Posts mit dem Label غزل‌واره werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label غزل‌واره werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Mittwoch, Dezember 29, 2021

بگشای در ...

بگشای در ...

[بازنشر]

ای جمله مستی‌هایِ جان، مستی سلام‌ات می‌کند

وی باده‌یِ ديرِ مغان، مستی سلام‌ات می‌کند

غم هر زمان با روحِ او، جولانِ ديگر دارَدی

وندر پیِ امن و امان، مستی سلام‌ات می‌کند

پی کرده گم در کویِ شب، در خامُشِ بی‌سویِ شب

نعره‌زنان، با صد فغان، مستی سلام‌ات می‌کند

 

ای روشنایِ جاودان، ای گوهرِ نيک تو «آن»

وی جانِ جان، جانِ جهان! مستی سلام‌ات می‌کند

ساقی تويی، ساغر تويی، هم مستی و محشر تويی

ديوانه‌ای از بی‌خودان، -مستی- سلام‌ات می‌کند

بویِ خرابات‌ات مرا، مدهوش می‌دارد زِ می

سود است اين، يا خود زيان؟ - مستی سلام‌ات می‌کند

بر آستانِ خشتِ خُم، کافلاک نايد در نظر

سر سوده بر هفت آسمان، مستی سلام‌ات می‌کند

از باده‌یِ دلجویِ تو، وز خم خمِ گيسویِ تو

بویِ جنون آيد به جان؛ مستی سلام‌ات می‌کند

ای آفتابِ بی‌خودی، سرخوش چو آتش می‌دوی

وندر رگِ هستی نهان، مستی سلام‌ات می‌کند

می از خراباتِ مغان، افتان و خيزان می‌بَرَد

دم کز صفِ آتش‌خوران، مستی سلام‌ات می‌کند

بگشای در ترسایِ من، من کی مسلمان بوده‌ام؟

زين‌سان که دارم بر زبان: مستی سلام‌ات می‌کند!

 

م. سهرابی

شهريور 1375

نشرِ نخست:

https://fardayerowshan.blogspot.com/2005/09/blog-post.html

::::

Sonntag, April 04, 2021

بی‌رنگ می‌خواهم شدن...

 

بی‌رنگ می‌خواهم شدن...

 

[بازنشر]

بی‌رنگ می‌خواهم شدن، ساقی بده پيمانه‌ای

زآن می که هر پيرِ خِرَد، گردد ازو ديوانه‌ای

از چشمه‌یِ چشمِ پری، چون آسمانِ بی‌دری

مستانه چون لفظِ دری، جانْ‌بخش چون افسانه‌ای

روشن چو رایِ عاشقان، جوشنده چون آبِ روان

هم تلخ چون دورِ زمان، هم نعره‌یِ مستانه‌ای

 

ساقی به‌تنگ آمد دل‌ام، با خود به جنگ آمد دل‌ام

يا باده‌یِ صافی‌م ده، يا از جنون پروانه‌ای

آن‌سان که زيرِ آسمان، اندر بيابان‌هایِ جان

در زيرِ باران‌هایِ تو، گردم زِ خود بيگانه‌ای

بالی برويد مر مرا، تا بر پَرَم زين تنگ‌جا

وين عمرِ باقی سر کنم، در گوشه‌یِ بت‌خانه‌ای

با نعره‌یِ خاموشِ خود، از اين دلِ افروخته

گردِ جهان گردم، که هان: بی‌خانه‌ای، بی‌خانه‌ای

 

ساقی‌م افسون می‌کند، وز خويش بيرون می‌کند

وانگه به‌نجوا گويدم: ديوانه هستی يا نه‌ای؟

آری فدای گيسوَت، ای بویِ تو عِطرِ جنون

ديوانه‌ام، ديوانه‌ام، آن‌هم چه‌سان ديوانه‌ای

خواهم که فريادی شوم، از آتشِ لعلِ لب‌ات

وين خامُشِ تاريک را، افروزشِ جانانه‌ای

برخيز و آتش زن به من، از باده‌ات، از بوسه‌ات

ساقیِ آتشناکِ من، پر کن زِ می پيمانه‌ای!

