Montag, April 30, 2012

طوری که اين تورکک‌جان دور ورداشته، به‌گُمان‌ام که حضرت آدمِ سفيه‌الله هم، سراپا «تورک» بيده!!

تركهای سومر، بانيان تمدن بشري
به گواه تاريخ، منطقه غرب ايران ، خصوصا آذربايجان ، مهد تمدن بشری بوده است ولی متاسفانه شوينيسم فارس به علت كينه توزی با تاريخ ايران باستان، و ترس از اينكه، برملا شدن حقايق آن، پوچی و دروغ بودن ادعای آنان مبنی بر وجود تمدن پوشالی 2500 ساله آريايي/ پارسی در فلات ايران را ثابت خواهد کرد، لذا از نشر حقايق مربوط به آن شديدأ ممانعت کرده، و با وقاحت تمام تمدن های درخشان قبل از هخامنشی را بی اهميت و قبل از تاريخ می نامند. لازم به ذکر است که در همه جای دنيا به دوران قبل از اختراع خط توسط سومرها، يعنی تقريبا 6000 سال قبل، دوران قبل از تاريخ ميگويند، ولی در ايران شوينيسم فارس 2500 سال را مرز بين دوران قبل و بعد از تاريخ معرفی ميکند تا توجه مردم به سوی تمدن های باستانی فلات ايران جلب نشود. اين عمل زشت و غير انساني، خيانت بزرگی است كه قومگرايان فارس به ايرانيان در کل و خصوصا به آذربايجانی ها که وارثين واقعی تمدنهای قوتتی ها، ايلاميان، سومريان، ماننا ها، مادها، اورارتوها و. . . ميباشند.
...

کاملِ متن:
http://azarbaijanroz.blogspot.com/2010/07/blog-post.html


$
طوری که اين تورکک‌جان دور ورداشته، به‌گُمان‌ام که حضرت آدمِ سفيه‌الله هم، سراپا «تورک» بيده!!
گيلگمش هم که در اصل «قوُل‌قوُموُش» بوده؛ اهلِ مياندوآب!!

و امّا، در يکی از کوامينت (جمعِ يه‌کم مکثّر «کامنت»)، ايدون آمده است؛ و ما خوش‌مان بيامد، کمی؛ و نقل بکرديم، زياد...
:
از نظر من توی نويسنده يه احمق بيکار بيشتر نيستی، واقعاً آدمی مث تو به درد چی می‌خوره؟ مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی‌دردی علاجش آتش است ... بدبخت به فکر نون باش که خربزه آبه، خوب شد تو مورّخ نشدی!

http://azarbaijanroz.blogspot.com/2010/07/blog-post.html

?
کامنتِ من:
هی! آقایِ ناشناسِ قبل از منِ باشناس! (اون چينی‌يه رو که ول‌ش!!)
ازين کامنتِ معرکه‌ت خيلی خيلی خوش‌ام بيامد؛ اين «ضرب‌الکسشريّات»ِ مترّک را که بردم در فيسه‌پوک‌ام لينک بکنم‌ش، کامنت‌تو اون‌جا نقليدم، با اجازه‌ت!
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/373929695977317

هم صافِ صافِ صاف، زدی تویِ تویِ تویِ سولاخِ خال!!
دم‌ات گرم و سرت خوش باد!

Donnerstag, April 26, 2012

القاب و عناوين!

جوحی، در روستا، بر شارعی، به اِراقت نشسته بود. مردی بر او بگذشت و گفت: فمن‌يعمل‌ات را بپوشان. جوحی سری تکان داد و گفت: چه می‌گويی؟ گفت: می‌گويم ثلاثه‌یِ معلّقه‌ات را مستور ساز. جوحی گفت: به چه زبانی سخن می‌گويی که من درنمی‌يابم؟ گفت: می‌گويم مأخوذ به حيا باش و احليل‌ات را بر انظار منه. جوحی در خشم شد؛ گفت: آيه می‌خوانی يا سخن می‌گويی!؟ پارسی بگوی تا من نيز دريابم... گذرنده فرياد زد: مردک! کير و خايه‌ات را بپوشان. جوحی گفت: هان! پدرآمرزيده، می‌مردی اگر از نخست همين را می‌گفتی؟ من از کجا بدانم که در شهرِ شمايان، کير اين‌همه القاب و عناوين دارد!!

J
لطيفه، هيچ ربطی به جاودانْ‌ياد جوحیِ بيچاره ندارد. آن را سال‌ها پيش، از دوستی شنيده‌ام، و درآن روايت، اين لطيفه، بخشِ ثانوی –و بلکه اصلی-ِ حکايه‌واره‌یِ تند و طنزآلودی‌ست درباره‌یِ يکی از بزرگانِ معاصران؛ و ازآن‌جا که من به اين بزرگ‌مرد، ارادتِ ويژه می‌ورزم، و آثارِ قلمِ وی را در زمره‌یِ بهترين‌هایِ صدساله‌یِ اخير می‌شمرم، نخواستم حکايه‌ای افواهی را که هيچ معلوم نيست دشمنانِ وی برساخته‌اند، و يا به‌واقع راست بوده، نقل و نشر دهم... ازين‌رو، آن را برش زدم، و تنها بخشِ لطيفه را آوردم؛ و به نامِ جوحی، که از نازنينْ‌لطيف‌طنّازانِ اعصارِ پيشينِ فرهنگِ ماست؛ و سعی کردم محضِ رفعِ عدمِ باور، قدری حال و هوایِ قدمايی نيز به آن درسپوزم؛ همين‌طور تفنّنی، و ناسَخته!
...
امّا انگار مُخ‌مُخه گريبانِ قلم‌ام را رها نمی‌کند، پس، اصلِ روايت را –آن‌گونه که در نقشينگیِ حافظه‌یِ پيرمردِ درون‌ام برجای مانده(و بديهی‌ست که -به‌ويژه در نام‌ها- کج‌وکوله هم خواهد بود!)- می‌آورم:

سال‌ها پيش ازين، استاد بديع‌الزّمان فروزانفر، برایِ وکالت در مجلسِ شورا، از منطقه‌یِ «طبس-فردوس-بشرويه»، داوطلب شده بوده. کسی، از دوستانِ وی، می‌گويد اگر به خدمتِ آشيخ‌حسينِ اعمیٰ برويم بد نيست؛ تأييدِ او، می‌تواند کمکِ بسيار مؤثّری باشد... (و اين شيخ، پيرِ نابينایِ معمّمی بوده، گويا در فردوس؛ و صاحبِ نفوذِ کلامِ فوق‌العادّه). نزدِ شيخ می‌روند. دوستِ استاد فروزانفر، به معرّفی می‌پردازد: جنابِ آشيخ‌حسين، آقایِ فروزانفر آمده‌اند خدمت‌تان... شيخ دستی به ريش کشيده، می‌گويد: عجب! عجب! به‌جا نمی‌آورم. مرد می‌گويد: استادِ دانشگاهِ تهران... شيخ سری تکان می‌دهد، که: بازهم به‌جا نياوردم. مرد می‌گويد: استاد بديع‌الزّمان فروزانفر، نويسنده، شاعر، محقّقِ عاليقدر... شيخ، مجدّداً به‌انکار سری می‌آونگد که: نه... نه... مرد می‌افزايد: استاد فروزانفر... سناتور... شيخ می‌گويد: نه... نشناختم... به‌جا نمی‌آورم...
عاقبت، مرد، يک‌لحظه، سر بيخِ گوشِ شيخ برده و آهسته می‌گويد: بابا، آشيخ‌حسنِ بشرويه ديگه!
شيخِ اعمیٰ، سری بالا می‌آورد، چشم‌هایِ بی‌نورِ پُر بصيرت‌اش را به سویِ ايشان دوخته، پوزخندی می‌زند و می‌گويد: خب، اين را زودتر می‌گفتی مؤمن... من، يادِ حکايتی افتادم:
مردی بر راهی نشسته بود و بول می‌کرد...


سه‌شنبه، 5 ارديبهشت 1391، 24 آوريل 2012

pdf
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/alqhab1.pdf

اين ابيات، هيچ ربطی به فردوسی ندارد!

بی‌نياز از هرگونه مراجعه به شاهنامه، به‌صراحت، و با کمالِ اطمينان، می‌گويم: اين ابيات هيچ ربطی به فردوسی ندارد!


