Mittwoch, Mai 27, 2015

رکوردِ اخلاقِ حسنه!

رکوردِ اخلاقِ حسنه!

عجبا!
يک‌سالی هست که اين نوشته‌یِ وبلاگِ حضرت‌مان، بالاترين رکورددارِ کنتور، اعنی همان "کِرم‌دارشمار"ِ مبارک واقع شده، و به هزار تُف و ياعلی‌مدد هم، ول‌کن نيست و بيرون نمی‌کشد...
آن‌وقت می‌فرمايند که ما ايرانيان، اسوه‌یِ اخلاق‌ايم... قيم... قيم... قيم!!!

Sonntag, Mai 24, 2015

اگر آن فردوسیِ زمان بود، لابد ايشان هم عبيدِ زمان است!

اگر آن فردوسیِ زمان بود، لابد ايشان هم عبيدِ زمان است!

اگرچه اين آقا را آن‌قدر کاملاً و سراپا مضحک، امّا به‌همان اندازه گنده نيز، بزرگ کرده‌اند که فی‌الواقع‌والحقيقه آدم می‌همی‌هراسد که چارکلام چيز، اعنی رديّه از خود در همی‌کند (و متأسّفانه اگرنه اغلب، لااقل چه‌بسا که ياری‌رسانیِ پروژه‌یِ «اين‌آقابادکنی»، از سویِ کسانی ديده می‌شود که نبايد ديده شود، و دلِ آدم می‌سوزد که چرا ما جماعتی که درد و زخم داريم، نبايد قاعده‌یِ روشن‌مان را با هيچ شيخ‌بادِ هياهويی فراموش نکنيم...)، مگر اين‌که آن آدم کلّه‌اش چندان به‌حال نباشد، که اعنی سود نخواهد و از زيان نهراسد؛ که گويا بايد قدری يا بيش‌تر چل تشريف داشته باشد... و اين يعنی که مثلاً من... می‌خواهم چارکلمه‌ام را نترسم و بنويسم!
فکاهيّات به‌کنار، در کجایِ به‌اصطلاح اشعارِ اين آقا چيزی ازآن‌دست سراغ کرده‌ايد که هرجا و دم‌به‌دم هر اراجيفی که می‌بافد را علم می‌کنيد که: آی! های! وای! ببين چه گفته! چه کرده! تازه، خودش با تاکسی رفت زندان همی‌شود!!


ويدئویِ حضرت، از مکانِ فوق حذف شده، لکن، ما گشتيم و آن را در نشانی‌يی ديگر يافتيم! (23 مهرماه 1396؛ 15 اکتبر 2017)


همين يک سخن‌پراکنیِ حضرت‌اش، کافی‌ست، اگر در ما گوشِ شنوا و نظرِ دقيقِ نقد، نخشکيده باشد.
از اين‌که کسی از خودش با پيش‌لفظِ «آقا» ياد کند، گيرم که در نقلِ‌قول، در می‌گذريم؛ درحالی که معمول است که بگوييم «فلانی»! بعد، نقد کرده به کيسه می‌اندازد که «فرهيخته» هم هست! و طوری می‌گويد «شعری که برایِ خليجِ فارس گفته‌م» «شعری که برایِ تمب... گفته‌م» که گويی واقعاً نمی‌داند که شعر چيست و چه بايد باشد. اين‌که آدم از ناچاری، سرِهم‌کرده‌نوشته‌اش را «شعر» بنامد، فرق می‌کند با اين‌که واقعاً بداند!
...
من نمی‌فهمم اين جفنگيّاتِ يک‌کلاغ‌چل‌کلاغ را ايشان واقعاً از کدامِ کتاب درآورده که اين‌قدر مستند چشم‌غرّه می‌رود و می‌فتوايد! بحثِ زبان و نژاد، محلِّ طرح دارد، امّا به اين شوری و سرراستی که ايشان شعار می‌دهد نيست.
بگذريم...

می‌فرمايد که لشکر هشتادهزار نفری، سه روز نان خورده‌اند از آردی که با آسيابی آس شده که با خونِ ايرانی‌ها می‌چرخيده...
از خالد بن وليدش بگذريم!
می‌خواهم محاسبه‌یِ ساده‌ای انجام دهم. اين‌قدرها که حساب خوانده‌ام ديگر! به‌فرض که هر نفر در هر روز فقط يک گرده (قرص) نان خورده باشد، مجموعِ نوانين می‌شود 240 هزار نان! و به‌فرض که وزنِ آردِ هر نان را مثلاً 200 گرم بگيريم، مجموعِ آن 48 تن خواهد بود!
کسانی که مانندِ فقير، زادشان اقتضا می‌کند که چيزهايی از ديده‌ها يا شنيده‌هایِ روزگارانِ کهن‌شان را به‌ياد بياورند، تصديق خواهند نمود که آسيابِ آبی، توانِ کاملاً محدودی داشته. گُمان نمی‌کنم که يک آسيابِ آبی، هرقدر هم که بزرگ بوده، می‌توانسته در شبانه‌روز بيش از حدّاکثر مثلاً هزار کيلو (يک تن) آرد کند؛ که يعنی آن ناخالدِ فلان‌فلان‌شده که اين‌کار را نکرده امّا ايشان به او نسبت می‌دهد، می‌بايست با کلِّ لشکرش، لااقل يک‌ماه‌ونيم آن‌جا تمرگيده باشد تا بتواند سوگندش را راست بياورد؛ يا به‌عبارتی، بتواند کاری کند که امروز منِ فضول‌باشی، نتوانم بگويم آقایِ شاعرِ فرهيخته، کس‌شير می‌بافد!!

