Posts mit dem Label ديو ِ دروج werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label ديو ِ دروج werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Samstag, April 10, 2021

اين عن مگر گذاشت که ما زندگی کنيم!

 

جايی متنی ديدم با عنوانِ «آخرين پيام محمد نوريزاد از زندان اوين بە مردم»...

چند سطری پيرامون‌اش نوشتم، امَا چون نمی‌خواهم که اصلِ خزعبلاتِ ممّدمحيل بازنشر شده باشد؛ شَير و مَير نمی‌کنم و فقط لينکِ آن را اين‌جا می‌گذارم:

https://www.facebook.com/firooz.davalloo/posts/10222423881093052

*****

اين عن مگر گذاشت که ما زندگی کنيم!

 

حضرتِ آسيدمحمّدآقایِ نوری‌زاد! قائدِ اعظم! رهبرِ آينده‌یِ گُه‌هربارِ اسلامِ رحمانی!

فقط بگو تو پفيوز کی می‌ميری، که ما از شرِّ وقاحاتِ قی‌اندرقیِ تو اندککی برآساييم!؟

نکبت، چرا فکر می‌کنی که با اين خزعبلاتِ قدسی می‌توانی باز و هنوز کسی را فريب بدهی؟

شک ندارم که اگر قرار باشد «نوبلِ وقاحت» داده شود، برایِ يک‌صدسال فقط بايد زرتازرت هر سال به خودِ تویِ عن بچپانند، پفيوز! چراکه به‌گمان‌ام تویِ نکبت، وقاحت را هر روز می‌خوری و باز قی می‌کنی و قی‌کرده را با گوشت‌کوبِ برقی می‌کوبی و باز می‌لمبانی و باز قی می‌کنی... اَه... اَه... اَه... نکبت! بس کن مادرعفيفه.

می‌خواهم بدانم در جمهوریِ نکباتِ اسلامی چه از دست داده‌ای که جفنگ می‌بافی؟

تفاله‌یِ بی‌شرم، تو که تا پنجاه‌سالگی، آخورت متوسّلً الی‌الله، به مقعدِ آقا وصل بوده، چگونه گه می‌خوری و خود را مبرّا می‌شمری، آشغال؟ حتّی کسی که وقتِ نزولِ سيّدِ خيرالبشر، خمينیِ صل‌الله، فقط 20 سال داشته، امَا کاره‌ای بوده يا شده، به فرض که در 21 سالگی کنار کشيده باشد، باز هم نمی‌تواند بدونِ اعترافاتِ دقيق و سپردنِ خود به دادگاه، دعویِ ناشريک‌بودن کند؛ نه تویِ شرم‌قی‌کرده که تا 50 سالگی‌ات در کونِ خيرالبشر و حضرتِ اميرش، قيف‌اندر‌زَفَر و عطشناک، غوطه خورده‌ای!

نکبت طوری می‌گويد 38 بار سرم را به تيزیِ کاشی زده‌ام (بگذريم که نمی‌فهمم منظورش مثلاً کجایِ کاشی‌ست)، که گويی از قبل چوب‌خطّی به‌مقعد داشته، که: اين شد يک! حالا دوباره يه‌خورده بالاتر ممّد، اين شد دو! اوفّيش هَيش، چه حالی می‌ده! حالا برو برو برو برو بازم بالا، تا برسيم به هم‌فيهاخالدونِ 38!

ازآن مسخره‌تر، شمردنِ دفعاتِ بيهوشیِ حضرت است! تو ما رو چی حساب کردی، نطفه‌یِ بسم‌الله!؟

هی می‌گه جنازه‌مو به سرِ اينا می‌کوبم!!!

ببين ممّد، جونِ ننه‌یِ عفيفه‌ت، يه‌بارم که شده، بيا لطف کن و بمير، خرفسترِ بويناکِ دروج!

 

https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/2243125122485161

 

Donnerstag, Juli 23, 2020

ای وای! اين‌دفه ديگه ممّد کارو تموم کرد! اوُفّيش هَيش!

ای وای! اين‌دفه ديگه ممّد کارو تموم کرد! اوُفّيش هَيش!
برهم‌خوردِ شگفت اين که می‌بينم تاريخِ گذاشته‌شدنِ فايلِ صوتیِ حضرتِ نوری‌زاد اندر يوتيوب همان روزی است که من شب‌اش بی‌مقدّمه و انگار که فی مقعدِ صدق‌ام گرفتارِ "اوحينا" شده بوده باشد، اين "خُشکانه" را سروده کرده و به نت اندر کرده همی فرموده بودم!
ازين‌رو اين چند خط را اين‌جا می‌گذارم، و هم‌چنين ازآن رو که دردم آمد که ديدم فايل را دوستِ نازنين، جنابِ م. سحر به اشتراک گذاشته‌اند! وگرنه هميشه فرموده‌ام که اصلاً نبايد به نقدِ اين ريدگانِ رنگ‌کرده‌یِ اهريمن پرداخت، مگر رد کنی و آن‌هم به هزل و هجا...
:::
يعنی به‌راستی اين خرفستر ما را تا کجاها رنگی تصوّر کرده، ابليس داند و لا!
انگار که ساعت‌ها تمرين هم فرموده بوده.
پيش‌پرسشِ اصلی اين است که از نظرِ فنونِ ساخت، اين فقره به چه گونه‌ای تعلّق دارد؟ -ضبط‌شده‌یِ گفت‌وگويی تلفنی است يا چيزی از جنسِ حضوری؟ ظاهراً حضوری نبايد بوده باشد... البتّه هيچ فرقی هم نمی‌کند.
و امّا پرسش:
ايشان در لحظه‌یِ جفنگيدن کجا تشريف‌مند می‌بُوَند؟ در زندان (يا همان به‌قولِ خودشون: اتاق! –که جايی می‌فرمايند که به اتاق برگشتيم!! ما تا حالا نشنيده بوديم کسی –آن‌هم يک زندانیِ خيلی حرفه‌ایِ اماله‌وار- به "زندان" و "بند" بفرمايد: اتاق!) يا جايی بيرون، مثلاً در خيابان؟
شکّی نيست که بايد "زندان" بوده باشد. آن‌وقت بفرماييد از کی تا حالا زندانی را ول می‌کنند که تلفنی يا شايد حضوراً مجهّز به‌ضبط، چندين دقايق با آرامشِ تمام رجز بفرمايد!؟
وانگهی تا جايی که ما زرتازرت خبردار بوديم (از پيام‌هایِ همسرِ مبارک، اندر سايت‌ها) ايشان اندر گوزگوزِ مرگ همی‌بودند، و اندر اعتصاب و شکسته‌قلبی و عن‌قريب ريغ سرکشيدن! چطور يک‌هاب اين‌قدر قبراق!؟ بازم ابليسِ نازنين داند و ولا!
اون‌جا هم جالبه که می‌فرمان: «من به رئيسِ زندان گرگان گفتم اين جوون رو شما سه سال به‌ش زندان دادين...» -به‌حقِّ کسشيريّاتِ نشنيده! رئيسِ زندان هم حکمِ زندان صادر می‌نمويد!!
و اون‌جاش ديگه خيلی اجلب می‌شه که يه‌هو همسرِ حضرت يادشون مياد که اندر کلّه‌هایِ رنگيده توسّطِ اخبارِ زرتازرت، جنابِ ممّد دچارِ ضعف‌‌القلوب شديد تشريف دارند و نيگا کن مرتيکه پاک فراموش کرده اين تيکّه رو، و هشدار می‌فرمايند که برایِ قلب‌تون ای وای!
...
ببين خرفسترِ محترم، يه فکری به‌حالِ خمِ رنگِ‌ت بکن!
:::
... ويدئو رو نمی‌اشتراکم؛ لکن مع‌الاشف لينکِ‌ش ايناهاش:





