Saturday, March 18, 2006

نوروزتان به کام !


Happy NewDay-NewYear !
[*]
نوروزتان به کام !
روز ِ نو ، سال ِ نو ، روزگار ِ نو ، و زندگانی ِ نوين ، بر مردمان ِ سرزمين‌های ِ ايرانی ، و بر همه‌ی ِ جهان خجسته باد !
به اميد ِ آن که با نو شدن ِ روز و روزگار ، هستی ِ انسان ِ ايرانی نيز تازه گردد ، بار ِ ديگر جان گيرد ، و از تاريکنای ِ نازندگی و اندوه ، رهايی يابد .
به اميد ِ روزی که از دروغ و زادگان ِ دروغ ، نشانی برجای نماند ، و پرتو ِ راستی ، فروغ ِ بی‌کرانه و شادی‌بخش ِ اهوره مزدا ( خداوند ِ جان و خرد ، سرور ِ هستی‌بخش ِ دانا ) جهان را در بر گيرد .
شادمانی و بهروزی برساد !
ايدون باد !
ايدون‌تر باد !

***********
[*] گفتم شايد در ميان ِ کسانی که می‌خواهم به ايشان ايميل بزنم و نوروز را شادباش بگويم ، باشند کسانی که فارسی‌زبان نباشند ؛ پس بهتر است دست ِ کم ، يک نيم‌جمله به زبان ِ همگانی ِ انسان نيز بياورم !
ساخت ِ جمله را از Happy Birthday که بارها ديده يا شنيده بودم ( و چند روز ِ پيش ، روز ِ تولّدم : 23 اسفند / 13 مارس ، از سايت ِ Webshots ايميلی داشتم با همين جمله ! ) بلد بودم ، و NewDay هم نيازی به زور زدن نداشت ( درستی – نادرستی‌اش را نمی‌فهمم ) ؛ امّا محض ِ احتياط ، از پسرم رامين پرسيدم ، گفت : بنويس NewYear . گفتم : « نوروز » به انگليسی چه می‌شود ؟ گفت : « سال ِ نو » را تبريک می‌گويند ، نه « روز ِ نو » را !
شما را نمی‌دانم ، امّا من تا به حال به اين نکته فکر نکرده بودم ؛ و نکته‌ی ِ بسيار جالبی است .
فعلاً و بلافاصله ، تصوّر ِ من بر اين است که « روز » در واژه‌ی ِ بزرگ و بلند و باستانی ِ « نوروز » ، افزون بر معنای ِ « يَوم ، day » ، به معنی ِ « روزگار ، زمان ، ... » نيز هست ؛ و يا به هر حال ، معنايی از اين‌گونه نيز دارد .
در فرهنگ ِ فارسی ِ معين ، فقط همين معنی ِ مشهور آمده . ذيل ِ « نوروز » نيز به اين نکته ، اشاره‌ای ديده نمی‌شود ؛ الّا اين که – در « وجه تسميه » ی ِ نوروز – آمده است : « نوروز را به معنی " روز نو و تازه " يعنی روزی که سال نو بدان آغاز گردد ، می‌دانستند . » . و سپس ، از آثارالباقيه ی ِ ابوريحان ( مصحَّح ِ همائی ، ص 253 ) نقل نموده ، که : « نخستين روز است از فروردين ماه ، و زين جهت روز نو نام کردند ، زيراک پيشانی سال نو است . » ( فرهنگ ِ فارسی ، معين ، ج 4 ، ص 4842 )
امّا به نظر ِ من ، اين توضيح ، راه‌گشای ِ نکته‌ی ِ مورد ِ بحث نيست .
آنچه حدس ِ مرا – دست ِ‌کم برای ِ خودم – قوّت می‌بخشد ، امثال ِ اين کاربرد ِ واژه‌ی ِ « روز » است :
روزی که برف ِ سرخ ببارد از آسمان
بخت ِ سياه ِ اهل ِ هنر سبز می شود !
[ صائب ]
( بيت را ، سال‌ها پيش ، در پيشانه‌ی ِ رمان ِ « آواز ِ کشتگان » براهنی ديده‌ام . )
يا اين سطر از شعر ِ نيما :
روز ِ شيرينی که با ما آشتی باشد ...
در اين هردو نمونه ، « روز » به معنی ِ « زمان ، روزگار ، ... » است .
يا در اين بيت ِ حافظ :
روزی که چرخ از گل ِ ما کوزه‌ها کند
زنهار ! کاسه‌ی ِ سر ِ ما پر شراب کن !
و البتّه ، امثال ِ اين بسيار است .
اين دو سه مورد نمونه ، همين طور بدون ِ تأمّل به ذهنم آمد . بديهی است که اگر در اين باره مختصر پژوهشی صورت گيرد ، موضوع روشن خواهد شد . مورد ِ « ماه‌نوروز » که در طبس داريم نيز ، حدس - و دست ِ کم ترديد - ِ مرا تأييد می‌کند . يک ماه ِ پيش از سال ِ نو ، يعنی ماه ِ اسفند را « ماه‌نوروز » می‌گوييم . ممکن است جايي در شهر يا شهرهای ِ ديگری هم اين را داشته باشيم ؛ امّا در کتاب‌ها ، در حدّ ِ اين مختصر مواردی که من تا کنون ديده‌ام ، نشانه‌ای از آن ديده نمی‌شود .


?
افزوده (29 اسفند 1392):

وقتِ نوشتنِ اين يادداشت، لغت‌نامه‌یِ دهخدا نداشته‌ام؛ و بعدها که توانسته‌ام بخرم، باز از اين يادداشت، فراموش داشته‌ام!
امروز (پنج‌شنبه، 29 اسفند 1392؛ 20 مارچ 2014) يادداشت را ديدم و به لغت‌نامه (سايت) نگاه کردم، اين معنی را آن‌جا ديدم؛ گفتم بياورم، شايد به‌کارِ کسی بيايد! (مختصر ويرايشی هم درآن کرده‌ام؛ در حروف‌نگاری.)

::::
|| به‌معنی روزگار است که کنايه از فرصت باشد چنان‌که گويند: امروز روز فلانی است يعنی روزگار فلانی است و فرصت از اوست. (برهان قاطع):
بياموز تا بد نباشدت روز
چو پروانه مر خويشتن را مسوز.
ابوشکور.


چه گفت آن سخنگوی مرد دلير
که از گردش روز برگشت سير.
فردوسی.


سپاهی ز توران بيامد به بلخ
که شد مردم بلخ را روز تلخ.
فردوسی.


به جمشيد بر تيره‌گون گشت روز
همی کاست زو فر گيتی‌فروز.
فردوسی.