بگذريم. واقعاً بگذريم!
از خودم شرم دارم که وقت‌ام را به پتّه‌زنیِ ياوه‌هايی ازين‌دست مضحک و مفلوک، هدر می‌دهم...

اصلِ سخنِ من چيزِ ديگری‌ست.
گويا اين آقایِ شاعرِ فرهيخته و همپالکی‌هاشان، قدری بيش‌ازحد دير به عرصه تشريف آورده‌اند. اين‌گونه عرب‌ستيزیِ مسخره‌یِ چندش‌آور را منِ کويرزاده‌یِ بی‌استاد، که در طولِ اين سال‌ها مدام درگيرِ همين عوالم بوده‌ام، سال‌ها سال پيش مرتکب می‌شدم. از حدود و حوالیِ 62 عرب‌ستيزی داشتم تا... به‌جرأت می‌گويم پانزده‌سالی هست که در اين زمينه، به روشنی رسيده‌ام. حالا، شاعرِ فرهيخته‌یِ ما، با آن‌همه اساتيدانِ اندر کنارشان، چرا تازه اين‌روزها آن‌هم در اين سنينِ نه‌پايين، عرب‌ستيز شده‌اند، معمّايی نيست؛ امّا شگفت‌آور هست!
جنابِ حضرتِ عالی‌پيام! وقتی شما «عرب» را می‌ستيزيد، بايد روشن باشد که منظورتان از عرب، کيست يا چيست! امّا ظاهراً شما بينِ عربی که هزاروچارصد سالِ پيش، به ايران تاخته، و عربی که امروز (به‌زعمِ شما فقط) در عربستان زندگی می‌کند، فرقی قائل نيستيد...

رها کنم...
با کسی که هنوز بلد نشده که چارصفحه کتاب را درست بخواند و اگر قرار است جايی رسماً سخن‌پرانی کند، لااقل رویِ کاغذ بنويسد تا قصّه نبافد، به اسمِ گزارشِ تاريخ... چه می‌توانم بگويم!؟
چه؟ نه، واقعاً با يک شاعرِ فرهيخته، که تازه زندان هم همی‌رود، چه می‌توان گفت که اين انبوهِ مايان که او را باد همی‌کنيم، برنياشوبيم و فرياد نزنيم:
آهای مرتيکه! مهدیِ سهرابی!
فردوسیِ زمان، استاد بادکوبه‌ای[1] را کوبيدی، هويچ شديم و هيچ نگفتيم؛ حالا کارت به جايی رسيده چغندر که شاعرِ نازنين و فرهيخته‌مان را به بی‌سوادی و عوام‌فريبی و فرصت‌اندوزی متّهم می‌کنی!؟ گاله را ببند تا نيامده‌ايم ببنديم...!

::::
يک‌شنبه، 3 خرداد 1394؛ 24 می 2015

?
پابرگ:


[1] به‌گُمان‌ام فردوسی الآن با دُم‌اش گردو می‌شکند...

Donnerstag, Mai 21, 2015

خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی!

آقا! به پروردگارم حضرتِ ابليس قسم! من کاملاً بی‌تقصيرم! قافيه‌ش منو تحريک کرد...
::::
م. سحر فرمايد:
حيف از تو که خوشگل نشدی ...

حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان
نُقلِ تر محفل نشدی ميم سحر جان
بيش از همه اِستاده‌تر از سرو سرودی
اما متحول نشدی ميم سحر جان
يعنی به‌سوی مردم دون از پی تکريم
با سر متمايل نشدی ميم سحر جان
تا اهل جهالت بنشانند به دوشت
با جهل به محمل نشدی ميم سحر جان
يک عمر غم غربت و يک عمر جدايی
افسردت و باطل نشدی ميم سحر جان
جز در ره آزادی ميهن نسرودی
مرعوب قبايل نشدی ميم سحر جان
فرياد تو مُشتی به دهانِ خفقان بود
يک ره متزلزل نشدی ميم سحر جان
جسمی به سفر بودی و جانی به حضر، ليک
از قافله غافل نشدی ميم سحر جان
تقدير، شدن بود و شدی زی شدن اما
حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان!

