Posts mit dem Label مجاهدينِ خلق werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label مجاهدينِ خلق werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Samstag, Dezember 27, 2014

طابق‌النّعل‌بالنّعل (در «منتظری‌شناسی»)

طابق‌النّعل‌بالنّعل
(از سری درس‌هایِ «منتظری‌شناسی» حوزه‌یِ عَلَميّه، تقريراتِ حضرتِ آية‌الشّيطان عبدالابوالعبّاسِ رومی، دامة افاضاته) [1]

نه که قبل ازآن نبوده باشد، حدود و حوالی و مابينِ سال‌هایِ 62 تا 65 و 66، طوری که من يادم مانده، دورانِ طلايیِ "جوکِ منتظری" بود. و طبيعی بود که ما هم که ازين نامرتيکه‌یِ گوزو بدمان می‌آمد، اندر اِشنود و ويرايشْن و رواگِ اين جوکيّات، سهمِ به‌سزا و کوششِ وافر همی‌داشتيم.
جوکی آمده بود که خيلی مايه‌یِ خنده‌خروش‌مان بود و بسيار هم جلسات‌اندرجلسات تکرار همی‌شدی. و من ازآن‌جاکه کلّاً سعی داشته‌ام حتی‌المقدور کمتر بی‌انصاف بوده باشم، گه‌گاه شک می‌کردم که: درست است که مردک اساساً و «مُثُلاً» بسيار هالو و دبنگ است، به‌حدّی که در عالمِ واقع نيز مدام "ذرّت پرت می‌کند" [2]؛ امّا يعنی واقعاً ممکن است تا اين‌حد مشنگ بوده باشد!؟
يادم بود از دوستِ دورانِ اجباری‌ام هوشنگ س. که تعريف می‌کرد اوايلی که هنوز جنگ رسمی و علنی نشده بوده، عدّه‌ای از خلايقِ آبادان می‌روند به‌شکايت، که: آقا! اين عراقی‌ها توپ می‌زنند تویِ آبادان. آقا می‌فرمايند: اين‌دفعه که زدند، توپ‌شونو پاره کنين، به‌شون ندين!

اين بود و بود تا اين‌که مدّتی بعد از رواگِ آن جوکِ خيلی توپ، که بعداً عرض می‌کنم، يک‌روز [... اين‌را بگويم که در خانه، يک ساختمانِ اصلی داشتيم و يک سه‌اتاقه‌یِ سقف‌ايرانيتی که اوايلِ بعد از زلزله ساخته بوديم، و بعد که اداره‌یِ مسکن خانه‌سازی کرد، در ساختمانِ جديد ساکن شديم و آن سه‌اتاقی بلااستفاده مانده بود. اجباری‌ام که (بالاخره بعد از 175 روز اضافه‌خدمت) تمام شد و به وطنِ مألوف و خانه‌یِ پدرمادری برگشتم، اتاقِ ميانی را گرفتم. در اتاقِ کناریِ سمتِ باغ، خواهرم (که سال 90 به هفت‌هزارسالگان پيوست) بعد از خلاصی از زندان و ازکاربی‌کارشدن‌اش، آن‌جا خيّاطی می‌کرد. (از 14-13 سالگی خيّاط بود. و همين‌طور شاگرد ممتازِ مدرسه و دبيرستان. و رفت دانشسرا و معلّم شد و در بگيرببندهايی که نکبتِ مجاهدين به‌راه‌انداخت، گرفتار شد و بعد هم اخراج. –آی که مگر دست‌ام به تو مادرعفيفه مسعود رجوی نرسد، اُبنَی!)]...
يک‌روز نشسته بودم چيزی می‌خواندم يا می‌نوشتم. در اتاقِ خواهرم، راديو روشن بود. اوايلِ بعدازظهر بود. منتظری تفسيرِ نهج‌البلاغه می‌کرد. اجباراً بعضی ياوه‌های‌اش به گوشِ مبارکِ ما هم می‌رسيد. می‌گفت:
آهای! اين مادّيّون که می‌گويند خدا نيست، نمی‌فهمند. ببينيد، خدا گاو را آفريده که به او علف می‌دهيم و ازآن‌طرف شير می‌دهد، اين مادّيّون، اگر راست می‌گويند، بيايند چيزی بسازند، دستگاهی درست کنند که ازين‌طرف شير توش بريزی، ازآن‌طرف علف دربيايد...
بی‌اختيار، چنان قهقهه‌ای زدم که –به‌گُمان‌ام- خواهرم راديو را خاموش کرد و پرسيد: چی شده؟ ترسيده بود که نکند علفِ ناجور نشخوار کرده باشم! (شوخی می‌کنم؛ طفلک از اموراتِ من سردرنمی‌آورد!)