 

م. سهرابی

5 شهريور 75

(بيتِ اوّل : اسفندِ 1371)

Samstag, November 28, 2020

مباد!

مباد!

 

جهان به‌جایِ نجيبی رسيده، ناش کم است

بقایِ اين گل و بلبل! کمی فناش کم است

ميانِ حنجره‌یِ من، هزار عربده مُرد

که اين رباطِ دو در از چه‌رو هواش کم است

هزار لعنتِ ميمون به اين شرافتِ خلق

فرسته بادم، اگرچه دمِ رساش کم است!

مبيندم دو جهان‌بين جهان، که هرچه در اوست

به هر "مباد هگرز"ش، هزار "کاش" کم است!

نفس مکش دلکا، تاک هردو زين گنداک

زنيم غوطه به بحری که آشناش کم است

چو در عدم، گلک‌ام، بام هم‌سفر گشتی

 به هجوِ من منه انگشت: کاين هجاش کم است!

 

آدينه، 7 آذر 1399؛ 27 نوامبر 2020

مهدی سهرابی

 


Donnerstag, Mai 21, 2015

خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی!

آقا! به پروردگارم حضرتِ ابليس قسم! من کاملاً بی‌تقصيرم! قافيه‌ش منو تحريک کرد...
::::
م. سحر فرمايد:
حيف از تو که خوشگل نشدی ...

حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان
نُقلِ تر محفل نشدی ميم سحر جان
بيش از همه اِستاده‌تر از سرو سرودی
اما متحول نشدی ميم سحر جان
يعنی به‌سوی مردم دون از پی تکريم
با سر متمايل نشدی ميم سحر جان
تا اهل جهالت بنشانند به دوشت
با جهل به محمل نشدی ميم سحر جان
يک عمر غم غربت و يک عمر جدايی
افسردت و باطل نشدی ميم سحر جان
جز در ره آزادی ميهن نسرودی
مرعوب قبايل نشدی ميم سحر جان
فرياد تو مُشتی به دهانِ خفقان بود
يک ره متزلزل نشدی ميم سحر جان
جسمی به سفر بودی و جانی به حضر، ليک
از قافله غافل نشدی ميم سحر جان
تقدير، شدن بود و شدی زی شدن اما
حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان!

16/11/2014

::::
و فقيرِ طاقت‌نيار، اين‌گونه فضولی کرده:

اين نيست که خوشگل نشدی، ميم سحر جان
يک‌کم، متأمّل نشدی، ميم سحر جان!
خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی
از ترس، تو قائل نشدی، ميم سحر جان!
ترسی که بياييم و ببوسيم و شوی کم؟
با دزد [که] مقابل نشدی، ميم سحر جان!!

از بوسه‌یِ شيرينِ تو، دل بر نتوان داشت
بيهوده که عاسل نشدی، ميم سحر جان!
با شعرِ ز دل خاسته‌یِ دلبر و دلخواه
کی رهزنِ صد دل نشدی، ميم سحر جان!؟
ای با خرد و مهر، که تاجِ سرِ فضل است!
ديهيمِ افاضل نشدی، ميم سحر جان؟!
مهر و خردِ اندر تو و شعرِ تو روان باد
چون بندِ مداخل نشدی، ميم سحر جان!
شد دايه‌یِ مامِ وطن، اشعارِ تو، زين‌روی
زو، يک‌دمه، غافل نشدی، ميم سحر جان
بر سر ز جمال، اين نه که بر صدرِ معالی
محسودِ اماثل نشدی، ميم سحر جان!
شعر و ادب‌ات، موجِ تموّل شد و، زين گنج
سويی کج و مايل نشدی، ميم سحر جان
ليکن نکنم باور ازين‌دست، که گويی
کيفاً متموّل نشدی، ميم سحر جان!!
يعنی نزدی بطر و پیِ وسوسه‌یِ دل
گاهی، به سواحل نشدی، ميم سحر جان؟!
آن‌جا، پیِ تو، دلبرکان صف نکشيدند
بر کامِ دل، آمِل نشدی، ميم سحر جان!؟
يعنی که، ببين! قدرِ شبی، يک‌دوسه‌چاری
بر حور و پری ول نشدی، ميم سحر جان!؟
پاريس چه‌کارت، اگر اين‌ها نکنی هيچ!
بيهوده که نازل نشدی، ميم سحر جان!!
...
پرگست! نگيری به‌دل اين وسوسه، زين رذل
چون نوز، اراذل نشدی، ميم سحر جان!

