Donnerstag, Oktober 30, 2014

اندر بابِ آن دو بيتِ مشهورِ ما، که مولانا فراموش کرده در مثنوی بياورد!

اندر بابِ آن دو بيتِ مشهورِ ما، که مولانا فراموش کرده در مثنوی بياورد!

در نوشته‌یِ پيشين، به‌مناسبت، اشاره‌ای به داستانِ پهلوان و کنيزک و خليفه نموده و چند بيت از موضعِ موردِ نظر را نقل داده و در پیِ منزوله‌یِ ناگهانیِ الهام‌بانو، ملقّب و مُعَنوَن به «جنّ‌الشّعرا»، دو بيتِ ناقابل، بدان اندرافزوده کرده‌ايم!
از آن‌جا که اين خود می‌تواند مقالِ مستقلّی باشد، و چه‌بسا گه‌گاه بخواهيم (يا ديگرانی بخواهند) بدان اشاره و استنادی بکنيم (يا بکنند)، بهترتر دانستيم که مورد را عيناً، جداگانه نيز بياوريم.
به منِّ خودمان و کِرمِ خودمان!!

بامداد‌الجّمعه، 9 آبان 1393؛ 31 اکتبر 2014

&
داستانِ پهلوان و عروس و خليفه (مثنوی؛ دفترِ پنجم):
...
شرح آن گردک که اندر راه بود
يک‌به‌يک با آن خليفه وا نمود
شير کشتن سوی خيمه آمدن
وآن ذکر قايم چو شاخ کرگدن
باز اين سستی اين ناموس‌کوش
کو فرو مرد از يکی خش‌خشت موش
...

?
صدالبتّه، به‌گُمان‌ام ملّایِ روم فراموش کرده که می‌بايست اين دو بيتِ ما را هم، آن‌جا، تشرّفاً، و من‌بابِ "صناعت‌السّرقه"، به بطنِ متنِ خود اندر می‌سپوخت... ما که حرفی نداشتيم؛ خوشحال هم می‌شديم!!
:
خنده‌ام زآن است کاين گر هست "کير"
پس چه می‌بود آن عمودِ بی‌نظير؟
ور بُوَد "کير" آن که او زد بر هدف
برکن اين روده، مکن عمرت تلف!!
 
4 و 6 آبان 1393؛ 26 و 28 اکتبر 2014

Dienstag, Oktober 28, 2014

بزرگ‌ترين عيبِ ديدنِ فيلم‌هایِ خارجی

بزرگ‌ترين عيبِ ديدنِ فيلم‌هایِ خارجی، يا لااقل بيشترِ فيلم‌هایِ خارجگی، اين است که بعداً ديگر به هيچ ضرطِ قاطعی نمی‌توان خود را فريفت و به تماشایِ محصولاتِ وطنیِ به‌ويژه دورانِ مبارک و فرخجسته‌یِ الهیِ محمّديّه نشست (و برایِ من، در موردِ داستان و رمان و آثارِ پژوهشی و غيره و غيره نيز، هميدون)؛ که اعنی می‌شود همان ماجرایِ پهلوان و عروس و خليفه، در مثنویِ ملّایِ بلخیِ روم!!!
تازه داشتيم ريزريز ياد می‌گرفتيم... که از ناگاه، حضرتِ مرحوم آقایِ مرتحل بيامده کرد و با قيف و بی قيف، کلِّ اسلامِ نابِ محمّدیِ بسيار بَ‌دور بَ‌دور بَ‌دور از تمدّن و بشريّت خود و اجدادِ طيّبين و طاهرين‌اش را، زِزِزِرت، به سراپایِ هستی‌مان ارتحال فرمود و، خلاص!!

پروردگارم شيطان مرا و ما را از اين مستراب‌النّعمات‌الالهيّه محروم فرماياد! بَ‌زودی!!




&
داستانِ پهلوان و عروس و خليفه (مثنوی؛ دفترِ پنجم):
...
شرح آن گردک که اندر راه بود
يک‌به‌يک با آن خليفه وا نمود
شير کشتن سوی خيمه آمدن
وآن ذکر قايم چو شاخ کرگدن
باز اين سستی اين ناموس‌کوش
کو فرو مرد از يکی خش‌خشت موش
...

?
صدالبتّه، به‌گُمان‌ام ملّایِ روم فراموش کرده که می‌بايست اين دو بيتِ ما را هم، آن‌جا، تشرّفاً، و من‌بابِ "صناعت‌السّرقه"، به بطنِ متنِ خود اندر می‌سپوخت... ما که حرفی نداشتيم؛ خوشحال هم می‌شديم!!
:
خنده‌ام زآن است کاين گر هست "کير"
پس چه می‌بود آن عمودِ بی‌نظير؟
ور بُوَد "کير" آن که او زد بر هدف
برکن اين روده، مکن عمرت تلف!!


4 و 6 آبان 1393؛ 26 و 28 اکتبر 2014 

Mittwoch, Oktober 22, 2014

فقط بِديم!؟!؟

فقط بِديم!؟!؟

هم کس بدهيم و، کون و، هم پول!؟؟
صد شوُی، فدایِ تخمِ يک مول!!

شنبه، 26 مهر 1393؛ 18 اکتبر 2014

نسخه‌یِ عکسی:


J
برایِ اين افاضاتِ گهربار:




دهريّه (1)

دهريّه
(1)
زين‌سان که به‌باد می‌دهی بنيادم
وندر سجن‌ات، به‌گونه‌گون ناشادم
ای دهر! اگر که خوارمادر داری
پيش و پسِ خوارمادرت را گادم!!
 
چهارشنبه، 30 مهر 1393؛ 22 اکتبر 2014


اين نازنينْ‌خارکسته‌جهان و، بنيانِ شومِ هستی!

و لهُ ايضاً،
(اندر مديحِ اين نازنينْ‌خارکسته‌جهان و، بنيانِ شومِ هستی، فرمايد):
::::
[توضيحاً، بعرضم که: تمثالِ مبارک، در 5 مهر 1393، 27 سپتامبر 2014، در پايانِ يک‌روز از سه‌روزِ سختِ "کارِ گِل" /temizlik/ بينداخته‌کرده شده؛ درحالی‌که سروده‌یِ حاضر، ازآنِ سه‌شنبه، 29 مهر-21 اکتبر است؛ روزِ بعد از دو روزِ ديگر، بازهم کارِ پيردرآرِ گِل، و خورده‌شدنِ نيمی از مزدِ مبارکِ ما و سه‌تنِ ديگر، توسّطِ يک‌فقره ترکِ نمازخونِ پفيوز؛ هميدون!]

::::
کيف و خوشبختی،
از در و ديوار می‌بارد
زيرِ آوارِ قطورش،
می‌زنم خرغلت، من
خرغلت من
خر...
...
کيرِ خر در بيگ‌بنگ‌ات باد!!
  



واژونه (1) :::: اسلام - اباحه [بازنشر]

واژونه (1) :::: اسلام - اباحه

J [1]
برایِ معنیِ «انكار»:
در شرحِ تعرّف، درباره‌یِ داوود طائی آمده كه پایِ وی شانزده سال بی‌حركت بوده، و علّتِ آن اين بوده كه «چون در بغداد محال‌ها و ناشايست‌ها [می‌ديده]» از خدای تعالی خواسته كه پايش بازستاند.
و آنگاه مؤلّف می‌گويد: «كسی كه محالِ غيری چنين انكار كند، خود محال كی كند؟! و چون ديدنِ محال روا ندارد، كردنِ محال كی روا دارد؟!» (تصحيحِ محمّد روشن، ج؟ ص205)