و هذا، آن جوک:
راويانِ اخبار و طوطيان شکّرشکن شيرين‌گفتار چُنان روايت کرده‌اند که:
قرار شد هيئتی از سویِ جمهوریِ اسلامی بروند فرنگستان برایِ خريدِ کارخانه‌هایِ لازم و ضروری؛ و هميدون، قرار شد که منتظری هم به‌عنوان «وليعهدِ برحقِّ نايبِ برحقِّ امامِ زمان» (اذکارالکافرون فی بعضِ‌جاهایِ امّهاتهم جميعاً) [3] با هيئت همراه باشد. همراه شد و، رفتند.
روزها در صنايع گشتند و، بسی کارخانگان ابتياع کردند؛ تا اين‌که يک‌روز رسيدند به کارخانه‌یِ سوسيس‌سازی. رفتند و پرسيدند و يارو موسيو بردشان داخل و چشم‌هاشان از حيرت واماند! ديدند گاوِ زنده‌یِ درسته، رفت تویِ دستگاه، ذبحِ شرعیِ فرانسوی شد و پوست‌اش قلفتی کنده همی‌رفت و روده‌پوده درهمی‌آمد و شست‌وشو همی‌شد و قطعه‌قطعه و همين‌طور مرحله‌به‌مرحله رفت و رفت و رفت تا اين‌که ديدند از سولاخی، زرت و زرت و زرت، سوسيس می‌آيد بيرون.
هيئت، سری تکان داد و منتظری رو کرد به يارو موسيو که: ما ازين می‌خوايم؛ امّا يه‌مشکلی داريم. يارو موسيو گفت: چه مشکلی؟ فرمود: ما الآن درحالِ حاضر، گاو نداريم. نمی‌شه شما يه دستگاهی، کارخونه‌ای، برامون بسازين که ما سوسيس بذاريم توش، ازون‌ور گاو بياد بيرون که اوّل صعنتِ گاوداری‌مون قوی بشه، بعد بيايم اين کارخونه رو بخريم.
يارو موسيو نگاهی کرد و گفت: اون دستگاهو لازم ندارين، خودتون دارين!
منتظری نگاهِ سفيه‌اندرعاقلی کرد و گفت: محاله! ما چنين دستگاهی نداريم.
يارو موسيو، درحالی‌که سرش را به‌تأييد و تکرار بالاپايين می‌کرد، گفت: دارين آقا!
منتظری نچ‌نچی کرد و گفت: می‌گم نداريم... باور نمی‌کنين، اين‌م ليستِ کارخونه‌ها و دستگاه‌هامون. بفرماين... و طوماری را به طرفِ موسيو گرفت. موسيو طومار را کنار زد و گفت: آقایِ محترم، عرض کردم که: دارين!
منتظری گفت: نداريم آخه...
موسيو، پوزخندی زد و، با عصبانيّت گفت: مرتيکه! می‌گم دارين، زيادم دارين؛ نمونه‌ش مامانِ خودِ شما: يه‌سوسيس خورده، يه‌گاو داده بيرون اين هوا!!!!

J
تحرير:
يک‌شنبه، 30 آذر 1393؛ 21 دسامبر 2014     

?
پابرگ‌ها:


[1] برایِ شناختِ حضرتِ ابوالعبّاسِ رومی، به اين فقره بنگريد:
[2] اشاره به يکی ديگر از لطيفه‌هایِ منتظری‌ست!
[3] خواهند گفت: در منابعِ معتبر، «اذکار» جمعِ «ذَکَر» محسوب نشده! می‌فرماييم: گه خورده که نشده! می‌شود؛ خوب هم می‌شود! چطور است که اخبار جمعِ خبر و اثمار جمعِ ثمر و اوراق جمعِ ورق و... بشود، آن‌وقت اذکار جمعِ ذَکَر نشود! بايد بشود!! به فُلان‌جایِ بی‌بی‌اش می‌خندد که نشود!!!

