Posts mit dem Label نقد ِ ادبی werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label نقد ِ ادبی werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Sonntag, Mai 30, 2021

درنگی بر انگاره‌هایِ عبيدِ زاکانی (در حاشيه‌یِ «اخلاق‌الاشراف»)

درنگی بر انگاره‌هایِ عبيدِ زاکانی (در حاشيه‌یِ «اخلاق‌الاشراف»)

 

[بازنشر]

 

در مجموع، در انديشه‌هایِ عبيد تناقضی بسيار جدّی و درخورِ بحث و بررسی به‌نظرم می‌آيد. البتّه برایِ طرحِ دقيقِ اين بحث، لازم است که يک‌بارِ ديگر، از اين ديدگاه و به همين منظور، مجموعه‌یِ آثارِ وی را مرور کنم (حتّی آثارِ به‌اصطلاح جدّی و غيرِ هزلِ او را).

عجالةً و به‌اجمال می‌توانم بگويم:

گاه به‌نظر می‌رسد که عبيد به دفاع از مجموعه‌یِ اخلاقيّات و باورهایِ کهن برخاسته، و در روزگارِ خود -از اين نظر که آن را به‌دور از آن اخلاق و باورها می‌ديده- به‌ديده‌یِ انتقاد و اعتراض نگريسته‌است.

تا اين‌جا، مشکلی در ميان نيست. پرسش آن‌جا پيش می‌آيد که وقتی مثلاً در «اخلاق‌الاشراف» مذهبِ مختارِ روزگار را شرح می‌دهد، در بنيان‌هايی که برایِ اين مذهب و بينش برمی‌شمرَد، دو عنصر يا دو بخشِ اصلی چهره می‌نمايد: 1. باور و برداشت‌ها 2. شيوه‌هایِ رفتار؛ يا به عبارتِ دقيق‌تر، از دو منظرِ نظری و عملی بدان می‌پردازد (که همان حکمتِ نظری و عملی باشد). باور و برداشت‌هایِ پيروانِ مذهبِ مختار را می‌توان تحتِ واژه‌هایِ «کفر/ الحاد»، و شيوه‌هایِ رفتاریِ ايشان را تحتِ عنوانِ «اباحه» خلاصه نمود.

و امّا، اين «اباحه»، به‌گونه‌ای که عبيد شرح می‌دهد، هيچ نيست جز «افسارگسيختگیِ کامل»؛ و از اين نظر، هيچ فرقی ميانِ به‌اصطلاح «حقّ‌الله» و «حقّ‌النّاس» وجود ندارد و افسارگسيختگی اين هردو را شامل می‌شود. پيروِ مذهبِ مختار، همان‌گونه که شريعت و آداب و ارکانِ اعتقادیِ آن را به هيچ می‌شمرَد، برایِ رفتارِ خود با مردمان نيز، قائل به هيچ قاعده و اصولی نيست. برایِ او، اصل، لذّت و برخورداری است و در راهِ وصولِ به آن هيچ مانعی نمی‌شناسد.

نمونه بياورم، تا موضوع -که ممکن است در بيانِ الکنِ من نامفهوم و نارسا مانده باشد- به‌درستی روشن گردد.

در بابِ اوّل، در حکمت، در باره‌یِ معتقَدِ پيروانِ مذهبِ مختار، می‌نويسد:

«می‌فرمايند "بر ما کشف شد که روحِ ناطقه اعتباری ندارد، و بقایِ آن به بقایِ بدن متعلّق است و فنایِ آن به فنایِ جسم موقوف"؛ و می‌فرمايند که "آنچه انبيا فرموده‌اند که او را کمالی و نقصانی هست و بعدَ فراقِ بدن به ذاتِ خود قائم است و باقی خواهد بود، محال است؛ و حشر و نشر، امری باطل. حيات عبارت از اعتدالِ ترکيبِ بدن باشد؛ چون بدن متلاشی شد، آن شخص ابداً ناچيز و باطل گشت. آنچه عبارت از لذّاتِ بهشت و عِقابِ دوزخ است، هم در اين جهان می‌تواند بود؛ چنان که شاعر گفته‌است:

آن را که داده‌اند همين‌جاش داده‌اند

وآن را که نيست، وعده به فرداش داده‌اند"

لاجرم از حشر و نشر و عِقاب و عذاب و قرب و بُعد و رضا و سَخَط و کمال و نقصان فراغتی تمام دارند، و نتيجه‌یِ اين معتقَد آن که همه روزه عمر در کسبِ شهوات و نيلِ به لذّات مصروف فرموده، می‌گويند:

ای آن‌که نتيجه‌یِ چهار و هفتی

وز هفت و چهار، دائم اندر تفتی

می خور که هزار بار بيشت گفتم

بازآمدنت نيست؛ چو رفتی، رفتی [1]

و اکثر اين رباعی را بر صندوقچه‌یِ گورِ پدران می‌نويسند:

زين سقف برون رواق و دهليزی نيست

جز با من و تو عقلی و تمييزی نيست

ناچيز که وهم کرده کآن چيزی هست

خوش بگذر از اين خيال، کآن چيزی نيست

و به سببِ اين عقيده است که قصدِ خون و مال و عرضِ خلق پيشِ ايشان [2] خوار و بی‌مايه می‌نمايد:

برِ او جرعه‌ای همرنگِ آذر [3]

گرامی‌تر ز خونِ صد برادر

الحق زهی بزرگانِ صاحب توفيق که آنچه چندين هزار سال با وجودِ تصفيه‌یِ عقل و روح محجوب ماند، بی‌زحمتی بر ايشان کشف شد.» (اخلاق‌الاشراف. تصحيحِ دکتر علی‌اصغر حلبی، صص 72-66)

 

به‌طورِ خلاصه می‌توان گفت عبيد معادله‌ای ساخته که متأسّفانه و در نهايت، به زيانِ مقاصدِ اصلیِ اوست:

اعتقاد و دينْ‌باوری = حُسنِ خُلق و نيکوی در همه‌یِ ابعاد و نمودهایِ زندگی

کفر و الحاد = ستمگاری و زشت‌کاری و مردم‌آزاری و مجموعه‌یِ رذايل

به عبارتِ ديگر، از سخنِ عبيد اين‌گونه برداشت می‌شود؛ خواه وی چنين منظوری داشته يا نداشته بوده باشد.

□

به دو گونه می‌توان اين موضوع را موردِ توضيح قرار داد: يکی اين است که بگوييم «اخلاق‌الاشراف» را عبيد در جوانی نوشته و فکرِ او چندان که بايد پخته و منسجم نبوده، و نمی‌توانسته‌است متوجّهِ اين نکته باشد که نوشته‌اش عملاً به سودِ دينْ‌باوران و دستارْ‌داران، و معتقَداتِ ايشان است؛ يعنی همان کسان و همان چيزی که به‌شدّت موردِ نفرتِ عبيد بوده‌اند و بوده.

عبيدی که من می‌شناسم، به يک نيمْ‌رگ هم مسلمان نبوده؛ و اگر مسلمانی‌ای در کارش ديده شود، جز همان نيست که خود جايی در يکی از غزل‌هايش می‌گويد:

رغبت‌ام سویِ بتان است، وليکن دو سه روز

از پیِ مصلحتی چند، مسلمان شده‌ام

و ديگر اين است که بگوييم: خير، عبيد کاملاً مسلمان بوده و خوب هم می‌فهميده چه می‌کند؛ و از نوشتنِ «اخلاق‌الاشراف» نيز، مقصدی جز تبليغِ اسلام و اخلاقيّاتِ اسلامی نداشته (اگر چه، اين قدری مباينت دارد، چرا که در شرحِ مذاهبِ منسوخ -که در اين توضيح، و بلکه به‌طورِ کلّی، معتقَدِ حقيقیِ وی به شمار می‌رود- پايه‌یِ کار را بر سخنانِ اهلِ فلسفه، حکما، می‌نهد و کمتر به آيات و روايات استشهاد می‌کند.)

امّا نمی‌توان چنين پنداشت، چرا که مسلمانیِ وی قابلِ اثبات نيست! و به فرض که بپذيريم، اين تناقض را چه می‌توان کرد که مسلمانی پاکْ‌اعتقاد، اينْ‌همه کفر و تبليغِ فسق در نوشته‌اش گنجانده؟ شايد برخی ندانند، امّا عبيد قطعاً می‌دانسته که هزلْ‌گويی شعبه‌ای از شعبِ خفیِ کفر است، و مسلمان را شايسته نيست که حتّی به قدرِ کلمه‌ای بدان مشغولی نمايد.

□

نظرِ نگارنده به اين است که موضوع ريشه‌دارتر از اين حرف‌هاست. به اين يک تکه از سخنِ محمّدعلی فروغی، بزرگ دانشمندِ بی‌نياز از معرّفی، و دوست و همکار وی اديب و پژوهنده‌یِ بزرگ دکتر قاسم غنی، دقّت بفرماييد، تا بتوانيم بر ژرفایِ اين تاريکنا نظرِ باريک‌تری داشته باشيم.

بزرگانِ نامْ‌برده در مقدّمه‌ای که بر کتابِ «رباعيّاتِ خيّام» (که مشترکاً ترتيب داده‌اند، و از معتبرترين مجموعه‌ ترانه‌هایِ خيّام به‌شمار می‌رود) نگاشته‌اند، در ردِّ شرابْ‌خوارگیِ خيّام چنين می‌نويسند:

«و همچنين است جواب آن کس که از رباعيات خيام استنباط می‌کند که او شرابخواره يا فاسق بوده است و غافل است از اين که در شعر غالباً می و معشوق به نحو مجاز و استعاره گفته می‌شود و از اين بيان، مقصود آن تأويلات خنک نيست که مثلاً در شعر حافظ می دو‌ساله را به قرآن و محبوب چهارده‌ساله را به پيغمبر تأويل می‌کنند وليکن شک نيست که در زبان شعر، غالباً شراب به معنی وسيله‌ی فراغ خاطر و خوشی يا انصراف يا توجه به دقايق و مانند آن است. وقتی که خيام می‌گويد دم را غنيمت بدان و شراب بخور که به عمر اعتباری نيست، مقصود اين است که قدر وقت را بشناس و عمر را بيهوده تلف مکن و خود را گرفتار آلودگی‌های کثيف دنيا مساز و اکثر رباعياتش که زننده می‌نمايد طعن و استهزاء بر مردمان کوتاه نظر و خشک و جامد است که در هر مورد يک نکته را می‌بينند و از هزار نکته‌ی ديگر غافل می‌شوند و به غرور و جهالت می‌افتند.

از اين طولِ کلام، مقصود تنها دفاع و تبرئه‌ی خيام نيست، چه آن مرد بزرگ از دفاع ما مستغنی است. غرض اين است که عوام و نوآموزان متنبّه شوند که از اشعار خيام و حافظ و مانند آنها سوء‌استفاده نکنند و چنين نپندارند که آن بزرگواران ما را به سوی ميخوارگی و فسق و کفر و زندقه سوق می‌دهند، بلکه عکس آن است و شاهد مدعای ما اين است که بزرگانی از معاصران خيام می‌بينيم که نسبت به او نهايت ادب و احترام را منظور داشته و او را امام و حجة‌الحق خوانده و هيچيک ميخوارگی و فسق و فجور يا فساد عقيده يا بی‌مبالاتی به او نسبت نداده‌اند. از اين گذشته در عصر خود ما دانشمندانی مانند مرحوم حاجی ملا هادی حکيم سبزواری می‌شناسيم که همه تصديق دارند که زندگانی پاک بی‌آلايش پر معرفت داشته و در نهايت زهد و ورع به سر می‌برده و هدايت بندگان خدا را در تکميل ايمان و عقيده‌ی دينی وظيفه‌ی خود می‌دانسته‌اند، چنان که در نظر مردم از اوليا شمرده شده‌اند. با اين همه در شعر همان معانی حافظ و خيام را می‌پرورند و همواره از می و معشوق و جام باده گفتگو می‌کنند و به ياد می‌آورند که فرداست که درمی‌گذريم و از خاک ما خشت سر خم می‌سازند.» [4]

 

از اين عبارات (و همچنين از توجيهاتی که پيش از آن در باره‌یِ کفر و ايمانِ خيّام آورده‌اند) دو چيز به روشنی آشکار است: يکی اين که خواسته‌اند به‌اصطلاح خيّام را از اتّهاماتِ شراب‌خواری و کفر تبرئه کنند؛ که استدلال‌ها -بی‌ادبی است، کوه‌ها در ميان و دور از رو- به چسِ خرِ باقلی‌فروش نمی‌ارزد! [5] و ديگر اين که، پسْ‌زمينه‌یِ ذهنیِ بزرگواران چندان کلفت جاگير بوده، که جلوِ چشمشان را گرفته.

اگر خيّام کفر گفته، چرا بايد آن را انکار کنيم؟ آيا خيّام انسان نبوده؟ آيا يک انسان حق ندارد کافر باشد؟ به چه زبانی بايد از شرابْ‌خواری و کفرش می‌گفت که ما برایِ آن تأويلی نتراشيم؟!

علی‌الظّاهر ممکن است بيننده‌ای از بيرون، اين‌گونه داوری کند که ما ايرانيان بيماريم. امّا ماجرا به همين سادگی نيست؛ يا به‌عبارتی، بيماریِ ما به آن سادگی که او می‌نگرد نيست. بسياری از انديشمندانِ ما ناچار بوده‌اند برایِ پرهيز از مرگ، افکارِ خود را بپوشانند. تا آن‌جا که خوانده‌هایِ ناچيزِ من ياری می‌کند، خيّام تنها کسی است که به شيوه‌ای ديگر عمل کرده و به‌جایِ پوشاندنِ انديشه‌هایِ خويش، نشرِ آن را به بعد از درگذشتِ خود انداخته! سخن‌اش را صريح و بی‌پرده گفته، امّا چنان که از اشاراتِ تاريخ برمی‌آيد، اين سخنان حدودِ صد سالی بعد از درگذشتِ وی آشکار شده. پس به هيچ‌وجه نمی‌توان گفت که چون معاصرانِ وی از کفرِ او چيزی نگفته‌اند، پس قطعاً کافر نبوده. هيچ آدمِ هشياری -در آن روزگارانِ چيرگیِ مرگ- کفرِ خود را علنی جار نمی‌زده؛ و حتّی کسانی که گرفتار می‌شده‌اند، غالباً انکار می‌کرده‌اند.