به دانش گرای و در اين روز پيری
برون افکن از سر خمار شبانه.
ناصرخسرو.


|| وقت. زمان. هنگام. (آنندراج):
مفرمای هيچ آدمی را مجرگ
چنين گفت هارون مرا روز مرگ.
ابوشکور.


اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی‌نياز روز نياز.
ابوشکور.


که فرعون بر ندارد آن روز
که برتخته بر سياه شود نام.
رودکی.


هرکه تو را هجو گفت و هجو تو را خواند
روز شهادت زبان او نشود گنگ.
منجيک.


به‌تن زورمند و به‌بازو کمند
چه روز فسوس است و هنگام پند.
فردوسی.


يکی نره‌شير است روز شکار
يکی پيل جنگی گه کارزار.
فردوسی.


خردمند شاهی چو نوشيروان
به هرمز بدی روز پيری جوان.
فردوسی.


من در تو فکنده ظن به‌نيکو
وابليس تو را ز ره فکنده
مانند کسی که روز باران
بارانی پوشد از گونده.
لبيبی.


به‌روز کارزار خصم و روز نام و ننگ تو
فلک در گردن آويزد شغا و نيم‌لنگ تو.
فرخی.


گفتم چگونه بگذرد از درقه روز جنگ
گفتا چنان‌که هر سر سوزن ز پرنيان.
فرخی (ديوان چ دبيرسياقی ص 272).


روز پيکار و روز کردن کار
بستدندی ز شير شرزه شکار.
عنصری.


جگر بيست مبارز ستدن روز مصاف
نيزه‌ی بيست‌رش دست‌گزای تو کند.
منوچهری.


گفتند تو را با اين حکايت چه‌کار! چرا نخوانی آن‌که شاعر گويد و آن اين است... گفتم الحق روز اين صوت است.
(تاريخ بيهقی).
محمدت خر که روز اقبال است
مکرمت کن که روز امکان است.
مسعودسعد.


تحمل کن ای ناتوان از قوی
که روزی تواناتر از وی شوی.
سعدی (بوستان).


چه شکر گويمت ای خيل غم عفاک‌اﷲ
که روز بی‌کسی آخر نميروی ز سرم.
حافظ.


به روز بی‌کسی همسايه‌ی من سايه‌ی من بود
ولی آن هم ندارد طاقت شب‌های تار من.
؟


|| عمر. زندگی. حيات. (يادداشت مؤلف):
همان روز تو ناگهان بگذرد
در توبه بگزين و راه خرد.
فردوسی.


فراوان غم و شادمانی شمرد
چو روز درازش سرآمد بمرد.
فردوسی.


گرفتند و بردند بسته چو يوز
برو بر سر آورد ضحاک روز.
فردوسی.


ازو برگشايی يکايک سخُن
که روز تهمتن درآمد به‌بُن.
فردوسی.


چنين روز روزت فزون باد بخت
بدانديشگان را نگون باد بخت.
فردوسی.


می آور که از روز ما بس نماند
چنين بود تا بود و بر کس نماند.
فردوسی.


چو روز ما همی بر ما نپايد
در او بيهوده غم‌خوردن چه بايد.
(ويس و رامين).


از بوسعيد دبيرش اين باب شنودم پس از آن‌که روز علی بپايان آمد. (تاريخ بيهقی). در اين منصور شرارتی و زعارتی بود به جوانی روز گذشته شد.
(تاريخ بيهقی).
وگر جز بر اين رای رانی سخُن
بدان کآمدت روز روزی به‌بُن.
اسدی (گرشاسب نامه).


چو روز پدر يکسر آمد به‌سر
به‌جايش نشايد کسی جز پسر.
اسدی (گرشاسب نامه).


چه‌مايه بر سر اين ملک سروران بودند
چو روزشان به‌سر آمد درآمدند از پای.
سعدی.

&
http://www.vajehyab.com/dehkhoda/روز
http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-b50de223591f44a091593a0f6ee75595-fa.html

Tuesday, March 14, 2006

پرواز



از وبلاگ ِ خسن آقا




عکس (که گويا غيب شده)، اين بوده:
(افزوده شد: سه‌شنبه، 16 آبانِ 1391)

Sunday, March 05, 2006

صبح (3)

به به غني كشميري و بيت ِ او نياز مي‌كنم :
------------------ دهر ناامن چنان گشته كه چون مردم ِ چشم
------------------ تـا در ِ خـانـه نبـنـدم ، نبـرد خـواب مـرا


شب چو مي‌بندد در مردم ِ چشم
من و دل سير ِ دو عالم داريم
مست ِ مستيم و به باران ِ دو چشمان ِ درون
تا خرابي دو سه پيمانه جنون كم داريم

شب چو مي‌بندد در مردم ِ چشم
باز كابوس ِ ستمكاره‌ي ِ شب مي‌ايد
مي‌‌گريزم سوي ِ درهايي در آن‌سوي ِ نيست
جان ِ آواره دو صد بار به‌لب مي‌آيد

شب چو مي‌بندد در مردم ِ چشم
نشئه‌اي مي‌بردم تا لب ِ مرگ
ديو- خرفستر ِ شب مي‌خندد
خنده‌اش مي‌پيچد در شب ِ مرگ

شب چو مي‌بندد در مردم ِ چشم
باز زين نعره‌ي ِ مستانه مرا پروا نيست
گر كه صد بارم بر دار كشيد
باز هم مي‌گويم :
----------- صبح مي آيد . فردا ، شب‌تان پيدا نيست .


2 و 3 اسفند 1379

صبح (2)


LXXX



رو به پايان است شب ، ديگر
صبح ، سر خواهد زدن ناگاه
وآن دلْ‌آرا ، نوعروس ِ خاوري ، آراست خواهد
گيسوان ِ زرنگار ِ خويش .

تاج بر سر ، اينك آن چاووش ِ سرْ‌بيدار و دلْ‌هشيار
بانگ بر مي‌دارد از هر سو :
قوقولي‌قوقو .


صبح مي‌آيد
با بآيين‌تر نگاري كِش تواند ديد چشم ِ روزگار ِ پير .