16/11/2014

::::
و فقيرِ طاقت‌نيار، اين‌گونه فضولی کرده:

اين نيست که خوشگل نشدی، ميم سحر جان
يک‌کم، متأمّل نشدی، ميم سحر جان!
خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی
از ترس، تو قائل نشدی، ميم سحر جان!
ترسی که بياييم و ببوسيم و شوی کم؟
با دزد [که] مقابل نشدی، ميم سحر جان!!

از بوسه‌یِ شيرينِ تو، دل بر نتوان داشت
بيهوده که عاسل نشدی، ميم سحر جان!
با شعرِ ز دل خاسته‌یِ دلبر و دلخواه
کی رهزنِ صد دل نشدی، ميم سحر جان!؟
ای با خرد و مهر، که تاجِ سرِ فضل است!
ديهيمِ افاضل نشدی، ميم سحر جان؟!
مهر و خردِ اندر تو و شعرِ تو روان باد
چون بندِ مداخل نشدی، ميم سحر جان!
شد دايه‌یِ مامِ وطن، اشعارِ تو، زين‌روی
زو، يک‌دمه، غافل نشدی، ميم سحر جان
بر سر ز جمال، اين نه که بر صدرِ معالی
محسودِ اماثل نشدی، ميم سحر جان!
شعر و ادب‌ات، موجِ تموّل شد و، زين گنج
سويی کج و مايل نشدی، ميم سحر جان
ليکن نکنم باور ازين‌دست، که گويی
کيفاً متموّل نشدی، ميم سحر جان!!
يعنی نزدی بطر و پیِ وسوسه‌یِ دل
گاهی، به سواحل نشدی، ميم سحر جان؟!
آن‌جا، پیِ تو، دلبرکان صف نکشيدند
بر کامِ دل، آمِل نشدی، ميم سحر جان!؟
يعنی که، ببين! قدرِ شبی، يک‌دوسه‌چاری
بر حور و پری ول نشدی، ميم سحر جان!؟
پاريس چه‌کارت، اگر اين‌ها نکنی هيچ!
بيهوده که نازل نشدی، ميم سحر جان!!
...
پرگست! نگيری به‌دل اين وسوسه، زين رذل
چون نوز، اراذل نشدی، ميم سحر جان!

زيبايی و، دل می‌بری، امّا چو نخواهی
انگار که خوشگل نشدی، ميم سحر جان!!

::::
م. سهرابی
پنج‌شنبه، 31 ارديبهشت 1394؛ 21 می 2015


Samstag, Mai 09, 2015

اين بذرهایِ سوخته حاصل نمی‌دهند!

اين بذرهایِ سوخته حاصل نمی‌دهند!



(يک)
دهه‌یِ هفتاد (بله! حالا ديگر من و دوستِ دربندم محمّدرضا پورشجری نيز، آن‌قدر پير شده‌ايم که در اشاره به خاطرات‌مان، به‌جایِ ماه و سال، از "دهه"ها سخن بگوييم!...) چُنين گپ‌وگفت‌هايی، بارها و بارها ميان من و دوست‌ام در می‌گرفت. آن‌وقت‌ها، ما، نسخه‌هايی برابرِ اصل، امّا در ابعادِ کوچک و ناپخته، از اين دو بزرگوار بوديم: من، دقيقاً و يا تقريباً مانند دکتر ميلانی، به مرده‌ريگِ نياکانی‌مان (گيرم که علاوه بر رازی و ابوريحان و ابنِ سينا و خيّام و که‌ها و که‌ها، هم‌چُنين با گرايشِ شديدِ اوستايی-زرتشتی همراه) اميدوارانه و لبريزِ فخر می‌نگريستم، و دوست‌ام پورشجری، در موضعِ [گيرم نه‌اين‌قدر روشنِ] داريوش آشوری، بی‌آن‌که منکرِ عظمتِ نمونه‌ها باشد، بر "ندرت و اتّفاق و فردانگی" و "منجر به جريان و جنبش نشدن"ِ آن گوشه‌نشانه‌ها و ريزه‌نهالک‌ها که من برمی‌شمردم و مستنداً نشان می‌دادم، پافشاری می‌کرد...
امّا امروز (از نظرگاه و موضعِ دوست‌ام که بی‌خبرم) نظرگاهِ من، دقيقاً همين است که [خداوندگار] داريوش آشوری به توضيح و تشريح و بيانِ –ظاهراً "نرود ميخِ آهنين در سنگ"ِ آن- می‌پردازد!

