Saturday, December 27, 2014

طابق‌النّعل‌بالنّعل (در «منتظری‌شناسی»)

طابق‌النّعل‌بالنّعل
(از سری درس‌هایِ «منتظری‌شناسی» حوزه‌یِ عَلَميّه، تقريراتِ حضرتِ آية‌الشّيطان عبدالابوالعبّاسِ رومی، دامة افاضاته) [1]

نه که قبل ازآن نبوده باشد، حدود و حوالی و مابينِ سال‌هایِ 62 تا 65 و 66، طوری که من يادم مانده، دورانِ طلايیِ "جوکِ منتظری" بود. و طبيعی بود که ما هم که ازين نامرتيکه‌یِ گوزو بدمان می‌آمد، اندر اِشنود و ويرايشْن و رواگِ اين جوکيّات، سهمِ به‌سزا و کوششِ وافر همی‌داشتيم.
جوکی آمده بود که خيلی مايه‌یِ خنده‌خروش‌مان بود و بسيار هم جلسات‌اندرجلسات تکرار همی‌شدی. و من ازآن‌جاکه کلّاً سعی داشته‌ام حتی‌المقدور کمتر بی‌انصاف بوده باشم، گه‌گاه شک می‌کردم که: درست است که مردک اساساً و «مُثُلاً» بسيار هالو و دبنگ است، به‌حدّی که در عالمِ واقع نيز مدام "ذرّت پرت می‌کند" [2]؛ امّا يعنی واقعاً ممکن است تا اين‌حد مشنگ بوده باشد!؟
يادم بود از دوستِ دورانِ اجباری‌ام هوشنگ س. که تعريف می‌کرد اوايلی که هنوز جنگ رسمی و علنی نشده بوده، عدّه‌ای از خلايقِ آبادان می‌روند به‌شکايت، که: آقا! اين عراقی‌ها توپ می‌زنند تویِ آبادان. آقا می‌فرمايند: اين‌دفعه که زدند، توپ‌شونو پاره کنين، به‌شون ندين!

اين بود و بود تا اين‌که مدّتی بعد از رواگِ آن جوکِ خيلی توپ، که بعداً عرض می‌کنم، يک‌روز [... اين‌را بگويم که در خانه، يک ساختمانِ اصلی داشتيم و يک سه‌اتاقه‌یِ سقف‌ايرانيتی که اوايلِ بعد از زلزله ساخته بوديم، و بعد که اداره‌یِ مسکن خانه‌سازی کرد، در ساختمانِ جديد ساکن شديم و آن سه‌اتاقی بلااستفاده مانده بود. اجباری‌ام که (بالاخره بعد از 175 روز اضافه‌خدمت) تمام شد و به وطنِ مألوف و خانه‌یِ پدرمادری برگشتم، اتاقِ ميانی را گرفتم. در اتاقِ کناریِ سمتِ باغ، خواهرم (که سال 90 به هفت‌هزارسالگان پيوست) بعد از خلاصی از زندان و ازکاربی‌کارشدن‌اش، آن‌جا خيّاطی می‌کرد. (از 14-13 سالگی خيّاط بود. و همين‌طور شاگرد ممتازِ مدرسه و دبيرستان. و رفت دانشسرا و معلّم شد و در بگيرببندهايی که نکبتِ مجاهدين به‌راه‌انداخت، گرفتار شد و بعد هم اخراج. –آی که مگر دست‌ام به تو مادرعفيفه مسعود رجوی نرسد، اُبنَی!)]...
يک‌روز نشسته بودم چيزی می‌خواندم يا می‌نوشتم. در اتاقِ خواهرم، راديو روشن بود. اوايلِ بعدازظهر بود. منتظری تفسيرِ نهج‌البلاغه می‌کرد. اجباراً بعضی ياوه‌های‌اش به گوشِ مبارکِ ما هم می‌رسيد. می‌گفت:
آهای! اين مادّيّون که می‌گويند خدا نيست، نمی‌فهمند. ببينيد، خدا گاو را آفريده که به او علف می‌دهيم و ازآن‌طرف شير می‌دهد، اين مادّيّون، اگر راست می‌گويند، بيايند چيزی بسازند، دستگاهی درست کنند که ازين‌طرف شير توش بريزی، ازآن‌طرف علف دربيايد...
بی‌اختيار، چنان قهقهه‌ای زدم که –به‌گُمان‌ام- خواهرم راديو را خاموش کرد و پرسيد: چی شده؟ ترسيده بود که نکند علفِ ناجور نشخوار کرده باشم! (شوخی می‌کنم؛ طفلک از اموراتِ من سردرنمی‌آورد!)

