Thursday, February 26, 2009

مرگ را غارت كن

ز چه مي‌ترساند ما را ، اهريمن ؟
چه دگر مانده ز هستی‌مان ، با ما ؛ چه دگر ؟

ما اسيران ِ خموش ،
ما سيه‌روزان ، مغمومان ( ما باختگان از بنياد )
ما ، جوان‌هامان ، و جوانی‌هامان ، رفته به باد

خاك ِ ما دستخوش ِ ويرانی
روح‌مان ، زندانی
نام‌مان ، ايرانی

ما همان‌هاييم ، آشيخ ! دهاك !
كه تو كشتی ما را
كه تو ما را ،
زير ِ پای ِ پدر و مادرمان
زير ِ درگاهی ِ خانه [1]
دفن كردی .

ما ، همان‌هاييم
كه تو ، ده‌ها ، صدها ، چندهزاران‌مان را
كشتی و ، گفتی :
فاطمه ! اين را از من بپذير ! [2]

هيچ با ما نيست ، آشيخ ! دهاك ! [3]
اين كه می‌بينی ، می‌گويد
می‌گريد
می‌خواند
می‌آيد
می‌بيند
می‌ريند
...
جسد ِ ماست .
جسدی كه روح‌اش را ،
كشته‌ای تو .

ما را
وطن ِ ما را
- همه‌ی ِ هستی ِ ما را -
دين ِ بوگندويت
كشته‌ست .

هيچ با ما مردم نيست
جز مرگ
كه تو می‌خواهي .

پيشكش !
دِ ، بيا ، غارت كن
مرگ را از ما
آشيخ !
دهاك !
نطفه‌ی ِ بسم‌الله !
ريده‌ی ِ اهريمن !! [4]

870809
( 8.5 تا 9 . شب )

?
پابرگ‌ها :
[1] زير ِ درگاهی ِ خانه – حتّی برای ِ من ، كه از 58 ، از خمينی و حكومت ِ منحوس‌اش ، كينه‌ای داشته‌ام كه در 60 و 61 ، به كينه‌ی ِ خونی بدل شده ، نيز ، سال‌ها طول كشيده تا از شمّه‌ای از جنايات ِ الله – تبارك و تعالی ؛ مشهور به رحمان ِ رحيم - ، و ريدگان ِ وی ، آگاه گردم . بی‌شك ، هنوز بسيارند هم‌بی‌وطنانی كه از شرارت‌های ِ قدسی ِ اين نظام ِ الهی ، آگاهی ِ چندانی ندارند . چند سال ِ پيش ، از يك نفر مازندرانی – گيلانی شنيدم كه در برخی مناطق ، كشتگان را در آستانه‌ی ِ خانه‌ی ِ پدر و مادر ِ بيچاره دفن می‌كرده‌اند . چنين جنايت ِ بی‌شرمانه‌ای ، فقط از الله – اين خدای ِ بوگندوی ِ همه‌تن‌مرگ – برمی‌آيد و بس .
[2] فاطمه ! اين را ... – آنچه در آن ترديدی نيست ، صبغه‌ی ِ قدسی و افتخارآميز ِ كشتارهاست . مگر نه اين است كه مولای‌شان گفته است : تيغ از پی ِ حق می‌زنم ! ؟
[3] دهاک ، شكل يا يكی از اشكال ِ متأخّر ِ پهلوی ِ « اژی‌دهاكه » ی ِ‌ اوستايی است .
رواياتی از اسطوره‌ی ِ‌ < اَژی‌دهاک > که در دوره‌ی ِ پس از هجوم ِ شوم ِ جُندالله ( ريدگان ِ اهريمن ) پرداختگی يافته ، به‌گونه‌ای استوار ، امّا باريک و پوشيده ، دربردارنده‌ی ِ يگانگی ِ < اَژی‌دهاک – رسول‌الله > است . و از همه مهم‌تر ، وجهی از نام ِ هيولا که در اين دوران – از نام‌واژه‌ای عربی ساخته و پرداخته شده ، در اين يگانگی جای ِ ترديد نمی‌گذارد . در سيره ، رسول‌الله به < هميشه‌متبسّم > يا < بسيار تبسّم‌کننده > وصف شده ! ديگر چه می‌خواهيد ؟! – و برای ِ يگانگی ِ شيخ با اَژی‌دهاک ، تساوی ِ معادله‌وار ، امّا ساده‌ی ِ < اَژی = رسول‌الله > / و / < شيخ = رسول‌الله > ، بسندگی ِ تام دارد !
[4] ريده‌ی ِ اهريمن – در متن‌های ِ زرتشتی آمده است که اهريمن ، تفالگان و پس‌افتادگان ِ خويش را ، از < کون‌مرزی ِ با خود > پديد می‌آوَرَد !!
فوقی يزدی می‌گويد :
ز بيداد ِ عجوز ي دهر ، فرياد
که طفل ِ فتنه را از راه ِ کون زاد !
گويا نزديک شده بوده !