پيش ازين، فقط يک تعداد افرادی از ما، که به هر دليل و علّت با متون کهن از وجهِ «تصحيح» سروکار يافته بوديم، از کليّتِ «تحريفات» در آثار قدما (از دگرگون‌شدگی‌هایِ موضعی گرفته، تا انتساب‌هایِ بی‌جا و ناروا، و هر شکل و طورِ ديگر) ناله سرمی‌کرديم؛ و صدالبتّه، با توجّه به وضعِ کلّیِ نشر در ادوار پيش از «چاپ»، آن را امری چندان غريب نمی‌شمرديم...
امّا به نظر می‌رسد که امروزه می‌بايست همگانِ ما، نسبت به اين موضوع حسّاس باشيم، و مختصری از قواعد و موازينِ ياری‌دهنده به بازشناسیِ آثارِ اصل و منسوب را بياموزيم؛ و البتّه، اين، کارِ نسبةً دشواری‌ست!

اين اواخر، در عرصه‌یِ بی‌در-و-پيکر و ولنگ-و-وازِ اينترنت، کسانی پيدايش يافته‌اند که گه‌گاه نوشته-سروده‌هايی را، به‌جدّ، به افرادی از بزرگان فرهنگِ اين مخروبه، نسبت می‌دهند. در -به‌اصطلاحِ علما- «نيّتِ خير»ِ ايشان، جایِ چندان ترديدی نيست؛ امّا اين خيرخواهی نمی‌تواند دليلِ موجّهی باشد برای انتسابِ هر خزعبلی به نام هر نامدار شاعر يا نويسنده و انديشمندی!
و ناگوارترين گوشه‌یِ ماجرا اين‌جاست که تقريباً در تمامیِ موارد، لبه‌یِ تيزِ حمله‌یِ اين جعليّات، متوجّهِ «اسلام و نظامِ اقدسِ الهیِ جمهوریِ اسلامی» است! به‌عبارتِ ديگر، جائلان و ياوه‌چسبانانِ پيدايش‌يافته‌یِ مذکور، در –به‌اصطلاح- راستایِ «مبارزه با اهريمن» به اين شيوه‌یِ مضحک، و در عينِ حال، بسيار زننده، توسّل جسته‌اند؛ و گويا توجّه ندارند که نمی‌توان با دروغ به جنگِ «ديوِ دروغ» رفت!

تا آن‌جا که من ديده‌ام، تاکنون تنی چند از بزرگانِ ادبِ اين آوارستان، مانندِ فردوسی، هدايت، شاملو،... که همه‌یِ ما، ايشان را در شمارِ «ستيزندگانِ با اهريمنِ دروج» می‌شناسيم، آماجِ اين انتساب‌ها واقع شده‌اند. گويا جائلان، بر اين تصوّرند که برایِ فروکوبيدنِ اهريمن، ابزارِ کافی در دست نداريم، و بايد آن را به هر شيوه‌یِ ممکن، تحصيل و توليد کرد!! يا چنان می‌پندارند که اگر سخنی (که هرقدر هم که محکم باشد –که البتّه من تاکنون چيزی به اين صفت نديده‌ام؛ و محال است که باشد!-، باز بنا به ساختگی‌بودن و دروغ‌بودگی‌اش، «چرت و ياوه» محسوب می‌شود) در دهانِ يکی از بزرگان چُپانده آمده، سپس از دهانِ وی به‌درکشيده‌کرده شده، و پس‌آن‌گاه در ميزابِ کوفتیِ نت، جريان‌داده گردد، قطعاً اهريمن را فراری خواهد داد!!
و غافل‌اند از اين که در سخنانِ راستين و نه‌جعلیِ آن بزرگان، چندان تيرهایِ زهرينِ کشنده به سویِ «اسلام=الله=اهريمن» پرتاب شده که يا حساب! و متأسّفانه، کاری ازآن برنيامده، چرا که هرگز، و يا آن‌گونه که بايد و شايد، و به‌دور از تحريف و تأويل، در معرضِ ديدِ ما مردمان، واقع نشده است (همچنان‌که در هميشه‌یِ تاريخ، ما فاقدِ آن ديدِ هشيار و نگرنده‌ای بوده‌ايم که می‌بايست...).

اگر راست می‌گوييد و با اهريمن می‌ستيزيد (که البتّه، من باور ندارم!) به‌جایِ اين کار و کردارِ زشتِ اهريمنی، اندکی «راست» باشيد؛ که هيچ چيز به‌اندازه‌یِ «راستی» اهريمن را نمی‌گريزاند!


ششمِ ارديبهشتِ 1391، 25 آوريل 2012

$
با زهم دروغ: سروده‌ای از فردوسی؟
http://shahrbaraz.blogspot.com/2009/07/blog-post_13.html


&
در اين خاک زرخيز ايران‌زمين
نبودند جز مردمی پاک‌دين

همه دين‌شان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کيش‌شان
گنه بود آزار کس پيش‌شان

همه بنده‌ی نابْ يزدان پاک
همه دل پر از مهر اين آب و خاک

پدر در پدر آريايی‌نژاد
ز پشت فريدون نيکونهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدايی در اين بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر ميهن فراموش ما

که انداخت آتش در اين بوستان
کزآن سوخت جان و دل دوستان

چه کرديم کاين‌گونه گشتيم خار؟
خرد را فکنديم اين‌سان ز کار

نبود اين‌چنين کشور و دين ما
کجا رفت آيين ديرين ما؟

به‌يزدان که اين کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در اين کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گران‌مايه بود آن‌که بودی دبير
گرامی بد آن‌کس که بودی دلير

نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت
نه بيگانه جايی در اين خانه داشت

از آن‌روز دشمن به ما چيره گشت
که ما را روان و خرد تيره گشت

از آن‌روز اين خانه ويرانه شد
که نان‌آورش مرد بيگانه شد

چو ناکس به ده کدخدايی کند
کشاورز بايد گدايی کند

به‌يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجام بد داشتيم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی‌کردن و زيستن

اگر مايه‌ی زندگی بندگی است
دوصد بار مردن به از زندگی است

بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم
برون سر از اين بار ننگ آوريم

Dienstag, April 24, 2012

بنازم! به اين می‌گن اسلام‌شناسی!

بنازم! به اين می‌گن اسلام‌شناسی!
فی‌الواقع که خيلی حظ فرموديم...
سازنده‌ی اين نماهنگ مسخره و مزخرف و بی‌معنی و چرت و سراپا ياوه، روی‌هم‌رفته، و حتّی روی‌هم‌نرفته، خودش يک‌جا و به‌تنهايی، به‌اندازه‌ی همه‌ی جهان اسلام، «مسلمان» است و، لاکن، بی‌مع‌الاسف، خبر ندارد!!
...
اگر ممکن می‌بود که با دروغ‌های شوت، چرت‌های وارفته، و مشتی نامستندات ايضاً نهمار مضحک، هيولایِ مخوف اسلام ناب محمّدی را از ميدان به‌در کرد، همين يک نماهنگ «هلو» بسنده بود!!
شايد هم -خدای مهربان، الله دلاويز را چه ديده‌ايد- زد و، شد!!
پس، علی‌العجاله، برويم قدری ويسکی گير بياوريم که مهقول بنشينيم و، مفصّلاً بلمبانيم؛ چون ديگر کاری نداريم ما –به‌زعمِ خودمان:- کفّار؛ و به حول و باطری الهی، اهريمن را ديروقتی‌ست که ارتحال داده‌اند اين مبارز بزرگ!!
...
برويم پیِ عرق‌مان، که از کار بی‌کار شديم ببه‌م!





م. سهرابی
5 ارديبهشت 1391، 24 همين چيز... 2012
يا اصلاً به فرموده‌ی آن‌که فرمود:
به تاريخِ گوزِ گوزِ گوز!!

طفلک!

ملاحظه بفرماييد که وجود «تفاوت فرهنگی»، و عدم فهم «فرهنگ غنی اسلامی-ايرانی» از سویِ کفّار نافهم و نمک‌نشناس برزيلی، باعث چه کج‌فکری‌ها و تهمت‌هايی شده!
طفلک آقای قربانی!


(گزارش صدای آمريکا در مورد اتهام جنسی ديپلمات ايرانی در برزيل)

Freitag, April 20, 2012

کلّه‌یِ پيرِ پدرِ شما ملّتِ آريايیِ گوز!

