رحم!؟
رحم در ما مردهست!
رَحِمِ زنهاتان را هم
خواهيم شکافت!!
بههمين زودی!
در همين نزديکی!
آسياب است که با خونِ شما میگردد...
خود چُنين خواستهايد!
رحم در ما مردهست...
م. سهرابی
3 نوامبر 2022
رحم!؟
رحم در ما مردهست!
رَحِمِ زنهاتان را هم
خواهيم شکافت!!
بههمين زودی!
در همين نزديکی!
آسياب است که با خونِ شما میگردد...
خود چُنين خواستهايد!
رحم در ما مردهست...
م. سهرابی
3 نوامبر 2022
بگشای در ...
[بازنشر]
ای جمله مستیهایِ
جان، مستی سلامات میکند
وی بادهیِ ديرِ
مغان، مستی سلامات میکند
غم هر زمان با
روحِ او، جولانِ ديگر دارَدی
وندر پیِ امن و
امان، مستی سلامات میکند
پی کرده گم در کویِ
شب، در خامُشِ بیسویِ شب
نعرهزنان، با صد
فغان، مستی سلامات میکند
ای روشنایِ
جاودان، ای گوهرِ نيک تو «آن»
وی جانِ جان، جانِ
جهان! مستی سلامات میکند
ساقی تويی، ساغر
تويی، هم مستی و محشر تويی
ديوانهای از بیخودان،
-مستی- سلامات میکند
بویِ خراباتات
مرا، مدهوش میدارد زِ می
سود است اين، يا
خود زيان؟ - مستی سلامات میکند
بر آستانِ خشتِ
خُم، کافلاک نايد در نظر
سر سوده بر هفت
آسمان، مستی سلامات میکند
از بادهیِ دلجویِ
تو، وز خم خمِ گيسویِ تو
بویِ جنون آيد به
جان؛ مستی سلامات میکند
ای آفتابِ بیخودی،
سرخوش چو آتش میدوی
وندر رگِ هستی
نهان، مستی سلامات میکند
می از خراباتِ
مغان، افتان و خيزان میبَرَد
دم کز صفِ آتشخوران،
مستی سلامات میکند
بگشای در ترسایِ
من، من کی مسلمان بودهام؟
زينسان که دارم
بر زبان: مستی سلامات میکند!
م. سهرابی
شهريور 1375
نشرِ نخست:
https://fardayerowshan.blogspot.com/2005/09/blog-post.html
::::
بیرنگ میخواهم شدن...
[بازنشر]
بیرنگ میخواهم شدن، ساقی بده پيمانهای
زآن می که هر پيرِ خِرَد، گردد ازو ديوانهای
از چشمهیِ چشمِ پری، چون آسمانِ بیدری
مستانه چون لفظِ دری، جانْبخش چون افسانهای
روشن چو رایِ عاشقان، جوشنده چون آبِ روان
هم تلخ چون دورِ زمان، هم نعرهیِ مستانهای
ساقی بهتنگ آمد دلام، با خود به جنگ آمد دلام
يا بادهیِ صافیم ده، يا از جنون پروانهای
آنسان که زيرِ آسمان، اندر بيابانهایِ جان
در زيرِ بارانهایِ تو، گردم زِ خود بيگانهای
بالی برويد مر مرا، تا بر پَرَم زين تنگجا
وين عمرِ باقی سر کنم، در گوشهیِ بتخانهای
با نعرهیِ خاموشِ خود، از اين دلِ افروخته
گردِ جهان گردم، که هان: بیخانهای، بیخانهای
ساقیم افسون میکند، وز خويش بيرون میکند
وانگه بهنجوا گويدم: ديوانه هستی يا نهای؟
آری فدای گيسوَت، ای بویِ تو عِطرِ جنون
ديوانهام، ديوانهام، آنهم چهسان ديوانهای
خواهم که فريادی شوم، از آتشِ لعلِ لبات
وين خامُشِ تاريک را، افروزشِ جانانهای
برخيز و آتش زن به من، از بادهات، از بوسهات
ساقیِ آتشناکِ من، پر کن زِ می پيمانهای!
م. سهرابی
5
شهريور 75
(بيتِ
اوّل : اسفندِ 1371)
مباد!
جهان
بهجایِ نجيبی رسيده، ناش کم است
بقایِ
اين گل و بلبل! کمی فناش کم است
ميانِ
حنجرهیِ من، هزار عربده مُرد
که
اين رباطِ دو در از چهرو هواش کم است
هزار
لعنتِ ميمون به اين شرافتِ خلق
فرسته
بادم، اگرچه دمِ رساش کم است!
مبيندم
دو جهانبين جهان، که هرچه در اوست
به
هر "مباد هگرز"ش، هزار "کاش" کم است!
نفس
مکش دلکا، تاک هردو زين گنداک
زنيم
غوطه به بحری که آشناش کم است
چو
در عدم، گلکام، بام همسفر گشتی
به هجوِ من منه انگشت: کاين هجاش کم است!
آدينه، 7 آذر 1399؛ 27 نوامبر 2020
مهدی سهرابی