Sunday, September 25, 2011

اين متن هيچ ربطی به احمد شاملو ندارد...

پيش‌ازين، يک‌بار اين نوشته را در ايميل‌های‌ام ديده و خوانده بودم؛ امّا آن‌جا، به شاملو نسبت داده نشده بود. و امشب، جايی در فيس‌بوک (در يکی از گروه‌ها، که تا اين‌لحظه 989 هم‌گروه دارد) ديدم که به شاملو نسبت داده شده...
ابتدا خواستم اين چارسطر را آن‌جا بياورم؛ امّا نتوانستم بر نگرانی‌ام از آزردگی يک دوست چيره شوم؛ اين شد که گفتم روی ديوار خودم بياورم... (عيناً با همان خطاب)
نخست نوشته را بخوانيد؛ و بعد، اگر دوست داشتيد، چارکلمه‌ی فقير را هم مطالعه خواهيد فرمود!
(بديهی‌ست دوست‌تر می‌داشتم که متن نوشته را بنا به شيوه‌ی خاصّ خود، به‌حيث تايپ-حروف‌نگاری، مختصر ويرايشی بکنم؛ امّا نکردم، به‌دلايلی...!)

در حسرت ايرانی بودن (احمد شاملو)
من ايرانی نيستم چون نامم عربی ست. من ايرانی نيستم چون وقتی بدنيا امدم در كًوشم اذان عربی خواندند. من ايرانی نيستم چون وقتی بمدرسه رفتم مادر و پدرم بالا سرم قران كًرفتند و در مدرسه بما ايين محمد را اموزش دادند نه كًفتارنيك و پندار نيك. من ايرانی نيستم چون وقتی ازدواج كردم به زبان عربها و به ايين عربها ازدواج كردم. من ايرانی نيستم چون هزاران كيلومتر راه را طی ميكنم تا به پابوس امام هشتم شيعيان و از نوادكًان پيامبر اعراب بروم اما كمی انطرفتر به ارامكًاه فردوسی نمی روم. من ايرانی نيستم چون اعياد فطر، قربان، مبعث و غدير را تبريك ميكًويم و شاد باش می شنوم اما نميدانم كه جشن سد چكًونه روزيست. من ايرانی نيستم چون دهه ی محرم سياه به تن ميكنم برای عزاداری كسانی كه وطنم را اشغال كردند، مردانش را كشتند و زنانش را به غنيمت بردند اما روز مركً بابك خرمدين را نمی دانم. من ايرانی نيستم چون حرف كه ميزنم بيشتر به عربی ميماند تا به فارسي. من ايرانی نيستم چون عربها پ ندارند و ميكًويم فارسی نه پارسي. من ايرانی نيستم چون در كشوری بدنيا امدم كه روی پرچمش عربی نوشته اند نه فارسي. من ارزوی ايرانی بودن هم ندارم چون اينقدر دست نيافتنی ست كه ارزويش را نميتوان كرد. من حسرت ايرانی بودن دارم!

?
و نظر من:
دوست عزيز،
اين حرف‌ها هيچ ربطی به شاملو ندارد؛ مگر اين‌که به‌غير از شاملوی مشهور، شاعر بزرگ معاصر، احمد شاملوی ديگری هم داشته بوده باشيم!
بديهی‌ست که من اوّلاً همه‌ی نوشته‌های شاملو را نديده و نخوانده‌ام، ثانياً به فرض خواندن، محال است که بتوانم همه را به‌ياد داشته باشم؛ امّا با شناختی که از شاملو و انديشه‌های او، و به‌ويژه «طرز سخن» و «چندوچون نگرش» او دارم، با اطمينان عرض می‌کنم که اين سخنان از شاملو نيست...
می‌دانم که به‌احتمال قوی، شما مطلب را مستقيماً از يکی از کتاب‌های شاملو (و يا به‌هرحال منبعی معتبر) تايپ نفرموده‌ايد، بلکه بنا به شيوه و رويّه‌ی معمول در اينترنت (که متأسّفانه همه‌ی ما به آن آلوده و دچار شده‌ايم)، آن را از سايت يا وبلاگی برگرفته‌ايد... بنابراين مطمئن‌ام که از حرف من دلگير نمی‌شويد!
اگر حمل بر خودبينی نشود، بايد بگويم چنانچه کسی اين متن را به من (که در برابر و به‌قياس شاملو، رقمی محسوب نمی‌شوم؛ و نسبت به موضوع و مضمون نيز، -البتّه فقط- تا حدودی، همداستانی دارم) نسبت می‌داد، به‌اندازه‌ی يکی‌دو فقره کوه آتشفشان فعّال، عصبانی می‌شدم!!