عرقِ ملّی-نياکانی (اوّلاً عِرق را با عَرَق اشتباه نگيريد! ثانياً به خودم می‌توانيد روزی هژده‌هزارميليون کرّت بگوييد: سگِ عرق‌خور! [خرْکيف هم می‌فرمايم!] امّا خواهش می‌کنم... به عِرق‌ام کاری نداشته باشيد! –بله، عِرقِ نياکانی-ملّیِ) ما، خيلی پُرزور قوی‌ست؛ امّا چاره‌ای نيست. بايد قبول کنيم که تا پيش از کشفِ اين عِرقِ ملّی-نياکانی‌مان توسّطِ همين پدرنامردهایِ خاج‌پرستِ فرنگ‌مرنگی، ما حتّی روحِ مرحوم‌مان هم در موضعِ مبارکِ اطّلاع تشريف نداشت که اصولاً عِرقی هم می‌داشته بوده‌ايم!
و امروز، کارِ نسبةً راحت‌الالحلقوم‌گونه‌ای بيش نمی‌نمايد که سوار بر ابزارِ بازهم مالِ آن خاج‌پرستِ هيچّی‌ندارِ به‌ماتفرعن‌کنِ بايدبکشيمَ‌ش، باد به غبغب و عربده اندر گلو همی‌افکنيم که... بگذريم!
 اصلاً همان امريکایِ بی‌خوارمادرت را هم ابوريحانِ بيرونیِ ما چيز کرده! برو ماللهندش را بلمبان که بفهمی، نه‌فهم!

(دو)
نکته-پرسشِ بسيار مهمّی که می‌توانست جایِ پرسشِ بی‌بی‌سی‌کرده را بگيرد و بحثی اساسی‌تر دراندازد، اين بوده:
اگر چيرگیِ ذهنی-فرهنگی-همه‌جانبه‌یِ اسلام که می‌توان آغازِ آن را از سلطه‌یِ محمودِ غزنوی (و يا درست‌تر: از سلطه‌یِ مخدومِ پدرش: آلبتگين) دانست نبود، نه شرقِ ما، که اصولاً جهان چه وضعی می‌داشت!؟
من در اين فقره هيچ شکّی ندارم که تداومِ نوعِ نگرش و عملِ رازی و ابنِ سينا و بيرونی، می‌توانست جهان را لااقل 500 سال پيش از آنچه اکنون تاريخ داريم جلو برده باشد! امّا، ازآن‌جاکه نمی‌توان زمان را واعقبانيد، بايد بپذيريم که اين زايندگی و نوشدگی، اگرچه نه از سویِ ما، که از سويی نه‌ما آمده، خردِ مايیِ ما حکم می‌کند يا بايد بکند که آن را بپذيريم...
تنها با اين پذيرش است که کليّتِ مرده‌ريگِ نياکانی‌مان نيز زنده می‌تواند شد؛ و نه با تحجّرِ "نه، ما خودمون، اصولاً فقط گردن بوده‌يم!"!!!

::::
بامدادِ پنج‌شنبه، 17 ارديبهشت 1394؛ 7 می 2015
::::

اشتراک:

عقيده؟! زندان!؟ نگو...!!

عقيده؟! زندان!؟ نگو...!!

البتّه، من درين گفته‌یِ سُفته‌یِ ظريفِ طريف (مخفی نماناد که دوّمی را به‌خاطرِ کرمِ قافيه آوردم؛ وگرنه اصلاً هم طريف نيست!)، چيزی از دروغ نمی‌بينم... راست می‌گويد اَژی‌زادگک! در نظامِ اقدسِ الهی، کسی را به‌خاطرِ «عقيده»اش نه‌تنها زندانی نمی‌کنند، بلکه آلاف‌علوفِ مرتّب –يعنی همان سهم‌الغنيمة- هم می‌دهند؛ لکن مع‌الاسف، وای به «بی-اعتقادی»، که می‌کنند آن ندارنده را، هر کاری و هرطور که بخواهند...
ايشان، البتّه که از تخمه‌یِ امامِ راحل است و، امامِ راحل (قدّس سرّه) هرگَز دروغ نمی‌گفت... اين ما بوديم که دوست داشتيم حرف‌هایِ آن مرتحلِ گران‌قدر را طوری فهم نکنيم که ميل‌مان می‌کشيد که ايشان آنی باشد که نمی‌توانست!

::::
ظريف: هيچ کسی را در ايران به خاطر عقيده‌اش زندانی نمی‌کنيم

:::::::::
اشتراک و کامنت:

Sonntag, Mai 03, 2015

مسلمون می‌شم و اون‌م هلو! مشت!

