Posts mit dem Label شعرِ فارسی werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label شعرِ فارسی werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Montag, März 05, 2018

درباره‌‌یِ بيتِ "دانشِ مشهدی" [بازنشر]

درباره‌‌یِ بيتِ "دانشِ مشهدی"
                                [بازنشر]

اين بيتِ دانشِ مشهدی را در دو سه مأخذی که تا کنون جسته‌‌ام، به همين‌‌ صورت ديده‌‌ام:
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، در بهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!

در بعضی منابع[1] نوشته‌‌اند که شاعر به‌‌واسطه‌‌یِ اين بيت، لک روپيه، نازِ شست گرفته است.[2]

منابع و مآخذی که نگارنده به دست‌رس دارم و بيت را در آن‌ها جسته‌ام، به قرارِ زير است:
ü کاروانِ هند، جلدِ اوّل، ص 393.
ü شعرالعجم، جلدِ چهارم، ص 115.
ü برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و...، ص 113.
ü تذکره‌یِ نصرآبادی، ص 252.

بر کناره‌یِ «برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و...»، به تاريخِ 1379/07/27، يادداشتِ کوتاهی نوشته‌ام، که از آن‌جا عيناً نقل می‌کنم:
«"در بهار" به‌طورِ‌قطع، وجهِ محرّفِ "زينهار" است (يا شايد کاتبی بی‌مايه اظهارِ سليقه کرده باشد.). جایِ شگفتی است که چگونه استاد قهرمان -که از شناسندگانِ بزرگِ اشعارِ اين دوره به‌شمار می‌روند-، متوجّهِ تحريفی چنين آشکار [که به "حشو" و فروافتادنِ بيت از اوجِ زيبايی و کوبندگیِ می‌پرستانه انجاميده] نشده‌اند! مگر اين‌که، همه‌یِ نسخِ موردِ استفاده‌یِ ايشان، همين وجهِ محرّف را داشته بوده باشد.»
و بعد (گويا دقايقی بعد از نگارشِ يادداشت)، افزوده‌ام:
«در تذکره‌یِ نصرآبادی [ص 252] نيز "در بهار" ضبط شده! زنده‌ياد گلچينِ معانی نيز، در کاروانِ هند [جلدِ اوّل، ص 393 و 398] "در بهار" ضبط کرده!!»
(بر کناره‌یِ ص 398 کاروانِ هند نيز، در 1380/06/08، يادداشتِ مختصری نوشته‌ام...)

و امّا، در اين سال‌ها هراندازه فکر می‌کردم که «زينهار» را کجا ديده‌ام، يادم نمی‌آمد؛ و چند روزِ پيش به اين نتيجه رسيدم که احتمالاً اين وجه از تصرّفاتِ شخصیِ من بوده و به‌مرورِ زمان، فراموش کرده، و گُمان بُرده‌ام که آن را در جايی ديده‌ام. و چنين چيزی ناممکن نيست...
تا اين‌که دو سه روز پيش، در دفترچه‌ای يادگارِ سال‌هایِ 62 و 63، که در آن منتخبی از يک کتابِ برگزيده‌یِ اشعارِ صائب تهيّه کرده‌ام، بيتِ مزبور را يافتم. و البتّه، به نامِ صائب! و با قدری اختلاف: تاک را سيراب کن ای ابرِ رحمت زينهار/...

با "ابرِ رحمت"، صرفِ نظر از تفاوتی که در وجهِ زيبايی‌شناختیِ بيت پديد می‌آيد، "در بهار" نيز درست است، و هيچ ايرادی ندارد. امّا با وجهِ اصلی -يعنی "ابرِ نيسان"-، "در بهار" حشوِ محضِ قبيح است؛ و اصلِ صورتی که شاعر گفته همان "زينهار" است؛ که ديرک چادرِ اين بيت محسوب می‌شود؛ يا دستِ کم، به‌منزله‌یِ طنابِ مهارِ خيمه است!

تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، زينهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!

a
تايپ:
[‏2007‏/10‏/31‏؛ 2007‏/11‏/08]

$
قبلاً، چند روز پيش، نخست اين يادداشت را نوشته بودم [ص1، ص2، ص3، ص4]؛ و بعد، در تايپ، سرِ خود، يادداشتِ حاضر را نوشتم!!

&
کتاب‌شناخت:
برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و ديگر شعرایِ معروفِ سبک هندی. محمّد قهرمان. سازمانِ مطالعه و تدوينِ کتبِ علومِ انسانیِ دانشگاه‌ها (سمت). تهران. چاپِ اوّل، زمستانِ 1376. در 5000 نسخه. قيمت: 4500 ريال.
تذکره‌یِ نصرآبادی. تأليفِ ميرزا محمّد طاهر نصرآبادی. مشتمل بر شرحِ حال و آثارِ قريبِ هزار شاعرِ عصرِ صفوی (آغازِ تأليف: 1083 هـ. ق. رک: ص 5 و 6). با تصحيح و مقابله‌یِ استادِ فقيد وحيد دستگردی. کتاب‌فروشی فروغی. چاپِ افست مروی. چاپِ سوّم، 1361.
شعرالعجم، يا تاريخِ شعرا و ادبيّاتِ ايران (5 جلد، در دو مجلّد). تأليفِ علّامه شبلی نعمانی هندی. ترجمه‌یِ سيّد محمّدتقی فخرداعی گيلانی. انتشاراتِ دنيایِ کتاب. چاپِ سوّم، 1368. در 3000 نسخه.
کاروانِ هند؛ در احوال و آثارِ شاعرانِ عصرِ صفوی که به هندوستان رفته‌اند (دو جلد). تأليفِ استاد زنده‌ياد احمد گلچين معانی. مؤسّسه‌یِ چاپ و انتشاراتِ آستانِ قدسِ رضوی -مشهد. چاپِ اوّل، 1369. در 3000 نسخه.

?
پابرگ‌ها:

[1] بنگريد به منقولاتِ ذيل: شبلی نعمانی، در "شعر‌العجم": «داراشکوه به دانش مشهدی برایِ اين شعر: تاک را سيراب کن...، يک‌صدهزار روپيه انعام داد. (قريب به دوميليون ريالِ امروز. [مترجم])» [جلدِ چهارم، ص 115]؛ احمد گلچين معانی، در "کاروانِ هند": «... و چندی با داراشکوه به‌سر‌برده و به الطافِ فراوان اختصاص يافت. شاهزاده را اين بيتِ او: تاک را سيراب کن...، بسيار خوش‌آمد و لک روپيه بهایِ آن مرحمت نمود.» [جلدِ اوّل، ص 393].
[2] و به‌‌راستی، من‌‌هم اگر شاه بودم (نه که پول‌‌دار بودم؛ شاه بودم. پول‌‌داشتن دليل نمی‌‌شود. آدم بايد شاه باشد، و سواد و شعور هم داشته باشد که چنين صله‌‌هايی بدهد!) همين‌قدر، شايد هم بيشتر، جايزه می‌دادم!

Dienstag, Dezember 12, 2017

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!

به جدِّ جهودم قسم، "شلوارک" اختراعی ايرانی‌ست!
[از نشرشده‌هایِ فيس‌بوک]

قرن‌ها، نه بلکه هزاره‌هاست که غربيانِ نيرنگ‌سارِ جلمبر، بسی و بسيار ابداعات و مخترعاتِ ما ملّتِ «هنر نزدمان است و بس» را، دانه‌دانه و گاه قپّان‌قپّان دزديده‌اند و می‌دزدند، و به‌نامِ خود کرده‌اند و می‌کنند.
در يادداشتِ حاضر، به يکی از بی‌شمارِ اين انبوهِ سرقات می‌پردازيم.