Donnerstag, Juli 18, 2019

چارسوته!

چارسوته!

اين فقط دو بخش از «کشتارهایِ نظامِ اقدسِ الهیِ محمّدیِ اهريمن (ص)» در ايران نگونسارِ مرگ‌آميغِ ماست.
آن‌وقت، به‌گُمان‌ام اگر در "آزادیِ ايران از چنگالِ اهريمن"، بيم و احتمالِ آن باشد که فی‌المثل سه‌نفرونيم جان ببازند، همگان خشتک عمامه می‌کنيم، که: واويلا! مرگ بر جنگ! کابویِ جنگ‌افروز، گم‌ شو! ما به دخالتِ نظامی نيازی نداريم! خودمان چارسوته او را بيرون می‌کنيم چل سال است خبرِ مرگ‌مان...
::::
(يک)
مرگ در حوادث رانندگی؛ سالی چند نفر در ايران کشته می‌شوند؟
 (دو)
بر اساس گزارش سال ۲۰۱۶ سازمان بهداشت جهانی هر سال ۲۸ هزار ايرانی تنها بر اثر بيماری‌های ناشی از آلودگی هوا جان خود را از دست می‌دهند.
(ضمناً در نشانیِ اخير، پس از جمله‌یِ بالا، اين کلماتِ گهربار را می‌خوانيم:
«عباس شاهسونی، رئيس گروه سلامت هوا و تغييرات اقليمی وزارت بهداشت دی ماه سال پيش با استناد به آمار بانک جهانی اعلام کرد هزينه‌ای که آلودگی هوا به سيستم بهداشت و درمان شهر تهران تحميل می‌کند در سال به ۲ ميليارد و ۶۰۰ ميليون دلار می‌رسد.»
....
....
آخر، پفيوزِ پشکل‌جمع‌کنِ ازخيرِسرِاهريمن‌به‌رياست‌رسيده، تا کی شما جماعتِ قدسیِ گوز، فقط پول می‌بينيد، مادرعفيفه‌ها!؟)


Montag, Juli 01, 2019

حالا هی بگوييد...

حالا هی بگوييد...

اين است که می‌گوزيم: در اسلام "کشتن" نداريم، لاکن اين‌ها "شفقت" است. حضرتِ مولانا هم که برخی از اين روشن‌فُلان‌ها (که همان دو بلگِ اوّلِ هفتادمن‌کاغذش را، سرسری هم حتّی نخوانده‌اند) ازوشان دِلَنگان‌اند و فهم‌کرده نمی‌کنند که ما همين‌طور قلفتی، از همان مثنوی ريده شده‌ايم، هم همين را می‌گويد. داستانِ طبيبِ الهی را –که بعضی‌ها مع‌الاسف از بی‌خردی، آن جناب را "صاحب‌اختيارِ بی‌لگام" گفته‌اند- برويد و مطالعَه کنيد.
حالا هی بگوييد "وقاحتِ قدسیِ الهی"، تا جان‌تان دربرود و روحِ نداشته‌تان، از مقعدِ ناصدق‌تان به گوزدانِ بقا و دغا عروج کند! عن‌شاء‌الله!
[صحيفه، مجلّداتِ 124]

Mittwoch, März 06, 2019

ماجرایِ بنی‌قريظه و قتلِ‌عامِ يهوديان

ماجرایِ بنی‌قريظه و قتلِ‌عامِ يهوديان

پس خدای عزّ و جلّ پيغمبر را فرمود که منشين تا از غَزاتِ بنی‌قريظه و آنِ جهودان نپردازی. پس ديگر روز پيغمبر عليه‌السّلام بيرون رفت نمازْ ديگر. چون به درِ حصار رسيد و پيغمبر را بديدند، در ببستند. پيغمبر گفت: ای کپيان و ای خوکان، چگونه ديديد حکمِ خدای؟ گفتند: يا محمّد، تو هرگز چنين نگفتی، امروز چرا می‌گويی؟ پيغمبر گفت: خدای عزّ و جلّ چنين کرد. و بيست روز بر درِ حصار بماند.
پس آن جهودان را مهتری بود نامش کعب بن اسد، جهودان را گفت: ای مردمان، از سه کار يکی بکنيد؛ يا فرود شويد و به محمّد بگرويد و جان و خواسته و فرزندان برهانيد. گفتند: ما اين نتوانيم کردن که ما را جز شريعتِ تورات به‌کار نيست و بر اين بدل نگزينيم. گفت: اکنون شمشير برگيريد و زنان و فرزندان را همه بکشيد و خواسته همه را بسوزيد، و آنچه پنهان شايد کردن پنهان کنيد و روی به حرب آريد، تا اگر دست بر شما بُوَد کس بر زن و فرزندِ شما خرّم نشود و خواسته‌یِ شما نخورند. و اگر ظفر شما را بُوَد خواسته خود به‌دست توانيد آوردن. گفتند: ما به زندگانیِ خويش زن و فرزند را نکشيم که از پسِ زن و فرزند و خواسته، ما را زندگانی به‌کار نيست. گفت: پس امشب شبِ شنبه است و محمّد ايمن است و داند که شما شنبه کار نکنيد، برويد و امشب بر محمّد شبيخون کنيد و او را با ياران‌اش بکشيد، و شما اين حصار دست باز داريد و برويد. گفتند: ما حرمتِ شنبه نشکنيم. گفت: اکنون شما دانيد.
بعد ازآن از پسِ بيست‌وپنج روز کار بر ايشان سخت شد و از پيغمبر زينهار خواستند. پيغمبر گفت: من شما را به حکمِ خدای و از آنِ من، زينهار دهم. جهودان گفتند: ما را هم‌چنان زينهار ده که بنی‌نضير را دادی که با خواسته و زن و فرزند به شام شدند. پيامبر گفت: نکنم الّا آن که خدای فرمايد و حکمِ من بُوَد.
پس مردی بود و پيغمبر او را گرامی داشتی و او را به مدينه دست باز داشته بود، و اندر ميانِ جهودان او را ملک و خواسته بود. جهودان گفتند: او را سویِ ما فرست تا با او چيزی بگوييم؛ و نامِ آن مرد بولُبابه بود. پيغمبر کس فرستاد و او را بخواند و گفت: سویِ اين جهودان شو و ايشان را نصحيت کن از بهرِ خدای و رسول‌اش.
بولبابه برفت و بر درِ حصار شد. جهودان گفتند: چه گويی، که محمّد همی‌گويد که به حکمِ من از حصار بيرون آييد. اين مرد به‌زبان پاسخ نداد وليکن ريشِ خويش بگرفت به‌دست، و يکی دست بر گلو بماليد که سرهای‌تان ببرد. پس برگشت و به لشکرگاهِ پيغمبر بازآمد. و پيش از آن‌که او برسد، جبريل بيامد و پيغمبر را آگاه کرد که اين مرد خيانت کرد و چنين کرد؛ و آيت آورد و گفت: "يا أيّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ." و اين مرد آن خيانت از بهرِ خواسته‌یِ خويش کرد که او را اندر ميانِ جهودان بود.
پس آن جهودان به حکمِ پيغمبر از حصار بيرون آمدند. گفتند: ای رسولِ خدای، با ما نيکويی کن و ما را ببخش. گفت: بر حکمِ مهترِ شما سعد بن مُعاذ بسند کردم. گفتند: ما نيز بسند کرديم. و اين سعد را تيری بر دست زده بودند و خون همی‌آمد و باز نمی‌ايستاد. آن جهودان برفتند و سعد را بر اسبی نشاندند و پيش پيغمبر آوردند. سعد گفت: همه را گردن ببايد زدن و خواسته‌‌شان غارت کردن و زن و فرزند برده کردن. پيغمبر شاد شد و گفت: يا سعد، حکم چنان کردی که خدای بفرمود. راست چون جهودان اين سخن بشنيدند هرچه بتوانستند گريختن، اندر بيابان بگريخت؛ و آنچه بماندند -و مردمان اين حصار هشتصد مرد بودند- پيغمبر بفرمود تا همه را دست‌ها ببستند و خواسته‌ها برگرفتند و به مدينه بازآمدند به‌آخرِ ذی‌القعده. و دست‌هایِ اين مردمان سه روز بسته بود اندر آن زندان، تا خواسته‌ها همه به مدينه بازآوردند.

پس پيغمبر بفرمود تا به‌ميانِ بازارِ مدينه چاهی بکندند و پيغمبر عليه‌السّلام بر لبِ آن چاه بنشست و علیّ ابن ابی‌طالب را و زبير بن العوّام را بخواند و گفت: شمير بکشيد و يک‌يک را گردن همی زنيد و اندر اين چاه همی افگنيد. و کودکان و زنان را عفو کردند الّا آن کودکانی را که مویِ زهار برآمده بود، که ايشان را نيز بفرمود کشتن. و يک زن را بکشتند. و آن زنی بود که از بامِ حصار سنگی انداخته بود و مسلمانی را بکشته بود. و چندی را مردمِ اصحاب بخواستند از بهرِ خويش.
و مردی بود از يارانِ پيغمبر، نامِ او ثابت، و مهتری بود از جهودان، نام او زبير، و اين زبير، ثابت را اندر وقتی به‌خون آزاد کرده بود به‌گاه اسيری اندر. پس ثابت، زبير را بخواست و زن و فرزندش را. پس اين ثابت پيشِ زبير آمد و از حالِ اهلِ بيت و خويشان بپرسيد. هر که زبير او را نام برد گفت بکشتند. زبير ثابت را گفت: اکنون نيکويی تمام کن، مرا نيز از پسِ ايشان بفرست که مرا زندگانی از پسِ ايشان نبايد. ثابت شمشير برگرفت و سرِ او ببريد.

پس خواسته‌یِ جهودان قسمت کردند، و خمسِ آن همه پيغمبر برگرفت و کنيزکی ديگر، و پياده را يک بهر بداد و سوار را دو بهر. و سنّتِ اين قسمت بر اين‌گونه بماند تا رستخيز.
و اين اندر ماهِ ذی‌القعده بود به‌سالِ پنجم از هجرت.

::::
تاريخ‌نامه‌یِ طبری، گردانيده: منسوب به بلعمی، از کهن‌ترين متون فارسی، بخشِ چاپ‌ناشده به تصحيح و تحشيه‌یِ محمّد روشن، مجلّد اوّل، چاپِ سوّم، نشرِ البرز، تهران 1373، برگِ 199.
::::
متن، افتادگی‌ها و نادرستی‌هايی داشت که از رویِ يک متنِ تايپ‌شده –پی‌دی‌اف-، و در پاره‌ای موارد به‌وجهِ تصحيح، کمابيش درست‌کرده شد. [م. سهرابی]
:::
نشانیِ [دريافتِ] متنِ تايپیِ تاريخ‌نامه‌یِ طبری [پی‌دی‌اف و وب]
اين برگه ديگر در سايت نيست. به‌هر دليلی حذف شده! نشانیِ ديگری هم نتوانستم بيابم. بايد سرِ فرصت، فايل‌ها را خودم جايی بگذارم... [م. سهرابی]

:::
بنی‌قريظه (ويکی‌پديا)

Donnerstag, November 02, 2017

الگویِ رذالت

الگویِ رذالت

ممکن است بارها اين انديشه از ذهنِ‌مان گذشته باشد، که: «چه می‌شد آخوند اين‌همه زيرکی و هوشياری را که در راهِ رذالت و تبهکارگی به‌کار‌می‌بَرَد، در طريقِ بهروزیِ جامعه به‌کار‌می‌بُرد؟!»
اشتباه نبايد کرد. آخوند، با "زيرکی" و "هوشياری"، و به‌گونه‌ای "انديشيده‌شده"، رذالت نمی‌کند. در آخوند، چنين نيروهايی وجود ندارد. او، از چندوچونِ راه‌کارهایِ خود آگاه نيست؛ يا اگر هست، با "انديشه" همراه نيست!
اگر غير از اين فکر کنيم، ناچار، بايد بپذيريم که در گذشته‌ای نسبةً دور نيز، امثالِ اين‌ها، بوده‌اند؛ و عيناً، با همين زيرکی و هوشياری و توان، رفتار می‌کرده‌اند؛ چرا که وصفِ مندرَج در شاهنامه، که از زبانِ رستمِ فرّخ‌زاد -در نامه به برادرش- بيان می‌شود، به دقيق‌ترين شکلِ ممکن، برایِ امروز (از 57 تا کنون) مصداق دارد. و می‌دانيم که آن‌زمان، چيزی به نامِ «آخوندِ شيعه» وجود نداشته؛ بلکه اصلاً، آخوند –به‌گونه‌ای که می‌شناسيم- هنوز پديد نيامده بوده است؛ همچنان که در ابياتِ شاهنامه، اشاره‌ای به آخوند ديده نمی‌شود. (اشاره‌یِ "زيانِ کسان از پیِ سودِ خويش/بجويند و، دين اندرآرند پيش"، کلّی‌تر از اين‌حرف‌هاست.)

نکته‌یِ معمّاگونه‌یِ قضيّه، از اين‌قرار است که هم درآن روزگار، و هم در زمانه‌یِ ما، بر اساسِ "الگو"يی يک‌سان رفتار شده است؛ و آن "اسلام" است؛ يا دقيق‌تر بگوييم: روحِ اسلام –که بر قرآن، و مجموعه‌یِ تکميلیِ احاديث و روايات بنا شده است.
اين الگویِ عجيب، که متأسّفانه تاکنون موردِ پژوهشِ همه‌جانبه قرارنگرفته، در هرجا و هر‌زمان، به يک‌شکل (شکلی يک‌سان) عمل می‌کند. عملِ به اين الگو، نيرويی پديد می‌آوَرَد که برخی، از آن، به "رذالتِ قدسی" تعبير کرده‌اند!

بُن‌مايه‌هایِ اين الگو، عبارت است از: دروغ، قداست، ريایِ خالص، زندگی‌ستيزی، و نفیِ کلّيّتِ حقوقِ بشریِ‌ انسان‌ها، به نفعِ خدايی موهوم! اين مجموعه، به گونه‌ای پيکربندی و سازمان‌دهی شده که بر ريز و درشتِ ضعف‌هایِ آدميان سوار می‌شود. نخست از انسان‌هایِ ضعيف آغاز می‌کند، و پس از چيرگی بر يک جامعه (به مددِ "اِرهاب"، که به‌وسيله‌یِ همان گروهِ ضعيفِ نخستين عملی می‌گردد)، فضا را، به‌گونه‌ای مسخ می‌سازد که در آن، تنها ضعف‌هایِ انسان‌ها، و انسان‌هایِ ضعيف، امکانِ رشد داشته باشند. به‌عبارتی: برایِ پايداریِ خود، با شدّت و گسترشی هولناک، به تأمينِ خوراک می‌پردازد!
در اين‌مجموعه، چيزی از جنسِ زيرکی و هوشياری، و خرد و انديشه وجود ندارد. تنها، به‌ظاهر، چنين متوهّم می‌شويم!

12 اسفندِ 1387

&
نشرِ نخست (بهرام اسکندری ميانه):

Samstag, März 18, 2017

راه‌کارهایِ اهريمنیِ اسلامِ نابِ محمّدی

راه‌کارهایِ اهريمنیِ اسلامِ نابِ محمّدی
به دورويگی درافگندن (پاره‌ی نخست)
((بهرام اسکندری ميانه))
[بازنشر]

يکی از نخستين (ابزارها، يا درست‌تر بگوييم:)‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ راه‌کارهای شوم و اهريمنی اسلام –که متأسّفانه تاکنون هرگز به‌جدّ مورد توجّه به‌اصطلاح «اسلام‌ستيزان» قرار نگرفته- اين است که در هجوم به افراد، يا جوامع و مردمانی که از «اسلام» (=تسليم؛ پذيرش محض و بدون چون‌وچرا) سر باز می‌زنند، می‌کوشد تا ايشان را به «دورويگی» وادارد. و اين، سرآغاز چيرگی بر اين افراد، جوامع، و مردمان است؛ چرا که بدين طريق، توانسته است ايشان را به دام و دام‌چاله‌ی اهريمنیِ خويش، يعنی «پناه‌بردن به دروغ»، دراندازد...

آن گروه از مردمان يثرب، که در پیِ هجوم اهريمنیِ محمّدِ نبی‌الله به سرزمين‌شان، از پذيرش او روی‌گردانده، و همزمان، به‌سبب هراسِ مدام، به دامِ دروغ درافتاده، و خويش را به ردایِ شومِ «تسليمِ ظاهر» فروپوشانده، و از سوی ريده‌ی اهريمن، «منافق» ناميده شده‌اند، نخستين قربانيان اين شيوه-ابزار-راه‌کارِ اهريمنی به‌شمار می‌روند.

اسلام، دورويگی را (که نخست خود -به‌سبب ناتوانی از رفتار آرمانیِ خشم و خشونت و کشتار-، به ياری «ارهاب»، به مردمان آزاده و «اسلام[=تسليم]ناپذير» القاء می‌کند) به‌هيچ‌روی برنمی‌تابد. دين مَبين، که انسان را کاملاً «يک‌رويه» می‌خواهد: تسليمِ محض، و سراپا «عبدالله»، تنها ازآن روی به سرفرونياوردگان پيشنهادِ ناگفته‌ی «دورويگی» می‌دهد تا عجالةً در کُندیِ شمشيرِ ايستادگی و مقابله‌ی ايشان توفيق يافته و کار خود را، تا رسيدن به «توان الهی آشکار»، پيش ببرد. آن‌گاه، به‌زودی (و چه آسان) بر ايشان خواهد تاخت.
...
بياييد در برابرِ اهريمن الهی، به تمامیِ قامت: راست، بايستيم!

بهرام اسکندری ميانه
27 آذر 1390
&
نشرِ نخست:
MONDAY, DECEMBER 19, 2011

Donnerstag, März 16, 2017

ازچه از اسلام بيزارم...

ازچه از اسلام بيزارم...

اگر خواهی بگويم ازچه از اسلام بيزارم
کتابی بايد اندر پاسخ‌ات، ای دوست، بنگارم
چو يک‌باره نبوده نفرت‌ام ز اسلام، می‌بايد
يکايک، آن دلايل را که اصلی بوده، بشمارم
ندارم چون مجالِ آن مفصّل، مجمل‌اش بشنو
چکيده گويم‌ات؛ گرچه دلايل هست بسيارم

نخستين، نفرتِ من، از خمينی بود، سالی چند
ز اشعارم ازآن دوران، توانی خواند افکارم [1]
خمينی، خسترِ پستِ کثيفی بود و، جمهوری‌ش
علن فرياد می‌زد: پيکِ فقر و مرگ و کشتارم!
سپس‌تر، خواستم تا منشأِ اين گند را جويم
که بر من سخت بُد، کآن را ز دينِ "حق" بينگارم
چو کردم سر فرو، اندر تواريخ و سِيَر، يک‌يک
بديدم چيزهايی، کآن به‌جدّ می‌داد آزارم
محمّد را همی‌ديدم، شروری، هرزه‌ای، خون‌ريز
ز بيماری‌ش، صد دعوی، که: من درمانِ بيمارم!
چه‌سان يک مرد، نُه زن می‌تواند داشت، در يک‌آن
پس‌آنگه، ادّعا فرمود: من پاکيزهْ کردارم؟
وزآن بدتر، به نُه‌ساله تجاوز کرد و، کرد افضا
که: من پيغمبرم؛ اين سرخ‌مو را دوست می‌دارم!
عروسِ خويش را، چون ديد خوشگل، قر زند، درجا
پس‌آنگه گويد: اين فرمانِ الله است و، ناچارم!
به يک‌روز، از يهودان، هشتصد تن، سر همی بُرّد
که: اينک! «رحمةً للعالمين» خوانده‌ست دادارم!
ز کونِ اهرمنْ‌ افتاده‌ای، بی‌شرم، هول‌انگيز
بلی، «ختم»ِ جنايت بود؛ در اين، شک نمی‌آرم
علی را نيز ديدم چون هيولا، تيغ اندر کف
کف آورده به لب؛ نعره زند: من، شيرِ کرّارم
ز القاب‌اش بجو معنی، که بشناسی هيولا را
غضنفر، حيدر و صفدر، همه يعنی که: خون‌خوارم
به کوفه، «بوالشکم» دارد لقب، از دستِ ايرانی [2]
به‌ياوه، باز می‌لافد؛ که من نانِ جوين‌خوارم!
عمر، بوبکر، عثمان، بودشان پرونده زآن روتر
که‌شان من -عاشقِ ايران-، اضافی وقت بگذارم
وليکن، در علی، با مغزِ خود کلکل بسی کردم
که بتوانم ازو و آلِ او، اين پرده بردارم
حسينِ تشنه‌لب، آبشخورِ گنداکِ شيعی را
چنان پنبه زده‌ست‌ام، کز خودم يکسر عجب دارم
شرير بنِ شرير، از اهرمنْ ريدارِ بوگندو
گر او مظلوم باشد، من يزيد و شمرِ ادوارم!
نبرّم تا سرِ اين جهلْ‌ديو، از پای ننشينم
ز کين لبريز بين، انديشه و گفتار و کردارم
هزار و چارصد سال است خون‌ام سخت می‌جوشد
کنون، سرريزِ آن، صيقل زده شمشيرِ اشعارم!

24 دسامبر 2011
&
نشرِ نخست:

صوت و تصويرِ سراينده (افزوده‌شده در تاريخِ شنبه، 11 نوامبر 2017):

?
پابرگ‌ها:

[1] به اين نشانی:
[2] سال‌ها پيش، در کتاب يا مقاله‌ای از دکتر علی اشرف صادقی، ديده‌ام که نقل کرده که در يکی از متونِ کهن (فارسی يا عربی‌اش يادم نيست) گفته شده: چون علی به بازارِ کوفه می‌آمد، عجمان (ايرانيان) می‌گفتند: بوالشکمب بيامذ!
ازآن‌جا که وصفِ علی که در ديگر متن‌هایِ کهنِ تاريخ آمده، اين فقره را تأييد می‌کند، برایِ من نيازی به سند و مدرکِ ديگر نبوده و نيست! بگذريم که دکتر صادقی (در همان کتاب-مقاله، يا جايی ديگر) می‌کوشد که وضعِ ديگری برایِ اين لقب بيابد، و ازجمله پایِ بودا را به‌ميان می‌کشد که يعنی: بوداشکم؛ دارایِ شکمی همچون شکمِ بودا! که واقعاً مسخره‌ست.
اين لقب، به‌روشنی، همين است که هست: ابوالشکمب! بوالشکمب! بوالشکم! يعنی: پدرِ شکم!
در تاريخ‌نامه‌یِ طبری (دوره‌یِ سه‌جلدی، تصحيحِ محمّد روشن) در وصفِ علی آمده: و [شکمِ بزرگ داشت و] مِنطقه که بر ميان بستی، چهارده بَدَست بود! (نقل از حافظه)
حالا اگر لازم باشد که راجع به کينه و دردمندی و رندی و تکّه‌پرانیِ ايرانيانِ کوفه، اسنادی ديده شود، آن‌ها که می‌توانند، بروند بگردند. منِ اسيرِ حقوقِ فشلِ جهانیِ کثافت، که اين‌جا اين‌بار در آلمان به‌وضعِ دربه‌دری و آوارگی به‌سرمی‌برم، نه توانِ چُنين تفحّصی را دارم و نه کتابی چيزی به دست‌رس‌ام هست. (در اينترنت جستم، چيزی نيافتم.) [پابرگ، در پنج‌شنبه، 26 اسفند 1395، 16 مارچ 2017، افزوده شد.]

Sonntag, März 12, 2017

بنيانِ دروغ

بنيانِ دروغ
                                                                              (بازنشر)

پولاک، پزشکِ اتريشیِ دوره‌یِ ناصری که چند سالی در ايران، و پزشکِ ناصرالدّين شاه، بوده و سفرنامه‌اي نوشته که کتابِ بسيار ارزشمندی است، جايی می‌گويد: «[ايرانی] از هنگامی که سعدی گفت: "دروغِ مصلحت‌آميز بِهْ از راستِ فتنه‌انگيز"، هر دروغ و دغلی را مصلحت‌آميز قلمداد می‌کند..» [1]

امّا،
دروغ‌گويیِ ايرانی، و بلکه به‌طورِ‌کلّی سلطه‌یِ دروغ بر انسانِ ايرانی، از لحظه‌ای آغاز شد که اسلام به ايران هجوم آورد...
کمالِ بی‌انصافی است که سعدی را صادر‌کننده‌یِ جوازِ دروغ بدانيم؛ بلکه بايد گفت: اتّفاقاً اين سخنِ سعدی قابلِ توجيه است. قاعده‌یِ عقلی و بنيانِ اخلاقی، در معدود مواردی اجازه می‌دهد که دروغ بگوييم، يا راست نگوييم؛ و آن وقتی است که پایِ جان در ميان باشد؛ مخصوصاً پایِ جانِ ديگری. اگر کسی از دستِ آدمِ خشمناکِ کارد به دستی گريخته باشد، مجاز نيستيم جایِ پنهان‌شدنِ او را نشان دهيم. يا مثلاً کسی در باره‌یِ کسی ديگر سخنی گفته، که اگر آن شخص بشنود، يقين داريم که به کشتنِ او برخواهد خاست؛ اين‌جا حق نداريم با راست‌گفتنِ خود باعثِ قتلِ انسانی بشويم...
و مقصودِ سعدی چنين چيزی بوده. قصدِ دفاع از سعدی (و يا تبيينِ عقلانی-اخلاقیِ مواردِ مجازِ دروغ) را ندارم؛ فقط می‌خواهم اين نکته را روشن کنم که به خلافِ تصوّرِ پولاک، ايرانیِ دوره‌یِ سعدی، دچارِ غرقگیِ کامل بوده، و هيچ نيازی به جوازِ او نداشته است!

اين‌جا به دو گونه می‌توان به بنيان‌گذاریِ دروغ توسّطِ اسلام پرداخت:
يکی از طريقِ اثباتِ دروغ‌بودگیِ کلّيّتِ اسلام، وحی، قرآن، نبوّت؛ که بگوييم: از همان لحظه‌ای که مردی ديوزده [اين وصفی است که عربِ عاقله در باره‌یِ محمّد (ص) داشته‌اند؛ و خودِ وی در قرآن نقل کرده؛ از جمله، در «و ان يکاد...» که عمومِ مسلمين آن را به در و ديوارِ خود می‌آويزند.] از غار بيرون آمد و ادّعا کرد که موجودی بر او فرود آمده و کذا و کذا...، دروغ بنياد يافت.
طريقِ ديگر اين است که خود را تا اين اندازه در معرضِ تيغِ خون‌ريزِ اسلام قرار ندهيم، و به چند‌و‌چونِ عمل‌کردِ دينِ مبين بپردازيم؛ و نشان دهيم که چگونه اسلام انسان‌ها را به دوزخِ دروغ درافکنده است.

برایِ اين روشنگری نيز، نيازِ چندانی به بحثِ مفصّل نيست. همين‌قدر بسنده خواهد بود که بگوييم: جانِ انسان عزيز است، و اسلام سر و کارِ خود را با جانِ انسان‌ها قرار داده؛ به اين صورت که، با اقرار به تسليم و ادایِ شهادتين، امان می‌يافته‌اند و با انکارِ آن، جانِ خود را از دست می‌داده‌اند. از اين ‌رو، به گونه‌ای کاملاً بديهی، دروغ «نجات‌بخش» و راستی «کشنده» واقع شده است.

انسانِ معقول و درست، انسانِ طبيعی، نه تنها در پیِ پذيرندگیِ دروغين نيست، بلکه آن را بی‌ارزش، و گونه‌ای اهانت به خويش تلقّی می‌کند؛ امّا در اسلام، درست وارونه عمل شده؛ می‌گويد: «قولوا لا اله الّا الله، تفلحوا».
شرطِ امان و جان‌بردن، نه «ايمانِ قلبی»، که «اظهارِ زبانی» قرار داده شده (که اگر مقصود «ايمان» می‌بود، هرگز به شمشير نيازی نبود!). انسان، به طورِ مطلق، با نوکِ برّنده‌یِ شمشيری مواجه شده که به تهديدِ جانِ او برخاسته، و رهايیِ از آن در گروِ «پذيرشِ ظاهری و اقرارِ زبانی» بوده؛ يعنی دروغ.

از سویِ ديگر، بيرون‌شدن از اين اقرارِ زبانی و پذيرشِ ظاهری نيز، مرگ در پی داشته، و دارد. از اين رو، بنيانِ هستی در حيطه‌یِ اسلام، بر «دروغ» بنا گرديده؛ و اين بنيانِ دروغ، سراپایِ هستیِ مسلمين و "اسيرانِ اسلام" را شکل داده است.

اينک چه جایِ شگفتی است اگر می‌بينيم کلّيّتِ ايرانِ اسلام‌زده، غرقه در دروغ، ميانِ مرگ و زندگی دست‌و‌پا می‌زند. هزار و چهارصد سالِ تباهِ مظلم، سرگذشتِ ما همين بوده که هست.
بررسی و مقايسه‌یِ صدرِ اسلام، توصيفِ فردوسی، گزارش‌هایِ بی‌مانندِ ناصرِ خسرو (در اغلبی از اشعارِ او)، و وضعيّتِ ايرانِ کنونی، به روشنیِ هرچه تمام‌تر، وصفی يگانه را نشان می‌دهد: بنيانِ دروغ را.

م. سهرابی
13851026

V
نشرِ نخست:
WEDNESDAY, JANUARY 17, 2007

&
کتاب‌شناخت:
سفرنامه‌یِ پولاک «ايران و ايرانيان». نوشته‌یِ ياکوب ادوارد پولاک. ترجمه‌یِ کيکاووس جهانداری. انتشاراتِ خوارزمی. (چاپِ اوّلِ متنِ آلمانی، 1865 م. : بروکهاوس - لايپزيک / چاپِ اوّلِ ترجمه‌یِ فارسی، تيرماهِ 1361 هـ. ش. - تهران) چاپِ دوّم، آبان‌ماه 1368. (تعداد: 5000 نسخه)

?
پابرگ‌ها:


[1] سفرنامه‌یِ پولاک، ص 19.
در صفحه‌یِ 223 نيز، با طرحِ موضوعِ «تقيّه»، به وجهی ديگر از دروغ‌گويیِ ايرانی (شيعه) پرداخته است...

Dienstag, März 15, 2016

رهِ بيراه مرو...

رهِ بيراه مرو...

(بازنشر)

ای که خواهی به سرِ خويشتن افسر باشی
بايد از خود به‌درآيی تو و، ديگر باشی
به نجاتِ وطن ای دوست اگر می‌کوشی
شرطِ اوّل‌قدم آن است که کافر باشی
ور نه صد قرنِ دگر نيز همين است که هست
بِهْ نه، بل دم‌به‌دم -البتّه که- بدتر باشی
چيست «اسلامِ سياسی»؟ سخنِ ياوه‌یِ چرت
بايد اين گوش چو دروازه و، آن، در باشی!
نوع و گونه چه بُود، ريده‌یِ اهريمن را
تا تو در گه بزنی پنجه و، داور باشی!
موسوی خواهد اگر از عنِ جدّش بخورد
بخورد؛ از چه «تو» اين‌گونه مکدّر باشی!؟
موسوی-خامنه‌ای ريده‌یِ يک اهرمن‌اند
از چه‌رو بينِ دو عن‌زاده مخيّر باشی!؟
بی‌شمارند که زايند ازين نطفه‌یِ شوم
وز تو خواهند بر ايشان چو برادر باشی!
از محمّد چه رسيده‌ست به ما، جز گه و گند
که پی شستنِ اين گندِ مکرّر باشی!
تخمِ بسمل چو بکاری تو گلستان مطلب
ور نه يک‌عمر در اين مزبله منتر باشی
بگسل اين بند و، رها کن تن ازين کهنه‌خلا
تا به‌کی دلوصفت در خمِ چنبر باشی؟
مامِ ميهن بُوَد اندر کفِ اين ديو اسير
شرم بادت، که تو-اش پورِ دلاور باشی
غرقه در خون بُوَدت مام و، تو مدهوشِ جفنگ
منترِ مسجد و درمانده‌یِ منبر باشی
بايد ای دوست به يک ضربِ تبر قطع کنی
سرِ اين ديو و، رهاننده‌یِ مادر باشی!

مسلم و، دشمنِ جمهوریِ قدسی؟! عجبا!
بز گرفتی تو مرا، يا که خودت خر باشی؟!
به سرِ طاسِ من ايدون فرِ شش‌ماهه مزن
که چو نيکو نگری، درخورِ تسخر باشی
...
رهِ بيراه مرو، چاله مشو، چاه مکن
کفر شو،  ور نه تو هم دشمنِ کشور باشی!


م. سهرابی
23-22 ارديبهشت؛ 13-12 می 2011

نشرِ نخست:
FRIDAY, MAY 13, 2011

Samstag, November 21, 2015

ورطه‌ی ِ ناگزير! (ضرورتِ انقلابِ اسلامی و جمهوریِ آن)

(باز نشر)

ضرورتِ انقلابِ اسلامی و جمهوریِ آن
بسياری بر اين باوريم که اگر نظامِ شاهنشاهی در برابرِ شورشِ توطئه‌وارِ موسوم به «انقلاب» ايستاده بود، به اين بيچارگیِ مرگ‌نمون دچار نمي‌شديم. می‌گوييم: شاه خيانت کرد؛ شاه سستی به خرج داد؛ شاه جا زد؛ شاه.... گفتنِ اين حرف‌ها ساده است؛ امّا نه تنها منصفانه نيست، بلکه نشانگرِ نوعی نافهمی و کژ و کوژ ديدنِ واقعيّات نيز هست.
به نظرِ من، رفتارِ محمّد‌رضا‌شاه درست‌ترين و مناسب‌ترين برخوردِ ممکن بود. نقدی که به سياست‌هایِ پادشاهیِ اين بزرگ‌مرد -به‌ويژه از حدودِ 1340 به بعد- وارد است، موضوعِ ديگری است و به جایِ خود درخورِ تأمّل و بحث؛ امّا در شرايطِ خاصِّ 57، هيچ راهی برایِ فرونشاندنِ برتافتگیِ عمومیِ ما مردم وجود نداشت، که به فاجعه‌ای بلافاصله، يا ماندگاریِ عقده‌ای منتقل‌شونده به آينده‌ای نامعلوم نينجامد.
امروز وقتی به گذشته می‌نگريم و کشورِ آبادان و رو به پيشرفتِ خود را به ياد می‌آوريم، حيرت و افسوس گريبان‌مان را می‌گيرد و آرزو می‌کنيم که ای کاش آريامهر می‌فهميد و درست عمل می‌کرد: با نهايتِ خشونت (نام‌اش را بگذاريد «جديّت»!) توطئه را سرکوب می‌نمود و ما را اين‌چنين به کامِ دوزخِ مرگ رها نمی‌کرد. -مگر نه اين‌که می‌گفت: «مردم! اين‌ها ايران‌تان را ايرانستان می‌کنند.»؟ و نتيجه می‌گيريم که: محمّد‌رضا‌شاه، به بهانه‌یِ ضعفی که بر آن نامِ «بيزاری از خشونت» نهاده بود/نهاده‌ايم/می‌نهيم، به ما خيانت کرد و رمه‌یِ خود را به کامِ گرگِ هار يله کرد و، رفت.
در اين ميان، آنچه فراموش می‌شود، يکی اين نکته‌یِ بسيار مهم است که شاه تنها در پرتوِ درکی درونی، از آينده‌یِ محتومِ ايران خبر می‌داد. درکی که به مرحله‌یِ آگاهیِ دقيق و قابلِ انتقال به ديگری نرسيده بود؛ و نمی‌توانست رسيده باشد. و ديگر، آن برتافتگیِ جنون‌وارِ نسبةً عمومی‌ای است که با هزار بار انکارِ ما نيز واقعيّتِ تاريخیِ خود را از دست نمی‌دهد.

اغراق و خيال‌بافی خواهد بود اگر بگوييم که محمّد‌رضا‌شاه می‌دانست چه خواهد شد، امّا آگهیِ او از ناگزيریِ و سودمندیِ نهايیِ اين رخدادِ عميق، او را به اين رفتارِ خاص واداشت. درک و شناختِ امروزينِ ما از اسلام و آخوند و هستی و تاريخ و غرب و مدرنيته و...، با حذفِ اثرِ قطعی و ملموسِ اين 28 ساله‌یِ مرگ‌زيوی، به همان حالت و اندازه‌ای بازمی‌گردد که در 57 و حوالیِ آن بود. [1]
با انقلابِ اسلامی، يک‌بار و برایِ هميشه، به «وز وزِ فلاح»[2] پايان داده شد. دعویِ «رستگاری» اسلام، در ايران هرگز به محکِ تجربه‌یِ عينی نخورده بود. اگرچه در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ شوم و مُظلَم، و به‌ويژه در هزار‌ساله‌یِ اخيرِ آن، اين اسلام و شريعتِ الهیِ آن بوده که بر اجزا و ارکانِ هستی و نيستیِ ما چيرگی داشته، از آنجا که متولّيانِ رسمیِ دين، به حيثِ حاکميّتِ سياسی و مطلقِ حاکميّت، در حاشيه و برکنار بوده‌اند، مدام با اين زمزمه‌یِ مزاحم مواجه و دچار بوده‌ايم که: اگر قوانينِ الهیِ اسلام اجرا شود، «رستگاری» حتمی است. [3]
اگرچه شبهِ‌تجربيّاتِ تاريخی، و آگاهی‌هایِ خام و پراکنده‌یِ ما بر بی‌بنيانیِ اين دعوی گواهی می‌داد، لازم بود که يک‌بار و برایِ هميشه، حاکميّتِ مطلق، دو‌دستی و در طبقِ اخلاص، به اين متولّيانِ مدّعیِ رستگاری‌بخشیِ دينِ مبينِ الهی تسليم گردد تا اين عقده‌یِ شوم گشوده شود.
گفته می‌شود که آية‌الله‌العظمی خويی (ايشون هم قدّس‌سرّه)، همان اوايل به امامِ امّتِ اسلام نامه‌ای نوشته و در آن به عاقبتِ ناخوشايندِ اين حاکميّتِ الهی اشاره نموده، و گويا گفته است: «حضرتِ امام!! اين کار از هر طلبه‌ای ساخته بود. امّا هر طلبه‌ای اين را می‌فهمد که دين را نبايد در معرضِ آزمايش گذاشت!». ديگر از دلسوزانِ اسلام، مهدی بازرگان بود که در گزينشِ نامی برایِ حکومت، با عنوانِ «جمهوریِ اسلامی» مخالف بود و می‌گفت: «نام‌اش را بگذاريم جمهوریِ مثلاً دموکراتيک. اگر خوب شد، مدّعیِ آن می‌شويم؛ و اگر بد شد، منکر شده و تقصيرها را به گردنِ دموکراسی بار می‌کنيم. امّا وقتی نامِ حکومت «جمهوریِ اسلامی» باشد، چنانچه نتيجه‌ای نامطلوب حاصل شود، آبرو و حيثيّتِ اسلام به مخاطره خواهد افتاد!..» (نقلِ به‌مضمون و از حافظه)
امّا هيچ‌يک از اين انذار و تنبيه‌ها نتوانست بر خواستِ عمومیِ روانِ جمعیِ قومیِ فرهنگیِ آگاهِ نه‌خود‌آگاهِ ايرانی غلبه کند؛ و شد آنچه بايست می‌شد. شايد بعدها با روشنیِ بيشتر بتوان درباره‌یِ اين آخرين و کاراترين تدبيرِ ايرانی در نبردِ با اسلام سخن گفت.
هرچه هست و بوده و شده، امروز ايرانی بی‌آن‌که دَينِ پنهان-آشکارایِ خود به بخشی از دنيایِ مدرن را منکر باشد، می‌تواند به‌صراحت اعلام کند که: به پايمردیِ ما، اينک اسلام لحظه‌هایِ پايانیِ عمرِ خود را شماره می‌کند!

بر اين اساس، به باورِ من، می‌توان گفت که ايران و ايرانی، نبردِ خود با اهريمنِ الهی را -که هزاروچارصد سال به‌طول انجاميده بود- امروز به بهترين گونه‌یِ ممکن، و با پيروزیِ مطلق به‌پايان می‌بَرَد. ايران و ايرانی به خويشکاریِ بزرگِ خود در قبالِ انسان و جهان عمل نموده است. با تأمّلی که بر تاريخِ اسلام داشته‌ام، در اين نکته بی‌گُمانم که در آغاز نيز، اين ايران بوده که با در‌خود‌گرفتنِ اهريمن -به بهایِ سنگينِ هزاروچارصد سال مرگ‌زيوی-، از يورش‌هایِ بيشتر به ديگر سرزمين‌ها جلوگيری نموده؛ و اينک سرانجام بر او چيرگی يافته است.

بی هيچ ترديدی، تولّدِ دوباره‌یِ ايران، رهايیِ ديگر سرزمين‌هایِ متصرّفه‌یِ اسلام را در پی خواهد داشت؛ و در آينده‌ای نه‌چندان‌دور، از اسلام جز يک‌صد تا حدِّ‌اکثر دوصد ميليون پيرو چيزی بر جای نخواهد بود. همچنان‌که در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ طولانی، اين ايران بوده که اهريمن را در چنبره‌یِ خويش گرفتار نموده، و خود نيز در نکباتِ بی‌پايانش غوطه خورده، امروز به آخرين بخش از خويشکاریِ بزرگ و بلندِ خود جامه‌یِ عمل پوشانده، و طبلِ رسوايیِ دينِ الهی را بر بامِ جهان کوبيده است.
q
در تاريخِ آينده‌یِ ايران و جهان، از انقلابِ اسلامی به عنوانِ آخرين نقطه‌عطف در مبارزه‌یِ دراز و دامن‌گيرِ اهورا (انسان) با اهريمن ياد کرده خواهد شد. ايدون باد!

25 آبان ماهِ 1385
(تايپ: سه‌شنبه، 14 آذر 1385)

$
در همين زمينه:
ضرورتِ تاريخیِ رژيمِ اسلامیِ خمينی – منوچهر جمالی
تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت (1، 2) - علی ميرفطروس.
خودکشیِ فرهنگیِ ايرانيان – ميرزاآقا عسگری (مانی).

&
سلوک‌‌الملوک. نوشته‌یِ فضل‌الله بن روزبهانِ خنجیِ اصفهانی. به تصحيح و با مقدّمه‌یِ محمّد‌علی موحّد. شرکتِ سهامیِ انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ اوّل، 1362.

?
پابرگ‌ها:
[1] پيرامونِ درکِ تاريخیِ ما از اسلام و آخوند در دوره‌یِ پُربارِ مشروطه و عصرِ رضاشاهی، از جمله بنگريد به: تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت - علی ميرفطروس (1، 2).
[2] اين تعبيرِ بی‌مانند از من نيست. در همين يکی‌دوسه ساله‌یِ وب‌خوانی، جايی ديده و خوانده‌ام که يادم نمانده.
[3] گويا نخستين طرحِ نظریِ حکومتِ مطلقاً اسلامیِ مبتنی بر احکامِ شرع، کتابِ «سلوک‌الملوک» فضل‌الله بن روزبهانِ خُنجی (تأليف‌يافته به نيمه‌یِ نخستِ سده‌یِ دهم؛ 921 هجریِ قمری) بوده باشد. (مصحّحِ کتاب، دکتر محمّد علی موحّد، چنين نظری دارد.) – امّا اين هنوز هم با موردِ جمهوریِ اسلامی فاصله‌ای دارد. در طرحِ ابنِ روزبهان، آخوند / امام به جایِ سلطان ننشسته است؛ بلکه سلطانی داريم که مجریِ احکامِ شرع است.

::::
نشرِ نخست:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/12/blog-post.html
ويرايش (فقط حروف‌نگاری [تايپ] و تغييرِ فونت):
نشرِ حاضر؛ پنج‌شنبه، 23 مهرماه 1394؛ 15 اکتبر 2015