و هذا، آن جوک:
راويانِ اخبار و طوطيان شکّرشکن شيرين‌گفتار چُنان روايت کرده‌اند که:
قرار شد هيئتی از سویِ جمهوریِ اسلامی بروند فرنگستان برایِ خريدِ کارخانه‌هایِ لازم و ضروری؛ و هميدون، قرار شد که منتظری هم به‌عنوان «وليعهدِ برحقِّ نايبِ برحقِّ امامِ زمان» (اذکارالکافرون فی بعضِ‌جاهایِ امّهاتهم جميعاً) [3] با هيئت همراه باشد. همراه شد و، رفتند.
روزها در صنايع گشتند و، بسی کارخانگان ابتياع کردند؛ تا اين‌که يک‌روز رسيدند به کارخانه‌یِ سوسيس‌سازی. رفتند و پرسيدند و يارو موسيو بردشان داخل و چشم‌هاشان از حيرت واماند! ديدند گاوِ زنده‌یِ درسته، رفت تویِ دستگاه، ذبحِ شرعیِ فرانسوی شد و پوست‌اش قلفتی کنده همی‌رفت و روده‌پوده درهمی‌آمد و شست‌وشو همی‌شد و قطعه‌قطعه و همين‌طور مرحله‌به‌مرحله رفت و رفت و رفت تا اين‌که ديدند از سولاخی، زرت و زرت و زرت، سوسيس می‌آيد بيرون.
هيئت، سری تکان داد و منتظری رو کرد به يارو موسيو که: ما ازين می‌خوايم؛ امّا يه‌مشکلی داريم. يارو موسيو گفت: چه مشکلی؟ فرمود: ما الآن درحالِ حاضر، گاو نداريم. نمی‌شه شما يه دستگاهی، کارخونه‌ای، برامون بسازين که ما سوسيس بذاريم توش، ازون‌ور گاو بياد بيرون که اوّل صعنتِ گاوداری‌مون قوی بشه، بعد بيايم اين کارخونه رو بخريم.
يارو موسيو نگاهی کرد و گفت: اون دستگاهو لازم ندارين، خودتون دارين!
منتظری نگاهِ سفيه‌اندرعاقلی کرد و گفت: محاله! ما چنين دستگاهی نداريم.
يارو موسيو، درحالی‌که سرش را به‌تأييد و تکرار بالاپايين می‌کرد، گفت: دارين آقا!
منتظری نچ‌نچی کرد و گفت: می‌گم نداريم... باور نمی‌کنين، اين‌م ليستِ کارخونه‌ها و دستگاه‌هامون. بفرماين... و طوماری را به طرفِ موسيو گرفت. موسيو طومار را کنار زد و گفت: آقایِ محترم، عرض کردم که: دارين!
منتظری گفت: نداريم آخه...
موسيو، پوزخندی زد و، با عصبانيّت گفت: مرتيکه! می‌گم دارين، زيادم دارين؛ نمونه‌ش مامانِ خودِ شما: يه‌سوسيس خورده، يه‌گاو داده بيرون اين هوا!!!!

J
تحرير:
يک‌شنبه، 30 آذر 1393؛ 21 دسامبر 2014     

?
پابرگ‌ها:


[1] برایِ شناختِ حضرتِ ابوالعبّاسِ رومی، به اين فقره بنگريد:
[2] اشاره به يکی ديگر از لطيفه‌هایِ منتظری‌ست!
[3] خواهند گفت: در منابعِ معتبر، «اذکار» جمعِ «ذَکَر» محسوب نشده! می‌فرماييم: گه خورده که نشده! می‌شود؛ خوب هم می‌شود! چطور است که اخبار جمعِ خبر و اثمار جمعِ ثمر و اوراق جمعِ ورق و... بشود، آن‌وقت اذکار جمعِ ذَکَر نشود! بايد بشود!! به فُلان‌جایِ بی‌بی‌اش می‌خندد که نشود!!!

مگر ايدون، کرانه‌سر...

مگر ايدون، کرانه‌سر...


اين فرنگان، که زرت و زرت بُوَند
مستِ خون‌بار زنجموره‌یِ ما
صبرمان کُشت، تا چشند کمی
گندِ حلوایِ دين ز غوره‌یِ ما
خندخندان، نظاره می‌کردند
آتشين آهِ صدتنوره‌یِ ما
پلوراليزم‌شان، به‌طعن، سُپوخت
تندباشیِّ بالضّروره‌یِ ما
اينک، از داعش‌اند در تب‌وتاب
سرِ خر کج، به راه‌کوره‌یِ ما
بردمد زود، صبحِ دولت‌شان
همچو پُرخار دشتِ شوره‌یِ ما
عِرض و دعوی، به گوز و گای شود [1]
ژيلت آيد، بدل ز نوره‌یِ ما
مگر ايدون، کرانه‌سر، شنوند
ناله‌یِ کونِ پاره‌پوره‌یِ ما!!

م. سهرابی
مردادِ 1393

به‌بهانه‌یِ اين خبر:

نخست:

?
پابرگ:


[1] پيشين:
دوسه‌صدساله عِرض، گوز شود

فرهنگِ هرزه‌یِ آخوندی يا «الهی-قرآنی»، جنابِ مجاهدِ سترگ!؟

صدای محکوم
سندی از فرهنگ هرزه آخوندی // شب تا صبح تا ميتونی به زنت دروغ بگو !
دروغ و دروغ گويي، همراه و همزاد و همنشين با نام آخوند است. فرهنگ فاسدِ دروغ گويی را ايرانيان در بيش از سه دهه حاکميت آخوندهای مفت خور با گوشت و پوست خود لمس کرده اند.

از روزی که خمينی با يک سری حرفهای پوچ و توخالی ايرانيان را فريب داد و به قدرت رسيد تا وقتی هاشمی رفسنجانی به عنوان رفرميست وارد عرصه شد. از وقتی آخوندی شياد به نام خاتمی دوباره با دروغ گويی و فريبی به نام اصلاحات، خونی تازه در درون رگهای سيستم فاسد جمهوری اسلامی تزريق کرد تا وقتی که احمدی نژاد – اين پروش يافته و محصول فرهنگ آخوندي- وارد عرصه سياسی شد و تا همين اواخر که حسن روحانی ملقب به روباه بنفش با يک سری وعده و وعيدهای پوچ مجدداً بر سری تعدادی نادان شيره ماليد. در تمامی عمر ننگين حکومت ضد ايرانی ولايت فقيه ، دروغ و دروغگويی همراه يکی از پايه های تداوم "سلسله آخونديان" بوده است.

چندی پيش قسمتی از سخنرانی يک آخوند بر روی اينترنت منتشر شد که به بهترين وجه دروغ و دروغ گويی و فرهنگ آخوندهای فاسد را در معرض ديد همگان قرار می دهد. متن اين سخنرانی به ظاهر اخلاقی را مرور کنيم تا به عمق فاجعه ای که بر کشور ما رفته و می رود، بهتر واقف شويم.

