Sonntag, Dezember 31, 2006

اعدام

خلق همه يکسره نهال ِ خدای‌اند
هيچ نه بر‌کن تو زين نهال و نه بشکن

ناصر ِ خسرو

قصيده‌ی ِ 78 . بيت ِ 30 . ( چ مينوی – محقّق ، ص 170 )


اصلاً قصد ِ داوری درباره‌ی ِ صدّام را ندارم . حتّی ضرورتی نمی‌بينم که بگويم : اگر به قياس برويم ، وقتی برای ِ اينان مجازات ِ مرگ در نظر گرفته شده ، صدّام ، واقعاً بيش از پنج سال حبس حقّ‌اش نبود .
نه ، اصلاً به اين مقولات کاری ندارم . نکته‌ی ِ حرف‌ام خيلی مهم‌تر از اين حرف‌هاست . من به اين باور و برداشت رسيده‌ام که بايد جهان به سمتی برود که در آن اصلاً و به‌هيچ‌وجه شاهد ِ اين عمل ِ غير ِ انسانی نباشيم .


عطّار ِ نشابوری حکايتی دارد در « الهی‌نامه » ( چاپ ِ هلموت ريتر ، ص 205 - 204 ) ، که : وزير ِ انوشروان پسری داشت . شخصی او را کشت ...


حکيمی بود کامل مرزبان نام
که نوشروان بدو بوديش آرام
پسر بودش يکی چون آفتابی
به هر علمی دلش را فتح ِ بابی
سفيهی کشت ناگه آن پسر را
بخست از درد جان ِ آن پدر را
مگر آن مرزبان را گفت خاصی
که بايد کرد آن سگ را قصاصی
جوابی داد او را مرزبان زود
که الحق نيست خون‌ريزی چنان سود
که من شرکت کنم با او درآن کار
بريزم زنده‌ای را خون چنان زار
نه آن بدفعل کاری بس نکو کرد
که می‌بايد مرا هم کار ِ او کرد [1]
بدو گفتند پس بستان دِيَت را
نخواهم - گفت - هرگز آن ديت را
نمی‌يارم پسر را با بها کرد
که خون‌خوردن بُوَد از خون‌بها خَورد


بدبختانه ، انگار هنوز کارها داريم تا انسان به آنجا برسد که بفهمد که : حتّی بدکارترين ِ جنايت‌کاران ، که انديشه و گفتار و کردارشان از هرگونه نيکی دور شده و يکسره با بدی ، زشتی ، و پليدی پيوسته باشد نيز ، به‌کالبد ، انسان‌اند ؛ و هيچ‌کس حق ندارد ، به هيچ دليل و بهانه‌ای ، به کالبد ِ انسان اهانت کند .
و اعدام ، زشت‌ترين اهانتی است در حقّ ِ کالبد ِ انسان .


آنچه در صدّام مشکل و بيچارگی و بدی و رنج ايجاد کرده بود و می‌کرد ، نه کالبد ِ او ، که رفتارهای ِ او بود . کالبدش خطايی نکرده بود . کدام دست می‌تواند بی‌فرمان ِ مغز ، حتّی به اندازه‌ی ِ تکان ِ انگشتی ، حرکت داشته باشد ؟
برداشتن ِ صدّام از حاکميّت ، نقطه‌ی ِ پايانی بود بر درست و نادرست ِ رفتارهای ِ او . مرگ را جايی نبرده‌اند . مرگ ، پايان ِ محتوم ِ زندگی ِ هر فرد ِ انسانی است ؛ و اين را نبايد به عنوان ِ مجازات ، به کالبد ِ اين « زنده‌ی ِ ميرا » تحميل نمود .


بدترين ِ جنايت‌کاران را هم می‌توان تا پايان ِ عمر حبس نمود ، تا جامعه از بدی ِ ايشان در امان باشد . اگر قرار بود به کشتن ِ کشنده ، بدی از ميان برخيزد ، بايد هزاره‌ها پيش از اين ، اين سعادت را به دست آورده بوديم .


اين‌هم که خواسته‌اند با اعدام ِ صدّام ، برای ِ گروهی ( گيرم بسيارانی ) تشفّی ِ خاطر ايجاد کرده باشند ، و يا به بخشی از اميدهای ِ منتهی به شرارت ِ هواداران ِ او پايان دهند ، بهانه‌هايی است که نمی‌توان پذيرفت .


اعدام از قتل بدتر است ...


( 851010 )


&
الهی‌نامه . از گفتار ِ فريدالدّين عطّار نيشابوری . به‌تصحيح ِ هـ . ريتر . استانبول : مطبعه‌ی ِ معارف ، 1940 . لجمعيّة‌المستشرقين‌الالمانيه . چاپ ِ افست ، انتشارات ِ توس . ( اوّل ، 1359 ) دوّم ، 1368 .


?
پابرگ :
[1] در متن ِ مصحَّح ِ ريتر ، اين بيت اينجا نيامده و بعد از بيت ِ « نمی‌يارم ... / ... خَورد » قرار گرفته ( و هيچ اختلاف ِ نسخه‌ای هم ثبت نشده . يعنی در همه‌ی ِ نسخه‌های ِ مورد ِ استفاده به همين صورت بوده ! ) ؛ امّا به نظر ِ من ، جای ِ درست ِ آن همين‌جاست که من آورده‌ام .

از بيچارگی‌های ِ زندگی ِ روزمرّه

دوستی ، يکی از نوشته‌های ِ اخير ِ مرا ديده بود و انتقاد می‌‌کرد که : چرا از نداری‌ات می‌‌نويسی ؟ اوّلاً که اين ربطی به « نوشتن » ندارد ، ثانياً نوشتن ِ اين چيزها ، تو را در چشم ِ خواننده‌ات حقير و خرد جلوه می‌‌دهد .

خيلی بحث کرديم ، امّا به نتيجه‌ای نرسيديم . شايد حتّی از من دلخور هم شده باشد ، که گفتم : دوست ِ عزيز ، تو با ديد ِ کاملاً سنّتی ِ لبريز از ريا به مسائل می‌‌نگری .

واقع ِ امر همين است که در ديد و دنيای ِ پوسيده‌ی ِ سنّتی ، مدار و معيار ِ همه‌ی ِ امور بر « ريا » و « پرده‌پوشی » و « چيزی بودن ، و خود را چيزی ديگر وانمودن » می‌‌چرخد . امّا تا کی بايد اسير ِ اين طرز ِ نگاه و زندگی باشيم .

چرا نبايد خواننده‌ی ِ وبلاگ ِ من از جزئيّات ِ زندگی‌ام چيزهايی بداند ؟ چرا بايد طوری رفتار کنم که به چشم ِ او ، يک موجود ِ آرمانی جلوه کنم ؟ چه زيانی دارد اگر بداند که من مثلاً دائم‌الخمرم ؟ ( مثال می‌‌گويم ، وگرنه ، من ماهی يک‌بار هم عرق گيرم نمی‌‌آيد ، چه رسد به مُدام ! )

باز دوست‌ام می‌‌گويد : ضرورتی ندارد که اين چيزها را کسی بداند ..!
امّا من مقصود ِ ديگری هم دارم . تصوّرم بر اين است که اگر از اصل و عين ِ واقع و چند‌و‌چون ِ زندگی‌ام هيچ نگويم ، ممکن است خواننده اين‌طور تصوّر کند که يک‌نفر آدم ِ شکم‌سير ِ ولگرد ِ بيکار ، هوس کرده که مشتی جفنگ ببافد ، و اسم‌اش را هم گذاشته نويسندگی ! در حالی که اصلاً اين طور نيست . من هزار و يک بدبختی دارم ؛ و - بی‌رودربايستی – اوّلين انگيزش ِ من در نوشتن‌ام ، به همين بيچارگی‌ها برمی‌‌گردد . اگر اين کشور روبه‌راه می‌‌بود ، چه‌بسا من اصلاً داخل در اين عوالم نمی‌‌شدم . رشته‌ی ِ درسی‌ام در دبيرستان ، علوم ِ تجربی بوده ، و بيش از هر‌ چيز به فيزيک ، و بعد زمين‌شناسی علاقه داشتم . امّا در همان نوجوانی‌ام – که مصادف با هجوم ِ شوم ِ اهريمن بود - متوجّه شدم که بايد همه‌ی ِ زندگی‌ام را رها کنم و با اين شرارت ِ آشکار ، با اين مايه‌ی ِ تباهی ، بجنگم ...

و حالا ، بعد از بيست‌و‌چند سال ، اين حال و روز ِ من است .
چرا نبايد عين ِ واقع را بگويم ؟ حدّ ِ‌اقل سود ِ آن اين است که کسی دچار ِ تصوّر ِ خطا نمی‌‌شود . خيلی از جوان‌های ِ ما درک و تصوّر ِ درستی از سرنوشت ِ آدمی که از حيطه‌ی ِ زندگی ِ عادّی درمی‌‌گذرد و به عوالم شعر و کتاب و نوشته رو می‌‌کند ، ندارند . نوشتن ، وسوسه‌انگيز است ؛ و اغلبی از ما ، به هوای ِ شهرت و کسی‌شدن به زندگی ِ معمول ِ خود پشت ِ پا می‌‌زنيم و راهی متفاوت در پيش می‌‌گيريم . شايد اگر يک مختصر آگاهی وجود داشته باشد که : بابا ، در اين مملکت ، نتيجه‌ی ِ پی ِ کون ِ کتاب راه ‌افتادن اين است که به سر ِ امثال ِ م . سهرابی آمده ، شايد خيلی‌ها راه شان را عوض کنند و بروند پی ِ زندگی‌شان !

و می‌‌گويم : دوست ِ عزيز ، چطور است که از ديگران عيبی ندارد که از بيچارگی‌های ِ زندگی ِ روزمرّه‌شان بگويند ، و از من زشت است ؟ می‌‌گويد : آن‌ها اثبات شده‌اند !! می‌‌گويم : ها ، پس بگو ، تو با اين مقوله مشکل داری ! امّا فکر نمی‌‌کنم اثبات‌شدن به اين چار برگ کاغذ ِ صد رحمت به جفنگ باشد که خرج‌اش همين مقداری پول است و بس ( اتّفاقاً همين امشب با خود کتاب‌مانندی برده بودم که يکی از همشهری‌هايمان چاپيده . يک‌مشت جفنگ و مزخرفات را با نوشته عوضی گرفته ) . می‌‌گويد : تو همين را هم که نداری !! گفتم : من دو چيز را هرگز نخواهم داشت : 1 . امثال ِ اين آثار ِ چاپی را 2 . مدرک و عنوان و القاب ِ دانشگاهی را . يکی را قبلاً نخواسته‌ام ( چون در اين مملکت دانشگاه نداشته‌ايم ) و يکی را حالا ديگر نمی‌‌خواهم ، چون نيازی به آن ندارم . زنده بادند سروران‌مان : مايکروسافت ، گوگل ، بلاگ اسپات ، ... !

Freitag, Dezember 29, 2006

صاحب‌اختيارِ بی‌لگام

صاحب‌اختيارِ بی‌لگام
پيرامونِ مولوی، و انديشه‌ها و آموزه‌هایِ او در مثنوی (2)

يکی از بنيادی‌ترين آموزه‌ها و باورهایِ اسلامی، اعتقاد به وجودِ «انسانِ متّصل به منبعِ اُلوهيّت» و «صحّتِ بی‌چون‌و‌چرایِ کردارِ او» ست. اين انسان، که در بيانِ مولوی، از او به «طبيبِ الهی» تعبير شده، و ديگرِ متصوّفه و عرفا از او با عنوانِ «انسانِ کامل» ياد کرده‌اند، از آنجا که نماينده و مأمورِ ذاتِ قدسیِ الوهيّت است، مالک و صاحب‌اختيارِ جسم و جان، و هستی و نيستیِ بنی‌نوعِ بشر محسوب می‌شود؛ و از سویِ ذاتِ اقدسِ اله، به وی جواز و اختيارِ هرگونه دخل و تصرّفی داده شده؛ و همه‌یِ انسان‌ها، بايد مطيعِ امرِ او باشند (و سلّموا تسليماً)؛ و از چون‌و‌چرا در اعمال و احکامِ او بپرهيزند.
اين موجودِ الهی، چه‌بسا سخنانی بگويد و يا اعمالی از او سر‌زند که به‌ديده‌یِ خرد، ناپسنديده و نادرست جلوه کند؛ امّا بايد دانست:
آن‌که از حق يابد او وحی و جواب
هرچه فرمايد، بُوَد عينِ صواب[1]

در قرآن، بهترين و کامل‌ترين بيانِ اين باورِ بنيادين را در قصّه‌یِ «موسی و خضر» می‌توان ديد. به‌نظرِ نگارنده، اين قصّه، سنگِ بنایِ باورِ قرآنی-اسلامی به‌شمار می‌رود. (+)

مولوی، مثنویِ خود را با قصّه‌ای[2] می‌آغازد که در آن «طبيبِ الهی» (که شخصيّتی مرموز و وهم‌گونه دارد)، با کمالِ آرامش و بدونِ کمترين احساسِ انسانی، مرتکبِ قتل می‌شود؛ امّا مولوی، نه‌تنها وجهی از زشتی و نادرستی در رفتارِ او نمی‌يابد، بلکه به توجيهِ آن، و دفاع از اين قاتلِ مخوف می‌پردازد. اگر مولوی واردِ بحثِ توجيهِ عملِ طبيبِ الهی نمی‌شد، وضع تا اندازه‌ای فرق می‌کرد؛ و می‌توانستيم قصّه‌یِ او را از گونه‌یِ قصصِ رمزی به‌شمار آوريم. امّا تصريحِ وی به «قتل»، و دفاع و توجيهِ او، پشتِ آدمی را می‌لرزاند.
وی، در توجيهِ رفتارِ طبيبِ آدمی‌کش، به قرآن و مشخّصاً به داستانِ موسی و خضر استناد می‌جويد. (همين‌جا، به اين نکته‌یِ عجيب نيز اشاره کنم که در داستان، آمرِ اصلیِ قتل، طبيبِ الهی است؛ امّا مولوی آن را به پایِ «شاه» داستان می‌نويسد!)
به‌نظرِ من، اينجا سرمثلِ «عذرِ بدتر از گناه» (يا: «به روباه گفتند: کو شاهدت؟...») بی‌مناسبت نيست! مولوی به خضر استناد می‌کند، درحالی که خودِ آن حضرت در آن داستان، حال و روزِ درستی ندارد. موردِ تعقيب است، و نيازمندِ صد وکيل‌مدافع، که او را از يک فقره دخالت و فضولیِ جهل‌نمون، يک فقره خسارتِ عمدی به اموالِ شخصی، و يک فقره قتلِ عمد، تبرئه کنند؛ که محال است بتوانند!
در حقيقت، مولوی اين را می‌خواهد بگويد که: عمل و نوعِ آن مهم نيست؛ بلکه، اصل، "کيستیِ عامل" است و چند‌و‌چونِ درجه‌یِ قربتِ او به مقامِ اُلوهيّت. اگر اين عامل، برگزيده‌یِ ذاتِ اقدسِ اله باشد، مجاز است که هر نامربوطی ببافد، هر غلطی بکند، و هر شرارتی مرتکب شود؛ و به هيچ‌کس هم پاسخ‌گو نباشد.
از اين‌حيث، طبيبِ الهی (يا پادشاهِ ملهم از طبيبِ الهی) و خضر، ديگر اشخاصِ ساده‌یِ داستانی نيستند؛ بلکه طرح و الگویِ قدسیِ «صاحب‌اختيارِ بی‌لگام» به‌شمار می‌روند.

عجيب آن است که بسيارانی امروزه بر اصلِ «ولايتِ فقيه» می‌تازند، و از آن با عناوينِ «ديکتاتوریِ دينی» و مانندِ آن، ياد می‌کنند؛ امّا به هزار بَه‌بَه و چَه‌چَه، مثنوی می‌خوانند، و به ستايش از سراينده‌یِ آن، می‌ذوقند.
اين پديده‌یِ عجيب، برایِ من، تنها يک دريافت در پی دارد: هيچ‌يک از «اين بسياران» با فهم ميانه‌ای ندارند. شايد هم می‌فهمند که مولوی از چه گه‌و‌گندی سخن می‌گويد و دفاع می‌کند، امّا بنا به اصلِ شريف و قدسیِ «هرچه آن خسرو کند، شيرين بُوَد»، از نويسندگانِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلام و معتقدانِ ولايتِ مطلقه‌یِ فقيه زشت است، و از مولوی قشنگ!!

اگر زبان و بيان‌ام به سادگیِ عاميانه‌گونه می‌گرايد، نه از ناتوانیِ قلنبه‌گويی است، که از سرِ ضرورت چنين می‌نويسم. تا به کی می‌خواهيم در پوششِ کلمات، دوگانه‌باوری، و توجيه، خود را انکار کنيم؟ شايد هم می‌ترسيم که اگر نقد و تأمّلِ ما، به ردّ و انکارِ مولوی بينجامد، وااسفاها در بر خواهد داشت؛ چرا که بايد بخشی از ميراثِ درخشانِ فرهنگی‌مان را، که به آن می‌نازيده‌ايم، به دور افکنيم!

مقصودِ من، به‌هيچ‌وجه چنين چيزي نيست. نه با مولوی خصومتی دارم، و نه نسبت به ميراثِ نياکان‌مان به‌ديده‌یِ تحقير و انکار می‌نگرم؛ بلکه تنها ضرورتِ نقدِ مولوی (و نيز ديگر گويندگان‌مان) را يادآور می‌شوم. همين، و نه بيشتر.
اگر از –مثلاً- مولوی، دو قطعه شعرِ درست برای‌مان بماند، بهتر از آن است که ديوانی قطور از گند و کثافات را به‌دوش‌کشيم، و همچنان در بيچارگیِ خود غوطه‌ور بمانيم...

6 دی 1385

:

&
کتاب‌شناخت
مثنوی معنوی (دوره‌یِ کامل، به انضمام چهار فهرست اعلام...) به سعی و اهتمام و تصحيح رينولد الّين نيکُلسون، از روی نسخه‌ی طبع 1926-1933 م. در ليدن از بلاد هلاند. اثر جلال‌الدّين مولوی، محمّد بن محمّد بن الحسين البلخی ثُم الرّومی. انتشارات اميرکبير. چاپ دوم، 1350؛ چاپِ هشتم، 1361.

?
پابرگ‌ها:

[1] مثنوی. دفترِ اوّل؛ «بيان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود...»، بيتِ 225. (چاپِ انتشاراتِ اميرکبير، هشتم، 1361، ص 12.)
[2] از متنِ عکسی (همچنان‌که از پی‌دی‌اف نيز) بيزارم؛ امّا وقتِ تايپ ندارم (ضمنِ اين که، از مثنوی هم چاپِ درستی به دسترس‌ام نيست). چند صفحه متنِ داستان را اسکن کرده‌ام؛ اگر کسی مثنوی دمِ دست ندارد، کليک کند: ص 01، صص 1-01، صص 3-2، صص 5-4، صص 7-6، صص 9-8، صص 11-10، صص 13-12. [pdf]

$
و امّا، چکيده‌یِ داستان؛ برایِ کسانی که حوصله‌یِ خواندنِ متنِ مثنوی را ندارند:
در زمانی پيش از اين، شاهی بود که هم مُلکِ دنيا داشت و هم ملکِ دين. روزی به شکار می‌رفت، در راه کنيزکی ديد و هواخواهِ او شد. او را خريد. امّا، و از قضا، کنيزک بيمار شد. شاه از چپ و راست طبيبان به بالين‌اش آورد؛ امّا درمان‌ها نتيجه‌یِ وارونه می‌داد. شاه عاجز شد، به مسجد شتافت و گريه و زاری درگرفت؛ و در ميانِ گريه، خواب‌اش در ربود. در خواب، او را به طبيبی الهی مژده دادند.
فردا روز، طبيبِ الهی آمد: آفتابی در ميانِ سايه‌ای. به يک نگاه دانست که کنيزک بيمارِ جسمانی نيست؛ عاشق است. با وی خلوت کرد، و به طريقه‌ای هوشمندانه، نام و نشانِ معشوقِ وی را به‌دست‌آورد. آنگاه، شاه را آگاه کرد و چاره‌یِ کار را بازگفت.
شاه، پیِ معشوق -که مردِ جوانِ زرگری در سمرقند بود- فرستاد؛ و چون او را آوردند، کنيزک را به او داد. شش ماه گذشت و کنيزک به‌کلّی بهبود يافت. اينک، به دستورِ طبيبِ الهی، به زرگر زهرِ اندک‌اندک‌کشنده خوراندند. زرگر زهر می‌خورد و پيشِ دختر می‌گداخت. رنجوری، جمالِ معشوق را تباه نمود و عشقِ دخترک رو به سردی رفت، و مهيّایِ وصالِ حضرتِ شاه شد...

اينجا، مولوی بحثی پيش‌می‌کشد که خلاصه‌یِ آن چنين است: کشتنِ اين مرد به‌دستِ حکيم، نه برایِ بيم و اميد بود، و نه به‌هوایِ طبعِ شاه؛ بلکه به امر و الهامِ الهی بود. مانندِ آن پسر که خضر حلق‌اش را بُريد. امّا عامِ خلق سرِّ اين را درنمی‌يابد.
آن کسی را که‌ش چنين شاهی کُشد
سویِ بخت و بهترين جاهی کَشد

و غرض که: کارِ پاکان را قياس از خود مگير!!

Mittwoch, Dezember 27, 2006

دشمنِ خانگی

دشمنِ خانگی
پيرامونِ مولوی، و انديشه‌ها و آموزه‌هایِ او در مثنوی (1)

«مثنوی» مولوی را از قديم‌الايّام «قرآنِ فارسی» خوانده‌اند. شيخ بهايی، مولوی را از گونه‌یِ پيامبران، و صاحبِ کتاب دانسته:
من نمی‌گويم که آن عالی‌جناب
هست پيغمبر، ولی دارد کتاب

اوايلی که شناختِ قرآن برایِ نگارنده دست داده بود، نسبت به اين نام‌گذاری واکنش نشان می‌دادم، و آن را ياوه‌یِ محض می‌شمردم. امّا اندک‌اندک، با مطالعه و تأمّلِ بيشتر در مثنوی، پی‌بردم که آنچه در اين‌‌باره گفته شده، به‌هيچ‌وجه از گونه‌یِ تعارفاتِ معمول، و از رویِ خيال‌پردازی نبوده؛ و اين کتاب، به‌واقع، «قرآنِ فارسی» است.

قدرتِ شاعریِ مولوی، و ريشه‌دار بودنِ بستر و پيشينه‌یِ عرفان‌پسندیِ فرهنگِ ايرانی، که از حدودِ سده‌هایِ 6 و 7 هجری بر ذهنيّتِ ما چيرگی يافته، مهم‌ترين عواملِ ناشناختِ مولوی به نزدِ روشن‌انديشانِ ماست.
غول‌وارگیِ مولوی ما را از نزديک‌شدن به او، و تأمّل و ژرف‌نگری در آثارِ او بازمی‌داشته، و همچنان بازمی‌دارد. اين مرد، که در عظمت و سترگیِ شعر و شاعریِ وی جایِ ترديد نيست، در چشمِ ما بدل به يکی از مقدّسين شده؛ و به‌ندرت يارایِ آن يافته‌ايم که بر پايه‌یِ خرد و سنجشگری در وی بنگريم. پذيرشِ بی‌چون‌و‌چرا، و خودداری از انتقاد و اعتراض، دو ويژگیِ بنيادينِ رفتارِ آدمی در قبالِ «امرِ قدسی» است.
حتّی امروزِ ‌روز نيز، جامعه‌یِ فرهنگیِ ما (البتّه، به‌شرطی‌که مسامحةً به وجودِ چنين چيزی قائل شويم!) نقدِ مولوی را برنمی‌تابد. بماند که، برایِ قداستِ وی، تأييديّه‌یِ امريکايی نيز دست‌و‌پا کرده‌ايم؛ که: فلان ترانه‌سرا و آوازه‌خوانِ امريکايی به غزليّاتِ مولوی روی‌آورده، و اين روی‌کردِ او، جنبشی پديد آورده است! عجيب است که اگر هزار امريکايی به انتقاد از مقدّساتِ ما بپردازند، هيچ‌يک را نمی‌بينيم؛ امّا اگر فقط يک نفر، به يکی از مقدّسانِ ما گوشه‌یِ چشمی نشان دهد، به‌بوق می‌کنيم، و آن را دليلِ قطعی و برهانِ قاطع می‌شمريم.

q
مثنویِ مولوی، تا آنجا که من در آن تأمّل کرده‌ام، يکی از زيان‌بارترين کتاب‌هايی است که در مجموعه‌یِ ميراثِ ايرانی می‌توان يافت. (در اين نوشته، با غزليّاتِ مولوی، موسوم به «ديوانِ شمس» يا «ديوانِ کبير»، کاری ندارم...)

برخی از ويژگی‌هایِ صوریِ مشترک در قرآن و مثنوی به‌قرارِ زير است:
1. هردو کتاب منظوم است، و در آن زبان و بيانِ شاعرانه به‌کار‌گرفته شده است.
2. هردو کتاب بر مبنایِ قصص و روايات شکل گرفته؛ و البتّه در آن، قصّه و روايت، ابزاری بيش نيست.
3. پريشان‌گويی، شيوه‌یِ عمومی، و ساختارِ کلّیِ هردو کتاب است.
4. هردو کتاب بی‌سر‌و‌بُن است، و در آن، آغاز و انجامی منطقی و غيرِ آن سراغ نمی‌توان کرد.

اين ويژگی‌ها، به‌نظرِ من، چيزی نيست که نياز به بحثِ خاصّی داشته باشد، و پی‌بردنِ به آن، در يک نگاهِ حتّی شتاب‌زده نيز امکان‌پذير است. امّا برایِ اثباتِ هم‌مضمونیِ قرآن و مثنوی، البتّه، به بحث و بررسی‌هایِ ريزگونه‌ای نياز است، که در چند يادداشتِ پيوسته، يا به‌فاصله، بدان خواهم پرداخت. (مضامينِ مخالف و متضادِّ با قرآن نيز در مثنوی ديده می‌شود. اين موارد هم از نظر دور نخواهد ماند!)
...

6 دی 1385

:

Sonntag, Dezember 24, 2006

روزای ِ روشن ...


روزای ِ روشن ، خداحافظ !
سرزمين ِ من ، خداحافظ !


روزای ِ خوبت ، بگو کجا رفت
تو قصّه‌ها رفت ، يا از اينجا رفت ؟


انگار که اينجا ، هيشکی زنده نيست
گريه فراوون ، وقت ِ خنده نيست


گونه‌ها خيسه ، دلا پاييزه
بارون ِ قحطی ، از ابر می‌ريزه


همه عزادار ، سر به گريبون
مردا سر ِ دار ، زنا تُو زندون


انگار که شبه ، هر روز ِ هفته
از هر خونه‌ای ، عزيزی رفته


همه با هم قهر ، همه از هم دور
روزا مثل ِ شب ، شبا سوت و کور


نه تُو آسمون ، نه رُو[1] زمينيم
انگار که خوابيم ؛ کابوس می‌بينيم


از زمين دوريم ، از زمون جدا
حتّی نميايم[2] به ياد ِ خدا


روزای ِ روشن ، خداحافظ !
سرزمين ِ من ، خداحافظ !


نوبت می‌گيريم ، گيج و بی‌هدف
واسه مردن هم ، بايد رفت تُو صف


روزا و شبا ، اين‌جور ميگذرن [3]
هرجا که می‌خوان ، ما رو می‌برن


آخه تا به کی آروم بشينيم
حسرت بکشيم ، گريه ببينيم ؟


ای زن ِ تنها ، مرد ِ آواره
وطن دل ِ توست ؛ شده صد‌پاره


پاشو کاری کن ؛ فکر ِ چاره باش
فکر ِ اين دل ِ پاره‌پاره باش !


پاشو کاری کن ، فکر ِ چاره باش
فکر ِ اين دل ِ پاره‌پاره باش !



&

از وبلاگ ِ آزادی‌خواهان ِ زاگرسی

$

يادآوری :
کم کسی‌ست که نداند اين ترانه از ترانه‌های ِ بسيار معروف ِ خواننده‌ی ِ بی‌نظير ِ ما ، « هايده » ا‌ست ؛ بانوی ِ آواز ِ دل‌انگيز ِ ايرانی ، که مرگ ِ بی‌هنگام ِ او بخشی ِ سترگ از غنای ِ ايران را از تپش و رويش بازداشت . ترانه ، همان‌طور که از سطر‌سطرش پيداست ، بعد از هجوم ِ شوم ِ اهريمن و زادگان ِ دروج خوانده شده . هايده را درد ِ ويرانی ِ ايران و ايرانی کشت ...
و امّا ، شيوه‌ی ِ بسيار نادرست ِ کاملاً معمول ِ ترانه‌خوانی ِ معاصر ِ ايرانی بر اين بود ( و تا اندازه‌ای هست ) که غالباً همه چيز به نام ِ خواننده شناخته می‌شود ؛ بی‌آن‌که از سراينده ، آهنگ‌ساز ، و نوازندگان ، آن‌گونه که بايد نامی برده شود . از همين‌رو ، دست ِ‌کم من‌يکی نمی‌دانم که اين ترانه‌ی ِ حزن ِ وطن را کدام دردآگين ِ مغموم سروده است . از خود ِ هايده‌ست ، يا از غمکده‌ای ديگر ؟
...
و ديگر اين‌که ، جز يک‌مورد تصحيح ِ قياسی ، و دو فقره – به‌گُمان ِ‌خودم - « به‌نويسی » ، هيچ تغييری در متن داده نشده ( که نمی‌توان چيزی به آن افزود يا از آن کاست ! ) ، الّا اِعمال ِ شکل ؛ يعنی به‌کارگرفتن ِ زير و زبر و اُ ! و ويرگول‌ميرگول ُ ، ازين‌چيزا .

?

[1] در اصل ِ مأخذ ِ نقل ِ من « تو » آمده ؛ امّا شکّی نيست که بايد « رُو » باشد ؛ حتّی نيازی نيست که بگردم ترانه را پيدا کرده گوش کنم .
[2] در اصل ِ مأخذ : « نمی يايم » - و فکر می‌کنم به صورتی که آورده‌ام خواناتر باشد .
[3] در اصل ِ مأخذ : « می گذرن » - رک شود به توضيح ِ بالا .

بياييد خسترزادگان !

برخی دوست دارند بر اين تصوّر باشند که اگر مهدی سهرابی کافر شده و چاک و بست ِ دهن‌اش را از دست نهاده ، نه از روی ِ انديشه و به خاطر ِ ايران و ايرانی است ، بلکه از درد ِ فقر به سرش زده و کون ِ هزارپاره‌ی ِ خود را با شاخ ِ الله = اهريمن جنگ می‌دهد . آری فرض کنيد که چنين است ؛ چرا که پُر دور از راستی هم نيست . يا دست ِ‌کم ، وسيله‌ای برای ِ اثبات ِ نادرستی ِ اين ياوه ندارم . فقط خودم می‌فهمم که اگر هم‌امروز صد‌ميليون پول به دستم برسد بيش از دوسه‌تای ِ آن را در راه ِ خودم ( يعنی منظورم همين گذران ِ وامانده‌ی ِ روزمرّه است ) خرج نمی‌کنم ؛ و الباقی ِ کلفت ِ آن را می‌زنم به يک سايت ِ هولناک ، و در کمتر از يک‌سال حدّ ِ‌اقل صدهزار صفحه انواع و اقسام نوشته‌ها و کتب روانه‌ی ِ اينترنت می‌کنم ...


امّا حالا ، گاه يک‌هفته می‌گذرد و يک نيم‌صفحه هم تايپ نمی‌کنم . چرا ؟ علّت ِ خاصّی ندارد . فقط از جنسی نيست که شکم‌سيران بتوانند بفهمند .
( مثلاً در آدينه ، 12 آبان ِ 85 ، 10 نوامبر 2006 ، نوشته‌ام : « برای ِ فردا 420 هزار تومان چک ِ اجاره‌خانه دارم که در اصل بايد سوّم آبان پرداخت می‌شد . قرار بوده برادرم مختصر پولی به من برساند . يک وام ِ يک‌ميليون تومانی داشته که شهريور ماه تصويب [!!] شده ، امّا هنوز که هنوز است واريز نشده . يک‌زمانی ، سال 64 که من کارمند بانک ِ صادرات شده بودم ، بانک‌ها در همه‌ی ِ کشور صد شعبه‌ی ِ ملکی هم نداشتند ؛ و امروز ، همه پول پارو می‌کنند ؛ امّا وقت ِ وام‌دادن انگار که می‌خواهند جان بدهند . باز يک 600 و خورده‌ای بابت ِ پول ِ کامپيوتر بدهکارم . وامی بوده به نام ِ يک خويشاوند ِ نزديک ، و با ضمانت يک دوست - به بيکاره‌ای مثل ِ من که جمهوری ِ پفيوز ِ الهی ِ محمّدی ِ علوی ِ حسينی ِ خمينی ِ خامنه‌ای ِِ احمدی نژاد ِ خاتم‌الاوليا وام نمی‌دهد . وام را هم بايد قرض کند مهدی ِ سهرابی ! - ؛ مرداد ِ 84 دو سال‌اش تمام شده و از اقساط ِ آن سه‌چهار تا بيشتر پرداخت نکرده‌ام ؛ و حالا بانک اخطار کرده به وام‌گيرنده و ضامن . و باز يک 210 هزار تومان برای ِ اجاره‌ی ِ ماه ِ قبل ، از دو دوست – که پيش از اين هم بارها از آن‌ها قرض‌های ِ ندادنی کرده‌ام – گرفته‌ام که ده‌روزه پس بدهم و گمان نمی‌کنم که بتوانم . و باز ، گُمان می‌کنم زن و بچّه‌ی ِ من هم آدم‌اند و حق دارند بپرسند که چرا در اين‌همه سال بايد دچار ِ اين انبوه ِ سختی و محروميّت بوده باشند . و باز دو‌سه سال است بايد دندان‌هايم را بکشم و عاريه بگذارم ؛ امّا همان پول ِ کشيدنش هم نيست تا چه رسد به دندان‌گذاری ! و باز ، ... )


ای به کلّه‌ی ِ پدرک ِ الله‌تان ريدم هزار و دو ميليارد بار ، که اگر تا فردا هم تايپ کنم ليست ِ قرض‌هايم به ته نمی‌رسد .
آن وقت ، هر لحظه که چشم‌ام به اين صفحه‌ی ِ نکبتی ِ « عربده – پک و پوز » قدسی ِ نظام می‌افتد ، يک ان ِ الهی را می‌بينم که عربده‌ی ِ پيشرفت سر می‌دهد ! همين‌طور دروغ قی می‌کند و می‌خورد ، باز می‌ريند و می‌خورد ؛ و اين سير ِ اهريمنی را پايانی نيست !
...


و عجيب است . نمی‌دانم مرده‌اند و به کون ِ رحمت ِ خدای ِ پفيوزشان بالا شده‌اند يا از اين يک‌مشت خاکستر که من باشم می‌ترسند . بياييد خسترزادگان ! بياييد بکشيد که سيرم از اين زندگی که رسول ِ ريمن ِ اهريمن ِ شما زادگان ِ دروج براي‌ام ساخته . می‌فهميد ، يا زير و زبر ِ اوليا‌الله‌تان را فحش‌باران کنم تفالگان ِ قدسی ؟
...



و شما عجايب مخلوقات ِ جهان ، که خود را انسان و انديشمند و ايرانی می‌انگاريد !
هيچ می‌فهميد که هيچ برای‌تان نگذاشته اين تفاله ، ‌الله ؟!
تا کی می‌خواهيد خود را فريب بدهيد که داريد مبارزه می‌کنيد ؟ شما هم پروردگان ِ دروغ‌ايد . شما – بی‌رودربايستی بگويم – فقط به شغل ِ شريف ِ « مبارزه » مشتغل‌ايد ، و نه بيشتر ! تصوّرتان اين است که امثال ِ م . سهرابی ديوانه‌اند . امّا از قديم گفته‌اند : سخن ِ راست را از ديوانه بايد شنيد . و اين به‌هيچ‌وجه چيز ِ عجيبی نيست . فقط ديوانه است که به خود نمی‌انديشد ... . دست ِ‌کم ، ديوانگی ِ من يکی از اين نوع است . و برای ِ همين ، خنده‌ام می‌گيرد وقتی شما يک‌مشت دلقک ، يک‌مشت آدمک ِ خمينی ، دم از ايران و انسان و انديشه و مبارزه می‌زنيد .
نمی‌دانم چرا نمی‌خواهيد بفهميد که فقط يک راه داريم : بايد دست ِ کمک به سوی ِ امريکا دراز کنيم . بايد صد ، دويست ، - و اگر يافت شوند اين تعداد ! - پانصد نفر از شخصيّت‌های ِ شناخته‌شده‌ی ِ ايرانی ، رسماً نامه‌ای بنويسند و از دولت ِ ايالات ِ متّحده‌ی ِ امريکا بخواهند که با حضور ِ نظامی در ايران ، به اين بلای ِ مخوف ِ آسمانی ِ هزار و چهارصد ساله خاتمه دهد .
جز اين هيچ راهی وجود ندارد .


آيا چشم‌هايتان را از دست داده‌ايد ؟ آيا مخ‌تان تاب ورداشته ؟ چطور نمی‌بينيد اين اروپايی‌های ِ راهزن را ؟ چطور چين و روسيّه‌ی ِ آشغال - ريده‌ی ِ مائو و استالين - را نمی‌بينيد ؟ تصوّر می‌کنيد که اين‌ها می‌گذارند شما ملّت ِ وارفته ، شما امّت ِ مدنگ ، اين نظام ِ قدسی را سرنگون کنيد ؟! زهی خيال ِ باطل !

Freitag, Dezember 22, 2006

در مدحِ مولایِ اسلاميان...

(و لهُ ايضاً – از زبانِ آخوند گفته است...)
آه ای خَرفُستَر، ای آقایِ من [1]
ای نواده‌یْ اهرمن؛ مولایِ من
بی‌تو در اين عرصه تاريکی نبود
نور بود و نور و، هردم می‌فزود
چشمِ ما تاريکيانِ دوزخی
بود بس آزرده، ای جانِ اخی
مسجد و کاباره بُد پهلویِ هم
کی نهادی کس سویِ مسجد قدم؟
مردمان، از بيش‌و‌کم، کاباره‌رو
ريشِ ما در کونِ مستان بُد گرو [2]
روضه‌هامان پنج‌شاهی، يک‌قران
کون‌مان، دُولِ کُريدی؛ الامان! [3]
لنگَک‌اندازان، به تابستانِ داغ [4]
می‌شديم از بهرِ چُسّينِ الاغ [5]
در زمستان، در گل‌و‌لا گشته پست
دهخدا در کون‌مان می‌کرد شست [*]
نانِ ما با مرگ پيوستار بود
زندگی‌مان لاجرم مردار بود
کارِ ما، گرياندنِ اين مردمان
جمعه‌شب‌ها، چاره‌مان جلقِ نهان

...
...

ناگهان تا تو عَلَم افراشتی
دوزخِ ما از ميان برداشتی
آنچه بدبختی که‌مان بود و نبود
بر سرِ اين مردمان آمد فرود
روضه می‌خوانيم ميليون، هر‌شبه
با هزاران دنگ‌و‌فنگ و دبدبه
جایِ جلقِ جمعه‌شب، کُس‌هایِ ناب
می‌خورند از پشمِ ما، با عشوه تاب

خود پيمبر اين‌چنين نعمت نداشت
گرنه کونِ هر‌دو‌عالم می‌گذاشت!

...
...

حاليا، اينان به‌تک برخاسته
صد سليح از بهرِ رزم آراسته
خواستارِ محوِ ما روحانيان
گشته‌اند اين کافرک زندانيان

آه! ای مولایِ ما، ای اهرمن
چاره‌ای کن، ای سرِ نيرنگ و فن
چيرگی يابند اگر اينان به ما
کون، نه از ما، می‌درند از انبيا
اين مجوسانِ کهن را چاره کن [6]
يا به دستِ خويش، کون‌ات پاره کن!

23 آذرِ 1385

?
پابرگ‌ها:

[1] خَرفُستَر يا خَرفَستَر – xarfostar / xarfastar -، البتّه نه دقيقاً با اين تلفّظ، واژه‌ای است اوستايی که در پهلوی نيز با مختصر تغييری در تلفّظِ اوستايی، به‌کار رفته؛ و به‌گُمانم فقط در متونِ تفسيرِ اوستا.
در اصل، به معنایِ «موجودِ گزندرسان» بوده، و بعدها به حشراتِ گزنده و زيان‌بار، و سايرِ موجوداتِ زيان‌زننده به انسان و زندگی و منافعِ او اطلاق شده (واژه‌یِ عربیِ «حشره» در اصل، صورتِ تغييريافته‌یِ همين کلمه است، از وجهِ معمولِ پهلویِ آن: خستر). باور بر اين بوده که اين‌گونه موجودات را اهريمن پديد آورده است.
من اين واژه را، خاص به همان معنیِ اصلیِ اوستايیِ آن، و برایِ ريدگانِ اهريمن به‌کار می‌برم (اهريمن نمی‌آفريند. می‌ريند.)؛ يعنی همين‌ها که روزگارِ ما و بشر را تيره و تار کرده‌اند؛ الهيّون.

[2] بدل: کارِ دين، تق بود و لق؛ بی سُمب و سُوْ.

[3] دُول – در گويش (يا فارسیِ گونه‌یِ) طبس و پيرامون، به «لوله‌یِ سفالیِ راه‌آب» گفته می‌شود؛ و دول‌هایِ ساختِ «کُريد/کُريت» (بزرگ‌روستایِ طبس، در چهار‌فرسخیِ جنوبِ شرقی، که در ادوارِ کهن، به همراهِ طبس، مجموعاً «طبسان» ناميده می‌شده) فراخ‌تر از دول‌هایِ طبس بود. دولِ کُريدی، در طبس، سرمثلِ «فراخی» است!

[4] حوصله‌یِ تشريحِ دقيق نيست (لِنگ + کاف + انداز + «ان» سازنده‌یِ صفت‌/‌قيدِ‌حالت)؛ شما بخوانيد: سگ‌دُو-زنان. (اگرچه، من با اين‌گونه مصطلحات، که در آن نامِ سگ -اين ديرينه‌دوستِ انسان- به‌تحقير می‌آيد، سخت مخالف‌ام.)

[5] چُسّين و چُسّی، در گويشِ طبس، به مدفوعِ چاروا (خر) گفته می‌شود. اين را در قديم‌الايّام برایِ سوخت و پاره‌ای مصارفِ ديگر، جمع می‌کرده‌اند؛ و "چُسّی‌جمع‌کردن" از احقرِ مشاغل بوده؛ از ناچارانه‌ها؛ و کنايه است از ناداری.
مشابهِ اين‌گونه از مشغله‌یِ محقّر را در اين بيتِ رودکی (يا شاعری ديگر از سده‌یِ چهارم) می‌توان ديد:
ياد نياری به هر بهاری جدّت
توبره ورداشتی، شدی به سماروغ؟!

سماروغ، يعنی «شخ‌کُلَهُوک = قارچ». و البتّه قياس نبايد کرد سماروغ را با چُسّی! مقصود، پستیِ مشغله، و ناداریِ شاغلِ به اين‌گونه کارهاست...

[6] بر هيچ‌‌کس پوشيده نيست که از نظرِ اسلامِ نابِ محمّدی، ايرانيان هرگز مسلمان نشده‌اند. تا الی امروز، ايرانی را همچنان «مجوس» می‌دانند. اين‌که به‌آشکارگی اين را نمی‌گويند، بحثِ ديگری است...!

اسمش منوچهر بود


چند بار ديده بودمش . نمی‌دونم چرا ناخواسته ازش خوشم اومده بود .

سه‌چهار ماه پيش کمی کار داشتم ، کار کارگری ، خاله رو فرستادم دنبالش . دو سه روز گذشت و نيومد ؛ کارو دادم کسی ديگه . تا اومد و شروع به‌کار کرد ديدم سر‌و‌کله‌ی منوچهر هم پيدا شد

Mittwoch, Dezember 20, 2006

دلشادم آبادم آزادم از يادم ‌ استادم فريادم بنيادم


بارها گفته‌ام اين را که من از محنت ِ فقر
کفر می‌گويم و از گفته‌ی ِ خود دلشادم


وعده می‌داد مرا ، قدّسَ سرُّه به بهشت
کس‌کش آورد درين دير ِ خراب‌آبادم [1]


دست ِ اسلام تواند که بيايد بکشد
تا بگويم که کنون از دو جهان آزادم [2]


چه توان گفت که جلقی که دم ِ دستم بود
به هوای ِ کُس و کون ِ تو برفت از يادم


بازی ِ دست و چُل‌ام ، نيست مگر زير ِ لحاف [3]
چکنم ، فسق ِ عيان ياد نداد استادم


نفرتم زاللَّه و دين ِ گه‌اش امروزی نيست
ربع ِ قرنی است که من‌بنده درين فريادم


-------------------مگر ارباب ِ جهان يورش ِ يکباره کند
-------------------ورنه انبوه ِ گه و گند ، کَنَد بنيادم



--------------------------------29 و 30 آذر ِ 1385


?
پابرگ‌ها :
[1] بدل : کُس‌کش آورد به دوزخ . ننه‌اش را گادم !
[2] بدل : تا بگويم ز تو و دين ِ گه‌ات آزادم
[3] بدل : نيست جلقيدن ِ من جز به خفايای ِ لحاف

شکرانه


تخم ِ‌مرغ ار گران شده ، غم نيست
صد گرانی به تخم ِ آغا باد
آی ، ای ملّت ِ شکم‌پيشه
چه رسانی بر آسمان فرياد ؟
گر ندانی ، بدان ، به شرع ِ نبی
اين قلم جرم نيست ، از بنياد
بيع ِ بازار ، شرطکی دارد
گويمت ، گر بمانَدی در ياد :
گر رضايت بُوَد به وقت ِ خريد ،
مشکلی نيست ؛ هرچه بادا باد


نيز گويد رئيس ِ جمهورت :
علّت‌اش بنده شرح خواهم داد !


های مردک ! تفاله ! گوز مده
چه بُوَد « شرح ِ علّت » ای شيّاد ؟!
« رفع » بايد نه « شرح » ، پفيوزک
ای که احمق چو تو ز دهر نزاد


شيخکا ! گر تو ياد می‌ناری
هرگز از ياد ِ ما نهفته مباد
کشوری داشتيم ، دسته‌گلی
با‌نوا ، زنده ، سرخوش و آزاد
ملّتی رو به سوی ِ آينده
پادشاهی بزرگ و نيک‌نهاد
ناگهان تاختی تو ، اهريمن
زير و رو کردی آن خجسته نهاد
فقر و کشتار و مرگ و بيزاری
ارمغان ِ تو بود ، ای جلّاد
چيستی ، ای که هيچت آدم نيست ؟
مادرت را کدام ديو بگاد ؟!


ليکن از بهر ِ آن که ما شده‌ايم
آنچه بايست می‌شديم و ، شَواد !
-------------------کير ِ بابات ، اهرمن ، مشکور
-------------------خانه‌ی ِ کُسّ ِ مادرت ، آباد !!



---------------28 و 29 آذر ِ 1385

فهرست ِ نوشته‌ها ، از آغاز سال 2007 ميلادی


زادروز ِ مسيح ، و سال ِ نو ، بر انسان و جهان خجسته باد !
انتقاد
همه جور ادّعايی در اين باره شنيده و خوانده بودم ...
اين سال‌ها : يادداشت 2‌
نظر ِ يک يهودی ِ ناب ِ محمّدی
اخبار ِ کوتاه ِ فمنيستی
هزار بيت
وبلاگ ، طلايه‌ی ِ جهان ِ فردا
ابطل ِ اباطيل
بنيان ِ دروغ
تا ناکجای ِ حُقنه !
عضوجنسی در شعر
حُقّه‌ی ِ سحر بدان مُهر و نشان است که بود ! ( بخش ِ نخست )
حُقّه‌ی ِ سحر بدان مُهر و نشان است که بود ! ( بخش ِ دوّم )
آخ چه بلايی !
انقلاب
به‌زودی ، آفتاب ِ ما
بياييد ، برای ِ يک‌بار هم که شده ، به وی درود بفرستيم
مسلمانان ، و طلوع و غروب ِ خورشيد
اين ، همان ايران
ما که جان‌به‌لب شديم ارباب‌جان !
حقيقت ِ ما اين نبوده است
برای ِ آريابرزن زاگرسی
خدا – دين ، خدا ناباوری ، خدا ستيزی ، ...
مضحکه‌ی ِ الهی
آيينه‌ی ِ تمام‌نما
عشق در اسلام حرام است
حماسة‌الاُخرَی
قعر ِ مزبله ، و دست ِ رهايی‌بخش
وارونگی از اين بيشتر ؟!
سوشيانت ( سوشيانس )
ساقی‌نامه
اين چه بيچارگی است از دست ِ بلاگر ؟
اهل ِ اسلام
اذن ِ دخول به مؤمنين
زن‌قحبه‌بازار
حقوق ِ بديهی ، و نفی و سلب ِ آن
حماسة‌الاُخرَی ( II )
سوداگران ِ دين : ملّا و صوفی
ترانک‌های ِ گويش ِ طبس
طلاق
فرزانگان ِ ايرانی ، يا نمايندگان ِ دين ِ الهی !؟
خدا ، حقيقت يا ضرورت ؟
فراخوان کانون وبلاگ نويسان ايران
مقدّمه‌ای بر « نقايض‌الخيّاميّه و سايرالهزليّات »
هوار
در ستايش ِ « اپيکوروس »
خدا ، حقيقت يا ضرورت ؟ ( II )
بلای ِ ادب ِ فارسی ( I )
زهی اسلام ِ ناب ِ محمّدی
ايران‌وای
فاصله
پفيوزا ...
موسيقی ِ شکست
اهريمن ، و اسطوره‌ی ِ آخر زمان
ديو و اسلام

Freitag, Dezember 15, 2006

چه داری چشم ِ آسايش ...

دلا زين زندگی شادیّ ِ اين غمگين چه می‌جويی ؟
بدين بس درد ِ بی‌درمان ، مرا تسكين چه می‌جويی ؟
ملوليم و فسرده دل ، ز ما شادی كجا خيزد
عبث ماتم ْسرا را غير ِ غم آذين چه می‌جويی ؟
چه داری چشم ِ آسايش ازين دوران ِ پرآشوب
وازين خون‌خوار عفريتان ِ دون آيين چه می‌جويی ؟!

خواب ِ زمستانی

سر شکسته‌وار در بالش کشيده ،
نه هوايی ياريش داده ،
آفتابی نه دمی با بوسه‌ی ِ گرمش به سوی ِ او دويده ،
تيزپروازی به سنگين خواب ِ روزانش زمستانی
خواب می‌بيند جهان ِ زندگانی را ،
در جهانی بين ِ مرگ و زندگانی
...
ادامه

Freitag, Dezember 08, 2006

از : تصويرهای من

حقوق ، جنگ ، انتخابات

حقوق ِ بشر ِ ايرانی
هر ايرانی مالک ِ يک هفتاد ميليونيم سهم ِ مشاع از کلّ ِ شش‌دانگ ِ اين سرزمين است .


با دروغ چگونه بجنگيم ؟
برای ِ کوتاه‌کردن ِ دست ِ تفاله‌های ِ اهريمن از سرزمين ِ اهورايی‌مان ، و رسيدن به آنچه حقّ ِ تک‌تک ِ ماست ، بايد به جان بکوشيم .
اهريمن با دروغ بنيان يافته ، و تنها با راستی می‌توان بر او چيره شد . راه در جهان يکی است ، و آن راستی است .


انتخابات
« انتخاب ِ بين ِ بد و بدتر » دروغي بيش نيست . چرا نبايد برای ِ رسيدن به « نيک » و « نيک‌تر » دست به گزينش زد ؟!
کسانی که به اين بهانه‌ی ِ ياوه و اين استدلال ِ مسخره ، بر انتخابات ِ دروغين و بی‌شرمانه‌ی ِ جمهوری ِ اسلام مُهر ِ تأييد می‌زنند ، جيره‌خواران ِ اين نظام ِ اهريمنی‌اند .


گروهی برای ِ استحکام‌بخشيدن به پايه‌های ِ سست ، لرزان ، و فرو ريخته‌ی ِ ولايت ِ خون‌خواره‌ی ِ فقيه به مجلس ِ خبرگان می‌روند ؛ و گروهی ديگر ، برای ِ غارت به شوراهای ِ شهر و روستا .
انتخابات ِ جمهوری ِ اسلام هيچ ربطی به ما مردم ندارد .
ميان ِ کسانی که در نظام ِ اقدس ِ الهی ِ جمهوری ِ اسلامی ، داوطلب ِ نمايندگی ِ اين خلا يا آن مستراح می‌شوند ، تفاوت به اندازه‌ای است که ميان ِ گوز و چُس .


-------------------چهار شنبه ، 15 آذر ِ 1385

فريادِ تعطيلیِ عقولِ انسانی

فريادِ تعطيلیِ عقولِ انسانی

زمانه، زمانه‌یِ جادویِ اهريمن است. هيچ‌وقت در همه‌یِ ادوارِ تاريخی، در قياس با گستردگیِ امکانات و گشودگیِ راه، ايران و ايرانی به اين درجه از ذلّت نبوده. اگر در دوره‌یِ قاجار دچارِ انواعِ فلاکت‌ها بوده‌ايم، بسياری کشورهایِ ديگر هم اوضاعِ پريشانی داشته‌اند؛ امّا حالا چه بايد گفت؟ امروز کشورهايی از ما پيش افتاده‌اند که تا همين پنجاه سال پيش اصلاً کشور نبوده‌اند.
متأسّفانه برخی در بوقِ «امکانِ اصلاح» می‌دمند و به اين نکته‌یِ اوّليّه و بديهی توجه ندارند (يا خود را به کوچه‌یِ مشهورِ علی‌چپ می‌زنند) که اصلاح وقتی امکان‌پذير است که اقرار به امکانِ خطا و کژی وجود داشته باشد؛ حال‌آن‌که اين نظامِ اقدسِ الهی، مدّعیِ کمالِ محض است، و هرگونه نارسايی و ناهنجاری را به بيرون از خود حواله می‌کند. اگر می‌گفتی چرا اسلام در اين هزاروچارصد سال، رستگاریِ موردِ ادّعایِ خود را عملی نساخته، پاسخ می‌دادند که: اسلام بايد اجرا شود که رستگار شويد. و امروز که 28 سال از اجرایِ اسلام می‌گذرد و همه‌یِ بهانه‌ها معدوم شده، بهانه‌یِ ديگری تراشيده‌اند: دشمن نمی‌گذارد!
بايد پذيرفت که عيب از اين بيچارگان نيست. اين‌ها بر اساسِ کهن‌الگویِ قدسیِ خود (کتاب‌الله) عمل می‌کنند. حتّی دروغ‌ها، و بلکه نوعِ آن نيز، ابداعِ امام‌خمينی و آية‌الله خامنه‌ای نبوده و نيست، و از الگویِ قدسیِ الهی اخذ می‌شود.
عدّه‌ای با نهايتِ بلاهت (شايد هم به غرضی خاص) مقوله‌یِ «معصوميّت» را برساخته‌یِ شيعه می‌شمرند، و علی‌الظّاهر نيز قول‌شان مستندگونه به نظر می‌رسد؛ و نمی‌فهمند که وقتی کسی از غال بيرون می‌آيد و فريادِ تعطيلیِ عقولِ انسانی سر می‌دهد، رویِ ديگرِ سکّه‌اش، معصوميّتِ خودِ اوست. کسانی که به حدِّ لازم در کتبِ تواريخ و سير و حديث مطالعه کرده‌اند می‌دانند که حجمِ انبوهی از نوشته‌هایِ اسلامی -در همه‌یِ گرايش‌ها- به اثباتِ "معصوميّتِ محمّد" اختصاص دارد. و جز اين نمی‌تواند باشد. پيغمبری، از نوع و جنسِ عجيب و بی‌سابقه‌ای که رسولِ الله ابداع کرده، جز به اين معنا نيست که: ای مردم، از امروز عقلِ شما تعطيل شده و بايد برایِ حتّی شستنِ کون‌تان نيز بياييد و ببينيد عقلِ‌کل چه مصلحت می‌بيند و حکم چيست!

غرض که راهی برای اصلاح وجود ندارد. بايد بنایِ پوسيده‌یِ دروغ را از بن ويران نمود و به‌جایِ آن کومه‌ای کاملاً انسانی برپا کرد. باشد که به‌زودی به کاخی شکوهمند (سفيد) بدل گردد. و برایِ اين کار، به نيرویِ فوق‌العادّه‌ای نياز نيست؛ فقط کافی است مردمانِ ايران به‌درستی بفهمند که با قعرِ نيستی تنها يک نيم‌گام فاصله دارند، و وقت بسيار تنگ است. امّا اين امکان‌پذير نيست؛ چرا که هيولا چنان بر هستی و نيستیِ ما مردم آوار شده که نمی‌توانيم جز به نفس‌کشيدنِ درحدِّ صرفِ زنده‌ماندن فکر کنيم. اگر جز اين بود مطمئنّاً کارِ اين نظامِ اقدسِ الهی تا 65 هم دوام نمی‌کرد.
نياز داريم که نيرويی از بيرون، برایِ استارت، لحظه‌‌ای چند، ذوالفقارِ را از دستِ الله بگيرد!..

‏بيستم آبان 1385

:

Dienstag, Dezember 05, 2006

ورطه‌یِ ناگزير!

ورطه‌یِ ناگزير!
[ضرورتِ انقلابِ اسلامی و جمهوریِ آن]

بسياری بر اين باوريم که اگر نظامِ شاهنشاهی در برابرِ شورشِ توطئه‌وارِ موسوم به «انقلاب» ايستاده بود، به اين بيچارگیِ مرگ‌نمون دچار نمي‌شديم. می‌گوييم: «شاه خيانت کرد؛ شاه سستی به‌خرج داد؛ شاه جا زد؛ شاه...». گفتنِ اين حرف‌ها ساده است؛ امّا نه‌تنها منصفانه نيست، بلکه نشانگرِ نوعی نافهمی و کژ و کوژ ديدنِ واقعيّات نيز هست.
به‌نظرِ من، رفتارِ محمّد‌رضا‌شاه درست‌ترين و مناسب‌ترين برخوردِ ممکن بود. نقدی که به سياست‌هایِ پادشاهیِ اين بزرگ‌مرد -به‌ويژه از حدودِ 1340 به‌بعد- وارد است، موضوعِ ديگری است و به‌جایِ خود درخورِ تأمّل و بحث؛ امّا در شرايطِ خاصِّ 57، هيچ راهی برایِ فرونشاندنِ برتافتگیِ عمومیِ ما مردم وجود نداشت، که به فاجعه‌ای بلافاصله، يا ماندگاریِ عقده‌ای منتقل‌شونده به آينده‌ای نامعلوم نينجامد.
امروز وقتی به گذشته می‌نگريم و کشورِ آبادان و رو به پيشرفتِ خود را به‌ياد می‌آوريم، حيرت و افسوس گريبان‌مان را می‌گيرد و آرزو می‌کنيم که ای کاش آريامهر می‌فهميد و درست عمل می‌کرد: با نهايتِ خشونت (نام‌اش را بگذاريد «جديّت»!) توطئه را سرکوب می‌نمود و ما را اين‌چنين به‌کامِ دوزخِ مرگ رها نمی‌کرد. -مگر نه اين‌که می‌گفت: «مردم! اين‌ها ايران‌تان را ايرانستان می‌کنند.»؟ و نتيجه می‌گيريم که: محمّد‌رضا‌شاه، به‌بهانه‌یِ ضعفی که بر آن نامِ «بيزاری از خشونت» نهاده بود/نهاده‌ايم/می‌نهيم، به ما خيانت کرد و رمه‌یِ خود را به‌کامِ گرگِ هار يله کرد و، رفت.
در اين ميان، آنچه فراموش می‌شود، يکی اين نکته‌یِ بسيار مهم است که شاه تنها در پرتوِ درکی درونی، از آينده‌یِ محتومِ ايران خبر می‌داد. درکی که به‌مرحله‌یِ آگاهیِ دقيق و قابلِ انتقال به ديگری نرسيده بود؛ و نمی‌توانست رسيده باشد. و ديگر، آن برتافتگیِ جنون‌وارِ نسبةً عمومی‌ای است که با هزار بار انکارِ ما نيز واقعيّتِ تاريخیِ خود را از دست نمی‌دهد.

اغراق و خيال‌بافی خواهد بود اگر بگوييم که محمّد‌رضا‌شاه می‌دانست چه خواهد شد، امّا آگهیِ او از ناگزيریِ و سودمندیِ نهايیِ اين رخدادِ عميق، او را به اين رفتارِ خاص واداشت. درک و شناختِ امروزينِ ما از اسلام و آخوند و هستی و تاريخ و غرب و مدرنيته و...، با حذفِ اثرِ قطعی و ملموسِ اين 28 ساله‌یِ مرگ‌زيوی، به همان حالت و اندازه‌ای بازمی‌گردد که در 57 و حوالیِ آن بود.[1]
با انقلابِ اسلامی، يک‌بار و برایِ هميشه، به «وز وزِ فلاح»[2] پايان داده شد. دعویِ «رستگاری» اسلام، در ايران هرگز به محکِ تجربه‌یِ عينی نخورده بود. اگرچه در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ شوم و مُظلَم، و به‌ويژه در هزار‌ساله‌یِ اخيرِ آن، اين اسلام و شريعتِ الهیِ آن بوده که بر اجزا و ارکانِ هستی و نيستیِ ما چيرگی داشته، از آنجا که متولّيانِ رسمیِ دين، به‌حيثِ حاکميّتِ سياسی و مطلقِ حاکميّت، در حاشيه و برکنار بوده‌اند، مدام با اين زمزمه‌یِ مزاحم مواجه و دچار بوده‌ايم که: اگر قوانينِ الهیِ اسلام اجرا شود، «رستگاری» حتمی است.[3]
اگرچه شبهِ‌تجربيّاتِ تاريخی، و آگاهی‌هایِ خام و پراکنده‌یِ ما بر بی‌بنيانیِ اين دعوی گواهی می‌داد، لازم بود که يک‌بار و برایِ هميشه، حاکميّتِ مطلق، دو‌دستی و در طبقِ اخلاص، به اين متولّيانِ مدّعیِ رستگاری‌بخشیِ دينِ مبينِ الهی تسليم گردد تا اين عقده‌یِ شوم گشوده شود.
گفته می‌شود که آية‌الله‌العظمی خويی (ايشون هم قدّس‌سرّه)، همان اوايل به امامِ امّتِ اسلام نامه‌ای نوشته و در آن به عاقبتِ ناخوشايندِ اين حاکميّتِ الهی اشاره نموده، و گويا گفته است: «حضرتِ امام!! اين کار از هر طلبه‌ای ساخته بود. امّا هر طلبه‌ای اين را می‌فهمد که دين را نبايد در معرضِ آزمايش گذاشت!». ديگر از دلسوزانِ اسلام، مهدی بازرگان بود که در گزينشِ نامی برایِ حکومت، با عنوانِ «جمهوریِ اسلامی» مخالف بود و می‌گفت: «نام‌اش را بگذاريم جمهوریِ مثلاً دموکراتيک. اگر خوب شد، مدّعیِ آن می‌شويم؛ و اگر بد شد، منکر شده و تقصيرها را به‌گردنِ دموکراسی بار می‌کنيم. امّا وقتی نامِ حکومت "جمهوریِ اسلامی" باشد، چنانچه نتيجه‌ای نامطلوب حاصل شود، آبرو و حيثيّتِ اسلام به‌مخاطره خواهد افتاد!..» (نقلِ به‌مضمون و از حافظه)
امّا هيچ‌يک از اين انذار و تنبيه‌ها نتوانست بر خواستِ عمومیِ روانِ جمعیِ قومیِ فرهنگیِ آگاهِ نه‌خود‌آگاهِ ايرانی غلبه کند؛ و شد آنچه بايست می‌شد. شايد بعدها با روشنیِ بيشتر بتوان درباره‌یِ اين آخرين و کاراترين تدبيرِ ايرانی در نبردِ با اسلام سخن گفت.
هرچه هست و بوده و شده، امروز ايرانی بی‌آن‌که دَينِ پنهان-آشکارایِ خود به بخشی از دنيایِ مدرن را منکر باشد، می‌تواند به‌صراحت اعلام کند که: به پايمردیِ ما، اينک اسلام لحظه‌هایِ پايانیِ عمرِ خود را شماره می‌کند!

بر اين اساس، به باورِ من، می‌توان گفت که ايران و ايرانی، نبردِ خود با اهريمنِ الهی را -که هزاروچارصد سال به‌طول انجاميده بود- امروز به بهترين گونه‌یِ ممکن، و با پيروزیِ مطلق به‌پايان می‌بَرَد. ايران و ايرانی به خويشکاریِ بزرگِ خود در قبالِ انسان و جهان عمل نموده است. با تأمّلی که بر تاريخِ اسلام داشته‌ام، در اين نکته بی‌گُمان‌ام که در آغاز نيز، اين ايران بوده که با "در‌خود‌گرفتنِ اهريمن" -به‌بهایِ سنگينِ هزاروچارصد سال مرگ‌زيوی-، از يورش‌هایِ بيشتر به ديگر سرزمين‌ها جلوگيری نموده؛ و اينک سرانجام بر او چيرگی يافته است.

بی هيچ ترديدی، تولّدِ دوباره‌یِ ايران، رهايیِ ديگر سرزمين‌هایِ متصرّفه‌یِ اسلام را در پی خواهد داشت؛ و در آينده‌ای نه‌چندان‌دور، از اسلام جز يک‌صد تا حدِّ‌اکثر دوصد ميليون پيرو چيزی بر جای نخواهد بود. همچنان‌که در همه‌یِ اين چهارده سده‌یِ طولانی، اين ايران بوده که اهريمن را در چنبره‌یِ خويش گرفتار نموده، و خود نيز در نکباتِ بی‌پايان‌اش غوطه خورده، امروز به آخرين بخش از خويشکاریِ بزرگ و بلندِ خود جامه‌یِ عمل پوشانده، و طبلِ رسوايیِ دينِ الهی را بر بامِ جهان کوبيده است.

q
در تاريخِ آينده‌یِ ايران و جهان، از انقلابِ اسلامی به‌عنوانِ آخرين نقطه‌عطف در مبارزه‌یِ دراز و دامن‌گيرِ اهورا (انسان) با اهريمن ياد کرده خواهد شد. ايدون باد!

25 آبان ماهِ 1385
(تايپ: سه‌شنبه، 14 آذر 1385)

:

$
در همين زمينه:
تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت (1، 2علی ميرفطروس

&
کتاب‌شناخت:
سلوک‌‌الملوک. نوشته‌یِ فضل‌الله بن روزبهانِ خنجیِ اصفهانی. به تصحيح و با مقدّمه‌یِ محمّد‌علی موحّد. شرکتِ سهامیِ انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ اوّل، 1362.

?
پابرگ‌ها:

[1] پيرامونِ درکِ تاريخیِ ما از اسلام و آخوند در دوره‌یِ پُربارِ مشروطه و عصرِ رضاشاهی، از جمله بنگريد به: تأمّلاتی در باره‌یِ جنبشِ مشروطيّت؛ علی ميرفطروس (1، 2).
[2] اين تعبيرِ بی‌مانند از من نيست. در همين يکی‌دوسه ساله‌یِ وب‌خوانی، جايی ديده و خوانده‌ام که يادم نمانده. (اصلاح [7 ارديبهشت 1396؛ 27 آپريل 2017]: دروغ گفته‌ام! کاملاً از اختراعاتِ شخصِ شخيص‌مان بوده! علّتِ دروغ، شايد اين بوده که وقتی اسلام ما را می‌گيرد، لااقل کمی کمتر بکشدمان!!)
[3] گويا نخستين طرحِ نظریِ حکومتِ مطلقاً اسلامیِ مبتنی بر احکامِ شرع، کتابِ «سلوک‌الملوک» فضل‌الله بن روزبهانِ خُنجی (تأليف‌يافته به نيمه‌یِ نخستِ سده‌یِ دهم؛ 921 هجریِ قمری) بوده باشد. (مصحّحِ کتاب، دکتر محمّد علی موحّد، چنين نظری دارد.) – امّا اين هنوز هم با موردِ جمهوریِ اسلامی فاصله‌ای دارد. در طرحِ ابنِ روزبهان، آخوند/امام به‌جایِ سلطان ننشسته است؛ بلکه سلطانی داريم که مجریِ احکامِ شرع است.