از آنجا که پرداختنِ به اين موضوع، در اين مجالِ کوتاه نمی‌گنجد، از آن درگذشته و به اصلِ نکته‌‌یِ موردِ نظرِ يادداشتِ حاضر بازمی‌گردم:

دو پژوهنده‌یِ بزرگِ ما، دچارِ همان پيشْ‌زمينه‌یِ ذهنی‌ای بوده‌اند که عبيد در سده‌یِ هشتم بدان گرفتار بوده. ايشان شراب‌خواری را عينِ کفر، و عشق را عينِ فسق، و اين هردو را زندقه، و اين مجموعه را تباهیِ محض می‌انگاشته‌اند! (بدا به حالِ رودکی و فردوسی و... که «شرابِ حقيقیِ انگوری»شان، به هيچ تأويل و تفسيری، قابلِ تبديل به «میِ مجازیِ وحدت» نيست، و به ترازویِ فروغی-غنی، قطعاً فاسق و تبه‌کار شمرده می‌شوند!)

اين که چرا به روزگارِ عبيد، و بلکه در سرتاسرِ دوره‌یِ اسلامی، تا به امروز، تمامیِ مکارمِ اخلاق به دين منتسب می‌گردد و همه‌یِ کژی‌ها و بدْ‌روشی‌ها ناشی از خداناباوری و اباحه شمرده می‌شود، نيازمندِ پژوهشی جدّی است.

چنان که در سخنِ فروغی-غنی ديديم، اين پيشْ‌باوری تا به روزگارِ ما تداوم يافته‌است.

به‌نظرِ نگارنده چنان می‌رسد که از سويی حرمت و ممنوعيّتِ شراب، و با مرگ پاسخ دادنِ اباحه و کفر، مجالی باقی نگذاشته که بتوانيم به حقيقتِ آن پی ببريم، و از سویِ ديگر، قلمی که در کفِ دشمن بوده، هرگونه کژی و ناهمواری و ستمگاری را، به شراب‌خوارگی و خداناباوری و نامسلمانی نسبت می‌داده‌است.

...

وظيفه‌یِ سنگين و دشوارِ نگرنده و پژوهنده‌یِ راستينِ امروز اين است که با روشنگری به آگاهی و نشرِ آن ياری رساند. نخست بايد با چشمانی شسته، از سرِ نو، در همه‌یِ هستیِ گذشته و حالِ خويش به ديده‌یِ درنگ بنگريم و در باره‌یِ کلّيّت و جزئيّتِ آن به شناختی روشن و بی‌غبار برسيم. تنها در سايه‌یِ چنين تلاشی است که می‌توانيم تاريخ و فرهنگِ خود را از تاريکایِ مُظلَمِ قرون و اعصار، به روشنیِ ديدار نقل داده و در نيک و بدِ خويش به‌درستی بنگريم؛ از بدی‌ها و بدها دوری جسته و نيکی‌ها و نيکان را پاس بداريم، و با هويّتِ راستينِ خويش يگانه شويم.

 

م. سهرابی

26 مهرماه 1384

&

در دوّم مرداد 1390، ويرايشی در حروف‌نگاری (حذف فاصله‌هایِ قبل از نشانه‌هایِ کمک‌خوانشی) صورت گرفت.

ويرايشِ دوباره: 11 بهمنِ 1391.

 

?

پابرگ‌ها:


[1] جالب است. در توضيحِ دکتر علی اصغر حلبی (اخلاق‌الاشراف، ص 70، پابرگِ 3) آمده‌ است: «اين رباعی از عمر خيّام نيشابوری حکيم رياضی مسلمان ايرانی (فت، 20-519 هـ. قـ.) است ← رباعيّاتِ عمر خيّام، رباعی 160، چاپ محمّد علی فروغی، زوار.»

نمی‌دانم تا کی بايد از اين سخنان شنيد؟ از کجا می‌گوييد که خيّام مسلمان بوده؟ شايد اين نيز در زمره‌یِ معتقداتی است که همراه با اذان و اقامه به کونِ گوشِ ما ريخته‌اند! يعنی آن‌همه رباعیِ کفر کافی نيست؟! اين بی‌چاره خيّام چه بايد می‌کرد که شما باور می‌کرديد؟ وانگهی اين چگونه دينی است که از يک‌سو چنان تنگ است که گذرِ شُبهه‌ای بر دل، به خروجِ از آن می‌انجامد، و از ديگر‌سو چندان فُراخ، که دهریِ آشکاری چون خيّام، با همه‌یِ رباعی‌هایِ کفرش در آن جای می‌گيرد؟! (اين پابرگ پيش از آن بود که در متن به موضوعِ خيّام بپردازم؛ و بعد حيفم آمد بردارم!)

[2] در متنِ مصحّحِ دکتر حلبی «انسان» آمده که آشکارا نادرست است؛ و احتمالاً غلطِ حروف‌نگار باشد.

[3] در اصل: "بر او يک جرعه می همرنگ آذر". –اين وجه، از نظرِ من پذيرفتنی نيست. شک ندارم که در اصل همين بوده که در متن آورده‌ام: برِ او جرعه‌ای همرنگِ آذر.

«برْ او» نه تنها در اين موضع بی‌معنی است، بلکه اصلاً در فارسیِ آن روزگار چنين ترکيب و تعبيری نداشته‌ايم. در وجهِ مصحَّحِ نگارنده، «برِ او» يعنی «به نزدِ او، نزدِ او، در نظرِ او، از چشمِ او، برایِ او،...». احتمالاً «جرعه‌ای» به صورتِ «جرعه‌ئی/جرعه‌يی» کتابت شده بوده و کاتبی «ئی/يی» را «می» خوانده (و البتّه «برِ او» را هم به سکونِ راء خوانده بوده) و با اين قرائت، در وزنِ مصرع خللی يافته و «يک» را به آن چُپُندراسيون فرموده.