اي به خواب ِ بيهُشي خفته
در به چنگ ‌ِ سهمناك ِ صد هزاران پنجه‌ي ِ خونْ‌ريز
خيز
خيز و
----از خود دور كن كابوس ِ شوم ِ‌ مرگ را
ـ بنگر
بر بلندا ، بر چكاد ِ كوه‌هاي ِ شرق
جلوه آغازيد خواهد نوْ‌عروس ِ خاوري ، اكنون .
...
...
ورنه آخر از چه رو هر دم
در درون ِ من
ـ اين خراب‌آباد ِ يغما‌گشته‏‌ي ِ پر غم ـ
چاوشيْ‌خوان مرغ ِ سرْ‌بيدار و دلْ‌هشيار
مژده‌ي ِ ديدار مي‌آرد
صبحْ‌گاهان را
و چنين يكْ‌ريز
بانگ بر مي‌دارد از هر سو :
قوقولي‌قوقو ؟


ارديبهشت 1371

Saturday, March 04, 2006

صبح (1)


LVII



صبح نزديك است
من اين را از رنگ ِ آسمان دانسته‌‎ام


آيا نمي‌‎شنوي آواز‎هاي ِ پرندگان را ؟


درهواي ِ خنك ِ بامدادي رها مي‌‎شوم
آنك ! گنبد ِ آبيّ ِ آسمان
و مستي ِ بي‌كرانه‌‏ي ِ من



پياله‌‎اي به‌‎كف
در انتظار ِ برآمدن ِ خورشيد ِ واژه‌‎ها
تا زيباترين ِ غزل‌ها را بسرايم .



صبح نزديك است
من اين را از روشناي ِ زلال ِ ذهنم دانسته‌‎ام .



1368

فدای ِ چشم ِ تو ساقی !

يغما را من شاعرترين شاعر ِ ايران در سده‌ی ِ سيزدهم ِ هجری می‌دانم . در اين دوران ، يعنی دوره‌ی ِ پيش از مشروطيت ِ عهد ِ قاجار ، البتّه شاعران ِ نام‌آور و بزرگی داشته‌ايم ( نسبت به زمانه‌ی ِ خودشان ، و نه مثلاً به مقياس ِ سده‌ی ِ چهارم تا هشتم ) ؛ امّا يغما برتری ِ مسلّم و آشکار دارد .
شايد يکی از علل ِ شاعرتر شدن ِ يغما ، کمتردرس‌خواندگی ِ وی بوده باشد . صد‌البتّه ، روستايی بودن ِ وی نيز عامل ِ بسيار مهمّی بوده . يغما به اندازه‌ی ِ ديگران اسير ِ سنّت‌های شعری و ادبی نبوده ، و بيشتر می‌توانسته به خود رجوع داشته باشد .
قطعاً بسيارانی از شعردوستان و شعرشناسان در اين باره با من هم‌عقيده بوده‌اند و هستند ؛ امّا اگر کسی اين نظر را نپذيرد ، برای ِ اقناع ِ وی ، بايد مفصّلاً بحث کرد . و من فعلاً مجال و توان ِ چنين بحثی را ندارم . همين‌قدر هم که می‌نويسم ، شايد از پوست‌کلفتی باشد . امشب برای ِ سوّمين بار ، فقرم را حتّی با پاهايم لمس کردم : رامين که هنوز هم بی‌کفش است ، برای ِ رفتن به کلاس ِ زبان ، پاره‌های ِ مرا پوشيده بود ؛ و دوستم که آمد دنبالم ( که مرا ببرد که با دو هزار تومان پول ِ لطف ِ يک دوست ِ ديگر ، نيم مثقال ترياک بخرم که 6 – 5 روزی را خمار يا مزاحم نباشم ) ناچار با دم‌پايی راه افتادم . و برعکس ، که در يک فروشگاه ِ بزرگ در بولوار ِ سجّاد کاری داشت و من هم بايد با او می‌رفتم !
فقط برای ِ يک چيز می‌نويسم : می‌نويسم تا سندی باشد از زندگی در سايه‌ی ِ دين ِ مبين ِ الهی . اين پفيوزک ، اين دروج زاده ، يک روز می‌گفت : « ايران برای ِ همه‌ی ِ جهان ، الگوی ِ شادابی است . » - آری ای جرثومه‌ی ِ نکبت ، بل ای مجموعة‌النّکبات ! مملکتی که قلم‌به‌دست‌اش به حال و روز ِ من باشد ، واقعاً الگوی ِ شادابی است . مگر برای ِ جهان ِ مردگان الگو باشد ، آشغال !
همچنين ، می‌نويسم تا سند باشد برای ِ نافهمان ِ مدّعی‌ای که مثلاً بزرگ شاعر ِ بی‌مانندی چون انوری را دريوزه‌گر و بی‌همّت می‌شمرند .
اگر در اظهار ِ فقر ننگی باشد ، اين ننگ متوجّه ِ حکومت ( و نيز البتّه ، جامعه‌ای ) است که در سايه‌ی ِ شوم‌اش ، انوری آدمی ناچار بوده برای ِ حتّی کاه و جو ِ اسپ‌اش نيز قطعه‌ی ِ مديح بگويد !

و اينک غزلی نغز از يغما جندقی ؛ با دوسه فقره يادداشت ِ مربوط با آن :


نگاه کن که نريزد دهی چو باده به دستم
فدای ِ چشم ِ تو ساقی ! به‌هوش باش که مستم
کنم مصالحه‌ يکسر ، به صالحان می ِ کوثر
به شرط ِ آن که نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ ِ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجه ِ خير و تصدّق ، هزار توبه شکستم
چنين که سجده برم بی‌حفاظ پيش ِ جمالت
به عالمی شده روشن ، که آفتاب‌پرستم
کمند ِ زلف ِ بتی ، گردنم ببست و به مويی
چنان کشيد که زنجير ِ صد علاقه گسستم
نه شيخ می‌دهدم توبه و نه پير ِ مغان می
ز بس که توبه نمودم ، ز بس که توبه شکستم
ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پی ِ زلفش
که در ميان ِ دو دريای ِ خون ، فتاده به شستم
ز قامتش چو گرفتم قياس ِ روز ِ قيامت
نشست و گفت : قيامت ، به قامتی است که هستم
نداشت خاطرم انديشه‌ای ز روز ِ قيامت
زمانه داد به دست ِ شب ِ فراق ِ تو ، دستم
بخيز از بر ِ من ، کز خدا و خلق ، رقابت
بس است ، کيفر ِ اين يک نفس که با تو نشستم
حرام گشت به يغما ، بهشت ِ روی ِ تو ، روزی
که دل به گندم ِ آدم‌فريب ِ خال ِ تو بستم


( مجموعه آثار يغمای جندقی ، ج 1 صص 5 – 164 )

--------------------
يادداشت :