«شلوارک»
شک نکنيد که چه از خود و چه از هر ايرانیِ «هنر نزدِ اوست و بس» ديگر که بپرسيد: شلوارک از باقيات‌الصّالحاتِ کدام‌يک از اممِ سالفه است؟ با نگاهِ مشهورِ عاقل اندر سفيه، خواهيد و خواهد و خواهند گفت: خب، معلوم است ديگر! اختراعِ غربِ ملاعين است که اقتصاد و شهوت را که يکی به‌فرمايشِ امام و ديگری بدونِ فرمايشِ امام، مالِ خر است، پيشوا و مقتدایِ خود کرده‌اند و محضِ کنس‌بازی و ايضاً شهوت‌پرستی، تمبانِ زنينه‌های‌شان را از حوالیِ رون مقراض زده‌اند و، شده: شلوارک!

ظاهراً و بنا به دو ضرب‌المثلِ مشهورِ «اوّل مالِ اونه که اوّل پاش کرده» و ايضاً «نديدن کی بُوَد مانندِ ديدن»، حرف‌تان‌شان منطقی می‌نمايد، لکن مع‌الاسف، مشکل اين‌جاست که به اسنادِ متقنِ کهن توجّهی نشده.
اگرچه، با توجّه به «کافِ تصغير» که يک کافِ کاملاً شريفِ ايرانی‌ست و غربی‌ها ازآن محروم‌اند، هيچ نيازی به سند نداريم، لکن، محضِ بستنِ گاله‌یِ خردک‌نگرشنانِ مغرض و مزدورِ غربِ ملاعين، سندِ مستندِ بسيار گويا و مخکمِ ذيل را که از خزانه‌یِ ناشادروان استاد انوریِ ابيوردی ابتياع کرده‌ايم، درج می‌فرماييم (حوصله به‌خرج بدهيد، به شلوارک‌اش می‌رسيد! در هم می‌آورد!!):

گر خواجه به جای ما گرايد
وامروز به نزدِ ما بيايد
از وی بنکاهد اين تفضّل
بل شادی عيشِ ما فزايد
ماييم و شراب و شوربايي
يک مطربکی چنان‌که بايد
خوش بربطکی همی نوازد
شيرين غزلی همی سرايد
زين ساقيکی ظريف و چابک
کز حور چنان پسر نيايد
هم خدمتِ خواجگان بداند
هم جامه‌ی خواب را بشايد
ور خواجه رهِ دگر رود باز
آيد سوی قحبگان گرايد
زين قحبگکی هنوزمان هست
کز حور به‌غمزه دل ربايد
هوشش برود اگر سپوزي
هر دو لبت از شره بخايد
آموخته بر رهِ بخارا
گاهی که به‌سوی حضرت آيد
ور خواجه‌ی ما طريقِ ديگر
بر دخترکانش ميل آيد
داريم يکی لطيف دختر
کز هيچ پری چنو نزايد
ناگفته بدو که «تو چه نامي؟»
شلوارکِ خود همی گشايد!
ور خواجه به‌شيوه‌ی دبيران
زين هردو به دستِ چپ گرايد
داريم يکی شگرف گنگي
بر هاونِ تيز شاف سايد
چون دستِ خری، چنان‌که خواجه
چون بازچشد، خودش ستايد
کير و کس و کون هر سه داريم
خواهد بهلد، خوهد بگايد
اين است به دستِ ما که گفتيم
گر خواجه به ماحضر درآيد

(ديوانِ انوری، چاپِ نفيسی،101)
?
نقل از:

&
نشرِ نخست: 17 دسامبر 2014؛ فيس‌بوک

Donnerstag, Mai 21, 2015

خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی!

آقا! به پروردگارم حضرتِ ابليس قسم! من کاملاً بی‌تقصيرم! قافيه‌ش منو تحريک کرد...
::::
م. سحر فرمايد:
حيف از تو که خوشگل نشدی ...

حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان
نُقلِ تر محفل نشدی ميم سحر جان
بيش از همه اِستاده‌تر از سرو سرودی
اما متحول نشدی ميم سحر جان
يعنی به‌سوی مردم دون از پی تکريم
با سر متمايل نشدی ميم سحر جان
تا اهل جهالت بنشانند به دوشت
با جهل به محمل نشدی ميم سحر جان
يک عمر غم غربت و يک عمر جدايی
افسردت و باطل نشدی ميم سحر جان
جز در ره آزادی ميهن نسرودی
مرعوب قبايل نشدی ميم سحر جان
فرياد تو مُشتی به دهانِ خفقان بود
يک ره متزلزل نشدی ميم سحر جان
جسمی به سفر بودی و جانی به حضر، ليک
از قافله غافل نشدی ميم سحر جان
تقدير، شدن بود و شدی زی شدن اما
حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان!