[4] رباعيات خيّام. به تصحيح و تحشيه‌ی محمّدعلی فروغی و دکتر قاسم غنی. به اهتمام ع. جربزه‌دار. انتشارات اساطير، اوّل، 1371؛ صص 20 - 19. (تاريخِ مقدّمه فروردينِ 1320 شمسی است و چاپِ نخستِ کتاب نيز در همان فروردينِ 1320 صورت گرفته است. رک: ص 9 [پيشگفتار آقایِ جربزه‌دار])

[5] مثلاً اين که حاج ملاهادی سبزواری را نمونه و شاهد آورده‌اند که هفت‌صد سال بعد از خيّام می‌زيسته و صدالبتّه دچارِ بيماریِ شَعربافیِ عرفايی بوده، نه‌تنها فاقدِ هرگونه ارزشِ استنادی است بلکه به‌کلّی مضحک است. اگر استادانِ بزرگوار حتّی از همان قرنِ خيّام هم شاهد می‌آوردند، دليل نمی‌شد؛ چرا که شعرِ هر شاعری را بايد به معيارِ خودش سنجيد. به کدام قاعده‌ و قانونِ خرد می‌توان گفت که مثلاً سنايی عرق‌خور نبوده، امّا در شعرش دم از شراب می‌زده، بنابر اين انوری هم که شعر باده‌نوشی دارد، شراب‌خوار نبوده است!؟ شايد اگر بزرگواران به روزگار ما می‌بودند به اشعارِ مبارک آقا هم استنادکی می‌فرمودند!

Mittwoch, Mai 06, 2020

واگردانِ گوشَگکی از شاهنامه به فارسیِ گونه‌یِ طبس!

واگردانِ گوشَگکی از شاهنامه به فارسیِ گونه‌یِ طبس!
گه‌گاه که اين‌جا و آن‌جا چيزی از ياوه‌هایِ پان‌زبانْ‌خانگيست‌ها بی‌اختيار به‌چشم‌ام می‌خورد، دوست دارم بگويم: اگر باور نداريد که تمامیِ زبان‌ها و زبان‌گونه‌ها و گونه‌ها و لهجه‌هایِ شناخته‌شده‌یِ سراسرِ ايرانِ بزرگ، چيزی بيش از «زبانِ خانگی» نيست، بفرماييد با مالِ خودتان، يک اثرِ ادبی، به‌نثر يا به‌نظم، بسازيد تا ببينيم چندمرده حلّاج است آنچه شما آن را منکوب‌شده‌یِ فارسیِ زورگو (بيچاره فارسی) می‌انگاريد!
من هم مانندِ هر ايرانیِ ديگر، گونه‌یِ خانگی‌ام را عاشقانه دوست دارم و زيبايی‌ها و توان‌هایِ بی‌مانندش را می‌ستايم، امّا با شناختی که از زير-و-بم و ته-و-بالایِ آن دارم، ناچار بايد بگويم: اين فقط يک گونه‌یِ خانگی‌ست! ارزش‌هایِ واژگانی-ساختاری-گفتاریِ آن، که بی‌شک می‌تواند در غنایِ هرچه بيشترِ زبانِ فارسی و شناختِ آن (بعضاً به‌عنوانِ شاه‌کليد حتّی!) ياری‌رسان باشد موضوعِ کاملاً جداگانه‌ای است. اين گونه‌یِ زبانی، در خلقِ اثر، فقط به کارِ «لطيفه» و احياناً ممنوعات می‌آيد و بس.
نه‌تنها گونه‌ها، که آذری و کردی و لری و گيلکی و... نيز از اين حيث، در همين حدّ بيش نيستند. پانزده‌سالی می‌شود که منِ عقب‌مانده از تکنولوژی در اينترنت چيز می‌نويسم؛ و دل‌بستگانِ اين زبان‌گونه‌ها و گونه‌ها نيز ناچار دستِ‌کم همين‌اندازه زمان داشته‌اند. حالا، کو آن آثارِ ادبی‌تان!؟ در اينترنت که ديگر شوونيسمِ خبيثِ فارس نمی‌تواند شما را بچلاند!
...
که گُفتَه بِرَوْ دَسِ رستم دَبـَ
بِرَو گو: قُفَه کُ غُرُمساق، دَبـَ!
تِنَه جَوْزِ خَوْرَه بَهوهاش، کُلُف
که کارَن خُلاصَه، اگر بِنْگُرُف
پِلارسال، مَرِ دَستِنَه‌م دا فقط
دو هفته بُدُم مِرثِ ميّت، سَقَط!
اَزينَه که شاعر گُف: اسفنديار
قُروت هَه، بِرَوْ تو تُغارچَه‌د بيار!



:::
6 مای 2020؛ 17 ارديبهشت 1399
مهدی سهرابی
Wesel

Mittwoch, August 22, 2018

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی! [نگاهی به ترجيع‌بندِ هاتفِ اصفهانی]

اين شعرِ زيبایِ پوکِ مدّعی!
دو واژه‌یِ «شعر» و «زيبا» را صرفاً از سرِ تسامح، و پرهيز از بحث، به‌کار می‌برم؛ وگرنه هر دو نياز به اثبات دارد!
متأسّفانه، انگار ما هيچ‌وقت نمی‌خواهيم سرِ عقل بياييم، و برایِ يک‌بار هم که شده چشم‌هایِ خود را از غبارِ عمد و تعمّدِ قرون و اعصار –که در اثرِ دِلَخشورِ [1] القاآتِ دشمن و دوست، برآن نشسته- بشوييم و به ماتَرَکِ مشؤومِ نياکان‌مان –در اين به‌ويژه هزارساله‌یِ اخير- از سرِ درنگ، و چُنان‌که هست، بنگريم.
عربده و غوغا می‌کنيم: ادبيّاتِ شکوهمندِ فارسی! ادبيّاتِ عاشقانه‌یِ ايران! ادبيّاتِ عرفانی! ... و ياوه‌هایِ صدتايک‌غازِ ديگر ازين‌دست! درحالی‌که همه داستانِ گوسپندی را خوانده يا شنيده‌ايم که به تخته‌سنگی برمی‌جهد و افسانه‌ها می‌سرايد که به فُلان کوهساران فُلان علف چريدم و به بهمان دشتان بهمان گياهان. و خوب که گرد و خاک می‌کند، ازآن ميانه، يکی می‌پرسد: اين‌همه که گفتی، قبول؛ امّا کو دُمبه‌ات!؟
دستِ‌کم اين يک داستان يا دستان را به‌شوخی نگيريم. از قاعده‌ای کاملاً منطقی می‌گويد. بسی چيزها، بی‌نياز و برکنار از دعوی، به ثمر و حاصل نياز دارد.

ماجرایِ ما و ادبِ گران‌سنگِ سرزمين‌مان، دقيقاً چُنين است.
اگر به‌راستی اين‌همه شکوه ورزيده‌ايم، چرا [امروز] به اين خاکِ مذلّت، فروشکستگان، مانده‌ايم؟! مگر نه اين است که ادبيّات وظيفه‌یِ آدم‌کردنِ ملّت‌ها را برعهده دارد، و در مقياسِ کلان‌تر: جامعه‌یِ بشری را؟! پس چرا ما با وجودِ «ادب» و «فرهنگ»ی که اين‌همه ازآن می‌گوييم و به آن می‌باليم، اين‌چُنين با آدمی‌زاد فرسنگ‌ها فاصله داريم!؟

پاسخ‌هایِ آماده‌یِ به نخ‌کشيده‌ای داريم که بر سرِ چُنين پرسنده‌ای –اگر که باشد- فرود آوريم: نگذاشته‌اند! –چه کسی؟ -همين فرنگان! و ديگر؟ -پيش از ايشان، ترکان و مغولان!

امّا من بی‌آن‌که شرارت‌هایِ بيگانگانی را که به‌سائقه‌یِ منافعِ خويش، به ما ستم روا داشته‌اند و می‌دارند، يک‌دم به فراموشی بسپارم، از خود و از شما می‌پرسم: آيا کشورهايی که به اوجِ پيشرفت رسيده‌اند، هرگز دشمن و دشمنان و ستم‌کنندگانی نداشته‌اند؟ هرگز متجاوزانی به سرزمين‌هاشان نتاخته‌اند؟
به سرگذشتِ هريک از مللِ متمدّنِ جهانِ امروز –مانندِ امريکا و کانادا و استراليا و سوئد و نروژ و هلند و دانمارک و فرانسه و آلمان و انگليس و ژاپن و...- که بنگريم، با طوماری از مشکلات، فشارها، ددمنشی‌هایِ خودی و بيگانه، و کمبودها و مصائب و... رو در رو می‌شويم.

حقيقت چيزِ ديگری‌ست.
نخستين و بزرگ‌ترين مشکل و سنگِ راهِ ما اين است که هنوز به مرتبه‌یِ «خواستن» نرسيده‌ايم. هنوز بينايیِ آن را نيافته‌ايم که به خود بنگريم و اين را که آنچه بايد و درخورِ ماست نيستيم، درک کنيم. خواستِ تغيير، پيش از ديدنِ دقيقِ خويش و پی‌بردن به ناسزاواریِ بودِشِ اکنونِ خويش، پديدار نمی‌گردد.
نه‌تنها در اين سی‌ساله‌یِ مُظلمِ هول، که پيش ازآن نيز، به اين بينايي دست نيافته بوديم. و همين خود می‌تواند پرسشی برایِ هزاران درنگ و ژرف‌نگری باشد: چرا از پسِ جنبش و نيم‌خيزِ عظيمِ مشروطه، و دورانِ بی‌مانندِ پهلوی، باز هم به آن بينايی دست نيافتيم؟
برایِ رسيدن به پاسخ، دلير بايد بود. و ما لبريزِ هراس‌ايم. اين هراسِ بی‌پايان که ما را از چشم‌گشودن برحذر می‌دارد، از کجا می‌آيد؟ شکّی نيست که بخشِ عمده و کارسازِ آن، که در شرايطی مشابهِ اين سی‌ساله، به‌ياریِ هيولاهایِ خصمِ بيداری می‌آيد، و سلطه‌یِ شوم‌شان را بر ما آوار می‌سازد، از درونِ ما برمی‌آيد، و نه از بيرون.
چيست، و از کجا به درونِ ما راه يافته؟ بايد آن را جايی در کارنامه‌یِ گذشته‌یِ خود بجوييم. و از همين‌جاست که مشکلِ اصلیِ ما چهره آشکار می‌سازد. ما مردم، گذشته‌ای داريم که به ما آموخته‌اند که به آن افتخار کنيم. و بديهی‌ست که گذشته‌ای افتخارآميز، نمی‌تواند نهان‌گاه و کشت‌گاه و جان‌پناهِ هراس‌هایِ شومی باشد که هستیِ ما را از ما گرفته است! گذشته‌یِ ما، سندِ هويّتِ ماست؛ و هرگونه کنکاشِ ترديدآميز درآن، گناهی نابخشودنی به‌شمار می‌رود. آری، به ما چُنين آموخته‌اند.

اکنون، در اين مجالِ تنگ، نمی‌خواهم به اصلِ آن کنکاشِ ترديدآميز بپردازم؛ بلکه صرفاً می‌خواهم نشان دهم که می‌توان –و بايد- چُنين نگاهی داشت.

پيرامونِ ما، از درون و برون، غرقِ انواع و اقسامِ دشمنان است. دوستانی نيز داريم؛ امّا پيش از «چشم‌گشودن» قادر به تشخيصِ دوستان نيستيم. آنچه می‌توانيم درآن بی‌ترديد باشيم، وجودِ دشمنانِ ماست. و از کجا چُنين بی‌ترديد؟ از آن‌جا که اين انبوهِ دشمنان، همه و همه می‌خواهند برای‌مان «دنبه»یِ نبوده بتراشند. همه می‌خواهند به ما بباورانند که اين‌گونه «سر در گُه داشتن»، شرايطی فوقِ آرمانی‌ست!
آری، هر کس و هر انديشه‌ای، هر ندايی، صدايی، وِزوِزی، که می‌کوشد تا ما را از چشم‌بازکردن بازدارد، که می‌کوشد دردهایِ ما را لذّات وانمود کند، که می‌کوشد زخم‌هایِ تا استخوان به‌چرک‌نشسته‌یِ ما را، خط و خال و زيبايی بنماياند، که مدام زيرِ دُنبه‌یِ گذشته‌یِ مشکوکِ پوک‌مان می‌زند، دشمن است.

q
از زمره‌یِ افتخاراتِ ادبِ فارسی، يکی، ترجيع‌بندِ عرفانیِ (!) هاتفِ اصفهانی (ف 1198 هـ. ق) است که غالبِ ما، اگر آشنايیِ مختصری با ميراثِ ادبی‌مان داشته باشيم، دستِ‌کم ابياتی ازآن را خوانده‌ايم.
در ميانِ اشعارِ سده‌یِ دوازدهمِ هجریِ قمری، اين قرنِ پرآشوب (که در آن، سلسله‌یِ صفويّه برچيده می‌شود، نادر ظهور می‌کند و سلسله‌یِ افشاريّه ايجاد می‌شود، و سپس زنديّه بر سرِ کار می‌آيند، و قرن به‌پايان نرسيده، با ظهورِ آقامحمّدخانِ قاجار، دورانِ ديگری در حکمرانیِ ايران آغاز می‌گردد) ترجيع‌بندِ هاتف، نمونه‌یِ بی‌نظيری از شيوايی و روانی و استواری و دلپذيریِ لفظ و معناست؛ و بلکه در کلّيّتِ اشعارِ فارسی نيز، موردی درخورِ ثبت می‌نمايد.
در اين دوران (سده‌یِ دوازدهمِ هجری) البتّه شاعرانِ نسبةً نام‌آور –در عرصه‌هایِ محدودِ شهرهايی چون اصفهان و شيراز و...- داشته‌ايم که نام، شرحِ حال، و نمونه‌یِ اشعارشان را در تذکرة‌المعاصرين (محمّدعلی حزين)، آتشکده (آذر بيگدلی)، مجمع‌الفصحا (هدايت)، و... می‌توان يافت، و ديوان و کليّاتِ اشعارِ برخی از ايشان به‌چاپ نيز رسيده است.
(خواننده توجّه داشته باشد که نگارنده نه‌تنها به تاريخِ ادبيّاتِ اين دوره اشراف ندارد، بلکه اصولاً چيزِ چندانی ازآن نمی‌داند؛ و اطّلاع و سخنِ او صرفاً مستند به «تاريخِ ادبيّاتِ ايران» تأليفِ ادوارد براون است. گفتم بگويم که نگوييد نگفت!)
البتّه از ديدگاهی که من به شعرِ فارسی می‌نگرم، ميانِ اين قرنِ پرآشوب و قرونِ پرآشوب‌تر يا کم‌آشوب‌ترِ گذشته، تفاوتِ چندانی در کار نيست. اين عمده‌یِ شعرِ فارسی‌ست که زيرِ ذرّه‌بينِ سنجه‌یِ دقيق، پوک می‌نمايد، و نه‌فقط شعرِ هاتف!

q
در ترجيع‌بندِ هاتف، که انصافاً در قياس با بهترين اشعارِ فارسی، به‌حيثِ شيوايی و استواریِ بيان، و اشتمال بر تعابيرِ سخته و دلپسندِ به‌اصطلاح عارفانه، شعری درجه‌اوّل به‌شمار می‌رود، چيزی که ابداً وجود ندارد سخنِ درخورِ بحث است!
مضمون‌هایِ ترجيع‌بندِ هاتف را يک‌به‌يک در آثارِ شاعرانِ ديگر –از گذشتگان و معاصرانِ او- می‌توان يافت. نکته‌یِ اصلیِ موردِ نظرِ شاعر، که ممکن است در وهله‌یِ نخست قدری کافرانه به‌نظر آيد –و اصلاً چُنين نيست- جز اين نيست که: اگر به‌حقيقت بنگريم، همه‌یِ اديان و آيين‌ها [و شيوه‌ها و مسالک]، همين مسلمانیِ خودِ ماست، که بر آن نام‌هایِ ديگر نهاده‌اند! از ديرِ مغان و کليسا و خرابات و ميخانه و...، همه، يک آواز برمی‌آيد: اقرار به يگانگیِ ذاتِ احديّت؛ و آن‌هم به لفظ و عبارتِ اسلامی: وحدهُ لا الٰه الّا هوُ! که به‌تفاوتِ يک کلمه ("هو" به‌جایِ "الله") همان شعارِ بنيادين و اوّليّه‌یِ اسلامی‌ست: لا الٰه الّا الله!!
نتيجه اين‌که شعرِ زيبایِ هاتفِ اصفهانی، چيزی نيست جز مديحه‌یِ اثباتیِ يک‌سويه‌یِ ديگری به‌نفعِ اسلامِ نابِ محمّدی!
در کجایِ اين ابيات، مطلب و نکته‌ای عرفانی هست، من نمی‌فهمم!

مهدی سهرابی
27 فروردين 1388
[تايپ و انتشار: اَمرداد 1397؛ آگوست 2018]

پی‌دی‌اف:

?
پابرگ‌ها:

[1] دِلَخشور، از واژگانِ «فارسیِ طبسِ گيلکی» است، به‌معنایِ گرد و خاکِ برخاسته، بادِ پر گرد و خاک، طوفانِ خاک‌آگين. و مجازاً به همان معنایِ «گرد و خاک کردن» که در فارسیِ امروز داريم به‌کار می‌رود.

Montag, August 13, 2018

درباره‌یِ شعرِ «ان‌شاء الله گربه است!» و داوریِ نادرستِ استاد يحيی آرين‌پور درباره‌یِ آن

درباره‌یِ شعرِ «ان‌شاء الله گربه است!» و داوریِ نادرستِ استاد يحيی آرين‌پور درباره‌یِ آن

بزرگْ پژوهنده‌یِ همْ‌روزگارمان، يحيی آرين‌پور، که يکی از ارزنده‌ترين آثارِ تاريخ ادبيّاتِ معاصرِ ايران، با نامِ «از صبا تا نيما» را (در دو مجلّد، که سپس‌تر مجلّدِ سوّمی، با نامِ «از نيما تا روزگارِ ما» نيز بدان افزوده شده) تأليف نموده است، در ارزشِ شعریِ اين مثنوی نظری ابراز نموده که می‌خواهم اين‌جا چند سطری درباره‌یِ آن بنويسم.

Montag, März 05, 2018

درباره‌‌یِ بيتِ "دانشِ مشهدی" [بازنشر]

درباره‌‌یِ بيتِ "دانشِ مشهدی"
                                [بازنشر]

اين بيتِ دانشِ مشهدی را در دو سه مأخذی که تا کنون جسته‌‌ام، به همين‌‌ صورت ديده‌‌ام:
تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، در بهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!

در بعضی منابع[1] نوشته‌‌اند که شاعر به‌‌واسطه‌‌یِ اين بيت، لک روپيه، نازِ شست گرفته است.[2]

منابع و مآخذی که نگارنده به دست‌رس دارم و بيت را در آن‌ها جسته‌ام، به قرارِ زير است:
ü کاروانِ هند، جلدِ اوّل، ص 393.
ü شعرالعجم، جلدِ چهارم، ص 115.
ü برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و...، ص 113.
ü تذکره‌یِ نصرآبادی، ص 252.

بر کناره‌یِ «برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و...»، به تاريخِ 1379/07/27، يادداشتِ کوتاهی نوشته‌ام، که از آن‌جا عيناً نقل می‌کنم:
«"در بهار" به‌طورِ‌قطع، وجهِ محرّفِ "زينهار" است (يا شايد کاتبی بی‌مايه اظهارِ سليقه کرده باشد.). جایِ شگفتی است که چگونه استاد قهرمان -که از شناسندگانِ بزرگِ اشعارِ اين دوره به‌شمار می‌روند-، متوجّهِ تحريفی چنين آشکار [که به "حشو" و فروافتادنِ بيت از اوجِ زيبايی و کوبندگیِ می‌پرستانه انجاميده] نشده‌اند! مگر اين‌که، همه‌یِ نسخِ موردِ استفاده‌یِ ايشان، همين وجهِ محرّف را داشته بوده باشد.»
و بعد (گويا دقايقی بعد از نگارشِ يادداشت)، افزوده‌ام:
«در تذکره‌یِ نصرآبادی [ص 252] نيز "در بهار" ضبط شده! زنده‌ياد گلچينِ معانی نيز، در کاروانِ هند [جلدِ اوّل، ص 393 و 398] "در بهار" ضبط کرده!!»
(بر کناره‌یِ ص 398 کاروانِ هند نيز، در 1380/06/08، يادداشتِ مختصری نوشته‌ام...)

و امّا، در اين سال‌ها هراندازه فکر می‌کردم که «زينهار» را کجا ديده‌ام، يادم نمی‌آمد؛ و چند روزِ پيش به اين نتيجه رسيدم که احتمالاً اين وجه از تصرّفاتِ شخصیِ من بوده و به‌مرورِ زمان، فراموش کرده، و گُمان بُرده‌ام که آن را در جايی ديده‌ام. و چنين چيزی ناممکن نيست...
تا اين‌که دو سه روز پيش، در دفترچه‌ای يادگارِ سال‌هایِ 62 و 63، که در آن منتخبی از يک کتابِ برگزيده‌یِ اشعارِ صائب تهيّه کرده‌ام، بيتِ مزبور را يافتم. و البتّه، به نامِ صائب! و با قدری اختلاف: تاک را سيراب کن ای ابرِ رحمت زينهار/...

با "ابرِ رحمت"، صرفِ نظر از تفاوتی که در وجهِ زيبايی‌شناختیِ بيت پديد می‌آيد، "در بهار" نيز درست است، و هيچ ايرادی ندارد. امّا با وجهِ اصلی -يعنی "ابرِ نيسان"-، "در بهار" حشوِ محضِ قبيح است؛ و اصلِ صورتی که شاعر گفته همان "زينهار" است؛ که ديرک چادرِ اين بيت محسوب می‌شود؛ يا دستِ کم، به‌منزله‌یِ طنابِ مهارِ خيمه است!

تاک را سيراب کن ای ابرِ نيسان، زينهار
قطره تا می می‌‌تواند شد، چرا گوهر شود!

a
تايپ:
[‏2007‏/10‏/31‏؛ 2007‏/11‏/08]

$
قبلاً، چند روز پيش، نخست اين يادداشت را نوشته بودم [ص1، ص2، ص3، ص4]؛ و بعد، در تايپ، سرِ خود، يادداشتِ حاضر را نوشتم!!

&
کتاب‌شناخت:
برگزيده‌یِ اشعارِ صائب و ديگر شعرایِ معروفِ سبک هندی. محمّد قهرمان. سازمانِ مطالعه و تدوينِ کتبِ علومِ انسانیِ دانشگاه‌ها (سمت). تهران. چاپِ اوّل، زمستانِ 1376. در 5000 نسخه. قيمت: 4500 ريال.
تذکره‌یِ نصرآبادی. تأليفِ ميرزا محمّد طاهر نصرآبادی. مشتمل بر شرحِ حال و آثارِ قريبِ هزار شاعرِ عصرِ صفوی (آغازِ تأليف: 1083 هـ. ق. رک: ص 5 و 6). با تصحيح و مقابله‌یِ استادِ فقيد وحيد دستگردی. کتاب‌فروشی فروغی. چاپِ افست مروی. چاپِ سوّم، 1361.
شعرالعجم، يا تاريخِ شعرا و ادبيّاتِ ايران (5 جلد، در دو مجلّد). تأليفِ علّامه شبلی نعمانی هندی. ترجمه‌یِ سيّد محمّدتقی فخرداعی گيلانی. انتشاراتِ دنيایِ کتاب. چاپِ سوّم، 1368. در 3000 نسخه.
کاروانِ هند؛ در احوال و آثارِ شاعرانِ عصرِ صفوی که به هندوستان رفته‌اند (دو جلد). تأليفِ استاد زنده‌ياد احمد گلچين معانی. مؤسّسه‌یِ چاپ و انتشاراتِ آستانِ قدسِ رضوی -مشهد. چاپِ اوّل، 1369. در 3000 نسخه.

?
پابرگ‌ها:

[1] بنگريد به منقولاتِ ذيل: شبلی نعمانی، در "شعر‌العجم": «داراشکوه به دانش مشهدی برایِ اين شعر: تاک را سيراب کن...، يک‌صدهزار روپيه انعام داد. (قريب به دوميليون ريالِ امروز. [مترجم])» [جلدِ چهارم، ص 115]؛ احمد گلچين معانی، در "کاروانِ هند": «... و چندی با داراشکوه به‌سر‌برده و به الطافِ فراوان اختصاص يافت. شاهزاده را اين بيتِ او: تاک را سيراب کن...، بسيار خوش‌آمد و لک روپيه بهایِ آن مرحمت نمود.» [جلدِ اوّل، ص 393].
[2] و به‌‌راستی، من‌‌هم اگر شاه بودم (نه که پول‌‌دار بودم؛ شاه بودم. پول‌‌داشتن دليل نمی‌‌شود. آدم بايد شاه باشد، و سواد و شعور هم داشته باشد که چنين صله‌‌هايی بدهد!) همين‌قدر، شايد هم بيشتر، جايزه می‌دادم!

Mittwoch, Juli 15, 2015

شعرِ «تزريق»

شعرِ «تزريق»
 
شعرِ «تزريق»، گونه‌ای از به‌اصطلاح شعر است که در آن نتوان به‌هيچ‌وجه، معنا و ربطِ معنايی‌ای يافت. اين گونه‌یِ خاص گويا در دوره‌یِ صفوی پديد آمده. (کهن‌ترين نمونه‌هايی که من ديده‌ام، مربوط به اين دوره است.) در تذکره‌یِ «تحفه‌یِ سامی» تأليفِ سام ميرزا صفوی (فرزندِ شاه اسماعيلِ اوّل) نمونه‌هايی از آن ثبت شده. از جمله، در باره‌یِ شاعری می‌نويسد:
خواجه هدايت‌الله: مشرف اصطبل صاحب‌قرانی است. اصل او از کاشان است. مردی فقير و نديم مشرب است. شعر تزريق را بهتر از شعرای زمان می‌گويد؛ از جمله ليلی و مجنونی گفته که اين دو بيت از آن است:
مثنوی:
روزی که ز عشق می‌زدم لاف
اردک بچه می‌فروخت علاف
عاشق سگ يرغه بود و ميمون
آواز بلند شد ز مجنون
و اين چند بيت نيز از مثنوی ديگر اوست:
…
دندان چپ دريچه شور است
آدينه‌ی کهنه بی‌حضور است
تاريخ وفات گرگ جيم است
آش شب چله‌اش حليم است
…
اين مطلع از غزليات اوست:
هزار شکر که پشم وزغ فراوان شد
غلاف خايه‌ی خرگوش اخته ارزان شد
 
(تذکره‌ی تحفه‌ی سامی. تأليف سام ميرزا صفوی. تصحيح و مقدّمه از: رکن‌الدّين همايونفرّخ. انتشارات علمی. بی‌تا. [ص97])
 
اين بيتِ تزريقِ عالی هم از اين ناچيز است:
پشمِ دلِ کدخدا بهشت است
شاخِ کجِ گربه سرنوشت است!
 
::::

Samstag, Februar 28, 2015

هذا الکُسِ‌شير و، خيلِ عالی!!

هذا الکُسِ‌شير و، خيلِ عالی!!
(نگاهی به تفسير-تأويلاتِ فوقِ عالمانه بر غزلی از حافظ، اندر راستای "کافر به‌قلم‌دهاندن"ِ او)

(I)
ما اصولاً و از همان قديم و نديم، ملّتی بوده‌ايم صد ايدون کس‌شيرپرور و دارایِ "يدِ طولایِ رکوردِ گينس شکسته" اندر جفنگ‌پرستی!
امّا بازهم صدها درود و رحمتِ پروردگارم شيطان بر روزگارانِ قديم باد که گيرم به‌دليلِ بی‌امکاناتی هم که شده، به‌مراتبی انصافاً درخورِ سپاس، از روزگارِ کنونی، کم‌کس‌شيرتر می‌بوده است.
و باز، ديگربار، صد، و بلکم حدوداً دويست‌سيصد نعلتِ چرب‌وچيلیِ هموشون بر اين اينترنتِ بی‌پدرسوخته باد که تنورِ کس‌شيرگويیِ ما امّتِ ملنگون را چُنان برافروخته است که گويی هزار بار هلو!!

(II)
از «باشگاهِ ادبيّات» کتاب دانلود می‌کردم که (پس از دانلود چندين و چند کتابِ خوبِ عالی) رسيدم به مورد و فقره‌ای از آقایِ سيروس شاملو. گفتم اوّل لايک نکنم و ببينم چه‌ها نوشته... (شايد بعداً جداگانه چند سطری در اين باب هم نوشتم!)
چندين و چند صفحه از کتابِ مستطابِ دانلودکرده‌شده‌ی «حدسی بر حديثِ بی‌قراری» را خواندم...
از کتاب به فيس‌بوک و از فيس‌بوک به وبلاگِ ايشان افتادم و چرخ و پرسه...
در وبلاگ، جايی بيتی ديدم به‌نامِ مولوی که تا آن‌لحظه هرگز نديده و نشنيده بودم.
می‌گفت در بيابان، رندِ دهن‌دريده
صوفی خدا ندارد! او نيست آفريده!

گفتم ببينم در کدام غزلِ اوست. و جست‌وجويی کردم...
آن را که نيافتم (ظاهراً در «گنجور» که نبود)؛ امّا در اين گوگلی جست‌وجویِ مُنگلانه، رسيدم به مقاله‌ای بس بسيار هميدون خفنگ عالمانه! از بزرگواری به‌نامِ منوچهر تقوی بيات.

(III)
اوّل من می‌نويسم، بعد شما پاره‌یِ موردِ نظر را –که اين‌جا نقل داده‌ام- بخوانيد. (حوصله داشتيد، برويد اصلاً کلِّ کس‌شيريّاتِ مقاله را بخوانيد! ما که بخيل نيستيم!!)

بزرگوارِ محترم! کسی که می‌خواهد بر معنی و يا کارکرد يک واژه يا حرفِ ربط و اضافه و امثالهم انگشت نهد و برایِ آن، معنا و کارکردی ديگر معرّفی کند، قطعاً بايد يا دقيق و درست استدلال کند؛ و يا اگر مورد از گونه‌یِ فقره‌یِ حاضر باشد، لازمِ قطعی‌ست که از متونِ کهن، شاهد بياورد!!
همين‌طور رویِ هوا نمی‌توان برایِ واژه‌ها معنا يا کارکردِ «من‌درآوردی» تراشيد و توقّع داشت که پذيرفته هم باشد.
درست است که نبايد به‌صراحت بنويسم، امّا به‌صراحت می‌نويسم: در اثباتِ جفنگيّه‌یِ حاضر، نمی‌توانيد شاهدی پيدا کنيد. محال است شاعر يا نويسنده‌ای بيابيد که محضِ خاطرِ مبارکِ شما، همين‌جور بی‌دليل با «در» و «اندر»، کينه و خصمانگیِ مادرزاد داشته بوده باشد که بگويد: به شاهنامه چُنين آمده! به قرآن آياتِ خوف بسيار است! به ديوانِ سوزنی اين رباعی بديدم!
"به فلان کتاب اندر" را شايد چه‌بسا بيابيد؛ امّا بايد بدانيد که بار رویِ «اندر» است، نه «به»!  

::::
««
درباره‌ی نيمه‌ی دوم بيت؛ "به، قرآنی که اندر سينه داري" می‌توان گفت "به" حرف اضافه، كلمه‌ی ربط است، گاه ظرفيت زمانی است مانند؛ به سحرگاه يعنی درسحرگاه، گاه ظرفيت مكانی است؛ چنانكه سعدی گفته است: "زبان بريده به، كنجی نشسته صمٌ بكم...". حرف اضافه‌ی "به" هنگامی كه كلمه‌ی سوگند و قسم باشد به‌تنهايی نمی‌آيد. لغت‌نامه می‌نويسد: «کلمه قسم و سوگند، مانند رابطه‌ای، هرگز به‌تنهايی استعمال نمی‌شود و هميشه بر سر اسم در می‌آيد، مانند به خدا و به پيغمبر، يعنی سوگند به خدا و سوگند به پيغمبر. و به جان خودت؛ يعنی سوگند به جان خودت...» واژه‌ی "به" در اين شعر می‌تواند ايهام‌انگيز باشد. "از رخ انديشه"ای كه در پس اين شعر نهفته است كسی تاكنون نقاب نگشوده است. همه اين واژه را واژه‌ی سوگند در نظر گرفته‌اند و گفته‌اند سوگند به قرآنی كه اندر سينه داری. اگر ما واژه‌ی "به" را ظرفيت مكانی در نظر بگيريم، معنی شعر كاملاً ديگرگون می‌شود، يعنی می‌توان گفت: درقرآنی كه اندرسينه داري، نيكوتر از شعر تو نديدم. يعنی سخن حافظ نيكوتر از قرآن است. اين سخن، کنايه به آن است که در قرآن چندين بار گفته شده است که کسی نمی‌تواند نوشته‌ای به نيکويی آيه‌های قرآن بياورد. در آيه ۲۳ سوره بقره می‌گويد «و اگر در آنچه بر بنده خويش فرو فرستاده‌ايم شک داريد، اگر راست می‌گوييد سوره‌ای همانند آن بياوريد...». پس اين معنا که در قرآنی كه اندر سينه داري، نيكوتر از شعر تو نديدم، در برابر اين ادعای شيخ است و با درون‌مايه‌ی اين غزل رندانه و شيوه‌ی انديشه‌ی سالوس‌ستيز حافظ همخوانی دارد و درست‌تر است. اين پيام، در سراسر ديوان حافظ هم آشکارا و هم در پس و پيش واژه‌ها خود را نشان می‌دهد، به‌ويژه در آن جاهايی که از مذهب و بهشت و قيامت و ديگر دروغ‌ها و فريب‌های مذهبی سخن می‌رود.
چكيده و چم بيت هفتم غزل ۴۳۸:
ای حافظ! در درون قرآنی كه در سينه‌ی خود از حفظ داري، نيكوتر از شعر تو سراغ ندارم. اما کسانی که مغز و انديشه‌ی آلوده به مذهب دارند آن را چنين معنا می‌کنند: سوگند به قرآنی كه اندر سينه داری، از شعر تو نيكوتر نديدم.
»»
&
حافظ رند و شيخ پشمينه‌پوش
http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-23887.html