1. در مجموعه آثار ِ يغما ، بيت ِ بسيار زيبای ِ « نه شيخ می‌دهدم توبه و .... » از قلم افتاده . از کتاب ِ « حافظ شيرين سخن » ( ج 2 ص 729 ) نقل شد .
2. در بيت ِ پنجم - « کمند ِ زلف ِ بتی ... » - در « حافظ شيرين سخن » ، « ببست به مويی » آمده ( يعنی بدون ِ « و » ) . اگرچه در يک نگاه نادرست به نظر نمی‌رسد ، بدون ِ « و » ارتباط ِ دو مصرع بريده می‌شود .
3. در بيت ِ « ز گريه آخرم اين شد ... » در کتاب ِ معين « فتاده نشستم » آمده ؛ و نادرست است .
آنچه باعث ِ اين تصحيف شده ، يکی مناسبت ِ ظاهری ِ « نشستن » بوده ( که علاوه بر تناسب ، مزيّت ِ تضادوارگی هم دارد ! ) ، و ديگر مهجور بودن ِ واژه ی « شست » ، که به معنی ِ « کمند ، رشته‌ی ِ دام ، قلّاب ِ ماهی‌گيري » است . افزون ِ بر اين ، پيوسته نوشته شدن ِ حرف ِ اضافه‌ی ِ « به » ( که تا همين اواخر ، شکل ِ غالب ِ نگارش بود ) نيز در اين تصحيف نقش داشته است .
چند شب ِ پيش ، در کتابخانه‌ی ِ دوستی ، اين شعر ِ را می‌خوانديم ؛ به اين بيت که رسيديم ، دوستم « فتاده نشستم » خواند ؛ و بر کناره‌ی ِ کتاب نيز ، اين به‌اصطلاح « تصحيح » با خودکار قيد شده بود : نشستم . گفتم : همان « فتاده به شستم » درست است . دوستم به تعجّب نگاهی کرد ، که : فتاده بشستم ؟! گفتم : بله ، فتاده به شستم .
امّا از نظر ِ اين دوست ِ عزيز ، همين وجه ِ تصحيح شده بر کناره‌ی کتاب درست بود . نخست در معنی ِ « شست » مشکل داشت ، که توضيح دادم . امّا باز هم نپذيرفت . گفتم : تکرار ِ قافيه هم پيش می‌آيد ، و در شعر ِ يغما من نديده‌ام قافيه‌ی ِ مکرّر . باز برگشت و به حرف ِ اضافه‌ی ِ « به » بند کرد ؛ که بايد « در » می‌بود . باز هم روشن و دقيق توضيح دادم که : اوّلاً کاربرد ِ حروف ِ اضافه را بايد در بستر ِ زمان ديد ، و نبايد با زبان ِ امروز قياس کرد ؛ ثانياً اينجا « شست » به معنی ِ « قلّاب » است ؛ قلّاب ِ ماهی‌گيری ، و امروزه هم نمی‌گوييم « در قلّاب » و می‌گوييم مثلاً : « ماهی ِ بزرگی به قلّاب‌ام افتاد . » . امّا باز هم نپذيرفت ، و حرف ِ عجيبی زد : اصلاً بيت ِ « بخيز از بر ِ من » را حذف می‌کنيم که مشکل ِ تکرار ِ قافيه نداشته باشد !
گفتم : اوّلاً که به من و شما نيست که بيت ِ شاعر را دور بيندازيم ؛ ثانياً بيت ِ بسيار ناب و عجيبی است . من موردی به ذهن ندارم که شاعری چنين مضمونی آورده باشد . می گويد : « برخيز و از من دور شو که اين انبوه ِ رقابت که به خاطر ِ اين يک نفس با تو نشستن از خدا و خلق بر من می‌بارد در تحمّل ِ من نيست . »
و گفتم : اتفاقاً من برعکس فکر می‌کنم . حتّی اگر اين بيت - بخيز از بر ِ من – هم نبود ، و در نسخه‌ای به خطّ ِ خود ِ يغما نيز « فتاده نشستم » آمده بود ، کنارش می‌نوشتم : يغما جان ! بی‌ذوقی کرده‌ای ؛ وانگهی ، زلف ِ مصرع ِ اوّل‌ات لنگ‌در‌هوا مانده . ( دوست ِ من اصلاً زلف را نمی‌ديد ، يا نمی‌خواست ببيند ؛ و تنها تقابل‌گونه‌ی ِ « فتاده » و « نشستن» را می‌ديد ! نکته‌ی ِ جالب اين بود که تصحيح ِ حاشيه‌ی ِ کتاب ، به خطّ ِ دوستم نبود ؛ و نفهميديم اين شَدُرُسنا ، و يک مورد ِ شَدُرُسناتر از اين – که الآن می‌آورم – کار چه کسی بوده . )
4. در بيت ِ « بخيز از بر ِ من » ، بر حاشيه‌ی ِ کتاب ، « رقابت » به « رفاقت » اصلاح شده بود ! البتّه در اين فقره ، اختلاف ِ نظر خيلی زود رفع شد .
نکته‌ی ِ جالب اين که : در « حافظ شيرين سخن » به جای ِ « رقابت » ، « و زمانه » آمده : « بخيز از بر ِ من کز خدا و خلق و زمانه ... » . اين احتمال هست که در نسخه‌ای « رقابت » به صورت ِ « رقابة » نگارش شده بوده ( به فرهنگ ِ معين نگاه کردم ، اصل ِ عربی ِ واژه به همين صورت – با تای ِ گرد – آمده . ) ؛ و تصحيف – تحريف ِ « رقابة » به « زمانه » نامحتمل نيست . و لابد بعد هم طرف ديده که اگر يک واو عطف باشد بهتر هم می‌شود !
5. بيت ِ « نداشت خاطرم انديشه‌ای ... » در نقل – روايت ِ معين نيامده .

---------------------------
منابع :

حافظ شيرين سخن . دکتر محمّد معين . به کوشش دکتر مهدخت معين . انتشارات ِ معين . دوّم ، 1370.
مجموعه‌ی ِ آثار يغمای جندقی ( جلد اوّل . غزليّات ، مثنوی‌ها ، مراثی ، سرداريّه ) . مقدّمه و تصحيح از سيّد علی آل داوُد . با مقدّمه‌ای از : دکتر باستانی پاريزی ، استاد دانشگاه تهران . انتشارات ِ توس . اوّل ، 1357.