‏يکشنبه‏، سوّم مهرماه، 25 سپتامبر‏، 2011

روضه‌ی حضرت آية‌الهخامنش‌العظمیٰ کورش کبير (که اصلاًم کون‌شون «لق» نبوده!)، بالای پلّه‌های مقبره‌شون!

روزی بزرگان ايرانی و مريدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ايران‌زمين دعای خير کند؛ و ايشان بعد از ايستادن در کنار آتش مقدّس، اين‌گونه دعا کردند:
خداوندا، اهورا مزدا!
ای بزرگ آفريننده‌ی اين سرزمين بزرگ!
سرزمينم و مردمم را از دروغ و دروغ‌گويی به‌دور بدار!
بعد از اتمام دعا عده‌ای در فکر فرو رفتند، و از شاه ايران پرسيدند که چرا اين‌گونه دعا نموديد؟ فرمودند: چه بايد می‌گفتم...؟
يکی جواب داد: برای خشکسالی دعا می‌نموديد؟
کوروش بزرگ فرمودند: برای جلوگيری از خشکسالی... انبارهای آذوقه و غلّات می‌سازيم.
ديگری اين‌گونه سؤال نمود: برای جلوگيری از هجوم بيگانگان دعا می‌کرديد؟
ايشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی می‌سازيم و از مرزها دفاع می‌کنيم.
گفتند: برای جلوگيری از سيل‌های خروشان دعا می‌کرديد؟
پاسخ دادند: نيرو بسيج می‌کنيم، و سدهايی برای جلوگيری از هجوم سيل می‌سازيم.
و همين‌گونه سؤال کردند و به همين‌ترتيب جواب شنيدند...
تا اين‌که يکی پرسيد: شاها! منظور شما از اين‌گونه دعا چه بود؟!
و کوروش تبسمی نمودند و اين‌گونه جواب دادند:
من برای هر سؤال شما جوابی قانع‌کننده آوردم؛ ولی اگر روزی يکی از شما نزد من آيد و دروغی گويد که به ضرر سرزمينم باشد، من چگونه از آن باخبر گردم و اقدام نمايم؟ پس بياييم از کسانی شويم که به راست‌گويی روی آورند؛ و دروغ را از سرزمينمان دور سازيم... که هر عمل زشتی صورت گيرد باعث اولين آن دروغ است.

&
منبع نقل (قبل از مختصر ويرايش ما):
http://cyruskingofkings.com/post/17
روضه را، نخست اين‌جا ديدم:
جبهه ايران ازاد.ارتش اريايی ايرانويچ.حکومت سکولار
https://www.facebook.com/groups/etehade.mihani/?view=permalink&id=200417566693011
(به املاء «عنوان» گروه، دست نزدم تا بتوانيد داوری کنيد!!!!!)

اگر به خانه‌ی من آمدی...

(شعری از غادة‌السّمان؛ سوريّه)

اگر به خانه‌ی من آمدی
برايم مداد بياور مداد سياه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زيبايی در قفس نيفتم
يک علامت هم روی قلبم تا به هوس هم نيفتم!
يک مداد پاک‌کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخی‌شان، سياهم کند!
يک بيلچه، تا تمام غرايزم را از ريشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اين‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گويا!
يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايی بخورد
و بی‌واسطه‌ی کلاه کمی بيانديشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اينگونه فريادم بی‌صداتر است!
قيچی يادت نرود،
می‌خواهم هر روز انديشه‌‌هايم را سانسور کنم!
پودر رختشويی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هايم را باد با خود ببرد به آنجايی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ بايد واقع‌بين بود!
صداخفه‌‌کن هم اگر گير آوردی بگير!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب حيوان می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
يک کپی از هويّتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دينی به قصد ارشاد،
فحش و تحقير تقديمم می‌کنند،
به ياد بياورم که کيستم!
ترا به خدا ... اگر جايی ديدي حقي مي‌فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح می‌دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم!
سر آخر اگر پولی برايت ماند
برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بياويزم به گردنم ... و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يک انسانم
من هنوز يک انسانم
من هر روز يک انسانم ...


&
از ايميل يک دوست...
و در جست‌وجويی که برای يافتن متن اصلی کردم (و متأسفانه آن را نيافتم)، متن فارسی را در چند سايت و وبلاگ ديدم؛ ازجمله اين‌جا:
http://www.ashpazonline.com/weblog/tabassom407/161895

اگرچه سواد عربی‌اش کلاً نم ورداشته، چنانچه متن اصلی را جايی يافتيد، حتماً فقير را هم خبر کنيد...
×××
صفحه:
https://www.facebook.com/GHADA.AlSAMAN

... برو نرخ بگير!!

با پوزش فراوان،
از دوستان، عزيزان!
قرار کرده بوديم که ديگر اين‌جا در اين فيس‌المبارک‌مان، هزل نياوريم؛ امّا...
اين عکس، با شرح « اينو می‌گن سرويس طلای عروس!» ايميلاً به دفترک ما واصل گشت؛ و نتوانستيم جلو کُخِ شاعری‌مان را بگيريم... (و از محضر شاه‌داماد و عروس‌خانم هم، عذرخواهی می‌نماييم هميدون!)

بهر يک‌نرمه کُس اين‌قدر طلا؟!
مرد بيچاره، برو نرخ بگير!
بَد کلاهی به سرت رفته، ببه‌م
زده گويا پدرِ کُس، به تو کير!!!!!!


×××
دوسه توضيح:
1. کُخ، در فارسی طبس (و خراسان به‌طورکلّی)، همان «کِرم» فارسی رسمی و ادبی‌ست...
2. نرمه، در فارسی طبس، به‌معنیِ «ريزه، خُرده، اندک، پاره‌ای کوچک از چيزی، ...» به‌کارمی‌رود.
3. مصرع آخر، به اين‌صورت هم تواند بود:

زده گويا ننه‌یِ کُس، به تو کير!

‏ سه شنبه‏، سپتامبر‏ 13‏، 2011

قربانی دختر در تايلند!

(نازنين دوستی، ايميلی برای‌ام [فُروارداً] فرستان‌کرده کرده بود، متضمّن خبرواره‌ای بی‌منبع، درباره‌ی اين‌که: بعله، تايلندی‌ها دختر زيبای چارده‌ساله قربانی می‌کنند و، ازين کس‌شيريّات! با مثلاً عکس‌هايی از مراسم –درحالی‌که هيچ عکسی در ايميل نبود!
محض «روشنگری» اين چند کلمه را ريپلای کردم.
و ايدون ديدم که اين‌جا هم بياورم بد نباشد...
و،
آوردم...)
::::
البتّه، اين‌جا در ايميلی که شما فرستان‌کرده کرده‌ايد، عکسی ديده نمی‌شود...
از آن‌جاکه موضوع خيلی به نظرم «مش‌کوک» آمد، کلمات لازمه را (به قول شما:) گوگله کردم؛ و دست‌کم ده وبلاگ را ديدم...
موضوع سرتاپا ساختگی و دروغ است. حداکثر سه يا چهار عکس يافتم، و همه کاملاً ساختگی!
نکته: از آن‌جاکه عکس‌ها، همه و همه، سانسور شده (يعنی روی بدن لخت به‌اصطلاح دختر قربانی را، خط‌خطی کرده‌اند) می‌توان مطمئن شد که ساخت، پاخت، و پخش و نشر اين «کذب محض»، از سوی مسلمين کون‌باشور (با «کون‌ناشور» که لقب ما کفّار مهربان است، اشتباه نشود!) صورت گرفته...
ظاهراً می‌خواهند بگويند که: می‌بينيد از ما متحجّرتر و وحشی‌تر و کون‌باشورتر هم پيدا می‌شود؟!
×××
بازهم، محض اطمينان هرچه‌بيش‌ترتر، خواهش می‌کنم زحمتی بکشيد و موضوع را به زبان شيرين انگليسی، گوگله‌ای بفرماييد؛ و فقير را هم از نتيجه مطّلع نماييد.

با تقديم احترام
امضاء: کافر کون‌ناشور (کاشف نيرنگ‌های مسلمين کون‌باشور)


ترانه:

ما،
کفّار مهربان‌ايم
دانا و خوش‌زبان‌ايم
گير می‌دهيم شب و روز
به دين گوز پفيوز
ويسکی‌نخورده مستيم
کون‌ناشورم که هستيم
خدا و دين نداريم
کون مسلمين می‌ذاريم!!

دوشنبه، 21 شهريور، 12 سپتامبرالمعظّم 2011

×××
اشتباه نکنيد...
اين دلبرکان ناز را، به مدد گوگله‌ی «دختر تايلندی» يافته‌ام، و هيچ ربطی به آن خبر دروغين ندارند...
نترسيد! تا من کافر کون‌ناشور زنده‌ام، ميخ‌طبيله می‌کنم فی‌مقعد‌الله اون پفيوزی که بخواد به چُنين ماهرو نازنين دلبرکانی، چپ نگاه کند...





Sarah Small's Tableau Vivant

از زبون‌مبون و موسيقی‌پوسيقی‌ش که من سردرنميارم...
وليکند، خوش‌مان آمد!
قطام‌ش‌م خيلی خيلی بالاست!
آره!!!

May 2011 - 120 Model Tableau Vivant - Skylight One Hanson from Sarah Small's Tableau Vivant on Vimeo.