16/11/2014

::::
و فقيرِ طاقت‌نيار، اين‌گونه فضولی کرده:

اين نيست که خوشگل نشدی، ميم سحر جان
يک‌کم، متأمّل نشدی، ميم سحر جان!
خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی
از ترس، تو قائل نشدی، ميم سحر جان!
ترسی که بياييم و ببوسيم و شوی کم؟
با دزد [که] مقابل نشدی، ميم سحر جان!!

از بوسه‌یِ شيرينِ تو، دل بر نتوان داشت
بيهوده که عاسل نشدی، ميم سحر جان!
با شعرِ ز دل خاسته‌یِ دلبر و دلخواه
کی رهزنِ صد دل نشدی، ميم سحر جان!؟
ای با خرد و مهر، که تاجِ سرِ فضل است!
ديهيمِ افاضل نشدی، ميم سحر جان؟!
مهر و خردِ اندر تو و شعرِ تو روان باد
چون بندِ مداخل نشدی، ميم سحر جان!
شد دايه‌یِ مامِ وطن، اشعارِ تو، زين‌روی
زو، يک‌دمه، غافل نشدی، ميم سحر جان
بر سر ز جمال، اين نه که بر صدرِ معالی
محسودِ اماثل نشدی، ميم سحر جان!
شعر و ادب‌ات، موجِ تموّل شد و، زين گنج
سويی کج و مايل نشدی، ميم سحر جان
ليکن نکنم باور ازين‌دست، که گويی
کيفاً متموّل نشدی، ميم سحر جان!!
يعنی نزدی بطر و پیِ وسوسه‌یِ دل
گاهی، به سواحل نشدی، ميم سحر جان؟!
آن‌جا، پیِ تو، دلبرکان صف نکشيدند
بر کامِ دل، آمِل نشدی، ميم سحر جان!؟
يعنی که، ببين! قدرِ شبی، يک‌دوسه‌چاری
بر حور و پری ول نشدی، ميم سحر جان!؟
پاريس چه‌کارت، اگر اين‌ها نکنی هيچ!
بيهوده که نازل نشدی، ميم سحر جان!!
...
پرگست! نگيری به‌دل اين وسوسه، زين رذل
چون نوز، اراذل نشدی، ميم سحر جان!

زيبايی و، دل می‌بری، امّا چو نخواهی
انگار که خوشگل نشدی، ميم سحر جان!!

::::
م. سهرابی
پنج‌شنبه، 31 ارديبهشت 1394؛ 21 می 2015


Sonntag, Mai 03, 2015

مسلمون می‌شم و اون‌م هلو! مشت!