Thursday, March 02, 2006

سخنی با مترجمان ِ آثار ِ فلسفی

( در باره‌ی ِ به‌کارگيری ِ ناروای ِ واژه‌ی ِ « الهی » و مانند ِ آن ، در ترجمه [ و تحشيه و تفسير ] ِ آثار ِ غير ِ اسلامی )

اگرچه اصل ِ روی ِ سخن ِ من با مترجمان ِ آثار ِ فلسفی است ، امّا بحثی که خواهم کرد ، هرگونه اثر ِ ديگر ِ بيرون از حوزه‌ی ِ اسلام را نيز در برمی‌گيرد .
نخستين بار ، سال‌ها پيش [1] ، در مجموعه آثار ِ افلاطون و سپس‌تر آثار ِ فلوطين ، که هردو را جاودان‌ياد محمّد حسن لطفی تبريزی به فارسی برگردانده ، متوجّه ِ اين نکته‌ی ِ بسيار ظريف و بی‌اندازه مهمّ شدم ؛ و هرچه بيش‌تر تأمّل کردم ، بيش‌تر مطمئن شدم که درست فهميده‌ام . و البتّه ، اين اصلاً انحصار و اختصاص به زنده‌ياد لطفی تبريزی ندارد ، و ديگر مترجمان نيز کمابيش همين‌گونه عمل کرده‌اند . [2]
به‌راستی خنده‌آور است که ببينيم مثلاً افلاطون از مقوله‌ای « الهی » سخن می‌گويد !
از آنجا که من جز فارسی و ريزگک ِ غير ِ قابل ِ اعتنايی عربی ، هيچ زبان ِ ديگری نمی‌فهمم ، نمی‌دانم برابرنهاد ِ « الهی » را مترجمان ِ ما برای ِ چه واژه‌ی ِ يونانی ، آلمانی ، انگليسی ، يا فرانسه و ... آورده‌اند و می‌آورند ؛ امّا چندان هم نيازی به دانستن ِ آن نيست .
تا آنجا که من می‌فهمم ، اولاً افلاطون ، هم خدا دارد و هم خدايان ( و همچنين‌اند ارسطو و فلوطين ) ؛ ثانياً خدای ِ افلاطون و ارسطو و فلوطين ، جز در برخی صفات و توصيفات ِ معقول ِ مجرّد ، هيچ ربط و شباهتی به « الله » ندارد ، که مجاز باشيم در ترجمه‌ی ِ آثار ِ ايشان ، واژه‌ی ِ « الهی » به‌کار ببريم . [3] همچنان‌که ، به طور ِ کلّی ، در ترجمه‌ی ِ هرگونه اثر ِ غير ِ اسلامی ، بايد به اين نکته توجّه داشته باشيم .
بی‌ترديد ، نخستين ايرادی که به اين نظر گرفته خواهد شد ، اين خواهد بود که : از عبارت ِ خود ِ تو پيداست که حتّی يک نمونه هم نيافته‌ای که مترجمی واژه‌ی ِ « الله » به‌کار برده باشد ؛ و اين‌قدر نمی‌فهمی که واژه‌ی ِ « اله » ( و « الهی » ) ، اگرچه با « الله » از يک ريشه است ( يا می‌تواند باشد ) ، با يکديگر تفاوت دارد . اگر کسی « الله » به‌کار برده بود ، تو درست می‌گفتی . همچنين ، ممکن است گفته شود : اگر مترجم واژه‌ی ِ « الهی » به‌کار می‌بَرَد ، معنای ِ عام و لفظی ِ آن را در نظر دارد ، نه معنای ِ دقيق و خاصّ ِ دينی ِ اسلامی ِ آن را .
پس تلاش می‌کنم تا آنجا که در توان دارم و از من برمی‌آيد ، به اين هردو توجيه ، پاسخ ِ محکمی بدهم .
بحث ِ هم‌ريشگی يا ناهم‌ريشگی ِ « اله » و « الله » ، اصلاً و ابداً به ما فارسی‌زبانان مربوط نمی‌شود . آنچه مهم است ، اين است که اگر از صد نفر فارسی زبان – با دانش و آگاهی ِ متفاوت – پرسيده شود که « الهی يعنی چه ؟ » ، محال است که در پاسخ به « الله » نرسند ! پس لازم نيست پی ِ توجيهات ِ بيهوده برويم . الهی ، يعنی منسوب به اله و الله .
همين‌جا اين را هم بيفزايم که از نظر ِ من ، حتّی آنجا که آثار ِ عربی‌نوشته‌ی ِ کسانی چون رازی و ابوريحان و ابن سينا و خيّام و سهروردی و ديگر کافران را هم به فارسی برمی‌گردانيم ، لازم است از واژه‌ی ِ « الهی » پرهيز کنيم . ( و در خواندن ِ متن ِ عربی‌نوشته نيز ، متوجّه باشيم که مقصود از الهی ، « الله‌وار » نيست ! )
پاسخ ِ ويژه به ايراد ِ « اگر کسی " الله " به‌کار برده بود ... » اين است که : اصولاً اين واژه کاربرد ِ طبيعی ِ عادی ندارد ، وگرنه ، قطعاً به ترجمه‌ها نيز راه می‌يافت . ( در فارسی « خدا » به‌کار می‌بريم ، و در عربی ، گويا « اله » می‌گفته باشند . )
ظاهراً ، در اين که واژه‌ی ِ « الله » پيش از اسلام کاربرد داشته ، جای ِ ترديد نيست ( مگر اين که دلايلی برای ِ ترديد در نام‌هايی چون « عبدالله » ، و برخی ابيات ِ بعضی از به‌اصطلاح شاعران ِ جاهلی [ که من ايشان را عرب ِ عاقله می‌نامم ] وجود داشته باشد ) . [4]
اگر همه‌ی ِ مسائل ِ زبانی ِ ما همين بود که هست ، امّا اسلامی در کار نبود ، در آن صورت کاربرد ِ واژه‌ی ِ « الهی » در ترجمه‌ی ِ مثلاً آثار ِ افلاطون ، ايرادی نداشت و می‌توانستيم آن را برابر ِ واژه‌ی ِ « خدايی » ( يا « ايزدی » ) در زبان ِ فارسی بگيريم . امّا با وجود ِ اسلام ، و خاص شدن ِ واژه‌های ِ « اله ، الله ، الهی ، ... » ، اين تسامح به هيچ وجه روا نيست .
« الله » ، پيش از اسلام ( اگر بوده باشد ! ) ، گويا وصف و صفات ِ چندانی نداشته و همانی بوده که « خدا » می‌گوييم ؛ امّا « الله » ِ اسلام ، موجودی است خاص ، با صفات ِ ويژه‌ی ِ به دقّت و تفکيک برشمرده شده . الله ، خدايی است قادر و قاهر و متعال و ... ( گُمان می‌کنم صفات و اسامی‌اش از هزار هم بيشتر باشد ) که به عربی تکلّم می‌کند ، و دُمادُم بر سر ِ بيچاره مردم پيمبر می‌فرستد [5] ؛ چهره‌ای است دارای ِ متناقض‌ترين صفات : دوزخْ ساز ِ بهشتْ فروشنده ، برکَشنده‌ی ِ کُشنده و کُشنده‌ی ِ برکَشنده . از سويی ارحم‌الرّاحمين است ، و از سوی ِ ديگر مکّارترين و قتّال‌ترين .
حتّی يک مورد از اين توصيفات را هم اين اذنب ِ ناعبادالله از خودم درنياورده‌ام و همه را خود ِ او به تکرار وحی فرستاده .
اگر « الله » خدايی بود که ولو برای ِ لحظه‌ای ، و به اندازه‌ی ِ سر ِ مويی از انسان دور می‌شد ، شايد می‌توانستيم ميان ِ او و واژه‌ی ِ « الهی » ، مختصر جدايی و استقلالی قائل شويم ؛ امّا چنين نيست ، و از اين‌رو ، واژه‌ی ِ « الهی » هيچ فرقی با « اللّهی» ندارد !
وقتی مترجمی در ترجمه‌ی ِ آثار فيلسوف ِ يونانی – و يا هر نويسنده‌ی ِ غير ِ مسلمانی - ، از اين واژه استفاده می‌کند ، خواننده‌ی ِ فارسی‌زبان از شب ِ اوّل ِ قبر ِ خود نيز ياد می‌کند ، چه رسد به ربط ِ ميان « الله » و « الهی » !
البتّه ، کار ِ عرب‌ها و عرب‌زبانان به خودشان مربوط است ، امّا به نظر ِ من ، ايشان هم پرهيز کنند ، بد نيست .