"يک دروغ ديگه هم جايز است! اونم دروغ به زن است، به زنش هم آدم ميتونه دروغ بگه! برای اينکه چَمِش رو بدست بياره. ميگه برای من طلا بخر، بگو چشم! 18 عيار يا 14 عيار؟ نگو ندارم، تو که ميدونستی من طلبه ام، پس چرا زن من شدي؟ من که ندارم! چي؟ نگو، بد هست ! بگو می خرم! بگو می خرم! فقط دعا کن ان شاء الله يک پولی برسه. چشم، چشم، همش بگو چشم. يک پيرهن بخر،چشم. چادر بخر، چشم. من رو ببر مشهد، چشم. آمريکا ببر، چشم. هيچ "نه" نگو! حالا يک چيز ديگه می خواستم بگم، ديدم، خانمها پشت پرده ناراحت می شوند. اون رو نگفتم. گفتم چي؟ گفتم چَمِش را بدست بيار! يک چيز ديگه بد هست، اون رو بگم. اگر زن نبود می گفتم. بله! زنها چون هستند اون رو نمی گم بد هست. برای اينکه چَمِش رو بدست بياري. همش سرش شيره بمال! هی دروغ بگو! هی دروغ بگو! حالا اون نمی دونه که شما داری دروغ ميگي، فکر ميکنه داری راست ميگي، ديگه محبت شما ميره تو دل اون! ديگه ميميره برات! اين همه دروغ گفتي، ولی حالا بعضی ها ناشی هستند، وقتی زن می گيرند همش به زن شون راست می گن. خوب راست که ميگي! ندارم، مگر بابات کی بود؟ ننه ات کی بود؟ اينقدر دستور ميدي! مگه تو نمی دونستی من ندارم. چرا زن من شدي! دعوا، مرافه، صبح می روند کلانتري، می روند، مامور انتظامي،... چي؟ دروغ بگو! دروغ بگو! بگو چند سال ديگه می خواهيم از اين محل برويم شميران، کشکي! نياوران، اونجا هواش بهتره، اصلاً نمی خوای بری [نياوران]، بگو! شب ها، هی دروغ بگو! تا صبح! تا صبح تا ميتونی هر چی که بتونی به زنت دروغ بگی جايزه!"

اين سخنرانی را با سخنرانی معروف خمينی در بدو ورود به ايران در بهشت زهرا مقايسه کنيد، بدون شک دروغهايی مشابه را در آن خواهيد يافت.

اگر در سخنرانی فوق جای کلمه "زن" با "ملت ايران" تعويض شود! فرايندی را نشان می دهد که خمينی قبل از به قدرت رسيدن و پس از آن به انجام رساند. فرآيندی را نشان می دهد که هاشمی رفسنجانی دقيقاً مو به مو به اجرا گذاشت! مسيری را نشان می دهد که خاتمی شياد، احمدی نژاد و روحانی دقيقاً طی کرده و می کنند. اين فرهنگ و راهکاری برای همه ی آخوندهای ضد ايرانی است تا بتوانند به حکومت ننگين شان ادامه دهند.

آري! دروغ و دروغگويی آفت جامعه امروز ماست و تا وقتی حاکميت آخوندهای مفت خور در کشور برقرار است اين آفت خانمانسوز در کشور ما وجود خواهد داشت.

مرگ بر اصل ولايت فقيه !

----
به صفحه فيسبوک صدای محکوم بپيونديد.

---
مشاهده ويديو :
http://www.youtube.com/watch?v=QI-tfnTkM1M

منبع : وبلاگ نُتک
http://www.youtube.com/watch?v=QI-tfnTkM1M

::::
منبعِ نقلِ مطلب (صدایِ محکوم):
https://www.facebook.com/CondemnedVoiceIR/photos/a.137123929825077.1073741828.136813103189493/222400551297414/?type=1&permPage=1
فرهنگِ هرزه‌یِ آخوندی يا «الهی-قرآنی»، جنابِ مجاهدِ سترگ!؟
نمی‌فهمم چگونه می‌توان به همين سادگی، و با چُنين صراحتی، ابداع و پرورشِ «دروغ» را به «آخوند» نسبت داد!
در اين‌که آخوند، انبانِ دروغ، و متخصّصِ دروغ‌پراکنی‌ست، جایِ هيچ شکّی نيست؛ امّا اين بيماری و بلکه بهتر است بگويم «وقاحتِ قدسی» او، ريشه و خاستگاهِ ديگری دارد که به‌گُمان‌ام صاحبِ نوشتار نخواسته است لحظه‌ای به آن فکر کند، حتّی!!
ما، هزاروچارصدسال است در سيطره‌یِ مخوف و ويرانگرِ «ديوِ دروج» به‌سرمی‌بريم...
آخوند (در همه‌یِ ورژن‌هايش: از خمينیِ پفيوز و طالقانیِ گوز گرفته تا برسيم به خامنه‌ای و منتظری و کديور و موسوی و روحانی و باقیِ خرفستران؛ هم‌چُنان‌که بی‌عمامگانِ ايشان: علی شريعتی، حنيف‌نژاد و سازمان‌اش، سروش، گنجی، اين آقانوری‌زادِ هلو، و... الخ)، فقط و فقط، شمّه‌ای، پرهيب‌واره‌ای، بدلی، و نمودواری ناچيز از اصل و اساس و اُسطقسِ آن هيولاست!
يا شايد چُنان می‌پنداريم که آنچه بر ما چيرگیِ مضاعف و دوباره يافته، فقط همين چار آخوندِ زپرتی‌اند!؟ آن‌هم، دورازجان، بی‌هيچ اتّصالی به منبعِ لايزالِ الوهيّت!!
هيچ شک ندارم که اگر آنچه بر ما آوار گشته، صرفاً و فقط «آخوند» (يا چنان‌که به‌نظرم بسيار موردِ پسندِ صاحبِ نوشتار خواهد بود: ارتجاعِ آخوند و آخونديسمِ مرتجع) می‌بود، به سالِ 65 نرسيده، به زباله‌دانِ تاريخ پيوسته بود...
ما با جمهوریِ اسلامیِ آخوند طرف نيستيم... با اصل و اساسِ دينِ مَبين رو-در-روييم!
و اگر به‌واقع رهايی می‌جوييم، هيچ راهی نداريم الّا اين‌که از اين «خيرِ مطلقِ الهیِ اسلام» به «شرِّ ملعونه‌یِ ناب و شيطانیِ کفر» پناه بريم!