Sunday, February 15, 2009

تلخ

ª
به نيمه‌ره رسيده‌ام ؛ به نيمه‌راه ِ جام ِ تلخ
و يا به آخرينه‌سطرهای ِ اين پيام ِ تلخ ؟
چه بختكی فتاده بر من و وطن ؟ شكنجه‌ای‌ست
اگر به‌روز ، منظره ؛ وگر به‌شب ، منام ِ تلخ
هزاره‌ها سپرده‌ايم راه ، تا رسيده‌ايم
ز شادكامی ِ جهان ، به سرنوشت ِ كام ِ تلخ
ستاره‌ام ، نهفت رُخ ، چو اورمزد ؛ وای من
كه بی‌فسار اهرمن ، برون شد از كُنام ِ تلخ
حرام كرد باده را ، وُ پی‌نمود پای ِ‌رقص
به مُصحَف‌اش بكوب پا ، به شهد ِ اين حرام ِ تلخ
به زهر ِ سوره‌سوره وُ ، به گند ِ آيه‌آيه‌اش
دوانده زهر ِ كينه در رگ ِ جهان ، كلام ِ تلخ
به مرگ عشوه می‌فروشم ، از اميد ؛ سال‌هاست
كه كی شود كشيده تيغ ِ ما ، ازين نيام ِ تلخ ؟

791117-870730

?
پابرگ :
ª بيت ِ نخست ، در 791117 روی ِ كاغذ آمده . سپس ، در 870414 بيشترينه‌ی ِ‌كار به‌انجام‌رسيده ؛ و سپس‌تر ، بيت ِ 4 ، و مصرع ِ نخست ِ بيت ِ 6 ، به‌همراه ِ عنوان ، در 870729 و بامداد ِ 870730 افزوده و تكميل شده ؛ و نهايةً ، به‌صورتی كه می‌بينيد درآمده !

$
نسخه‌یِ عکسی؛ فونتِ بدر

Ê

Saturday, February 14, 2009

بوی ِ خوش ِ آشنايی

صحنه‌ی ِ نخست ( روز . داخلی - خارجی . مغازه )

فروشنده : اينم تخفيف !
خريدار : فقط هزار تومن ؟ من مشتری ِ هميشگی‌ ِ شمام . از وقتی اينجارو باز كردين و من اوّلين برخوردتونو ديدم ، واسه خريد جای ِ ديگه نمی‌رم . شما ، هم مؤدّبين ، هم باانصاف . بيشتر تخفيف بدين ديگه . جای ِ دوری نمی‌ره . يه تخفيف ِ ويژه می‌خوام !
فروشنده : آخ ! از دست ِ چونه‌ی ِ شما خانما !
خريدار : دست ِ شما درد نكنه ! مگه چونه‌م چشه ؟!
فروشنده : هيچّی ؛ فقط ما رو كشته .
خريدار : ( بی‌هوا ، به چانه‌اش دست می‌كشد )
فروشنده : اونم يكی ديگه رو كشته حاج‌خانوم .
خريدار : معلوم هس چی دارين می‌گين ؟
فروشنده : عمّه‌ی ِ بنده ! خب معلومه ديگه ؛ شوهرتون .
خريدار : ای بابا ...
فروشنده : يعنی بازم اشتباه كرده‌م ؟
خريدار : چی رو ؟ من كه نمی‌فهمم چی می‌گين .
فروشنده : جايی كه قبلاً كار می‌كردم ، يه مشتری داشتيم كه هميشگی شده بود . البتّه خيلی چيز نبود ؛ امّا خب ، خوش‌هيكل بود . نه مث ِ شما ... گفتم : ...
خريدار : ( اخم كرده ، امّا بی‌ميل نيست )
فروشنده : شما ازون خانمايين كه خوش به حال ِ شوهرشون .
خريدار : چی دارين می‌گين ؟
فروشنده : با اون خانمه بودم . واسه شما ، بايد گفت : بدبخت شوهرتون !
خريدار : ( با تندی ) مگه من چه مه ؟
فروشنده : هيچّی ؛ آدم همين‌جوری ، فقط نيگا می‌كنه ، ديوونه می‌شه ؛ می‌ميره ؛ وای به حال ِ ... ! هی !
خريدار : خدا بگم چيكارتون نكنه شما مردا رو !
فروشنده : فكر كردم شوخی می‌كنين ! يعنی نمی‌ميره ؟
خريدار : چی بگم ؟ گَمون نكنم .
فروشنده : پس با اجازه‌تون ، خاك بر سرش !
خريدار : نه ، اونجوريام نيست ... وای ، من ديرم شده . بالاخره اين تخفيف ِ ويژه رو ندادين .
فروشنده : شمام جواب ِ منو ندادين .
خريدار : يالّا ديگه . زود باشين ؛ می‌خوام برم . شوهرم دلواپس می‌شه .
فروشنده : آ ، آ ، نگفتم !
خريدار : باشه . قبول . شما بُردين . واسه‌م می‌ميره .
فروشنده : هميشه ، يا فقط ...
خريدار : اون اوّلا آره ؛ امّا حالا فقط می‌گه .
فروشنده : آخ ! ديدين حق داشتم . امّا من هميشه ، هروقت مياين ، می‌گم : وای . وای‌ی‌ی .
خريدار : چی شد پس ؟
فروشنده : اينو مهمون ِ من باش نازگل‌خانوم .
خريدار : اون‌جوری نمی‌خوام . امان از دست ِ شما مردا . همين‌جور وايستاده می‌خواين آدمو ...
فروشنده : نگو دل‌ام خون می‌شه . امّا باشه ؛ چون می‌دونم نمی‌برين ، قيمت ِ خريد حساب می‌كنم . خوبه ؟
خريدار : وای . ممنون . آقا ، دست ِ شما درد نكنه .

صحنه‌ی ِ دوّم ( روز . داخلی . پستو )

زن : فقط به اين شرط اومدم كه دس به‌م نزنی .
مرد : لگد بزنم ؟
زن : پُررو ! خودِت گفتی فقط صحبت .
مرد : آخ بميرم ؛ تو نمی‌دونستی ؟ معنی‌ش همينه ديگه !
زن : دس به دكمه‌ی ِ لباس‌ام بزنی می‌رم ها .
مرد : پس چرا اومدی ؟
زن : خب باشه . فقط بوس .

صحنه‌ی ِ سوّم ( روز . داخلی . خانه )

