Samstag, September 10, 2005

ديو بود اين بي شرف ...


حاصل ِ ما از جهان جز غم نبود
سير ِ گلگشتي به جز ماتم نبود
سال‌ها جستيم و ، حاصل هيچ ، هيچ
آنچه مي‌جستيم در عالم نبود
ناله بي‌خود كنده مي‌شد از جگر
حاجت ِ زير و نياز ِ بم نبود
يك دم از بار ِ گران سر بر نكرد
هر كه پشتش همچو گردون خم نبود
درد ِ خود مهدي زِ افيون چاره كرد
جز بلايي چاره ي ِ اين سم نبود
زين سيه عمّامه ، نكبتْ بار شب
كشت ِ ما را جز تباهي نم نبود
سوختيم و ساختيم اي مدّعي
در تبنگوي ِ شما مرهم نبود [1]
چندمان بفريبي اي رسوا شده
در وقاحت ، كس چو تو محكم نبود
گر نبودي ياد ِ آن روزان ِ شاد
مي پذيرفتيم و ما را غم نبود
ظاهر ِ ما زندگي ، باطن چو مرگ
هرگز اين دو اين چنين توأم نبود
ديده ايران آدم ِ بد ، بي‌شمار
ديو بود اين بي‌شرف ، آدم نبود !

21 – 19 تيرماه 79

GIF

---------------------------
[1] تبنگوي : سبد ِ بافته شده از شاخه هاي نازك . در گويش ِ طبس ، به نوعي از آن كه با ني بافته مي شد « كينو kaynou » و به نوع ِ بافته شده از شاخه ي درخت « چاك » مي گفتيم . ( امروزه از اين چيزها خبري نيست . ) از اوّلي براي اشياء ِ خانگي استفاده مي شد ، مثل ِ قرقره ي ِ نخ و سوزن و ... ، و يا كيسه هاي ِ كوچك ِ گياهان ِ دارويي ؛ و از چاك ، براي حمل ِ ميوه .
در شعر ِ منوچهري ، از ظرف ِ حمل ِ ميوه با نام ِ « تَبَنگوي » ياد شده : ( در يكي از مسمّط ها ، كه در وصف ِ كار ِ دهقان / باغبان در برداشت ِ انگور براي ِ شراب سروده ، دهقان به باغ مي رود و انگورهاي ِ رسيده را مي چيند ... )
وانگه به تبنگويَكَش اندر سپردشان
ور زانكه نگنجند ، بدو در فشردشان

البتّه كاربرد ِ اين واژه منحصر به همين يك مورد نيست . هنوز كتاب هايم را مرتب نكرده ام و همان طور پخش و پلا ست ، و نمي توانم ديوان را پيدا كنم . يادداشت ها كه اصلاً پيدا شدني نيست !
و امّا ، به استناد ِ منظومه ي ِ پهلوي ِ « درخت ِ آسوريگ » ، اين واژه در آن گويش نيز پيشينه داشته . آنجا كه درخت ِ آسوريگ ( خرما ) از سودمندي هاي ِ خود مي گويد ، يكي از موارد همين « تبنگوي » است :
تبنگو از من كنند
دارودان را
شهر به شهر برند
پزشك به پزشك
در متن پهلوي « تبنگوگ » آمده ، كه به كاف هم مي توان خواند و اين دوگانگي موردي كاملاً بديهي و بي نياز از توضيح است ؛ امّا تصوّر مي كنم كه حرف ِ پاياني ممكن است « ي » بوده باشد .
جاودان ياد دكتر ماهيار نوّابي ، در پابرگ نوشته است : « تبنگو » را فرهنگ نويسان ، صندوق ، زنبيل ، سبد ، صندوق و كيسه ي عطّاران و مانند اينها معني كرده اند . ( درخت ِ آسوريگ ، ماهيار نوّابي ، ص
48 و 49 )

واژونه (1) اسلام - اباحه

واژونه (1) :::: اسلام - اباحه

J [1]
برایِ معنیِ «انكار»:
در شرحِ تعرّف، درباره‌یِ داوود طائی آمده كه پایِ وی شانزده سال بی‌حركت بوده، و علّتِ آن اين بوده كه «چون در بغداد محال‌ها و ناشايست‌ها [می‌ديده]» از خدای تعالی خواسته كه پايش بازستاند.
و آنگاه مؤلّف می‌گويد: «كسی كه محالِ غيری چنين انكار كند، خود محال كی كند؟! و چون ديدنِ محال روا ندارد، كردنِ محال كی روا دارد؟!» (تصحيحِ محمّد روشن، ج؟ ص205)

امرِ معروف و نهیِ منكر، و ربطِ آن با اباحه
«و ديگر، امر معروف و نهی منكر به‌هيچ‌حال فرو نگذاری. اگر به‌دست نتوانی، به‌زبان می‌كنی. و اگر به‌زبان نتوانی، به‌دل منكر می‌باشی. و اگر از اين مرتبه فرو آيی، مسلمان نمانی و مباحیِ صِرف شوی؛ چه، خيريّتِ اين امّت منوط است به امر معروف و نهی منكر.» (علاءالدّوله سمنانی؛ مصنّفات، ص106) Y
علاءالدّوله، امرِ معروف و نهیِ منكر را لطف و عنايتِ خاصِ حق در حقِّ امّتِ مصطفی می‌داند و می‌گويد كه بر امّت‌هایِ پيشين واجب نبوده: «و بدان امر، نبی مخصوص بود؛ خلاف اين امّت، كه هر يكی را بدين امر قيام نمودن واجب شد.» (همان)
اوزجندی، عرفانی‌نويسِ اخلاق‌گرایِ سده‌یِ ششم نيز، در يگانه اثری كه از او بازمانده (مرتع‌الصّالحين) و به‌تازگی به همّتِ استاد مايل هروی به‌دستِ اهالیِ زبانِ فارسی رسيده، ويژه‌بودنِ امرِ معروف و نهیِ منكر به دينِ اسلام را مطرح نموده و می‌نويسد:
«اين هر دو، كارِ انبيا و رسل بوده است.» (اين برگ‌های پير، ص219)
«خيريّت امت محمد عليه‌السّلام بر ديگر اُمَم، به امر معروف و نهی منكر است. قوله تعالی: كنتم خيرَ امّةٍ اُخرِجت للنّاسِ تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر – 110/3» (همان، ص220)
جایِ ديگر می‌نويسد: «و هر كه را اصلِ غضب نبوَد، حاصل بايد كردن، كه قوّت غزات و امرِ معروف و حميّتِ زن و فرزند و نگاهبانیِ تن و مال، محتاج است جمله بدين غضب؛ امّا زيادت ناشايسته است و ناجايگاه است.» (ص173)
بايد گفت كه دنيایِ مدرن و اباحیِ امروز، ضرورتِ وجود و حصولِ قوّه‌یِ غضبيّه را با ايجادِ ساز-و-كارهایِ دقيقِ اجتماعی، منتفی ساخته است. نگاهبانی از خويشتن و پيوندان را از دوشِ انسان برداشته و به گردنِ جامعه و قانون نهاده است. پس تنها موردی از علل وجودیِ غضب كه باقی می‌ماند، همان «قوّتِ غزات و امرِ معروف و نهیِ منكر» است، كه صدالبتّه منسوخِ ازل و ابد می‌بُوَد!
جالب خواهد بود به اين نكته اشاره كنم كه ريشمندِ معاصر محمّدِ مددپور، در يادداشت‌هايی كه به ترجمه‌یِ «روح‌القوانين» افزوده، می‌نالد كه چرا اين مسيحيان غزا و جهاد ندارند و ازين‌رو نمی‌توانند ما را درك كنند و مدام به دينِ ما ايراد می‌گيرند؟! (يعنی ايشان هم تأييد می‌فرمايند كه اين امور ويژه‌یِ اسلام است! و البتّه اين چيزی نيست كه نياز به تأييد داشته باشد؛ امّا آن‌گونه هم نيست كه همه از آن آگهی داشته باشند! [2]) اصولاً در آثارِ اسلامی و آثار دوره‌یِ اسلامی، هزارها نمونه و سند می‌توان يافت از اين كه پيامبرِ ختم‌الانبيا با همه‌یِ انبيا فرقِ اساسی و اصولی داشته‌اند. از جمله، زين‌الدّين خوافی (صوفیِ سده‌یِ نهم) اين دو بيتِ سيّدحسنِ غزنه را نقل نموده:

ای كه هرگز هيچ ملّت چون تو پيغامبر نيافت
هيچ دين در هيچ روزی چون تو دينْ‌پرور نيافت
هركه از خاكِ كفِ پایِ تو تاجی سر نكرد [3]
دست بالا كرد تا دستار جويد، سر نيافت!
(منهج‌الرّشاد [اين برگ‌هایِ پير، ص477])

q
و امّا، سخنِ علاء‌الدّوله بسيار جالب و درخورِ تأمّل است. وی سيرِ دقيقِ تمدّنیِ اسلام تا اباحه / مسلمانی تا آزادگي [4] را به موجزترين وجه بيان كرده. جا دارد كه آحادِ امّتِ اسلام بدبن روش عمل كنند؛ باشد كه اين امّت نيز از نعمتِ آزادی و آزادگی كه از ايشان دريغ شده، بهره‌مند شوند.
چنانچه در قرآن و سيره‌یِ نبوی تأمّل شود به‌درستی روشن می‌گردد كه وارونه‌یِ اين سير در كار بوده، يعنی: نخست انكارِ قلبی در كار بوده، سپس منعِ زبانی (همراه با مژده‌یِ بهشت و ترساندنِ از دوزخ)، و با قدرت‌يافتن، و تحكيمِ سلطه‌یِ نبوی، رويه‌یِ عمل در كار آمده: حدودالله!
راهِ رهايیِ مردمانِ تحتِ سلطه، بسيار روشن و آسان است. "راهِ درستِ انسانی"، دقيقاً وارونه‌یِ "ناراهِ مسلمانی" است.
«[ابوالقاسم حكيم] گفتا: رحمت‌كردن بر خلقِ خدای عزّ و جلّ، كمترش آن بُوَد كه بد نكنی و بد نخواهی و بد نگويی.» (مرتع‌الصّالحين. اين برگ‌هایِ پير، ص183)

q
بايد به نكته‌ای ديگر درباره‌یِ «اباحت» بپردازم؛ امّا پيش از آن، اين چند كلمه ضروری است:
متأسّفانه عينِ آنچه را كه علاء‌الدّوله آورده، در آموزه‌هایِ زرتشت، در گات‌ها، نيز می‌توان ديد. زرتشت مردمان را به آن فرا می‌خواند كه: «هركس كه با انديشه و گفتار و يا با هر دو دستِ خويش، با دُروند بستيزد و يا پيروانِ او را به راهِ نيك رهنمون شود، به دوست‌كامی خواستِ مزدا اهوره را برمی‌آورد.» (يسنه، هات 33، بند 2) [از گزارشِ دكتر دوستخواه]
ساختار يكی است: ساختارِ دعوتِ دينی! ساختاری كه در آن دين‌دار خود را محق می‌داند كه ديگران را به راهِ راست [!] دعوت كند، به هر شكلِ ممكن؛ حتّی اگر شده با استفاده از هر دو دست!!
به اين عبارتِ مخوفِ ديگر، باز هم از گات‌ها، بنگريد، كه زراثوشترا می‌گويد: «منم نخستين، كه بدين كار برگزيده شده‌ام. همه‌یِ ديگران را دشمنِ مينوی می‌شناسم.» (يسنه 44، بند 11)

من خود از پرستندگانِ زرتشت‌ام، امّا نبايد ميان دو چيز سرگردان شويم:
آموزه‌هایِ عالیِ زرتشت / آيين‌بودنِ آيينِ زرتشت
سودمندی‌هایِ اوستا / زيان‌هایِ نگره‌یِ دينی به ايران و ايرانی

q
به اين جمله‌یِ آخوند محمّدِ غزّالی هم بنگريد كه در ارتباط با امرِ معروف و نهیِ منكر است:
 «خمرِ وی بريزد و جامه‌یِ ابريشمين را درز باز كند و... و كوزه‌یِ سيمين بشكند و صورت كه بر ديوار نقش كرده باشند تباه كند و امثالِ اين...» (كيميایِ سعادت. چ احمد آرام، ص394)
چه بی‌شمار آثارِ بی‌مانندِ هنری كه در اجرایِ اوامرِ الهی، به دستِ مسلمين نابود گشته است...

q
و امّا، گوشه‌یِ پايانیِ سخن، پيرامونِ اباحه
اوزجندی درباره‌یِ «اباحيّه» اشاره‌ای دارد كه من به‌جایِ ديگر نديده‌ام. در بيانِ حقيقتِ شرايع در بهره‌وری از دنيا (كه: «او»ست كه دنيا را به دارندگان می‌بخشد؛ يعنی به كسانی كه خود می‌خواهد!)، می‌گويد:
بدان ای رونده‌یِ راهِ خداوند -عزّ و جلّ- كه دنيا به صورت و معنی، خداوند از بهرِ همه خلق آفريده است، كه: «هو الّذی خَلَقَ لكُم ما فی‌الارض جميعاً - 2/29»، امّا در شريعت سبب‌هايی فرستاده است خداوند عزّ و جلّ، چون بيع و هَبَه و خلافت و قضا، كه به حكمِ آن سبب‌ها هركسی به چيزی از صورت و معنیِ دنيا اولیٰ شود از ديگران. هركه آن اسباب را منكر شود، شرايع را منكر شده باشد. و اهلِ اباحت –لعنهم‌الله- ازين‌جمله باشند. (اين برگ‌هایِ پير، ص140)
اين اشاره‌یِ اوزجندی، خود به‌اندازه‌یِ يك كتاب ارزش دارد. از آن دانسته می‌شود كه «اباحت» يك دستگاهِ فكری-عملیِ دقيق بوده، و نه آن‌گونه كه به ما شناسانده‌اند گونه‌ای لاابالی‌گری در رفتار و بی‌اعتقادیِ تمسخرآميز در انديشه. (يا به عبارتی، لاابالی‌گری و ريشخندِ عقايد، تنها رويه‌یِ بيرونیِ حقيقتِ اباحه بوده است.) اباحت، با اسلام در نبردی همه‌جانبه بوده؛ چرا كه همه‌یِ اسلام را نوعی ترفندِ اهريمنیِ برتری‌جويانه‌یِ ضدِّ انسانی می‌ديده است.

م. سهرابی
اَمرداد 1384


?
پابرگ‌ها:

[1] از آنجا كه فرصتِ بازخوانی و بازنگریِ منابع و تكميلِ يادداشت‌هايم را ندارم (كه بعد از عوض‌كردنِ خانه‌یِ اجاره‌ای، هنوز كتاب‌ها را مرتّب نكرده‌ام؛ و همچنين به علّتِ له‌شدن زيرِ بارِ قرض و بی‌پولیِ كشنده، حوصله‌ای برايم نمانده)، فعلاً همين را داشته باشيد. اگر زندگی‌ای بود و اندك آرامشی يافت شد، بهترترهايش را هم خواهم نوشت. می‌خواهم شماری از يادداشت‌هايم را به همين صورتِ نيمه‌خام منتشر كنم. اگر عيب و ايرادی در اين كار می‌بينيد، آن را متوجّهِ «اين روزگارِ تيره» بدانيد نه اين بيچاره‌یِ خسته‌ای كه منم. به‌زودی بايد يك‌فقره "خواست"ِ عمومی داشته باشم، اگرچه می‌دانم كه بی‌فايده است. (در گويشِ طبس، برایِ «گدايی» همين واژه را داريم، امّا وقتی كسی برایِ ديگری گدايی كند -كه معمولاً در مسجد يا جایِ ديگری كه جمعی در كار بوده، كسی بلند می‌شده و شايد بدونِ اين كه از مستمند نام ببرد، برايش درخواستِ كمك می‌كرده- به آن «خواست‌كردن» می‌گفته‌اند. من برایِ يك نفر پژوهنده‌یِ بينوایِ كافر «خواست» خواهم كرد، نه برایِ مهدی سهرابی.)
[2] بلكه حتّی مثلاً برعكس، آقايی كه سال‌ها پيش، «نقدِ آياتِ شيطانی» نوشته كرده، هزار جهد می‌كند كه خلافِ اين را اثبات كند؛ و مدّعی می‌شود كه مجازاتِ مرگ برایِ مرتد، اختصاص به اسلام ندارد... -كتاب به‌دسترس نيست كه شماره‌یِ صفحات را ذكر كنم.
[3] يایِ «تاجی» به جایِ "كسره‌یِ اضافه" است. در برخی از گونه‌هایِ زبانی چنين بوده و ممكن است هنوز هم بوده باشد. ضمناً «پيغامبر» هم هيچ عيبی ندارد و هجایِ «غام» سريع و كوتاه ادا می‌شود.
[4] اين توضيح را بايسته می‌دانم كه: من از «اباحه»، همراه با «آزادی»، معنایِ «آزادگی» نيز برداشت می‌كنم.
[Y] پس‌نگاره (پنج‌شنبه، 8 آبان 1393؛ 30 اکتبر 2014)
اکبرالله گنجی، معروف به «اکبر پونز»، در مقاله‌ای که در ردِّ منشأ دينی-فقهیِ «اسيدپاشی»هایِ اخير نوشته کرده، جايی، اين حديثِ نبیِّ اکرم را نقل فرموده:
از پيامبر اسلام روايت کرده‌اند:
“هر کس ناشايستی (منکری) ببيند و بتواند آن را با دستش درست و راست کند، بايستی چنين کند؛ اگر نتواند [با دست و نيرو]، آن‌گاه با زبانش؛ اگر [بازهم] نتواند پس با [يا در] دلش که پائين‌ترين اندازه ايمان است”.
http://www.radiozamaneh.com/183506

Donnerstag, September 08, 2005

به خدايي كه ديگر نيست !


روزي كه تمرين ِ تقدير داشتي يادم هست .
رنگ ِ سپيد را به نقش ِ فرشتگان كردي
سپيدان ِ محو ؛ روشن در روشنا !

گفتم : اين قدر گِل بازي مكن .

با ناخناني پُر ز چربي ِ بُن ِ مو [1]
همكار ِ تو بود ،
كِرم ِ تو .

در بُله ِ بُهت ِ هپروت
زمين ِ پيرامونت از سپيد و سياه انباشته شد ؛
توده در توده .
تنها دو رنگ داشتي .

سپيد را به نقش ِ فرشتگان كردي ؛ سپيدان ِ ياوه
و ما را سراپا سياه سرشتي .
...
اينك ، خداوند ِ ياوگان بيش نيستي
كه خويش را ، به كوري ِ نور ِ سياه ِ تو
سپيد برآمده ايم ؛ سرخ برآمده ايم ؛ و به صد رنگ
[ آسمان هايي كه ديگر در آن راه نداري ؛ مگر مات
- گذر ِ گذار داده باشيم
تا در اهرمنْ بازاري – اگر بيابي – [2]
سري به در ِ بسته ي ِ مسجدي بكوبي .

...
هان اي دروغ ِ هزار چار !
در ژرفاي ِ بطن ِ مادركت اهريمن نيز ، جايي براي ِ تو نيست .
اي از جنس ِ مرگ !

11 يا 12 اسفند 83

نسخه ي پي دي اف اين نوشته

[1] « ناخنان پر ز چربي ِ بن ِ مو » از شعر ِ دهخدا ست در وصف ِ آخوند ( مثنوي ِ « ان شاء الله گربه است » ؛ بيت ِ 8 ) :
ناخنان پر ز چربي ِ بن ِ مو
بس كه تخليل ِ لحيه ، گاه ِ وضو
http://www.freewebs.com/borzinmehr / http://borzinmehr.blogfa.com/post-1.aspx

[2] اهرمن بازار – جليل محمّد قلي زاده ، مدير ِ روزنامه ي ِ « ملّا نصرالدّين » [ كه همزمان با جنبش ِ مشروطه ، در قفقاز نشر مي شد ، و بسيار مورد ِ توجّه ِ آزادي خواهان ِ ايران بود و اشعار ِ آگاهي بخش و كوبنده ي ِ ميرزا علي اكبر صابر – هوپ هوپ نامه – در آن به چاپ مي رسيد ] از محلّه ي ِ مسلمان نشين ِ تفليس ، با عنوان ِ « شيطان بازار » ياد كرده است ( رك : از صبا تا نيما ، ج2 ص 43 ) .
توضيح ِ اين نكته ي ِ بسيار مهم ، كه چرا به جاي ِ « شيطان » ، « اهرمن » آورده ام مجالي جداگانه مي طلبد . شايد فرصت شد و در آينده اي نزديك ، يادداشتي در اين باره نوشتم . ( در حقيقت ، بايد يادداشت هاي ِ مربوطه را تأليف كنم ! )

Mittwoch, September 07, 2005

آتشي بر فروز ...

زندگي نيست اين كه ما داريم
خويش را بيش ازين چه آزاريم
چيست جز رفت و آمد ِ نفسي
اين كه ما زندگي‌ش پنداريم ؟
زنده از خود نشانه‌ ها دارد
كو نشاني كه ما گواه آريم ؟
زندگي شادماني ِ جان است
ما سيهْ كامگان ِ تيماريم
زنده از خود زند به گيتي نقش
ما چو تصوير و نقش ِ ديواريم
زندگي چون درخت ِ بالنده است
ما ز پوسيدگي چو مرداريم
بود و نابود ِ ما چه فرق كند
يا چه ، گر اندكيم و بسياريم ؟
گوسپند ِ شبان ِ قصّابيم
زنده رأسيم و مرده مقداريم
در طلسمات ِ شيخْ اهريمن
بندي و بندگان ِ دستاريم
گر بگويند مير ، مي ميريم
ور بگويند زار ، مي زاريم
هيچ ما را نه اختيار بُوَد
كاندرين كارخانه ابزاريم
شادي و روح و راح با ما نيست
غمزده بي‌دلان ِ بيماريم
بس كه غم رانده اند با دل ِ ما
رفته در هم ، به سان ِ طوماريم
از فراق ِ زمانه‌ي ِ عشرت
سرخ چشمان ِ زرد رخساريم
گيج و منگيم و بدگُمان و عبوس
با دگر گونه خوي و رفتاريم
هيچمان را حساب نتوان كرد
كه زِ اشرار يا زِ احراريم ؟
آري اين خانه‌گاه ِ ويران را
بهر ِ مردن نگاه مي داريم
خويش و بيگانه مي بنشناسيم
دوستْ خصمان ِ خويشْ آزاريم
چند جويي فضايل ِ ما را
كه دگر گشته خوي و هنجاريم
بعد ِ اعراب ما چگونه شديم ؟
همچنان نيز غرق ِ ادباريم [1]
رفته از كف تمام ِ هستي ِ ما
دست شسته ز جهد و پيكاريم
در طلسم ِ سياه ِ اهريمن
راه گم كرده ي ِ شب ِ تاريم
كرده ما را احاطه اين كابوس
گر به خوابيم يا كه بيداريم
شهر ِ سنگ ِ فسانه ي ِ كهنيم
خيز سحر از ميانه برداريم
آتشي برفروز و باز بده
مي ِ زردشت ، كاهل ِ زُنّاريم [2]

يلداي 74

[1] اين توضيح كاملاً ضروري است كه من اكنون ديگر نسبت به عرب چنان نظري ندارم . در حقيقت ، عرب نيز خود قرباني است ...
[2] زُنّار به طور ِ اخصّ مربوط به مسيحيان است ( بوده ) ، امّا در مورد ِ اهل ِ كتاب ، به طور ِ كلّي ، نيز به كار رفته ؛ و از جمله در مورد ِ زرتشتيان .
نيازي به توضيح نيست كه : شاعران ِ صوفي و متصوّف ِ ما ، عموماً زُنّار را مقدّس دانسته اند ؛ و زُنّار بستن ، نشانه ي ِ كمال بوده است .
GIF 1 2 3 4

Sonntag, September 04, 2005

نابودي ِ يادمان ِ كوروش ، نماد ِ نابودي ِ قطعي ِ ايران است .


اي وطن ، ايران ِ من ، چون است حال و روزگارت
خون همي گريم چو مي بينم چنين زار و نزارت
اي كهن ديرينه كشور ، وي مه و خورشيد ِ خاور
اي تمدّن را تو زيور ، شهره نام و افتخارت
از تو زاده ، در تو زاده ، كودك ِ خندان ِ گيتي
با پيام ِ شادي و نيكي ، بهين آموزگارت
فرّه مند ، آتشْ درون ، زردشت ، آن كز شعر ِ نابش
پر فروغ ِ ايزدي شد ، گوشه گوشه‌يْ هر ديارت
ماني آن آزادهْ جان را ، مزدك آن داد ِ جهان را
پروريدستي تو اي ايران ِ من اندر كنارت
آه امّا ، آه امّا ، آه امّا ...
كوروشم ! اينك منم خونينْ دل ِ غم ، سوكوارت
بنگر اين قوم ِ رذيلان ، خشكْ دستان ، ترْ بخيلان
تا نباشي ، آب مي بندند ، اينك ، بر مزارت !

GIF / JPG

Donnerstag, September 01, 2005

بي‌رنگ مي خواهم شدن ...


بي‌رنگ مي‌خواهم شدن ، ساقي بده پيمانه‌اي
زان مي كه هر پير ِ خرد ، گردد ازو ديوانه‌اي
از چشمه‌ي ِ چشم ِ پري ، چون آسمان ِ بي‌دري
مستانه چون لفظ ِ دري ، جانْ‌بخش چون افسانه‌اي
روشن چو راي ِ عاشقان ، جوشنده چون آب ِ روان
هم تلخ چون دور ِ زمان ، هم نعره‌ي ِ مستانه‌اي

ساقي به تنگ آمد دلم ، با خود به جنگ آمد دلم
يا باده‌ي ِ صافي‌م ده ، يا از جنون پروانه‌اي
آن‌سان كه زير ِ آسمان ، اندر بيابان‌هاي ِ جان
در زير ِ باران‌هاي ِ تو ، گردم زِ خود بيگانه‌اي
بالي برويد مر مرا ، تا بر پرم زين تنگ جا
وين عمر ِ باقي سر كنم ، در گوشه‌ي ِ بت‌خانه‌اي
با نعره‌ي ِ خاموش ِ خود ، از اين دل ِ افروخته
گرد ِ جهان گردم ، كه هان : بي‌خانه‌اي ، بي‌خانه‌اي

ساقي‌م افسون مي‌كند ، وز خويش بيرون مي‌كند
وانگه به نجوا گويدم : ديوانه هستي يا نه‌اي ؟
آري فداي ِ گيسوَت ، اي بوي ِ تو عِطر ِ جنون
ديوانه‌ام ، ديوانه‌ام ، آن‌هم چه سان ديوانه‌اي
خواهم كه فريادي شوم ، از آتش ِ لعل ِ لبت
وين خامُش ِ تاريك را ، افروزش ِ جانانه‌اي
برخيز و آتش زن به من ، از باده‌ات ، از بوسه‌ات
ساقيّ ِ آتشناك ِ من ، پر كن زِ مي پيمانه‌اي !


5 شهريور 75
( بيت ِ اوّل : اسفند 71 )

JPG

بگشاي در ...


اي جمله مستي‌هاي ِ جان ، مستي سلامت مي‌كند
وي باده‌ي ِ دير ِ مغان ، مستي سلامت مي‌كند
غم هر زمان با روح ِ او ، جولان ِ ديگر دارَدي
وندر پي ِ امن و امان ، مستي سلامت مي‌كند
پي كرده گم در كوي ِ شب ، در خامُش ِ بي‌سوي ِ شب
نعره‌زنان ، با صد فغان ، مستي سلامت مي‌كند

اي روشناي ِ جاودان ، اي گوهر ِ نيك ِ تو « آن »
وي جان ِ جان ، جان ِ جهان ! مستي سلامت مي‌كند
ساقي تويي ، ساغر تويي ، هم مستي و محشر تويي
ديوانه‌اي از بي‌خودان ، - مستي – سلامت مي‌كند
بوي ِ خراباتت مرا ، مدهوش مي‌دارد زِ مي
سود است اين ، يا خود زيان ؟ - مستي سلامت مي‌كند
بر آستان ِ خشت ِ خُم ، كافلاك نايد در نظر
سر سوده بر هفت آسمان ، مستي سلامت مي‌كند
از باده‌ي ِ دلجوي ِ تو ، وز خم خم ِ گيسوي ِ تو
بوي ِ جنون آيد به جان ؛ مستي سلامت مي‌كند
اي آفتاب ِ بي‌خودي ، سرخوش چو آتش مي‌دوي
وندر رگ ِ هستي نهان ، مستي سلامت مي‌كند
مي از خرابات ِ مغان ، افتان و خيزان مي‌بَرَد
دم كز صف ِ آتش‌خوران ، مستي سلامت مي‌كند
بگشاي در ترساي ِ من ، من كي مسلمان بوده‌ام ؟
زينسان كه دارم بر زبان : مستي سلامت مي‌كند !

شهريور ِ 75
JPG

Sonntag, August 28, 2005

از سفرنامه ي مكه ، شاهزاده فرهاد ميرزا


*
... و بعد از حقه بازي ، مجلس بال شد . خانمها و مردها به رقص افتادند و پنج قسم رقاصي كردند و اين خانمها را اين مردها خسته كردند . هر كه دست دراز مي كرد خانم بيچاره با خستگي دست باز مي كرد . خانمي به پيش من آمد . به ميرزا جوادخان ، نايب اول سفارت ، به فرانسه گفت كه اگر بي ادبي نباشد ، مي خواهم دست دراز كنم كه با شاهزاده برقصم . گفتم به ميرزا جواد ، بگو كه اين سنگي مكعب نخراشيده است ، كه از جا حركت نخواهم كرد و دست لطيف شما هم كه به سنگ بخورد درد خواهد گرفت . خيلي خنديد و پردن[1] گفت و رفت ، از ميرزا جوادخان پرسيدم گفت خانم مستشار نمسه[2] است ، خيلي زن زرنگي است . و في الحقيقه عالم غريب است كه هيچ قباحت در نظر اهل اروپا ندارد كه زنها گردن و سينه باز به انواع حُلي و حلل[3] آراسته با مردان اجنبي دست هم گرفته و دست به كمر انداخته در مجمع هزار نفر به رقص و وجد مي آيند . صَدَقَ اللهُ العليُ العظيم : كُلُّ حزبٍ بما لَدَيهم فَرِحُون[4] . و عنقريب اين عادات به اهل عثماني زودتر و به اهالي ايران قدري ديرتر سرايت خواهد كرد
يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد
و در ميان زنها كه مي رقصيدند ، يك نفر مادر و دختر يهودي بود . دخترش زنجير نقره در كمر داشت و زيادتر از اهل اروپا مي رقصيد . ناظم افندي ، كه سالها در طهران شارژ دافر[5] بود به من گفت اين يهودي است كه مي رقصد . گفتم در مذهب يهود ، با آن سختي كه در مذهب دارند ، اين اعمال ، كه سر و سينه باز باشد ، خلاف شرع است . گفت حالا آنها هم سويل‌زاسيون[6] شده اند و عنقريب همه ولايات سويل‌زاسيون خواهند شد . از عمر ما چيزي باقي نيست ، ولي آيندگان خواهند دانست كه هر چه نوشته شده حق است . در ايران ، بلكه در تمام آسيا ، زنها هر هفت نهاده[7] با روي گشاده ، در كوچه و بازار حركت خواهند كرد . و لم يبقَ مِنَ الاسلامِ الّا اسمُهُ و دَرَسَ رَسْمُهُ [8] . نماز و روزه و حج ، كار ِ سفها و مجانين خواهد شد
مي خندد روزگار و مي گريد چرخ
بر طاعت و بر نماز و بر روزه ي ما
و عقد و نكاح را براي شهرت و صلاح حفظ خواهند نمود[9] و اطفال كه لب از شير شستند به تعليم زبان فرانسه خواهند گذاشت . خواندن قرآن چنان منسوخ شود كه اگر كسي احياناً بخواهد ياد گيرد بايد به حجاز و مدينه برود . علي الظّاهر از آثار فلكي و اسباب ارضي چنين مي نمايد ، تا از پرده ي غيب چه درآيد و مشيت مالك الملك حقيقي به چه قرار گيرد ! ... سنه ي 1292 مطابق با سنه ي 1875 مسيحي .

( از سفرنامه ي مكه ، شاهزاده فرهاد ميرزا )
( نقل از : يحيي آرين پور ، از صبا تا نيما ، ج 1 ، ص 164 و 165 )
---------------------------------
[1] Pardon
[2] اتريش
[3] حُلي و حُلَلْ هر دو به معني زيورها ، پيرايه ها .
[4] هر طايفه اي به آنچه دارند خوشند . ( قرآن ، سوره ي روم ، آيه ي 32 و سوره ي مؤمنون ، آيه ي 53 )
[5] مأخوذ از فرانسوي Chargé d'affaires ، كاردار سفارت .
[6] به جاي سيويليزه Civilisé ، متمدن .
[7] يعني با هفت قلم آرايش ، كه عبارت بوده از سرخاب ، سفيداب ، ... – خاقاني گويد : هر هفت كرده پردگي ِ رز به مجلس آر / تا هفت پرده ي ِ خرد ِ ما برافكند ! ( يادداشت از م.س. )
[8] از اسلام جز اسم نماند و رسم آن متروك شود .
[9] جالب است . شاهزاده ي بزرگ ِ ما ، چه ذهن ِ روشن و تيزي داشته . در اين نظريّه ، بايد او را پيشگام ِ برتراند راسل شمرد !
[*] توضيح ِ آرين پور : اين سطور را پس از شركت در مجلس شب نشيني كه به احترام او در سفارت ايران در استانبول داده اند ، نوشته است .

Montag, Juli 25, 2005

داشتن و نداشتن


شب مه آلود و سرد بود . من پالتو ِ نيمداري را كه انگار از چند پشت پيش دست به دست گشته بود ، به تن داشتم . جايي از آن سوخته ، و پاره شده بود ؛ روي ِ سينه ي ِ چپ . و از آنجا سرما به تمام ِ پيكر و هستي ام مي دويد . نشت مي كرد . آهسته ، لرزان ، و در خود فرو رفته گام مي زدم . در انتهاي ِ كوچه ي ِ بن بستي كه نادانسته بدان داخل شده بودم ، مردي را ديدم كه پشت به ديوار ِ ته ِ كوچه زده بود و گويي ناي ِ ايستادن نداشت . مرا كه ديد ، بلند و كشدار گفت : آهاي ، مواظب باش ! شگفت و پرسان ، گفتم : مواظب ِ چه چيزي باشم ؟ گفت : يك عفريت ِ هفت چشم ، كه من يك چشم اش را كور كرده ام . به پيرامون ِ خود نگريستم ؛ جز من و آن مرد كسي ديگر آنجا نبود . گفتم : چيزي خورده اي ؟ گفت : چه ربطي دارد كه خورده باشم يا نه ؟ گفتم : پس چيست ، من كه چيزي نمي بينم ؟ گفت : عيب از توست كه چشم ِ عفريت بين نداري . خنده ام گرفت . گفتم : چشم ِ چه بين ندارم ؟ گفت : گفتم كه ، عفريت بين . وقتي چشم ِ عفريت بين نداشته باشي معلوم است كه نمي تواني عفريت ِ هفت چشمي را كه يك چشمش را كور كرده ام ببيني ؛ حتّي اگر در يك قدمي ات ايستاده باشد .
...
بيدار كه شدم ، خود را با سري فرو خميده بر « زند ِ وُهومن يَسْن » به خواب رفته يافتم .


17 اسفند 74

نسخه ي پي دي اف اين نوشته


Montag, Juli 18, 2005

من پَلغوت مي زنم ؛ پس هستم !


حتّي سال ها پيش از آشنايي ام با استاد هروي ( پژوهنده ي ِ سخت كوش و بي همتا در عرصه ي ِ نقد و تصحيح ِ متون ، و عرفان ْ شناخت ) نيز بي آن كه دليلش را بدانم [ اگر دليلي لازم داشته باشد ! ] افغان ها را دوست داشته ام .
يادم هست در مدّت ِ خدمت ِ اجباري ، در حوالي ِ خرّمشهر ، يك بار ، هوسي موي ِ سرم را انداخته بودم و ريش را نگه داشته ؛ فرمانده ِ گروهان – سروان فيضي – وقتي اين قيافه ي ِ جديد را ديد خنديد و گفت : سهرابي ، فكر مي كنم تو افغاني اي .
گفتم : شايد .
مدّت ها فكر مي كردم كه شايد علّت ِ كشش و دوستي ِ من نسبت به افغان ها اين بوده كه در سال هاي ِ اوايل ِ بعد از زلزله ي ِ طبس ، بهترين و درست كارترين كارگران و بنّاهاي ِ ما ، در بازسازي ِ طبس ، افغان ها بودند . امّا بعدها دانستم كه من اصلاً افغانم . اصل ِ فغانم !
سال ِ 63 ، كه در اوج ِ بي تابي و تنگ حوصلگي ، پهلوي ِ همسايه مان آقاي ِ بُراقي كه خيّاطي داشت ، شاگردي مي كردم ، يك روز ديوانه شدم و به شهرداري ِ طبس يورش بردم .
زميني داشتيم چفت ِ خانه مان ، كه پدرم همان وقت كه خريده بود ، سند ِ آن را به نام ِ من و برادر ِ بعدي ام علي زده بود . بغل ِ اين زمين ، كوچه ي ِ بن بستي بود ، باريك . همسايه هاي ِ طرف ِ مقابل ، خانه هاشان را لب ِ كوچه گذاشته بودند . حالا شهرداري مي گفت كه اين كوچه بايد چار متري باشد . يكي از آن همسايه ها هم در شهرداري كار مي كرد . شهردار هم بچّه محلّمان بود .
دو سه سالي بود كه اين مرافعه اندر جريان بود . يك شيخك كه رئيس ِ دادگاه ِ گناباد بود ، هر از چند گاه حكمي مي داد و باز يكي اعتراض مي كرد – و غالباً شهرداري - ، و دوباره حكم را عوض مي كرد . بالا پايين مي كشيد ؛ انگار كه حكم ِ دادگاه را با تُمبان ِ ننه اش اشتباه گرفته باشد !
آن روز پدرم از دادگاه برگشته بود يا از شهرباني . عادت داشت دعواهاي ِ بيرون را به خانه هم مي آورد ؛ مثل ِ همه ي ِ ما . من عصباني شدم و رفتم شهرداري .
از فرط ِ عصبانيّت ، يكي دو جمله بيشتر نگفته بودم كه از كوره در رفتم و فحش كشيدم .
همين قدر متوجّه شدم كه شهردار گوشي ِ تلفن را نگه داشته . بعد فهميدم كه شماره ي ِ شهرباني يا دادگاه را گرفته بوده !
وقتي برگشتم خانه ، رفتم ته ِ باغ كه سيگاري بكشم ، يا شايد « سيگاري » . وقتي آمدم ، مادرم گفت : از شهرباني آمده بودند ؛ كجا رفته بودي ؟ - با شنيدن ِ اين حرف ، دو باره افسار پاره كردم ، به آشپزخانه دويدم و كارد را برداشتم و همان طور با سرپايي ، عربده كشان رفتم طرف ِ شهرداري . برادرم علي دمبالم مي دويد امّا جرأت نكرده بود پيش آيد و كارد را از دستم بگيرد .
مسير ِ ورودي به خيابان ِ گلشن ، از روبروي ِ كميته ي ِ اَن قلّاب بود . آنجا كه رسيدم كارد را در هوا تاب مي دادم .
وقتي وارد ِ ساختمان ِ شهرداري شدم ، در ِ اتاق ِ شهردار را با لگد باز كردم امّا كسي آنجا نبود . ايشان رفته بود شهرباني براي ِ تأمين ! ( بعدها هر وقت حسن ِ نظري – دوست و همكار ِ پدرم – كه با هم دوست بوديم مي آمد بانك براي ِ حفاظت ، مي گفت : تا حالا شهرداري محافظ لازم نداشت ؛ تو اين يكي را هم اضافه كردي بچّه حاجي ! )
در سالن قدري داد كشيدم ، بعد چشمم افتاد به عكس ِ خميني ؛ پيش دويدم و با يك خيز ِ بلند عكس را از ديوار كندم ، يك عكس از شهيد بهشتي و 72 تن شهيد ِ كربلاي ِ جديد در پيرامون ِ حضرت هم به ديوار بود ؛ آن را هم كندم و روي ِ عكس ها پاي كوبي كردم و مدّتي به رئيس ِ دادگاه و رئيس ِ قوّه ي ِ قضائيّه و خميني فحش دادم و بعد از فرط ِ خستگي و كوفتگي ، سر ِ جايم ميان ِ سالن نشستم . آن وقت بود كه برادرم پيش آمد و كارد را از لاي ِ انگشت هاي ِ خسته ام بيرون آورد . و مرا برد خانه .
نيم ساعت بعد مأمور آمد ( آقاي ِ كيومرثي ، كه البتّه آن وقت هنوز عموي ِ همسرم نبود ! ) . پدرم با ايشان رفت با موتور ، و مرا پسر عمّه ام آقا سيد جواد رساند .
غرض كه ما را كردند هلفدوني . و ده روز ِ ناقابل آنجا بودم . بعداً هم كه رفتم دادگاه ِ گناباد و حكم ِ 20 روز حبس ِ تعزيري صادر شد ، ده روز ِ ديگر هم رفتم ؛ يا برده كردندمان ! ( نام ِ شيخك ِ رئيس ِ دادگاه « گرامي » بود . از من پرسيد : خُب پسر جان ، چرا رفتي عربده كشيدي ؟
گفتم : بعله حاج آغا ، ما يك زمين داريم كه بغل اش ...
حرفم را بريد ، كه : نه ، اين را بگو كه چرا رفتي شهرداري دعوا كردي ؟ گفتم : خُب همين است كه دارم مي گويم كه اين آقا كه شهردار ِ طبس هستند ... ، باز حرفم را بريد و گفت : پسر جان ، من مي گم چرا رفتي فحّاشي كردي ؟ عصباني شدم و پيراهنم را بالا زدم ، كه : اين پشت ِ من براي ِ شلّاق ؛ و بعد دست به پشت ِ گردنم بردم ، كه : اينهم گردنم براي ِ دار . مي خواهي بداني ؟ - مي گويم . باده زده بودم ؛ مست بودم .
يارويي كه داشت مي نوشت و به من نزديك تر بود تا به قاضي ، آهسته گفت : ديوانه اي پسر جان ! فرياد زدم كه : آره ديوونه‌م . ديوونه اينه كه نمي فهمه چي مي گه . داري مي پرسي ، منم جوابتو مي دم . هي مي گه : نه ، اون لحظه چرا رفتي ؟ خُب مست بودم ديگه !
كار نداريم كه قضايا چپّه شد و يارو گرامي ديگه حرفي نزد و رفت شهردارو آوُرد كه بياين روي ِ همو ببوسين . و آشتي كرديم . اين يعني اين كه فحش ردخور نداره ، اگه حساب باشه !

وقتي از اتاق ِ قاضي بيرون آمدم ، يكباره رضا فنجاني جلوم سبز شد ، كه : تو اينجا چكار مي كني ؟ گفتم : اومده‌م كون ِ شهردارِت بذارم ! چشاش گرد شد و آهسته داد زد : اي بچّه كوني ! اين تو بود‌ي كه زير و زبر ِ شهرداري رو يكي كرد‌ي ؟! جون ِ مهدي اگه مي دونستم تويي ، وسط ِ راه پرتش مي كردم تُو يه درّه اي جايي !! )
و اين ده روز ِ دوّم ، وقتي بود كه دو چند ده روزي از كارمندي ام در بانك مي گذشت .
آن موقع در زندان ِ شهرباني ِ طبس حدود ِ 30 و چند نفر حبس بودند ؛ همه به جرم ِ ترياك شيره . جز يك مورد سارق ِ مسلّح – كه حدوداً 55 تا 60 ساله بود و روي هم رفته 17 سال حبس كشيده بود ، من تنها زنداني ِ غير ِ معمول ِ آنجا بودم . ( چند روزي هم يك آقايي را كه با موتور به كسي زده بود آورده بودند . كارمند ِ اداره ي ِ برق بود ؛ يك دهشكي . يك روز مرا صدا زد كه : آقاي ِ سهرابي ، شما چرا با اين ها نشست و برخاست مي كنيد ؟ گفتم : دوستان ِ من اند ؛ چه عيبي دارد ؟ گفت : نه ، دوست كجا بود ؛ اين ها سوداگر ِ مرگ اند . خنديدم و جوابش را ندادم . از دست ِ من عصباني شده بود . بعد كه ماجرا را براي ِ بچّه ها تعريف كردم و يك شكم ِ مفصّل خنديديم ، بيشتر عصباني شده بود و ديگر اصلاً با من حرف نزد ! ) ( ده روز ِ دوّم كه رفتم ، يك زنداني ِ بيرجندي هم آنجا تبعيد بود . ورد ِ زبانش بود كه : آيه اي است كه به ضرب ِ چماق نازل شده !! )
زنداني ها از روستاهاي ِ طبس بودند ؛ از حلوان ، ديهوك ، فهالنج ، عشق آباد ، ...
از هيچ كدام حتّي به اندازه ي ِ يك سرْ سوزن چيزي نگرفته بودند ، امّا از دو سه كيلو تا ده بيست تا بارشان كرده بودند . مي گفتم : چرا قبول كرديد ؟ مي گفتند : بايد از آن شلّاق ها يكي بخوري تا بفهمي ! ( يك پيراهن ِ چيني سبز ِ تيره داشتم از دوران ِ اجباري ، چون هوا گرم بود در مي آوردم و به دال مي زدم . يك روز همان زنداني سارق ِ مسلّح رو كرد به من ، كه : سهرابي ، اين پيراهن را جمع كن ؛ نه بپوش و نه سر ِ دال بگذار . گفتم : چرا ؟ گفت : بازجويي كه اين بچّه ها را مي زده ، از اين پيراهن ها داشته ؛ حالا چشمشان كه مي افتد لرز مي گيردشان . )
دو افغان هم بودند : حبيب و موسي . هم دهي بودند ؛ از يكي از روستاهاي ِ هرات . حبيب زن و بچّه داشت ، امّا موسي گويا مجرّد بود . اين آقا موسي تنها مورد ِ جنس دار ِ زندان بود . صد گرم ترياك فروخته بود به ستوان حاجيان ، رئيس ِ زندان ! و به خاطر ِ همين مدرك ِ محكم او را آنقدر زده بودند كه خودش را زده بود به ديوانگي . شايد هم شده بود .
مأمورها زياد سر به سرش مي گذاشتند . بچّه ها هم گهگاه كتكش مي زدند . روزي چند بار ، انگشت اش را مي كرد توي ِ گوشش ، و داد مي زد : آتش ش ش .. !
حبيب مي گفت : اين در جنگ ِ با روس ها مدّتي توپچي بوده .
به تمام ِ تن ِ موسي جز ماهيچه چيزي نبود . بدني كشيده ، ورزيده ، و زيبا داشت .
من پهلويش مي نشستم كه برايم ترانه ي ِ افغاني بخواند . شعرهاي ِ عاميانه . و يادداشت مي كردم : دختر ِ خاله ، تو بيا سوي ِ من / چشم پياله ، تو بيا سوي ِ من !
دو سه روزي طول كشيد تا رام شد . خوب بود ، سيگار تعارفش مي كردم و گپ مي زديم ، يكدفعه با عصبانيّت مي گفت : دروغ مي گي . تو هم مثل ِ اونايي . مي گفتم : بچّه كونده ! سيگار مي دم مي كشي ، گپ مي زنيم ، شعر مي خوني ، دوست شديم ، باز چيه ؟ فكر كردي مي توني منو هم گول بزني كه بگم ديوونه اي ؟! شايد هم مي ترسيد كه من جلو ِ ديگران از ديوانه نبودنش بگويم !
مي فهميدم كه در گردونه است . خود ِ من هم در همين گردونه افتاده بودم امّا براي ِ مدّتي كوتاه . در بازجويي ، وقتي شرح ِ ماوقع را همان طور كه بود مي گفتم ، استوار قُليان پرسيد : منظورتان اين است كه دچار ِ جنون ِ آني شده ايد ؟ گفتم : من فقط تعريف مي كنم .
حبيب ناس درست مي كرد . من خوشم نمي آمد . يك بار حجّت ِ نجفي گفت : بيا سهرابي ، بيا بنداز ، خوب است ؛ اينجا نشئه ي ِ ديگري كه نيست . ( حجّت برادر ِ كوچكتر ِ احمد و محمود نجفي بود كه اعدامشان كرده بودند . بعدها براي ِ كسي از متانت و ادب ِ حجّت تعريف مي كردم ، گفت : بايد احمد و محمود را مي ديدي ! ) ناس را گذاشتم زير ِ زبانم و به يك دقيقه نكشيده نشئه ي ِ عجيب نازك و لطيفي در سرم پيچيد . فقط سر . لذّتي داشت . تا آن موقع ترياك و بنگ كشيده بودم ، بنگ بيشتر ؛ امّا اين شباهتي نداشت . از جنس ِ ديگري بود .
بعد رفتم دستشويي دهانم را شستم . به حبيب گفتم : اين چه بساط است از شما افغان ها ؟ گفت : ما تُف داني داريم !
به حياط كه مي آمديم من براي ِ بچّه ها فال ِ حافظ مي گرفتم . به حافظ و مولانا و خيّام اجازه ي ِ ورود به زندان نمي دادند ، امّا بالاخره گذاشتند . كاغذ قلم هم داشتم . ( هنوز در بين ِ مأموران ِ شهرباني ، كساني از همكاران ِ قديم ِ پدرم بودند و رعايت ِ حال ِ مرا مي كردند . وانگهي با اغلبشان سلام و عليك داشتم . دوستي هم داشتم كه حالا پاسبان بود . عموي ِ آينده ي ِ همسرم نيز نه تنها با من كه هنوز قوم نبود ، كه با همه مهربان و مردم بود ... )
وقت هايي كه سجّادي ، آخوند ِ سياسي ايدئولوژي مي آمد پشت ِ پنجره ي ِ اتاق ِ بالا كه مشرف به حياط بود ، موسي كه به شتاب قدم مي زد ، مشت اش را گره مي كرد و رو به آخوند فرياد مي زد :
منتظري هيچ پَلغوتي نزده !
خميني هم هيچ پلغوتي نزده !!
از خودش پرسيدم : موسي ، پلغوت يعني چه ؟ چشم غرّه اي رفت و جواب نداد . از حبيب مي پرسيدم ، مي گفت : والله نشنيده‌م تا حالا . مي گفتم : خوب فكر كن ؛ چيزي يادش نمي آمد .
امّا اين واژه ي ِ عجيب نيازي به معنا كردن نداشت . همه ي ِ ما مي فهميديم كه منظور ِ موسي اين است كه :
منتظري هيچ گهي نخورده !
خميني هم ... !!
بعدها از چند نفر افغان ِ ديگر هم پرسيدم ، هيچ كس نمي دانست پلغوت يعني چه ؟ حتّي سال ها بعد ، از استاد مايل ِ هروي پرسيدم ، ايشان هم اظهار ِ بي اطّلاعي كردند .
( حالا شك مي كنم كه نكند واژه ي ِ پشتو باشد . بايد يك نفر پشتو زبان پيدا كنم و بپرسم . )

اكنون كه سال ها از آن روزها گذشته ، من همچنان اين واژه را به كار مي برم . در حلقه ي ِ كوچك ِ دوستان نيز كاربرد يافته .
ما ، در مورد ِ آدم هاي ِ بزرگ و انسان ، و نيز آدم هاي ِ حقير و نكبت ، هر دو ، اين واژه را به كار مي بريم . مثلاً مي گوييم : هدايت يك پلغوت ِ بزرگ دارد كه به « كتاب ِ احكام » مي گويد : زبدة النّجاسات !
واژه ي ِ عجيبي است . وقتي در باره ي ِ آدم ها به كار مي بريم ، از آن معناي ِ « گپ ِ حسابي ، سخن ِ بزرگ و جانانه ، ... » اراده مي كنيم و وقتي در باره ي ِ امثال ِ اين مادر قحبه ها به كار مي بريم منظورمان اين است كه : طرف گه ِ زيادي مي خورَد ، يا خورده است !
،
بر اين اساس است كه مي گويم :
من پلغوت مي زنم ؛ پس هستم !
...
با خواننده است كه مرا از كدام گروه بداند !!


سيزدهم تير ماه 1384

نسخه ي پي دي اف اين نوشته

Mittwoch, Juli 06, 2005

كدِ ملّي

کدِ ملّی

شعبده‌بازی. در يک پرده: پرده‌یِ آخر
ورّاجی‌هایِ يک مست
[از يادداشت‌هایِ م. توپچی]

خودم چند سال کارمندِ بانک بودم. با ناچاری و نفرت. بعد سرِخود به اداره‌یِ «راه و دخانيات»[1] منتقل شدم. الآن هم هيچ مدرکی ندارم؛ چرا که از وقتی که اندکی بازنشست شده‌ام تصميم دارم بسياری از چيزها را فراموش کنم. مثلاً خرفسترِ هولناکی را که بر خواب‌هايم می‌نشيند.
البتّه می‌دانم که وظيفه‌یِ شما جوانِ عزيز -که حکماً از زندانِ بيکاری، چند روزی به‌مرخصی آمده‌ايد- اين نيست که به حرف‌هایِ من جز در قالبِ پرسش‌هایِ نوشته‌شده گوش بدهيد. امّا شما هنوز به آن‌جا نرسيده‌ايد که بتوانيد بفهميد که ما مدام در زيرِ شمشيرِ آخته‌یِ پرسش‌هایِ نانوشته، مرگ را زيسته‌ايم.
داشتم می‌گفتم...
اگر خسته شده‌ايد، بفرماييد تا با هم بر لبه‌یِ ايوان در آفتاب بنشينيم و قدری گپ بزنيم. ضمناً، به همه‌یِ پرسش‌هایِ نوشته‌شده‌یِ ورقه‌هایِ شما نيز پاسخ خواهم گفت. می‌خواهم اندکی هم شما را به‌زحمت بيندازم تا قدری بگرديد در اين انبوهِ ورّاجیِ تلخ. شايد بتوانيد به وظيفه‌یِ مقدّسِ «کدِ ملّی» کمک کنيد.
سيگار می‌کشيد؟
خوب است. سينه‌تان را مثلِ من نسوزانيد. شما جوان هستيد و از مرگ تصوّرِ بسيار دوری داريد. امّا من هميشه –بيست‌ودو سال- با مرگ زيسته‌ام. هرشب در خواب‌ام نعره کشيده است. بگذريم. چای‌تان سرد می‌شود. سرپرستِ ميخ که نداريد، که غيبتِ تقريبیِ شما را گزارش کند؟ چون اين‌ها حتّی اگر خودتان مأمور هم باشيد، بازهم می‌ترسند که نکند جايی، بسيار جاها، همه‌جا، کافری مطلق (که گاهی برایِ مصلحتِ گه‌گاهی مسلمان شده است، و گاه يک‌زمانی از رویِ اجبارِ هولناک نطفه‌یِ پدری مسلمان) شما را از راه به‌در ببرد.
يادم هست، پنج يا شش ساله بودم که يکی‌دو روز بويی هولناک به مشام‌ام می‌رسيد. در خانه چيزی تدارک ديده می‌شد. و من در ذهنِ خود، و از کسی، به هيچ پاسخی نمی‌رسيدم.
آن روز، نمی‌دانم صبح يا عصر، در تِنَبی بستری گستردند، در ميانه. انگار می‌خواهند کسی را قربانی کنند. درست حدس زده بودم! شايد باری شاهدِ اين صحنه بوده بودم. شايد در اين هزار و چند، چندها هزار و چند بار اين صحنه را ديده بودم؛ وگرنه نمی‌بايست آن‌قدر دچارِ خشم و نفرت و نوميدی شوم.
صحنه‌یِ غريبی بود. دلّاک پير، قوطی، و همکارش، چون سلّاخانِ يک خوابِ هولناک زانو زدند. يک ابزارهایِ خاصّی اختراع کرده بودند اين جاکشان. يک نی، که پوستِ سرِ آلتِ کودک را از آن می‌گذراندند و يک کارهایِ ديگر. و بعد می‌بُرَند؛ که تا روزی که می‌ميری مسلمان بوده باشی؛ امّا نمی‌فهمند که ممکن است جهود مرده باشی.
من، همه‌یِ خودم غرقِ خشم بود. و درد. سوزش. تا ژرفنایِ وجودم می‌سوخت. حالا شما تصوّر کنيد که کودکی پنج-شش ساله، چه هستیِ لرزان و حسّاسی دارد و چه هراس‌هایِ هولناکی، که آن را از خاطره‌یِ قومی‌اش با خود به جهان آورده است؛ از دورترين اعصارِ توحّش.
خسته می‌شويد دوستِ عزيز. اگر از سرپرست‌تان مطمئن هستيد بعداً يادم بيندازيد که اصل و ريشه‌یِ اين موضوع را برای‌تان بشکافم. قصّه‌یِ جالبی‌ست.
الغرض، هنوز دلّاک پير زانو نزده بود که ريشِ نه‌چندان بلندِ سپيد، و دستارِ چه‌می‌دانم چه‌رنگِ او را، در نظر آوردم (شايد زرد) و انگار همه‌یِ فحش‌مندیِ فارسیِ طبس را در يک‌آن آموختم. ابداً فکر نمی‌کنم قبلاً حتّی يکی از کمتر از آن فحش‌ها را بلد بودم يا به کسی داده بودم: ای کُستَهْ‌نِنَه! ای همو نِنَه‌دْ رِ گَيدُم! مادرجندَه! نِنَه‌کونی! ای کيرِ خر دِ سُلُتِّ ننه‌د!...
و همين‌طور يک‌ريز فحش‌هايی می‌دادم که اين‌ها که نوشتم بچّه‌فحش‌هايش بود. يک الف بچّه و اين‌همه فحش! (همه حيرت کرده بودند. پدرم می‌گفت: پدرسوخته حيا کن، اين که چيزی نيست.)
امّا، دلّاکِ پير، سندِ مسلمانی‌ام را صادر کرد. در ميانِ غوغایِ فحش‌هایِ من. (گريه نمی‌کردم.)
شما در دوره‌یِ آمپولِ بی‌حسّی و تکنولوژیِ مدرن ختنه شده‌ايد. باز يک‌کمی خوش به حال‌تان. اگرچه زياد توفيری ندارد. نقصی‌ست کاملاً برابر. لکّه‌ای بر سپيدایِ هستیِ من و شما. سياه.
داشتم چه می‌گفتم که از مرحله پرت افتاديم و رفتيم سرِ ختنه؟ -ها، قرار بود ماجرایِ ختنه را، يعنی اصل و ريشه‌اش را برای‌تان بشکافم. امّا نه، اين بعد ازآن بود. پيش ازآن داشتم می‌گفتم که اين‌ها می‌ترسند. و باور بفرماييد که همين شمارش، يک بهانه است برایِ اين که قدری از برهم‌خوردنِ بی‌اختيارِ پايک‌هایِ خرفسترِ محتضرِ هستی‌شان که سردْبادِ کشنده‌یِ مرگ او را فرو گرفته است، بکاهند. می‌خواهند داغی ديگر بر ما نهند! بگذاريد برایِ آخرين بار دشمنان‌شان را شماره کنند.
شما جوان‌تر از آن هستيد که بفهميد؛ امّا به‌غريزه آگاه می‌شويد. زندگی چيزِ غريبی‌ست. يک‌وقتی يک‌کسی را به‌ياد می‌آورم که هفده‌ساله بود و هنوز حتّی يک‌بار عرق نخورده بود و نرقصيده بود، که ناگهان توفانِ بی‌رحمی، سيه برخاست. و او زورقِ خود را رها کرده بود. می‌گفت بايد مست بود يا نشئه. و اگر سعادت داشته باشی بلکه بتوانی بر طبلِ بيعاری بکوبی؛ که اين‌جا ديگر کرگدن هم پوست می‌اندازد.
و همين آدم سرگذشتی دارد که اگر بدتان نمی‌آيد، اگر خسته نمی‌شويد، و اگر از سرپرست‌تان مطمئن هستيد، می‌توانم برای‌تان بگويم. اصلاً يک نسخه از بعضی يادداشت‌هایِ خودِ اين آدم را در خانه دارم. يک‌لحظه تأمّل بفرماييد.
اتّفاقاً خيلی زود پيدا شد. حالا درست مثلِ اين است که خودش در کنارتان، روبه‌روی‌تان نشسته‌ست، سيگار می‌کشد، با شما چای می‌خورَد؛ و ابداً در فکرِ اين نيست که شما چه تصوّری در باره‌اش خواهيد کرد، يا در گزارشِ محرمانه‌تان چه خواهيد نوشت.
بگذاريد اوّل اين يک‌تکّه را برای‌تان بخوانم. خوبی‌اش هم اين است که اين چند سطر را به‌شيوه‌یِ اوّل‌شخص نوشته است...

هفتم اسفند 1379

نسخه‌یِ پی‌دی‌افِ اين نوشته:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2017/04/kode_melli.pdf
نسخه‌يِ قديمیِ پي‌دي‌افِ اين نوشته:
نسخه ي پي دي اف اين نوشته


?
پابرگ‌ها:

[1] يکی از دوستانِ من مديرکلِّ بازنشسته‌یِ اين اداره است.