فرهنگِ هرزه‌یِ آخوندی يا «الهی-قرآنی»، جنابِ مجاهدِ سترگ!؟

صدای محکوم
سندی از فرهنگ هرزه آخوندی // شب تا صبح تا ميتونی به زنت دروغ بگو !
دروغ و دروغ گويي، همراه و همزاد و همنشين با نام آخوند است. فرهنگ فاسدِ دروغ گويی را ايرانيان در بيش از سه دهه حاکميت آخوندهای مفت خور با گوشت و پوست خود لمس کرده اند.

از روزی که خمينی با يک سری حرفهای پوچ و توخالی ايرانيان را فريب داد و به قدرت رسيد تا وقتی هاشمی رفسنجانی به عنوان رفرميست وارد عرصه شد. از وقتی آخوندی شياد به نام خاتمی دوباره با دروغ گويی و فريبی به نام اصلاحات، خونی تازه در درون رگهای سيستم فاسد جمهوری اسلامی تزريق کرد تا وقتی که احمدی نژاد – اين پروش يافته و محصول فرهنگ آخوندي- وارد عرصه سياسی شد و تا همين اواخر که حسن روحانی ملقب به روباه بنفش با يک سری وعده و وعيدهای پوچ مجدداً بر سری تعدادی نادان شيره ماليد. در تمامی عمر ننگين حکومت ضد ايرانی ولايت فقيه ، دروغ و دروغگويی همراه يکی از پايه های تداوم "سلسله آخونديان" بوده است.

چندی پيش قسمتی از سخنرانی يک آخوند بر روی اينترنت منتشر شد که به بهترين وجه دروغ و دروغ گويی و فرهنگ آخوندهای فاسد را در معرض ديد همگان قرار می دهد. متن اين سخنرانی به ظاهر اخلاقی را مرور کنيم تا به عمق فاجعه ای که بر کشور ما رفته و می رود، بهتر واقف شويم.

"يک دروغ ديگه هم جايز است! اونم دروغ به زن است، به زنش هم آدم ميتونه دروغ بگه! برای اينکه چَمِش رو بدست بياره. ميگه برای من طلا بخر، بگو چشم! 18 عيار يا 14 عيار؟ نگو ندارم، تو که ميدونستی من طلبه ام، پس چرا زن من شدي؟ من که ندارم! چي؟ نگو، بد هست ! بگو می خرم! بگو می خرم! فقط دعا کن ان شاء الله يک پولی برسه. چشم، چشم، همش بگو چشم. يک پيرهن بخر،چشم. چادر بخر، چشم. من رو ببر مشهد، چشم. آمريکا ببر، چشم. هيچ "نه" نگو! حالا يک چيز ديگه می خواستم بگم، ديدم، خانمها پشت پرده ناراحت می شوند. اون رو نگفتم. گفتم چي؟ گفتم چَمِش را بدست بيار! يک چيز ديگه بد هست، اون رو بگم. اگر زن نبود می گفتم. بله! زنها چون هستند اون رو نمی گم بد هست. برای اينکه چَمِش رو بدست بياري. همش سرش شيره بمال! هی دروغ بگو! هی دروغ بگو! حالا اون نمی دونه که شما داری دروغ ميگي، فکر ميکنه داری راست ميگي، ديگه محبت شما ميره تو دل اون! ديگه ميميره برات! اين همه دروغ گفتي، ولی حالا بعضی ها ناشی هستند، وقتی زن می گيرند همش به زن شون راست می گن. خوب راست که ميگي! ندارم، مگر بابات کی بود؟ ننه ات کی بود؟ اينقدر دستور ميدي! مگه تو نمی دونستی من ندارم. چرا زن من شدي! دعوا، مرافه، صبح می روند کلانتري، می روند، مامور انتظامي،... چي؟ دروغ بگو! دروغ بگو! بگو چند سال ديگه می خواهيم از اين محل برويم شميران، کشکي! نياوران، اونجا هواش بهتره، اصلاً نمی خوای بری [نياوران]، بگو! شب ها، هی دروغ بگو! تا صبح! تا صبح تا ميتونی هر چی که بتونی به زنت دروغ بگی جايزه!"