نشرِ نخست:
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/442964372501254

Friday, December 26, 2014

والشّيطان که آدم کَلَه‌گُه‌گيجا می‌گيرد...

بخشی از مقاله:
نگارنده که در سالهای اخير به تدريج تآثيرات عميق مستقيم و غير مستقيم زرتشت را بر اسلام دريافته تا کنون نزد صوفيان اسلامی به هفت صورت مختلف نامهای وی که هر کدام متعلق به افراد جداگانه ای پنداشته شده اند، برخورد نموده است و اين در حالی است که در اين فهرست نامهای قرانی زرتشت را که مأخوذ از تورات می باشند يعنی ايوب، صالح (سلا، شالح)، هامان (وزير فرعون[ کمبوجيه فاتح مصر]) زکريا ، يحيی و همچنين نامهای ملاکی، يوبال و يافث را که القاب خاص توراتی برديه زرتشت بوده اند به حساب نياوريم: اين هفت هيئت اسلامی و صوفی نامها و القاب زرتشت از اين قرار می باشند: 1- هُدهُد دربار سليمان (کورش): می دانيم در قرآن هود (سرود خوان) نامی بر سپيتمه جم و پسرش زرتشت می باشد بنا براين صورت اصلی هدهد بايد هود هود يعنی هود فرزند هود بوده باشد.در قرآن آمده قوم عاد (مردم انجمنی يعنی همان مغان) توسط توفان از پای در آمدند که اشاره به همان موضوع توفان کولاک برف عهد جمشيد دراوستا است و اين هم به نوبهً خود بيانگر سرزمين خاستگاهی سردسيری خانواده جمشيد در اطراف مصب رود ولگا است چه طبق اخبار خرم دينان و زرتشتيان خاستگاه سپيتمه جمشيد قبيله مادرسالار سرمتهای آنتايی (بوسنيها) بوده است که تا پيش اوايل قرن سوم پيش از ميلاد در اطراف مصب رود ولگا سکونت داشته اند. خود قوم سپيتاک زرتشت (صالح قرآن) پسر سپيتمه جم (هود) در قرآن ثمود ( به عبری يعنی معدوم) آمده وگفته شده که آنها توسط صيحهً بلند آسمانی (مِگافونی) از پای در آمدند که در اصل بايد مَگا فونی يونانيها مراد باشد که به معنی کشتار مغان است. طبق اخبار هرودوت و کتسياس و مندرجات تورات مغ کشی درجريان قيام داريوش برعليه گئوماته زرتشت (هامان) صورت گرفته است. اصطلاح صيحهً آسمانی را قرآن را می توان گواه برآن دانست که نام هود به عربی سرود بلند خواننده درک می شده است نه از ريشهً هدايت، چنانکه برخی ها تصور نموده اند.نام قرآنی و انجيلی و توراتی زکريا (سرود دان با حافظه) که هم نامی بر سپيتمه جم و هم نامی بر پسر او سپيتاک زرتشت می باشد گواه درستی اين نطر است. جالب است که زکريا در مقام پدر زرتشت دراساطير توراتی و قرآنی فرزند برخيا (مرد دوردست يا قربانی شده) ذکر گرديده است که اين يکی خود به جای ويونگهونت اوستا (يعنی درخشان دور دست) و دوراسرو کتب پهلوی (يعنی صرب دوردست، بوسنيايی) می باشد. بدين ترتيب از هُدهُد يعنی هود پسر هود که در اساطير صوفيان به شکل پرنده هُدهُد (طيقوربايزيد تذکرة اوليای عطّار) وزير دربار سليمان (کورش) اراده شده همان گئوماته زرتشت (برديه پسر خوانده کورش) مراد می باشد. نام هدهد در قرآن ذکر نشده و به جای آن از صالح وايوب و هامان و زکريا و يحيی ياد گرديده است که اساميی بر زرتشت بوده اند.می دانيم که قرآن از شتر مقدس صالح صحبت می دارد که توسط قومش ثمود پی می گردد و باعث برانگيخته شدن خشم خدا بر قوم ثمود ميشود. اين بی ترديد اشاره به خود نام زرتوشترا (زرتشت) می باشد که در زمان ما نيز ايران شناسان آن را دارندهً شتر زرين معنی می نمايند؛ اما در اصل چنانکه از القاب معروف ديگر وی يعنی زريادر (دارنده تن زرين) و زرير (زئيری وئيری يعنی زرين مو) بر می آيد آن در اصل به معانی دارندهً تن زرين و شهريار زرين بوده است. 2- آصف بن برخيا (يعنی فرد برگزيده پسر مرد قربانی شده يا دور دست) که وزير سليمان و معاصر گشتاسب و از اوصياء پيغمبران و مشعلداران هدايت به شمار رفته باز منظور زرتشت است. مراد از برخيا يعنی فرد قربانی شده بايد همان سپيتمه جمشيد (زکريای پدر) باشد که کورش (سپيتوره) وی را به قتل رسانده بود که تا اين داماد و وليعهد وارث تاج وتخت آستياگ را از سر راه خويش بر داشته باشد. معهذا کورش در اين راه بنا به مصالح سياسی اقدام تاريخی بی سابقه ای نموده زن سپيتمه يعنی آمی تيدا دختر آستياگ را به دربار آورده و پسران وی سپيتاک زرتشت (برديه) و مگابرن (ويشتاسب کيانی، ثری ميثونت اوستا) را به برادر خواندگی و پسر خواندگی خويش قبول نموده...

متنِ کامل:
http://far-hang.blogspot.com/2005/12/zartoshte-sofiha.html
اگر چُنين باشد که درين مقاله آمده، بايد فاتحه‌یِ تاريخ و فرهنگِ ايران را خوانده‌شده دانست!
نه‌تنها ايران، بلکه کلِّ منطقه، از سواحلِ شرقی و جنوبیِ مديترانه گرفته تا هندوستان را بايد خفته اندر تحريف و دروغ و تاريکی شمرد و بر کليّتِ داشته و نداشته‌اش، خطِّ بطلان کشيد...

امّا من اصلاً چُنين نمی‌پندارم و بر اين باورم که نويسنده دچارِ گسترشاندنِ بی‌جایِ برخی همانندی‌ها و هم‌ريشگی‌هایِ واژگانی شده و بر اساسِ آن، در پناهِ عِرقِ ايران-زرتشت‌پرستیِ مفرط، به اين توهّم‌گونگیِ بی‌افسار (که در ادامه‌یِ بی‌پايانِ آن، می‌توان حضرتِ آدمِ سفيه [عليه‌السّلام] و بلکه آن ميمونِ نامحترمِ بی‌پدرمادرِ خارکستهِ نيایِ بشريّتِ گوزِ پفيوز [ناعليه‌السّلام] را نيز هميدون همان زراثوشترایِ سپيتامایِ اَلحودِ گوربه‌گورشده انگاشت)، دامن همی زده!

والشّيطان که آدم کَلَه‌گُه‌گيجا می‌گيرد از خواندن‌اش!

آقا! اگر ما اصلاً تاريخ و فرهنگ و اسطوره‌مُسطوره و شناس‌مناس‌نامه‌یِ ملّی-منطقه‌ای نخواهيم، دمِ کدام قرمساق را بايد ببينيم!؟

Thursday, December 25, 2014

جشنِ زادروز عيسی، جشنِ پيدايشِ جمشيد بوده است...

«جشنِ زادروز عيسی، جشنِ پيدايشِ جمشيد بوده است» – ريشه جشنِ يلدا
(منوچهر جمالی)

اين جشن، از زندگانی اجتماعی ما رخت بربسته است، و ما جشن‌های ماه دسامبر را که جشن‌های ماه دی يا ماه خور، و يا بالاخره «ماه خرّم» باشد، به‌کلی فراموش ساخته‌ايم، و می‌انگاريم که اين جشن، مربوط به جهان مسيحيت است، و پيش از آن نيز، ميان ميترائيان متداول بوده است. مسيحی‌ها آن‌را به‌نام زادروز عيسی، جشن می‌گيرند، و ميترائی‌ها، آن‌را به‌نام روز پيدايش ميتراس Mithras، جشن می‌گرفته‌اند. اين جشن درحقيقت، نه‌ از آنِ ميترائيان، و نه‌ از آنِ عيسويان بوده است، بلکه جشن روز پيدايش جمشيد از عشق‌ورزی پروين با هلال ماه بوده است که از بزرگترين جشن‌ها در فرهنگ ايران بوده است. هر ملتی و فرهنگی را که می‌خواهند «بی‌هويت» سازند، جشن‌های او [و تراژدی‌های او] را از او می‌گيرند، يا معانی اصلی آن جشن‌ها را مغشوش و مسخ و تحريف می‌سازند.

جشن، به‌مفهوم «روزِ تعطيل کار و استراحت از کار و رفع خستگی کار» نبوده است. وارونه آن، جشن، به‌مفهوم «همکاری و هم‌انديشی و هم‌آفرينی اجتماعی» و به‌معنای «شريک‌شدن همه اجتماع در شادی» بوده است. وحدت دادن و به‌هم بافتن اجتماع در شادی، اصل جشن بوده است. امروزه کوشيده می‌شود که وحدت اجتماع را به «وحدت در منافع ملی» يا «وحدت در ايمان به يک آموزه دينی يا ايدئولوژی» يا «وحدت حکومتی» برگردانند. درحالی‌که آن‌ها می‌انديشيدند که وحدت، موقعی در اجتماع است که انسان‌ها در همکاری و هم‌انديشی، برای همه اجتماع بدون هيچ تبعيضی، شادی بيافرينند، و از اين شادی، همه اجتماع کام ببرند. شادی و شادکردن همه انسان‌ها بدون تبعيض، محور وحدت اجتماع و سياست و اقتصاد بوده است. از اين‌رو شادساختن همگان، معنای پرستيدن داشته است. پرستيدن، پرستاری‌کردن از همه انسان‌ها، تا بيشتر شاد باشند، بوده است. خدا، خوشه همه جان‌ها است. کسی خدا را می‌پرستد که همه جان‌ها را بدون تبعيض مذهبی و قومی و ملی و طبقاتی و جنسی، شاد می‌سازد. اين بود که پيکار با جشن، و مفهوم جشن، يک پيکار سياسی و دينی و اقتصادی بود. تصوير آن‌ها از جشن، بر ضد تئوری‌های سياسی و قدرت و تئوری اجتماعـ[ـي] و اقتصادی قدرتمندان و بنيادگذاران دين در اين پنج هزاره بوده است.

از اين‌رو پيکار با اين تصوير جشن، و فراموش‌سازی جشن‌ها و يا تغييردادن معنای جشن‌ها، در نسبت‌دادن به اين رهبر و آن خدا، يکی از بزرگترين ميدان‌های مبارزه قدرت‌ها، با فرهنگ اصيل ملت بوده است. وقتی نمی‌شود جشنی را فراموش ساخت، بايد گرانيگاه آن‌را جابه‌جا ساخت. مثلا از روز اول ماه دی (= دسامبر) تا روز هشتم دی، جشن برابری ملت با حکومت، و استواربودن حکومت بر خواست ملت بوده است. هم روز اول ماه، خرّم ناميده می‌شده است، و هم روز هشتم خرّم ناميده می‌شده است. آنچه را امروز ما، «حکومت اجتماعی و دموکراسی» می‌ناميم، آن‌ها «شهر خرّم» می‌ناميده‌اند. الهيون زرتشتی بر ضد اين جشن بودند، و آمدند روز مرگ يا شهادت زرتشت را، درست به همين روز اول ماه دی که نام‌اش خرّم بود انداختند، و نام اين روز را هم تبديل به اهورامزدا کردند. عزاداری پيامبر خود را، جانشين جشن همبستگی ملت بر محور شادی کردند. ملت، در انديشيدن به شادی همه و در عمل برای شادی همه، به‌هم می‌‌پيوست، نه‌ در ايمان به زرتشت يا يک رهبر دينی ديگر، و نه‌ در ايمان به يک آموزه يا يک کتاب. اصل اين بود که انسان در کار و گفتار و انديشه، همه انسان‌ها را شاد سازد، حالا اين انسان، هر عقيده و دين و طبقه و نژاد و جنسی که داشته باشد، مهم نبود.

بدين‌سان الهيات زرتشتی، سوگ و عزای يک شخص را، جانشی شادی به‌عنوان محور همبستگی اجتماعی ساخت. چنان‌که امروزه نيز ملاها می‌کوشند، نوروز را زادروز اين امام يا فلان فتح پيامبر اسلام سازند. البته در هر روزی از سال، صد‌ها چيز در تاريخ روی داده است و با برگزيدن يک واقعه، می‌کوشند که معنای اصلی جشن را جابه‌جا سازند. همين‌طور ميترائی‌ها، جشن روز پيدايش جمشيد را که در پايان شب ۲۱ و در آغاز روز بيست و دوم اين ماه بود، تبديل به روز پيدايش ميتراس، خدای خودشان کردند. جامعه، به‌جای آن‌که جشن پيدايش انسان را از عشق خدايان بگيرد، جشن پيدايش يک خدا را می‌گرفت، که در واقع خدای خشم بود، نه‌ خدای مهر. ميتراس، خدای خشم بود که خود را خدای مهر می‌خواند. همان‌سان که يهوه و الله، خدايان غصبی هستند که خود را خدايان رحم و محبت معرفی می‌کنند. با چنين تحريفی، اصالت را از انسان گرفتند، و حق انسان را به ساختن اجتماع، با هم‌انديشی و هم‌پرسی و همکاری خودشان، نابود ساختند.

و نام اين «عشق‌ورزی خدايان» را که اصل زايش انسان بود، «گناه» ناميدند. عشقی که انسان را می‌آفريند، نخستين گناه شد. انسان، سرچشمه گناه و فساد شد، و اين انديشه سپس به يهوديت و مسيحيت و اسلام رسيد، و با اين انديشه، انسان، اصالت، و بستگی مستقيم خود را با خدايان از دست داد.

انسان، ديگر فرزند مستقيم خدا نبود، و بی‌اصالتی انسان، از همين‌جا آغاز شد. در اين فرهنگ، خدا و انسان با هم، يک اصالت جداناپذير از هم داشتند. آن‌ها پنداشتند که همه اصالت را يکجا به خدا می‌دهند، و انسان را از آن محروم می‌سازند. ولی جائی‌که انسان، اصالت نداشته باشد، خدا هم اصالت ندارد. انکار خدا و نفی خدا، موقعی آغاز شد که خدا و انسان، با هم يک اصالت نداشتند، و تا روزی‌که به اين هم اصالتی باز نگردند، خدا، بيگانه و دور و بريده از انسان است. اين عشقی که گناه و اصل فساد شد، روز آبستن‌شدن انسان در آسمان بود. خوشه پروين که ثريا نام دارد و اهل فارس آن‌را ارتا خوشت يا «خوشه ارتا» می‌ناميدند، در روز بيست و دويم ماه خرّم که ماه دی يا دسامبر باشد، در زهدان هلال ماه قرار می‌گرفت، و اين رويداد به‌نام «مقارنه ماه و پروين» مشهور است.

و از اقتران يا زناشوئی و آميزش خوشه پروين با هلال ماه که زهدان آسمان است، انسان که همان خورشيد است، زائيده می‌شد. اين به‌تصادف نيست که جمشيد و خورشيد نام‌های بسيار شبيه هم‌اند. خورشيد، به‌معنای خور، فرزند شيت يعنی نی است، و سيمرغ، نای نخستين بود. همچنين جمشيد به‌معنای جم، فرزند نای است. از اين‌رو در يشت‌ها، جمشيد، خورشيدچهره خوانده می‌شود. اين بدان معنا نيست که قيافه‌اش در جهان شعر، همانندی با خورشيد دارد، بلکه چهره که چيترا باشد به‌معنای ذات و گوهر است.

پس جمشيد از تبار و گوهر خورشيد است. جمشيد، خورشيدی‌ست که از ماه يا سيمرغ می‌زايد. نام ديگر ماه، پيتا است که معنای نای را هم دارد، و در بلوچی به خورشيد، پيتاب می‌گويند. خورشيد، چشمه‌ای‌ست که از نای ماه، روان است. زائيدن خورشيد از نای آسمان که ماه باشد، همان زائيدن انسان يا جمشيد از سيمرغ است. در بندهشن بخش پنجم (پاره ۳۸) کوشيده‌اند که آفرينش را از رپيتاوين به اهورامزدا انتقال دهند، بدين‌سان که اهورامزدا در رپيتاوين، که فقط به‌معنای «زمان نيمروز» گرفته می‌شود، با يزش‌کردن، همه آفريدگان را می‌آفريند. در حالی‌که يزش، در اصل به‌معنای نواختن نی بوده است، نه‌ دعا و مناجات‌کردن، و رپيتاوين، درست نام اقتران پروين و ماه است. رپه، پيشوند رپتاوين که سپس تبديل به واژه رب در عربی شده است، نام خوشه پروين است، و پيتا، نام ماه است، و پسوند وين، که همان بينی و بينای امروزی باشد، به‌معنای نای است.

و در همين بخش بندهشن می‌‌بينيم که ارتا واهيشت که ارتای خوشه، يا پروين باشد، همکار رپيتاوين شمرده می‌شود. پس آفريننده جهان، همين اقتران و آميزش خوشه پروين با هلال ماه است. و اين اقتران پروين با ماه را، ترک‌ها قوناس می‌‌نامند که همان واژه گناه ما باشد. و اين واژه در اصل ويناس بوده است، و پيشوند «وی» تبديل به گاف شده است. ويناس، مرکب از وين است که به‌معنای نای است، و آس، همان خوشه کاردو است که غله‌ای همانند گندم است. ردپای اين تصاوير، در اشعار مولوی به‌جای مانده است که می‌‌گويد ما انسان‌ها از پروين به زمين افتاده‌ايم:

ساقيا ما ز ثريا به زمين افتاديم
گوش خود بر دم شش نای طرب بنهاديم

و همچنين ردپايش در غزل سعدی به‌جا مانده است که می‌گويد:

برآ ‌ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد
که بگرفت اين شب يلدا ملال از ماه و پروين‌ام

همان‌سان که رپيتاوين، جهان را با دم شش‌نای‌اش می‌آفريند، نام زهره هم که در لاتين «ونوس» باشد، و همين واژه ايرانی «ويناس» است، خدائی‌ست که با نوای چنگ و نای می‌آفريند. اين واژه ويناس يا گناه فارسی، در عربی جناح شده است که همان جنحه و جنايت باشد. اين‌که چرا عشق پروين به ماه که اصل عشق جهان است، تبديل به گناه و جنحه و جنايت شده است، برای آن بود که خدايان تازه، جهان را با تيغ برنده نور و امر می‌آفرينند. ولی جناح، معنای ديگری هم دارد که گواه بر همين خدای عشق‌اند. چنان‌که يک معنايش دست است. و اهل فارس (آثارالباقيه) خرّم را که همان دی باشد، سه‌‌بار در هر ماهی، دست می‌ناميدند. معنای ديگر جناح در عربی، به گل‌های پيلگوش و نيلوفر و لوف اطلاق می‌شود. ما با شنيدن نام پيلگوش، می‌انگاريم که اين گُل، گوشی مانند فيل دارد.

ولی گوش، همان خوشه است، و پيل همان فيلو در يونانی‌ست که به‌معنای دوستی و عشق است، مثل واژه فيلسوف. چنان‌که نام ديگر جناح، که لوف باشد، پيچه است که برترين نماد عشق است، و در تنکابنی «لو» خوانده می‌شود که همان «لاو Love» انگليسی است. پس جناح که همان گناه يا ويناس يا ونوس باشد، به معنی «خوشه عشق» است. معنای ديگر جناح، ذات هرچيزی‌ست. ذات همه چيزها، عشق رپه يعنی رب، به هلال ماه است که رام يا زهُره می‌باشد. اين مقارنه پروين و ماه، در روز ۲۲ ماه دسامبر يا دی، صورت می‌گيرد که روز باد باشد.

باد، خدای عشق است، و باد در کردی به‌معنای پيچه است، که همان لوف و لَو و لبلاب باشد، و حتی شيخ جام آن‌را «سن» می‌نامد که سيمرغ هست. جمشيد، در روز عشق، پيدايش می‌‌يابد و نخستين تجلی عشق خداست. و پنج روز پيش از روز باد، پنج خدا هستند که با هم آميخته‌اند و تخم انسان هستند، و انسان از اين تخم است که می‌رويد، و اين تخم است که از ثريا به زمين افتاده است. اين پنج خدا که تخم انسان‌اند، عبارتند از سروش و رشن و فروردين و بهرام و رام. در ميان هستی انسان، فروردين است که نام اصلی‌اش ارتافرورد است که روز ۱۹ ماه باشد، و ارتافرورد همان سيمرغ گسترده‌پر يا فروهر است. انسان از خوشه اين پنج خدا، يعنی از عشق پنج خدا يا هم‌پرسی و هم‌انديشی و همکاری به هم، در روز بيست و دوم دسامبر يا دی پيدايش می‌‌يابد. انسان، فرزند عشق‌ورزی خدايانِ عشق و اندازه و نظم و جويندگی و نوآوری به هم، همان خورشيد روشن است که از چاه تاريک يلدا می‌زايد.

منبع:
منوچهر جمالی، مقاله‌ای از کتابِ خرد شاد، انتشاراتِ کورمالی، شابک ۱۸۹۹۱۶۷۹۶x، برگرفته از فرهنگشهر، بخشِ گنجِ بادآورد. برگِ ۸۱ از اين کتاب را ببينيد.

&
نقل از: کورمالی

پی‌دی‌اف:

جاودانی هست، ممّد! غم مخور!!

جاودانی هست، ممّد! غم مخور!!
    (برایِ حضرتِ نوری‌زاد در ويدئویِ آذرماه 93یِ او)

وه که نوری‌زاد اگر منبر کند
وعظِ عن، از عن هم عن‌ترتر کند
گاله، از سوزِ "چرا دين شد به‌گوز؟"
پاره‌پوره همچو کونِ خر کند
درد وسوزِ توبره؟! آخور!؟ نگو!!
ممّد از اين کارها کمتر کند
دردِ دين و سوزِ حق دارد دل‌اش
کاين سخافت‌عقلی از خود در کند
گوزگوزی می‌کند؛ ابله نماند-
تا کند باور؟ خودش باور کند!
گو نباشد توبره وْ آخور به‌راه
آن‌قَدَر برده که قرنی سر کند!

جاودان خواهد شد ار مولایِ تو
بايد اعمالی شگفت‌آور کند
گردد اندر مقعدِ من مستقر
تا درآن مأوا، ز نو، سر بر کند
گه‌خوریِّ خشکِ پيشين را وداع
گويد و، کام از عنِ تر، تر کند
با بواسيرم درافتد، تن‌به‌تن
يک‌تنه، صد غزو چون حيدر کند
اسفنکتر، وازلين گر باج خواست
"ياعلی"گو، عبره زآن معبر کند
آسکاريس‌ام، دوسر، گر سر کشد
ذوالفقارش کارِ او يکسر کند
پی‌بَرَد زی معدنِ عن، فیءِ محض
با سپاه‌اش، تَجرِ سودآور کند
بر ضريحات، از عن‌ام سازد طِلیٰ
مرقدِ اهلِ هدیٰ انور کند
کوسه از دريایِ رفسنجان به‌عنف
برکشد کون‌اش به‌تربت تر کند
جنگِ کوناکون کنند از بهرِ حق
تا خودش زآن‌دو يکی را سر کند
عنْ‌عمامه بر سر، آيد خاتمی
حق پسندد مر ورا داور کند
موسویِّ گوز و کرّوبیِّ چُس
را به‌جدّ محروم از اين در کند
ليک نوری‌زاد را ناگه، زِزِرت
توش، تا ده‌خايه‌یِ آخر کند!

نعره‌یِ "وامقعدا!" گر برکشم
گوشِ حق، بر چرتِ باطل، کر کند
تا نه حقّ‌ام، زين دريغِ کون، به‌حشر
همچو کافر، درخورِ کيفر کند
گويم اين مقعد کنون قدسِ هدیٰ‌ست
صاحب‌اش کون گر کند، عرعر کند!

زاهدِ مقعدنشين گر غزوِ ناب
درخورِ اخلافِ پيغمبر کند
بنگری چون از ورایِ گردِ گه
نک، زعيمی زبده کرّ و فرّ کند
تا همی بپْراگند حق در جهان
عن زند قالب، وزآن لشکر کند
نصرة بالرّعب اگر کافی نبود
ضرطه‌ام، کاری چُنو اژدر کند
مسلم از کلِّ جهان ريند برون
جاودان گوزی به‌خود رهبر کند!

م. سهرابی
4-2 دی‌ماه 1393؛ 25-23 دسامبر 2014

J
پی‌دی‌اف:


&
ويدئویِ نوری‌زاد:
در يوتيوب:

Monday, December 22, 2014

من مسلمان نيستم...

ايرانی‌ام!
                   (بازنشر)

زندگی جز رنج نبوَد، چاره چيست ؟
چاره‌یِ بيچارگان، بی‌چارگی است
گرچه هستم من فقير و مُستْمند
آی مادرجنده! بر من کم بخند
من ز خود بزدوده‌ام نورِ نبی
افتخارِ صد نبی و صد ولی
نورِ اهريمن ز من چون شد جدا
فقر می‌تازد به من چون اژدها
تا مسلمانی ز خود بزدوده‌ام
بينوا، بيکاره و بيهوده‌ام
گر که با خود نورِ اللَّه داشتم
مادرت را هر زمان می‌ذاشتم
بودم آخوندی به صدگون اعتبار
يا که سرداری غريقِ افتخار
يا مديرِ جاکشِ يک سازمان
بودم و می‌ساختم برجی کلان
يا نه، خود من شاعرِ رهبر بُدَم
با زنِ طلّاب همبستر بُدَم
روز و شب اشعارِ من می‌خواندند
شب زنانْ‌تان پيشِ من می‌ماندند
می‌زدم کوک و، به وصفِ کربلا
شعرها می‌ساختم اندر خلا
در صدا سيما مقامی داشتم
خواهرت را نيز هم می‌ذاشتم
...
آی مادر‌قحبه، اين‌ها من نی‌ام
من مسلمان نيستم؛ ايرانی‌ام!!

J
11 مهرماه 1385

&
نشرِ نخست:
ويرايشِ حروف‌نگاری:
دوشنبه، اوّلِ دی‌ماه 1393؛ 22 دسامبر 2014


Sunday, December 21, 2014

امان از شما فرانسويّون!

امان از شما فرانسويّون!
(ذيلِ خبرِ «گلدان‌دزدیِ مجاهدين از گورستانی در پاريس»!)

بابا! حاج‌خانم!
از ما هزارونِ هزار، جوونایِ دسته‌گل‌مونو دزديدن، مغزشونو شستن، بردن، دادن دمِ گلوله‌یِ امامِ بيعت‌شکن‌شون خمينیِ قدّس سرّه و، الباقی رو هم طوری مغزشويیِ تمام و کمال کردن که اصولاً چُنوُ از حليه‌یِ آدميّت تهی شدن که سی‌وچن ساله مغزاشون هوين‌جور توُ بطری تکون نخورده...
ما تحمّل کرديم و جيک نزديم... از شما دوتا گلدون بردن؛ چه خبره اين‌همه قال‌قال راه انداختی، آبجی!
يه‌خورده هم دلِ‌تو بذار جایِ دلِ ما...


&

J