زن ( مست ِ مست ، می‌خوانَد ) :
من از زن‌های ِ تهرانی نباشم
از آن‌هايی كه می‌دانی نباشم
مرد : آره ؛ اروای ِ خيك ِ عمّه‌ت !
زن : بذا من برم . باور كن اينكاره نيستم .
مرد : اينكاره اونكاره چيه ، خوشگل ؟ ما داريم حال می‌كنيم . شاعر می‌گه :
شاد زی با سپيدكونان ، شاد
كه جهان نيست غير ِ گاداگاد !
فكر كردی مثلاً شوهر ِ خودِت نمی‌كنه ؟ الان با يه زن ِ ديگه نيس ؟
زن : مثلاً با زن ِ تو ؟!
مرد : دهنتو آب بكش . زن ِ من !؟
زن : ببخشيد كه به ساحت ِ مقدّس ِ اون كُسی‌خانم اهانت شد !
مرد ( جدّی و عصبانی ، می‌خندد ) : آخه نمی‌فهمی چی می‌گی . زن ِ من ، صدتا مردَم نمی‌تونن مُخ‌شو بزنن . خواب ديدی ، خير باشه !
زن : آره ، احتياجی نيس . اون مُخ ِ مردا رو می‌زنه !
مرد : اصلاً تو زن ِ منو ديدی ؟ يه فرشته‌س . مؤمن . باخدا . نماز ِ شب می‌خونه .
زن ( به قهقهه می‌خندد )
مرد ( عصبانی ) : انگار چيزايی می‌دونی كه من بی‌خبرم .
زن ( مستانه ، دستی تكان می‌دهد ، و اشاره می‌كند ) : آره ؛ اون كيف ِ منو بيار كه به‌ت نشون بدم . به‌ت نشون بدم ، كُسی يعنی چی !
مرد ( كيف را برمی‌دارد ) : چی داری ميگی ؟ مستی . نمی‌فهمی .
زن ( دست در كيف ) : می‌گم دسته‌بيل ! بيا اون جنده‌خانمو ببين .
مرد ( به عكس‌هايی كه زن دست‌اش داده ، خيره نگاه می‌كند ) : می‌كشمِش . اين مرتيكه كيه ؟ ... وايستا . ببينم . اين يارو رو می‌شناسم . آره ، يه‌بار ... ، يه‌بار ، آره زنيكه ، با خود ِ تو ديدمِش . تو مريضی . يعنی اون قُلتشن ، فاسقتو فرستادی كه زن ِ منو از راه به‌در ببره ؟
زن : خفه شو ديوونه . اون شوهرمه . سه ماه ِ تمومه دُمبالشونم . اينم بگم : اون زن ِ كُسی ِ تو مخ ِ اونو زده ، نه برعكس .
مرد ( روی ِ‌مبل وامی‌رود ) : پس تو فقط نقش بازی می‌كردی ؟ اومدی كُس بِدی انتقام بگيری ؟!
زن ( درحالی كه دامن‌اش را بالا زده و شورت‌اش را پايين كشيده ، روبه‌روی ِ مرد می‌ايستد ) : بيا بخورِش ، بيا بكُنِش . اين كُس به كير ِ حضرت ِ والا غريبه نيست ! اين كُسو ، همون زبونی ليس می‌زنه كه كُس ِ زنتو ليس می‌زنه . می‌بينی كه ، زياد غريبه نيستن . بيا . بيا ...
مرد ( هاج و واج ، به كُس ِ تيغ‌زده‌ی ِ زن می‌نگرد )
...
( پرده می‌افتد )

870729


Ê

Thursday, February 12, 2009

ما (پيرامونِ 22 بهمن)

ما
(پيرامونِ 22 بهمن)