به نظر می‌رسد که اين کاربرد ِ نادرست ، نخست در متن‌های ِ مترجَم ِ کهن ِ عربی صورت گرفته باشد . مترجمان ِ عربی ِ آثار ِ پهلوی ( و سُريانی و عبری ، و شايد يونانی نيز ) ، برای ِ واژه‌ای که در زبان ِ مبدأ به معنی ِ « خدا » بوده [ مانند ِ « هُرمَزد » ، « يَزِد » / « يَزِدان – يزدان » در زبان – گويش ِ پهلوی ] واژه‌ی ِ « الله » به‌کار برده‌اند ؛ و سپس اين کاربرد در تأليفات نيز عادی شده .
مشکويه ، در « تجارب الاُمم » ، بارها چنين کرده . از جمله ، در شرح ِ واقعه‌ای از روزگار ِ انوش‌روان ، از زبان ِ کاتبی پارسی جمله‌ی ِ « عَمَّرک‌الله خالداً » آورده ! ( ج 1 ، ص 98 ) [ در ترجمه‌ی ِ فارسی ِ دکتر امامی « جاودان مانی » آمده . ( ترجمه . ج 1 ، ص 167 ) ] . جای ِ ديگر ، در سخنرانی ِ انوش‌روان ، بارها کلمه‌ی ِ « الله » به‌کار رفته ! ( رک : صفحات ِ 111 ، 112 ، و نمونه‌های ِ ديگر : ص 182 ، 183 ، ... )

بايد برای ِ نمونه ، چار پاره عبارت از رساله‌های ِ افلاطون و فلوطين و ارسطو و ... نقل می‌کردم ، امّا نيازی نيست ؛ کسی که بخواهد بفهمد ، بی شاهد و نمونه هم می‌فهمد چه می‌گويم .
بد نيست يادآوری کنم که : خدای ِ هيچ‌يک از اديان ِ ديگر را هم نبايد به جای ِ خدای ِ يونانيان ِ باستان گذاشت . شايد اروپائيان در ترجمه‌ی ِ آثار ِ يونانی به زبان‌های ِ خود ، درست رفتار کرده‌ باشند . خدای ِ هر دين و آيينی ، از آن ِ همان دين و پيروان ِ آن است ، و نبايد او را به ديگران چُپُندراسيون کرد ؛ علی‌الخصوص اگر از اين قماش باشد .
□□
پی‌نوشته : يادم رفته بود که بگويم ترجمه‌ی ِ تورات و انجيل هم ، گويا ، از اين خبط ِ بزرگ در امان نمانده باشد . امّا از همه جالب‌تر ، لفظ ِ « ابن‌الله » است که برای ِ مسيح به‌کار برده‌اند . [6] چنين پسری نمی‌تواند فرزند ِ چنان پدری باشد . خدايی که عيسی پسر ِ اوست ، به همان مهر و زلالی ِ خود ِ عيسی است ؛ همچنان‌که آيين ِ او نيز هيچ شباهتی به نازله‌ی ِ الله ندارد :
دين ِ عيسی صلح ِ کل آمد ، نه آشوب و فساد
نی تجبّر ، که جهان بايست با استم گرفت
حضرت ِ اديب [7]


5 مهر 1384 ( تايپ : 9 اسفند )

-----------------------
$ مشخّصات ِ منابع و مآخذ :
از صبا تا نيما ( دو جلد ) . يحيی آرين‌پور . انتشارات ِ زوّار . پنجم ، 1372. ( جلد ِ سوّم آن نيز ، با نام ِ « از نيما تا روزگار ِ ما » منتشر شده است . )
تجارب الامم . ابوعلی مسکويه الرازی ( متن ِ عربی . دو جلد ) . تصحيح دکتر ابوالقاسم امامی . انتشارات ِ سروش . اوّل ، 1366.
تجارب الامم . ابوعلی مسکويه الرازی ( ترجمه ‌ی ِ فارسی . جلد ِ اوّل ) . ترجمه‌ی ِ دکتر ابوالقاسم امامی . انتشارات ِ سروش . اوّل ، 1369.
ديوان ناصر خسرو . به تصحيح مجتبي مينوي - مهدي محقق . دانشگاه تهران . چهارم ، 1370 .
سير ِ حکمت در اروپا . نگارش ِ محمّد علی فروغی ( 3 جلد در يک مجلّد ) . انتشارات ِ زوّار . دوّم ، 1367.
قاموس کتاب مقدس . ترجمه و تأليف مستر هاکس آمريکائی ، ساکن همدان . مطبعه‌ی آمريکائی بيروت ، 1928.
گزيده‌ای از مقالات استيس ( ده مقاله در باره‌ی علم ، فلسفه ، ارزش ، اخلاق ) ؛ و . ت . استيس . ترجمه‌ی ِ عبدالحسين آذرنگ . سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی . اوّل ، 1371.
مابعدالطبيعه ( متافيزيک ) . ارسطو . ترجمه‌ی ِ محمّد حسن لطفی تبريزی [ دوره‌ی ِ سه‌جلدی ؛ به‌همراه ِ : سماع ِ طبيعی ( فيزيک ) و اخلاق ِ نيکوماخوس ] . انتشارات ِ طرح نو . اوّل ، 1378.
معنی ِ زيبايی . اريک نيوتن . ترجمه‌ی ِ پرويز مرزبان . انتشارات ِ علمی و فرهنگی . دوّم ، 1366.