اين سخنرانی را با سخنرانی معروف خمينی در بدو ورود به ايران در بهشت زهرا مقايسه کنيد، بدون شک دروغهايی مشابه را در آن خواهيد يافت.

اگر در سخنرانی فوق جای کلمه "زن" با "ملت ايران" تعويض شود! فرايندی را نشان می دهد که خمينی قبل از به قدرت رسيدن و پس از آن به انجام رساند. فرآيندی را نشان می دهد که هاشمی رفسنجانی دقيقاً مو به مو به اجرا گذاشت! مسيری را نشان می دهد که خاتمی شياد، احمدی نژاد و روحانی دقيقاً طی کرده و می کنند. اين فرهنگ و راهکاری برای همه ی آخوندهای ضد ايرانی است تا بتوانند به حکومت ننگين شان ادامه دهند.

آري! دروغ و دروغگويی آفت جامعه امروز ماست و تا وقتی حاکميت آخوندهای مفت خور در کشور برقرار است اين آفت خانمانسوز در کشور ما وجود خواهد داشت.

مرگ بر اصل ولايت فقيه !

----
به صفحه فيسبوک صدای محکوم بپيونديد.

---
مشاهده ويديو :
http://www.youtube.com/watch?v=QI-tfnTkM1M

منبع : وبلاگ نُتک
http://www.youtube.com/watch?v=QI-tfnTkM1M

::::
منبعِ نقلِ مطلب (صدایِ محکوم):
https://www.facebook.com/CondemnedVoiceIR/photos/a.137123929825077.1073741828.136813103189493/222400551297414/?type=1&permPage=1
فرهنگِ هرزه‌یِ آخوندی يا «الهی-قرآنی»، جنابِ مجاهدِ سترگ!؟
نمی‌فهمم چگونه می‌توان به همين سادگی، و با چُنين صراحتی، ابداع و پرورشِ «دروغ» را به «آخوند» نسبت داد!
در اين‌که آخوند، انبانِ دروغ، و متخصّصِ دروغ‌پراکنی‌ست، جایِ هيچ شکّی نيست؛ امّا اين بيماری و بلکه بهتر است بگويم «وقاحتِ قدسی» او، ريشه و خاستگاهِ ديگری دارد که به‌گُمان‌ام صاحبِ نوشتار نخواسته است لحظه‌ای به آن فکر کند، حتّی!!
ما، هزاروچارصدسال است در سيطره‌یِ مخوف و ويرانگرِ «ديوِ دروج» به‌سرمی‌بريم...
آخوند (در همه‌یِ ورژن‌هايش: از خمينیِ پفيوز و طالقانیِ گوز گرفته تا برسيم به خامنه‌ای و منتظری و کديور و موسوی و روحانی و باقیِ خرفستران؛ هم‌چُنان‌که بی‌عمامگانِ ايشان: علی شريعتی، حنيف‌نژاد و سازمان‌اش، سروش، گنجی، اين آقانوری‌زادِ هلو، و... الخ)، فقط و فقط، شمّه‌ای، پرهيب‌واره‌ای، بدلی، و نمودواری ناچيز از اصل و اساس و اُسطقسِ آن هيولاست!
يا شايد چُنان می‌پنداريم که آنچه بر ما چيرگیِ مضاعف و دوباره يافته، فقط همين چار آخوندِ زپرتی‌اند!؟ آن‌هم، دورازجان، بی‌هيچ اتّصالی به منبعِ لايزالِ الوهيّت!!
هيچ شک ندارم که اگر آنچه بر ما آوار گشته، صرفاً و فقط «آخوند» (يا چنان‌که به‌نظرم بسيار موردِ پسندِ صاحبِ نوشتار خواهد بود: ارتجاعِ آخوند و آخونديسمِ مرتجع) می‌بود، به سالِ 65 نرسيده، به زباله‌دانِ تاريخ پيوسته بود...
ما با جمهوریِ اسلامیِ آخوند طرف نيستيم... با اصل و اساسِ دينِ مَبين رو-در-روييم!
و اگر به‌واقع رهايی می‌جوييم، هيچ راهی نداريم الّا اين‌که از اين «خيرِ مطلقِ الهیِ اسلام» به «شرِّ ملعونه‌یِ ناب و شيطانیِ کفر» پناه بريم!

نشرِ نخست:
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/442964372501254

Sonntag, Dezember 21, 2014

امان از شما فرانسويّون!

امان از شما فرانسويّون!
(ذيلِ خبرِ «گلدان‌دزدیِ مجاهدين از گورستانی در پاريس»!)

بابا! حاج‌خانم!
از ما هزارونِ هزار، جوونایِ دسته‌گل‌مونو دزديدن، مغزشونو شستن، بردن، دادن دمِ گلوله‌یِ امامِ بيعت‌شکن‌شون خمينیِ قدّس سرّه و، الباقی رو هم طوری مغزشويیِ تمام و کمال کردن که اصولاً چُنوُ از حليه‌یِ آدميّت تهی شدن که سی‌وچن ساله مغزاشون هوين‌جور توُ بطری تکون نخورده...
ما تحمّل کرديم و جيک نزديم... از شما دوتا گلدون بردن؛ چه خبره اين‌همه قال‌قال راه انداختی، آبجی!
يه‌خورده هم دلِ‌تو بذار جایِ دلِ ما...


&

J

Samstag, November 01, 2014

ترانه‌ای در مايه‌یِ غيبت!

ترانه‌ای در مايه‌یِ غيبتِ ولیِّ عصر
   حضرتِ مسعود هلو!
(ارواح‌المجاهدين علی‌القاعدين اجراً عظيما لهُ‌الفداء)
 

مسعود، امامِ عصر، ازآن‌اند در کمون
گويا زده دوثلثِ بواسيرشان، برون
گشته دَمَر، به‌حيرت ازين چرخِ واژگون
کاينک، چگونه بايدشان داد، باز، کون!!
 
::::
شنبه، 10 آبان 1393؛ اوّلِ نوامبر 2014

&
برایِ اين نوشته‌یِ گيله‌مرد:

در کامنت نياوردم؛ و به‌جایِ آن، اين توضيح را گذاشتم:
در اين سواليخ که ما را جرأت يُخ! چون از شما هيچ بعيد نيست برويد به حضرتِ عجّ‌الهُلو خبر ببريد؛ امّا، در سواليخاتِ خودمان، مع‌الاشتراک، هرچه می‌خواهد دلِ تنگ‌ام، می‌گوزی‌ی‌ی‌ی‌م!
خدا را چه ديده‌ايد...

J
نسخه‌یِ خطّی:

Donnerstag, Oktober 31, 2013

نعره‌هایِ خبيثِ مسعود رجویِ آدم‌خوارِ هرزه و پوک‌مغز!

اين اوباشِ خبيثِ الهی (مجاهدينِ خلق) همچنان جوشِ رياست بر اسلامِ نکبت‌شان را می‌زنند؛ و کلِّ دعواشان با جمهوریِ اسلامی همين است و بس!

:::::
فکر نکنيد که اين صدایِ يه آدميزاده!
خوب به ياوه‌هايی که می‌بافه، دقّت کنين!!
شنيدين؟
نعره‌هایِ خبيثِ مسعود رجویِ آدم‌خوارِ هرزه و پوک‌مغزه!
،،
بيا مسعودهلو! بيا پرچمِ اسلامِ نابِ محمّدیِ ان‌قلّابیِ پدرطالقونیِ خرفسترِ بوگندوتو بگير بالا وُ، با همه‌یِ اون "خلق"ِ مسخره‌ت، صاف، بی‌وازلين، برو توُ مقعدم، صفا!!
بدان و آگاه باش که اولياالله نيز هميدون، همه‌شون اون‌جا حضور دارن؛ بوبولی!!!



https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/348913771906315

Freitag, April 13, 2012

در حاشيه‌ی «بخشی از داستان بلند هتل عمو مسعود» (نادره افشاری)

