاجب و هواخواهت
من ولی رانده‌ای ز درگاهت
از ازل تا ابد مرا لعن است
به جگر بسته ناوکِ طعن است
ليک اصحاب دين شفيق تو اند
دزد و قاتل ولی رفيق تو اند
من گنهکار ازآن شدم که سرشت
حفظ کردم در آن هوای بهشت
روز اول به حکم لم يزلی
طبع آزاده‌ام نگفت بلی!
سجده بر آدمی نياوردم
گو خطا باد، اگر خطا کردم
اين خطا را به جان پذيرايم
که به خاکت جبين نمی‌سايم
از اصولم هزينه‌ای نکنم
سجده بر آفرينه‌ای نکنم
سجده اندر سرشت شيطان نيست
زان ز عصيان خود پشيمان نيست


&
لينک:
http://msahar.blogspot.com/2010/11/blog-post_09.html

https://www.facebook.com/notes/mohammad-djalali/شیطان-و-حدا-نمایشنامه-منظوم-اثر-مسحر/10150199784297528