رقصِ خانگیِ ترسِ محتسب خورده!

آخ که من اون «اسلام‌کوب» تو دختر نازو بخورم! بچرخونِ‌ش! بلرزونِ‌ش! جااان‌ن!!!!

حضراتِ متخصّص روضه‌خوانی در دوگاه و سه‌گاه و هرچنگاه!

به چه زبانی بايد از اين حضرات بزرگواران متخصّص روضه‌خوانی در دوگاه و سه‌گاه و هرچنگاه، عاجزانه درخواست نمود که:
ببه‌م، همين‌اندازه که کلّی زحمات کشيدين و شعر کهن رو دم‌به‌دم به گند روضه و نوحه زدين، کفايت می‌کنه؛ برا هفت نسل ديگه‌مون بسنده‌ست! لطف کنين دور اين يکی‌رو (آره، اين يه‌کيرو!) خط بکشين!
اين يه چيز ديگه‌ست؛ کلّاً به درد شما نمی‌خوره، ببه‌م!
...
واقعاً هنر می‌خواد آدم بتونه شعر نازک و دلربا و سمفونی‌واری مثل «لحظه‌ی ديدار» رو، به اين‌جور عرّوگوزای -تازه: بزمیِ- ماقبل تاريخی بدل بنمايه!!!

چه يه‌ضرب‌م ميندازه تُو هندق بلا!!

ای‌ول به حاج‌خانوم!
چه يه‌ضرب‌م ميندازه تُو هندق بلا!!
نوش!!!
×××
حواس‌تون باشه، اين اوّلاش نيست؛ اون تهِ تهه...
گرچه، سرتاپای اين قطعه، شاهکاره هنر بزمی ايران دلبره و، تماشا داره!

Tuesday, September 13, 2011

تشتِ سرهنگ...!

تقديم به بزرگ کوشنده‌ی بيدارِ راستين، منوچهر نازنين

گر ز هشدار، هوشياری بود
کار اين ملک، کی به خواری بود؟
چشم امّيد داشتن ز سپاه
هست اعلای حدّ بخت سياه!
اين‌که هردم به سخره‌مان گيرند
نَبُوَد زين که اِند تزويرند
گول‌خواری ما گشاد شده
اُبنه‌مان، بيش‌و‌کم، زياد شده
دوست داريم هرکه مي‌آيد
به ذکر، قطرمان بپيمايد
...
بر سر قوم گول‌خواره به‌مفت
گرچه فرياد کرد بايد و، گفت
ليک، نايد چو هيچ‌مان از دست
بايد اينک به انتظار نشست
تا کی افتد به‌کام يا ناکام
تشت سرهنگ‌آرين، از بام!!


$
متن نوشته‌ی دوست عزيز: منوچهر

از سردار تا سرهنگ، هشداری ديگر به ايرانيان
منوچهر
پس از اينکه مطلبی را در افشای باند نفوذی در اپوزيسيون منتشر کرديم، ديری نپاييد که شاهد از غيب رسيد و سردار مدحی، از ماموران جمهوری اسلامی، رئيس جمع ياران و از پايه‌گذاران کانون همبستگی آقای آرين که تا به حال چندين بار نام آن را تعويض کرده است، به ايران بازگشت و همگان از مصاحبه و... او اطلاع دارند.
پس از آن، جناب سرهنگ آرين، مدتی از فضای مجازی غايب شد تا بلکه آبها از آسياب بيفتد، و حال پس از اين غيبت صغري، در لباسی ديگر ظاهر شده است، تا اهداف باند مربوطه را دنبال کند. و آن شناسايی کاربران فعال است.
صفحه‌ای را در فضای مجازی گشوده‌اند که با نام شاکين از رژيم اسلامی فعاليت مي‌کند. اما اين‌بار به بهانه‌ی شکايت به سازمان ملل، از کاربران، مشخصات حقيقی، تا حد آدرس و... را می‌خواهند.
اما کمتر کسی از خود مي‌پرسد که آقای سرهنگ آرين، که تا کنون چندين بار، در زمانهای مختلف ادعا کرده است که اموالش مصادره شده، مگر چقدر دارايی در ايران دارد که رژيم مجبور است چندين بار دست به مصادره بزند؟ و اگر مصادره شده چگونه مدعی است که پول وکيل و... را، آن‌هم برای شکايت به دادگاه لاهه تقبل کرده است؟ و اينکه مگر دادگاه لاهه کاروانسرا است که امثال ايشان هر مورد ادعايی را به آنجا نسبت دهند.
و اينکه روی چه حسابی بايد به ايشان و همپالگي‌هايشان اعتماد کرد و تمام مشخصات را به ايشان داد؟
مگر رئيس ايشان، سردار مدحی چه گلی به سر کاربران زد که ايشان بزند؟
پيشتر هشدار داديم که اين باند که با نام فعلی کانون همبستگی برای آزادی و... فعاليت مي‌کند، يک باند خانوادگی است که شامل پدر، همسر، دختر، پسر و داماد و... می‌شود. اين‌ها در همکاری با سردار مدحی، اگر نگوييم قاچاق!!، به معامله‌ی سنگ‌های قيمتی و... مشغول بودند و يا هستند. اما آنچه که به کاربران مربوط می‌شود، ارتباط اينها با دستگاه اسلامی، مأموران امنيتی و... در راستی شناسائی مبارزان است. به‌ويژه آنانی که به ايران رفت و آمد دارند. به هر روی اينها را گفتيم، و باز هم می‌گوئيم، تا طبق معمول نگويند نمي‌دانستيم. و باز هم خطاب به آقای آرين می‌گوئيم، که در اين فضای آزاد و مجازی و حقيقی آزاد هستند که مانند هر انسان ديگری فعاليت نمايند، اما بالاغيرتاً کار به کار مشخصات و شناسائی مردم، نداشته باشند، در غير اين‌صورت، با همکاری ديگر کاربرانی که در جريان دقيق اعمال ايشان هستند، اقدام به ذکر نام دست‌اندرکاران اين باند خواهيم کرد. و............ فعلاً همين!!!