اسلام عثمانی
اين چند بيت زير يک کليپ تبليغاتی تلويزيونی ترک‌های عثمانی تايپ شد که ضمن آن چند دخترک نازک‌اندام (بدون لچک) شبيه به عروسک‌های باربی يا زنان پشت ويترين محله‌های آنچنانی شهرهای بزرگ اروپايی همراه با چند پسر جوان خوش‌اندام و خوش‌لباس و زيباروی (بدون ريش) به زبان انگليسی (البته به لهجهء ترکی) اسلام را به جهانيان معرفی می‌کردند.
آنها ضمن کپی‌کردن قر و اطوار تاپ مدل‌های روز، با لحنی مکُش مرگ ما می‌گفتند: اسلام يعنی صلح. اسلام يعنی دموکراسی. اسلام يعنی حقوق بشر. اسلام يعنی عدالت. اسلام يعنی مخالفت با سانسور، مخالفت با فاشيسم استالينيسم و ديکتاتوری، الی آخر....
خلاصه اسلام در فرهنگ اين عروسک‌های باربی معادل همه آرزوهايی بزرگ و دست‌نيافتنی‌ای بود که بشريت قرنهاست در جستجوی آنها خود ر ا به آب و آتش می‌زند.
کوتاه آن که آنچنان اين زيبارويان ترک (که يادآور حوری و غلمان‌های بهشتی‌ای بودند که ملاهای شيعه وعده می‌دهند) از اسلام سخن گفتند که از شما چه پنهان دهان ما شيعه‌زاده‌های اسلام انقلابی ديده‌ها و حکومت آخوندی ديده‌ها را آب می‌انداخت.
اين بود که در يک آن به ياد برخی روشنفکران دينی در همين حکومت اسلامی خمينيستی افتاديم که اينجا و آنجا می‌گويند «علاقمند به پياده‌کردن مدل اسلام ترکيه يعنی اسلام همين عروسک باربی‌ها در ايران هستند».
ما هم آرزوی دور و دراز بهشت روی زمينی‌مان را در خودمان تجديد کرديم و بر آن شديم تا از طريق ابيات زير پيام و آرزوی قلبی خود را به اين روشنفکران دينی برسانيم و از آنها بخواهيم که معطل نکنند و آستين را بالا بزنند که داروی درد ما در همين اسلام عثمانی است. اسلام هوس‌انگيزی که در کليپ مزبور به‌خوبی معرفی شده و در دسترس همه خواهندگان و آرزومندان و هوسبازان جهان قرار گرفته است:

اسلام عثمانی

شيعه‌ای هرچند ايرانيستم
طالب اسلام عثمانيستم
آی روشنفکر دينی ای برار
بهر ما اسلام عثمانی بيار
در همين دنيا به ما حوری بده
اندکی اسلام اينجوری بده
آن ولی و آن فقيهت را ببر
بهر ما اسلام عثمانی بخر
اندکی از خرج خود کم می‌کنيم
کارمزدت را فراهم می‌کنيم
تاقيامت دوستدارت می‌شويم
زائر سنگ مزارت می‌شويم
آی روشنفکر دينی يا اخي
بهر اين بيع و شری از جا وخی [1]

م. سحر
اين هم لينک آن تحفه‌ی عثمانی برای آنها که علاقمند به پياده‌کردن بهشت در روی زمين و دستيابی به حور و غلمان در همين دنيای فانی هستند


[1] وخی يعنی برخيز

م. سحرِ عزيزِ دلبند! جنابِ استاد جلالی!

اين‌روزها خيلی باعثِ زحمت و آزارِ شما بوده‌ام. چندشبِ پيش که در فرصتی کوتاه، شعرِ زيبا و جانانه‌یِ «از جا وخی!» (اسلامِ عثمانی) را ديدم، اگرچه در حضيضِ ماتم و درماندگی به سرمی‌بردم، يکّه‌ناگه، انگار که نيرویِ لايزالی در حضرتِ خداوندی‌مان بادِ غيرت دمانده باشد، وخيزيدم و حضرتِ الهام‌بانو، ملقّب و مُعَنوَن به «جنّ‌الشّعرا» را طلبان نمودم...
اين مثنویِ کوتاهِ عاميانگی، حاصلِ اندرسپوختِ هنریِ آن بزرگوار بانویِ الهامات‌الادبيّه و انزالات‌الشّعريّه ست!!
و تقديم می‌کنم به خداوندگار م. سحرِ عزيزِ دلبند!
باشد که باعثِ مختصر سروری گردد...

::::
مسلمون می‌شم و اون‌م هلو! مشت!

نگو دهن‌ام آب افتاد
دل‌ام به تاپ‌تاپ افتاد
اسلام اگه که اينه
هرکی نخواد لعينه!

حالا که دستِ برقضا
توُ آنقره‌م حالاحالاها
می‌رم می‌گم اشهد ان
می‌شم مسلمونِ خفن
فکرایِ يارو با ياروش
هی می‌کنم؛ يه‌عالمه روُش!

