Saturday, November 19, 2011

به تمامیِ قامتِ درهم‌شکسته‌ام

...
از ديروز
عصر،
خواهرم
آن‌جاست؛
در انتهایِ محتومِ آرامشی که به بيکرانه می‌پيوندد...
و
من، اين‌جا
در بندِ بی‌پناهیِ خويش
خود را به ضجّه‌واره‌ی خاموشِ مردی تسکين می‌دهم
که نمی‌خواهد
در مرگ
بگريد.


به تمامیِ قامتِ درهم‌شکسته‌ام
اندوه اندوه به زانو درمی‌آيم
بر آستانه‌ی تو

آی‌!
بسترِ نمور و تاريکِ خواهرم!
زمين!
28 آبان 1390
19 نوامبر 2011

$
PDF

Thursday, November 10, 2011

مثنویِ «تزريق»

(مولانا ابريق خراسانی)
مشتری سايه‌یِ سفيداب است
خاله‌یِ خرس، عمّه‌یِ آب است

ليلی از بامِ زلفِ مجنون بود
که دوثلث از سرش فريدون بود

خواهرِ تُرب می‌خورَد آلو
چون ندارد دوایِ دردِ هلو

سفر از خشتِ خام می‌آيد
دل نرفته، غلام می‌آيد

تاک چون سرزده ز دامنِ شب
گردنِ وَهم می‌کنيم وجب

آبِ آلوچه تا کمی مست است
گرز با اشتباه همدست است

رفته‌رفته پياده می‌خنديم
دل به چرتِ مناره می‌بنديم

صبح، مستيم؛ از تبارِ تگرگ
گوزپيچِ علف، برادرِ مرگ

رُسته از خربزه شيافِ عرق
دسته‌یِ بيلِ نو کشيده ورق

گوزِ آيينه برکتِ سحر است
جلقِ ما، مادرِ دو ماچه‌خر است

فيل اگر خرجِ پای مور نبود
عرقِ سيب و جایِ دور نبود

شب که چشمِ فراخِ تزريق است
شاهدِ زايمانِ ابريق است!

&
درباره‌یِ شعرِ «تزريق»، عجالةً بنگريد به اين مختصر:
https://fardayerowshan.blogspot.com/2015/07/blog-post.html