&
https://www.facebook.com/notes/manocher-mma/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-/10150300466973702

CatInLash

وای! گربه‌شو ببين!!
...
مرد حسابی!
می‌گم گربه رو ببين؛
تو چشات کجا داره چرخ می‌زنه!؟
چقدر کج‌فکر شدين، جماعت!

منحرف که چه عرض کنم،
خود انحرافين شما ملّت!
...
به شيطون قسم!!

دواخوری مشتیِ توپ!

ای‌جان! به اين می‌گن يه دواخوری مشتیِ توپ!!
جای اين تشنه‌لب صحرای نوشهير خالی!
عرق بخوره آدم، اون‌م با يه‌همچين رفقای پرظرفيّتِ دِبش!!
جهان زيباست دوستان! بپا آدميزاد پيداش نشه که ديّوث لوله‌کشی می‌کنه، می بره شيکاگو!!

Friday, September 09, 2011

و لهُ اًيضاً، در سعادتِ عظمایِ «خان»شدنِ خود گويد:

بعد از آن‌که برای بار دوّم يا شايد هم سوّم، به تاريخ سه‌شنبه 15 شهريورالمبارک، از سوی دوست نازنين‌ام جناب حميدآقای حقّی گل، با لفظ کلف‌چُغُندِ «خان» مورد خطاب قرار گرفتم، پارگکی به شک افتادم که نکند واقعاً ترفيع مقام گرفته‌ام و خودم را خبر نکرده‌اند!
و به خودم (صدالبتّه به لفظ مبارک طُبَسی) گفتم:
خا، يَقّی خان شده‌م دِگَه! حميدآغا خُ اهل دُرُغ‌دَرَم نيستن...!!

و سپس، اين چند بيت، بازهم به لفظ مبارک و سه‌ليسِ طبسی، به فيض صدور رسيد...
درست لحظاتی که با اين ابيات کلنجار می‌رفتم، در بدترين حالت تب و درد استخوان سرماخوردگی، گاه می‌لرزيدم و گاه عرق...! و چيزی که می‌خواستم درنيامد! –و فرض است که عذرخواهی کنم از همه‌ی دلبندان هم‌زادگاهی که اين نظمک ناقابل را می‌خوانند؛ و درخواست بخشايش داشته باشم.

و لهُ اًيضاً،
در سعادتِ عظمایِ «خان»شدنِ خود گويد:

مَبِنُم دُوشنَه مَخُم بِرُم دِ غال
پُندَری يَکِ بَلِچُّم مَگِرَه
کَند ُ واکَن مَزِنُم، ول مَکُنَه
ولی، واز مَمگِرَه وُ، نِمَگذَرَه
رُوم وَری‌بَر مَکُنُم... يَکِ خُ نی
که گُيُم: نگاه کُ بی، چيزُم مَرَه!؟
مَدَنُم، نَپَهرِزی‌م خُ نَفتِدَه...
ولی، يَکِ «کِت‌کِت»ِ خندَه دَرَه
مَگَه: هَی! جنابِ خان! ترفيعِ‌تُو
شِرِنی فَقَد رُووَرکِردَه دَرَه!
...
پس گُيه؛ خان شدَه‌م ،ُ کُلُف شدَه‌م
که تِنَه‌م اَدْ دَروَزَه رَد نِمَرَه!!!


