Samstag, September 10, 2005

ديو بود اين بي شرف ...


حاصل ِ ما از جهان جز غم نبود
سير ِ گلگشتي به جز ماتم نبود
سال‌ها جستيم و ، حاصل هيچ ، هيچ
آنچه مي‌جستيم در عالم نبود
ناله بي‌خود كنده مي‌شد از جگر
حاجت ِ زير و نياز ِ بم نبود
يك دم از بار ِ گران سر بر نكرد
هر كه پشتش همچو گردون خم نبود
درد ِ خود مهدي زِ افيون چاره كرد
جز بلايي چاره ي ِ اين سم نبود
زين سيه عمّامه ، نكبتْ بار شب
كشت ِ ما را جز تباهي نم نبود
سوختيم و ساختيم اي مدّعي
در تبنگوي ِ شما مرهم نبود [1]
چندمان بفريبي اي رسوا شده
در وقاحت ، كس چو تو محكم نبود
گر نبودي ياد ِ آن روزان ِ شاد
مي پذيرفتيم و ما را غم نبود
ظاهر ِ ما زندگي ، باطن چو مرگ
هرگز اين دو اين چنين توأم نبود
ديده ايران آدم ِ بد ، بي‌شمار
ديو بود اين بي‌شرف ، آدم نبود !

21 – 19 تيرماه 79

GIF

---------------------------
[1] تبنگوي : سبد ِ بافته شده از شاخه هاي نازك . در گويش ِ طبس ، به نوعي از آن كه با ني بافته مي شد « كينو kaynou » و به نوع ِ بافته شده از شاخه ي درخت « چاك » مي گفتيم . ( امروزه از اين چيزها خبري نيست . ) از اوّلي براي اشياء ِ خانگي استفاده مي شد ، مثل ِ قرقره ي ِ نخ و سوزن و ... ، و يا كيسه هاي ِ كوچك ِ گياهان ِ دارويي ؛ و از چاك ، براي حمل ِ ميوه .
در شعر ِ منوچهري ، از ظرف ِ حمل ِ ميوه با نام ِ « تَبَنگوي » ياد شده : ( در يكي از مسمّط ها ، كه در وصف ِ كار ِ دهقان / باغبان در برداشت ِ انگور براي ِ شراب سروده ، دهقان به باغ مي رود و انگورهاي ِ رسيده را مي چيند ... )
وانگه به تبنگويَكَش اندر سپردشان
ور زانكه نگنجند ، بدو در فشردشان

البتّه كاربرد ِ اين واژه منحصر به همين يك مورد نيست . هنوز كتاب هايم را مرتب نكرده ام و همان طور پخش و پلا ست ، و نمي توانم ديوان را پيدا كنم . يادداشت ها كه اصلاً پيدا شدني نيست !
و امّا ، به استناد ِ منظومه ي ِ پهلوي ِ « درخت ِ آسوريگ » ، اين واژه در آن گويش نيز پيشينه داشته . آنجا كه درخت ِ آسوريگ ( خرما ) از سودمندي هاي ِ خود مي گويد ، يكي از موارد همين « تبنگوي » است :
تبنگو از من كنند
دارودان را
شهر به شهر برند
پزشك به پزشك
در متن پهلوي « تبنگوگ » آمده ، كه به كاف هم مي توان خواند و اين دوگانگي موردي كاملاً بديهي و بي نياز از توضيح است ؛ امّا تصوّر مي كنم كه حرف ِ پاياني ممكن است « ي » بوده باشد .
جاودان ياد دكتر ماهيار نوّابي ، در پابرگ نوشته است : « تبنگو » را فرهنگ نويسان ، صندوق ، زنبيل ، سبد ، صندوق و كيسه ي عطّاران و مانند اينها معني كرده اند . ( درخت ِ آسوريگ ، ماهيار نوّابي ، ص
48 و 49 )

واژونه (1) اسلام - اباحه

واژونه (1) :::: اسلام - اباحه

J [1]
برایِ معنیِ «انكار»:
در شرحِ تعرّف، درباره‌یِ داوود طائی آمده كه پایِ وی شانزده سال بی‌حركت بوده، و علّتِ آن اين بوده كه «چون در بغداد محال‌ها و ناشايست‌ها [می‌ديده]» از خدای تعالی خواسته كه پايش بازستاند.
و آنگاه مؤلّف می‌گويد: «كسی كه محالِ غيری چنين انكار كند، خود محال كی كند؟! و چون ديدنِ محال روا ندارد، كردنِ محال كی روا دارد؟!» (تصحيحِ محمّد روشن، ج؟ ص205)

امرِ معروف و نهیِ منكر، و ربطِ آن با اباحه
«و ديگر، امر معروف و نهی منكر به‌هيچ‌حال فرو نگذاری. اگر به‌دست نتوانی، به‌زبان می‌كنی. و اگر به‌زبان نتوانی، به‌دل منكر می‌باشی. و اگر از اين مرتبه فرو آيی، مسلمان نمانی و مباحیِ صِرف شوی؛ چه، خيريّتِ اين امّت منوط است به امر معروف و نهی منكر.» (علاءالدّوله سمنانی؛ مصنّفات، ص106) Y
علاءالدّوله، امرِ معروف و نهیِ منكر را لطف و عنايتِ خاصِ حق در حقِّ امّتِ مصطفی می‌داند و می‌گويد كه بر امّت‌هایِ پيشين واجب نبوده: «و بدان امر، نبی مخصوص بود؛ خلاف اين امّت، كه هر يكی را بدين امر قيام نمودن واجب شد.» (همان)
اوزجندی، عرفانی‌نويسِ اخلاق‌گرایِ سده‌یِ ششم نيز، در يگانه اثری كه از او بازمانده (مرتع‌الصّالحين) و به‌تازگی به همّتِ استاد مايل هروی به‌دستِ اهالیِ زبانِ فارسی رسيده، ويژه‌بودنِ امرِ معروف و نهیِ منكر به دينِ اسلام را مطرح نموده و می‌نويسد:
«اين هر دو، كارِ انبيا و رسل بوده است.» (اين برگ‌های پير، ص219)
«خيريّت امت محمد عليه‌السّلام بر ديگر اُمَم، به امر معروف و نهی منكر است. قوله تعالی: كنتم خيرَ امّةٍ اُخرِجت للنّاسِ تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر – 110/3» (همان، ص220)
جایِ ديگر می‌نويسد: «و هر كه را اصلِ غضب نبوَد، حاصل بايد كردن، كه قوّت غزات و امرِ معروف و حميّتِ زن و فرزند و نگاهبانیِ تن و مال، محتاج است جمله بدين غضب؛ امّا زيادت ناشايسته است و ناجايگاه است.» (ص173)
بايد گفت كه دنيایِ مدرن و اباحیِ امروز، ضرورتِ وجود و حصولِ قوّه‌یِ غضبيّه را با ايجادِ ساز-و-كارهایِ دقيقِ اجتماعی، منتفی ساخته است. نگاهبانی از خويشتن و پيوندان را از دوشِ انسان برداشته و به گردنِ جامعه و قانون نهاده است. پس تنها موردی از علل وجودیِ غضب كه باقی می‌ماند، همان «قوّتِ غزات و امرِ معروف و نهیِ منكر» است، كه صدالبتّه منسوخِ ازل و ابد می‌بُوَد!
جالب خواهد بود به اين نكته اشاره كنم كه ريشمندِ معاصر محمّدِ مددپور، در يادداشت‌هايی كه به ترجمه‌یِ «روح‌القوانين» افزوده، می‌نالد كه چرا اين مسيحيان غزا و جهاد ندارند و ازين‌رو نمی‌توانند ما را درك كنند و مدام به دينِ ما ايراد می‌گيرند؟! (يعنی ايشان هم تأييد می‌فرمايند كه اين امور ويژه‌یِ اسلام است! و البتّه اين چيزی نيست كه نياز به تأييد داشته باشد؛ امّا آن‌گونه هم نيست كه همه از آن آگهی داشته باشند! [2]) اصولاً در آثارِ اسلامی و آثار دوره‌یِ اسلامی، هزارها نمونه و سند می‌توان يافت از اين كه پيامبرِ ختم‌الانبيا با همه‌یِ انبيا فرقِ اساسی و اصولی داشته‌اند. از جمله، زين‌الدّين خوافی (صوفیِ سده‌یِ نهم) اين دو بيتِ سيّدحسنِ غزنه را نقل نموده:

ای كه هرگز هيچ ملّت چون تو پيغامبر نيافت
هيچ دين در هيچ روزی چون تو دينْ‌پرور نيافت
هركه از خاكِ كفِ پایِ تو تاجی سر نكرد [3]
دست بالا كرد تا دستار جويد، سر نيافت!
(منهج‌الرّشاد [اين برگ‌هایِ پير، ص477])

q
و امّا، سخنِ علاء‌الدّوله بسيار جالب و درخورِ تأمّل است. وی سيرِ دقيقِ تمدّنیِ اسلام تا اباحه / مسلمانی تا آزادگي [4] را به موجزترين وجه بيان كرده. جا دارد كه آحادِ امّتِ اسلام بدبن روش عمل كنند؛ باشد كه اين امّت نيز از نعمتِ آزادی و آزادگی كه از ايشان دريغ شده، بهره‌مند شوند.
چنانچه در قرآن و سيره‌یِ نبوی تأمّل شود به‌درستی روشن می‌گردد كه وارونه‌یِ اين سير در كار بوده، يعنی: نخست انكارِ قلبی در كار بوده، سپس منعِ زبانی (همراه با مژده‌یِ بهشت و ترساندنِ از دوزخ)، و با قدرت‌يافتن، و تحكيمِ سلطه‌یِ نبوی، رويه‌یِ عمل در كار آمده: حدودالله!
راهِ رهايیِ مردمانِ تحتِ سلطه، بسيار روشن و آسان است. "راهِ درستِ انسانی"، دقيقاً وارونه‌یِ "ناراهِ مسلمانی" است.
«[ابوالقاسم حكيم] گفتا: رحمت‌كردن بر خلقِ خدای عزّ و جلّ، كمترش آن بُوَد كه بد نكنی و بد نخواهی و بد نگويی.» (مرتع‌الصّالحين. اين برگ‌هایِ پير، ص183)

q
بايد به نكته‌ای ديگر درباره‌یِ «اباحت» بپردازم؛ امّا پيش از آن، اين چند كلمه ضروری است:
متأسّفانه عينِ آنچه را كه علاء‌الدّوله آورده، در آموزه‌هایِ زرتشت، در گات‌ها، نيز می‌توان ديد. زرتشت مردمان را به آن فرا می‌خواند كه: «هركس كه با انديشه و گفتار و يا با هر دو دستِ خويش، با دُروند بستيزد و يا پيروانِ او را به راهِ نيك رهنمون شود، به دوست‌كامی خواستِ مزدا اهوره را برمی‌آورد.» (يسنه، هات 33، بند 2) [از گزارشِ دكتر دوستخواه]
ساختار يكی است: ساختارِ دعوتِ دينی! ساختاری كه در آن دين‌دار خود را محق می‌داند كه ديگران را به راهِ راست [!] دعوت كند، به هر شكلِ ممكن؛ حتّی اگر شده با استفاده از هر دو دست!!
به اين عبارتِ مخوفِ ديگر، باز هم از گات‌ها، بنگريد، كه زراثوشترا می‌گويد: «منم نخستين، كه بدين كار برگزيده شده‌ام. همه‌یِ ديگران را دشمنِ مينوی می‌شناسم.» (يسنه 44، بند 11)

من خود از پرستندگانِ زرتشت‌ام، امّا نبايد ميان دو چيز سرگردان شويم:
آموزه‌هایِ عالیِ زرتشت / آيين‌بودنِ آيينِ زرتشت
سودمندی‌هایِ اوستا / زيان‌هایِ نگره‌یِ دينی به ايران و ايرانی

q
به اين جمله‌یِ آخوند محمّدِ غزّالی هم بنگريد كه در ارتباط با امرِ معروف و نهیِ منكر است:
 «خمرِ وی بريزد و جامه‌یِ ابريشمين را درز باز كند و... و كوزه‌یِ سيمين بشكند و صورت كه بر ديوار نقش كرده باشند تباه كند و امثالِ اين...» (كيميایِ سعادت. چ احمد آرام، ص394)
چه بی‌شمار آثارِ بی‌مانندِ هنری كه در اجرایِ اوامرِ الهی، به دستِ مسلمين نابود گشته است...

q
و امّا، گوشه‌یِ پايانیِ سخن، پيرامونِ اباحه
اوزجندی درباره‌یِ «اباحيّه» اشاره‌ای دارد كه من به‌جایِ ديگر نديده‌ام. در بيانِ حقيقتِ شرايع در بهره‌وری از دنيا (كه: «او»ست كه دنيا را به دارندگان می‌بخشد؛ يعنی به كسانی كه خود می‌خواهد!)، می‌گويد:
بدان ای رونده‌یِ راهِ خداوند -عزّ و جلّ- كه دنيا به صورت و معنی، خداوند از بهرِ همه خلق آفريده است، كه: «هو الّذی خَلَقَ لكُم ما فی‌الارض جميعاً - 2/29»، امّا در شريعت سبب‌هايی فرستاده است خداوند عزّ و جلّ، چون بيع و هَبَه و خلافت و قضا، كه به حكمِ آن سبب‌ها هركسی به چيزی از صورت و معنیِ دنيا اولیٰ شود از ديگران. هركه آن اسباب را منكر شود، شرايع را منكر شده باشد. و اهلِ اباحت –لعنهم‌الله- ازين‌جمله باشند. (اين برگ‌هایِ پير، ص140)
اين اشاره‌یِ اوزجندی، خود به‌اندازه‌یِ يك كتاب ارزش دارد. از آن دانسته می‌شود كه «اباحت» يك دستگاهِ فكری-عملیِ دقيق بوده، و نه آن‌گونه كه به ما شناسانده‌اند گونه‌ای لاابالی‌گری در رفتار و بی‌اعتقادیِ تمسخرآميز در انديشه. (يا به عبارتی، لاابالی‌گری و ريشخندِ عقايد، تنها رويه‌یِ بيرونیِ حقيقتِ اباحه بوده است.) اباحت، با اسلام در نبردی همه‌جانبه بوده؛ چرا كه همه‌یِ اسلام را نوعی ترفندِ اهريمنیِ برتری‌جويانه‌یِ ضدِّ انسانی می‌ديده است.

م. سهرابی
اَمرداد 1384


?
پابرگ‌ها:

[1] از آنجا كه فرصتِ بازخوانی و بازنگریِ منابع و تكميلِ يادداشت‌هايم را ندارم (كه بعد از عوض‌كردنِ خانه‌یِ اجاره‌ای، هنوز كتاب‌ها را مرتّب نكرده‌ام؛ و همچنين به علّتِ له‌شدن زيرِ بارِ قرض و بی‌پولیِ كشنده، حوصله‌ای برايم نمانده)، فعلاً همين را داشته باشيد. اگر زندگی‌ای بود و اندك آرامشی يافت شد، بهترترهايش را هم خواهم نوشت. می‌خواهم شماری از يادداشت‌هايم را به همين صورتِ نيمه‌خام منتشر كنم. اگر عيب و ايرادی در اين كار می‌بينيد، آن را متوجّهِ «اين روزگارِ تيره» بدانيد نه اين بيچاره‌یِ خسته‌ای كه منم. به‌زودی بايد يك‌فقره "خواست"ِ عمومی داشته باشم، اگرچه می‌دانم كه بی‌فايده است. (در گويشِ طبس، برایِ «گدايی» همين واژه را داريم، امّا وقتی كسی برایِ ديگری گدايی كند -كه معمولاً در مسجد يا جایِ ديگری كه جمعی در كار بوده، كسی بلند می‌شده و شايد بدونِ اين كه از مستمند نام ببرد، برايش درخواستِ كمك می‌كرده- به آن «خواست‌كردن» می‌گفته‌اند. من برایِ يك نفر پژوهنده‌یِ بينوایِ كافر «خواست» خواهم كرد، نه برایِ مهدی سهرابی.)
[2] بلكه حتّی مثلاً برعكس، آقايی كه سال‌ها پيش، «نقدِ آياتِ شيطانی» نوشته كرده، هزار جهد می‌كند كه خلافِ اين را اثبات كند؛ و مدّعی می‌شود كه مجازاتِ مرگ برایِ مرتد، اختصاص به اسلام ندارد... -كتاب به‌دسترس نيست كه شماره‌یِ صفحات را ذكر كنم.
[3] يایِ «تاجی» به جایِ "كسره‌یِ اضافه" است. در برخی از گونه‌هایِ زبانی چنين بوده و ممكن است هنوز هم بوده باشد. ضمناً «پيغامبر» هم هيچ عيبی ندارد و هجایِ «غام» سريع و كوتاه ادا می‌شود.
[4] اين توضيح را بايسته می‌دانم كه: من از «اباحه»، همراه با «آزادی»، معنایِ «آزادگی» نيز برداشت می‌كنم.
[Y] پس‌نگاره (پنج‌شنبه، 8 آبان 1393؛ 30 اکتبر 2014)
اکبرالله گنجی، معروف به «اکبر پونز»، در مقاله‌ای که در ردِّ منشأ دينی-فقهیِ «اسيدپاشی»هایِ اخير نوشته کرده، جايی، اين حديثِ نبیِّ اکرم را نقل فرموده:
از پيامبر اسلام روايت کرده‌اند:
“هر کس ناشايستی (منکری) ببيند و بتواند آن را با دستش درست و راست کند، بايستی چنين کند؛ اگر نتواند [با دست و نيرو]، آن‌گاه با زبانش؛ اگر [بازهم] نتواند پس با [يا در] دلش که پائين‌ترين اندازه ايمان است”.
http://www.radiozamaneh.com/183506

Donnerstag, September 08, 2005

به خدايي كه ديگر نيست !


روزي كه تمرين ِ تقدير داشتي يادم هست .
رنگ ِ سپيد را به نقش ِ فرشتگان كردي
سپيدان ِ محو ؛ روشن در روشنا !

گفتم : اين قدر گِل بازي مكن .

با ناخناني پُر ز چربي ِ بُن ِ مو [1]
همكار ِ تو بود ،
كِرم ِ تو .

در بُله ِ بُهت ِ هپروت
زمين ِ پيرامونت از سپيد و سياه انباشته شد ؛
توده در توده .
تنها دو رنگ داشتي .

سپيد را به نقش ِ فرشتگان كردي ؛ سپيدان ِ ياوه
و ما را سراپا سياه سرشتي .
...
اينك ، خداوند ِ ياوگان بيش نيستي
كه خويش را ، به كوري ِ نور ِ سياه ِ تو
سپيد برآمده ايم ؛ سرخ برآمده ايم ؛ و به صد رنگ
[ آسمان هايي كه ديگر در آن راه نداري ؛ مگر مات
- گذر ِ گذار داده باشيم
تا در اهرمنْ بازاري – اگر بيابي – [2]
سري به در ِ بسته ي ِ مسجدي بكوبي .

...
هان اي دروغ ِ هزار چار !
در ژرفاي ِ بطن ِ مادركت اهريمن نيز ، جايي براي ِ تو نيست .
اي از جنس ِ مرگ !

11 يا 12 اسفند 83

نسخه ي پي دي اف اين نوشته

[1] « ناخنان پر ز چربي ِ بن ِ مو » از شعر ِ دهخدا ست در وصف ِ آخوند ( مثنوي ِ « ان شاء الله گربه است » ؛ بيت ِ 8 ) :
ناخنان پر ز چربي ِ بن ِ مو
بس كه تخليل ِ لحيه ، گاه ِ وضو
http://www.freewebs.com/borzinmehr / http://borzinmehr.blogfa.com/post-1.aspx

[2] اهرمن بازار – جليل محمّد قلي زاده ، مدير ِ روزنامه ي ِ « ملّا نصرالدّين » [ كه همزمان با جنبش ِ مشروطه ، در قفقاز نشر مي شد ، و بسيار مورد ِ توجّه ِ آزادي خواهان ِ ايران بود و اشعار ِ آگاهي بخش و كوبنده ي ِ ميرزا علي اكبر صابر – هوپ هوپ نامه – در آن به چاپ مي رسيد ] از محلّه ي ِ مسلمان نشين ِ تفليس ، با عنوان ِ « شيطان بازار » ياد كرده است ( رك : از صبا تا نيما ، ج2 ص 43 ) .
توضيح ِ اين نكته ي ِ بسيار مهم ، كه چرا به جاي ِ « شيطان » ، « اهرمن » آورده ام مجالي جداگانه مي طلبد . شايد فرصت شد و در آينده اي نزديك ، يادداشتي در اين باره نوشتم . ( در حقيقت ، بايد يادداشت هاي ِ مربوطه را تأليف كنم ! )

Mittwoch, September 07, 2005

آتشي بر فروز ...

زندگي نيست اين كه ما داريم
خويش را بيش ازين چه آزاريم
چيست جز رفت و آمد ِ نفسي
اين كه ما زندگي‌ش پنداريم ؟
زنده از خود نشانه‌ ها دارد
كو نشاني كه ما گواه آريم ؟
زندگي شادماني ِ جان است
ما سيهْ كامگان ِ تيماريم
زنده از خود زند به گيتي نقش
ما چو تصوير و نقش ِ ديواريم
زندگي چون درخت ِ بالنده است
ما ز پوسيدگي چو مرداريم
بود و نابود ِ ما چه فرق كند
يا چه ، گر اندكيم و بسياريم ؟
گوسپند ِ شبان ِ قصّابيم
زنده رأسيم و مرده مقداريم
در طلسمات ِ شيخْ اهريمن
بندي و بندگان ِ دستاريم
گر بگويند مير ، مي ميريم
ور بگويند زار ، مي زاريم
هيچ ما را نه اختيار بُوَد
كاندرين كارخانه ابزاريم
شادي و روح و راح با ما نيست
غمزده بي‌دلان ِ بيماريم
بس كه غم رانده اند با دل ِ ما
رفته در هم ، به سان ِ طوماريم
از فراق ِ زمانه‌ي ِ عشرت
سرخ چشمان ِ زرد رخساريم
گيج و منگيم و بدگُمان و عبوس
با دگر گونه خوي و رفتاريم
هيچمان را حساب نتوان كرد
كه زِ اشرار يا زِ احراريم ؟
آري اين خانه‌گاه ِ ويران را
بهر ِ مردن نگاه مي داريم
خويش و بيگانه مي بنشناسيم
دوستْ خصمان ِ خويشْ آزاريم
چند جويي فضايل ِ ما را
كه دگر گشته خوي و هنجاريم
بعد ِ اعراب ما چگونه شديم ؟
همچنان نيز غرق ِ ادباريم [1]
رفته از كف تمام ِ هستي ِ ما
دست شسته ز جهد و پيكاريم
در طلسم ِ سياه ِ اهريمن
راه گم كرده ي ِ شب ِ تاريم
كرده ما را احاطه اين كابوس
گر به خوابيم يا كه بيداريم
شهر ِ سنگ ِ فسانه ي ِ كهنيم
خيز سحر از ميانه برداريم
آتشي برفروز و باز بده
مي ِ زردشت ، كاهل ِ زُنّاريم [2]

يلداي 74

[1] اين توضيح كاملاً ضروري است كه من اكنون ديگر نسبت به عرب چنان نظري ندارم . در حقيقت ، عرب نيز خود قرباني است ...
[2] زُنّار به طور ِ اخصّ مربوط به مسيحيان است ( بوده ) ، امّا در مورد ِ اهل ِ كتاب ، به طور ِ كلّي ، نيز به كار رفته ؛ و از جمله در مورد ِ زرتشتيان .
نيازي به توضيح نيست كه : شاعران ِ صوفي و متصوّف ِ ما ، عموماً زُنّار را مقدّس دانسته اند ؛ و زُنّار بستن ، نشانه ي ِ كمال بوده است .
GIF 1 2 3 4

Sonntag, September 04, 2005

نابودي ِ يادمان ِ كوروش ، نماد ِ نابودي ِ قطعي ِ ايران است .


اي وطن ، ايران ِ من ، چون است حال و روزگارت
خون همي گريم چو مي بينم چنين زار و نزارت
اي كهن ديرينه كشور ، وي مه و خورشيد ِ خاور
اي تمدّن را تو زيور ، شهره نام و افتخارت
از تو زاده ، در تو زاده ، كودك ِ خندان ِ گيتي
با پيام ِ شادي و نيكي ، بهين آموزگارت
فرّه مند ، آتشْ درون ، زردشت ، آن كز شعر ِ نابش
پر فروغ ِ ايزدي شد ، گوشه گوشه‌يْ هر ديارت
ماني آن آزادهْ جان را ، مزدك آن داد ِ جهان را
پروريدستي تو اي ايران ِ من اندر كنارت
آه امّا ، آه امّا ، آه امّا ...
كوروشم ! اينك منم خونينْ دل ِ غم ، سوكوارت
بنگر اين قوم ِ رذيلان ، خشكْ دستان ، ترْ بخيلان
تا نباشي ، آب مي بندند ، اينك ، بر مزارت !

GIF / JPG

Donnerstag, September 01, 2005

بي‌رنگ مي خواهم شدن ...


بي‌رنگ مي‌خواهم شدن ، ساقي بده پيمانه‌اي
زان مي كه هر پير ِ خرد ، گردد ازو ديوانه‌اي
از چشمه‌ي ِ چشم ِ پري ، چون آسمان ِ بي‌دري
مستانه چون لفظ ِ دري ، جانْ‌بخش چون افسانه‌اي
روشن چو راي ِ عاشقان ، جوشنده چون آب ِ روان
هم تلخ چون دور ِ زمان ، هم نعره‌ي ِ مستانه‌اي

ساقي به تنگ آمد دلم ، با خود به جنگ آمد دلم
يا باده‌ي ِ صافي‌م ده ، يا از جنون پروانه‌اي
آن‌سان كه زير ِ آسمان ، اندر بيابان‌هاي ِ جان
در زير ِ باران‌هاي ِ تو ، گردم زِ خود بيگانه‌اي
بالي برويد مر مرا ، تا بر پرم زين تنگ جا
وين عمر ِ باقي سر كنم ، در گوشه‌ي ِ بت‌خانه‌اي
با نعره‌ي ِ خاموش ِ خود ، از اين دل ِ افروخته
گرد ِ جهان گردم ، كه هان : بي‌خانه‌اي ، بي‌خانه‌اي

ساقي‌م افسون مي‌كند ، وز خويش بيرون مي‌كند
وانگه به نجوا گويدم : ديوانه هستي يا نه‌اي ؟
آري فداي ِ گيسوَت ، اي بوي ِ تو عِطر ِ جنون
ديوانه‌ام ، ديوانه‌ام ، آن‌هم چه سان ديوانه‌اي
خواهم كه فريادي شوم ، از آتش ِ لعل ِ لبت
وين خامُش ِ تاريك را ، افروزش ِ جانانه‌اي
برخيز و آتش زن به من ، از باده‌ات ، از بوسه‌ات
ساقيّ ِ آتشناك ِ من ، پر كن زِ مي پيمانه‌اي !


5 شهريور 75
( بيت ِ اوّل : اسفند 71 )

JPG

بگشاي در ...


اي جمله مستي‌هاي ِ جان ، مستي سلامت مي‌كند
وي باده‌ي ِ دير ِ مغان ، مستي سلامت مي‌كند
غم هر زمان با روح ِ او ، جولان ِ ديگر دارَدي
وندر پي ِ امن و امان ، مستي سلامت مي‌كند
پي كرده گم در كوي ِ شب ، در خامُش ِ بي‌سوي ِ شب
نعره‌زنان ، با صد فغان ، مستي سلامت مي‌كند

اي روشناي ِ جاودان ، اي گوهر ِ نيك ِ تو « آن »
وي جان ِ جان ، جان ِ جهان ! مستي سلامت مي‌كند
ساقي تويي ، ساغر تويي ، هم مستي و محشر تويي
ديوانه‌اي از بي‌خودان ، - مستي – سلامت مي‌كند
بوي ِ خراباتت مرا ، مدهوش مي‌دارد زِ مي
سود است اين ، يا خود زيان ؟ - مستي سلامت مي‌كند
بر آستان ِ خشت ِ خُم ، كافلاك نايد در نظر
سر سوده بر هفت آسمان ، مستي سلامت مي‌كند
از باده‌ي ِ دلجوي ِ تو ، وز خم خم ِ گيسوي ِ تو
بوي ِ جنون آيد به جان ؛ مستي سلامت مي‌كند
اي آفتاب ِ بي‌خودي ، سرخوش چو آتش مي‌دوي
وندر رگ ِ هستي نهان ، مستي سلامت مي‌كند
مي از خرابات ِ مغان ، افتان و خيزان مي‌بَرَد
دم كز صف ِ آتش‌خوران ، مستي سلامت مي‌كند
بگشاي در ترساي ِ من ، من كي مسلمان بوده‌ام ؟
زينسان كه دارم بر زبان : مستي سلامت مي‌كند !

شهريور ِ 75
JPG