اسلام عثمانی
اين چند بيت زير يک کليپ تبليغاتی تلويزيونی ترک‌های عثمانی تايپ شد که ضمن آن چند دخترک نازک‌اندام (بدون لچک) شبيه به عروسک‌های باربی يا زنان پشت ويترين محله‌های آنچنانی شهرهای بزرگ اروپايی همراه با چند پسر جوان خوش‌اندام و خوش‌لباس و زيباروی (بدون ريش) به زبان انگليسی (البته به لهجهء ترکی) اسلام را به جهانيان معرفی می‌کردند.
آنها ضمن کپی‌کردن قر و اطوار تاپ مدل‌های روز، با لحنی مکُش مرگ ما می‌گفتند: اسلام يعنی صلح. اسلام يعنی دموکراسی. اسلام يعنی حقوق بشر. اسلام يعنی عدالت. اسلام يعنی مخالفت با سانسور، مخالفت با فاشيسم استالينيسم و ديکتاتوری، الی آخر....
خلاصه اسلام در فرهنگ اين عروسک‌های باربی معادل همه آرزوهايی بزرگ و دست‌نيافتنی‌ای بود که بشريت قرنهاست در جستجوی آنها خود ر ا به آب و آتش می‌زند.
کوتاه آن که آنچنان اين زيبارويان ترک (که يادآور حوری و غلمان‌های بهشتی‌ای بودند که ملاهای شيعه وعده می‌دهند) از اسلام سخن گفتند که از شما چه پنهان دهان ما شيعه‌زاده‌های اسلام انقلابی ديده‌ها و حکومت آخوندی ديده‌ها را آب می‌انداخت.
اين بود که در يک آن به ياد برخی روشنفکران دينی در همين حکومت اسلامی خمينيستی افتاديم که اينجا و آنجا می‌گويند «علاقمند به پياده‌کردن مدل اسلام ترکيه يعنی اسلام همين عروسک باربی‌ها در ايران هستند».
ما هم آرزوی دور و دراز بهشت روی زمينی‌مان را در خودمان تجديد کرديم و بر آن شديم تا از طريق ابيات زير پيام و آرزوی قلبی خود را به اين روشنفکران دينی برسانيم و از آنها بخواهيم که معطل نکنند و آستين را بالا بزنند که داروی درد ما در همين اسلام عثمانی است. اسلام هوس‌انگيزی که در کليپ مزبور به‌خوبی معرفی شده و در دسترس همه خواهندگان و آرزومندان و هوسبازان جهان قرار گرفته است:

اسلام عثمانی

شيعه‌ای هرچند ايرانيستم
طالب اسلام عثمانيستم
آی روشنفکر دينی ای برار
بهر ما اسلام عثمانی بيار
در همين دنيا به ما حوری بده
اندکی اسلام اينجوری بده
آن ولی و آن فقيهت را ببر
بهر ما اسلام عثمانی بخر
اندکی از خرج خود کم می‌کنيم
کارمزدت را فراهم می‌کنيم
تاقيامت دوستدارت می‌شويم
زائر سنگ مزارت می‌شويم
آی روشنفکر دينی يا اخي
بهر اين بيع و شری از جا وخی [1]

م. سحر
اين هم لينک آن تحفه‌ی عثمانی برای آنها که علاقمند به پياده‌کردن بهشت در روی زمين و دستيابی به حور و غلمان در همين دنيای فانی هستند


[1] وخی يعنی برخيز

م. سحرِ عزيزِ دلبند! جنابِ استاد جلالی!

اين‌روزها خيلی باعثِ زحمت و آزارِ شما بوده‌ام. چندشبِ پيش که در فرصتی کوتاه، شعرِ زيبا و جانانه‌یِ «از جا وخی!» (اسلامِ عثمانی) را ديدم، اگرچه در حضيضِ ماتم و درماندگی به سرمی‌بردم، يکّه‌ناگه، انگار که نيرویِ لايزالی در حضرتِ خداوندی‌مان بادِ غيرت دمانده باشد، وخيزيدم و حضرتِ الهام‌بانو، ملقّب و مُعَنوَن به «جنّ‌الشّعرا» را طلبان نمودم...
اين مثنویِ کوتاهِ عاميانگی، حاصلِ اندرسپوختِ هنریِ آن بزرگوار بانویِ الهامات‌الادبيّه و انزالات‌الشّعريّه ست!!
و تقديم می‌کنم به خداوندگار م. سحرِ عزيزِ دلبند!
باشد که باعثِ مختصر سروری گردد...

::::
مسلمون می‌شم و اون‌م هلو! مشت!

نگو دهن‌ام آب افتاد
دل‌ام به تاپ‌تاپ افتاد
اسلام اگه که اينه
هرکی نخواد لعينه!

حالا که دستِ برقضا
توُ آنقره‌م حالاحالاها
می‌رم می‌گم اشهد ان
می‌شم مسلمونِ خفن
فکرایِ يارو با ياروش
هی می‌کنم؛ يه‌عالمه روُش!

جوری که نباشه مشکوک
تا بشه کيفک‌ام کوک
گرچه که خيلی پيرم
اومده بودم بميرم
به‌ياد اون روزایِ دور
به مرگ می‌گم: دور دور دور! [1]
تا بکنم عشقایِ توپ
قلبه بگه گروپ‌گروپ
عيالو زود دک می‌کنم
ابتياعِ يه جک می‌کنم!

کيفِ کوکِ اينجوری می‌خوام
دل دارم من‌م؛ حوری می‌خوام!
آخ! واسه غلمان می‌ميرم
می‌شه دوسه‌تايی بگيرم؟!
می‌شم فدا پيام‌شون
غلامِ اون غلام‌شون!
با اين بهشتِ نازنازی
ديوونه‌م برم خانم‌بازی!؟

بگو درشو باز بذارن
عرق بذارن! ساز بذارن!
کافرِ مسلمون می‌رسه
که اُفت‌وخيزِش مَلَسه!
می‌خواد بزنه صاف توُ هدف
حوري به‌صف!! غلمان به‌صف!!

اسلامِ نابِ ممّتی!
وای‌ی‌ی! چقذه تو کيف مِتی!! وووی‌ی!!!

::::
م. سهرابی
سه‌شنبه شب، 8 ارديبهشت 1394؛ 28 آوريل 2015
افزايش و اکمال: يک‌شنبه، 13 ارديبهشت 1394؛ 3 می 2015

?
پابرگ:


[1] دور، به‌ترکی: «ايست»!

Samstag, Mai 02, 2015

در وجهِ ناحقيقیِ انقلاباتِ سبزِ بهاری...

در وجهِ ناحقيقیِ انقلاباتِ سبزِ بهاری و غيره تا نفیِ هم فيهاخالدون!

آدونيس شاعر سوری:
در تمامی رويدادهائی که انقلاب‌های عربی خوانده شدند و من نيز در ابتدا از آن‌ها در متون متعدد پشتيبانی کردم جای يک چيز اصلی و بنيادين يعنی گسست از اسلام سازمان‌يافته و نهادينه‌شده خالی بوده است... من نمی‌توانم انقلابی را تصور کنم که در آن برای انقلابيون جداکردن دين از دولت، انديشيدن به شهروندی، جايگاه زن و آزادساختن او از يوغ فقه در کانون مطالبات نباشد

از روزنامه ليبراسيون مترجم فواد روستايی
نقل از: فيس‌بوک (فاروق اميری)
بايد ديد چه مشکلی در شناختِ جنابِ آدونيس بوده که دوزاری‌اش قدری دير افتاده! که می‌گويد «من نيز در ابتدا از آن‌ها در متون متعدد پشتيبانی کردم...»!
من (اگرچه سندِ کتبی ندارم و تنها شاهدانِ شفاهی‌ام چند تن از دوستان‌اند) از همان نخستين تحرّکاتِ بعداً موسوم به «بهارِ عربی»، نسبت به اين فاجعه، پيش‌بينیِ ويژه‌ای داشتم که خيلی زود واقعيّت يافت.
خاورِ ميانه‌یِ اسلام‌زده، مشکلِ عجيبی دارد که با اشکالِ شناخته‌شده‌یِ هلووار و سهل‌الوصولِ نسخه‌پيچانه‌یِ آن‌ها که من هنوز نفهميده‌ام که می‌فهمند يا نمی‌فهمند، نمی‌توان از پسِ آن برآمد!
حتّی در موردِ ايرانِ کنونی (که شايد بسيارانی از ما، آن را شديداً مستعدِّ حرکتی مثلاً حالا سکولار که نه، لااقل دوکولار، می‌دانيم) نيز، نظرِ من اين است که هرگونه «انقلاب»، مطمئنّاً، پيروزِ ميدانی جز اسلامِ نابِ محمّدی نخواهد داشت...
ازآن‌جا که انقلاب يعنی حرکت و خروشی مبتنی بر تحريک و هيجان، بايد ديد در جوامعی که موردِ بحثِ ماست، «قدرت و توانِ ايجادِ تحريک و هيجان» دستِ کدام بی‌پدر جماعتی‌ست!
قطعاً دستِ ملحدان و مرتدّان و مخالفانِ دين، يا حتّی تلاش‌گرانِ "جدايیِ دين از حکومت" که نيست... (گرچه، البتّه، من اين شعارِ «جدايی...» را، جايی که سروکار با اسلام است، جز نيرنگ-دستاويزِ لايه‌هایِ محافظِ الوهيّت، يا لااقل ياوه‌یِ کاملاً مهملی بيش نمی‌دانم). پس دستِ کيست؟ بگرديم، خيلی زود پيدا می‌شود! گيرم که نه اين ورژن و آن ورژن، بلکه يک ورژنِ هنوز اعلام‌نشده‌یِ آن! که اعنی بازهم: ز هر طرف که کنی انقلاب، دوباره ذوالفقار در شکم و کلاً اسير، صاف تویِ جُوالِ قدسی‌اش بيدار می‌شوی! و چه‌بسا اين‌بار، با هيئتی آمده فوقِ مجرّب و جهان‌پسند، که ديگر غلط می‌کنی دم از نادموکراسيّت و نقضِ حقوق‌البشرش بزنی!!
::::
پس راه چيست؟
ضرب‌الفشلی مشهدی داريم که می‌فرمايد: مِدِنُم، ولی نُمُگُم!!

::::
شنبه، 12 ارديبهشت 1394؛ 2 می 2015




Freitag, Mai 01, 2015

هجدهمين روز؛ بی «تحصّنِ مرگ»!

هجدهمين روز؛ بی «تحصّنِ مرگ»!
(گزارش: جمعه، 11 ارديبهشت 1394؛ اوّل می 2015)
...
ديروز، پنج‌شنبه، نتوانستم جلوِ کميساريا بروم. شب پسرم اطّلاع داد که جمعه روزِ جهانیِ کارگر است و، تعطيل! ديدم بايد سه‌روز بی‌فايده در اتاقِ مسافرخانه بمانم و کرايه بدهم (و فقط حدود 150 لير داشتم). چون نمی‌توانستم قبل از 12 ظهر خود را به مسافرخانه برسانم (که در اين عالمِ بی‌پولی و دربه‌دری، برایِ فقط چندساعتِ بعدازظهر، کرايه‌یِ يک‌شبِ ديگر مطالبه نکند) ناچار از رفتن به «ميعادگاهِ مرگ» بازماندم؛ و به‌جایِ آن، يادداشتِ «اين ره که تو می‌روی...» را (که روزِ قبل، جلوِ کميساريا نوشته بودم) تايپ و پست کردم؛ و چند دقيقه مانده به 12 ظهر، کوله‌بارم را به‌دوش کشيده، کليدِ اتاقک را تحويل داده... و به‌ناچار، آمدم نوشهير.
::::
(در حاشيه)
بگذريم که درين آشفته‌ذهنی و گم‌گشتگی، پيشِ مسئولِ مسافرخانه هم کلّی شرمندگی کشيدم و زبان نداشتم که توضيح بدهم...
برخلافِ مملکتِ آريايیِ اهريمن‌زده‌یِ ما، که درآن، رفتارهای درست و انسانی در حکمِ استثنا و معجرات رقم می‌خورد، اين‌جا در ترکيّه (که برایِ من بسيار عزيز است)، آدم‌هایِ ناشاخول و رفتارهایِ ناروا به حيطه‌یِ ندرت و استثنا پيوستگی يافته‌اند و يافته. لااقل، برایِ من، اين‌طور بوده؛ و منکرِ نظر و تجربه‌یِ ديگران نيستم؛ به‌شرطی که متأثّر و برآمده از آن تفرعنِ بويناکی نباشد که در سايه‌یِ شرم‌آورِ آن، ما ايرانيان، به همه‌یِ مللِ جهان، تحقيرهایِ به‌واقع خنده‌ناک، و بدوبيراه‌هایِ خودسزاوار نثار می‌کنيم و، فقط خود را آدم می‌شمريم!
کليد را که تحويل دادم، کسی که آن‌جا بود گفت: 35 لير! گفتم: ديشب پرداخت شده. گفت: نه! گفتم: پرداخت شده، اُتوز-بِش ليرا! برگه‌هايی را که جلوِ دست‌اش بود نگاه کرد، سر تکان داد و کسی را صدا زد؛ همان آدم مهربان و خوش‌برخوردی آمد که پريروز اتاق داده و ديروز اتاقِ دونفره را تحويل گرفته و اتاقِ يک‌نفره داده و –نگفته- 5 لير هم تخفيف داده بود، گفت: پرداخت نشده.
هرقدر فکر می‌کردم چيزی يادم نمی‌آمد، الّا اين‌که معمول اين است که کرايه را پيش‌پيش می‌گيرند، و بنابر اين بايد داده بوده باشم. با اين‌حال، وقتی محکم می‌گفتند نداده‌ای، عذرخواهیِ کج‌وکوله‌ای کردم و مبلغ را سلفيدم! و تمامِ پنج‌ساعت و نيم مسيرِ اُلوس تا آشتی و آشتی تا نوشهير را تا به خانه برسم و از همسرم بپرسم، مانده بودم و فکر می‌کردم و چيزی يادم نمی‌آمد. 35 لير مهم نبود؛ مهم اين بود که بايد باور می‌کردم که بعد از چهارسال و نيم، باز يک موردِ استثنا، يک ترکِ ناشاخول به تورم خورده! کلِّ تئوری‌ام داشت به‌هم می‌ريخت!!
به خانه که رسيدم، اوّلين سؤال‌ام همين بود؛ و وقتی همسرم توضيح داد که ديروز صبح، وقتِ تغيير و تعويضِ اتاق، فقط مبلغ را گفته، امّا نگرفته، خوشحال از رفعِ تشکيک در اصلِ اساسیِ «تورک‌ملّتی چُک گوزل» [Türk milleti çok güzel]، باز من ماندم و شرمندگی!

::::
افزون بر خستگی و بيزاری و آزردگی و له‌شدگیِ جسم و جان، موضوعاتی هست که مرا در ادامه‌یِ تحصّن مردّد کرده. و از همه مهم‌تر اين‌که مطمئن‌ام وجودِ ذی‌شوکت و پُربرکاتِ سازمانِ ملل، با صد روز نشستنِ من نيز، کک‌اش هم نمی‌گزد. اين نهادِ الله‌وارِ محترم، آن‌قدر قدسی و خودمدار شده –يا بلکه بوده- که صدهزار رحمتِ الله تبارک و تعالی، به جمهوریِ اقدسِ الهی!!
هم‌چُنين، حدس‌هايی می‌زدم، امّا تا اين‌حد تصوّر نمی‌کردم که اين انبوه‌انبوه گروه‌ها و نهادها و سازمان‌ها و شيرين‌هلوتشکّلاتِ ايرانیِ مبارز و اهل‌القلم و کانون‌سوار و حقوقِ‌بشری، از کنارِ موضوعِ درماندگی و استيصالِ کشنده‌یِ من و خانواده‌ام، بی‌هيچ شرمی، اين‌گونه با بی‌تفاوتی بگذرند!
(فراموش نشود که من «پناهندگی» را حقِّ مسّلمِ هر «ايرانی» می‌دانم؛ و می‌توانم اين را اثبات کنم؛ من يک‌طرف، و صدهزار حقوق‌دانِ حقوقِ‌بين‌الملل‌خوانده يک‌طرف! – با اين‌حال) اگر من يک پناهجویِ صرفاً «زندگيانه» بودم که آمده بود تا با دستاويزی، خود را به بهشت‌واری غربی برساند که بتواند بگويد «حالا "زندگی" می‌کنم!» (و بازهم تأکيد می‌کنم: اين، حقّ مسلّمِ بشریِ اوست)، شايد می‌شد رفتارِ زشتِ کميساريایِ عالیِ حقوقِ بشری را قدری يا بيش‌تر، قابلِ توجيه انگاشت؛ هم‌چُنان‌که می‌شد به انبوهِ سازمان‌ها و نهادهایِ قلمی و نويسندگانی و حقوقِ‌بشری چندان خُرده نگرفت که چرا بی‌اعتنا از کنارش رد می‌شوند؛ امّا با اين انبوه‌انبوه شعر و نوشته، و ده‌سال فعّاليّتِ فرهنگی-ادبیِ مداومِ اين بی‌مقدار، به‌صراحت بگويم: رفتارِ سازمانِ ملل، نه توهين به من، که اهانت به "فرهنگ" و "آرمانِ رهايی و آزادی"ِ ايران محسوب می‌شود؛ هم‌چُنان‌که بی‌اعتنايیِ آن نهادها و سازمان‌ها و کوانين، هيچ نيست جز نفیِ اثباتیِ خودشان!
بديهی و بی‌نياز از گفتن است که من –مهدی سهرابی- نه از سی‌وچند سالِ پيش، که هم‌اکنون نيز، از هرلحظه‌ای که بتوانم اراده کنم، می‌توانسته‌ام و می‌توانم برایِ زندگیِ شخصی و شخصِ‌خودم‌بودن، هرگز و هيچ مشکلی نداشته بوده و نداشته باشم... که اگر می‌خواستم و می‌توانستم شخصِ خودم باشم، بديهی‌ست که سی‌وچندسال در آزار و مرارت و دربه‌دری و محروميّت و رنج و محنت و بيم و هراس به‌سر نبرده بودم و، امروز، خود و خانواده‌یِ هيچ‌اززندگی‌نديده‌ام، اين‌جا، در اين وضعيّتِ شوم و کشنده گرفتار نبوديم؛ بلکه لااقل بيست سال بود که در بهترين دانشگاه‌هایِ غربی، تدريس‌ام را می‌کردم، و خانواده‌ام حتّی رنگِ اين رنج‌ها و دربه‌دری‌ها را هم نديده بودند...
البتّه، اين‌که زندگی‌ام را به داوِ وجدانیِ قماری نهاده‌ام که بُردش، ياریِ ناچيزی به پيروزی و سربلندیِ مردمانِ منطقه‌ای به وسعتِ خاورميانه باشد و باخت‌اش، تباهیِ زندگیِ من و خانواده‌ام، امری نه ناچارانه، که کاملاً اختياری بوده؛ بنابر اين، نمی‌توانم منّتی به سرِ کسی داشته باشم؛ امّا می‌توانم داوری کنم و بگويم:
با چُنين دوستان که ما داريم
دشمنان را بگو غلاف کنند!!

::::
جمعه، 11 ارديبهشت 1394؛ اوّلِ می 2015