Dienstag, Mai 24, 2011

بترس از عذاب دوزخ...

خوشگل‌مُشگلايی که عادت کرده‌ن گناه کبيره رو بکنن، توجّه داشته باشن که وقتی برسن پای ميز اون يارو -تعالیٰ-، اين‌جوری -مادرزاد- ميندازنشون توُ آتيش!
بعداً گله نکنن، بگن: واه‌واه، چقد بی‌رحمين آغای تعالیٰ؛ به‌خدا، جون خودتون، ما خبر نداشتيم! حالا نمی‌شه با ما يه‌کار ديگه بکنين؟! وای چقده می‌سوزم؛ روغن‌م چکيد ننه!!

شبِ تارِ ديار، آخر شد!

(به نقيضه-اقتفایِ حافظ)
بعد عمری که ز ما صبر و قرار آخر شد
روز جمهوریِ اسلامیِ هار آخر شد
شد، که ارشاد به ما عشوه‌ی سانسور می‌داد
که به «وبلاگ» رسيديم و، فشار آخر شد
مهرِ ما گشت «بلاگر»، مهِ ما «وُردپرس»
ظلمتِ روزِ سياه و شبِ تار آخر شد
«فيس‌بوک» است نوين‌ساقی افسونگر ما
توپ گشتيم، که دورانِ خمار آخر شد
بعد ازين، جلوه‌گری‌ها نگر از لعبتِ کفر
که ازو سلسله بگسست و، إسار آخر شد
(کيرِ زنديق زند نيش به کون و کُسِ دين
که کنون خوابِ زمستانیِ مار آخر شد!!) [1]

شکرِ شيطان، که به اقبالِ کله‌گوشه‌ی کفر
زرزرِ شيخ خلازاده‌تبار آخر شد
گرچه نوزش نفسی هست، از اکنون بنويس:
قصّه‌اش، همچو سرش، بر سرِ دار، آخر شد!
اين غزل، می‌دهد از دمدمه‌ی صبح خبر
مطمئن باش، شبِ تارِ ديار آخر شد
گو بلرزد تنِ پيغمبر و آل‌اش، به مغاک
که دگر دوره‌ی آن جهل‌سوار آخر شد!
عمرِ آن هرزه، که پُر عربده‌یِ «حق‌حق» بود
شد ز کفرم چو به «ابطال» دچار، آخر شد!
ديوِ جهلی که ز تيغ‌اش به جهان نقش گرفت
خود به کيبورد قسم، کرد فرار، آخر شد!
اقتفایِ غزلِ حافظِ شيرين‌سخن است
«که به خورشيد رسيديم و، غبار آخر شد»
گرچه يک‌بار «اِرُر» داد، که: «پابليش نشد»
به سرانگشت، زدم «اينتر» و، کار آخر شد!

3-2 خرداد، 24-23 می 2011
‏05‏/24‏/2011‏ 04:42:28 ق.ظ

?
پابرگ‌ها:
[1] بدل (سه‌شنبه، 12 آذر 1392؛ 3 دسامبر 2013):
تيرِ زنديق زند نيش به پيش و پسِ دين
که کنون خوابِ زمستانیِ مار آخر شد!!

Sonntag, Mai 22, 2011

اين‌هم چاهِ جمکران!!


نخست اين ويدئو را ملّاحظه فرماييد:
https://youtu.be/Ch4Eo-DXZDw


و سپس، به اين شاهکار ادب فارسی، گوش جان بسپاريد؛ البتّه با آواز شخص شخيص خودتان!

اين‌هم چاهِ جمکران!!

نامه-درخواستی نوشته بُدَم
سویِ مولایِ خود، امامِ زمان
مانده بودم چگونه پست کنم
که رسد دستِ حضرتِ ايشان
شيخنا، گفت در صدا-سيما
که بيندازمش به آبِ روان
جوی اگر خود نيافتم، باری
چاهِ پاکی بيابم و، در آن
افکنم نامه را و، بنشينم
منتظر، تا وصولِ پاسخِ‌شان

من، زدم پاچه‌هایِ خود، بالا
تا بجويم ز چاه و جوی، نشان
تبصره زد دوباره و، فرمود:
هی! کجا می‌روی، کلِ نادان؟!
ايستادم، که باز فرمان چيست
از خداوندِ قادرِ سبحان؟
گفت: چون چاهِ پاک ناياب است
تا شود کار چون تويی، آسان
که نيندازی‌اش به چاهِ خلا
وندر آن عرصه‌گاهِ بدميزان
چوبِ بی‌وازلين سپوزندت
که چرا کردی اين گناهِ گران
چاه پاکی بيافريده خدای
که کند نور از ته‌اش فوران
...
گفتم: آغا، تمامِ شيعه فدات!
حور يابی تو در نعيمِ جنان!
حالی، آن چاه را به من بنما
که کنم درد خويش را درمان
گفت: بايد به جمکران بروی
چاه، باشد درآن شريف مکان
گفتم: اين‌جا، من از طبس بروم
جمکران؟ با کدام توش و توان!؟
تهِ جيب‌ام، اگر تو يک‌دو پشيز
يافتی، خيز و کون من بدران!
شيخ فرمود: مشکل تو بُوَد
من چه دانم چه می‌کنی با آن!

رگِ کفرم، به‌ناگهان جوشيد
تا شدم چون يزيدِ بوسفيان
چون برون رفتم از صدا-سيما
کفر می‌کرد در سرم جولان
گفتم ای ابله خرافه‌پرست
تا به‌کی می‌خوری عنِ ايمان؟
جمکران نيست؟ کون که با تو بُوَد
کلّ نامه، به کون خود بچپان!

لوله فرمودم و، نمودم چرب
وحدهُ لاشريکَ له گويان
همه را درسپوختم، تا گشت
غيب؛ همچون امامِ غايب‌مان!!!
نيمه‌شب يک‌شنبه؛ اوّل خرداد، 22 می 2011

واقعه‌ی 57: حماقتِ جمعی، يا عظمتِ نامکشوف!؟

دوست عزيز، خانم افشاری، متنی در فيس‌بوک خود نشر داده‌اند که با ايميل به دست‌شان رسيده. با خواندن آن، به نگارش يادداشتی تحريک شدم! نخست اصل متن مزبور را، اين‌جا نيز نقل می‌دهم؛ شايد کسانی به فيس‌بوک دسترسی نداشته باشند؛ و در پايان، يادداشت خود را می‌آورم...

::::
متن (ايميل):

سال انقلاب من شش‌هفت ساله بودم. پدرم توی زيرزمين اعلاميه چاپ می‌کرد، از شاه متنفر بود و در تظاهرات شرکت می‌کرد و آتش انقلابی‌اش تند بود. يک‌شب توی ميهمانی خانوادگی در حالی‌که گيلاس جانی‌والکرش دستش بود، داشت امام امام می‌کرد. خانوم دايی‌ام گفت: آقای استوار! اگر اين امام شما قدرت را در دست بگيرد همه‌ی ما بايد روسری سر کنيم! پدرم در حالی‌که يک قاشق خاويار روی تست می‌زد شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: ای! فريده‌خانوم، حالا شما هم يک پارچه رو سرت بنداز، در مقابل آزادی يک ملت، اين بهای سنگينی نيست، هست؟ فريده‌خانوم که زن ساده‌ای بود به تته‌پته افتاد و جوابی نداد، مادرم که سفره‌ی شام را می‌چيد و هميشه بهترين کسی بود که می‌توانست حال بابام را بگيرد؛ با کنايه گفت: آقای استوار! اون ليوان جانی‌والکر را هم از شما می‌گيرند ها! پدرم يکه خورد، اما شانه‌هايش را بالا انداخت و باز تکرار کرد: بگيرند! در مقابل آزادی يک ملت، اين بهای سنگينی نيست، هست؟ طفلک پدرم معنای چيزی که داشت برايش مبارزه می‌کرد را نمی‌دانست. پدرم يک احمق بود. پيش‌بينی مادرم به وقوع پيوست. نه‌تنها بطری جانی‌والکر را از دست پدرم گرفتند، شغل و موقعيت اجتماعی‌اش را هم گرفتند. گفتند که ما انقلاب کرديم که تعهد بر تخصص بچربد (طفلکی آنها هم نمی‌دانستند چرا انقلاب کرده‌اند). به پدرم گفتند اگر متعهدی ريش بگذار و کراوات نبند و چفيه ببند و عضو بسيج شو، شايد از سوابقت چشم‌پوشی کنيم. پدرم قبول نکرد، گفت ولی ما انقلاب نکرديم که من ريش بگذارم و چفيه ببندم! طفلک پدرم به سرنوشت بدی دچار شد، مدتی بعد پاکسازی شد و آرزوهايش در برابر چشمهايش بر باد رفت. هنوز هم گاه‌گاهی به نقل از روبسپير می‌گويد ”انقلاب فرزندانش را می‌بلعد“ و سرش را به‌افسوس تکان می‌دهد. اگر از من بپرسی اين جمله را اين‌گونه اصلاح می‌کنم: انقلاب احمق‌ها را می‌بلعد. بعد‌ها پرسيديم چرا انقلاب کردی؟ چرا زير پرچم آن پيرمرد خرفت لعنتی رفتی؟ می‌گفت: امام قرار نبود رهبری کند! گفته بود بعد از پيروزی انقلاب برمی‌گردد حوزه! قرار نبود چنين شود، قرار نبود چنان شود. قرار بود ايران گلستان شود. همه برای پدرم دل می‌سوزاندند، اما من نمی‌توانستم پدرم را ببخشم. من آن شب مهمانی را به‌ياد داشتم و از دهانم پريد: اما قرار بود سر مامان روسری کنند و تو گفتی اشکالی ندارد. تو برای آزادی می‌جنگيدی، اما حتی مفهوم ابتدايی آزادی را نمی‌دانستی! تو نه مفهوم آزادی، نه دموکراسی و نه حتی ماهيّت مردمی که سنگشان را به سينه می‌زدی، نمی‌دانستی! پدرم سکوت کرد و غمگين رويش را برگرداند، مادرم لب گزيد که يعنی بس کن. اما من هنوز-و باز- و تا آخر- عمر می‌گويم: بسياری از مردم ما بسيار نادان هستند (حتی روشنفکر‌های ما)، از مفاهيم اوليه‌ی حقوق اجتماعی‌شان هيچ نمی‌دانند، اسير خرافه و جهل هستند، درک درستی از سياست ندارند، اهل مصلحت‌انديشی و پرده‌پوشی هستند و در نهايت اين مردم هستند که حاکميت ظلم و جور و خرافه را می‌پذيرند. تا آن‌ها آگاه نباشند و ندانند که به کدام سمت حرکت می‌کنند، آش همين آش است و کاسه همين کاسه. بنا بر اين و تا اطلاع ثانوی و با اجازه بزرگترها، من اين گروه را احمق می‌نامم/ از يک ای‌ميل

http://www.facebook.com/note.php?note_id=10150184327224671&comments

::::
و اينک يادداشت (از: م. سهرابی):

عظمتِ نامکشوف (پيرامونِ واقعه‌یِ 57)

فکر می‌کنم راوی روايت (که البتّه کاملاً آشکار است که فرستنده‌ی ايميل «او» را جعل کرده تا حرف توی دهن‌اش بگذارد، يا به‌عبارتی: از دهان او گپ بزند! و اين هيچ ايرادی ندارد، بلکه شيوه‌ی ادبی شناخته‌شده‌ی کهنی‌ست) يک چيز را فراموش داشته، و آن اين است که امروز روز، صدالبتّه، از اين چلچلی‌ها و بلبل‌زبونی‌ها زياد می‌شه صادر کرد...
(بی‌نياز از توضيح است که راوی-نويسنده، يک مسلمان کاملاً مسلمان است. بله! پيش کولی و کلّه‌معلّق!؟ نداريم، ببه‌م!)

و امّا،
موضوع، ابداً به اين سادگی‌ها نيست که راوی پنداشته. از ديد من، اين ساده‌انگارانه‌ترين تحليلی‌ست که می‌توان از موضوعی به عظمت «واقعه‌ی 57» ارائه داد. نمی‌گويم «ساده‌لوحانه»؛ اگرچه پُر دور از واقعيّت هم نيست!
اين‌جا نمی‌خواهم به تحليل خاصّ خودم از «واقعه‌ی 57» بپردازم. امّا از بيان اين نکته گريزی نيست که: حتّی اگر هم –به‌فرض- برای «حماقت» (چنان‌که راوی می‌انگارد) نقش و سهمی قائل شويم، باز اين سهم و جايگاه، چندان بزرگ و تعيين‌کننده نيست که بتوان آن را «کلّ ماجرا» تصوّر کرد! حدّاکثر، گوشه‌ای ناچيز محسوب می‌شود. همين، و نه بيش‌تر. (عجالةً از بی‌ادبی و ناانصافیِ راوی، که به جمعی بيش‌ازحد کثير از ما مردمان، نسبتِ ناروایِ «حماقت» می‌دهد، درمی‌گذريم). صرفاً می‌خواهم به اين نکته توجّه دهم که هرطور به اين موضوع مهم بنگريم، و هر تحليلی که داشته باشيم، در اين راستينه‌ی شگرف تغييری ايجاد نمی‌کند که ازين‌پس، و تا زمانی که جهان به شکلی که می‌شناسيم (يعنی عبارت و متشکّل از کشورها و ملل) برجای باشد، بی‌هيچ ترديدی، تاريخ ايران در دو فصل مورد نگرش و بررسی قرار خواهد گرفت: پيش از 57، و بعد از آن. و بلکه، می‌خواهم ازين فراتر بروم و «واقعه‌ی 57» را مهم‌ترين واقعه، در کلّ تاريخ جهان معاصر به‌شمار آورم!!

آينده (به‌زودی، و نه‌چندان دير) نشان خواهد داد که عظمتِ واقعه تا چه حد بوده است...
ما «درون» واقعه‌ايم، «خود» واقعه‌ايم؛ و بسيار طبيعی‌ست اگر نتوانيم قدّ و قواره‌ی آن را، چنان‌که بايد و شايد، ببينيم...
و اين، موضوعی‌ست که پی‌درپی يادمان می‌رود! (خودم را می‌گويم...)

و سخنِ آخر اين که: اشتباه نشود، در پوسته و ظاهر «واقعه‌ی 57»، هيچ چيزی –حتّی به‌قدر يک سر سوزن- از جنس «مثبت» وجود ندارد! آنچه مهم است، نوزادی‌ست که در ميان اين چرک و خون و نفرت، پای به جهان نهاده... مام ميهن فارغ شده!!!
از پس هزاروچارصد سال...

Freitag, Mai 20, 2011

اسلام و مسلمين، منشأ آشوب و فتنه

اسلام و مسلمين، منشأ آشوب و فتنه

در جهانِ امروز، مسلمين به‌عنوانِ تمدّن‌ناپذيرترين گروهِ جامعه‌یِ بشری، سرمنشأ تمامیِ فتنه‌ها و آشوب‌ها به‌شمار می‌روند. جامعه‌یِ بشری به مرحله و مرتبه‌ای از تمدّن و زندگیِ عقلانی رسيده که نمی‌تواند پذيرایِ فتنه و آشوب و جنگ باشد. دموکراسی، به‌عنوانِ انسانی‌ترين شيوه‌یِ اداره‌یِ جامعه، و اعلاميّه‌یِ جهانیِ حقوقِ بشر، به‌عنوانِ برترين برنامه‌یِ اخلاقی و انسانیِ حاکم بر روابطِ انسان‌ها، و ساختارِ نوينِ نظمِ جهانی، که سيّاره‌یِ مسکنِ انسان را به‌گونه‌یِ «دهکده»ای می‌نگرد، تابه‌امروز، عالی‌ترين دست‌آوردهایِ بشری‌ست. امّا اسلام که نطفه‌یِ آن با تعرّض و تهاجم، و بی‌اعتنايی به انسان و حقوقِ وی بسته شده، با هيج‌يک از اين دست‌آوردها، دمسازی و همسازی ندارد؛ و نمی‌تواند داشته باشد.

تمدّنِ نوينِ بشری بر "آزادی" بنا شده، درحالی‌که سنگِ بنایِ اسلام، "عبوديّت"ِ انسان‌هاست؛ يعنی انسان‌ها همه بنده و برده‌یِ خدایِ قادرِ متعال‌اند. خدایِ قادر متعالی که حتّی اگر وجود خارجی می‌داشت و در رویِ زمين حضور می‌يافت، بايد به جرمِ برده‌داری و سلطه‌جويی بر انسان‌ها، تحتِ پيگرد قرار می‌گرفت، و دستگير و محاکمه می‌شد؛ تا چه‌رسد به اين‌که اصلاً و ابداً وجودِ خارجی ندارد؛ و تنها يک‌مشت اوباشِ قدسی که خود را نماينده‌یِ تامّ‌الاختيارِ آن موهوم می‌دانند، خويش را سرپرستِ و صاحب و مولایِ انسان‌ها می‌شمرند، و برایِ بقایِ سلطه‌یِ شومِ خود، از هيچ جنايتی روگردان نيستند.

منظور از مسلمين، به‌معنایِ دقيقِ کلمه، آنان‌اند که "برایِ خود، قائل به رسالت‌اند". بديهی‌ست که با اين تعريف، جامعه‌یِ اسلامی حدّاکثر يک‌صدوپنجاه تا دويست ميليون عضو دارد، نه يک‌ميليارد و دويست و اند ميليون نفر! [1]

و اين ديگران کيستند؟ نگارنده، اين حدودِ يک‌ميليارد انسان را، که همواره و به‌خطا «مسلمين» و «اعضایِ جامعه‌یِ اسلامی» قلمداد می‌شوند، «اسيرانِ اسلام» می‌نامد. در آينده‌ای بسيار نزديک، اين راستينه به اثبات خواهد رسيد، و اسيرانِ هزاروچارصدساله‌یِ اسلام، آزادیِ خويش را باز خواهند يافت؛ و "جامعه‌یِ اسلامی"، در تنگنايی –چنان که سزاوار اوست- قرار خواهد گرفت.

و امّا، اين جمعيّتِ حدّاکثر دويست‌ميليونی، چه می‌گويند و چه می‌خواهند؟
برایِ شناختِ اسلام و مسلمين، و خواست‌ها و اهدافِ ايشان، دو گونه منبع در اختيار داريم: يکی همين جمعيّتِ صدوپنجاه تا دويست ميليونی، و اعمال و نوشته‌ها و شعارهای‌شان؛ و ديگر قرآن، کتاب‌هایِ حديث، و کتبِ تواريخِ دوره‌یِ اسلامیِ سرزمين‌هایِ اسلام‌زده؛ از شبهِ‌جزيره‌یِ عربستان گرفته تا بنگلادش و مالزی و...، و ازين‌سوی، تا کشورهایِ افريقايی.

به هريک از اين دو منبع که رجوع کنيم، به نتيجه‌ای يک‌سان می‌رسيم....
مسلمانان (واقعی) هيچ قاعده و قانون و آرمان و آينده‌ای نمی‌شناسند، جز تحميلِ عقايدِ مرگ‌بار و خشونت‌آميزِ خويش بر بخش‌هايی از جهان که آن را به‌اصطلاح «سرزمين‌هایِ اسلامی» می‌نامند. و صدالبتّه اين همه‌یِ دعویِ ايشان نيست. ايشان اعتقادِ راسخ دارند که بايد در راهِ «گسترانشِ دينِ مبينِ اسلام» در سرتاسرِ جهان، به هر وسيله‌یِ ممکن بجنگند!
اگر کسی در اين‌باره ترديدی دارد، می‌تواند به «قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامیِ ايران»، مقدّمه، بخش «ارتشِ مکتبی» نگاهی بيفگند. [2]
در افغانستان نيز، يک گروهِ معدود مجاهدِ الهی، که از مراکزِ اسلامیِ پاکستان تغذيه می‌شد، برایِ ايجادِ حکومتِ الله، به هولناک‌ترين شيوه‌هایِ وحشيانه قيام نمود. القاعده نيز، بی‌نياز از هرگونه معرّفی‌ست. يورش به ايالاتِ متّحدِ امريکا که از سویِ طالبان و القاعده، طرّاحی و اجرا شد، به‌روشنی نشانگرِ چهره‌یِ راستينِ اسلام بود.
مجموعه‌یِ آنچه که تاکنون از ديدگاه‌ها و معتقداتِ اين نمايندگانِ اسلامِ نابِ محمّدی، برملا شده، شدّتِ وخامتِ موضوعِ «جهادِ الهی» را نشان می‌دهد. و اين درحالی‌ست که اسلاميان، به دلايلِ بی‌نياز از توضيح، همواره از بيانِ صريح و بی‌پرده‌یِ مقاصدِ الهیِ خويش پرهيز می‌کنند؛ و می‌توان به‌قطع و يقين گفت که آنچه مطرح و علنی شده، حتّی صديکِ شدّت و خشونت و هولناکیِ اصلِ مقاصد را نيز آشکار نمی سازد!

وامّا، چُنان‌چه به منبعِ ديگر رجوع شود، چهره‌یِ خون‌بارِ اهريمن، آشکارتر از اين جلوه‌گر خواهد شد. چکيده‌یِ قرآن، جز اين يک سخن بيش نيست: "تمامیِ انسان‌ها بايد يکی از اين دو راه را برگزينند: مسلمان شوند، و به بردگی و بندگیِ الله و نمايندگانِ مرگ‌آفرين و ويرانگرِ او درآيند، و تمامیِ حقوق و اختيارِ انسانیِ خويش را به خليفگانِ اين خدایِ مخوفِ موهوم تفويض کنند، و در يک‌کلمه «تسليمِ محض» باشند؛ يا بميرند.
از مطالعه‌یِ تاريخِ خون‌بارِ اسلام نيز، جز نمودِ عملیِ آنچه گفته شد، برنمی‌آيد.

q
سرگذشتِ دينِ الهی، و عمل‌کردِ پيروانِ آن، هيچ ترديدی باقی نمی‌گذارد که در جهان، يا جایِ انسان است، يا جایِ اهريمن!
جهانِ بشری در درازنایِ چهارده قرن، به بهايی سخت سنگين، کوشيده است تا اين خدایِ هولناکِ آدمی‌خواره را ادب و آدم کند. سرزمينِ پهناورِ ايرانِ بزرگ، با مردمانِ مردمِ خويش، در تمامیِ اين دورانِ خون‌بار، با تلاشی جان‌کاه، اين نبردِ سخت و سهمگين را نمايندگی کرده است.
اينک، بر همه‌یِ مردمانِ آزاده‌یِ جهان است که سر از خوابِ غفلت بردارند و هيولا را که به‌تمامیِ قامتِ شوم و دهشت‌بارِ خويش در برابرِ «فرزندِ انسان» ايستاده است، نابود سازند.
ادامه‌یِ هستیِ اهريمنِ الهی، تنها يک معنا دارد: ماندگاریِ فتنه و آشوب در جهان.
کسانی که اين سخن را «گزافه» می‌پندارند، لازم است به اين پرسش، بيش از پيش بينديشند که اگر اسلام، توانِ چيرگی بر جهان را می‌داشت، چند ميليارد کشتار می‌کرد؟

بامداد هفتم آذرماه 1384؛ طبس گيلکی

:

?
پابرگ‌ها:

(به‌نظرم صفحه حذف شده باشد. امروز، دوشنبه، 20 بهمن 1393؛ 9 فوريه 2015 متوجّه شدم...)
[2] متنِ کامل:
«در تشکيل و تجهيزِ نيروهایِ دفاعیِ کشور، توجّه بر آن است که ايمان و مکتب، اساس و ضابطه باشد، بدين‌جهت ارتشِ جمهوریِ اسلامی و سپاهِ پاسدارانِ انقلاب، در انطباق با هدفِ فوق تشکيل داده می‌شوند و نه‌تنها حفظ و حراست از مرزها بلکه بارِ رسالتِ مکتبی، يعنی جهاد در راهِ خدا و مبارزه در راهِ گسترشِ حاکميّتِ قانونِ خدا در جهان را نيز عهده‌دار خواهند بود (و اعدّوا لهم مااستطعتم من قوّة و من رباط‌الخيل ترهبون به عدوّالله و عدوّکم و آخرين من دونهم).»
در همين مقدّمه، در بخشِ «شيوه‌یِ حکومت در اسلام» نيز، به‌صراحت از «تلاش برایِ ايجادِ امّتِ واحد جهانی» سخن رفته، و از «تحقّقِ حکومتِ مستضعفين در زمين» به‌عنوانِ "آرمانِ اصلی و نهايی" ياد شده است.

Donnerstag, Mai 19, 2011

پيرامون دعوت‌نامه‌ی «تمسخر اقوام ايرانی را پايان دهيم»

اين صفحه و دعوی-دعوت و محتوای آن، ابداً مورد اعتنای من نيست. محض اين که نظرم را طرح کنم، آن را می‌آورم...
http://www.causes.com/causes/283885-?m=c04fda7c&recruiter_id=171364313


عجيب است!
در شرح فشرده‌ی شناخت‌واره‌ی اين «دعوت» چنين آمده:
«ايران = لر + کرد + آذری + بلوچ + گيلکی + خوزی + بختياری + افغان + تاجيک + فارس + غيره...»
از جالب هم فراتر رفته! بايد گفت: اجلب‌الحکايات!!
و باز در About آن، می‌خوانيم:
«شايد کمتر ملّتی باشد که اينقدر به تمسخر هموطنان و هم‌زبانان خود بپردازد.
تمامی زبان‌های ايرانی اعم از فارسی، کردی، گيلکی، آذری و.... ريشه در زبان مادری ما يعنی زبان ايرانی ميانه دارند و اين خود نشانه وحدت ماست...»

...
اصلاً می‌دانيد، راست‌اش را بخواهيد پشيمان شدم؛ و بهتر همان می‌بينم که هيچ نگويم...
چارکلمه و اين‌همه اشتباه؛ آن هم از نوع فاحش!؟!
به کدام‌اش بپردازم، که شاعر فرمود: آخ! اگر دردُم يکی بودی، چه بودی!
محض اين‌که نفرماييد آمده قارط و قورط کرده و ژست روشن‌گوزی گرفته، ناچارم مختصر افاضه‌ای داشته باشم:

عزيزان من،
اوّلاً که به انگيزه‌ی بسيار شريف و انسانی و وطن‌دوستانه‌ی شما، کاملاً احترام می‌گذارم،

ثانياً به‌هيچ‌وجه دوست ندارم کسی از من آزرده شود...

و امّا، ثالثاً:
1. اصل موضوع کاملاً بی‌جا و بی‌مورد است. و بی‌ثمر. گيرم که من اجّی‌مجّی بلد بودم و همين‌لحظه، به حول و باطری الهی، کاری کردم که همه‌ی لطايف –که شک ندارم تنها مدرک دادستان برعليه متهّم اصلی پرونده‌ست- کلاً از اذهان و صفايح و صفحات و سواتيت و وباليگ، حذف و محو شد؛ چه گرهی از کار به‌طلسم‌افتاده‌ی ما (اين بند و سلسله‌ی هزارپيچ و درهم‌تافته‌ی قرون و اعصار) گشوده خواهد گشت؟
تصوّر می‌کنيد که اين لطيفه‌بازی‌هاست که «علّت»ِ "بی‌چارگی و فلاکت" ماست؟!

2. منظور از «تمسخر» را نمی‌فهمم. به گمان‌ام چنان می‌پنداريد که «لطيفه» يعنی «تمسخر»؟ همين‌طور است؟
اگر اين‌طور است که پاک اشتباه می‌کنيد...

3. ...
برو به کارت برس مهدی‌جان! ول کن اين حرفا رو. کم دشمن داری، می‌خوای اضافه کنی!؟

4. امّا نه، نمی‌شود...
ممکن است به من بفرماييد «اقوام» يعنی چه؟ و اين تقسيم‌بندی «اقوام ايرانی» را از کجا آورده‌ايد؟ و بفرماييد که از کی تاحالا اقوامی به نام‌های نامی «آذری» و «گيلکی» و «خوزی»، و از همه جالب‌تر: «فارس» هم، به گستره‌ی گسترده‌ی اقوام شريف ايرانی افزوده شده‌اند، که ما بی‌خبر مانده‌ايم!؟ (راجع به «اقوام»های ديگر، فعلاً سکوت می‌کنم...)
و ضمناً، ممکن است بفرماييد که آيا در محدوده‌ی ايران، فردی هم يافته‌کرده می‌شود که در شمار هيچ‌يک از اين «اقوام شريف» نباشد؟ و فی‌المثل، آيا فقير نگارنده را هم که در پرت‌آباد کوير طبس بر خاک افتاده، در شما اين «اقوام» می‌آوريد يا خير!؟
...

5. و بروم سر سخن پايانی:
اوّلا اين‌که زبانی به نام «آذری» قائل شده‌ايد، برای من نامفهوم است. آيا چنين زبانی داريم؟
ثانياً، وقتی «زبان» را «نشانه‌ی وحدت» می‌شمريد، آيا ترکی‌زبانان و عربی‌زبانان از اين «وحدت» خوشگل شما سهمی دارند، يا بايد بروند برای خودشان «وحدت» ديگری را تور بزنند!؟


علی‌ایّ‌حال،
بر مشکلات فلاکتی ما چيزی اضافه مکنيد؛ کم‌کردن پيش‌کش!!!!
اگر چنان‌چه حول و باطری الهی ياری کرد، شايد، بلکم، يحتمل بازهم افاضات داشتيم. فعلاً که زير آوار فقر و دربه‌دری و انتظار و پناهجويی و امثال و ذلک، به شخص شخيص خودمان، ريده‌ايم، عزيزان!

ايدون باد!
يا:
بی‌ادبی‌ست، روم‌به‌ديفال: اين‌بار، گُه بخورد که ايدون باشد...

آخوند صاحب! تحويل بگير!!

خستری زشت و تبه‌کار و زبون
جسته از مقعد مولاش برون
ريش، لبريز شپش، غرقه‌ی گند
دهن‌اش، چاله‌ی گنداک چرند
لاشخواری، پک‌و‌پوزش چو خلا
وآن خلا، مانده ز اعصار به‌جا
آمده عربده‌کش همچو نبی
اسطقسّ‌اش همه از بی‌ادبی
داده بر قتل بتی دلبر و ناز
طبق آن مصحف پفيوز، جواز
...
بهر ريدن به تو، ای مردکِ قيف
کاش اسهال شوم، سخت سخيف
تا نهم کون به در گاله‌ی تو
گاله‌ی صدبتر از چاله‌ی تو
تر زنم، تا خفه گردی ز عن‌ام
بنمايی مزه، کفر خفن‌ام

تا به‌کی از عن قرآن خوردن
عنِ من بِه بُوَد، ای مردک عن!!

نوشته‌ی بسيار آموزنده‌ای بود؛ اجرتون با صاحب ارگاسم باد!

ابتدا اين نوشته را بخوانيد (و سپس به افاضات ما گوش جان بسپاريد!).
http://www.facebook.com/note.php?note_id=176352879081200&comments
و چنان‌چه لينک فيس‌بوک باز نشد، به اين‌جا مراجعه فرماييد:
http://fardayerowshan2.blogspot.com/2011/05/blog-post.html

$
و امّا، عريضه-افاضات ما:

نوشته‌ی بسيار آموزنده‌ای بود؛ اجرتون با صاحب ارگاسم باد!
خير ببينی؛ الهی که دست ارگاسم هميشه همرات باشه ننه!

و امّا بايد عرض کنم که:
گرچه هر آدميزاد نرينه، به‌طور معمول، دوتا دست داره و، به‌گمون‌م توی هر دست‌ش پنج‌تا انگشت، وليکن، نظريّه‌ی طبّ عاشقانه می‌فرماد که: حتّی‌الامکان از انگش‌منگش استفاده نشه، بهتره.
توضيحاً اين‌که: عزيز من! ببه‌م! دوتا عضو اصل‌کاری بی‌کار می‌مونه. اون اصل‌کاری اصلی که کارکردش بر شامپانزه هم پوشيده نبوده، چی برسه به ما که شام‌شونزده‌ايم؛ می‌مونه دوّمين اصل‌کاری، که
... زبون نريز ديگه!... بی‌حيا!
بله، اسم‌ش هست «زبون»، که معرّف حضور همه‌ی اهالی باسعادت سکس‌آباد هست و، نيازی به تشکيل «جلسه‌ی معارفه» نيست. عزيزان لابد مستحضر هستند که فارسی-انگليسی‌ش‌م فرقی نداره، مع‌الاسف.
انگشت، هرقدر هم که اوستا باشه، باز شاگردکوچيکه‌ی اين استاد اعظم عشق‌وحال‌ هم حساب نمی‌شه...

فراموش نشه. شاعر فرموده:
ارگاسم که کار ساده‌ای نيست
گردد به زبان نرم، آسان!

و باز فرموده:
وقت عشق و حال، اگر هستی ز اصحاب تميز
يک سخن گويم، بکن آويزه‌ی گوش ای عزيز
آن زبانی کاو دل معشوق ازآن گرديده نرم
بر درش کش تا عجايب بينی از ارگاسم، نيز!
...

Mittwoch, Mai 18, 2011

شيطان و خدا (منظومه‌ای از شاعر بزرگ معاصر: م. سحر)


شيطان و خدا
راوي: م. سحــر



شيطان (به خدا) ـ
آدمی کو که من سجود کنم
پشت بر آنچه هست و بود کنم؟ـ

خدا
گر تو او را در اين جهان دو در
يافتی نزد ما بيار خبر

شيطان
تو که دربان هردو درگاهی
زچه از من نشان او خواهی؟

خدا
زانکه ای رانده دزدِ تبعيدی
از بهشتش تويی که دزديدی؟ـ

شيطان
من که دزديدمش، کجا بردم
خارج از کشورِ خدا بردم؟
آفريننده‌ای، تماشا کن
تحفه‌ی آفريده پيدا کن

خدا
ـ (در حاليکه به شرق و غرب و شمال و جنوب و بالا و پايين نظر جستجوگرانه‌ای می‌اندازد)ـ
يا کسی نيست، يا نمی‌بينم
به خدا جز ترا نمی‌بينم

شيطان
تو پديدآورِ پديده‌ستی
گر نديدی نيافريدستی
گر نمی‌بينی آنچه ساخته‌ای
تخته کن دکّه را که باخته‌ای
دست بردار از خدايی خويش
ترک کن تخت کبريايی خويش

خدا
بن اين خانه را ز خوب و ز زشت
روز اول که می‌نهادم خشت
هرچه در طرح هردو عالم بود
خلق آن از برای آدم بود
تا هنرهای اوستا بيند
ذوق در نقشِ اين بنا بيند
سربه تعظيم ما فرود آرد
پيش پای خدا سجود آرد
روز و شب ذکر کارساز کند
آفريننده را نماز کند
به‌به و چه‌چه و ثنا گويد
ذکر بی‌وقفه‌ی خدا گويد
شکر اين بندگی به‌جای آرد
باد درغبغب خدای آرد
اگر آدم نبود ای مطرود
بود از خلق کائنات چه سود؟
رشته‌ی ما چه تار و پودی داشت؟
هنر ما کجا نمودی داشت؟
چه‌کسی آفرين ما می‌گفت؟
آفريننده را ثنا می‌گفت؟

شيطان
پس اگر حرف حق زما شنويد
آفريديد تا ثنا شنويد!؟

خدا
گرچه نا برحق آفريده تويی
راست‌پندار برگزيده تويی
گرچه طغيانگری سيهکاري
سخن راست بر زبان آري
آفريديم تا ثنا شنويم
به‌به از آدم دوپا شنويم
حظ بريم از نياز و تکريمش
حمد و تذکير و ترس و تسليمش
خوش بخنديم بر نمايش او
نشئه گرديم از نيايش او
عجز بينيم و خواری او را
خری و خرسواری او را
لابه و التماس و ذلت او
غم و اندوه و جور و محنت او

اين قسمت داخل پرانتز می‌تواند با صدای آدم از زبان خدا گفته شود

(گشنگی‌ها و تشنگی‌هايش
شکمِ طبل و پينه‌ی پايش
ضربه‌هايی که بر درش کوبند
ميخ‌هايی که بر سرش کوبند
قفل‌هايی که بر دلش بندند
نقش دِق در مقابلش بندند
ريش او را به خنده آلايند
زخم بر زخم او بيفزايند)
تا به درگاه کبريايی خويش
و ز تماشاگه خدايی خويش
کيف ازين نقش آش و لاش کنيم
هی بخنديم و هی نگاش کنيم
دلقکی روی خاک بنشانيم
داد ازين آفريده بستانيم
دلقکی زخم‌خورد و شمع‌آجين
چهره‌اش زرد و پيکرش خونين

شيطان
غم او ديده‌ای و خرسندی؟
دلقکش خوانده‌ای و می‌خندی؟
ديدن رنج اوست آسانت؟
چيست نامِ رحيم و رحمانت؟
گاه در بيم وگاه در اُميد
گاه در توبه ، گاه در تمجيد
اوت خواند کريم بنده‌نواز
هردم از دل برآورد آواز
که پناهش زخوف و بيم دهي
به دلش مرهم رحيم نهي
ليک مرهم نهفته‌ای در عرش
زخمِ آدم، دهان گشوده به‌فرش
زخمِ آدم به سجده‌گاه کبود
آتش و آب ازوست خون‌آلود
مرهم اما نهفته در صندوق
همچو ديدار خالق از مخلوق
وينچنين غرق رنج و بيماري
نوشدارو ازو نهان داري
آنچه او را دهی به‌حد وفور
حفره‌ی آتش است و پنجه‌ی زور
تيغ وحش آخته‌ست بر جانش
وز گريبان رسد به دامانش
ظلم، جاری به عرصه‌های سکوت
رحم در بايگانی ملکوت
خاک می‌بلعدش به زلزله‌اي
رخصتش نيست تا کند گِله‌اي
سيل می‌کوبدش به‌سر، در و بام
تو به‌سويش نمی‌نهی يک گام
راست خواهی، ز بود و نابودت
نيست جز در زيان او سودت

خدا
راندم از بارگاه خويشتنت
تا نبينم به‌سُخره دم زدنت
اينچنين ياوه، اينچنين روراست
نشتر طعنه‌ات به‌سوی خداست؟
تو که مطرودی از حريم حرم
از چه‌رو می‌زنی دم از آدم؟
نزد ما در دفاع ازو کوشی؟
لب نبندی به مُهر خاموشی؟
پيش ربّ آمدی سکوت آور
قولِ طغيان ببر، قنوت آور
اينک آه و دمی که بر خاک است
بی حضورش حساب ما پاک است
حال گويی کز او اثر نبود؟
هيچکس را ز وی خبر نبود؟
همه هستند ليک آدم نيست؟
ردّ پايش به هردو عالم نيست؟
پس که زين پس مجيز ما گويد؟
لابه ورزد، خداخدا گويد؟
چه‌کسی کبريای ما بيند؟
عدل در طرح اين بنا بيند؟
بی‌توقف سجود ما آرد
خوش‌خوشان در وجود ما آرد
به‌حقيقت خدا در ين عالم
نازپرورد کيست جز آدم؟
به‌جز آدم ز روی عجز و نياز
کيست کرنش‌پرست و بيضه‌نواز؟
که چنين خوش به نردبان آيد
دست بر سقف آسمان سايد
هرکجا نرم پنجه پيش آرد
کاسه‌ای زآبروی خويش آرد
چاپلوسی کند به صد خواري
با خداخواهی و خودآزاري
حال گوييد ازين سراچه‌ی پست
بی‌خبر رفت و ديده بر ما بست؟
پس ازين پس که با خدا باشد؟
برده‌ی بارگاهِ ما باشد؟
پس ازين پس خدا، خدايی خويش
پادشاهی و کبريايی خويش
قهر و خوف و عتاب و لعنت را
وعده‌ی ناز و نوش و نعمت را
اگر آدم نبود، زی که برد؟
غير از آدم متاع او که خرد؟
به که بفروشد اين بزرگی را
لطف ميشی و قهر گرگی را؟

شيطان
راستی را خدای راست تويی
دوجهان را اگر خداست تويی
راستی را که راست می‌گويی
راست، بی کمّ و کاست می‌گويی
آدم ار زين جهان رود بيرون
چيست معنای حکم «کـُن فـَيـَکـون»؟
کبريايت ز عرصه‌ی افلاک
حکم چون گسترد به صفحه‌ی خاک؟
به که فرمان دهد ازآن ملکوت
که بخور ضربه‌ها به مُهر سکوت؟
زجر دونان ببين و دم درکش
جهل را چون جوال بر سرکش
خواری و وهن را در آخور کن
زاشگ حسرت پياله‌ها پرکن
هِل که چون برّه‌ات به سيخ کشند
نقشِ جانت به خطِ ميخ کشند
پای‌دربند جان گذارندت
نعل بر استخوان فشارندت
به که گويد که حلقه کن در گوش
پيشِ دينبارگانِ زهدفروش؟
به قدمگاه جاهلين پا هل
روح خود را به اهل دين وا هل
تا بريزند با ملاقه‌ی دين
عوضِ عقل، در سرت سرگين
به که گويد که خون دل می‌خور
پيش پای فريب قِل می‌خور
شب و روز از جبين عرق می‌ريز
حاصل رنج در طبق می‌ريز
هديه می‌بر به شوقِ نادانی
پيش زالووَشان روحانی
تاقبای خدا بپوشندت
مثل گاو حسن بدوشندت
خانه‌ات را زنند چوب حراج
عُشر گيرند و خمس و جزيه و باج
توبره‌ی خود کنند مالامال
به خراج و غنيمت و انَفال
وطنت را به زير سقف کشند
دور هستی‌ت خطِّ وقف کشند
ببرند آنچه‌ت از نياکان بود
حاصل خون و اشگِ پاکان بود
در کنار زکات و سهم إمام
دخت و پورت شود کنيز و غلام
هردم از جاهلان تپانچه خوري
ميوه‌ی جهل خود به خوانچه خوري
نيزه اندر کفت نهد سالوس
تا به شيپور جنگ و نعره‌ی کوس
جان فشانی به‌پای مفت‌خوران
برملاجوی و درنهفت‌خوران
پای بر فرشِ مين شوی خر او
سپرِ تير و خشتِ سنگر او
تا بنام خدا، خدا گردند
قائد و پير و مقتدا گردند
تا به نام خدا رئيس شوند
کيسه‌ی خيلِ کاسه‌ليس شوند
چشم‌بندت زنند و بارکشي
زهر نوشی و انتظار کشي
هی بچرخی چو اسب عصاري
از عروقت عرق شود جاري

خدا
ما ببينيم و رقت انگيزيم
غضب و رحم در هم آميزيم

شيطان
تا ببينيد و ر قت انگيزيد
غضب و رحم درهم آميزيد

خدا
(درحاليکه همچنان آدم مفقودالاثر مخاطب اوست)
ما ببينيم و مرحبا گوييم
«نعمي» در ميان «لا» گوييم

شيطان
تا ببينيد و مرحبا گوييد
نعمی در ميان لا گوييد

خدا
آدم خاکسار بينيمت
لطف پروردگار بينيمت
ديده بر شرمساری‌ات بنديم
بنده باشی به گاری‌ات بنديم
جان دهی مفت و نان خوری قرضي
راستی را خليفة‌الارضي

شيطان
با چنين قد و قامت فرضي
راستی را خليفة‌الارضی!
با چنين دست حق به‌همراهي
راستی را خليفة ُاللهی!
جانشين خدای برخاکي
وينچنين، نورچشم لولاکي
آفريننده، تخت بر افلاک
جانشين، مرغ پرشکسته‌ی خاک
بسته‌ی وهن و خسته‌ی خواري
اشگ و خونش چو آبرو جاري
آفريننده، سجده‌گاهش خوش
حکم بخششگر گناهش خوش
جانشينش به‌خاک، طعمه‌ی گرگ
در دل کوچکش خدای بزرگ
دل او می‌درند و او تنهاست
غرق تنهايی است و غرق خداست

خدا
حال گوييد کز قلمرو ما
پای بيرون نهاده پادوِ ما؟
دست از کارگاه ما شسته‌ست؟
رفته و خاکِ ديگری جُسته‌ست؟
راستی را اگر شود مفقود
غرض از خلق کائنات چه بود؟
پس ازين پس که نيست آدمِ خاک
سوی ما دست کيست بر افلاک؟
راستی را به‌غيرازين مفلوک
کِيف ما را که کرد خواهد کوک؟
به‌جز ابن خاکزادِ رنج‌نژاد
که به کون و فساد معنا داد؟
که مرا کردگار دانا کرد؟
در رحمت به‌روی خود وا کرد
تخت ما بر فراز فرش نهاد؟
نام ما پادشاه عرش نهاد؟
زچه گوييد رفت و ناپيداست؟
او مگر خارج از قلمرو ماست؟
جز دوعالم نيافريدستم
هر دو عالم به نام او بستم
او اگر هست هردو عالم هست
او اگر نيست رفته‌ايم از دست
او اگر هست عرش ما برپاست
او اگر نيست، عرش و فرش که‌راست؟
او اگر هست نقش ما زيباست
او اگر نيست، جمله بادِ هواست
هيچ در هيچِ پيچ در پيچ‌ست
دو جهان بی وجود او هيچ‌ست
آدمی گُم شود، خدا هم نيست
گوش اگر نيست شد، صدا هم نيست
آدم از اين جهان اگر کوچد
شب فراز آيد و سحر کوچد
شب تاريکِ پوچ ِ بی‌معنا
در رسد خالی از حضور خدا
نه خدا ماند و نه آثارش
لوح محفوظ و نقش ديوارش
هستی اندر سکوت محض خزد
نَفَسِ روح بر جهان نوزد
محض تاريکی و سرای سکون
هيچ همگون و پوچِ ناهمگون
معنی از هست و نيست بگريزد
نيست با نيست درهم آميزد
نيست در نيست چيست غير از نيست؟
به عدم کردگار هستی کيست؟
کردگاری که در عدم پويد
نيستی کارَد و عدم رويد
هست ِ بی‌نام، چشمِ بينا نيست
کانچه را نام نيست، معنا نيست
زانکه آدم به هست نام نهاد
نيستی رو در انهدام نهاد
هست شد هستی آن زمان کآدم
زد به عالم ز نامِ هستی دَم
آمد و نام داد هستی را
بد و نيک و بلند و پستی را
گذر لحظه را زمان ناميد
جويبار وی آسمان ناميد
ظرف اشياء را فضا ناميد
هست سازنده را خدا ناميد
زشت و زيبا و نور و ظلمت را
مهر و کين را و عجز و قوت را
مشرق و مغرب و شمال و جنوب
ماه و خورشيد در طلوع و غروب
سقف مينايی و چراغانيش
شب تاريک و صبح نورانيش
آب را خاک را و آتش را
ابر آرام و موج سرکش را
دشت سرسبزواحه در برهوت
جنبش ساکن و صدای سکوت
بال پروانه و ترنّم برگ
بر گل و سبزه تندبارِ تگرگ
رخشش آذرخش و کوبش رعد
لحظه‌ی ناخجسته، ساعت سعد
سبز و سرخ و سفيد و زرد و سياه
تابش آفتاب و گردش ماه
نَفَس باد و نعره‌ی طوفان
کوبش رعد و ريزش باران
خشمِ آتشفشان و قعر مغاک
لرز کوه و دهان‌گشودنِ خاک
پنجه‌ی وحش و پيکر خونبار
وقنا ربنا عذاب‌النار
وحشت اينگونه‌اش به‌روز و به‌شب
ساخت ربّ و پناه برد به رب
وهم و ترسش پناهگاه آورد
به خدای جهان پناه آورد
به خدايی که نام داد او را
تاج شاهی به سر نهاد او را
کاخ وی را به آسمان‌ها برد
بی‌نشانی به بی‌نشان‌ها برد
ما ز ناميدنش خدا شده‌ايم
وينچنين با وی آشنا شده‌ايم
وينچنين ما شديم رب‌الناس
ملک‌الناس فی صدور‌الناس
ترس، پروردگار مذهب شد
خشية‌الدهر خشية‌الرب شد
نام ما برد و رب شديم او را
ترس دائم‌طلب شديم او را
تا بسايد ز روی عجز و نياز
رو به درگاه ربِّ بنده‌نواز
گر ز ما بر زبان نيارد نام
رونق بخت ماست بی‌فرجام
برق بی‌نامی آتش انگيزد
کاخ ما زآسمان فرو ريزد
سازد از ما درون پيله‌ی خويش
بت گمنام بی‌قبيله‌ی خويش
بت گمنام خيل خاموشان
خفته در حلقه‌ی فراموشان
وينچنين زآسمان هبوط کنيم
به مغاک زمين سقوط کنيم
حال بايد چه کرد با اين درد؟
تو که جز شيطنت ندانی کرد!!ـ

شيطان
ای خدايی که رانده‌ی تو منم
خر ازين پل رهانده‌ی تو منم
دور ازين کارگاه کج بنياد
هستم از هفت‌دولتت آزاد
نه بر آن نعمت تو مهمانم
نه ترا منّتی‌ست بر جانم
می‌خورم نان هوش و آزادي
خوشتر از نعمت خدادادي
خوش به بازار جهل می‌خندم
بار بر دوش خود نمی‌بندم
روز اوّل در آن بهشتِ خيال
آدم از جهل بود مالامال
نه به عشقِ خداش دسترسي
نه به حواش ميلی و هوسي
من در آن حال و روز نامطبوع
دادم و خورد ميوه‌ی ممنوع
جهلش از سر پريد و نادانی
شد جهانش به عشق نورانی
دين و دل در وجود حوا بست
چشم در چشم يار شيدا بست
دست بنهاد روی دستانش
آتش آميخت با دل و جانش
لبِ لرزان نهاد بر لب يار
مرده شد زنده، خفته شد بيدار
هردو برهم چو مار پيچيدند
پودواری به تار پيچيدند
نه نشانی ز زهد بود و نه دين
اين برآن حلقه بود و آن بر اين
نه نشانی ز خوف بود و گناه
غضبِ يهوه، کيفر الله
نه به روح‌القُذُس گمانی بود
نه ز ملاعمر نشانی بود
نه خمينی صدا و سيما داشت
قفل در زير نافِ حوا داشت
منکراتش نداشت بر آدم
نظرِ حِقد و کين به زير شکم
پاسدارش نداشت دست به تيغ
تا کند پرتو از چراغ دريغ
نه به نام نجابت و اخلاق
عشق می‌خورد بر قفا شلاق
نه ز فتوای شرع و حکم فقيه
عشق می‌شد به تيغِ دين تنبيه
روی زيبا رها ز چادر بود
دامن عشق از صفا پر بود
دل عشاق را نه ترس و نه بيم
بود از حُکمِ شحنه و دژخيم
سنگ‌ها زيبِ جويباران بود
نغمه‌پرداز آبشاران بود
عرصه‌ی شومِ سنگساران را
شرع در کف نمی‌فشرد آن را
دشت آرام و باغ بود آرام
پرتوافشان چراغ بود آرام
مهر، زرين و شوق زيبا بود
دل آدم به نزد حوا بود
لب به لب بود آدم و حوا
پنجه در پنجه بود و پا در پا
چشم در چشم بود و ناف به ناف
سين به سين می‌سُريد و کاف به کاف
جات خالی که صحنه ديدن داشت
نغمه‌ی عاشقان شنيدن داشت
شعله انگيخت، عشق در آدم
عاشقی رخنه کرد در عالم
شيوه‌ی طاغيان عالم شد
خود ازين شيوه، آدم، آدم شد
دودِ دل رفت و نور مهر آمد
دل حوا تنور مهر آمد
ليک ازين شيوه سخت رنجيدي
روی برتافتی و غريدي
عاشقان را ز خويش تاراندي
وينچنين از بهشتشان راندي
دست آدم به دست حوا بود
خاک تبعيدگاه آن‌ها بود
اگر از من کنی نظرخواهي
جرمشان عشق بود و آگاهي

خدا
جرمشان عشق بود؟

شيطان
آری بود!ـ
جرم مکتوم و آشکاری بود
سرّ سربسته‌ی شکوفه‌ی باغ
آتشی بود در وجود چراغ
شعله‌ای بود و گرچه می‌ديديش
خفته و مُرده می‌پسنديديش
بود بر آن درخت دانايی
راز پنهان عشق و شيدايی
راز می‌خواستی نهان ماند
تا بساط تو درامان ماند
مهر می‌خواستی به بند بُوَد
تا نه جز بر تو دلپسند بُوَد
عشق می‌خواستی به خواب اندر
شوقِ عشاق در غياب اندر
باغ، از کار و زرع و کشت تهي
آدم از عشق در بهشت تهي
سفر از جان آدميّت دور
حضر از محضر خرد معذور
تا نه بينش به چشم و پويه به پاي
تا نه در کار، دستِ کارگشاي
تا نه آفاق آرزو در جان
تا نه رهرو به راه خويش روان
تا نه در سينه سوز و فکر به سر
نه سر ساختن، نه ذوق هنر
نه ظرافت، نه حس زيبايی
نه به دل خواهش شکوفايی
نه ز برگی به برگ سر سايد
نظری سايه بر نظر سايد
گل ز بلبل دريغ دارد رنگ
دل بر آواز او ندارد تنگ
تا نه پرواز شوق و شور آرد
پر پروانه دل به نور آرد
گَرد نفشاند از درخت بهار
تا درختی دگر برآرد بار
بوسه نارد نسيم سوی گياه
ز گياهی که دل نهاده به راه
نرهاند جهان به صوت جلی
بند جان از اراده‌ی ازلی
تا بماند بهشت، خانه جهل
کار دنيا به کارگردان سهل
همه فرمانبر خدا باشند
آدم، اما خرِ خدا باشند
همه لايفهمون و صُمٌ بُکم
تا چه آيد ز کبريايت حُکم

خدا
زين ذکاوت که بر جبين داری
راستی را که آفرين داری
من که بنيان اين بنا کردم
مانده‌ام کزچه با تو تا کردم؟
تا تو زين‌گونه تيزی و گستاخ
تنگ گردد به ما جهان فراخ
زانکه راز نهفته و مستور
می‌دمی بی‌حفاظ در شيپور
زانکه اسرار بر ملا داري
سر به پرونده‌ی خدا داري
زين جسارت که در تو بيدارست
آنچه پوشيده نيست، اسرار است
پيش از آن‌دم که خاک شد آدم
آتش آوردم و تو را زادم
غافل ازآنکه بر خطا راندم
تخم طغيان به عالم افشاندم
حال در خلوت خدايی خويش
به نهانگاه کبريايی خويش
گاه ازين دستکار آتشزاد
می‌کنم از سر ملامت ياد
کزچه تا طرح اين بنا کردم
در جهان آتشی به پا کردم
آتشی فتنه‌بار و عالم‌سوز
شررافشان و شعله‌ور شب و روز
خويش را بين خواب و بيداري
پروريدم در آستين ماري
نه زمين زو در آشتی، نه زمان
چوب در لای چرخ کون و مکان
وينچنين آفريدمت گستاخ
تا شوی دشمن و درآری شاخ؟
تاشوی سد راه خاموشي
ناپديداری و فراموشي
عدوی دين و دوست با آدم
دستکارِ خدای لايعلم
گر ترا از همان نخستين روز
ديده بودم چنين شراره‌فروز
هرگز آتش به‌پا نمی‌کردم
دشمنی با خدا نمی‌کردم
سرِ بی‌دردِ سر نمی‌بستم
به کمر، بار شر نمی‌بستم
مايه‌ی ريب و سايه‌ی تدليس
دام او زهد و نام او ابليس

شيطان
در نهادت خلاف می‌بينم
به کژيت اعتراف می‌بينم
خود ز عيب اندرين بنا گويی
وز پشيمانی خدا گويی
گر ز خلق منت پشيمانی‌ست
اين سخن اعتراف نادانی‌ست

خدا
قلم صنع را خطا بينی
نقص در صنعت خدا بينی
ور پشيمان نئی دروغ چراست؟
وين سخن‌های بی‌فروغ چراست؟
جامه‌ای دوختی به قامت خويش
ز چه‌رو می‌کنی ملامت خويش؟
اگر از جامه‌دوز در گله‌اي
ز چه کردی چنين معامله‌ای؟
وگر آن جامه راست دوخته‌اي
از چه با ما به کج فروخته‌ای؟
دَرزی کائنات اگر کج دوخت
کج خود را چرا به خلق فروخت؟
اوستا گر سياه دوخت قبا
زچه خواهد سپيد بر تن ما؟
بر تن ما گر آن سيه دوزي
زچه‌رو مان سپيدی آموزی؟
گله‌مندی ازين کلاه کبود
که قبولِ تو بر قبا افزود؟
اين کـُلَه بهر زيب پيکر ما
دستکار تو دوخت بر سر ما
نک ملولی ازين کله‌داري
که رسيد از اراده‌ی باری؟
گر کنی خود کلاه خود قاضي
نشوی راضی از کله‌سازي
کلهی دوختی سياه سياه
چاه کن را ببين در آن بن چاه
خوش در آن چَه، به آمد و شُد باش
گله‌مند از اراده‌ی خود باش!
نه بر آدم بتاز و کيفر خواه
نه ز شيطان سلوکِ ديگر خواه
خود از اوّل که سرنوشت نوشت
خط زيبای ما به دفتر، زشت
قلم صُنع، رامِ دست تو بود
بنده در قيدِ بند و بست تو بود
شدم آن شيوه‌ای که گفتی شو
رفتم آن معبری که گفتی رو
«فـَيـَکون»، آن زمان که «کـُن» گفتی
حال با امرِ «کُن» برآشفتی؟
گر خوش‌آواز يا بدآواييم
حاصل امرِ«کُن»، همين ماييم
هستِ شيطان و آدم و حوا
نيست جز پاسخی به امر شما
اگر آن امر «کُن» کز اوّل روز
شد به امر خدا جهانْ‌افروز
امر بی‌چون و بی‌چرا بوده‌ست
خالی از خدعه و خطا بوده‌ست،
ازچه آدم گناهکار آمد؟
همچو حوا اسير و خوار آمد؟
ازچه شيطان به شيطنت کوشد؟
جامه‌ی جهدِ طاغيان پوشد؟
رغمِ ميل خدا فريب دهد
عقل سرخ از درخت سيب دهد؟
اگر آن خشتِ کژ نهاده تويی
آفريننده را اراده تويی
کژ از آن رفت اين بنا تا عرش
که نهاد اوستاش کژ، بر فرش
اين بنا را تو اوستاد کبير
کژ نهادی، به خلق خرده مگير!
آدم ار گم شده‌ست؟ حق با اوست
زانکه آبش نه با تو در يک جوست
آدم آزرده است ازين خواري
که بر او بستی و طلبکاري
دست بر سر زده‌ست ازين بن‌بست
که نه ره يابد و نه جای نشست
لنگ‌لنگان در اين ره مسدود
می‌خزد بی‌ثبات و بی‌مقصود


خدا
از چه بی‌مقصد است؟


شيطان
زانکه درين
خاکدان تو با بلاست قرين
زانکه تبعيد گاه او برخاک
خالی است از حضور عنصر پاک
خالی است از حضور نيک

خدا
چرا؟
زان که بَدحاکم است و بی‌پروا،
اهل دين جامه خدا پوشند
تا به بيداد و ناروا کوشند
زين «به نام خدا ستيزه و جنگ»
خاک بر آدميّت آمد تنگ
آن يکی يهوه را بهانه گرفت
جهل را عُمر جاودانه گرفت
اين ز روح‌القدس به شک افتاد
نطفه در بطن دُختِ بکر نهاد
وان ز بُت‌ها بتی گرفت گواه
مير بتخانه نام او الله
هرسه نام تو را به خود بستند
گه شکستند و گاه پيوستند
گاه کشتند و گاه کوبيدند
گاه بردند و گاه روبيدند
آن يکی قتلگاه زيبا داشت
نعش آزاده بر چليپا داشت
وان‌دگر کوره داشت در تفتيش
اهل دانش ميان شعله‌ی کيش
وان‌دگر وِرد اقتلواش به لب
تاعرب را کند خليفه‌ی رب
جنگ‌ها جنگ شاخ با سُم بود
چون حقيقت در آن‌ميان گم بود
هرکه او بر زمين نسق می‌بست
بود مُهر خدايش اندر دست
همه نام تو تيغ می‌کردند
جان ز مردم دريغ می‌کردند
آن يکی از تو رقعه داشت به دست
با تو سر می‌شکست و در می‌بست
وان‌دگر از تو لوح داشت به کف
لشگر صفدرش صف اندر صف
سيف برّان به دست مؤمن داشت
مسجد و منبر و مؤذن داشت
نيزه‌اش تيز و خنجرش در مشت
اين شکم می‌دريد و آن می‌کشت
واندگر از تو شعله می‌افروخت
گوهر فهم را در آن می‌سوخت
آتش اندر ميان معبد و دير
خوش به کار کباب‌کردن غير
جهل تاجِ خداش بر سر بود
جان دانش به شعله اندر بود
اهل دين هرچه ناروا می‌کرد
همه در خانه‌ی خدا می‌کرد
کيدها بود و کينه‌توزی‌ها
کوره‌ها و کتاب‌سوزی‌ها
نام رب حيله‌ی رياست بود
زانکه بازيچه‌ی سياست بود
نام رب پای فتنه را پل بود
پرچم غارت و چپاول بود
قرن‌ها بود و اينچنين می‌بود
عقل، در بندِ اهل دين می‌بود
آدمی خوار و سرشکسته‌ی خويش
اقتدار خدا به دست کشيش
آدمی با کمند دين در دام
بندی مفتی و فقيه و امام
برده‌ی کاهن و خرِ قسّيس
زشت‌نامی نصيبه‌ی ابليس
هرچه ديد آدم از بد انديشان
خط و مُهر تو بود با ايشان
هرکجا ظلم بود و غارت بود
شرع و دين سکه‌ی تجارت بود
اهل دين از خدا مدد می‌خواست
جزيه و باج بی‌عدد می‌خواست
گرگ‌واری به جان حق‌الناس
متجاوز ولی خدای‌شناس
حجة‌الحق، امام اعظم بود
گرگ در پوستين آدم بود
خويش را پيشوای دين می‌ديد
دست حق اندر آستين می‌ديد
دست حقش ولی نبود مگر
دست بيدادکار و دون‌پرور
دست بيداد شد بشير و نذير
دين شقاوت شد و خدا شمشير
اهل دين، بند جهلش اندر دست
سنگ بر پای آدمی می‌بست
عرصه‌ی خاک ازين نحوست و ننگ
اينچنين شد بر آدميت تنگ
آدمی نيک‌سرنوشت نبود
که نديد آنچه را که زشت نبود
او بر اين خاک هرچه بد می‌ديد
غم و اندوه بی‌عدد می‌ديد،
خوش به مُهر خدا مؤيّد بود
نام شيطان در اين‌ميان بد بود
حال بدنام اين کوير منم
دام تزوير و گرگ پير منم
ديگران حاجب و هواخواهت
من ولی رانده‌ای ز درگاهت
از ازل تا ابد مرا لعن است
به جگر بسته ناوکِ طعن است
ليک اصحاب دين شفيق تو اند
دزد و قاتل ولی رفيق تو اند
من گنهکار ازآن شدم که سرشت
حفظ کردم در آن هوای بهشت
روز اول به حکم لم يزلی
طبع آزاده‌ام نگفت بلی!
سجده بر آدمی نياوردم
گو خطا باد، اگر خطا کردم
اين خطا را به جان پذيرايم
که به خاکت جبين نمی‌سايم
از اصولم هزينه‌ای نکنم
سجده بر آفرينه‌ای نکنم
سجده اندر سرشت شيطان نيست
زان ز عصيان خود پشيمان نيست


&
لينک:
http://msahar.blogspot.com/2010/11/blog-post_09.html

https://www.facebook.com/notes/mohammad-djalali/شیطان-و-حدا-نمایشنامه-منظوم-اثر-مسحر/10150199784297528

Sonntag, Mai 15, 2011

شيرگپ!

(شير ماده، چه گفت با نر خويش؟!)

شنيدم شير ماده، صبح جمعه
به خشم و کين، چنين غرّيد با نر
که شرم‌ات باد با اين پشم و پيله
که خود را شير نر خوانی و، شوهر
کجا نالم من از اين بخت وارون
که خون کردی دل‌ام، ای خاک بر سر!
تو پنداری خروس و ماکيان‌ايم
و يا پيش و پس من گشته منتر
که زرتی می‌روی بالا و، زرتی
فرودآيی؛ فقط کرده درم تر!؟
کشم شش روز و شب، چشم‌انتظاری
که آيد يک شب آدينه از در
ببوسی و بليسی و بمالی
لب و روی و پس و پيش‌ام، مکرّر
پس‌آنگه لايق معراج گرديم
به‌پا سازيم عشقولانه محشر
به فتح‌ام چون شود عزم تو راسخ
کنم باز از دوسو، دروازه و در
که تو چنگيزوار از در درآيی
به‌نيزه، کشورم سازی مسخّر
...
وليکن، چون شب جمعه درآيد
چنانی تو که صد رحمت به عنتر!
اگر يک‌بار ديگر تر زنی تو
شب جمعه به حال‌ام، جان شوهر
ببندم چشم و گايم عفّت خويش
نه با دول تو؛ بل با خرزه‌ی خر!
پس‌آنگه گردم آزاد دو عالم
نکردی تو؟ دهم من! اين به آن در!
روم هرشب ددر، با ببر، با يوز
که کرده کون لقّ شوی پفيوز!!

Freitag, Mai 13, 2011

رهِ بيراه مرو...

ای که خواهی به سر خويشتن افسر باشی
بايد از خود به‌درآيی تو و، ديگر باشی
به نجات وطن ای دوست اگر می‌کوشی
شرط اوّل‌قدم آن است که کافر باشی

ور نه صد قرن دگر نيز همين است که هست
بِه نه، بل دم‌به‌دم -البتّه که- بدتر باشی
چيست «اسلام سياسی»؟ سخن ياوه‌ی چرت
بايد اين گوش چو دروازه و، آن، در باشی!
نوع و گونه چه بُود، ريده‌ی اهريمن را
تا تو در گه بزنی پنجه و، داور باشی!
موسوی خواهد اگر از عن جدّش بخورد
بخورد؛ از چه «تو» اين‌گونه مکدّر باشی!؟
موسوی-خامنه‌ای ريده‌ی يک اهرمن‌اند
از چه‌رو بين دو عن‌زاده مخيّر باشی!؟
بی‌شمارند که زايند ازين نطفه‌ی شوم
وز تو خواهند بر ايشان چو برادر باشی!
از محمّد چه رسيده‌ست به ما، جز گه و گند
که پی شستن اين گند مکرّر باشی!
تخمِ بسمل چو بکاری تو گلستان مطلب
ور نه يک‌عمر در اين مزبله منتر باشی
بگسل اين بند و، رها کن تن ازين کهنه‌خلا
تا به‌کی دلوصفت در خم چنبر باشی؟
مام ميهن بُوَد اندر کف اين ديو اسير
شرم بادت، که تو-اش پور دلاور باشی
غرقه در خون بُوَدت مام و، تو مدهوش جفنگ
منتر مسجد و درمانده‌ی منبر باشی
بايد ای دوست به يک ضرب تبر قطع کنی
سر اين ديو و، رهاننده‌ی مادر باشی!

مسلم و، دشمن جمهوری قدسی؟! عجبا!
بز گرفتی تو مرا، يا که خودت خر باشی؟!
به سر طاس من ايدون فر شش‌ماهه مزن
که چو نيکو نگری، درخور تسخر باشی
...
ره بيراه مرو، چاله مشو، چاه مکن
کفر شو، ور نه تو هم دشمن کشور باشی!


نسخه‌ی عکسی (فونت بدر)

همه‌ی جانوران، دو پا و چارپا و شش‌پا و هشت‌پا و حتّی هزارپا نيز، دل دارند، ببه‌م!!

اخطار اخطار اخطار! فقط: + 18
همه‌ی جانوران، دو پا و چارپا و شش‌پا و هشت‌پا و حتّی هزارپا نيز، دل دارند، ببه‌م!!

(اينو الآن نگا نکنين؛ اگه تا ته رفتين و جوش آوردين، برگردين اين آلبوم قديمی سرحال‌تون مياره. مشغول‌ذمّه باشين اگه اوّل نگا کنين ها!! http://youtu.be/RpaMcPZUBuo)


@@@
رنگارنگ
http://youtu.be/XxJzovywJLk
@@@
اسب
http://youtu.be/mn42tbmgSC0
@@@
سُگِيَه
http://youtu.be/8l3z9QYf73U
@@@
اينا که فکر کنم لواط‌م می‌کنن کُس‌کشا!ا
http://youtu.be/6hFBtTej25E
@@@
مال اين يارو هم که مامله نيست؛ گرز گاوسر رستمو درزيده خارکسته، بسته به کمرش؛ که الهی حضرت عبّاس بزنه به اون کمرت!!
http://youtu.be/2R1fKCbXRmg
@@@
منکراتی خفن! روز روشن؛ وسط خيابون! اوا خاک عالم! بی‌ادبا!! اون‌جا کميته نداره بياد اينارو جلب‌شون کنه ننه؟!
http://youtu.be/NtZ14VoqRKU
@@@
خوک ماده هم عجب حيوون نفهميه ها! بدبختو نفله‌ش کرد از بس در رفت!
http://youtu.be/QWjUWxtNldA
@@@
اسب، صفا، لب دريا!!
http://youtu.be/AAo37MPyj0U
@@@
اين‌م از حضرت فيل!
http://youtu.be/MYpJUOFIwNc
@@@
ای به پير پدرِت لعنت، داروين!...
چه زودم دست‌به‌کير می‌شن، جدّ بزرگوار!!
http://youtu.be/AswzIwszM_g
@@@
ملاحظه کردين، ما از همون قديم‌الايّام با حيوونات «وطی» می‌کرديم؛ لاکن مع‌الاسف!
http://youtu.be/4ZBmEARQ_0M
@@@
خودکفايی (تقديم به روح پرفتوح امام خمينی، عاشق سينه‌چاک خودکفايی ملل!)
http://youtu.be/UOedSJdwHis
http://youtu.be/xGF0j2r1Xo0
@@@
بوفالوی عاشق
http://youtu.be/UDiTV5MjgMU
@@@
اسب
http://youtu.be/qtRsxX2gv4M
http://youtu.be/XhknNPsVvGg
http://youtu.be/1GNGfwGF8wc
http://youtu.be/mn42tbmgSC0
@@@
سقوط در عشق (خدايی‌ش ما آدما بايد خيلی بريم اين شکر خدا رو بکنيم. شما به عمرتون شنيدين که آدميزاد از روی کس و کون (عليه‌السّلام) يا کير (سلام‌الله) افتاده باشه؟! قطعاً نشنيدين؛ چون محاله! ممکنه زن يا مردی «ازکس‌وکون‌افتاده» يا «از کيرافتاده» بشه؛ امّا از بالاش نميفته! الحمدلله خداوند متعال سيخ و سولاخامونو طوری بديع ديزاين فرموده که از هرطرف که بريم بالا، افتادن تو مرام‌ش نيس!!! از بغل، از پشت، لاپايی، سر پا، از عقب، سگی، شتری، موتوری، در حال سجود، در حال رکوع، لنگ بالا، لنگ پايين، لنگ وا، لنگ بسته، تو بغل، دست به گردن-پا دور کمر، ايستاده، نشسته، خوابيده، و... اووووه! به سايت‌های بيکاره‌ی فنون گايمان مراجعه کنين. ما اين‌جا بيشتر حرف بزنيم، هم چش‌و‌گوش خواننده وامی‌شه، هم نون اون سايتای بيچاره آجره!!!)
http://youtu.be/8pdPzU8GDEU
@@@
ببين! از قيافه‌ت «کُس اسب» درس می‌کنه اگه بفهمه کلاه به اين گشادی سرش گذاشتی!
http://youtu.be/CMeUNIEZ2qM
@@@
يه گايمان گاو پيدا کرديم؛ اون‌م يارو اومد کلاه سرش گذاشت؛ آب‌شو کشيد و، در رفت!
http://youtu.be/lbvY6KyY5-0
@@@
سلطان
(پشم و پيله‌ش که خيلی زياده؛ ولی ما که چيزی به‌ش نديديم! يعنی ميگين چيزی‌ميزی هم داشت، يا الکی ادای تلم‌زدنو درمياوُرد خارکسته!؟!)
http://youtu.be/2lcpfe7ocCA


جست‌و‌جو، تنظيم، و پارازيت، از:
حضرت سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم سابق (قدس سرّه)
ملقّب به: شاؤول‌بن‌اسرائيل‌بن‌يهوه
http://www.facebook.com/note.php?note_id=210937782262487&comments

Mittwoch, Mai 11, 2011

بيا بيا که هنر ويژه شد بر ايرانی!!

درِ خانه‌ی ياری از فيس‌بوک
که خود شاعر است و، ز اصحابِ بوک
برفتم که گويم سلامٌ عليک
که با هم بنوشيم می، يک‌دو پيک
عجايب يکی حالتی يافتم
کز آن‌جا همی روی برتافتم
نشسته بُد آن يار، بر منظره
به‌نظّاره‌ی ميمنه، ميسره
فرو ريخته از عُلیٰ، گنجِ گپ
يکی کيسه بر راست، يک کيسه چپ
همی نعره می‌زد: ببر ای گدا
کنون بهره‌ی خويش، از گنج ما
نيابی چنين گنج، جای دگر
هلا! تا توانی، بگير و ببر
ببين اين سخن‌های آراسته
که گيتی ازو کام جان خواسته
ببر، بی «پسند» و همی گپ مزن
به چرخ آی، مستانه بر گِردِ دَن
گدا کيست تا با چو من گپ زند
ببايد بَرَد گفتِ من، چون سند
به کار بزرگان، ز چون و چرا
فروبسته بايد دهان گدا
«پسند»ش نيايد هميدون به‌کار
بُوَد «ديدگاه»اش فرومايه، خوار
الا ای گريبانِ فهمِ تو چاک
فقط می‌توانی کنی «اشتراک»
«پسنديدم» تو، نيرزد به گوز
برو «ديدگاه»ات چو پشکل بسوز!
...
بشد حيرت‌ام، هم‌چو صد خيکِ باد
که رحمت به فردوسیِ نيک باد
گُزين گفته آن شاعرِ جاودان:
دموکراسی آموز زايرانيان!
ازين‌پس، شعارم بُوَد هر نفس:
هنر نزد ايرانيان‌ست و، فَس‌س‌س‌س...!!


سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم اسبق
ملقّب به «شاؤول‌بن‌اسرائيل‌بن‌يهوه»
17 ارديبهشت، 7 می 2011
http://www.facebook.com/msohrabi42


$
نسخه‌ی عکسی (فونتِ بدر)

بت چينی عدوی دين و دل‌هاست!

هشدار جدی به دختران مجرد ايرانی!!!
به‌زودی دختران چينی با مهريه‌ی کم وارد کشور می‌شوند!

صغری جين هو يانگ ۲ سکه بهار آزادی،
صاحب آپارتمان شخصي در پكن، دختر حاجي


سميه شان جان هو ۲ سکه بهار آزادی،
Miss Word 2009 چين، دكتراي هوا فضا


سکينه تانگ يو شوآ ۱ سکه بهار آزادی،
بابا ننه پول‌دار، مطيع و سربه‌راه، تضمينی


رقيه سان شی مون ۴ سکه بهار آزادی،
با دخترخاله‌ی اضافه


عفت جينگ مين ۳ سکه بهار آزادی،
تك‌فرزند، مادرمرده


حبيبه اون چون 5 سکه بهار آزادی،
با ارائه‌ی رضايت قبلي جهت زن دوّم


×××
منبع: ايميل يک دوست

Montag, Mai 09, 2011

پيش‌کش به: اذبيایِ «ولايت مطلقه‌ی کورشِ کبير»!

ای «کفر» شما، تمام «اسلام»
وز کفر، درآن نه هيچ، جز نام
گوهر، نشود به ادّعا راست
کافر نتوان شدن به اوهام
انگيختگی ز خويش بايد
تا بر پری از سلاسلِ دام
يک‌روز محمّدت زد افسار
وامروز، نموده کورش‌ات رام!
از خواب برآی و، خويش بنگر
افتاده ز هردو سویِ اين بام!
شمشير به‌کف، دهان کف‌آلود
پر خشم و خروش و، غرقِ دشنام
هرکس که نه کورشی، به‌دار است
بی مهلت و، بی وکيل و، فرجام!
دعوی چه کنی که کافری تو
ای يک‌تنه صد «جهانِ اسلام»!؟

صدپاره شده‌ست مامِ ميهن
ای ابنِ دبنگِ گولِ خودکام
دينِ دگری مساز ما را
ناشویِ دگر نخواهد اين مام!
مضحک، که به خود لقب دهی «خاص»
گر خاص تويی، که وای بر عام!!

م. سهرابی
18 ارديبهشت، 8 می 2011

نسخه‌ی عکسی (فونتِ بدر)

Samstag, Mai 07, 2011

ترسِ عزرائيل!

احمدِ جنّتی حکايت کرد
با يکی از پيمبرانِ کهن
که بُدَم طفل، بيگ‌بنگِ نخست
وز صدای‌اش، به خويش ريدم، من
نفس‌ام رفت و، چون کشيدم آه
عن‌ام آمد ز کون به سوی دهن
رخ و ريش‌ام، تمام گند گرفت
نامِ من گشت «شيخکِ ريمن»
زآن‌سپس مانده‌ام همی با ننگ
پر تفِ اَه‌اَه از زمين و زَمَن
هرگه آيد به‌سوی‌ام عزرائيل
گيردش وحشت و، به‌فوت و به‌فن
می‌گريزد هزارسال فزون
تا مبادا بگيرم‌اش دامن
که شود قبضِ روح، بی‌معنی
زين طراوت که هست در رخِ من!!

سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير
ملقّب به «شاؤول‌بن‌اسرائيل‌بن‌يهوه»
17 ارديبهشت؛ 7 می 2011

Freitag, Mai 06, 2011

آی‌ی‌ی‌ی نامردااااااااااااا من سهم‌مو می‌خواااااااااااااااام....

صفحه‌ی شريفه‌ای يافتيم با عنوان مبارک «سهم 50 درصدی ايران در ارتباط با رژيم حقوقی دريای کاسپين می‌بايست محفوظ گردد»

اين عريضه‌ی مؤيّده را نوشته کرديم که آن‌جا چيز کنيم؛ امّا گفتيم نکند چيز کنند و بدشان بيايد. ايدون‌باد شد که بياييم هر غلطی می‌خواهيم بکنيم روی چيز خودمان بکنيم؛ و ديفال مردم را خط‌خطی نفرماييم؛ که فحش به ما پرتاو نفرمايند يک‌وقت ايدون...

و اين است آن متن تبارک و تعالیٰ:

:::::::::::::

سهم 5 درصدی يا 50 درصدی!؟
البتّه، تلاش در اين زمينه بسيار عاليه؛ امّا کاملاً بی‌فايده‌ست دوستان!
تا اسلام هست، غم نداريم! چه غمی؟!

دريای خزر يا کاسپين (يا با اين اسم غلط مستحدث «مازندرون») در هرصورت جزء «دنيا» به‌شمارمی‌ره، و برای ما که به حول و باطری Ridamtoosh الهی، در روضه‌ی رضوان «آخرت» به‌سرمی‌بريم، جيفه‌ی کثيف دنيوی محسوب می‌شه، ايضاً...
من به سهم خودم، از شرّ همون 5 درصدش‌م ميگذرم! همه‌ش باشه مال اهل دنيا. برای ما، همين «آخرت»، نيک بسنده‌ست و، از سرمون‌م زياده!
يه‌مشت آب شور به‌دردنخور بياد مانع سعادت اخروی‌مون بشه؟! نمی‌ذاريم! به خيک دريده‌ی ابوالفضل‌بن‌عبّاس‌بن‌قمر قسم اگه بذاريم...

گذشت اون زمانی که اون محمّدرضای کافر آريامهر می‌خواست ما سعادتمندان عرصه‌ی آخرت رو، به‌زور از روضه‌ی رضوان «ملک يوم‌الدّين» بکشه بيرون و پرت‌مون کنه توی دنيا؛ اون‌م جاهای خفن، مثل «تمدّن بزرگ» و «وجهه‌ی جهانی» و ازين‌جور جيفه‌جات دنيوی!
خوب شد که انداختيم‌ش دور کافر خصم آخرت رو...

...
حالا اگه خيلی دوس دارن بدن، عيبی نداره، ورمی‌داريم؛ ولی بايد بگيم که چيز اندک‌مندک به جايی‌مون نمی‌رسه؛ حدّاقل‌کم بايد 250 درصد بدن؛ وگرنه باشه مال خودشون!
نه پنج می‌خايم نه پنجاه
فقط دويست‌و‌پنجاه!!

انسان و تشرّف‌اش!

نخست اين نوشته را با کامنت‌های‌اش مطالعه فرماييد، (که «به سراغ من اگر می‌آييد...»، سر طنابو داشته باشين، نگين اين يارو چی می‌گه، برا خودش آسمون‌ريسمون می‌بافه):
http://radiozamaneh.com/society/haftkoocheh/2011/05/02/3715

انسان و تشرّف‌اش!
خوب شد به علوم‌مان افزوده‌کرده شد که در ساير نقاط دهکده‌ی جهانی هم، به فرموده‌ی شاعر بزرگوار معاصر (که شخص شخيص خودمان باشيم) قضايا ايدون است که بايد گفت:
مگو گيتی از کهنه‌فکری تهی‌ست
جهان سربه‌سر بندِ اين کهنگی‌ست!!

پاسخی را که من نمی‌توانستم با زبان الکن و سواد نم‌کشيده‌ی خود بدهم، خانم شيدمهر به تمام و کمال، و بسيار عالی فرموده‌اند! (خورشيدخانم هم پرتوفشانی شايسته‌ای نموده‌اند که بايد گفت: آفرين! هزاروسيصد آفرين! صدالبتّه، بايد از جناب ونداد زمانی نيز کمال تشکّرات نمود، که مستفيض فرموده‌اند؛ وگرنه ما کجا و کتاب مذکور کجا! بله...)

متأسّفانه محقّقه‌ی محترمه، نويسنده‌ی کتاب، قصد شومی راجع به ابنای بشر دارد که ذيلاً به منظور مچ‌گيری، ايضاح می‌گردد:

در گذشته‌های دور، آدمی‌زاد «شام‌پومزده» تشريف داشته‌اند؛ يعنی حدود و حوالیِ حضرت آدم سفيه‌الله! بعدها ترقّی رخ داده و ايشان به لقب خجسته‌ی «شام‌شومزده» ملقّب شده‌اند؛ و ايدون، هزاره‌ها و قرن‌ها سپری گشته تا... به قدری پيش ازين رسيده‌ايم...
و اينک مدّتی‌ست که به ياری حضرت «دهر» (بزرگ پروردگار هستی، با نامِ مستعار و منسوخ «باری‌تعالیٰ»)، جناب آدمی‌زاد قصد تشرّف فرموده‌اند به مقام والای «شام‌هيفده»ی! امّا دشمنان پيدا و پنهان، قاصداً و عامداً برآن شده‌اند که از اين سفر جلوگيری کنند؛ بلکه حتّی اگر روی خوش ببينند، بدشان نمی‌آيد که مقام والای ما را، برگردانند به همان «شام‌پومزده» که بوديم؛ بلکه حتّی –زبان‌شان لال-، ازين هم فروتر بروند و اصلاً ما را بکنند «شام‌سيزده»!
دس بردار خانم محترم کی هيموويتز! چيزی که شما مشاهده می‌فرماييد، نه‌تنها ضرورتِ قطعیِ انسانِ نوِ زمانه‌ی نوين، که «نويد» تشرّف اين جونور به عرصه‌ی شريف «شام‌هيفدهی» اوست؛ به‌شرطی که بفهميت!!

و ديگر، به‌قول همشهری‌های نِوشَهيری‌ام: تمام!

Montag, Mai 02, 2011

هنر نزدِ ايرانيان‌ست و بس!

...
من تا به‌حال از «ابی» چيزی گوش نکرده بودم.
چقدر جفنگ می‌خونه؛ هم در متن و هم در بطن!!!
دوستداران‌ش بايد منو ببخشن.
نبخشيدن هم، مختارن!
شايدم -شيطان کناد- که فقط همين دوتاش که من گوش داده‌ايم، جفنگ بوده باشه...
...
دل‌م قرار نگرفت...
رفتم سايت خود بزرگوارش، احتياطاً، يه ترانه‌ی ديگه هم گوش دادم: «خدا با ماست»! (با آب‌دوغ‌خيار نه ها؛ با «ماست»!)
نه بابا؛ جفنگ کجا بود؟ کس‌شير محضه؛ محض! يعنی «ناب»!!
باورتون نمی‌شه؟ بفرمايين. متن‌ش‌م بود، واسه‌تون ارمغان آوُرده‌م:

من اين روزا يه حال ديگه ای دارم
هميشه هيچ وقت اينطور نبودم
هميشه نيمه خالی رو می ديدم
به فکر نيمه های پر نبودم
هميشه فكر ميكردم زمين پسته
خدا رو سوی قبله ميشه پيدا كرد
همين ديروز سمت اين حوالی بود
يكی در زد , خدا رفتو درو وا كرد
من اين روزا يه حال ديگه ای دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
منو تو ديگه تنها نيستيم چونكه
خدا باما نشسته چای مينوشه
ملخ افتاده تويه خرمن گندم
منم مثل همه از کار بيکارم
به جای داس شونه توی دستامه
فقط به فکر گندم زار موهاتم
اگه بارون به شيشه مشت ميکوبه
بيا اينجا بشين کنار اين کرسی
خدا با دست من دستاتو ميگيره
تو از چشم خدا حالم رو ميپرسی
نه اينکه بيخيال مزرعه باشم
ديگه از باد پاييزی نميترسم
نگو اين آسياب از پايه ويرون شد
خدا با ماست من از چيزی نميترسم

×××
بابا خيلی بسيار عظيم به ما ملّت ظُلُم شده. ما، اصلاً، هنر نزد ما بوده و، فَس‌س‌س‌س!!!
برين در کون آريايی‌تونو سف بگيرين که يه‌وخ در نره...

از ماست که بر ماست!

(شوخی با عزيز دلبندم: ناصرِ خسرو)




روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
شد گرْسنه و ديد يکی کاسه‌ی پر ماست
بر بست دو بال و به يکی شيرجه، فوراً
نزديک بدان کاسه فرود آمد و، يک‌راست
منقار فرو برد و مکيد آن همه را زود
پس بست فلنگ و متواری شد و برخاست
شد ساعتی و، شب شد و، برگشت به لانه
بُد خانم او منتظرش، بی کم و بی کاست
آراسته خود هفت‌قلم روی نکو را
چون تازه‌عروسی که بسی دلبر و رعناست
چون ديد عقاب آن بر و رو، سخت هوس کرد
بگرفت در آغوش‌ش و گفت اين ممه از ماست!
لب داد و گرفت و، زن او خنده‌زنان گفت:
هم شب شب جمعه‌ست و، هم اسباب مهيّاست
مشغول شدند آن‌دو، ولی اصل قضايا
پژمرده بُد و، هيچ نمی‌کرد کمر راست
پرسيد زن‌اش کز چه چنين بی تب و تاب است
فولاد شود نرم!؟ مگر سحر و معمّاست!
شايد که به جايی به تو کس زهر خورانده
يا قهوه، که آن دشمن ديرينه‌ی زن‌هاست
بسيار شنيده‌ستم کآن قاتل شهوه
هرکس که بلمبانْد، نگردد چل او راست؟!
بيچاره عقاب از همه‌سو غرق تفکّر
می‌ديد که زن نم‌نمک آماده‌ی دعواست!
چون آمد ازآن کاسه‌ی پر ماست به‌يادش
گفتا: ز که ناليم که از ماست که بر ماست!!


سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم
نيمه‌شب يک‌شنبه؛ 11 ارديبهشت، اوّل می 2011


نسخه‌ی عکسی، با فونت بدر