زيبايی و، دل می‌بری، امّا چو نخواهی
انگار که خوشگل نشدی، ميم سحر جان!!

::::
م. سهرابی
پنج‌شنبه، 31 ارديبهشت 1394؛ 21 می 2015


Mittwoch, November 12, 2014

ناگزيريم اگر که «ناگذر»يم!

ناگزيريم اگر که «ناگذر»يم!

چون ز-امرِ قَدَر، مايه‌یِ تقصير برآيد
هر فال زنی، باز، به‌نامِ ذکر آيد!!

تا چُنين است که از فسق، به منع و حذريم
به جهان، از سرِ سودایِ ذکر می‌نگريم
تابعِ حکمِ ازل، نسل‌به‌نسل، از پس و پيش
کُشته‌یِ غصّه‌یِ فرج‌ايم و، ز کون خون‌جگريم
قومِ حسرت‌کشِ عشق‌ايم که شب، بعدِ جماع
گر طرف کون ندهد، در پیِ جلقِ سحريم!
شک مکن، زآن‌که برافراشته‌پرچم چو شويم
دور ازين نازبتان! ناگذر از ماچه‌خريم!
با چُنين دلبرکان، وای! خدا را! حرجی
نيست بر سنگ! نه بر ما، که کمی هم بشريم!!

جمعه، 28 شهريور 1393؛ 19 سپتامبر 2014

J
به بهانه‌یِ اين خبر:

Freitag, März 07, 2014

تبريکِ "روزِ زن"؛ و شوخی با بانوانِ دو عالم!!

(تبصره: منظورِ شاعرِ بزرگوار از "دو عالم"، چيزی نيست جز دو عالمِ موازیِ "مهر و وفا" و "جور و جفا"!!)

"روزِ زن"، روزِ عشق و مهر و وفاست
کام‌تان خوش، که عيش‌تان به‌نواست
گرچه جور و جفاست طينت‌تان
روزِ چونين، نه وقتِ نقد و هجاست
شاد و شنگول و هم‌نوا گوييم:
خوش به حالِ شما، که روزِ شماست!

ورچه تبعيض و امتياز بُود
ما شکايت نمی‌کنيم و، رواست
نکته‌ای بشنويد و، پُز مدهيد:
«هشتمِ مارس، روزِ ما زن‌هاست!»
...
نق‌نقو نيستيم و، حرفی نيست
هی نگوييم: "روزِ مرد" کجاست!؟
رفته يک روز اگر ز کيسه، به‌جاش
سيصد و شصت و چار روز از ماست!!

::::

بامدادِ هشتمِ مارس 2014

Samstag, Februar 19, 2011

غزل‌واره‌یِ گريه

تا صدایِ گريه‌ام در خانه‌یِ خالی نپيچد
می‌روم از خويش، تا در دشتِ بی‌خويشی بگريم

اندُهان بسيار و، می کم؛ خونِ دل! پيمانه‌ای ده
تا شوم لبريزِ غم، بر اين کم و بيشی بگريم!

نور هم از جنسِ تاريکی شد؛ ای دل، شمعِ من شو
تا به روزِ ميهن از اين تيره‌انديشی بگريم

"خورده زين‌پيش از هيولا شير" اگر زين‌پس اهوراست
پس چو پيش ای ديده بايد بر پس و پيشی بگريم!!

$
نسخه‌یِ عکسی:

م. سهرابی
آدينه؛ 29 بهمن89
18 فوريه 2011

Donnerstag, Mai 21, 2009

خار ِ‌ترديد

آتش اگر در وجودم ، عشق ِ تو برپا نمی‌کرد
بودم ؛ ولی هستی ِ من ، آيينه پيدا نمی‌کرد
با اين‌همه ، خار ِ ترديد ، گاهی خلد در دل‌ام : کاش
عاشق نبودم ، که دهرم ، آماج ِ تيپا نمی‌کرد
آخر چه می‌شد دل ِ ما ، هم ، اندکی عقل می‌داشت
بيهوده خود را و ما را ، شيدا و رسوا نمی‌کرد
گر گرم ِ کار ِ خودش بود ، خون را به‌گردش می‌انداخت
مغز ِ من ِ بی‌نوا هم ، صد فکر ِ بی‌جا نمی‌کرد
گه‌گاه گويم – چو گريم ، بر پهنه‌ی ِ اين بيابان - :
ای کاش هرگز دل ِ تنگ ، آهنگ ِ صحرا نمی‌کرد
آخر مگر مام ِ ميهن ، فرزند جز من نبودش ؟
بهر ِ چه ، جز با من ِ زار ، اين‌گونه نجوا نمی‌کرد :
" خواهی که اين عمر ِ کوته ، پهنای ِ دريا بگيرد
در قصّه گويند : اين مرد ، از مرگ پروا نمی‌کرد !؟ "
اين نغمه در گوش ِ جان‌ام ، می‌رفت و ميدان نمی‌داد
عقل ِ جوانی زبون بود ؛ ترديد و آيا نمی‌کرد
اندوه ِ عشق‌اش درآميخت ، با آتش ِ نوجوانی‌م
ورنه به يک نيمْ‌خندم ، از زندگی وا نمی‌کرد
در گوشه‌های ِ ضميرم ، می‌خواستم جاودان شد
خوش بود اگر مرگ با ما ، امروز و فردا نمی‌کرد !

25 – 19 اسفند 1387

$
GIF

Montag, Mai 11, 2009

بايدم كوشيد و رفت ...

خرّما آن‌كاو بساط ِ آرزو برچيد و ، رفت
كَنْد دل ؛ طومار ِ مهر ِ كهنه ، درپيچيد و ، رفت
من چرا ماندستم اين‌جا ، مردهْ‌سان در گور ِ تنگ ؟
بايدم راهی شد و ، زين تنگنا كوچيد و ، رفت
گرچه می‌گويند : اين‌جا هست ايران ِ بزرگ !
پَرْت ! بايد داد گوزی ؛ چَرت‌شان نشنيد و ، رفت ! [1]
ياوه می‌بافند : ما هستيم قوم ِ آريا !
بايد از بُن بر بَروت ِ گَنده‌شان گوزيد و ، رفت
چارده قرن است ، ايران ، زير ِ گُه ، گشته‌ست غرق
دست بايد شُست ازين گُه ؛ پاچه ورماليد و ، رفت
هركه آمد ، ريد در اين سرزمين ِ باشكوه
بايد اندر كشوری ديگر وطن بگزيد و ، رفت
نه چو خيل ِ رفته‌ی ِ اين‌سال‌ها ، دل‌درگرو
بايد از اين گُه‌سرا بركَنْد دل ، نوميد و ، رفت
روی ِ آبادی نبيند ، اين خراب ِ قرن‌ها
گرچه دشوار است رفتن ، بايدم كوشيد و ، رفت
راستی ، گر سوی ِ آزادی همی خواهی شدن
خورد بايد مسهل ، اندر قاف ِ قرآن ريد و ، رفت !!

870821
( نيمروز )

?
پابرگ‌ :
[1] وجه ِ نخست : داد بايد گوزگندی ؛ خُرده‌شان نشنيد و ، رفت

Sonntag, Februar 15, 2009

تلخ

ª
به نيمه‌ره رسيده‌ام ؛ به نيمه‌راه ِ جام ِ تلخ
و يا به آخرينه‌سطرهای ِ اين پيام ِ تلخ ؟
چه بختكی فتاده بر من و وطن ؟ شكنجه‌ای‌ست
اگر به‌روز ، منظره ؛ وگر به‌شب ، منام ِ تلخ
هزاره‌ها سپرده‌ايم راه ، تا رسيده‌ايم
ز شادكامی ِ جهان ، به سرنوشت ِ كام ِ تلخ
ستاره‌ام ، نهفت رُخ ، چو اورمزد ؛ وای من
كه بی‌فسار اهرمن ، برون شد از كُنام ِ تلخ
حرام كرد باده را ، وُ پی‌نمود پای ِ‌رقص
به مُصحَف‌اش بكوب پا ، به شهد ِ اين حرام ِ تلخ
به زهر ِ سوره‌سوره وُ ، به گند ِ آيه‌آيه‌اش
دوانده زهر ِ كينه در رگ ِ جهان ، كلام ِ تلخ
به مرگ عشوه می‌فروشم ، از اميد ؛ سال‌هاست
كه كی شود كشيده تيغ ِ ما ، ازين نيام ِ تلخ ؟

791117-870730

?
پابرگ :
ª بيت ِ نخست ، در 791117 روی ِ كاغذ آمده . سپس ، در 870414 بيشترينه‌ی ِ‌كار به‌انجام‌رسيده ؛ و سپس‌تر ، بيت ِ 4 ، و مصرع ِ نخست ِ بيت ِ 6 ، به‌همراه ِ عنوان ، در 870729 و بامداد ِ 870730 افزوده و تكميل شده ؛ و نهايةً ، به‌صورتی كه می‌بينيد درآمده !

$
نسخه‌یِ عکسی؛ فونتِ بدر

Ê

Freitag, Februar 06, 2009

ارتداد از ارتداد!

زمان ِ آن شده كز كفر دست بردارم
نخواهم ار كه ببينند بر سر ِ دارم
ز نيك و بد نكنم گفت‌و‌گو ؛ خموش شوم
كه جان و زندگی‌ام ، نيك دوست می‌دارم
اگرچه كُند نبوده‌ست تيغ ِ دين ، اينك
شده‌ست تيز ؛ چرا شوخی‌اش بينگارم ؟!
ز بهر ِ آن كه كند ديو ، كشت و كشتاری
چرا به‌بيهُده گردن به زير ِ تيغ آرم ؟
نديده‌ام به همه‌عمر ، لذّت ِ هستی
كنون بميرم و خود را به گور بسپارم !؟
زهی خيال و توهّم ؛ ز كفر توبه كنم
كه جان به‌در‌بَرَم از بهر ِ نشر ِ اشعارم
ز خطّ ِ كفر ِ جلی ، رُو نهم به كفر ِ خفی
به نقل ِ كفر ، بَرَم جان ، ز كفر ِ آثارم !
نگفته‌ام من و ، اين انوری‌ست ؛ می‌گويد :
« ز دين ِ ايزد و شرع ِ رسول ، بيزارم » ! [1]

870717

$
GIF
?
پابرگ :
[1] انوری ، ديوان ِ اشعار ، تصحيح ِ مدرّس رضوی ؛ جلد 2 ، ص 685 ؛ بيت ِ آخر ِ قطعه‌ی ِ 348 .

Donnerstag, Februar 05, 2009

اهورايم!

ز دين ِ ديو بيزارم ، كه خود شخصاً اهورايم
اهورا بوده ايضاً ، شك مكن ، ماما و بابايم
چو فردوسی ورا دارنده‌ی ِ جان و خرد گويد
اشارت سوی ِ من دارد ؛ كه من اين هردو دارايم
ز بس دور اوفتادستيم از اصل ِ اوستايی
كسی را نيست باور ، گر بگويم من اوستايم
من‌ام گاهان ِ زرتشت ِ مهين ؛ آن خوش‌نيايش‌گر
ستايش‌های ِ او را ، من ، يكی پژواك‌آوايم
فروزان آذر ِ روشن ، به تاريكی شرارافگن [1]
ميان ِ دُژمن و بهمن ، جدالی سهم‌آسايم
گريزم از بد و ، زی نيك پويم ؛ وز خُروه ِ جان [2]
رسد هر صبحدم مژده ؛ كه من پيروز ِ فردايم !

870717/ب

$
GIF
?
پابرگ‌ها :
[1] بدل : ابتدا به اين صورت بود : نبرد ِ نيك و بد در من ، فروزان آذر ِ روشن
[2] ابتدا : سروش ِ جان .
" خُروه " ، شكل ِ پهلوی ِ « خروس » است . ( برای ِ آن ، بنگريد به يادداشت ِ « پژ ، و برخي واژگان ِ آن » از اين نابودمند . )

Freitag, April 25, 2008

گريه‌یِ عالم

به يادِ کشتگانِ راهِ آزادی؛ و پيشکش به «بابک خرّم‌دين»
پر شدم از غم، مگر با گريه قدری کم کنم
سر‌به‌سر درد است عالم؛ ترکِ اين عالم کنم
ديو می‌تازد به من، از هفت‌گوشه، با سپاه
بشکنم در هم سپاه‌اش؛ پشتِ يک‌يک خم کنم
صد بسيجِ غم، به يک پيمانه می، ريزم به‌هم
از طرب وردی بخوانم، ديوِ غم آدم کنم
نامِ اهريمن نهد الله، از رویِ فريب
تا اهورا جایِ شيطان باشد و، من رم کنم!
رو شده دستِ تو، ای ديوِ پليدِ راهزن
بعد ازين، اين رشته را با قيدِ جان محکم کنم
آن که جان می‌پرورَد، شيطان بُوَد، الله نيست
گوئيا بايد به نام‌اش «ربِّ من» منضم کنم!
نيکیِ ذهن و زبان و کار، آزادی دهد
کفرِ غربی را، بدين گبرانگی مدغم کنم
جمله ديوان‌اند اهل‌الله، وارون‌کارگان
قلع‌و‌قمعِ ديوِ اهل‌الله، چون رستم کنم
سویِ ماتم خواندم ديو، از عزاهایِ دروغ
بر عزاهای‌اش بخندم، جان و دل خرّم کنم
سورِ ما، روزی‌ست کاين ديوان به ماتم اندرند
سورِ اهريمن بُوَد، گر روی زی ماتم کنم
از شهيدِ کربلا، صد قصّه‌یِ مُبکی کند
تا که من با ياوه‌های‌اش، ديدگان پُر نم کنم
گريه بيهوده‌ست از بنياد، ليکن گر رواست
گريه بايد من به قتلِ بابکِ خرّم کنم
آن‌قَدَر ايرانیِ آزاده کشته اهرمن
کز دو دريا چشم، بايد گريه‌یِ عالم کنم!

13870120

œ
دست‌نويس
JPG

z
اندر حاشيه:
با اين‌که سال‌ها بود ترجمه‌یِ فارسیِ کتابِ «شمشيرِ آخته» نوشته‌یِ جلال برگشاد [1] را داشتم، هيچ‌وقت به صرافتِ خواندنِ آن نيفتاده بودم. گويا، بی هيچ دليلی، دچارِ اين تصوّر بودم که کسی نمی‌تواند زندگانیِ بزرگ‌مردی چون بابکِ خرّم‌دين را به‌تصوير‌کشد.
بعد از آمدنِ اين غزل‌واره، شروع به خواندنِ کتاب کردم؛ البتّه فقط در فرصت‌هایِ فراغتِ مغازه! (گاهی، برایِ اين‌که همسرم استراحتی بکند، يک‌دو‌سه ساعتی می‌روم مغازه. اين‌هم از برکاتِ اهريمنِ نبوی (ص) است، که بعد از سی‌و‌چند سال سر در کتاب داشتن، بايد برایِ يک‌لقمه نانِ نخور و بمير، همسرم بارِ تلخ و سنگينِ زيستنِ با منِ ديوانه را، اين‌گونه بپردازد. و کاش از اين مغازه‌یِ اجباری، نانی هم درمی‌آمد! فعلاً که شش‌ماه است انگار برایِ صاحب‌ملک بيگاری می‌کنيم. ای به قافِ قرآن‌ات، اهريمنِ صل‌الله...!!!)

?
پابرگ:
[1] اين نام چگونه تلفّظ می‌شود؟ متأسّفانه، در هيچ جایِ کتاب، مشخّصاتِ اصلِ اثر ذکر نشده؛ که از رویِ لاتينِ آن، بتوان تلفّظ را فهميد! اگر کسی می‌داند، لطفاً به من هم بياموزد. می‌کنم‌اش، دعا.

ü
[ويرايشِ حروف‌نگاری، و افزودنِ متنِ عکسی: دوشنبه، 9 دی‌ماه 1392]