امضا: مَهدی‌خان!!
شهريور 1390

$
PDF 1
PDF 2

Thursday, September 08, 2011

درياچه‌یِ اروميّه نخشکيده؛ خشکانده شده، و بايد می‌شد!

درياچه‌یِ اروميّه نخشکيده؛ خشکانده شده، و بايد می‌شد!

در اين‌باره، با چند نکته و موضوعِ به‌شدّت درخورِ طرح و چالش روبه‌روييم که سعی می‌کنم در حدّی که از من برمی‌آيد، بدان بپردازم:

1. همان‌گونه که در عنوانِ اين يادداشت آورده‌ام، درياچه‌یِ اروميّه «خشک» نشده، بلکه «خشکانده» شده! من اين موضوع را هميشه در رأسِ ذهن‌ام نگاه می‌دارم که: وقتی از «اسلام» سخن می‌رود، به‌کاربردنِ وجهِ «لازم»ِ افعالی ازين‌دست، اگرنه دروغ، دستِ‌کم خطايی بزرگ بيش نيست؛ خطايی که از اسلام‌ناشناسیِ گوينده برمی‌آيد...

2. پروژه‌یِ خشکاندنِ درياچه‌یِ اروميّه، از بهمنِ 57 آغاز شده (نمی‌گويم از 622 ميلادی آغاز شده، ادامه يافته، دچارِ وقفه شده، و در بهمنِ 57، تجديد مطلع نموده، چون می‌دانم مرا به «وهم» نسبت خواهيد کرد؛ و اين، اگرچه برایِ من زيان ندارد، مزاجِ شما را چون سمِّ قاتل است؛ و باعث می‌شود که –با تمسّک به «هپروتی»خواندنِ اين فقير- بهانه‌ای ديگر، برایِ هرچه‌بيش‌تر خزيدن در لاکِ توهّماتِ «اسلام‌عزيزپندارانه»یِ خود بيابيد!)...
چرا امروز به‌فکر افتاده‌ايم -امروز که پروژه به‌اتمام رسيده و بهره‌برداریِ اهريمن آغاز گشته-؟! شايد داريم برای‌اش جشن می‌گيريم. و چه‌قدر دوست داريم که تنی، چندده تنی، و يا حتّی چندصد تنی از جوانان‌مان را هم، در اين جشنِ شوم، به قربان‌گاه ببريم!

از لايه‌یِ عميقِ موضوع که بگذريم (که يعنی مثلاً بکوشيم که گوينده‌یِ حاضر را به «ديدگاهِ کين‌توزِ اسطوره‌نگر» نسبت دهيم)، از شمايان می‌پرسم: پروژه‌یِ ساختِ اين سدهایِ نکبت از کی آغاز شده؟ ازآن‌روز تا به امروز، مرده بودند اين کارشناسانِ دل‌آتش‌گرفته!؟
خير، زنده بودند و در مشاغلِ شريفِ کارشناسانه‌شان مشغول! فقط فکر نمی‌کردند که «اين‌طور» از کار دربيايد! تصوّر می‌فرمودند که اهريمن دارد برایِ مردمانِ منطقه، «خيرات» صرف می‌نمايد! زهی خوش‌باوری!

و اين «خوش‌باوری و، بعد آه‌وفغان سردادن» منحصر به اين يک‌مورد نيست. کارمان بوده و هست و خواهد بود. -چرا؟ چون اهريمن را نمی‌شناسيم. چون خود را عقلِ کل می‌پنداريم، و هيچ نيازی به مطالعه‌یِ شناسنامه‌یِ اين خسترِ بويناک، اين حضرتِ اقدسِ اعلی، در خود احساس نمی‌کنيم. که اگر احساس می‌کرديم، و اندککی سر به گذشته فرو می‌برديم، به قطع و يقين درمی‌يافتيم که: اهريمن برایِ نابودی آمده است! [1]
برایِ «نابودی» آمده، و برایِ «ويرانه‌ساختن»؛ امّا، آن بی‌هوشیِ منگی که از سمومِ دهان‌اش در ما دميده شده، ما را وامی‌دارد که اَرمانِ «ساختن» را در مرکزِ خيالِ پوده‌یِ خود بنشانيم، و بر انبوهِ «ويرانه»هایِ دم‌به‌دم‌افزون‌شونده‌یِ دست‌کارِ حضرت‌اش، چشم فروپوشيم...

3. امروز، اين فقط درياچه‌یِ اروميّه نيست که راهِ نابودی سپردانده شده، بلکه (بگذريم از سرتاسرِ متصرّفات، و کليّتِ مستهلکاتِ هزاروچارصدساله‌یِ اسلامی) يک کشور با همه‌یِ هست و نيست‌اش، "نيست" شده. شما می‌فرماييد: هست؟ -باشد؛ اين‌طور تصوّر کنيد...

4. اگر کسانی چنين متوهّم شده‌اند که می‌توان از نمدِ لاشه‌یِ درياچه‌یِ اروميّه، کلاهی برایِ «ان‌قلّابِ براندازیِ نظامِ اقدسِ اعلی» بافت و يافت، بايد بگويم:
ای مانده در خيال! بمان؛ بازهم بمان!

اين‌قبيل اشخاص تصوّر می‌کنند برایِ مثلاً مردمانِ تهران، اصفهان، شيراز، مشهد، خرّم‌آباد، زاهدان، رشت، يزد، و...، اصولاً اهميّتی دارد که درياچه‌یِ اروميّه خشکانده شده، يا به‌زعمِ برخی از مايان: خشکيده!
چُنين تصوّری نفرماييد، که عينِ «تصوّر» خواهد بود!!!

5. نخواستم بگويم (يعنی واقعِ امر، می‌ترسم بگويم) که پارگکی، به‌گُمان‌ام می‌رسد استارتِ اين شور و غوغایِ بی‌معنی نيز، به احتمالِ قريب به يقين، می‌تواند از جانبِ شخصِ شخيصِ مقامِ عظمایِ اهريمن (صلی‌الله عليه وآله و سلّم) بوده باشد...

6. تو خود حديثِ مفصّل بخوان ازين مجمل!

17 شهريور 1390

:

?
پابرگ‌ها:

[1] اشاره به روايات مربوط به تولّد حضرت رسول اکرم‌تان:
(چون به کتب معتبر تاريخ اسلام، مانند يعقوبی و طبری و... دسترس ندارم، به‌ناچار عجالةً همين‌ها را داشته باشيد)

پس‌نگاره (10 خرداد 1396؛ 31 می 2017):
جالب است! هيچ‌يک از اين دو سايتِ محترم، ديگر «موجود» نمی‌بُوَد!
وجدان‌مان چيز شد که نکند ارجاعِ اين اکفرالاکفراء به نوشته‌هایِ سايتَينِ مبارک، بانیِ اصلیِ حذفِ آن‌دو بوده باشد! اين بارِ اوّل‌مان نيست که سايت می‌بنديم!!
ظاهراً، ابزارهایِ اين خرفستران، اين را که اشخاص از کجا و با چه لينکی به سايت آمده‌اند نشان داده، و ديده‌اند: ای وای! دده‌شان وای!! مطالبِ قدسی‌شان موردِ استفاده‌یِ ضدِّ قدسی واقع شده؛ و در اسرعِ اوقات، سايتِ محترمه را به مستراب تُمبانده‌اند، که اعنی خلاص!
::::
خواستيد، خودتان جست‌وجو کنيد: «وقايعِ شبِ ولادتِ رسول‌الله»، «فروريختنِ کنگره‌یِ طاقِ کسری»،...

Wednesday, September 07, 2011

و شام بود و صبح بود، روزی اوّل...

چون صبح ازل دميد يک‌دم
چشم خردش گشود يک‌کم
بود احمد جنّتی ستاده
با چشمی چون وزغ گشاده
می‌گفت: چه دير کردی ای صبح!
ما را که تو پير کردی ای صبح!!
بيگ‌بنگ به اين‌طرف، من زار
تنها بودم؛ بدون غمخوار
پا تا سر اين شب پر از دود
بودم من و، غير من نه موجود!
وينک که تو رخ نمودی ای صبح
تنهايی من، زدودی ای صبح!!
...
در شادی‌ات ای بزرگوارم
تا شام ابد حضور دارم!

$
عکس را اين‌جا (رک: بعد از توضيح) ديدم، و به‌عنوان يک استاد ديرين‌شناسی، خيلی به من برخورد. البتّه، امکان و احتمال حضور اين بزرگ‌ديرين‌ترين ديرين هستی، در آن بزم، می‌تواند موردی بسيار عادّی و کاملاً بديهی تلقّی گردد؛ لکن، تحديد پيشينه‌ی ايشان به آن وقعه‌ی تاريخی، ستم بزرگی‌ست. تاريخ در برابر ديرينگی ايشان، نه نوزاد، که نطفه‌ای به‌زهدان‌نرسيده نيز به‌شمارنمی‌آيد...
و اگرچه، از پريشب، در کشتی‌گرفتن با هيولای زکام، همه‌ی توان‌ام را از دست داده‌ام، نشستم و اين چند بيت را کارسازی کردم؛ باشد که در دورساختن اين اسائه‌ی ادب از درگاه آن بزرگ‌ديرين‌ترين هستومند هستی، و رهنمونی سالکان «صراط‌المستقيف» آن يگانه‌باشنده‌ی ازل و ابد، مفيد فايده‌ای گردد...

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=254207677945537&set=o.209154535770453&type=1&theater

بامداد پنج‌شنبه؛ 17 شهريور، 8 سپتامبر 2011

دختران خطّه‌ی رشت!

سام‌ميرزا صفوی، در «تحفه‌ی سامی» آورده است که در شهر رشت، دختران «بند تنبان» می‌بافند و برای فروش، به بازار می آورند؛ و شاعری (مخفی نام) در اين باب گفته است:

مخفيا! دختران خطّه‌ی رشت
چون غزالانِ مست می‌گردند
در پی مشتری، به هر بازار
بندِ تنبان به‌دست، می‌گردند!!


?
در مصرع سوّم، ممکن است «از پی مشتری...» يا «وز پی مشتری...» هم بوده باشد.
از حافظه نقل کردم. سپاس‌گزار خواهم بود اگر عزيزانی که تذکره‌ی «تحفه‌ی سامی» به دست‌رس دارند، نگاهی بيفگنند...

Sunday, September 04, 2011

اخطار مستند

بارالها!
اون‌همه آيه‌ی بيهوده اومدی
خواستی سر ما رو شيره بمالی
که برا رسيدن به اون حوری‌لگوريات
نماز بخونيم
روزه بگيريم
به زندگی‌مون گند بزنيم
امر به منکر بکنيم
خشتک اين و اونو جر بديم
پفيوز باشيم
رذل بشيم
بشيم يکی مث خودت
بريم واسه‌ت آدم بکشيم
...

حالا من فقط يه‌دونه آيه اومده‌م
اون‌م با سند!
...
انصافاً
بيا برو درِ اون لگوری‌خونه‌تو گِل بگير، کُس‌کش...
ما اين‌جا خودمون
نه بلگ چغندريم
نه بيل به کمرمون خورده!
...
برو درشو ببند
وگرنه
ميام اون عرش‌تو
مث فرش
لوله می‌کنم
می‌کنم
تُو کونت...!


@@@
http://biertijd.com/mediaplayer/?itemid=17708

$
PDF

امان! های امان!!

ای‌کاش که جای برپريدن بودی
وز دست زنان، ره رهيدن بودی!
يا از پس صدسال، ازين بند و بلا
امکان دمی مجرّديدن بودی!!

قطره، گوهر، می

تاک را سيراب کن، ای ابر نيسان، زينهار
قطره تا می می‌تواند شد، چرا گوهر شود!

از دانش مشهدی؛ شاعر دوره‌ی صفوی-گورکانی.
بنا به نوشته‌ی تذکره‌ها، شاعر برای اين بيت (که به‌راستی شاهکار بی‌مانندی‌ست؛ و خود به کتابی -بل به صد کتاب- می‌ارزد) لک‌روپيه از شاه‌زاده-عارف گورکانی، حضرت داراشکوه، دريافت نموده است...

::::::
برای توضيحات بيش‌تر درباره‌ی اين بيت، و ضبط نادرست آن در اکثر منابع، بنگريد به يادداشت فقير:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2007/11/blog-post_09.html

ما هم اهل ذی‌آفت‌الله بوديم...

به مناسبتِ به‌پايان‌رسيدنِ يک‌ماه ضيافتِ مفت، ديشب (در «گل‌باغچه»)، حينِ صرفِ لقمه‌هایِ پايانیِ آخرين افطار، اين بيتِ مبارک از ما به‌در افتاد...
چه می شود کرد!
کافر به جمعِ اسلام، رندی خطير و چُست است
روزه، همه شکسته؛ افطارِ او درست است!!



https://www.facebook.com/photo.php?fbid=199388610192166&set=a.199388550192172.46809.100003630847717&type=3&theater

آخ! دندون‌م...

آخ! دندون‌م به گازانبر بگير
چون ممه دادم فشار، بيرون بکش!
...

يه‌کم ديگه ممه بدی
می‌ذارم هر سی‌ودوتاشو بکشی،
که اوستا شی، دکترجون!
وای‌ی‌ی! دکترجون‌م!!
...
...
جون اين کلّه‌ی کچل من،
هی داد نزنين:
دکتر! دکتر!
اين فقط چارتا دندون تُو دهن‌شه!!
...

به شماها هم می‌گن «دوست»؟
همه‌تونو از ليست‌م خط می‌زنم...

يه‌بار گذاشتين ما يه حال توپ بزنيم تُو رگ!؟!؟
اَه‌ه‌ه!

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=252686481432415&set=a.176158782418519.44613.100000731969074&type=1

2
PDF