http://www.nadereh-afshari.org/stories/hotel-amoo-masoud.htm

(يک) لازم به ذکر است که اين نطفه‌ی بسم‌الله، يعنی مسعودهلو، اصلاً طبسی نبوده و نيست؛ بلکه فقط توی طبس به‌دنيا اومده و چندسالی هم به الواط عزيز ولايت ما، بع...له! که ای الهی بگم پروردگارم شيطون بکنه همه‌شونو نعلت، که درست نشونه نگرفته‌ن و، گويا متأسّفانه زده‌ن به رگ شانس اين نطفه‌ی بسم‌الله! (برا همين بوده يحتمل، که وقتی نوبت به من فقيربيچاره رسيده، ابزار «به‌رگِ‌شانس‌زنی»شون ديگه درست‌درمون کار نکرده و، ايدون ما فاقد شانس مونديم رو دست مبارک خودمون...! که بازم ای الهی لعنة‌الشّيطان عليهم اجمعين)
(دو) از اين‌که حساب اين «پدرطالقونی» پفيوز صدبدتر از گوز نيز، هميدون، روشن شده، بسيار از شما سپاس‌گزارم!
(سه) يه جايی، حواس‌تون نبوده، به «عرق» (درودالشّيطان عليه) بی‌حرمتی کردين و، ايشونو ريختين توی حلقوم «ان‌قلّاب»!! برين يه‌کم استغفار کنين... البتّه، پيشاپيش، من، به نيابت از سوی پروردگارم شيطونِ رجيمِ گل و سمبل، شما رو می‌بخشم؛ چون جمله‌تون، مثل کلّ نوشته‌تون، بسيار جانانه و معرکه‌ست!
(چارم) چقدر خنديدم:
«آن‌هايی كه به خاطر قد كوتاهم مرا جدی نمی‌گيرند، يادشان باشد كه امام علی هم قدش كوتاه بود و به همين دليل مجبور شد 25 سال برای رسيدن به قدرت نوبت بايستد...»!!
...
و (خامساً): درود بر شما! و بازهم درود! و خيلی خيلی هم درود!!

Montag, Januar 09, 2012

مجاهدينِ خلق، تروريست بوده‌اند، هستند، و خواهند بود؛ مگر...

...
به بهانه‌یِ اين ويدئو:
http://youtu.be/A0k5fcN2bAg



آقای نفيسی را که نمی‌شناسم، و حرف‌های‌اش هم ظاهراً منطقی‌ست؛ و اصلاً هم اهميّت نمی‌دهم که پشتِ نامه و امضاها، دستِ جمهوری اسلامی در کار هست، و می‌تواند باشد، يا نه. يک‌چيز کاملاً روشن است، و آن اين است که (از واژه‌ی «منافق» استفاده نمی‌کنم، چون اوّلاً تأسی‌جستن به تعابيرِ جمهوریِ نکباتِ الهی‌ست؛ و ثانياً اين واژه برایِ من به‌يادآورنده‌یِ گروهی از آزادوارانِ يثرب است که در حدِّ توانِ خود، در برابرِ محمّد نبی‌الله ايستاده‌اند؛ و من برایِ ايشان –با همين نام!- احترامِ بسيار قائل‌ام.) سازمانِ مجاهدينِ خلق، به‌معنایِ دقيقِ کلمه، يک سازمانِ کاملاً «تروريستی» بوده، هست، و خواهد بود.
چنانچه به کليّتِ تاريخچه‌یِ اين سازمانِ صدبدتر از جمهوریِ نکباتِ الهیِ رفيقِ نيمه‌راه‌شان خمينیِ قدّس‌سرّه، نيم‌نگاهی هم بيفکنيم، آشکارا پيداست که از لحظه‌یِ ولادت از دامانِ قدسیِ "نهضتِ [به‌اصطلاح] آزادی"، تروريست تشريف داشته‌اند.
از مرحومِ امام (که سلام و قيامِ کلّيّه‌یِ خَرَزاتِ جميعِ کفّار و فسّاقِ جهان و حومه، از آغاز تا کنون، بر پس و پيشِ جدّات و مادينه‌پيوندانِ "از حرّمت عليکم تا به قدسلف" ايشان باد!) شنيده يا خوانده‌ام که همان سال‌ها پيش، آن سه‌تن بنيان‌گذارانِ اين سازمانِ مخوفه‌یِ شريفه، رفته‌اند نجف، که از مرحومِ آقایِ مرتحلِ سال‌ها بعد، جوازِ شرعیِ "آدم‌کشیِ به‌حق، با سلاحِ گرم" (يا به زعم و بيانِ خودشان: "مبارزه‌یِ مسلّحانه") بگيرند؛ که مرحومِ حاج‌آقایِ مرتحل، نداده‌اند! دل‌شان نخواسته که بدهند؛ و لٰکن مع‌الاسف، گويا جایِ دادن‌شان هم قدری مدرّد بوده؛ که اعنی: درد داشته!!
و بعد، ببينيد فخرکاری‌هایِ اين سازمانِ بازهم مخوفه‌یِ شريفه، در سال‌هایِ پيش از 57، کلاً چه بوده؟ جز تلاش برایِ آدم‌کشیِ برحقّ!؟ (که ای من برينم به اين واژه‌یِ حق...؛ يا به‌فرموده‌یِ شاعر: به حقِّ "حق"، که برينم به قافِ واژه‌یِ حق!)
ازآن احمدِ رضايي‌شان که افتخارش اين بوده که سيخِ نارنجک را کشيده، و چند مأمورِ وظيفه‌شناس را، با خودِ بوگندوی‌اش، ترکّانده؛ تا آن مهدیِ رضايی‌شان که به سه‌بار اعدام محکوم شده، و نمی‌دانم چندصد سال حبسِ ابد؛ و آن ديگران و ديگران‌شان، همه و همه، يک‌مشت تروريستِ ناجور بوده‌اند. گويا انگار تروريست بايد حتماً دوسه فقره شاخِ مقبول نيز داشته بوده باشد؛ که ايشان نداشته‌اند، طفلک!
بعد از 57 که مثل کُسِ بز باز است و، مثلِ روز روشن، که کارشان چه بوده: ترور! و گيرم که ترورِ يک‌مشت تفاله‌یِ پلشت، که سهمِ قدسیِ ايشان را قلفتی بالا کشيده بوده‌اند!
و الآن هم که در اين سال‌هایِ اواخر، به‌ويژه بعد از آزادیِ عراق، جرأتِ ترور پيدا نکرده‌اند؛ و هنوز مردّد (يعنی همان "انگشت‌به‌کون") مانده‌اند؛ و به‌شدّت در پیِ زدودنِ نام‌شان از سياهه‌یِ تروريسم!
...
و امّا، اين‌که همچنان تروريست خواهند بود، دليلِ بسيار ساده‌ای دارد: آرمِ سازمان‌شان اين را فرياد می‌زند! و فقط درصورتی می‌توانند تروريست نباشند، که "نباشند"!!
و
ضمناً، در اين ويدئو، نماينده‌یِ کف‌به‌لب‌آورده‌شان نيز، نمونه‌یِ نوعی و عينیِ «تروريستِ عصبی» را به‌نمايش می‌گذارد...

جمعه، 9 دی، 30 دسامبر 2011
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/mojahedin_terorist2.pdf

Freitag, Mai 12, 2006

برای ِ دفاع از ولی‌الله فيض مهدوي

ولی‌الله ِ فيض ِ مهدوی را نمی‌شناسم
جمهوری ِ اسلامی را آری
کيستی تو ؟
نيازی به دانستن ِ نامت نيست
تو را می‌شناسم
ای من
ای محبوس


ولی‌الله ِ فيض ِ مهدوی منم
جمهوری ِ اسلامی را نمی‌شناسم
کيست اين کشنده‌ی ِ انسان ؟
نيازی به دانستن ِ نامش نيست
می‌شناسمش
اين وحش ضدّ ِ بشر را
جمهوری ِ اسلام را


سال‌ها پيش
کتاب‌خانه ی ِ پدر طالقانی ِ طبس


و اکنون ، سال‌ها بعد
می‌گويند : تو را کسی هوادار نمی‌شناخت ؛ چون انتقاد می‌کردی .
ج . م . می‌گفت : « مَهدِياغا ! دَره راس مَره [ = مهدی آقا ، داری راست می‌شوی . ] . »
من : رها کنيد اين قالب خشت‌هاتان را .


من مجاهد نيستم
من از مجاهدين خوشم نمی‌آيد
من امّا
ولی‌الله فيض مهدوی‌ام
اعدامی
چند روز ِ ديگر
محو می‌شوم
اگر تو نخواهی
اگر تو بخواهی


برای ِ دفاع از ولی‌الله فيض مهدوی لازم نيست مجاهد باشی
حتّی لازم نيست از مجاهدين خوشت بيايد يا نيايد
انسان بودن
کافی است
برای ِ دفاع از ولی‌الله فيض مهدوي


‏جمعه‏، 2006‏/05‏/12