امرِ معروف و نهیِ منكر، و ربطِ آن با اباحه
«و ديگر، امر معروف و نهی منكر به‌هيچ‌حال فرو نگذاری. اگر به‌دست نتوانی، به‌زبان می‌كنی. و اگر به‌زبان نتوانی، به‌دل منكر می‌باشی. و اگر از اين مرتبه فرو آيی، مسلمان نمانی و مباحیِ صِرف شوی؛ چه، خيريّتِ اين امّت منوط است به امر معروف و نهی منكر.» (علاءالدّوله سمنانی؛ مصنّفات، ص106) Y
علاءالدّوله، امرِ معروف و نهیِ منكر را لطف و عنايتِ خاصِ حق در حقِّ امّتِ مصطفی می‌داند و می‌گويد كه بر امّت‌هایِ پيشين واجب نبوده: «و بدان امر، نبی مخصوص بود؛ خلاف اين امّت، كه هر يكی را بدين امر قيام نمودن واجب شد.» (همان)
اوزجندی، عرفانی‌نويسِ اخلاق‌گرایِ سده‌یِ ششم نيز، در يگانه اثری كه از او بازمانده (مرتع‌الصّالحين) و به‌تازگی به همّتِ استاد مايل هروی به‌دستِ اهالیِ زبانِ فارسی رسيده، ويژه‌بودنِ امرِ معروف و نهیِ منكر به دينِ اسلام را مطرح نموده و می‌نويسد:
«اين هر دو، كارِ انبيا و رسل بوده است.» (اين برگ‌های پير، ص219)
«خيريّت امت محمد عليه‌السّلام بر ديگر اُمَم، به امر معروف و نهی منكر است. قوله تعالی: كنتم خيرَ امّةٍ اُخرِجت للنّاسِ تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر – 110/3» (همان، ص220)
جایِ ديگر می‌نويسد: «و هر كه را اصلِ غضب نبوَد، حاصل بايد كردن، كه قوّت غزات و امرِ معروف و حميّتِ زن و فرزند و نگاهبانیِ تن و مال، محتاج است جمله بدين غضب؛ امّا زيادت ناشايسته است و ناجايگاه است.» (ص173)
بايد گفت كه دنيایِ مدرن و اباحیِ امروز، ضرورتِ وجود و حصولِ قوّه‌یِ غضبيّه را با ايجادِ ساز-و-كارهایِ دقيقِ اجتماعی، منتفی ساخته است. نگاهبانی از خويشتن و پيوندان را از دوشِ انسان برداشته و به گردنِ جامعه و قانون نهاده است. پس تنها موردی از علل وجودیِ غضب كه باقی می‌ماند، همان «قوّتِ غزات و امرِ معروف و نهیِ منكر» است، كه صدالبتّه منسوخِ ازل و ابد می‌بُوَد!
جالب خواهد بود به اين نكته اشاره كنم كه ريشمندِ معاصر محمّدِ مددپور، در يادداشت‌هايی كه به ترجمه‌یِ «روح‌القوانين» افزوده، می‌نالد كه چرا اين مسيحيان غزا و جهاد ندارند و ازين‌رو نمی‌توانند ما را درك كنند و مدام به دينِ ما ايراد می‌گيرند؟! (يعنی ايشان هم تأييد می‌فرمايند كه اين امور ويژه‌یِ اسلام است! و البتّه اين چيزی نيست كه نياز به تأييد داشته باشد؛ امّا آن‌گونه هم نيست كه همه از آن آگهی داشته باشند! [2]) اصولاً در آثارِ اسلامی و آثار دوره‌یِ اسلامی، هزارها نمونه و سند می‌توان يافت از اين كه پيامبرِ ختم‌الانبيا با همه‌یِ انبيا فرقِ اساسی و اصولی داشته‌اند. از جمله، زين‌الدّين خوافی (صوفیِ سده‌یِ نهم) اين دو بيتِ سيّدحسنِ غزنه را نقل نموده:
ای كه هرگز هيچ ملّت چون تو پيغامبر نيافت
هيچ دين در هيچ روزی چون تو دينْ‌پرور نيافت
هركه از خاكِ كفِ پایِ تو تاجی سر نكرد [3]
دست بالا كرد تا دستار جويد، سر نيافت!
(منهج‌الرّشاد [اين برگ‌هایِ پير، ص477])

q
و امّا، سخنِ علاء‌الدّوله بسيار جالب و درخورِ تأمّل است. وی سيرِ دقيقِ تمدّنیِ اسلام تا اباحه / مسلمانی تا آزادگي [4] را به موجزترين وجه بيان كرده. جا دارد كه آحادِ امّتِ اسلام بدبن روش عمل كنند؛ باشد كه اين امّت نيز از نعمتِ آزادی و آزادگی كه از ايشان دريغ شده، بهره‌مند شوند.
چنانچه در قرآن و سيره‌یِ نبوی تأمّل شود به‌درستی روشن می‌گردد كه وارونه‌یِ اين سير در كار بوده، يعنی: نخست انكارِ قلبی در كار بوده، سپس منعِ زبانی (همراه با مژده‌یِ بهشت و ترساندنِ از دوزخ)، و با قدرت‌يافتن، و تحكيمِ سلطه‌یِ نبوی، رويه‌یِ عمل در كار آمده: حدودالله!
راهِ رهايیِ مردمانِ تحتِ سلطه، بسيار روشن و آسان است. "راهِ درستِ انسانی"، دقيقاً وارونه‌یِ "ناراهِ مسلمانی" است.
«[ابوالقاسم حكيم] گفتا: رحمت‌كردن بر خلقِ خدای عزّ و جلّ، كمترش آن بُوَد كه بد نكنی و بد نخواهی و بد نگويی.» (مرتع‌الصّالحين. اين برگ‌هایِ پير، ص183)

q
بايد به نكته‌ای ديگر درباره‌یِ «اباحت» بپردازم؛ امّا پيش از آن، اين چند كلمه ضروری است:
متأسّفانه عينِ آنچه را كه علاء‌الدّوله آورده، در آموزه‌هایِ زرتشت، در گات‌ها، نيز می‌توان ديد. زرتشت مردمان را به آن فرا می‌خواند كه: «هركس كه با انديشه و گفتار و يا با هر دو دستِ خويش، با دُروند بستيزد و يا پيروانِ او را به راهِ نيك رهنمون شود، به دوست‌كامی خواستِ مزدا اهوره را برمی‌آورد.» (يسنه، هات 33، بند 2) [از گزارشِ دكتر دوستخواه]
ساختار يكی است: ساختارِ دعوتِ دينی! ساختاری كه در آن دين‌دار خود را محق می‌داند كه ديگران را به راهِ راست [!] دعوت كند، به هر شكلِ ممكن؛ حتّی اگر شده با استفاده از هر دو دست!!
به اين عبارتِ مخوفِ ديگر، باز هم از گات‌ها، بنگريد، كه زراثوشترا می‌گويد: «منم نخستين، كه بدين كار برگزيده شده‌ام. همه‌یِ ديگران را دشمنِ مينوی می‌شناسم.» (يسنه 44، بند 11)