(نقدواره‌ای بر فنّ سخيفِ «نقلِ شعر» توسّطِ امّتِ شريف و گوزوکِ آريايی)

کلّه‌یِ پيرِ پدرِ شما ملّتِ آريايیِ گوز، ...
...
چرا فحش می‌دم!؟
الآن براتون می‌گم...
در عوالم چرخ و واچرخ، جايی، رسيدم به شعرِ «سبز»ِ م. اميد.
نيازی نيست که راجع به عظمت و اهميّت اين شعر توضيح بدم... (و ازجمله، اين‌جا لطيفه‌ای‌ست که «بنگيان و گراسيّون» دانند!)
ديدم غلط‌غلوط آمده؛ خواستم دوسطر توضيح بدم، و نخواستم که به حافظه‌ی پيرمردِ درون‌ام بسنده کرده باشم؛ گشتی زدم که متن مطمئنّی پيدا کنم. (فراموش کرده بودم که وسطِ اين سی‌چل‌پنجاه کتابايی که اين‌جا به غربت کشونده‌م، يه گزيده از اشعار اميد رو دارم...)
و، پيدا کردم؛ اون‌م چه‌جور!!
...
ای حضراتِ «هنر نزدِ شماست و بس»!
برويد و در خلایِ عربده‌تان را گل بگيريد، پفيوزها...
×××
بعد می‌گوييم چرا شعر فردوسی و ناصر و خيّام و انوری و حافظ و... دچار اين‌همه تحريف-تصحيف، و غرق نسخه‌فتل شده!؟
وقتی يک امّت گوزوک، شعرِ شاعری را که هنوز فقط بيست‌ويکی‌دو سال بيشتر از مرگ‌اش نمی‌گذرد، و تقريباً همه‌ی اشعارش، زيرِ نظرِ تيزبين و دقيق و وسواسیِ خودش به‌چاپ رسيده، طیِّ نقل، دچار اين‌همه تحريف و سقط و فاتحه‌خونی می‌نمايد،
پس، بايد بريم پروردگارمون شيطونو يه‌دس مفصّلاً بکنيم، شکر؛ که فی‌المثل اين غزلِ حافظ، اين‌جوری خفن از آب درنيومده:
دوش رفتم به درِ ميکده، خواب‌آلوده
بود از آبِ قلی، شورتِ رباب، آلوده
آمد افسوس‌کنان مش‌ولیِ باده‌فروش
گفت: همه‌تونو از يه‌کنار می‌کنم پدرسوخته‌ها... مگه اين‌جا بندازگاهه!؟

×××
اين‌م برخی از مناقل:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10150629783618303&set=a.10150470108398303.368754.43176063302&type=1&theater

https://www.facebook.com/note.php?note_id=283365016026

http://www.shereno.com/5/22/303.html

http://ozra-mojibi.blogfa.com/post-2253.aspx

http://tebyan-zn.ir/News-Article/persian_literature/2011/12/31/47365.html

http://asare-shamloo.blogsky.com/category/cat-6/

http://www.jasjoo.com/books/new-poems/akhavan_sales/31/739

جالبه که اين فلان‌فلان‌شده‌ها، همه‌شون، به لحاظِ نسخه‌شناسی، به يه ننه‌یِ فلان‌فلان‌فلان‌شده، نسب می‌برن؛ که اعنی همه‌شون از يه منبعِ اوّليّه‌یِ کاملاً گوزوک، رونويسی کرده‌ن!!!
...
و تازه،
اين خانم، همين غلط‌غلوطا رو، رفته خونده هم کرده، و لطفاً، کلّی هم غلوطِ ديگه به‌ش چپونده کرده!! (انصافاً بايد بگم که صداشو خيلی پسند کرده‌م... حيف!)
باور نمی‌کنين؟ برين مستفيد بشين که ايمان بيارين؛ به اينا که نه، به من ايمان بيارين!!



***
و امّا، ايشون (سالار عقيلی) خوب خونده. البتّه دو بند آخر رو نخونده؛ و در بخشِ عمده‌ی شعر که خونده، فقط دوتا غلط کوچولو داره؛ که خيليایِ ديگه هم ممکنه نتونن درست بخونن:
ای پری که باد می‌بُردَت
(که خونده: می‌بَرَدَت)
و «زُمرُدينْ يا زُمرَدينْ زنجير» را هم «زُمُرُّدينْ زنجير» می‌خونه...

http://www.iransong.com/g.htm?id=18223

...

وعليک‌السّلام تا دسته!
امضاء: م. سهرابی

Donnerstag, April 19, 2012

زندانيان سياسی راستين و «بهترين فرزندان ايران» چه کسانی هستند؟

زندانيان سياسی راستين و «بهترين فرزندان ايران» چه کسانی هستند؟
امير سپهر

مردم ما هرگز نبايد آن اشتباه خانمان‌سوز سال‌های پيش از انقلاب را بار ديگر تکرار کنند که هر تروريست و هر جانی و هر بی‌سروپای چاقوکشی را تنها و تنها به‌صرف «مخالفت با نظام شاهنشاهی»، آزادی‌خواه می‌دانستند. يعنی اين‌که ما امروز به‌هيچ‌روی نمی‌بايستی که «زندانی سياسی بودن» افرادی در «جمهوری اسلامی» را حتا به «اندکی بهتر بودن آن زندانيان» از «عناصر اين رژيم» هم تفسير کنيم، چه رسد به اين‌که ايشان را «مردم‌دوست» و «ميهن‌پرست» و «آزادی‌خواه» و «دموکرات»... هم به‌شمار آريم.
من اين مطلب را با جملات بالا آغاز کرده و آن را هم ادامه خواهم داد زيرا که عده‌ای از عناصر پيشين نظام، به‌ويژه آقايان سازگارا و گنجی، با هدف دفاع از رفقای خود، بار ديگر هم مردم ما را به همان راهی می‌کشانند که آنان يک‌بار آن را رفته و بدين دوزخ کنونی رسيده‌اند. چون اين محترم‌ها در پی رانده‌شدن «اصلاح‌طلبان» از مناصب حکومتی و دستگيری شماری از ايشان پس از سيرک انتخاباتی سال هشتاد و هشت، با همهء توش و توان خود در تلاش هستند که اين همگنان «فعلاً مغضوب» خويش را بعنوان «شخصيت‌هايی ملی و آزادی‌خواه» به مردم ما قالب کنند.
دائم هم از آن دوستان خويش، با جمله‌ی «بهترين فرزندان ايران!» ياد می‌کنند. يعنی از همانانی که تا چندی پيش از «رانده‌شدن از حکومت»، همگی هم از مقامات درجه‌اول و حتا از اطلاعاتی‌ها، بازجويان، سانسورچی‌ها و چند تنی هم حتا از شکنجه‌گران اين رژيم بوده‌اند. از عناصری که همچنان هم سخت «مريد خمينی» بوده، «وفادار به اين نظام» هستند و بخشی هم که اصلاً همچنان معتقد به «ولايت فقيه» و حتا سرسپرده‌ی شخص علی خامنه‌ای.
به بيانی روشن، اين جنابان تلاش دارند که اين اصل «نااصل» را به مردم ما حقنه کنند که گويا آن ايرانيان فرزانه و آزاده‌ای که هرگز «ننگ همکاری» با رژيم را نپذيرفتند، «فرزندان ناخلف ايران» بوده و در برابر اما آنان که سه دهه هم در خدمت اين رژيم بوده‌اند، نه حتا جزو «بهترين‌ها»، که خود اصلاً «بهترين فرزندان ايران» باشند! اصلی که صدالبته خود جنابان سازگارا و گنجی هم که دو دهه‌ای مستقيم در خدمت اين رژيم بودند را هم در زمره‌ی آن «بهترين فرزند ايران» قرار می‌دهد.
با چنين «اصل اخلاقی!» بی‌همتايی هم بی‌جا نيست که آن ايرانيانی که چند دهه رنج آواره‌گی از وطن، فقر و تنگدستی، درد جگرسوز دوری از کس و کار را به‌جان خريده و حتا بغض گريستن بر گور پدر و مادر و ديگر تن پاره‌های خويش را هم سال‌هاست که برگلو دارند، حال اصلاً «بدهکار و شرمنده» اصلاح‌طلبان حکومتی هم از کار درآمده‌اند.
يعنی روسياه در برابر افرادی که در انقلاب خمينی از بی‌فرهنگ‌ترين لايه‌های اجتماعی برخاسته، به‌يکباره از هيچ به همه‌چيز رسيده و سی سال تمام هم، مستقيم و غيرمستقيم در تمامی جنايات و خيانت‌های نظام برآمده از آن انقلاب مشارکت کردند! آن‌هم تا بدان اندازه که بعضی از آن‌ها در نخستين سال‌های پس از انقلاب، به خانم‌های بقول خودشان، «بدحجاب» هم حمله کرده، بدان‌ها ناسزا گفته و حتا آن زنان و دختران محترم ايرانی را در خيابان‌ها کتک زدند. می‌بينيد فرزندان معنوی خمينی چه اصول شرافتمندانه و دادگرانه‌ای در فرهنگ «ملی مذهبی» خود دارند!
با آنچه آوردم حال خود از خود بپرسيد که آيا هيچ توهينی مستهجن‌تر از اين به شعور و شرف انسانی مردمی وجود دارد که کسانی بخواهند از چنان عناصر حقير و بی‌هويتی برای آنان «قهرمانان ملی» بسازند! يعنی از کسانی که اگر حتا بفرض هم که بپذيريم که خود شخصن خائن و پليد و چپاولگر و اسيدپاش و شکنجه‌گر نبوده‌اند، اما بی‌شک آن اندازه بی‌فرهنگ و نادان بوده‌اند که حتا پس از سی سال مشاهده‌ی عينی اينهمه بيدادگری از اين رژيم هم، همچنان به ماهيّت راستين آن پی نبرده و با آن همکاری کردند!
البته در ميان «زندانيان سياسی» کنونی ايران، انسان‌های بسيار شريف و مظلومی هم وجود دارند. ليکن اين گروه از اسرا، نه کوچک‌ترين سنخيتی با اصلاح‌طلب‌ها دارند و نه اصلاً از ديد اين «ستايشگران»، آن گروه از اسرا جزو به‌اصطلاح اين«بهترين فرزندان ايران» محسوب می‌شوند. همچنان که وقتی آقايان خاتمی و ابطحی و عبدی... در درون از «زندانيان ما» ياد می‌کنند، به‌طور کلی آن بنديان شريف را ناديده انگاشته و در خارج هم، وقتی آقايان گنجی و سازگارا و کديور و مهاجرانی و اشکوری از «زندانيان سياسی» سخن می‌گويند، باز يا آن‌ها را فراموش کرده و يا اين‌که از ايشان آنچنان سطحی و در حاشيه ياد می‌کنند که گويی ايشان در ميان زندانيان سياسی، بقول عوام، حالت «نخودی»ها را دارند.
توجه داشته باشيم که زندانيانی که به‌حق می‌بايستی آنان را جزو «فرزندان خوب و شريف» ايران و همينطور «مبارزان راه آزادی» به‌شمار آورد، نه اصلاح‌طلبان مماشات‌گر که تنها به‌دنبال قدرت سياسی و رانت‌های حکومتی هستند، بل‌که آن چند حقوق‌دان باشرف و آن چندين دانشجوی آزاده و آن چند نويسنده و روزنامه‌نگار نازنين ما هستند که نه در رژيم مقام و منصبی داشتند، نه در پی قدرت و امتياز‌های دولتی هستند و نه تا کنون حاضر شده‌اند که شرف و وجدان انسانی و حرمت قلم خويش را به ننگ همکاری با جمهوری اسلامی بيالايند.
همچنين آن تلاشگران حوزه‌ی حقوق بشر، کارگران شريف و زحمتکش، مسئولان سنديکا‌های کارگری و مبارزان اغلب جوان آذری و کرد و عرب و بلوچ ايرانی. يعنی فرزندانی از اقوام گوناگون ايران، کسانی که شور و نشاط جوانی آنان را نيز همين نظام عهد غارنشينی از آن‌ها سلب کرده و اين جوان‌های اميدباخته ديگر از اينهمه ظلم و فساد و فشار و به‌ويژه، تبعيض به‌جان آمده‌اند. مهم‌ترين خواست‌های اين فرزندان ايران هم، بديهی‌ترين حقوق اوليه‌ی هر انسان است که ديگر حتا پسمانده‌ترين و فاشيستی‌ترين نظام‌های سياسی اين جهان هم آن‌ها را به‌رسميت شناخته و رعايت می‌کنند. يعنی پاسداری از آيين‌ها و سنن و زبان مادری و قومی.
سپس هم آن هم‌ميهنان بهايی ما که «زندانی عقيده و وجدان» هستند. چرا که تنها «جرم» آن‌ها «باورمذهبی» و يگانه دليل گرفتاری ايشان هم «صداقت» ايشان است. زيرا وارون شيعی‌گری، در آموزه‌های آيين بهايی، دروغی به‌نام «تقيه» وجود ندارد، به‌ويژه در زمينه باوری. يعنی يک بهايی باورمند، بايد در باره‌ی «باور مذهبی» خود هميشه راستگو باشد، ولو که اين «راستگويی»، به بهای جان شيرين وی تمام شود. همچنان که اين بهاييان اکنون اسير، همگی بدين دليل که حاضر به «پنهان کردن دين خود» نبودند، دستگير و زندانی شده‌اند.
جدای اين‌ها، گر چه من شخصاً هيچ ميانه‌ی خوشی با ملا جماعت ندارم، ليکن حق است که روضه‌خوانی زندانی به‌نام «کاظمينی بروجردی» را هم جزو همين گروه از اسرا به‌شمار آريم. زيرا صرف نظر از رخت و ريخت و اعتقادات قرون وسطايی که وی نيز چون دگر هم‌ريشان خود دارد اما هم انسان متهوری است، هم در پی قدرت سياسی نيست و حتا خود را «ملی مذهبی» هم نمی‌خواند و از همه مهم‌تر هم، هم اين‌که اين روضه‌خوان، در گذشته نيز هيچ گاه پست و مقامی در اين رژيم نداشته است.
بنابر آنچه برشمردم، پس از ديد من نه‌تنها هرگونه ارتباط دادن اين «زندانيان سياسی راستين» و مبارزان با آن اصلاح‌طلبان «فعلاً مغضوب برادران خويش»، جفای به وجدان و حقيقت است، بل‌که اين کار به‌مثابه‌ی همسان دانستن «جرم ضارب» با «بی‌جرمی مضروب» است. چرا که اين زندانيان راستين، خود اصلاً از حقيقی‌ترين قربانيان آن «گروه اصلاح‌طلب فعلاً زندانی» هم محسوب شده و هريک هم درست به‌سان «يک سند جرم» ايشان و ياران ديروز و هنوزشان هستند.
چه که اين گروه که بيشترين‌شان هم از افراد جوان و ميان سال ما هستند، همه چيزشان در اين رژيم تباه شده است. يعنی اگر هنوز جوان يا ميان سال هستند، طفلکی‌ها حتا در بيرون از زندان هم هر روز شکنجه شده و معصوميت کودکی آنان در اين رژيم به‌يغما رفته. شور و نشاط نوجوانی آن‌ها در اين رژيم از آن‌ها گرفته شده. غرور جوانی ايشان هرروزه در اين رژيم شکسته شده، غنچه‌های باغ آرزوی آنان پيش از شکوفايی، يک به يک در زير پا‌های اين رژيم پرپر و لگدمال شده است. اگر هم مسن باشند، باز تفاوتی ندارد. زيرا اين گروه سنی هم تا پيش از دستگيری همه‌روزه شکنجه شده و خون دل خورده‌اند. به شخصيت اجتماعی و شغلی و حتا خانوادگی ايشان هم هرروزه در اين رژيم توهين شده است.
پس از دستگيری هر کسی هم که ديگر حتا شرف و ناموس وی بازيچه دست و فکر پليد گروهی لات چاقوکش قرار می‌گيرد، حال آن فرد دستگير شده به هر گروه سنی که تعلق داشته باشد. دامنه‌ی اين توهين‌های ضدانسانی و به‌ويژه، «شخصيت‌کش» هم تا بدان‌جا گسترده بوده و هست که در بازجويی‌ها، ديگر الواط بازجو حتا به اتاق خواب زندانيان خود نيز وارد گشته و جزيی‌ترين مسائل سکسی قربانيان خود را هم از آن‌ها می‌پرسند، اين‌که تا کنون با چه کسانی همخوابگی داشته‌اند، چندبار، چگونه و برای چه مدتی. آن‌گونه هم که چند تنی از بند رسته گواهی داده‌اند، آن نامردها برای لگدمال کردن تمامی غرور و شأن انسانی بعضی از اسرای خود، حتا آن‌ها را به تجاوز به همسران و دختران و خواهران‌شان در برابر چشمان خودشان نيز تهديد کرده‌اند.
بله، اين همه ظلم و بيداد و توهين و بی‌شرافتی و کشتارشخصيتی از سوی همين رژيم و عوامل آن بوده، نه از سوی حکومت مغولستان و به‌دست مغولان و يا از جانب حکومت آل سعود در عربستان و از طرف اعراب آن ديار. آن هم از نخستين روز استقرار اين نظم اهريمنی تا به امروز، نه اين‌که از دو سال و سه سال پيش بدين سوی آغاز شده باشد. آری، از سوی همين حکومتی که همين مثلاً «بهترين فرزندان ايران»؟!، سی سال تمام در آن، بالا‌ترين مسئوليت‌های حکومتی را داشته‌اند. يعنی در طول همه‌ی آن سال‌هايی که اين اصلاح‌طلبان فعلاً زندانی در ثروت و مکنت غوطه‌ور بوده، با اتومبيل‌های ضدگلوله‌ی خود اين طرف و آن طرف رفته و هريک هم هميشه چندين و چند باديگارد به‌همراه داشتند.
و لابد درست به‌خاطر همين خدمات ارزنده‌ی ملی و فرهنگی و سياسی و محبت‌های بی‌دريغ اين اصلاح‌طلب‌های نازنين هم ما «بدترين فرزندان ايران» که هرگز با اين نظام نبوده و سه دهه هم از ترس آدمکشان ارسالی رژيم آنان حتا در آوارگی هم آب خوش از گلويمان پايين نرفته، حال بايد آن «مورد غضب واقع‌شدگان» را بر سر خود گذارده و حلوا حلوا کرده و ايشان را هم «بهترين فرزندان» کشور خود بناميم!
من به اين حقيقت‌های جگرسوز اشاره نکردم که بدين نتيجه‌گيری رسم که ما نبايد خواستار آزادی اصلاح‌طلبان دربند باشيم. به‌عکس! به باور من ما زخم‌خوردگان و آوارگان خود آن‌ها بايد در همين بی‌خانمانی غربت خودمان هم وارون آن‌ها عمل کرده و با تمام توان و امکاناتی که داريم از حق آزادی و ديگر حقوق انسانی آن‌ها دفاع کنيم، همچنان که تا کنون نيز چنين کرده‌ايم. ولو که آن‌ها همچنان هم ما را دشمنان خود بدانند و از ما منزجر باشند که بيش و کم نيز اين چنين است.
ليکن اين ديگر نهايت نابخردی ما خواهد بود که يک اشتباه خانمان‌سوز تاريخی خود را بار ديگر تکرار کرده و صرف «زندانی‌شدن» افراد را باز هم به «آزادی‌خواهی» آنان معنا کنيم. از آن فاجعه‌بار‌تر هم، اين اندازه روان‌پريشی به‌خرج دهيم که کسانی خيال کنند که می‌توانند از مشتی بی‌سروپای رانده‌شده از «حکومتی ضدمردمی» و محروم گشته از «رانت‌های آن حکومت» برای ما «شخصيت‌هايی ملی» تراشيده و آنان را بعنوان «بهترين فرزندان ايران» بما قالب کنند. چون اين يکی ديگر توهين بزرگی به فرهنگ و آبرو و شرف ملی ايرانی و خيانت به خون «جان‌باختگان راستين راه آزادی» ملت ما است.
همچنان که ما حق نداريم بار ديگر هم، نَفس «مبارزه» را «ارزش» انگاشته و برای هر مبارزی هم «حقانيت» قائل شويم. مگر نه اين است که تمامی اين جنايت‌ها، خيانت‌ها، دزدی‌ها، تجاوز‌ها، توهين‌ها، سرافکندگی‌ها، فقر و دربه‌دری‌ها و بی‌آبرويی‌های جمهوری اسلامی «ميوه‌های مبارزات» کسانی چون عزت‌الله سحابی و پدرش و مهدی بازرگان و يزدی و بنی‌صدر و احمد شاملو و کيانوری و احسان طبری و رجوی و فرخ نگهدار و خانبابا تهرانی و سياوش کسرايی و سيدجوادی‌ها... است.
آيا هنوز هم زمان آن فرا نرسيده است که وقتی از «مبارزه» سخن گفته می‌شود، ما ايرانيان احساساتی و فراموشکار و ده بار فريب‌خورده، پرسيده و بررسی کنيم که آن مبارزه برای چه و چگونه و با چه ابزار‌هايی و از چه راه‌هايی و با کدامين امکانات است؟! آخر مبارزه‌ای که محصول آن، هيولايی به‌نام «جمهوری اسلامی» از آب درآيد، حتا در صادقانه‌ترين و شرافتمندانه‌ترين شکل هم، مبارزه‌ای جاهلانه و کورکورانه بوده است و نام‌اش «ويرانگری» است نه مبارزه برای آزادی، جای هيچ افتخاری هم ندارد که هيچ، مايه‌ی ننگ و شرمساری هم هست.
بدين خاطر هم به باور من، کسانی که دانسته و نادانسته جمهوری اسلامی را بر سر کار آوردند، بزرگترين وظيفه‌ی وجدانی آنان، پوزش‌خواهی از مردم و به‌ويژه، اين ميليون‌ها جوانی است که خود را «نسل‌های سوخته» می‌خوانند. نه اين‌که با بی‌آزرمی بار منّتی اضافی هم بر گُرده‌ی اين قربانيان مظلوم خود نهادن و با افتخار گفتن که: «ما پنجاه سال برای آزادی مبارزه کرده‌ايم». اين امر به‌درستی شبيه طلبکار شد همين مريدان خمينی از ميليون‌ها قربانی خويش است و فقط ناشی از بی‌آزرمی، به‌ويژه از سوی اين اصلاح‌طلبانی که بسياری از ايشان همچنان هم از دوران سراسر نکبت و نفرت و خون آن روضه‌خوان خون‌خوار به‌نام «دوران طلايی امام» ياد می‌کنند.
سخن پايانی هم اين‌که وقتی کسانی از پنجاه سال مبارزه‌ای سخن می‌گويد که ما را از آن امنيت و آسايش و رفاه و نشاط و آبرو و خوشنامی به اين خاکسترنشينی کشانده، آيا اين ميليون‌ها دختر و پسر گرفتار و اميد و آرزو از کف داده‌ی ما حق ندارند اعتراض کرده و بگويند که: شما انسان‌های نادان و ندانم‌کار، اصلاً خيلی بی‌جا کرديد که مبارزه کرده و ما را بدين سيه‌روزی نشانديد! همين.

امير سپهر
استکهلم، پانزدهم آوريل دوهزار و دوازده ترسايی

&
نقل از:
ارتـــای خــوشـــه (سيـــــــمرغ)
http://arttaa.wordpress.com/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86/

×××
پی‌دی‌اف:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/zendaniane_rastin_amir_sepehr.pdf

Freitag, April 13, 2012

در حاشيه‌ی «بخشی از داستان بلند هتل عمو مسعود» (نادره افشاری)

http://www.nadereh-afshari.org/stories/hotel-amoo-masoud.htm

(يک) لازم به ذکر است که اين نطفه‌ی بسم‌الله، يعنی مسعودهلو، اصلاً طبسی نبوده و نيست؛ بلکه فقط توی طبس به‌دنيا اومده و چندسالی هم به الواط عزيز ولايت ما، بع...له! که ای الهی بگم پروردگارم شيطون بکنه همه‌شونو نعلت، که درست نشونه نگرفته‌ن و، گويا متأسّفانه زده‌ن به رگ شانس اين نطفه‌ی بسم‌الله! (برا همين بوده يحتمل، که وقتی نوبت به من فقيربيچاره رسيده، ابزار «به‌رگِ‌شانس‌زنی»شون ديگه درست‌درمون کار نکرده و، ايدون ما فاقد شانس مونديم رو دست مبارک خودمون...! که بازم ای الهی لعنة‌الشّيطان عليهم اجمعين)
(دو) از اين‌که حساب اين «پدرطالقونی» پفيوز صدبدتر از گوز نيز، هميدون، روشن شده، بسيار از شما سپاس‌گزارم!
(سه) يه جايی، حواس‌تون نبوده، به «عرق» (درودالشّيطان عليه) بی‌حرمتی کردين و، ايشونو ريختين توی حلقوم «ان‌قلّاب»!! برين يه‌کم استغفار کنين... البتّه، پيشاپيش، من، به نيابت از سوی پروردگارم شيطونِ رجيمِ گل و سمبل، شما رو می‌بخشم؛ چون جمله‌تون، مثل کلّ نوشته‌تون، بسيار جانانه و معرکه‌ست!
(چارم) چقدر خنديدم:
«آن‌هايی كه به خاطر قد كوتاهم مرا جدی نمی‌گيرند، يادشان باشد كه امام علی هم قدش كوتاه بود و به همين دليل مجبور شد 25 سال برای رسيدن به قدرت نوبت بايستد...»!!
...
و (خامساً): درود بر شما! و بازهم درود! و خيلی خيلی هم درود!!

Mittwoch, April 11, 2012

خاتون و کنيزک (مثنوی، دفترِ پنجم)

(مقابله شده با مثنویِ چاپ اميرکبير)

61. داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت‌راندن آدميانه، و كدوئی در قضيب خر می‌كرد تا از اندازه نگذرد؛ خاتون برآن وقوف يافت، لكن دقيقه‌ی كدو را نديد. كنيزك را به‌بهانه‌ای به‌راه كرد جائی دور، و با خر جمع شد، بی‌كدو؛ و هلاك شد، به‌فضيحت.
كنيزك بيگاه باز آمد و نوحه كرد كه:
ای جانم، و ای چشم روشنم، كير ديدی كدو نديدی؟ ذكر ديدی آن دگر نديدی!؟
"كل ناقص ملعون" يعنی كل نظرٍ و فهمٍ ناقص ملعون. و اگرنه ناقصانِ چشمِ ظاهر مرحوم‌اند، ملعون نه‌اند. بر خوان «لَيسَ عَلَی الْأَعْمی حَرَجٌ»، نفی حرج و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب كرد...

https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/khatoon_o_kanizak_masnavi_d5.pdf

Montag, April 09, 2012

تا به کی؟

(قصيده‌یِ کوتاه)

تا به کی بر آسمان بذرِ توهّم کاشتن
کلّه‌پا؛ سر جایِ کون، کون مغزِ سر انگاشتن
پا به فرقِ فرقدان، از دعویِ بُلْهِ قديم
سر، فرو تا بيخ، اندر قعرِ مزبل داشتن
يک‌به‌يک، خشتک ز هم جردادن و، بالاتّفاق
پرچمِ صد گندِ جمعی، بر فلک افراشتن
يک‌ره اندر خود نکاويده درخشِ نو به نو
دم‌به‌دم بر زرقِ شيّادان نظر بگماشتن
صد بغل آغوش، زی بيگانه بگشودن به‌شوق
رویِ مهر از خود، چو ديده ديو و دَد، برگاشتن
بر ضميرِ خويش، از پاکوبِ هرز و شومِ کبر
روزنی از بهرِ رُستارِ خرد نگذاشتن
کورش از ما بود؟ نه! ما نيز از کورش نه‌ايم
در جهان نتوان رسيد، از خودْ‌جهانْ‌پنداشتن!
تا به‌حشر اين قافله لنگ است؛ شاعر راست گفت
گورزاری بايد از ما مردگان انباشتن!


م. سهرابی
نوشهير. يک‌شنبه 20 فروردين 91، 8 آوريل 2012

نقدی بر چند فتویٰ

نقدی بر چند فتوی از فتاویِ
حضرت آية‌الله‌العظمی سيد محمّدصادق روحانی (مدّ ظلّه‌العالی)


J
(1)
سؤال:
اگر دختری به عقد دائم درآمده باشد و بخواهد به عقد موقت شخص ديگر با شرايط محدود درآيد، آيا امكان دارد يا خير؟ در اين‌صورت چگونه می‌توان ارتباط داشت؟
جواب:
باسمه جلت اسمائه؛ چنين دختری كه به عقد دائم درآمده است، هيچ راهی برای عقد موقت ديگری شدن ندارد; جز طلاق‌دادن اولی، و گذشتن ايام عدّه‌ی او.
حضرت آية‌الله‌العظمیٰ سيد محمّدصادق روحانی (مدّ ظلّه‌العالی)

http://www.rohani.ir/istefta-883.htm

?
آخه، پسرجان، مگه من صد دفه بهت نگفتم که ازين آية‌الله ماية‌الله جماعت، خيری بهت نمی‌رسه؟! بازم رفتی استفتا کردی!؟
حالام نمی‌خواد زانوی غم بغل بگيری...
اون چشای باباقوری‌تو خوب واکن و فتوای گرانقدر ما رو بکن توی اون دوتا سولاخ‌گوشایِ گوربه‌گوری‌ت (ساير مبتلايون هم بشنون که ما عمله‌ی کلات نيستيم، دوباره منبر نمی‌ريم ها):
بله، يه راه خيلی توپ هست؛ و ايضاً خيلی هم شيرين: شما و اون مادينه‌ی ضعيفه، می‌تونين "آسته بيا آسته برو" يواشکی، دور از چش‌وچال اون يارو خريدار دائميه "بندازمانِ غيبی" کنين! متوجّه شدی آغاجان!؟
اجر "بنداز"، البتّه، با خودتون؛ ولی گناهشو، می‌تونين بندازين گردن ستبر اين آشيخ گرزالدّين، نماينده‌یِ تام‌الاختيار ما...
امضا: شيطونِ رجيم!

J
(2)
سؤال:
خانمی خواهرزاده‌ی خود را كه پدر و مادر ندارد بزرگ كرده، چگونگی محرم‌شدن دختر به شوهر خود را بفرماييد؟
جواب:
باسمه جلت اسمائه؛ با اجازه‌ی خود خانم، با عقد موقت با شوهرش محرم می‌شود.
حضرت آية‌الله‌العظمیٰ سيد محمّدصادق روحانی (مدّ ظلّه‌العالی)

http://www.rohani.ir/istefta-884.htm

?
روحی‌جان! ای که درد و بلای اون عمامه‌ت بخوره تو سرِ اسلام و مسلمين!
نگفته شوهره چه‌طوری می‌تونه با دختره "بندازمان" بکنه که!! می‌گه چه‌جوری بهش محرم می‌شه....!!
واقعاً که!
راسته که می‌گن اسلام خيلی کيريه!!



CCC
حضرت حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظمِ خيلی توپ و مشتی
(ارواح‌العالمين له‌الفدایِ شيخ‌گرزالدّين‌شون)
http://naghayez.blogspot.com


pdf
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/naqhd_estefta.pdf

Donnerstag, April 05, 2012

دومين رنجنامه‌ی همسر زندانی بهايی 71 ساله

دومين رنجنامه‌ی همسر زندانی بهايی 71 ساله

کميته‌ی گزارشگران حقوق بشر

وجيه‌الله ميرزا گلپور، شهروند 71 ساله‌ی بهايی ساکن ساری که سه‌شنبه هفته‌ی قبل با پابند و زنجير در شهر تنکابن گردانده شد، هم‌اکنون در بند اعدامی‌های زندان اين شهر بسر می‌برد. گفتنی است که در هنگام بازجويی جهت اخذ اعترافات دروغين، اين زندانی بهايی مورد ضرب و شتم قرار گرفته است.
همسر وجيه‌الله ميرزا گلپور نامه‌ای را خطاب به او نوشته است که متن اين نامه به شرح زير است :

گفتند مرا که پاش در بند کنيد
ديوانه دل است، پام در بند چه سود؟
(مولانا)
همسر عزيزم!
از تو به ظاهر دور و در قلبم از هر زمان به تو نزديکترم. تو در بند اعدامی‌ها و من دربند دوری تو گرفتارم. تو را در بند اعدامی‌ها حبس کرده‌اند تا از ترس لب به سخن بگشايی، غافل از آنکه حتی قاتلين و محکومين به اعدام نيز حرمت تو را نگه می‌دارند و تنها قلب پرکينه‌ی بازجوست که می‌پذيرد به تو لگد بزند و سرت را بر ميز بکوبد و چنان فشار دهد که گويی می‌خواهد جان از سرت به در آرد. تو را در شهر گرداندند. با پابند و زنجيری فولادی که تحقيرت کنند، اما با نگاه پر مهرت و لبخندی که هيچگاه از لبانت جدا نمی‌شود، ولوله‌ی مهر و دوستی در شهر افنکندی. می‌خواستند بی‌آبرويت کنند، اما آبروی همه‌ی دادخواهان اين مرز و بوم شدی. شهره‌ی عشق ورزيدن در شهر گشتی. اهالی شهر از استقامت و پايمردی پيرمردی سخن می‌گويند، که نگاه نافذش پاسخ به بی‌حرمتی و هتاکی بازجويش بود. اگر پابند فولادين به پايت بسته‌اند، من پايبند مهر توام. اگر او تو را در شهر گردانده و شهرآشوب خوانده است، من در شهر دلت آرام يافته‌ام. محبوب خوبم! در بازجويی به تو گفته‌اند که تبليغ عليه نظام کرده‌ای. ای‌کاش بازجويی که حرمت موی سفيدت را نگاه نداشت درک می‌کرد که با کارهای غير قانونی‌اش، اوست که تبليغ عليه نظام می‌کند. اوست که نه تنها تبليغ عليه نظام می‌کند، تبليغ حقوق ضايع‌شده‌ی شهروندی مردم اين ديار را می‌کند، تبليغ ديانت بهايی می‌کند. اوست که با تلاش برای گرفتن اعتراف دورغين از تو، تبليغ بی‌گناهی بسياری از زندانيان عقيدتی و سياسی را دراين مرز و بوم به همه‌ی اهل عالم می‌نمايد. اوست که تبليغ مجرم‌بودنش را می‌کند. اوست که شکنجه‌هايش که طبق قانون اساسی ايران مستوجب مجازات است، اين سؤال را در ذهن هزاران هموطنم ايجاد می‌کند که پيرمردی هفتاد و يک ساله چه می‌توانسته بکند، که بازجويش از حضور قانونی وی در دادگاه صالحه‌ی قضايی می‌هراسد و خود حکم بر شکنجه و آزار و اذيتش می‌کند؟ می‌گويند تبليغ عليه نظام می‌کنی! آخر اگر می‌خواستی تبليغ عليه نظام کنی، همان سی‌سال پيش که مانند ساير بهاييان که در دواير دولتی مشغول به‌کار بودی و بعد از انقلاب فرهنگی از شغل فرهنگی‌ات -يعنی معلمي- اخراج شدی تبليغ عليه نظام می‌کردی. چطور آن‌دم که شور جوانی داشتی و فشارهای اقتصادی در اثر بيکاری می‌توانست خشمگينت کند، تبليغ عليه نظام نکردی و تنها از طرق قانونی و در نهايت احترام تظلم و دادخواهی نمودی و حال که زير سختی‌های روزگار چون پولاد آبديده شدی و با کهولت سن نياز به آرامش داری، عَلم تبليع عليه نظام برافراختی؟ می‌گفتی مولايم فرموده‌اند "اگر زهر دهند، شهد دهيد. اگر جفا کنند، وفا کنيد." در برابر سال‌ها جفای برخی ستمکاران، وفا کردی و پس از 71 سال تبعيت از قوانين جمهوری اسلامی، بازجوی اطلاعات اينگونه پاسخ سال‌ها رفتار انسانی و قانون‌مدار تو را می‌دهد؟ مهربانترينم! گيريم که تبليغ عليه نظام کرده باشی -که هيچگاه چنين نکرده‌ای- آيا بايد برای اعتراف گيری سرت را به ميز بکوبند؟ آيا بايد به گونه‌ای به پايت لگد بزنند که در ملاقات توان درست راه‌رفتن نداشته باشی و لنگ‌لنگان راه روی؟ گيريم تبليغ عليه نظام کرده باشی -که هيچگاه چنين نکرده‌ای- آيا بايد پيش از آنکه در دادگاه صالحه محاکمه شوی و اتهامت اثبات شود، تو را در زندان آن‌هم در بند اعدامی‌ها نگه داری کنند؟ در ميان کسانی که اميدی به زندگی ندارند و به گمان باطل بازجو ممکن است در اثر تحريک، تطميع و يا تعصب دينی دست به فاجعه‌ای ديگر بزنند؟ اما نمی‌دانند که تو برای آن‌ها از اميد خواهی گفت و درس عشق به ايشان خواهی داد. همسر خوبم! حتی اگر تبليغ عليه نظام کرده باشی -که هيچگاه چنين نکرده‌ای- من که بارها به مسئولين قضايی گفته بودم که پيش از بازداشتت آنژيوگرافی کردی، اما رگ قلبت باز نشد و دکتر برای بازشدن رگ قلبت برايت دارو تجويز کرد و دوران نقاهت‌ات را می‌گذرانی. چرا بعد از گذشت يک هفته از بازداشتت داروهايت را به دستت نرساندند؟ چرا به‌دروغ به ما گفته شد که در سلامت کامل هستی و داروهايت را مصرف می‌کنی درحالی‌که تحت شکنجه بودی و دسترسی به داروهايت نداشتی؟ آيا کسی که متهم به تبليغ عليه نظام است از حقوق متهمين برخوردار نيست؟ به کجا می‌رويم؟ پيامبر اسلام هزار و چهار صد سال پيش فرمود: "خدا شما را از کسانی که با شما کارزار در دين نمی‌کنند و يا از بلادتان اخراج نمی‌کنند، نهی نمی‌کند. در ميان ايشان قسط برقرار کنيد که خداوند دادگران را دوست دارد؟" و بر اين اساس در قانون اساسی جهموری اسلامی دستور به رافت اسلامی در قبال غير مسلمانان داده شده است. آيا تو بر کدام مسلمان شمشير قهر کشيده‌ای که مستوجب چنين جفايی گشته‌ای؟ چه کسی را از بلادش رانده‌ای که چنين از روستايت رانده شدی و به حبس افکنده؟ به اين سؤالات تنها همسايگان ما در روستای صفرآباد ساری که در طی همه اين سال‌ها شاهد صبوری و بردباری‌ات بوده‌اند می‌توانند پاسخ گويند. آخر از اين جفا چگونه می‌توان دادگری استباط نمود؟ آيا چنين رفتاری نشانه‌ی رافت اسلامی با غير مسلمانان است؟ بازجوی اطلاعات چگونه خود را به خدا و دوستی با حق نسبت می‌دهد؟ عزيزم! کجای قانون اساسی اجازه می‌دهد کسی را که هنوز جرمش اثبات نشده و مراحل تحقيق را می‌گذراند، دور شهر با پابند بگردانند؟ يکی از مراجع قضايی استان که اين خبر را شنيد، گفت اين مجازات طاغيان و ياغيان است که افرادی که از وی شکايت دارند، متهم را در خيابان ببينند و شکايت خود را مطرح کنند و با تأکيد می‌گفت باز هم با پای پياده نبايد چنين مجرمی را ببرند، بلکه بايد سوار بر ماشين بر همگان اعلام کنند. حال‌آن‌که تو نه شرور بودی، نه مفسد فی‌الارض، نه قاتل، نه طاغی، نه ياغی و نه باغی. تو بهايی هستی و تنها جرم تو دگرانديشی است. مانند بسياری ديگر از هموطنانت که دراين مسير توسط برخی عاملان تعصب در بند ظلم‌اند. حتی اگر شرور بودی، تو که ساکن روستای صفرآباد در ساری هستی، چه کسی تو را در تنکابن می‌شناسد که بخواهد از تو در ديار غربت شکايت نمايد؟ راستی را! که رسم ميهمان‌نوازی اين است؟ می‌گويند که تبليغ عليه نظام کرده‌ای! اما نمی‌دانند تبليغ ابزار خود را می‌خواهد. تو در کدام تربيون، مجلس وعظ عمومی، راديو، تلويزيون، ماهواره، سايت و هر رسانه‌ی ديگری بر عليه نظام سخن گفته‌ای؟ آيا منظورشان اين است که وقتی هموطنان مسلمان ما که بر اثر تحريک متعصبين مذهبی از ما می‌پرسند که شنيده‌ام شما جاسوس امريکا هستيد؟ سکوت کنيم و اين اتهام بی پايه و اساس را بپذيريم؟ وقتی آشنايی در نهايت شرمساری از من می‌پرسد که شنيده است بهاييان خواهر و برادر با هم ازدواج می‌کنند، دم مزنم و اين بی‌حرمتی را بپذيرم؟ خوب خود اين دروغ‌ها را در رسانه‌ها نگويند، تا مردم سؤال نکنند و يا به مردم دستور دهند که سکوت کنند و در تضادهای ذهنی خود ميان داده‌های نادرست رسانه‌های دولتی و اعمال درست و پاک بهاييان باقی بمانند. همسر مهربانم! بيش از هر لحظه از دوران زندگی مشترکمان به تو افتخار می‌کنم و عاشقانه دوستت دارم. محبتی که هر لحظه فروزان‌تر می‌شود. نه سن می‌شناسد و نه زمان. به تو افتخار می‌کنم که با کهولت سن زير بار تهمت و دروغ نرفتی. به تو افتخار می‌کنم که در سخت‌ترين لحظه‌های زندگي‌ات عاشقانه زيستی و عشق به پروردگار و محبوب يکتا را در عمل نشان دادی. به تو افتخار می‌کنم زيرا نشان دادی که عقيده مانند لباس نيست که بتوان هر دم عوض کرد و يا زير با شکنجه از راستی و درستی گذشت. برايت طلب صبر و استقامت می‌کنم و درد فراقت را چون شهد عشق می‌پذيرم، بدان اميد که بار ديگر در کنار آزادی تو، آزادی همه‌ی بيگناهان را جشن گيريم و رهايی‌ات روزنه‌ای به سوی آسمان دادگری و خورشيد جهانتاب برابری باشد.
فدای روح پاکت
وجيه ناشري

&
منبعِ نقل

Mittwoch, April 04, 2012

به اين می‌گن ترانه!

به اين می‌گن ترانه؛ نه به روضه‌های اساتيد روشنفکور عوالم موسيخی!


يک مشت عکس‌هایِ واقعاً خاک‌برسری!!


وقتی اين انبوه خرفستر در مجلس ترحيم کسی شرکت کنند، يک معنای‌اش اين است که آن شخص شخص «صالح»ی بوده... همچنان‌که ناخرفسترانِ شرکت‌کننده!!
جميعاً به همگیِ ايشان (از خرفستران گرفته تا متوفّی و ناخرفستران) درود بفرستيد؛ باشد که برای شما نيز چنين مجلس ترحيم باشکوهی گرفته شود... خدا را چه ديده‌ايد!
...
http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=136687&st=327391

Dienstag, April 03, 2012

نمی‌شود، يَرَگَه!

(غزل‌واره)

دلَکَم بر چنين بساطِ کريه
شاد و خرّم نمی‌شود، يَرَگَه!
عرقِ سرگُلِ دوآتشه نيز
چارِ اين غم نمی‌شود، يَرَگَه!
چوبِ دين را سپاس، کز لطف‌اش
کمرم خم نمی‌شود، يَرَگَه!!
بس که اسلام ريده در وطن و
هيچ هم کم نمی‌شود، يَرَگَه
تویِ تاريخ، اين‌قَدَر کاين‌جاست
اَن، فراهم نمی‌شود، يَرَگَه!
تا به‌کی، اَن به اَن همی‌شويی؟
چرک، مرهم نمی‌شود، يَرَگَه!
با سروش و کديور و گنجی
ديو، رستم نمی‌شود، يَرَگَه!
به توهّم، که "خايگان دارد"
عمّه‌ات، عمّ نمی‌شود، يَرَگَه!
تا نگرديم گبر و ملحدِ مست
ختمِ ماتم نمی‌شود، يَرَگَه!
وحشِ عالم، شوند آدم، ليک
مسلم، آدم نمی‌شود، يَرَگَه!!



9 و 14 فروردين 1391، 28 مارس و 2 آوريل 2012


متنِ عکسی

هيچ‌کس نمی‌تواند به عقايدمان اهانت کند...

پيش‌سخن:
بارها اين را نوشته‌ام که من به‌عنوانِ يک -عجالةً- ايرانی، هيچ کاری با جميعِ اديانات‌هایِ ديگر نداريم... فعلاً، فقط اندر فقط، برایِ رهايیِ مردمانِ وطن‌ام، از شرِّ «سيّدِ خيرالبشر» می‌جنگيم... و بنابراين، در حالِ حاضر، کليّه‌یِ اديان‌ها و اَن‌بياهایِ الهی، از آدمِ سفيه گرفته تا عيسایِ مسيح، به‌ناچار بايد خود را در صف ايستانده‌کرده کنند و انتظار بکشند و لطفاً نوبت را بکنند، رعايت، تا ايضاً کارمان که با اين جرثومه تمام شد، شايد بلکم فکری به حال‌شان کرديم!!

و امّا، متن:
واداشتنِ زوربيشانه، ابلهانه، و کاملاً ضدِّ حقوقِ بشری انسان‌ها، به رعايتِ «حريم و حرمتِ باورهایِ سخيفه‌یِ اسلامی، و عقايدِ الهیِ مسلمين»، به دقيق‌ترين وضعِ ممکن، همان در و دروازه‌یِ فراخی‌ست که اهريمنِ نابِ محمّدی، اين دشمنِ سوگندخورده‌یِ بشر، از آن‌جا، بی‌محابا، بر کفر و آزادگیِ ما شبيخون می‌زند...
کسی که اين را می‌فهمد، می‌بايست با تمامیِ هستیِ خويش، با آن بستيزد... و ساده‌ترين راهِ ستيز، پيش از هرچيز، ريدن در اين اصلِ به‌ظاهر "حقوقِ بشری" و "دموکرات‌منشانه"یِ روزگارِ ماست...
بی‌قيف و باقيف، نه‌تنها می‌توان، بلکه بايد در اين اصلِ فراخ، ريد و ريد و ريد... و دمی از توهين به دينِ الهیِ اهريمن، که قابلِ توهين‌ترين پديده‌هایِ هستی‌ست، باز نايستاد!
تنها هنگامی می‌توان از توهين به اسلام صرفِ‌ نظر کرد که اسلام از رویِ زمين محو گشته، و تا هُم‌فيهاخالدون، به مقعدِ اهريمنِ نيستی و مرگ، غلاف شده باشد...
که: ايدون باد!
می‌گويند: توهين به عقايدِ الهیِ اسلام، باعثِ کدورت و ناراحتیِ باورمندانِ آن می‌گردد...
چه ياوه‌یِ سخيفی!
مسلمانی که با شنيدنِ اهانت به اسلام و الله و نبیّ و امام و کتب‌اش، اندوهگين می‌گردد، راهِ بسيار ساده‌ای پيشِ رویِ خود دارد: می‌تواند اسلامِ خود را به‌دور افکند، و مانندِ ما "کافران" باشد که هيچ‌کس نمی‌تواند به عقايدمان اهانت کند؛ چرا که ما کفّارِ ملاعين، اصولاً به هيچ عقيده‌ای، عقيده نداريم!!

Montag, April 02, 2012

اسلام‌زدگی يا زهرآبِ کورانديشی

مقاله‌ای از بينش‌ور بزرگِ روزگارمان، مردو آناهيد:



اسلام‌زدگی برآيندِ يک خوره است که از کودکی در بينشِ مسلمانان جايگزين می‌شود. بينشی، که به اين زهرآب رنگ گرفته باشد، پديده‌های هستی را تنها در تنگنای اسلام می‌شناسد. خردِ اين کسان، در پيوند با اسلام‌زدگی، از کارآريی باز می‌ماند، نگرش آن‌ها، از تاريکخانه‌ی اسلام، فراتر نمی‌رود. رهايی از اين بيماری، بدون شناسايی بُن نهادِ اين پليدی، بسيار دشوار است.
تا کنون کمتر انديشمندی يا پزشکی برای شناسايی يا درمان اين بيماری گام برداشته است. برای رهنمود و کاوش، در ژرفای ناخودآگاهِ انسان، افزون بر دانايی به چشمی ژرف‌بين و نگرشی آزاد و روشن نياز است.

متنِ کامل


$
پی‌دی‌اف:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/marduanahid_eslamzadagi.pdf

Sonntag, April 01, 2012

نمی‌دهيم!

(غزل‌واره)

ما، دل به سيلِ اندُه و ماتم نمی‌دهيم
غم، راه در سراچه‌یِ خرّم نمی‌دهيم
اندوهِ روزِ پيری و کونِ چَغَل چرا؟!
وقتی که کس نکرد، جهنّم!! نمی‌دهيم!
گرچه به‌فديه، جان به جماعی دهيم، ليک
قبل از دخول، قولِ مسلّم نمی‌دهيم!
در "من‌يزيد"ِ عشق، زيان نيست مر تو را
دل، بيش می‌بری تو و، ما، کم نمی‌دهيم
آن تف که می‌زنيم درِ کونِ نرمِ دوست
يک نرمه‌اش، به کوثر و زمزم، نمی‌دهيم!
نز بيم، کز ادب، به تو مادرفُلانِ رذل
زآن فحش‌هایِ فاحشِ محکم نمی‌دهيم
افسون مخوان؛ فسارِ خرد را، به خواب نيز
در دستِ چون تو –منگلِ مُلهَم-، نمی‌دهيم!
زين گردبادِ کفر، که می‌توفد از درون
جز تيز، بر "تفاله‌یِ اعظم" نمی‌دهيم!!
الحاد و بيم و زخمِ درون، غربت و گريز
فی‌الجمله، می‌خريم و، بها هم نمی‌دهيم
تأويلِ عارفانه ندارد؛ صريح و محض:
يک استکان عرق، به دو عالم نمی‌دهيم!!


شنبه، 12 فروردين 91، 31 مارس 2012

?
پس‌نگاره:
امروز، چهارشنبه، 11 ارديبهشت 1392، اوّلِ میِ 2013، اندر مکانِ ملکوتیِ «ميدانِ ساعت»، نوشهير، ايستاده بوديم که بيتی از ما متراوش گشت...

بر وعدِ کُس به عالمِ "شايد بُوَد"، به‌نقد
از دست، اين هلویِ فراهم، نمی‌دهيم!

(به يحتملِ زياد، حينی که ايستاده بوده‌ايم، تيکّه‌ميکّه‌ای چيزی از جلوِ "هلوبين"هایِ مبارک‌مان گذر نموده بوده است! وگرنه، الهام‌جانِ ما که مثلِ الهام‌جانِ بعضی شعرا بيکار تشريف ندارند، که هوين‌جور تخمی‌تخمی، چيز در کنند...)
همچين که به خانه رسيديم، فی‌الفور آن را ميانهِ بيتِ 4: «در "من‌يزيد"ِ عشق، زيان نيست مر تو را» و 5: «آن تف که می‌زنيم درِ کونِ نرمِ دوست» قرار داديم!

$
اين‌هم متنِ عکسی، و فايل پی‌دی‌افِ نسخه‌یِ ويرايش‌شده:
http://2.bp.blogspot.com/-ksfPJKeVU_8/UYGi2szVyfI/AAAAAAAACc8/buLVUdEaIqw/s1600/nemidahim_ghazalvare_Ed11ordi92.PNG
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/05/nemidahim_ghazalvare_e11ordi92.pdf