به نظر می‌رسد که به‌طورِ کلّی، بيش از سه گونه تحليل راجع به واقعه‌یِ 57 نداشته باشيم. (آنچه را که مدّعیِ اجرایِ نمايش‌نامه‌ای مزوّرانه -و يا حتّی، در تحليلِ خوش‌بينانه: به قصدِ مداوا- توسّطِ غرب است، نگارنده، اصلاً در زمره‌یِ «تحليل» نمی‌شمرَد. توهّماتی‌ست بيمارگونه، از رویِ خودباختگیِ نادانسته):
1. تحليلی‌ست که از سویِ نظامِ اقدسِ الهی، و به‌اصطلاح نظريّه‌پردازان و تحليل‌گرانِ کاملاً هم‌سو و هم‌آخور با آن، ارائه می‌شود. در اين تحليل، به‌گونه‌ای پوشيده و آشکار، از رويارويیِ دو جبهه‌یِ اسلام و کفر سخن می‌رود. پيشينه‌یِ اين رويارويی، تا کربلا کشيده می‌شود. مبارزه با حاکمِ ناحق و زمينی، دغدغه‌یِ هميشگیِ شيعيان بوده؛ و اين‌جا، به‌بار نشسته است. روحانيّت، به عنوانِ جانشينانِ ائمّه‌یِ اطهار -و يا لااقل، نماينده‌یِ مجازِ ايشان- در رأسِ اين مبارزه، همواره بيدار و هشيار به‌پيش تاخته. نمونه‌هایِ کاملاً عينیِ متأخّرِ آن، در نهضتِ تنباکو، و سپس‌تر، در مبارزه‌یِ حاج‌شيخ فضل‌الله نوری با مشروطه‌یِ کفرآميزِ غربی، متجلّی می‌شود.
اگرچه حکومتِ پهلویِ اوّل، ضربه‌هایِ سختی به پيکرِ اسلام و روحانيّت وارد آورد، امّا همگی نتيجه‌یِ عکس بخشيد، و باعثِ افزايشِ درد و بغض در سينه‌هایِ دوستدارانِ اسلام و علمایِ اسلام، يعنی قاطبه‌یِ ملّتِ ايران شد. و سرانجام، تحتِ رهبریِ داهيانه‌یِ امام خمينی، حکومتِ جورِ کفر سرنگون، و حکومتِ عدلِ الهی برقرار گشت.
2. تحليلی‌ست که از سویِ غالبِ روشنفکران و مخالفانِ نظام (از مخالفانِ صوری و موضعی، تا مخالفانِ برانداز) دنبال می‌شود. در اين تحليل، انقلابِ 22 بهمن، برآيندِ طبيعیِ حذف و سرکوبِ آزادیِ سياسی تلقّی می‌شود. باورمندانِ اين تحليل، متّفقاً، به شرايطِ ايده‌آلِ 1320 تا 32 اشاره نموده، و آن را دورانِ طلايی آزادی می‌شمرند. امّا، پس ازآن، شاه که برابرِ قانونِ اساسیِ مشروطه، نمی‌بايست حکومت کند، شخصاً در رأسِ امور قرار گرفت. ديکتاتوریِ او، و حذفِ کلّيّه‌یِ زمينه‌هایِ آزادیِ سياسی، راهی برایِ اصلاحات باقی نمی‌گذاشت. انقلاب، نتيجه‌یِ محتومِ چنان وضعی بود. از همين‌روست که می‌بينيم کلّيّه‌یِ گروه‌هایِ سياسی، و اقشارِ گوناگونِ مردم، در آن شرکت می‌جويند؛ و همه يک‌صدا، خواهانِ پايان‌بخشيدن به خودکامگی می‌شوند.
3. و اين تحليل، طرف‌دارِ چندانی ندارد. در اين تحليل، موضوعِ مرکزی و مرکزِ ثقلِ ماجرا، جدال ميانِ تجدّد و سنّت است؛ که عنوان‌گونه‌ای پوشاننده برایِ سربرداشتنِ کفر (= عقلانيّتِ بشری) در برابرِ تديّن (= نقلانيّتِ فرابشری) به‌شمار می‌رود.
پس از آشنايیِ ايران با تحوّلاتِ مغرب‌زمين، در درونِ جبهه‌یِ ازرمق‌افتاده و فراموش‌شده‌یِ عقلانيّتِ ايرانی، که قرن‌هایِ دور و دراز با هيولایِ توحّش جنگيده، و سرانجام به سرنوشتِ تلخ و تيره‌یِ خود تن‌داده، پرتوِ اميدی کورسو می‌زند. اگرچه نخستين گرايش‌ها به پيشرفتی از گونه‌یِ غرب، حقيقةً و يا به‌ظاهر، از هرگونه شناختِ عميق، و آگاهی و دانستگی برکنار می‌نمايد، از همان آغاز، با مخالفتِ دستاربندان و دين‌باوران روبه‌روست.
تاريخِ دويست‌ساله‌یِ اخيرِ اين سرزمين، ميدانِ اين جدالِ پنهان و آشکار است. تلاش‌هایِ تجدّدگرايان و دل‌سوختگان، در چهره‌یِ «مشروطه» به‌بارمی‌نشيند.[1]
با ظهورِ رضاشاهِ کبير، جنبشِ تجدّد و نوزايیِ ايران، واردِ مرحله‌یِ عينی و عملیِ خود می‌شود. امّا، دشمن بيکار ننشسته است. هيولایِ زخم‌خورده، در آشوب‌هایِ حاصل از جنگِ جهانی، تجديدِ قوا می‌کند. مماشاتِ مذهبیِ دوره‌یِ محمّدرضاشاه، و سرسری‌گرفته‌شدنِ تحرّکاتِ روزافزونِ هيولا، سرانجام، به پيروزیِ شومِ 57 می‌انجامد.

v
بی‌هيچ‌ترديدی، تحليلِ نخست و تحليلِ سوّم، دو رویِ يک سکّه است. به يک موضوع، از زاويه‌یِ متفاوتِ دو جبهه‌یِ متخالف، نگريسته شده. در ردِّ تحليلِ دوّم -که ياوه‌ای دهن‌پُرکن بيش نيست-، همين بس، که بگوييم: نظامِ اقدسِ الهی، هم از روزِ نخست، خودکامه و غيرِ قابلِ اصلاح بوده، و همه‌یِ روزنه‌ها را مسدود ساخته؛ پس چرا سی سال دوام يافته است!؟!

a
انقلابِ اسلامیِ 57، چيرگیِ دوباره‌یِ هيولایِ قدسیِ اسلام (اين شوم‌ترين و مخوف‌ترين خسترِ ضدِّ بشر) بر پيکره‌یِ اهورايیِ ايران است. اگر جايی برایِ افزودنِ سخنی باشد، آن سخن جز اين نخواهد بود: اگرچه هيولا ما را به اعماقِ قرون و اعصار واپس رانده، امّا در اين ترديدی نيست که از ديدگاهی ژرف‌نگر، اين روانِ ناخودآگاهِ قومیِ بشریِ ايرانی بوده که توانسته است يک‌بار برایِ هميشه، پروژه‌یِ رهايی از «وزوزِ مدامِ فلاح» را به مرحله‌یِ اجرا درآورَد.
همه‌یِ هستیِ ايرانِ پس از چيرگیِ هيولا را، به سه دوره بخش می‌توان کرد: 1. رويارويی؛ و شکست 2. به جامه‌یِ دشمن درآمدن، برایِ نابودساختنِ وی از درون؛ و شکست 3. تن‌در‌دادنِ نوميدانه.
اگر صرفاً تا پايانِ دوره‌یِ صفويّه را در‌نظر‌آوريم، «تن‌در‌دادن» را به‌گونه‌یِ نوعی پذيرشِ درونی خواهيم يافت. امّا، دورانِ اخير اثبات کرده است که ايران، در ژرفنایِ روانِ خويش، هرگز اسلام را نپذيرفته، و به آن تن نداده است. با اين‌حال، اين را نيز انکار نمی‌توان کرد که در بخشی از لايه‌هایِ روانِ ما، هيولا، چهره‌ای «خودی» به‌خود‌گرفته؛ و -در محاصره‌یِ القاآتِ مدام- به اين پندار گرفتار آمده‌ايم که اگر بتوان اسلامِ راستين را -که همان تشيّعِ علوی‌ست- برقرار نمود، معجزه‌ای رخ خواهد داد!
و اينک، معجزه رخ داده است؛ امّا نه بدان‌گونه که پندارِ ما می‌پنداشته است؛ بل، بدان‌گونه که روانِ جمعیِ قومیِ بشریِ ما، رقم‌زده است: به‌تخت‌نشاندنِ آن آرمانِ موهوم؛ برایِ رها‌شدن از وزوزِ هميشه‌یِ آن!
هرگز، جز در صدرِ اسلام و هجوم، اسلام به اندازه‌یِ امروز بی‌پرده آشکار نگشته بوده است. هيولا را –چنان‌که هست- به نظّاره‌گاهِ تاريخ آورده‌ايم. اين که برچيدنِ کالبدِ پوسيده‌یِ اين خسترِ مرده، يک‌سال، دو‌سال، يا حتّی ده‌سالِ ديگر به‌طول انجامد، اهمّيّتی ندارد. از هم‌اکنون، می‌توان آن را محو‌شده به‌شمارآورد. هيولا به پرده‌هایِ خويش زنده بود؛ و اکنون، عريان مانده است. با همه‌یِ مخافتِ خويش: اهريمن!
پيروزی‌مان خجسته باد!

20 بهمن 1387
:

?
پابرگ:

[1] حضورِ نمايندگانی از جبهه‌یِ دشمن، در رأسِ پيروزیِ مشروطه، يکی از مهم‌ترين نکاتِ تاريک‌مانده‌یِ جنبشِ مشروطه است. امّا، بحثِ آن، مجالی ديگر می‌طلبد.

Friday, February 06, 2009

ارتداد از ارتداد!

زمان ِ آن شده كز كفر دست بردارم
نخواهم ار كه ببينند بر سر ِ دارم
ز نيك و بد نكنم گفت‌و‌گو ؛ خموش شوم
كه جان و زندگی‌ام ، نيك دوست می‌دارم
اگرچه كُند نبوده‌ست تيغ ِ دين ، اينك
شده‌ست تيز ؛ چرا شوخی‌اش بينگارم ؟!
ز بهر ِ آن كه كند ديو ، كشت و كشتاری
چرا به‌بيهُده گردن به زير ِ تيغ آرم ؟
نديده‌ام به همه‌عمر ، لذّت ِ هستی
كنون بميرم و خود را به گور بسپارم !؟
زهی خيال و توهّم ؛ ز كفر توبه كنم
كه جان به‌در‌بَرَم از بهر ِ نشر ِ اشعارم
ز خطّ ِ كفر ِ جلی ، رُو نهم به كفر ِ خفی
به نقل ِ كفر ، بَرَم جان ، ز كفر ِ آثارم !
نگفته‌ام من و ، اين انوری‌ست ؛ می‌گويد :
« ز دين ِ ايزد و شرع ِ رسول ، بيزارم » ! [1]

870717

$
GIF
?
پابرگ :
[1] انوری ، ديوان ِ اشعار ، تصحيح ِ مدرّس رضوی ؛ جلد 2 ، ص 685 ؛ بيت ِ آخر ِ قطعه‌ی ِ 348 .

Thursday, February 05, 2009

اهورايم!

ز دين ِ ديو بيزارم ، كه خود شخصاً اهورايم
اهورا بوده ايضاً ، شك مكن ، ماما و بابايم
چو فردوسی ورا دارنده‌ی ِ جان و خرد گويد
اشارت سوی ِ من دارد ؛ كه من اين هردو دارايم
ز بس دور اوفتادستيم از اصل ِ اوستايی
كسی را نيست باور ، گر بگويم من اوستايم
من‌ام گاهان ِ زرتشت ِ مهين ؛ آن خوش‌نيايش‌گر
ستايش‌های ِ او را ، من ، يكی پژواك‌آوايم
فروزان آذر ِ روشن ، به تاريكی شرارافگن [1]
ميان ِ دُژمن و بهمن ، جدالی سهم‌آسايم
گريزم از بد و ، زی نيك پويم ؛ وز خُروه ِ جان [2]
رسد هر صبحدم مژده ؛ كه من پيروز ِ فردايم !

870717/ب

$
GIF
?
پابرگ‌ها :
[1] بدل : ابتدا به اين صورت بود : نبرد ِ نيك و بد در من ، فروزان آذر ِ روشن
[2] ابتدا : سروش ِ جان .
" خُروه " ، شكل ِ پهلوی ِ « خروس » است . ( برای ِ آن ، بنگريد به يادداشت ِ « پژ ، و برخي واژگان ِ آن » از اين نابودمند . )