جوری که نباشه مشکوک
تا بشه کيفک‌ام کوک
گرچه که خيلی پيرم
اومده بودم بميرم
به‌ياد اون روزایِ دور
به مرگ می‌گم: دور دور دور! [1]
تا بکنم عشقایِ توپ
قلبه بگه گروپ‌گروپ
عيالو زود دک می‌کنم
ابتياعِ يه جک می‌کنم!

کيفِ کوکِ اينجوری می‌خوام
دل دارم من‌م؛ حوری می‌خوام!
آخ! واسه غلمان می‌ميرم
می‌شه دوسه‌تايی بگيرم؟!
می‌شم فدا پيام‌شون
غلامِ اون غلام‌شون!
با اين بهشتِ نازنازی
ديوونه‌م برم خانم‌بازی!؟

بگو درشو باز بذارن
عرق بذارن! ساز بذارن!
کافرِ مسلمون می‌رسه
که اُفت‌وخيزِش مَلَسه!
می‌خواد بزنه صاف توُ هدف
حوري به‌صف!! غلمان به‌صف!!

اسلامِ نابِ ممّتی!
وای‌ی‌ی! چقذه تو کيف مِتی!! وووی‌ی!!!

::::
م. سهرابی
سه‌شنبه شب، 8 ارديبهشت 1394؛ 28 آوريل 2015
افزايش و اکمال: يک‌شنبه، 13 ارديبهشت 1394؛ 3 می 2015

?
پابرگ:


[1] دور، به‌ترکی: «ايست»!

Dienstag, März 31, 2015

چکامه‌ی انديشيدن به اسلام (اسماعيل خويی)

چکامه‌ی انديشيدن به اسلام
(اسماعيل خويي)

• ستم‌سرشته بُتی کاو خدای اسلام است،
هم از درونه‌ی اين دين، بلای اسلام است.
خدا نيافته‌ام بدتر از خدای عرب:
که مکر و قهرش خصلت‌نمای اسلام است. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه ۹ شهريور ۱٣۹٣ - ٣۱ اوت ۲۰۱۴

ستم‌سرشته بُتی کاو خدای اسلام است،
هم از درونه‌ی اين دين، بلای اسلام است.
خدا نيافته‌ام بدتر از خدای عرب:
که مکر و قهرش خصلت‌نمای اسلام است.
به مکر و قهرِ "فلک"- مؤمنا! -مگو نفرين:
که اين صفات، صفاتِ خدای اسلام است.
حديثِ مهرِ فراگيرِ او مکن باور:
ز طاغيان بشنو کاين ريای اسلام است.
پيام داد مسيح از خدای عشق، امّا
قتال و کينه پيامِ خدای اسلام است.
به کارهای پيمبر چو بنگري، بينی
چه‌مايه خُدعه و شر، در دغای اسلام است.
بزرگ و خُرد ِ قبيله‌ی بنی‌قريظه بکُشت:
به حاميانِ نبی اين وفای اسلام است.
و ذوالفقارِ علی را گواه مي‌گيرم
که اوست، خود، که سرِ اشقيای اسلام است.
به هرکجای زمين، فقر وجهلِ آدميان
نشانه‌ای دو ز جغرافيای اسلام است.
به فقر نازد پيغمبرش: چه جای شگفت،
همين به اُمّتِ خود گر عطای اسلام است؟
به ذات، خوی‌گرِ مردم است با خفقان:
سمومِ جهل عجين با هوای اسلام است.
نه‌گر به پايه‌ای از جهلِ مردمانِ فقير،
به روی چيست که بر پا بنای اسلام است؟
خطا مگير به تفسيرِ اين و آن زآيات،
که مُبهمات به قرآن خطای اسلام است.
ميانِ شيعه وسنی، جدال وخون‌ريزی
همه برآمده از مُدّعای اسلام است.
ظهورِ داعش و القاعده‌ست و بوکو حرام،
در اين زمان، که حقيقت‌نمای اسلام است. Y
تنی نيابی در هيچ‌يک ازين سه که نز
جهاديانِ شريعت‌گرای اسلام است.
و آنچه در کُنشِ اين وحوش گردد فاش
سرشتِ وحشی و انسان‌گزای اسلام است:
که کارها که کنند اين دَدان به بی‌شرمی
به حُکمِ شرعِ بری از حيای اسلام است. Y
دليلِ دشمنیِ مسلمين يهودان را
همين شناس که دينْ‌شان نيای اسلام است.
ببين چه‌گونه سراسر جهان به رنج و شکنج
ز فتنه‌جويیِ محنت‌فزای اسلام است!
دگر جوانی از او دم‌به‌دم رود در گور:
که در فنای جوانان بقای اسلام است.
دگرفريب و يا خودفريب يافتم‌اش
هرآن‌که گفت که او مقتدای اسلام است.
دغا کند، به‌ستايش دم ار زند زين دين،
هرآن‌که او ز درون آشنای اسلام است.
نشاط نيست، گر آزاد نيست انديشه:
مجو نشاط بدانجا که جای اسلام است.
ستمگری‌ست فراگير و جهل و فقر و دروغ،
به هرکجا که، درآن، رای رای اسلام است.
و ماجرای‌اش اگر در دو واژه می‌خواهي،
قتال و خُدعه‌گری ماجرای اسلام است.
عجب مدار که خودکامه پَروَرَد، که امير
نمادِ امرِ فراچون-چرای اسلام است.
و-اميرِ باورمندان کنون بُوَد شيخی
که، رو به موجِ فنا، ناخدای اسلام است.
شگفت نيست گر از شيخ شهخُدايی ساخت:
که بُت‌پرستی در ريشه‌های اسلام است.
به هرکجا گذرد، درد گسترانَد ومرگ:
عبای شيخ نمادِ وبای اسلام است.
چو ريخت خونِ کسان، مُجرم است او؛ امّا
جفای شيخ به مردم جفای اسلام است.
شگفت نيست که ايران شده‌ست کشورِ مرگ:
که اين ز گوهره‌ی مرگ‌زای اسلام است.
چنين که مايه‌ی ويرانیِ وطن گشته‌ست،
بقای ميهنِ ما در فنای اسلام است.
در آتش است دل وجان ازين غماخشم‌ام
که ميهن‌ام به کفِ مافيای اسلام است.
به‌سرسری مگذر از دروغ‌گفتنِ شيخ:
که او بُوَد که حقيقت‌نمای اسلام است.
چنين که مرگ‌ستای آمده‌ست و مُرده‌پرست،
به جانِ دوست، نبودن سزای اسلام است.
بيا و باز سپارش به تازيان، کاسلام
برای تازی و تازی برای اسلام است.
مرا نژادگرا هم مبين، که خواستِ من
عرب‌ستيزی نه، بل فنای اسلام است.
روا مدار به کين از عرب سخن‌گفتن:
که‌ش اين بس است که او مبتلای اسلام است.
و کاش، کاش، که اين قوم نيز دريابد
که رنج‌ها که کشد از بلای اسلام است.
خوشا دلی که سَبُک‌خيز نيست چون پرِ کاه
و ايمن از کششِ کهرُبای اسلام است.
به چاره‌کردنِ اين دين اگر که می‌کوشي،
بدان که دانش و صنعت دوای اسلام است.
نخست شرط درين کار، ليکن، آزادی‌ست،
که دشمنی همه‌جايی برای اسلام است.
دل‌ام، وليک، به‌لرز است ازين عجوزِ شرير
که ناخدای جنايت‌گرای اسلام است
نراند ار کشتی زی کرانه‌ی تسليم،
يمی ز خونِ جوان خون‌بهای اسلام است.
ببينم، آه، ببينم که شخصِ شاهنشيخ
يگانه چلّه‌نشين در عزای اسلام است.
مگو: روا نَبُوَد بد زدينِ مردم گفت:
همين دروغ دليلِ بقای اسلام است.

پنجم آذرماه ۱٣۹۲،
بيدرکجای لندن

Y اين چهار بيت را روز هجدهم امردادماه ۱٣۹٣، هم در بيدرکجای لندن، به اين قصيده افزودم.

&
R
(ويرايشِ حروف‌نگاری، از: م. سهرابی)
پی‌دی‌اف: