Posts mit dem Label كهن‌اسلوب werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label كهن‌اسلوب werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Donnerstag, August 20, 2020

در روايی و سزايیِ "خشونتِ محض"!

در روايی و سزايیِ "خشونتِ محض"!


رویِ آزادی نخواهد ديد ايران جز به‌خون
باد با خون بيرقِ اهريمنِ دين سرنگون
آن برون از گود، کز "نفیِ خشونت" ژاژخاست
اهرمن‌زاد ار نباشد، هست گولی واژگون
گوشه‌ای بگزيده در امنِ فريب و، بسته بار
کی دل‌اش سوزد ز دل بر ما به‌کامِ مرگ و خون
غرقِ خشم‌ايم، آری، امّا قاتل و خون‌خوار نه
جشن می‌گيريم ابله، گر شود راحت زبون!
اين‌همه سالِ دراز از ما به‌جد کشتار کرد
تا سپوزد مرگ در ما، تا به فيهاخالدون
پس زَفَر بربند! مرگ‌ارزان بُوَند اين قدسيان
کز کتابِ مرگ باشدْشان دمادم رهنمون
آن‌که تا آيد درون تيغ از پیِ کشتار داشت
جز به‌تيغِ مرگ نتوان کردش از کشور برون!

م. سهرابی
آگوست 2020؛ اَمردادِ 1399
وزل؛ آلمان

Dienstag, Juli 21, 2020

اندر مديحِ دو تن از پاره‌پورگانِ مَبارَز

و لهُ ايضاً،
به‌تلويح، اندر مديحِ دو تن از پاره‌پورگانِ مَبارَز گويد:

ما زاده‌یِ نوريم و طبرزد داريم
از هر آخور که شد درآمد داريم
زی محبس و زی سرای، از برکتِ حق
چون آبِ اماله رفت‌وآمد داريم!

Donnerstag, November 28, 2019

ابنِ دبّاغ...


ابنِ دبّاغ...
ابنِ دبّاغ شده گاله‌به‌هشدار و به‌جاست
که به ماتحتِ تمام‌اللَّه‌اش اين‌بار بُکاست! [1]
هان! مجو زاهرمن ای خسترِ گوزيده، پناه
که خودش گوزِخلاصیِ‌زده‌یِ دارِ فناست!
چارده قرن بلا بس نبُوَد ريده‌یِ خير؟
زنده شرّا که ازآن راه به آزادیِ ماست!
...
ما و تسليح؟ بدين بيلچه‌یِ کفرِ خفن
کنده گورِ تو و جمهوریِ اسلامِ خلاست!

::::
شنبه-دوشنبه، 4-2 آذر 1398؛ 25 نوامبر 2019
م. سهرابی
&
منبع‌الافاضات:

?
پابرگ:


[1] مصراعِ دوّم، در اصل اين بود:
زآن‌که ماتحتِ تمام‌اللَّه‌اش اين‌بار به‌گاست!
و اصل‌تر:
... رسول‌اللَّه‌اش ...!


نه‌نه‌نه‌نه به خشونت!! (پونز!)


نه‌نه‌نه‌نه به خشونت!!
خوانديم که سيدحاج‌گنج‌الله، المشتهر به "اکبرپونز" جايی «اندر مذمّتِ خشونت» گاله‌گشا شده. بی‌معنی اين دوبيتوک به‌قالبِ جفتوک، از ما به‌درافتاد:
 
نطفه‌ام بوده خشن، کاين‌سان دغل
حکمت‌اللَّه را همی‌دارم مچل
می‌کند ارشادم اکبر، من ببو
می‌کنم پونز به اين و آن فرو!

::::
بامدادِ دوشنبه، 4 آذر 1398؛ 25 نوامبر 2019
م. سهرابی


Montag, August 13, 2018

برکَن اين شوم و تبه‌پژ از بيخ!

برکَن اين شوم و تبه‌پژ از بيخ!

چل سال نه بس کز اهرمن در محن‌ايم؟
بر پيله‌یِ زجر و مرگ، بيش از چه تنيم!؟
تا ريشه‌یِ دينِ حق ز بُن برنکنيم
آزاد و به‌دل دمی به شادی نزنيم!!

مهدی سهرابی
20 اَمرداد 1397؛ 11 آگوست 2018

Donnerstag, März 16, 2017

ازچه از اسلام بيزارم...

ازچه از اسلام بيزارم...

اگر خواهی بگويم ازچه از اسلام بيزارم
کتابی بايد اندر پاسخ‌ات، ای دوست، بنگارم
چو يک‌باره نبوده نفرت‌ام ز اسلام، می‌بايد
يکايک، آن دلايل را که اصلی بوده، بشمارم
ندارم چون مجالِ آن مفصّل، مجمل‌اش بشنو
چکيده گويم‌ات؛ گرچه دلايل هست بسيارم

نخستين، نفرتِ من، از خمينی بود، سالی چند
ز اشعارم ازآن دوران، توانی خواند افکارم [1]
خمينی، خسترِ پستِ کثيفی بود و، جمهوری‌ش
علن فرياد می‌زد: پيکِ فقر و مرگ و کشتارم!
سپس‌تر، خواستم تا منشأِ اين گند را جويم
که بر من سخت بُد، کآن را ز دينِ "حق" بينگارم
چو کردم سر فرو، اندر تواريخ و سِيَر، يک‌يک
بديدم چيزهايی، کآن به‌جدّ می‌داد آزارم
محمّد را همی‌ديدم، شروری، هرزه‌ای، خون‌ريز
ز بيماری‌ش، صد دعوی، که: من درمانِ بيمارم!
چه‌سان يک مرد، نُه زن می‌تواند داشت، در يک‌آن
پس‌آنگه، ادّعا فرمود: من پاکيزهْ کردارم؟
وزآن بدتر، به نُه‌ساله تجاوز کرد و، کرد افضا
که: من پيغمبرم؛ اين سرخ‌مو را دوست می‌دارم!
عروسِ خويش را، چون ديد خوشگل، قر زند، درجا
پس‌آنگه گويد: اين فرمانِ الله است و، ناچارم!
به يک‌روز، از يهودان، هشتصد تن، سر همی بُرّد
که: اينک! «رحمةً للعالمين» خوانده‌ست دادارم!
ز کونِ اهرمنْ‌ افتاده‌ای، بی‌شرم، هول‌انگيز
بلی، «ختم»ِ جنايت بود؛ در اين، شک نمی‌آرم
علی را نيز ديدم چون هيولا، تيغ اندر کف
کف آورده به لب؛ نعره زند: من، شيرِ کرّارم
ز القاب‌اش بجو معنی، که بشناسی هيولا را
غضنفر، حيدر و صفدر، همه يعنی که: خون‌خوارم
به کوفه، «بوالشکم» دارد لقب، از دستِ ايرانی [2]
به‌ياوه، باز می‌لافد؛ که من نانِ جوين‌خوارم!
عمر، بوبکر، عثمان، بودشان پرونده زآن روتر
که‌شان من -عاشقِ ايران-، اضافی وقت بگذارم
وليکن، در علی، با مغزِ خود کلکل بسی کردم
که بتوانم ازو و آلِ او، اين پرده بردارم
حسينِ تشنه‌لب، آبشخورِ گنداکِ شيعی را
چنان پنبه زده‌ست‌ام، کز خودم يکسر عجب دارم
شرير بنِ شرير، از اهرمنْ ريدارِ بوگندو
گر او مظلوم باشد، من يزيد و شمرِ ادوارم!
نبرّم تا سرِ اين جهلْ‌ديو، از پای ننشينم
ز کين لبريز بين، انديشه و گفتار و کردارم
هزار و چارصد سال است خون‌ام سخت می‌جوشد
کنون، سرريزِ آن، صيقل زده شمشيرِ اشعارم!

24 دسامبر 2011
&
نشرِ نخست:

صوت و تصويرِ سراينده (افزوده‌شده در تاريخِ شنبه، 11 نوامبر 2017):

?
پابرگ‌ها:

[1] به اين نشانی:
[2] سال‌ها پيش، در کتاب يا مقاله‌ای از دکتر علی اشرف صادقی، ديده‌ام که نقل کرده که در يکی از متونِ کهن (فارسی يا عربی‌اش يادم نيست) گفته شده: چون علی به بازارِ کوفه می‌آمد، عجمان (ايرانيان) می‌گفتند: بوالشکمب بيامذ!
ازآن‌جا که وصفِ علی که در ديگر متن‌هایِ کهنِ تاريخ آمده، اين فقره را تأييد می‌کند، برایِ من نيازی به سند و مدرکِ ديگر نبوده و نيست! بگذريم که دکتر صادقی (در همان کتاب-مقاله، يا جايی ديگر) می‌کوشد که وضعِ ديگری برایِ اين لقب بيابد، و ازجمله پایِ بودا را به‌ميان می‌کشد که يعنی: بوداشکم؛ دارایِ شکمی همچون شکمِ بودا! که واقعاً مسخره‌ست.
اين لقب، به‌روشنی، همين است که هست: ابوالشکمب! بوالشکمب! بوالشکم! يعنی: پدرِ شکم!
در تاريخ‌نامه‌یِ طبری (دوره‌یِ سه‌جلدی، تصحيحِ محمّد روشن) در وصفِ علی آمده: و [شکمِ بزرگ داشت و] مِنطقه که بر ميان بستی، چهارده بَدَست بود! (نقل از حافظه)
حالا اگر لازم باشد که راجع به کينه و دردمندی و رندی و تکّه‌پرانیِ ايرانيانِ کوفه، اسنادی ديده شود، آن‌ها که می‌توانند، بروند بگردند. منِ اسيرِ حقوقِ فشلِ جهانیِ کثافت، که اين‌جا اين‌بار در آلمان به‌وضعِ دربه‌دری و آوارگی به‌سرمی‌برم، نه توانِ چُنين تفحّصی را دارم و نه کتابی چيزی به دست‌رس‌ام هست. (در اينترنت جستم، چيزی نيافتم.) [پابرگ، در پنج‌شنبه، 26 اسفند 1395، 16 مارچ 2017، افزوده شد.]

Dienstag, März 15, 2016

رهِ بيراه مرو...

رهِ بيراه مرو...

(بازنشر)

ای که خواهی به سرِ خويشتن افسر باشی
بايد از خود به‌درآيی تو و، ديگر باشی
به نجاتِ وطن ای دوست اگر می‌کوشی
شرطِ اوّل‌قدم آن است که کافر باشی
ور نه صد قرنِ دگر نيز همين است که هست
بِهْ نه، بل دم‌به‌دم -البتّه که- بدتر باشی
چيست «اسلامِ سياسی»؟ سخنِ ياوه‌یِ چرت
بايد اين گوش چو دروازه و، آن، در باشی!
نوع و گونه چه بُود، ريده‌یِ اهريمن را
تا تو در گه بزنی پنجه و، داور باشی!
موسوی خواهد اگر از عنِ جدّش بخورد
بخورد؛ از چه «تو» اين‌گونه مکدّر باشی!؟
موسوی-خامنه‌ای ريده‌یِ يک اهرمن‌اند
از چه‌رو بينِ دو عن‌زاده مخيّر باشی!؟
بی‌شمارند که زايند ازين نطفه‌یِ شوم
وز تو خواهند بر ايشان چو برادر باشی!
از محمّد چه رسيده‌ست به ما، جز گه و گند
که پی شستنِ اين گندِ مکرّر باشی!
تخمِ بسمل چو بکاری تو گلستان مطلب
ور نه يک‌عمر در اين مزبله منتر باشی
بگسل اين بند و، رها کن تن ازين کهنه‌خلا
تا به‌کی دلوصفت در خمِ چنبر باشی؟
مامِ ميهن بُوَد اندر کفِ اين ديو اسير
شرم بادت، که تو-اش پورِ دلاور باشی
غرقه در خون بُوَدت مام و، تو مدهوشِ جفنگ
منترِ مسجد و درمانده‌یِ منبر باشی
بايد ای دوست به يک ضربِ تبر قطع کنی
سرِ اين ديو و، رهاننده‌یِ مادر باشی!

مسلم و، دشمنِ جمهوریِ قدسی؟! عجبا!
بز گرفتی تو مرا، يا که خودت خر باشی؟!
به سرِ طاسِ من ايدون فرِ شش‌ماهه مزن
که چو نيکو نگری، درخورِ تسخر باشی
...
رهِ بيراه مرو، چاله مشو، چاه مکن
کفر شو،  ور نه تو هم دشمنِ کشور باشی!


م. سهرابی
23-22 ارديبهشت؛ 13-12 می 2011

نشرِ نخست:
FRIDAY, MAY 13, 2011

Donnerstag, Juni 04, 2015

باطل‌السّحرِ

باطل‌السّحر

گرچه اين فرموده قدری مغلق است
کفر و باطل، باطل‌السّحرِ حق است!


م. سهرابی
پنج‌شنبه، 14 خرداد 1394؛ 4 ژوئن 2015 

Mittwoch, Mai 27, 2015

رکوردِ اخلاقِ حسنه!

رکوردِ اخلاقِ حسنه!

عجبا!
يک‌سالی هست که اين نوشته‌یِ وبلاگِ حضرت‌مان، بالاترين رکورددارِ کنتور، اعنی همان "کِرم‌دارشمار"ِ مبارک واقع شده، و به هزار تُف و ياعلی‌مدد هم، ول‌کن نيست و بيرون نمی‌کشد...
آن‌وقت می‌فرمايند که ما ايرانيان، اسوه‌یِ اخلاق‌ايم... قيم... قيم... قيم!!!

Donnerstag, Mai 21, 2015

خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی!

آقا! به پروردگارم حضرتِ ابليس قسم! من کاملاً بی‌تقصيرم! قافيه‌ش منو تحريک کرد...
::::
م. سحر فرمايد:
حيف از تو که خوشگل نشدی ...

حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان
نُقلِ تر محفل نشدی ميم سحر جان
بيش از همه اِستاده‌تر از سرو سرودی
اما متحول نشدی ميم سحر جان
يعنی به‌سوی مردم دون از پی تکريم
با سر متمايل نشدی ميم سحر جان
تا اهل جهالت بنشانند به دوشت
با جهل به محمل نشدی ميم سحر جان
يک عمر غم غربت و يک عمر جدايی
افسردت و باطل نشدی ميم سحر جان
جز در ره آزادی ميهن نسرودی
مرعوب قبايل نشدی ميم سحر جان
فرياد تو مُشتی به دهانِ خفقان بود
يک ره متزلزل نشدی ميم سحر جان
جسمی به سفر بودی و جانی به حضر، ليک
از قافله غافل نشدی ميم سحر جان
تقدير، شدن بود و شدی زی شدن اما
حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان!

16/11/2014

::::
و فقيرِ طاقت‌نيار، اين‌گونه فضولی کرده:

اين نيست که خوشگل نشدی، ميم سحر جان
يک‌کم، متأمّل نشدی، ميم سحر جان!
خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی
از ترس، تو قائل نشدی، ميم سحر جان!
ترسی که بياييم و ببوسيم و شوی کم؟
با دزد [که] مقابل نشدی، ميم سحر جان!!

از بوسه‌یِ شيرينِ تو، دل بر نتوان داشت
بيهوده که عاسل نشدی، ميم سحر جان!
با شعرِ ز دل خاسته‌یِ دلبر و دلخواه
کی رهزنِ صد دل نشدی، ميم سحر جان!؟
ای با خرد و مهر، که تاجِ سرِ فضل است!
ديهيمِ افاضل نشدی، ميم سحر جان؟!
مهر و خردِ اندر تو و شعرِ تو روان باد
چون بندِ مداخل نشدی، ميم سحر جان!
شد دايه‌یِ مامِ وطن، اشعارِ تو، زين‌روی
زو، يک‌دمه، غافل نشدی، ميم سحر جان
بر سر ز جمال، اين نه که بر صدرِ معالی
محسودِ اماثل نشدی، ميم سحر جان!
شعر و ادب‌ات، موجِ تموّل شد و، زين گنج
سويی کج و مايل نشدی، ميم سحر جان
ليکن نکنم باور ازين‌دست، که گويی
کيفاً متموّل نشدی، ميم سحر جان!!
يعنی نزدی بطر و پیِ وسوسه‌یِ دل
گاهی، به سواحل نشدی، ميم سحر جان؟!
آن‌جا، پیِ تو، دلبرکان صف نکشيدند
بر کامِ دل، آمِل نشدی، ميم سحر جان!؟
يعنی که، ببين! قدرِ شبی، يک‌دوسه‌چاری
بر حور و پری ول نشدی، ميم سحر جان!؟
پاريس چه‌کارت، اگر اين‌ها نکنی هيچ!
بيهوده که نازل نشدی، ميم سحر جان!!
...
پرگست! نگيری به‌دل اين وسوسه، زين رذل
چون نوز، اراذل نشدی، ميم سحر جان!

زيبايی و، دل می‌بری، امّا چو نخواهی
انگار که خوشگل نشدی، ميم سحر جان!!

::::
م. سهرابی
پنج‌شنبه، 31 ارديبهشت 1394؛ 21 می 2015


Donnerstag, März 12, 2015

لا ريبَ فيه!!

لا ريبَ فيه!!
(در هم‌داستانی با نوشته‌ای از گيله‌مرد)

همچنانی که سنگِ مغناطيس
جذبِ آهن کند به گوهر و ذات
نيز ازآن‌سان که کهربا کَه را
می‌کشد زی خود از بروزِ صفات
اهرمن نيز جنسِ ريده‌یِ خود
سویِ مقعد کشد، بدونِ ادات
حضرت‌اش، جامع‌الرذايل و رذل
بوده و هست و، از عميمِ جهات-
قدرتِ جذبِ گند و گوز و عن‌اش
درخورِ حمد و سجده و صلوات
بر پژوهنده نيست زين عجبی
هست مليارد پُر سند، صفحات!

حال اگر حضرتِ خمينیِ ما
قدّس سرّه، از سرِ اثبات
تا به لا ريبَ فيه جان بدمد
للمکذّب کند قوی اِسکات
بهرِ تفسيرِ آيه آيه، به‌نقد
معجزش ريد صدکرور آيات
تِر زد ايدون نمايشی عينی
داد بر گندِ قدس، خطِّ برات
گر نباشيم ازو سپاس‌اومند
فکرت‌آموزِ اين عيان برکات
خرمان زين خلاب جسته؟ هگرز!
ره به ده برده فهم‌مان؟ هيهات!!


پنج‌شنبه، 21 اسفند 1393؛ 12 مارچ 2015



Mittwoch, Februar 25, 2015

بازم بده!!

بازم بده!!

شرمِ واهی به دستِ باد بده
هيچ غمگين مباش و، شاد بده
هر فريبی که هست در نظرت
چون رود زودمان ز ياد، بده
دادن‌ات گرچه کونِ ما جر داد
تنگْ‌مقعد، بيا گشاد بده!

ای تشکّل! ژنو! هلو! مقبول!
می‌دهی جايزه، زياد بده!
ما «نخواه» توايم؛ اين چُس و گوز
به هرآن‌کاو «ز ما مباد»، بده [1]
دانم آن "جايز"ه‌بده به خودی
گفته: هرچه دل‌اش بخواد، بده
دُم که از کرّگی نداشت، خرم
پس بيا دستِ اعتماد بده
چمچه مانده ز وی؛ بقاپ و، زِزِرت
به مسيحِ علی‌نژاد بده!!

::::
سه‌شنبه، 5 اسفند 1393؛ 24 فوريه 2014

$
بر کناره‌یِ اين خبر:
مسيح علی‌نژاد برنده جايزه حقوق زنان تشکل ژنو شد

?
پابرگ‌ها:

[1] بدل (دو ساعت بعد):
به هرآن گو «ز ما مباد»، بده