---------------------- ‌
پابرگ‌ها :
[1] فکر می‌کردم اين « سال‌ها پيش » بايد دوسه سال پيش بوده باشد ؛ امّا چند روز پيش که پی ِ يادداشت ِ خاصّی می‌گشتم ، در زيرزمين به دفترچه‌ای برخوردم که در آن عنوان ِ برخی يادداشت‌های ِ کوتاه ِ اين سال‌ها را فهرست کرده بودم ، و اين مورد هم در آن بود . تاريخ تهيّه‌ی ِ فهرست 7 دی 77 ، و تاريخ ِ يادداشت 10 اسفند 74 بود !
[2] در ترجمه‌های ِ سترگ داريوش آشوری [ چنين گفت زرتشت ؛ نيچه ] و مير شمس الدّين اديب سلطانی [ سنجش ِ خرد ِ ناب ؛ کانت ] ممکن است چنين نباشد ؛ اگرچه ترديد دارم . بايد ديد . البتّه ، و به‌طور ِ مشخّص در اين‌ دو اثر ، « خدا » حضور ِ چندانی ندارد !
و امّا ، چند نمونه :
□ محمّد علی فروغی ، در « سير حکمت در اروپا » ، اين واژه - برابرْ‌ نهاد را به‌کار برده . گُمان می‌کنم نخستين مورد در بخش ِ مربوط به افلاطون باشد . می‌نويسد : « تا يک اندازه می‌توان گفت علم الهی را او ساخته است . » ( ص 28 )
□ در مقاله‌ی « رندي و نظربازي » [+] داريوش آشوری ، لفظ ِ « الهی » چند بار به‌کار رفته ، که يک مورد ِ آن می‌تواند شاهدی برای اين بحث باشد : " افلاطون و همه‌يِ «حکمايِ الاهيِ» پس از او، ... " - به‌نظر می‌رسد ( يعنی بيش‌تر با تأمّل در مواردی از گونه‌ی ِ آنچه در نوشته‌ی ِ استاد آشوری هست ، به اين نکته می‌رسم ) که يافتن ِ برابرنهادهايی به همين وضوح و شناختگي ، برای ِ « الهی » و « حکمای ِ الهی » ، کار ِ بسيار دشواری باشد ؛ چرا که قرن‌هاست به اين واژه‌ها و مصطلحات خو گرفته‌ايم !
□ « پس خاستگاه زيبايی ، تنها از راه پژوهش در " هندسه‌ی الهی " بازشناخته خواهد شد . » ( معنی زيبايی ؛ اريک نيوتن ، ترجمه‌ی ِ پرويز مرزبان ، ص 32 )
□ و اين نمونه‌ی ِ بسيار جالب و نسبتاً متفاوتی است :
دکتر کتايون مزداپور ، که کتاب ِ بی‌مانند ِ مهرداد بهار : « پژوهشی در اساطير ايران » را پس از درگذشت ِ استاد ، ويراستاری و برای ِ نشر آماده نموده ، بنا به اين که بهار دوست می‌داشته که بخش ِ آغازين ِ دينکرد ِ هفتم را هم به مجموعه‌ی ِ متن‌ها بيفزايد ، اين بخش را فارسی کرده و به عنوان ِ « افزوده بر بخش ِ چهاردهم » آورده است . در فارسی‌گردان ِ وی ، گه‌گاه واژه‌هايی ديده می‌شود که عربی – اسلامی است ، و حال و هوای ِ نوشته‌ی ِ زرتشتی را مخدوش می‌سازد . از آن جمله است :
* تعالی ( ص 204 س 1 )
* اعجاز ( ص 204 ) که در چنگک آمده ، برای ِ معنی ِ « ورج » [ و تصوّر نمی‌کنم درست باشد . در فرهنگ ِ معين ، معانی ِ ورج « 1- قدر ، مرتبه ، شأن ، ... 2- فر ايزدی ، فره ، خوره » آمده ] ؛ و نيز [ ص 209 ] و 210 .
* عطيه‌ی الهی ( ص 205 ، پاره‌ی ِ 8 ) – که در چنگک افزوده شده .
* دعا ( ص 206 ) – که در چنگک ، برای ِ معنی ِ « آفرين » آمده ! – و نيز ص 208 .
از اين ميان ، اگر ساير ِ موارد قابل ِ توجيه باشد ، برای ِ « الهی » هيچ توجيهی وجود ندارد .
[3] يادآوری :
يک : اصولاً بسياری از موضوعات و مقولات ِ به‌ظاهر يکسان و هم‌نوع ، در فلسفه و فرهنگ ِ يونانی – مسيحی و نافرهنگ ِ اسلامی ، در اصل از دو گونه‌ی ِ کاملاً متفاوت است و نبايد گول ِ ظواهر و شبه ِ مدّعيات را خورد ؛ امّا متأسّفانه اغلب ِ ما متوجّه ِ اين وضع نيستيم . برای ِ نمونه ، می‌توان به موضوع ِ « جبر و اختيار » اشاره نمود . در به‌اصطلاح فلسفه‌ی ِ اسلامی ، جبر و اختيار به بحث در باره‌ی ِ چند و چون ِ مجبور يا مختار بودن ِ انسان در قبال ِ خدا مربوط می‌شود ؛ و نقش ِ لوح ِ ازل ؛ در حالی که به نزد ِ فلاسفه‌ی ِ غربی ( يا دست ِ کم بسياری از ايشان ) بحث بر سر ِ آزادی و اجبار ِ انسان به گونه‌ای مطرح می‌شود که از اين عبارت ِ والتر ترنس استيس ، فيلسوف ِ انگليسی – امريکايی می‌توان بدان پی برد : « به‌گمانم جبرگرا ، که منکر وجود آن چيزی است که فيلسوفان اختيار می‌نامند ، می‌تواند به آزادی سياسی اعتقاد کامل داشته باشد ، زيرا نکته‌ی مورد نظر او صرفاً اين است که همه‌ی اعمال انسانی موجب به ايجاب علت است ، يعنی هيچ چيزی به منزله‌ی عمل بدون علت نيست . » ( گزيده‌ای از مقالات استيس ؛ ص 117 ) با چنين تعريفی از « جبر » من هم جبری‌ام ؛ امّا پذيرش ِ جبر ِ اسلامی تنها از يک ابله يا يک تروريست برمی‌آيد !
به همين يک نمونه بسنده می‌کنم ، تا بيش از اين مچ ِ فلسفه‌نخوانی‌ام باز نشود .
دو : در همه‌ی ِ کتاب ِ مفصّل ِ مابعدالطبيعه ( متافيزيک ) ِ ارسطو ، برابر ِ « فهرست ِ اصطلاحات » ، لفظ ِ « خدا » تنها يک بار به‌کار رفته ؛ و آن نيز در چنين عبارتی است : « مثلاً آناکساگوراس در مورد پيدايش جهان ، عقل را به عنوان " خدای حلال مشکلات " به‌کار می‌برد و هر وقت که نمی‌تواند بگويد به چه علت شيئی بالضروره بايد وجود داشته باشد به عقل توسل می‌جويد ... » ( ص 36 – 35 ) – به طور ِ اتّفاقی ، در ص 72 و 73 ، به دو مورد « الهی » برحوردم . متأسّفانه اين واژه در فهرست ِ اصطلاحات ذکر نشده ؛ پس می‌توان احتمال داد که کاربرد ِ اين واژه در ترجمه‌ی ِ اين سه کتاب نيز ، به‌وفور بوده باشد .
سه : همين اواخر ، جايی از جاودان‌ياد لطفی ، توضيح ِ بسيار جالبی در باره‌ی ِ فيزيک – متافيزيک از ديدگاه ِ ارسطو ، خوانده‌ام ، که می‌گويد نبايد تصوّر کرد که منظور از اين دو ، چيزی از گونه‌ی ِ دنيا و آخرت است ! ( پير ِ پريشانی بسوزاد که هرچه می‌کنم يادم نمی‌آيد کجا بوده . مقدّمه‌های ِ اين سه جلد ِ يک‌جا ، و پنجاه صفحه‌ای از هرکدام را نگاه کردم ، نبود . شايد در کتاب‌خانه‌ی ِ ب . ع . ، در کتاب ِ « در باره‌ی آسمان » خوانده‌ام . ) – گُمان می‌کنم فيزيک – متافيزيک را بتوان با گيتی – مينو ، در ديدگاه زرتشتی ، يکسان يا نزديک به هم دانست . متأسّفانه در انديشه‌ی ِ زرتشتی ، و يا دست ِ کم در تصوّری که اغلب ِ ما از ديدگاه و باور ِ زرتشتی داريم ، گيتی – مينو ، همگون و برابر ِ دنيا – آخرت ِ اسلامی انگاشته شده ؛ در حالی که اصلاً چنين نيست ؛ يا حدّاقل در اصل چنين نبوده . به نظر ِ من ، در انديشه و باور ِ کهن و درست ِ ايرانی ، پديده‌ی ِ « دو جهانی » وجود نداشته است .
[4] در تاريخنامه‌ی ِ طبری ( ج 1 ص 130 و 131 ) آمده است که عبدالرّحمن عوف پيش از مسلمان شدن ، « عبد ِ عَمرو » نام داشت و محمّد او را عبدالرحمن نام نهاد ، و او با اميّة بن خلف دوست بود و اميّه او را همچنان به نام ِ سابق‌اش می‌خواند ، و او گفت « مرا عبدالرّحمن خوان ، بنده‌ی ِ خدای . اُميّه گفتی : من رحمان نشناسم و ندانم که رحمان چيست . گفتی : عبدالله خوان ، گفتا : عبدالله نشناسم ، عبدالاله خوانم . گفت : رواست . و اُميّه عبدالرحمن را عبدالاله خواندی . » - اين روايت ، نشان می‌دهد که عرب ِ عاقله « الله » را نمی‌شناخته‌اند . شايد هم اُميّه الله را می‌شناخته ، امّا به علّت ِ اختصاص يافتن ِ اين لفظ به اسلام و مسلمانی ، از به زبان آوردن ِ آن روگردان می‌بوده .
[5] چه خواهد همی زو که چونين دُمادُم
پيمبر فرستد همی بر پيمبر
( ناصر ِ خسرو . ديوان ، چاپ ِ مينوی – محقّق ، قصيده‌ی 145 )
[6] « بر حسب فرموده‌ی خود ابن‌الله بود ... و او و پدرش در سرمديّت و قوّت و قدرت و علم و قدوسيّت يکی هستند ... » ( قاموس ِ کتاب ِ مقدّس ؛ ذيل ِ « مسيح » ، ص 807 )
[7] بيت ، از اديب ِ پيشاوری ( 1349 – 1260 هجری قمری ) است ( امثال و حکم ، ج 2 ص 850 ) . نفهميده‌ام و نمی‌فهمم که اين بيت چه ربطی به « امثال » و « حکم » داشته ، يا دارد ! همين‌قدر حدس می‌زنم که دهخدا می‌خواسته آن را مطرح کند ؛ و همچون بسيارها موارد ِ ديگر ، پی ِ ربط و بی‌ربطی ِ آن نبوده . تصوّر می‌کنم که از يک قصيده يا ترکيب‌بند بوده باشد . ( چيزهايی محوگونه در حافظه‌ام هست ) شايد از شعری باشد که خطاب به قيصر ويلهلم دوّم ، امپراطور ِ آلمان ، در دوره‌ی ِ جنگ ِ جهانی ِ اوّل ، سروده . ممکن است که در اصل ، اين بيت وجهی انتقادگونه داشته بوده باشد ( اگرچه بعيد می‌نمايد ، چرا که وی از ستايندگان ِ آلمان و امپراطور ِ آن بوده . [ بنگريد به : از صبا تا نيما ، تأليف ِ يحيی آرين‌پور ، جلد دوّم ، ص 317 تا 322 ] ) و مقصود ِ سراينده اين بوده که : آهای مدّعيان ِ عيسويّت ! دين ِ عيسی که صلح ِ کلّ است به شما اجازه نمی‌دهد که آشوب و فساد کرده ، و در پی ِ گرفتن ِ جهان به زور و ستم باشيد .
حتّی اگر – به فرض – چنين هم بوده باشد ( که گفتم بعيد می‌نمايد ) ، برای ِ من فرقی نمی‌کند و همان‌گونه که دهخدا در نظر داشته ، بيت را به همين صورت مجرّد در نظر می‌گيرم ؛ و اشاره‌ی ِ آن را به مقايسه‌ی ِ عيسويّت و اسلام می‌بينم .