من خود از پرستندگانِ زرتشت‌ام، امّا نبايد ميان دو چيز سرگردان شويم:
آموزه‌هایِ عالیِ زرتشت / آيين‌بودنِ آيينِ زرتشت
سودمندی‌هایِ اوستا / زيان‌هایِ نگره‌یِ دينی به ايران و ايرانی

q
به اين جمله‌یِ آخوند محمّدِ غزّالی هم بنگريد كه در ارتباط با امرِ معروف و نهیِ منكر است:
 «خمرِ وی بريزد و جامه‌یِ ابريشمين را درز باز كند و... و كوزه‌یِ سيمين بشكند و صورت كه بر ديوار نقش كرده باشند تباه كند و امثالِ اين...» (كيميایِ سعادت. چ احمد آرام، ص394)
چه بی‌شمار آثارِ بی‌مانندِ هنری كه در اجرایِ اوامرِ الهی، به دستِ مسلمين نابود گشته است...

q
و امّا، گوشه‌یِ پايانیِ سخن، پيرامونِ اباحه
اوزجندی درباره‌یِ «اباحيّه» اشاره‌ای دارد كه من به‌جایِ ديگر نديده‌ام. در بيانِ حقيقتِ شرايع در بهره‌وری از دنيا (كه: «او»ست كه دنيا را به دارندگان می‌بخشد؛ يعنی به كسانی كه خود می‌خواهد!)، می‌گويد:
بدان ای رونده‌یِ راهِ خداوند -عزّ و جلّ- كه دنيا به صورت و معنی، خداوند از بهرِ همه خلق آفريده است، كه: «هو الّذی خَلَقَ لكُم ما فی‌الارض جميعاً - 2/29»، امّا در شريعت سبب‌هايی فرستاده است خداوند عزّ و جلّ، چون بيع و هَبَه و خلافت و قضا، كه به حكمِ آن سبب‌ها هركسی به چيزی از صورت و معنیِ دنيا اولیٰ شود از ديگران. هركه آن اسباب را منكر شود، شرايع را منكر شده باشد. و اهلِ اباحت –لعنهم‌الله- ازين‌جمله باشند. (اين برگ‌هایِ پير، ص140)
اين اشاره‌یِ اوزجندی، خود به‌اندازه‌یِ يك كتاب ارزش دارد. از آن دانسته می‌شود كه «اباحت» يك دستگاهِ فكری-عملیِ دقيق بوده، و نه آن‌گونه كه به ما شناسانده‌اند گونه‌ای لاابالی‌گری در رفتار و بی‌اعتقادیِ تمسخرآميز در انديشه. (يا به عبارتی، لاابالی‌گری و ريشخندِ عقايد، تنها رويه‌یِ بيرونیِ حقيقتِ اباحه بوده است.) اباحت، با اسلام در نبردی همه‌جانبه بوده؛ چرا كه همه‌یِ اسلام را نوعی ترفندِ اهريمنیِ برتری‌جويانه‌یِ ضدِّ انسانی می‌ديده است.

م. سهرابی
اَمرداد 1384

نشرِ نخست:
شنبه، 19 شهريور 1384؛ 10 سپتامبر 2005
(در نشرِ حاضر [30 مهر 1393؛ 22 اکتبر 2014] افزون بر ويرايشِ حروف‌نگاری، مختصر ويرايش‌گونه‌ای در اصلِ متن نيز صورت گرفته...)
پی‌دی‌اف:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/10/vazhoone_ed.pdf

?
پابرگ‌ها:



[1] از آنجا كه فرصتِ بازخوانی و بازنگریِ منابع و تكميلِ يادداشت‌هايم را ندارم (كه بعد از عوض‌كردنِ خانه‌یِ اجاره‌ای، هنوز كتاب‌ها را مرتّب نكرده‌ام؛ و همچنين به علّتِ له‌شدن زيرِ بارِ قرض و بی‌پولیِ كشنده، حوصله‌ای برايم نمانده)، فعلاً همين را داشته باشيد. اگر زندگی‌ای بود و اندك آرامشی يافت شد، بهترترهايش را هم خواهم نوشت. می‌خواهم شماری از يادداشت‌هايم را به همين صورتِ نيمه‌خام منتشر كنم. اگر عيب و ايرادی در اين كار می‌بينيد، آن را متوجّهِ «اين روزگارِ تيره» بدانيد نه اين بيچاره‌یِ خسته‌ای كه منم. به‌زودی بايد يك‌فقره "خواست"ِ عمومی داشته باشم، اگرچه می‌دانم كه بی‌فايده است. (در گويشِ طبس، برایِ «گدايی» همين واژه را داريم، امّا وقتی كسی برایِ ديگری گدايی كند -كه معمولاً در مسجد يا جایِ ديگری كه جمعی در كار بوده، كسی بلند می‌شده و شايد بدونِ اين كه از مستمند نام ببرد، برايش درخواستِ كمك می‌كرده- به آن «خواست‌كردن» می‌گفته‌اند. من برایِ يك نفر پژوهنده‌یِ بينوایِ كافر «خواست» خواهم كرد، نه برایِ مهدی سهرابی.)
[2] بلكه حتّی مثلاً برعكس، آقايی كه سال‌ها پيش، «نقدِ آياتِ شيطانی» نوشته كرده، هزار جهد می‌كند كه خلافِ اين را اثبات كند؛ و مدّعی می‌شود كه مجازاتِ مرگ برایِ مرتد، اختصاص به اسلام ندارد... -كتاب به‌دسترس نيست كه شماره‌یِ صفحات را ذكر كنم.
[3] يایِ «تاجی» به جایِ "كسره‌یِ اضافه" است. در برخی از گونه‌هایِ زبانی چنين بوده و ممكن است هنوز هم بوده باشد. ضمناً «پيغامبر» هم هيچ عيبی ندارد و هجایِ «غام» سريع و كوتاه ادا می‌شود.
[4] اين توضيح را بايسته می‌دانم كه: من از «اباحه»، همراه با «آزادی»، معنایِ «آزادگی» نيز برداشت می‌كنم.
[Y] پس‌نگاره (پنج‌شنبه، 8 آبان 1393؛ 30 اکتبر 2014)
اکبرالله گنجی، معروف به «اکبر پونز»، در مقاله‌ای که در ردِّ منشأ دينی-فقهیِ «اسيدپاشی»هایِ اخير نوشته کرده، جايی، اين حديثِ نبیِّ اکرم را نقل فرموده:
از پيامبر اسلام روايت کرده‌اند:
“هر کس ناشايستی (منکری) ببيند و بتواند آن را با دستش درست و راست کند، بايستی چنين کند؛ اگر نتواند [با دست و نيرو]، آن‌گاه با زبانش؛ اگر [بازهم] نتواند پس با [يا در] دلش که پائين‌ترين اندازه ايمان است”.
http://www.radiozamaneh.com/183506

Dienstag, Oktober 14, 2014

آه ازين طايفه‌یِ مظلومان!!

آه ازين طايفه‌یِ مظلومان!!

(1)
از شاه زی فقيه، چُنان بود رفتن‌ام
کز بيمِ مور، در دهنِ اژدها شدم!!
(ناصرِ خسرو)

(2)
در جميع امور و احوال ناظر به‌حکمت باشيد و شايسته نيست نسبت به‌دولت حال احدی به‌کلمه نا‌لايقه تکلّم نمايد فی‌الحقيقه با اعراض علما و قساوتی که آن نفوس را اخذ نموده حضرت سلطان بسيار خوب سلوک فرموده در هر صورت دولت رعايت اهل ملّت را می‌نمايد چه که ارتکاب امری که سبب ضوضاء عامّه خلق شود نزد دولت مقبول نبوده و نيست چه که بايد حفظ تخت و بخت خود نمايد... اگر يکی اين از علمای مظلوم سلطان می‌شد آنوقت قدر همه سلاطين نزد شما معلوم و واضح می‌گشت کاش شيخ حسين ظالم و مظلوم شيراز را می‌ديديد يکی اسمش مظلوم که صدهزار ظالم پناه برده و می‌برد به‌خدا از شرّ او و حلم او...!
(حضرتِ بهاء‌الله. آثارِ قلمِ اعلیٰ؛ ج7)

(3)
ردِّ مظالم!
پدری هنگام مرگ به پسرِ جوان‌اش وصيّت كرد كه من فلان مبلغ «ردِّ مظالم» بر ذمّه دارم كه بايد ادا كنی.
چند روز پس از كفن و دفنِ پدر، يک‌روز صبح، جوانکِ پدرمرده مبلغی را كه پدرش گفته بود برداشت و از خانه بيرون آمد. نمی‌دانست كه اين پول را به چه كسی بايد بدهد. فقط اين جمله‌یِ پدرش را به‌ياد داشت كه: ردِّ بظالم بدهكارم. ردِّ بظالم كن پسر! (آری، او «ردِّ مظالم» را «ردِّ بظالم» شنيده بود!)
از خانه كه بيرون آمد، جلّاد را كه يک كوچه بالاتر می‌نشست ديد كه لباسِ سرخِ شمری پوشيده، شمشير بر دوش، می‌آمد تا لابد به دربار برود. خدا را شكر كرد كه زود شخصِ موردِ نظر را يافته. جلو رفت و قدری با ترس و لرز سلام كرد. جلّاد سلام‌اش را پاسخ داد. جوان گفت: اين پول را بگيريد؛ پدرم وصيّت كرده كه: ردِّ بظالم بدهكارم؛ ردِّ بظالم كن.
جلّاد پوزخندی زد و گفت: پدرت مردِ درستی بوده و وصيّتِ درستی هم كرده؛ امّا من نمی‌توانم اين پول را از تو بپذيرم. سپس، نشانی داد كه می‌روی محلّه‌یِ فلان، كوی فلان، كوچه‌یِ فلان، مدرسه‌ای می‌بينی؛ وارد می‌شوی، در انتهای صحن، حجره‌ای است. آخوندی مجتهد آن‌جاست. اين پول را او می‌تواند بگيرد.
جوان راه افتاد و رفت و رفت تا مدرسه و حجره و آخوند را پيدا كرد. سلام كرد و موضوع را با او در ميان نهاد كه: پدرم اين مبلغ را گفته كه ردِّ بظالم كنم؛ گفتند فقط شما می‌توانيد بگيريد. آخوند تعارف كرد كه بفرماييد بنشينيد. و سپس سينه‌ای صاف كرد كه: الحمدلله مرحومِ ابویِ شما معلوم می‌شود آدمِ متديّنی بوده‌اند و وظايفِ شرعيّه‌شان را بلد بوده‌اند؛ لكن، من اين پول را همين‌طوری نمی‌توانم از شما بگيرم. بايد يک معامله‌یِ صوری بكنيم كه وضعِ شرعيّه‌یِ اين ادای دين، چنين اقتضا دارد. سپس با خود زمزمه كرد: امّا حالا چی معامله بكنيم؟ به دور و اطراف نظری افكند... زمستان بود؛ برف آمده بود و، يک متر، در صحنِ مدرسه نشسته...
دستِ جوان را گرفت و گفت: همين برف‌های صحنِ مدرسه را، به شما مصالحه كردم به همين مبلغ كه در دستِ شماست؛ بگوييد قبول است. جوان گفت: قبول است. آخوند دستِ جوان را رها كرد؛ پول را گرفت و زيرِ تشكچه‌اش نهاد.
جوان كه آسوده خاطر شده بود، برخاست، تشكّر كرد كه: خدا به شما خير بدهد كه اين بار را از دوشِ من برداشتيد. و بعد خداحافظی كرد و راه‌اش را كشيد... صحنِ مدرسه را تَی كرده بود، می‌خواست واردِ دالان شود كه آخوند صدا زد: آقا، با شما هستم، بعله! شما! برف‌های‌تان را فراموش كرديد!
...
وقتی در روشن‌تاريكایِ دمِ غروب، جوانک، خود را كشاله می‌داد و خسته و كوفته به خانه برمی‌گشت، نزديكِ خانه با جلّاد مصادف شد كه لابد از دربار برمی‌گشت. جلّاد نگاهی كرد، بی پوزخند؛ و گفت: تو، پسرجان، تصوّر كرده بودی كه ما شمشيری حمايل و حكمی اجرا می‌کنيم... ظالم‌ايم؟ حالا ظالم را شناختی؟!

=
اين داستان را سال‌ها پيش (گمان می‌كنم نخستين بار سالِ 57 يا 58) از پدرم شنيده‌ام. تا به امروز، در هيچ‌يک از اين چند ده كتابی كه ديده و خوانده‌ام، اين داستان يا نظيرِ آن را نيافته و نديده‌ام.
پدرم توضيح می‌داد كه: «ردِّ مظالم» مربوط به مواردی است از زيان‌های خُردخُرد، كه شخص ناخواسته و ندانسته به ديگران زده، امّا تک‌به‌تک به‌حدّی نبوده كه درخورِ اعتنا بوده باشد؛ و مرورِ زمان باعث شده كه فراموش شود. مثلاً از كوچه رد می‌شوی، دسته‌یِ دوچرخه‌ات به ديوار می‌گيرد و قدری از كاهگلِ آن می‌ريزد، يا گوشه‌ای از يک آجر می‌پرد. يا از لبه‌یِ زمينِ كاشته‌ای رد می‌شوی، بی‌آن‌كه عمد داشته باشی در اثرِ فشارِ پای تو، خاک كوبيده می‌شود و چند بوته‌ای ممكن است خشک شود يا خوب رشد نكند. و يا مثلاً از كنار زمينِ كسی رد می‌شوی، لباس‌ات به بوته‌های گندم می‌گيرد و چند دانه‌ای از يک خوشه كنده می‌شود و می‌ريزد...
تو نفهميده‌ای يا فراموش كرده‌ای، و اصلاً نمی‌دانی كه به چه كسی و چه‌مقدار زيان زده‌ای، كه بروی او را پيدا كنی و خسارت‌اش را بدهی...
برای رفعِ گناهِ اين مواردِ جزئی، بايد مبلغی به‌عنوانِ «ردِّ مظالم» بپردازی.
می‌پرسيدم: به چه كسی؟ می‌گفت: حالا گوش كن، می‌فهمی!




(4)
حکايت (حق و باطل!)

گويند که چون ز کربلا رفت
آن قافله‌یِ اسير تا شام

در بارگهِ يزيد، زينب
فرياد کشيد و داد دشنام

زير و زبرِ يزيد را گفت
هم شرم نکرد از در و بام

بشنيد يزيد و، گفت: باری
حق داری؛ ازآن‌که سوگواری
...

کاملِ متن:



Montag, Oktober 13, 2014

مولانا...! مولانا...!

مولانا...! مولانا...!
::::
منبع: شنيدار [سال‌ها قبل].
(آنچه از من برمی‌آمد، کردم... امّا، امثالِ اين فقره را بايد يک‌نفر گويش‌ورِ افغان تحرير کند.)
::::
ملّاعمر مشغولِ مصاحبه است؛ پرسنده در بابِ حجاب ازو پرسان می‌کند، و ملّا اين‌طور به ادایِ توضيحات می‌پردازد، که:
صاحبِ شريعت هرچه آوردَه همه از برایِ خير و سلامتِ مردم بوده. حجاب هم همين‌طوراست. ما هم هرچه گفته‌کرده می‌کنيم همه برایِ خيرِ مسلمانان است و غرضی نيست. الحال، توجّه داشته باشيد...

اين‌که گفته کرده‌ايم که خانم‌ها گيسوانِ کمند و زلفکانِ پريشانِ خود بپوشانند که گرد برآن ننشيند و در باد گره‌گره نشود، بد گفته کرده‌ايم؟
اگر گفته کرده‌ايم که خانم‌ها رخسارِ تابانِ خود را عريان نسازند، مبادا که آفتاب آن را بسوزاند، بد گفته کرده‌ايم؟
اين‌که گفته کرده‌ايم که بانوان غبغبِ ناز و گردنِ بلورينِ خود را پوشيده‌کرده کنند کی پنجَه‌یِ بَی‌رحمِ آفتاب بدان نرسد، بد گفته کرده‌ايم؟
اگر گفته کرده‌ايم که دخترکان و بانوان سينه‌یِ سيمينِ خود را به پوششِ مناسب، پوشيده‌گردانده کنند که آن دو گویِ بلورينِ رشکِ ماه، آزرده‌یِ گزندِ نگاهِ هيزِ آفتاب نگردد، بد گفته کرده‌ايم؟
اين‌که گفته کرده‌ايم که پيراهنِ بلند بپوشند که حقّه‌یِ بلورينِ نافِ آن دلبندان به سنگِ سياهِ آسيب نشکند، بد گفته کرده‌ايم؟
اگر گفته کرده‌ايم که نازنين‌بانوان و سيمبردخترکان، کپل‌هایِ نرمِ همچو حرير و دنبه، و ران‌هایِ سپيدِ همچو عاجِ خود را پوشيده‌کرده دارند که خدایِ‌ناکرده يک‌وقت...
...
در اين‌لحظه، مشاورِ ملّا، با آرنج به پهلویِ وی کوفته‌کرده می‌کند، که:
مولانا! مولانا!
مصاحبَه مِی‌کنی يا کــِـر خيز می‌تی!!؟

J

Donnerstag, Oktober 09, 2014

گيتی، پديدکرده‌یِ حیّ‌يی قدير نيست!

گيتی، پديدکرده‌یِ حیّ‌يی قدير نيست!

                                            (قصيده‌یِ کوتاه)

گوشِ فلک، به ناله‌یِ مشتی اسير نيست
رحمی، ز بيش و کم، به صغير و کبير نيست

پيکانِ ضجّه، سينه‌یِ صد آسمان شکافت
وز داعيانِ عرش، يکی دستگير نيست

وارونه گپ مزن که خود از عرش می‌چکد
چرکابِ اين شُرور، که در صد سعير نيست

داعش نريده گر ز فراخایِ کونِ حق
الله‌وار از چه ز خون، هيچ سير نيست؟

بن‌لادن و خمينی و بوبکر و طالب‌اند
شخصِ رسول، که‌ش ز شرارت گزير نيست

هان! خاورِ ميانه، ز چُرتِ قرون برآی
اسلام، نکبتی‌ست که درمان‌پذير نيست

ای خرده‌گير بر من، ازين کهنه‌زخمِ چرک
راهِ خلاص، جز خردِ خرده‌گير نيست

کافر شو ار نه باز به بن‌بست می‌خوری
کاين کار را به‌جایِ دگر، بند گير نيست

اندر جوالِ غرب و "حقوقِ بشر"، مباش
که‌ش هيچ غيرِ عُسرتِ ما، در ضمير نيست

ای داعيان که گندِ ملا، از خلای‌تان
نم از يمی نباشد و، عشر از عشير نيست

اين ديو را، به‌سلطه، شما يار بوده‌ايد
امروزتان گُواست؛ که جایِ نکير نيست

تا خاورِ ميانه به‌خون درکشيده‌ايد
ما را ز بانگِ بزمِ شما، جز زحير نيست

خواهم به‌آرزو که فتد بآستين‌تان
گندِ شمازده؛ که ... فتد!! دور و دير نيست!

روزی رسد که امنِ شما می‌شود به‌گوز
صد ناله می‌کنيد و، يکی را مُجير نيست

با گُه‌سرایِ گيتی و گنداکِ نکبت‌اش
بویِ نمی، به چنبرِ گردونِ پير نيست

می‌عربدَد نفيرِ ستم‌کُشته، کای خلا!
گيتی، پديدکرده‌یِ حیّ‌يی قدير نيست!!

شيطان‌خدا-م شايد اگر نصرتی کند
ورنه اميدِ رَستن ازين دار-و-گير نيست!



پنج‌شنبه، 17 مهرماه 1393؛ 9 اکتبر 2014
(مصرعِ «گيتی، پديدکرده...»: چهارشنبه، 16 مهر)

Freitag, Oktober 03, 2014

سِندِرقيت!

سِندِرقيت / senderqhit
(يک واژه‌یِ نو؛ چگونگیِ پيدايش؛ و افزودنِ آن به ذخيره‌یِ واژگانیِ زبانِ شيرينِ فارسی)

ماجرا، گويا در يکی از جشن‌هایِ انقلابِ سفيد شاه و مردم، يا جشن‌هایِ دوهزاروپانصدساله اتّفاق افتاده...
آنچه من شنيده‌ام، به‌روايتِ نازنين‌دوستِ درگذشته‌ام مسعود دانش‌آموز است...
در مراسمِ جشن، به بانويی، متنی داده می‌شود که پشتِ تريبون بخواند. عبارتی در نوشته بوده، به اين مضمون و شبيهِ به اين عبارت (در ستايش از تلاشِ [پدرِ فقيدمان] اعلی‌حضرت محمّدرضاشاه، پادشاهِ ايران، در آزادیِ زنان و بازگرداندنِ حقوقِ ضايع‌شده‌یِ ايشان):
... اعلی‌حضرتِ همايونی، شاهنشاه آريامهر، سَنَدِ رِقّيّتِ ما زنان را پاره کردند...
؛
و خانمِ قاری، دو واژه‌یِ ترکيبِ اضافیِ «سندِ رقّيّت» را سرِهم، و به‌صورتِ «سِندِرقيت» می‌خواند: ... اعلی‌حضرتِ همايونی، شاهنشاه آريامهر، سِندِرقيتِ ما زنان را پاره کردند...!!!

::::
به‌گُمان‌ام سال‌هایِ 6-75 بود که اين روايت در محفلِ گه‌گاهیِ ما، نقلِ مجلس شد و به‌سرعت، جايگاهِ ويژه‌ای يافت. به‌گُمان‌ام، نخستين مرتبه‌یِ اين کاربردِ ويژه، زمانی بود که دوستِ شوخ و طنّاز ما، م. م. ل. ی. از ناحيّه‌یِ کمر، دچارِ آسيب‌ديدگی شده بود و در بيانِ آن، از اين واژه کمک گرفت: از ديروز کمرم داغون شده؛ فکر کنم سِندِرقيت‌ام پاره شده!!
و ازآن به‌بعد، هيچ‌کس از محفلِ ما، در بيانِ آسيب‌هایِ جسمی، جز ازين واژه استفاده نمی‌کرد:
تو هم می‌خوای بيای کوه؟ اون‌م با اون سندرقيتِ پاره‌ت!؟
اگه فرداشب سندرقيت‌م بهتر بشه، حاضرم پياده بريم وکيل‌آباد!
و ازين‌جور جملات...

علی‌ایّ‌حال، واژه‌ای‌ست بسيار استوار و نافذ! با کاربردی کاملاً روشن و بی‌اندازه قابلِ توسّع!!
هرجايی، و هرگوشه‌ای از هريک از اعضایِ بدن، که در معرضِ آسيب تواند بود، می‌تواند «سندرقيت» محسوب شود؛ هم‌چُنان‌که در سايرِ موارد نيز، می‌توان به‌جایِ هرگونه «خرابیِ اوضاع»، از تعبيرِ «پاره‌شدنِ سندرقيت» بهره بُرد...
بابا! اين داعش، زده سندرقيتِ منطقه رو ناجور پاره کرده!!

جمعه، 11 مهرماه 1393؛ 3 اکتبر 2014  

در اين نشانی نيز، مشابهِ روايتِ حاضر ثبت شده (بدونِ اخبار از ورودِ اين واژه به ذخيره‌یِ واژگانیِ زبانِ فارسی!):

J
(احتمالاً) نخستين نمونه‌یِ کاربردِ اين واژه‌یِ شريفه: