Wednesday, April 29, 2015

اين ره که تو می‌روی، ... (سخنی با «فعّالانِ ايرانیِ حقوقِ بشرِ جهانی»)

اين ره که تو می‌روی، ... مرو! راهی نيست!!
(سخنی با «فعّالانِ ايرانیِ حقوقِ بشرِ جهانی»)

در اين نوشتار، رویِ سخن‌ام با کسانی‌ست که خود را با عنوانِ رسمی-نيمه‌رسمیِ «فعّال/مدافعِ حقوقِ بشر»، معرّفی می‌کنند...
در درستیِ نيمی از دعوی و مدّعایِ ايشان، جایِ ترديد نيست. امّا، به‌نظر می‌رسد (بلکه اکنون در اين 17 روز که از «تحصّنِ مرگ» من و همسرم، جلوِ کميساريایِ محترمِ حقوقِ فشلیِ سازمانِ ملل در آنکارا می‌گذرد، مثلِ روزِ روشن [اگرچه صدالبتّه، هرگز حاضر نمی‌شوند آن را «به‌عبارت» درآورند، و به‌جایِ آن، با عملِ صريحِ خود، مؤکّداً  برآن مهرِ تأييد می‌زنند-]، به من اثبات شده) که :
ايشان «نقضِ حقوقِ بشر» را فقط و فقط هنگامی ناروا می‌دانند و در محکوميّتِ آن «فعّال» می‌شوند که «نقض»، حتماً و فقط از سویِ نظامِ جمهوریِ اسلامی صورت گرفته باشد!! امّا اگر نقضِ کاملاً آشکار و حتّی آشکارا بی‌شرمانه‌ای از سویِ خودِ «متولّیِ رسمیِ حقوقِ بشرِ جهانی»، که يعنی کميساريایِ محترمِ پناهندگانِ سازمانِ ملل صورت بگيرد و گرفته باشد، آن را نه‌تنها سزایِ محکوم‌کردن نمی‌شمرند، بلکه حتّی دلِ نازک‌شان نمی‌آيد که به اشاره‌واری هم که شده، آن را «تقبيح» نمايند!
...
و ای‌کاش باز موضوع به همين‌جا خاتمه می‌يافت!
چنانچه شخصِ مردّد در صحّتِ گفتارِ حاضر، به خود مختصر زحمتی دهد و يک‌ساعتی، لايک‌ها و کامنت‌ها و اشتراک‌ها (اندر فيس‌بوک)، و اندک و معدود بازنشرها (در سايت‌ها و وبلاگ‌ها) را موردِ دقّتِ نظر قرار دهد، خواهد ديد، و به وی اثبات خواهد شد که من بی‌جا  و ناربط سخن نمی‌گويم!
گويا که چه عرض کنم، بلکه قطعاً و به ضرطِ قاطع، از نظرِ اين بزرگواران، ماجرا می‌تواند در اين نيم‌بيت، خلاصه و چکيده گشته باشد که:
گرچه نقض‌اش، تلخ و زهرآگين بُوَد
هرچه خسروجان کند، شيرين بُوَد!!

::::
اين موضوع، يعنی «بايکوت»شدنِ «دادخواهی» من و همسرم، از سویِ «فعّالانِ حقوقِ بشری»، به‌هيچ‌وجه مرا نسبت به ايشان دل‌چرکين نمی‌کند؛ بلکه کاملاً برعکس، سعی می‌کنم به‌جایِ دخالت‌دادنِ احساسِ شخصی، از چنين فاجعه‌وارِ نا-ناباور و قابلِ حدسی، به نتايجِ زمخت‌تر برسم؛ و بر درکِ خود از کليّتِ موضوعِ «فشليّتِ حقوقِ بشر»، و «چرايیِ تداومِ آوارِ نکبت بر ما ايرانيان»، بيفزايم و درس بگيرم...
امّا، بی هيچ ترديدی، جایِ گلايه‌مندیِ دوستانه را برایِ خود محفوظ می‌شمرم.
و آنچه می‌نويسم، صرفاً از اين منظر است.

::::
بزرگواران! فعّالانِ محترمِ حقوقِ بشرِ جهانی!
اجازه بدهيد برایِ نشان‌دادنِ دقيقِ بيراهگیِ آشکارِ رفتارِ شما، بيش‌تر توضيح بدهم...
شکّی نيست که همگیِ شما، صرفِ نظر از کافر و مرتد بودنِ من، اين‌جا و اين‌بار، از «ارتدادِ» من نسبت به «کميساريایِ محترمِ حقوقِ بشری»تان، سخت برآشفته‌ايد! و اين، به‌هيچ‌روی، با «عنوان»ی که برایِ خود قائل می‌شويد [«فعّال/مدافعِ حقوقِ بشر»] همخوانی ندارد.
چُنانچه قرار بود دعویِ شما فاقدِ تطابقِ منطقیِ عقلانی نباشد، می‌بايست عنوانِ محترمه‌یِ خود را برابرِ يکی و يا چندينی از صورِ ذيل، تبيين و ايضاح می‌فرموديد:
فعّال/مدافعِ حقوقِ بشرِ جهانیِ مسلمانانی که کرشمةً موردِ ستمِ جمهوریِ اسلامی واقع شده‌اند!
فعّال/مدافعِ حقوقِ بشرِ جهانیِ کنشگرانِ سبزالله و بنفش‌الله و سايرِ معتقدانِ خلّصِ حضراتِ موسوی و کرّوبی و فُلان و بهمان!
فعّال/مدافعِ حقوقِ بشرِ جهانیِ آن بيچارگان که برایِ قطعيّتِ اعدام و شکنجه و زندان‌شان، نيازِ فوریِ فوتی به پشتيبانیِ بی‌ثمر و جنجالیِ معکوس‌النّتيجه‌یِ شما دارند!
فعّال/مدافعِ حقوقِ بشرِ جهانیِ همه‌یِ آنان که کيسِ چسکی داشته، امّا به شما التجا آورده و «جايگاه» پُربرکت و الوهیِ شما را موردِ شناسايی قرار نداده و به‌جایِ آن، به وساطتِ شما، اعتماد و اعتقاد راسخ ورزيده بوده باشند!
...
و مهم‌تر از همه:
فعّال/مدافعِ حقوقِ بشرِ جهانیِ کسانی که به مقامِ عظمایِ «الوهيّتِ مطلقه»یِ حضرتِ کميساريایِ عالیِ حقوقِ فشلیِ فناهندگانِ سازمانِ مَحترمِ ملل‌تان، ايمان و ارادتِ خالصِ قلبی و قبلی، و يا لااقل اقرار و اظهارِ لسانیِ قوی، داشته بوده باشند!!

::::
ترديد ندارم که می‌گوييد: اگر ما از متولّیِ رسمیِ حقوقِ بشر (که اعنی همان کميساريایِ سازمانِ ملل) انتقاد کنيم، «جايگاه» خود را به‌مخاطره می‌افکنيم –جايگاهی که به ما امکانِ دفاع از کسانی را می‌دهد که موردِ ستم و شرارتِ جمهوریِ اسلامی واقع شده‌اند و می‌شوند... که اگر چُنين کنيم، ازآن‌پس، اين اصلی‌ترين نهادِ حقوقِ بشرِ جهانی، ديگر به ما اعتنايی نخواهد کرد! و «جايگاه» بی چايگاه!
...
از اين پرسش، که متولّیِ رسمیِ حقوقِ بشرِ شما، تاکنون برایِ موردِ ستم و شرارت واقع‌شدگانِ اسير در سلطه‌یِ اهريمنیِ جمهوریِ اسلامی، «به‌واقع و عملاً» چه «اقدامِ مفيد و منتج‌به‌نتيجه»ای داشته، فعلاً درمی‌گذرم...
امّا بزرگواران،
اگر ماجرا همچُنانی باشد که من درک کرده و اين‌جا تشريح نمودم، پرسشِ بزرگ‌تر و جدّی‌تری پيشِ رو خواهد بود.
چگونه‌ست که شما «متولّیِ رسمیِ حقوقِ بشرِ جهانی» را درخورِ ياری‌خواستن می‌شمريد، امّا قادر به طرحِ ستمِ خودِ او نيستيد!؟
از دو حال بيرون نيست: يا کميساريایِ حقوقِ بشری را «ستم‌کرده» نمی‌دانيد، که يعنی دادخواهیِ من و خانواده‌ام را ناراست و ياوه می‌شمريد، و يا هراس داريد از طرحِ ستمِ کميساريا!
فقره‌یِ نخست که کلاً منتفی‌ست! گُمان نمی‌کنم حتّی يک‌نفر بتوان يافت که از صد قسمتِ وجدان‌اش، 99 خفته، و فقط يک گوشه‌اش بيدار باشد و ستمِ زشت و بی‌شرمانه و کشنده‌ای را که از سویِ کميساريایِ فناهندگان، به من و خانواده‌ام روا داشته شده و می‌شود، منکر گردد!
اشتباه نکنيد! من‌ام، مهدی سهرابی! کافر و مرتدّ و ملحدی که ده سال در اينترنت شعر و نوشته دارد... (اهلِ ديدن و خواندن نيستيد!؟ بايد باشيد! آدم، فعّالِ حقوقِ بشر باشد و، سوادِ خواندن نداشته باشد؟! نمی‌شود...)
پس، می‌ماند فقره‌یِ دوّم: می‌ترسيد که کميساريا را از ستم و بی‌قانونی و شرارت منع کنيد!
(و اين، کاملاً به‌معنایِ آن است که در اصل، شما نيز مانندِ من، کميساريایِ متولّیِ حقوقِ‌فشلِ جهانی را جز مستبدّی خودخواه و ستمگری نابردبار و ناروادار نمی‌دانيد؛ و ازين‌رو، از هر کمترين سخنی که با شائبه‌یِ انتقاد همراه باشد، به‌شدّت هراسان و گريزناک‌ايد. که يعنی من و شما هردو در شناختِ کميساريا، به شناسايیِ واحد و يک‌سان رسيده‌ايم؛ الّا اين‌که شما برایِ حفظِ «چايگاه»تان اهميّتِ بسيار قائل‌ايد، و من اصولاً جايگاهی ندارم که برایِ حفظِ آن نگران باشم!)
...
اشتباهِ شما همين‌جاست.
هيچ نيازی نبوده و نيست که برایِ دفاعِ از «حقِّ بشری» من و خانواده‌ام، «چايگاه» خود را به‌مخاطره افکنده و رو در رویِ کميساريا‌ی‌تان بايستيد و آن الوهيّتِ متبارک را به ستم و شرارت متّهم نماييد! راهِ بسيار ساده‌ای وجود داشته و دارد؛ که می‌توانيد اين‌جا بياموزيد؛ و اين، هيچ ننگی ندارد. لازم نيست جايی عنوان کنيد که اين را از مهدی سهرابی آموخته‌ايد!
می‌توانسته‌ايد در دادنامه‌یِ دفاعیِ خود بنويسيد (و مطمئن باشيد که به‌جایِ من، اين خودِ شماييد که بايد از خود سپاس‌گزار باشيد؛ و خواهيد بود):

«من، فُلانی، فعّالِ ايرانیِ حقوقِ بشر، اگرچه رفتارِ خشمالود و ناسزاوارِ مهدی سهرابی (شاعر، نويسنده، و پژوهنده‌یِ کافر و مرتد و ملحدِ هم‌وطن‌ام) را شديداً تقبيح می‌کنم، ازآن‌جا که وی را نه پناهنده‌ای با موضوع و دستاويزِ واهی و ساختگی، بلکه حقيقةً در خطر می‌دانم (و اين را خودِ آن کميساريا نيز تأييد نموده)، ازآن کميساريایِ محترم درخواستِ رسيدگیِ هرچه سريع‌تر به پرونده‌یِ وی، و رساندنِ او خانواده‌اش به کشورِ امنِ ثالث را دارم. لازم است تأکيد نمايم که بدونِ کمترين سوءِظنّی نسبت به آن کميساريایِ محترم، خشمِ نام‌برده را کاملاً موجّه و ناگزير می‌بينم.
با احترام:
فُلانی»

::::
ملاحظه می‌فرماييد؟!
به همين سادگی!
...
سکوتِ بايکوت‌گونه‌یِ شما بزرگواران، به‌همان اندازه که برایِ من بی‌معنا و بی‌اهميّت بوده و هست، برایِ خودِ شما –چُنانچه اندکی روبه‌رویِ آينه بايستيد- امری بوده و هست و خواهد بود بی‌اندازه ناباور و زشت...

شاد باشيد و «جايگاه» مهراندوزی‌تان استوار و برقرار باد!

J
م. سهرابی
چهارشنبه، 9 ارديبهشت 1394؛ 29 آوريل 2015
[مکان: روبه‌رویِ ورودیِ کميساريایِ عالیِ پناهندگانِ سازمانِ مللِ متّحد آنکارا]
پی‌دی‌اف:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2015/04/rahi_nist.pdf

«تحصّنِ مرگ» -17

«تحصّنِ مرگ»
هفدهمين (17) روزِ انتظار...
و يک فقره تأييدِ آسمانی!
اين‌روزهایِ شوم و زشت و دردبارِ «تحصّن»، بر خستگی و رنجوری و بيماریِ همسرم افزوده‌ست...
ديشب، بعد از اصرارهایِ بسيارِ من، حاضر شد که بيش‌تر خود را آزار نکند و به خانه و کاشانه‌یِ مفلوک و فکسنی‌مان در نوشهير بازگردد.
افزون بر خستگی و بيماریِ همسرم، دو عاملِ ديگر نيز در اين اصرار و تصميم دخيل بود: نخست: تنهايی و بی‌سرپرستیِ دو فرزندمان؛ که اگرچه 26 ساله و 20 ساله‌اند، امّا بنا به شرايطِ خاصِّ زندگیِ خانه‌به‌دوشی و انزوایِ ناچارانه‌یِ ما در طولِ ساليان، که باعث شده کلِّ خانواده بيش‌ازحد به هم وابسته باشيم؛ بدونِ ما، درست انگار دو کودکِ خردسالِ بی‌پناه‌اند! و ديگر بی‌پولی، و برنيامدن از پسِ هزينه‌یِ ماندن در آنکارا (شبی 60-50 لير فقط کرايه‌یِ اتاق، و ده‌لير کرايه‌یِ رفت‌وآمد، و ده‌لير خوراک، پيرِ کمرِ پناهنده‌جماعت را می‌شکند؛ اگر که چيزی ازآن مانده باشد!)
...
امروز صبح، رو به کميساريا که می‌آمديم، سيصد لير (يعنی دقيقاً همان مبلغ که در برگشت به نوشهير، دوشنبه، 7 ارديبهشت، از دوستی قرض گرفته بوديم) به‌يغمایِ دزد رفته بود و نفهميده بوديم تا لحظه‌ای که رسيديم به ساعتِ بازگشت، و به‌جايی که اتول‌مبين سوار شويم و به اتاقک‌مان برگرديم...
چُنان آه از نهادمان برآمد که دوساعتی منگ و حيران، دورِ خود می‌گشتيم و پياده‌رو به پياده‌رو و مغازه به مغازه، می‌جستيم و می‌پرسيديم... امّا افسوس!

گويی آسمان و روزگار نيز تأييد و تأکيد می‌کرد که همسرم اين‌جا نماند و برگردد...
غيرِ از کرايه‌یِ اتوبوسِ تا نوشهير، درست 200 لير ماند. به‌قدرِ سه‌چهار شب؛ و نه بيشتر.
نمی‌دانم چه خواهم کرد.
شايد از فردا، شب‌ها را نيز همان‌جا، کفِ زمين بخوابم. راهی برایِ ترکِ تحصّن نيست...
شايد هم تصميمِ ديگری گرفتم. تيغی و رگی و خلاص...
تف به تک‌تکِ حرف‌به‌حرفِ «حقوقِ فشلِ جهانی»تان باد!

::::
چهارشنبه، 9 ارديبهشت 1394؛ 29 آوريل 2015 

Tuesday, April 28, 2015

«تحصّنِ مرگ» - 16

«تحصّنِ مرگ» - 16
[سه‌شنبه، 8 ارديبهشت 1394؛ 28 آوريل 2015]

شانزده روز از تحصّنِ من و همسرم، با درخواستِ «مرگِ آرام، بدونِ درد، و مطمئن» از کميساريایِ عالی پناهندگانِ سازمانِ مللِ متّحد (متولّیِ حقوقِ بشرِ جهانی)، می‌گذرد؛ امّا هنوز کمترين اقدامی نفرموده‌اند...

Monday, April 27, 2015

از مهربانیِ يکايکِ شما سپاس‌گزاری می‌کنم...


دوستانِ عزيز! نازنين بزرگواران!
از مهربانیِ يکايکِ شما سپاس‌گزاری می‌کنم.

ازآن‌جا که عمده‌یِ اين چند سطر را که اکنون بايد به‌قلم آورم، تحبيب‌نامه‌ای‌ست سپاس‌گزارانه، خطاب به همه‌یِ شما دوستانِ عزيز و بزرگواری که اين‌روزها نسبت به من و همسرم، مهرِ بی‌دريغ در کار آورده‌ايد و به هر شکلِ ممکن با ما ياری و همدردی نموده‌ايد، و به‌مشاهده‌یِ رنجِ ما و تلخنایِ وضعِ دردآور و دشخواری که درآن گرفتار آمده‌ايم، قطعاً دچارِ رنج و دل‌نگرانی شده‌ايد و می‌شويد، بهتر ديدم آن را نه در کامنت و پيام‌گير يا رویِ صفحه‌یِ شما عزيزان، بلکه اين‌جا، مستقلاً بياورم...

دوستانِ نازنين!
اوّلاً بايد سپاس‌گزاری کنم از اين‌که با لايک و اشتراک و اشکالِ ديگر، دردنامه‌یِ ما گرفتارانِ اهريمنِ ثانی را نشر و بازنشر می‌دهيد و بدين‌وسيله، صدایِ رسايی برایِ انعکاسِ اين ناله‌یِ ضعيف و ناتوان می‌شويد... باشد که به گوشِ آنان که به‌راستی به «حقوقِ بشر» باور دارند، برسد!
سپاس‌گزاری می‌کنم از اين‌که در اين روزهایِ تلخاک و زهرگون و دشخوار، به ما ياری می‌رسانيد؛ و شرمنده‌ام از اين‌که باعثِ ناراحتی و نگرانی و زحمتِ شما شده‌ام و می‌شوم؛ و سخت ناچارانه.
اگر نتوانسته‌ام و نمی‌توانم از يکايکِ شما بزرگواران، فرد فرد تشکّر کنم، دليلِ کوتاهی و بی‌ادبی نبوده و نيست...
صبح که راه می‌افتيم و به ميعادگاهِ مرگ (مرگی که از ما دريغ می‌کنند و ما را سزاوارِ آن نيز نمی‌شمرند) می‌رويم، تا شب که به‌ناچار و برایِ در امان بودن از سرما و پرهيز از مزاحمت برایِ مردمانِ ساکن و گذرنده‌یِ آن کوی و برزن، به اتاقکِ فکسنیِ مسافرخانه بازمی‌گرديم، کلاً از اينترنت بی‌نصيب‌ايم. شب نيز تا خستگی بگيريم و ريزه‌ای چای و نان بخوريم، و گاه مدّتی مديد فقط بنشينيم و هريک جداجدا به سرنوشتِ ظلماتِ حقوقِ‌فشلی‌مان مبهوت و منگ و خيره بمانيم، زمان گذشته است و وقتِ خواب است؛ و با اميدی که شايد بخوابيم و مرگ که زمانی کابوسِ ما بوده، اينک، دمی رؤيایِ ما گردد، سر به بالين می‌نهيم...
فی‌المجموع، فرصت‌های‌مان برایِ ديدنِ فيس‌بوک و ديگرِ وب‌چرخيّات، بسيار معدود و محدود است.
بماند که، حالِ چندان درستی هم موجود نيست...

اين‌که ترکِ تحصّن کنيم و برگرديم از ما ساخته نيست...
می‌دانيم که کميساريایِ منفورِ فناهندگان هرگز حاضر به اجرایِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری» ما نمی‌شود چرا که مرگِ ما را ذرّه‌ذرّه و ريزريز و مرگ‌مرگ می‌خواهد... امّا هيچ راهِ ديگری برای‌مان نگذاشته است.
اين‌که برخی از شما بزرگواران، به فی‌المثل بوروکراسی يا شدّتِ ازدحام و انبوهیِ پناهجويان اشاره می‌کنيد، ناچارم بگويم که متأسّفانه اين‌جا و لااقل در موردِ ما مصداق ندارد. مشکلِ کميساريایِ فناهندگان، مشکلِ بی‌افساریِ ستم‌پيشه‌ای‌ست دارایِ مجوّزِ رسمیِ شرارت و آزارِ دل‌بخواه! اگر گير و گرهِ بوروکراسی در کار بود، چنان‌که در همه‌جایِ دنيا، کمابيش، هست و شواهد دارد، بايد کسی می‌بود که لااقل در حدِّ يک يادداشتِ کوچک، و يا ازآن کمتر: در يک تماس يا پاسخِ تلفنیِ ده‌ثانيه‌ای، همين‌قدر می‌گفت که فُلان‌جایِ پرونده‌یِ شما مشکل دارد! همچُنان‌که ازدحامِ پناهجويان، به‌هيچ‌وجه نمی‌تواند توجيهِ معقولی تلقّی گردد؛ که اگر چُنين بود، می‌بايست بر انتظارِ همگان –بی‌تبعيض- افزوده می‌گشت...
نه، دوستانِ نازنين!
من تقريباً چيزی حدودِ بيش از سی‌وشش سال است (از 18-17 سالگی تا به‌امروز) به آخوندشناسی که همان خرفسترشناسی باشد و به الله-اسلام‌شناسی که اعنی همان اهريمن‌شناسی باشد، مشغول‌ام و خود را در اين راهِ سراسرگزند پير کرده‌ام؛ و از سی‌وشش سال سلطه‌یِ نظامِ اقدسِ الهیِ خمينی، سی‌ودو سال‌اش را تا مغزِ هفتادهزار استخوانِ نياکان‌ام در مرگ غوطه‌ور زيسته‌ام...
به‌جرأت می‌گويم: جنسِ ساختاری و رفتاریِ کميساريایِ فناهندگان، نه‌تنها هيچ فرقی با آن هيولایِ قدسی ندارد، بلکه به‌مراتب غيرِانسانی‌تر عمل می‌کند.

اگر می‌شد و می‌توانستيم يا می‌پنداشتيم که می‌توانيم ازآن هيولایِ قدسی و الهیِ مرگ، به «رهايی» بگريزيم (و چه وهمِ گنديده‌ای بود دامنِ پناه‌دهنده‌یِ حقوقِ بشرِ جهانی)؛ اکنون که خباثتِ کشنده‌یِ آن «رهايیِ موهوم» در هيئتِ متولّیِ منفور و ناانسان‌اش بر ما آوار شده است، هيچ راهی جز مرگ پيشِ رویِ ما نمانده... 

اگرچه شرمنده‌ايم و نمی‌خواهيم بيش ازين باعثِ آزار و نگرانی و زحمتِ شما بزرگواران باشيم...
می‌مانيم تا از کنام‌اش بيرون آيد و ما را بکشد!

::::
م. سهرابی
دوشنبه، 7 ارديبهشت 1394؛ 27 آوريل 2015

Saturday, April 25, 2015

دوازدهمين روزِ «تحصّنِ مرگ»


دوازدهمين روزِ «تحصّنِ مرگ»
(ديروز) جمعه، 4 ارديبهشت 1394؛ 24 آوريل 2015
(مکان: کميساريایِ فناهندگانِ سازمانِ ملل -آنکارا)

::::
چرا بايد هستیِ دردبار و پُرزجرِ همسر و دو فرزندِ من که هيچ جنايتی جز پيوندانگیِ منِ کافر و مرتدّ و اسلام‌ستيز ندارند، اين‌چُنين بازيچه‌یِ عقده‌گشايی‌هایِ بيمارگونه‌یِ شما خرفسترانِ صدبدتر از جنايت‌کارترين جانيان و شکنجه‌گرانِ نظامِ اقدسِ الهیِ جمهوریِ نکباتِ خمينیِ پفيوز باشد!؟

چرا بايد ذهنِ من، مهدیِ سهرابی، که سی‌وچند سال است جز دغدغه‌یِ رهايیِ وطن‌ام، از چنگالِ خون‌بار و قدسیِ اهريمن را نداشته‌ام، چهارسال و اندی، گرفتارِ مسئله و موضوعی چُنين کوچک و حقير باشد؟ فقط و صرفاً به‌خاطرِ بيماریِ کثافتِ شما، تفالگان! شما، مدّعيانِ بی‌شرم! شما، متولّيانِ خائن و دروغينِ حقوقِ بشرِ جهانی!


مرگ را هم از ما دريغ می‌کنيد...
لعنت به شما!
تف به بنيان‌تان باد!
پفيوزا که شما مادرعفيفگان‌ايد...

::::
ويرايش و افزايش و خشمايش: 25 آوريل 2015
(اصلِ ناويراسته: دوشنبه، 27 بهمن 1393؛ 16 فوريه 2015)

Wednesday, April 22, 2015

دهمين روزِ «تحصّنِ مرگ»!

دهمين روزِ «تحصّنِ مرگ»!
چهارشنبه، دوّمِ ارديبهشت 1394؛ 22 آوريل 2015
(مکان: کميساريایِ فناهندگانِ سازمانِ ملل -آنکارا)
 
::::
ناچاريم تا پايان ادامه دهيم، دوستانِ نازنين!
تحصّن‌نکرده، اين هيولایِ منفورِ حقوقِ‌فَشَلی به خون‌مان تشنه بوده؛ حالا که جایِ خود دارد... اگرچه با همه‌یِ التماسی که ده روز است به‌پایِ آن ايستاده‌ايم که: "بيا و بکش"، هنوز نتوانسته ذرّه‌ای شرفِ عاريه قرض کند و به زندگیِ دردبارِ ما خاتمه دهد... به خون‌مان تشنه‌ست؛ امّا قطره‌قطره!
 
ادامه می‌دهيم تا بميريم و يا بزرگوارانی که از سرِ مهر و دردفهمی، اين دوزخِ زشت و شرم‌آور را بر ما روا نمی‌شمرند، بتوانند برای‌مان "کشوری پذيرنده" بيابند... بی‌نياز از منّتِ اين هيولایِ منفورِ مدّعی؛ اين متولّیِ دروغينِ حقوقِ بشرِ جهانی!
...
بيش از هرچيز، بارِ شرمندگیِ "به‌نگرانی‌وزحمت‌دچارکردن"ِ نازنين‌دوستان‌مان بر قلبِ فرسوده‌یِ ما فشار می‌آورد. امّا، به‌جبران، کاری از ما بر نمی‌آيد...
تنها می‌توانيم سپاس‌گزار باشيم، پوزش‌خواهی کنيم، و بگوييم:
 
نگران نباشيد، دوستان! ما به مرگ عادت داريم...
 

نمک‌گنديده! (برایِ نهمين روزِ «تحصّنِ مرگ»)

نهمين روزِ «تحصّنِ مرگ»
سه‌شنبه، اوّلِ ارديبهشت 1394؛ 21 آوريل 2015
::::
ز بس کز اين نمک‌گنديده شد قطعِ اميد اين‌جا
نظامِ اقدسِ اسلامی آمد روسپيد اين‌جا!

Monday, April 20, 2015

خشم‌آشوب (برای هشتمين روزِ «تحصّنِ مرگ»)

خشم‌آشوب
(برای هشتمين روزِ «تحصّنِ مرگ»)

اين روزها، هر لحظه، کوهی از دل‌آزاری‌ست
ذهن‌ام، مغاکی در تهِ گردابِ بيزاری‌ست
صدبار اگر گِردِ زمين گردم، يقين دارم
باز آسمان در قصدِ زخمی مهلک و کاری‌ست
بی‌خواب داند معنیِ بيداریِ کابوس
مردن هزاران ره بِه از کابوسِ بيداری‌ست
بگريختم از اهرمن، غافل که اين‌جا نيز
بر سرنوشت‌ام، گندِ امرِ قدسی‌اش، ساری‌ست!
حالِ مرا، حالِ مرا، حالِ مرا دارد
زهری که خشم‌آشوب در رگ‌هایِ من جاری‌ست
کو قيف، تا رينم به بنيانی که حيفاحيف
بمبِ اتم عاجز ز منع‌اش از تبه‌کاری‌ست!!

م. سهرابی
پنج‌شنبه، 16 بهمن 1393؛ 5 فوريه 2015
و دوشنبه، 31 فروردين 1394؛ 20 آوريلِ 2015 

Saturday, April 18, 2015

پنجمين روزِ «تحصّنِ مرگ»

به بویِ امن و آرامش گريختگانی که جهنّمِ آوارگی و هراس را چونان مرده‌ريگی ابدی با خود به‌توبره دارند...
::::
امروز نيز گذشت.

به‌قولِ عمادِ خراسانی:
بر ما گذشت نيک و بد، امّا، تو روزگار
فکری به‌حالِ خويش کن؛ اين روزگار نيست!

::::
پنجمين روزِ «تحصّنِ مرگ»
جمعه، 28 فروردين 1394؛ 17 آوريل 2015
::::
يکی از عمده‌کارهای‌مان نان‌ريزريزکردن و ريختن برایِ کبوتران است! لذّتِ محض!!
بعدازظهر، نيم‌ساعتی کمتر-بيشتر، اين پسرکِ پرخنده و مثلِ همه‌یِ بچّه‌ها: بسيار دوست‌داشتنی هم به ما پيوسته بود و ياد می‌گرفت که تکّه‌هایِ نان را هرچه‌بيشتر کوچک و کوچک‌تر کند و با ديدنِ کبوتران که به‌سوی‌اش می‌آيند و از نان‌ريزه‌یِ او می‌خورند، شادمانه قهقهه سردهد!

::::
::::
دوستِ نازنينی، از بزرگان، که نه فقط اين‌روزها، که از آغازِ آشنايیِ ناديدارِ پُرحضورمان، همواره به من لطف داشته‌اند و به‌تقريب دم‌به‌دم به مهر و دل‌نگرانی، خبرپرسِ حال‌وروزِ ما بوده‌اند، پريروز (چهارمين روز)  پرسيده‌اند:
«مهدی جان. آيا تا امروز کسی توجهی به اين تحصن اعتراضی شما کرده و مسئولان تکانی به‌خود داده‌اند يا نه؟ مرا در جريان بگذار.»

فکر کردم بد نباشد آنچه را در پاسخِ ايشان نوشته‌ام (با اندک تصرّفی)، اين‌جا بياورم:
دوستِ نازنين، بزرگوار!
جداً از اين‌همه زحمت و دل‌نگرانی که برای شما و دوستان خوبِ ديگر ايجاد شده شرمنده‌ام.
متأسّفانه کميساريا وقيح‌تر ازآن است که بتوان تصوّر کرد. در اين چهار روز، جز نگاه‌هایِ ابتدا بی‌اعتنا، سپس تمسخرآميز، سپس‌تر خشمناک و تهديدوار از مأموران انتظاماتِ جلوِ درگاه، چيزی نديده‌ايم؛ صدالبتّه به‌اضافه‌یِ رذالت‌هایِ بسيار مضحک و حقيرانه برای شايد به‌هم ريختنِ اعصابِ ما که مثلاً تندی کنيم که بهانه‌ای باشد برایِ پليس‌آوردن!
ديروز، پنج‌شنبه، که روزِ چهارم بود، يکی از پليس‌هایِ کلت‌بسته‌یِ داخل، [آمده بود و] مرتّب دور و بر ما پرسه می‌زد که مثلاً بترساندمان!!
بالانشينان و کارمندان و بازجوها را که اصلاً هيچ‌کس نه می‌بيند و نه به آن‌ها دسترسی دارد. برایِ حرف‌زدن با مترجمی که گه‌گاه دل‌خواهانه، بيرون، در اتاقکی از داخلِ سولاخ با افراد صحبت می‌کند، بايد ساعت‌ها در صف بايستند و «نه» بشنوند و قر و قميش ببينند و، خاکساری و التماس کنند.
صحنه‌هايی‌ست، مولانا!
حتّی حسين هم اگر پيروزِ کربلا بود، از اينان آدم‌تر رفتار می‌کرد...
شاد و سربلند باشيد.




چهارمين روزِ «تحصّنِ مرگ»

IV
چهارمين روزِ «تحصّنِ مرگ»

اين‌بار چيزی از دست نمی‌دهی؛ می‌گيری، عطوفت‌شعار!
به ما «رهايی» می‌دهی، از شرِّ دعاویِ دروغينِ حقوقِ‌بشری‌ات...
و به خود نيز، «رهايی» هبه می‌کنی،
از شرِّ رسواگرِ ما!

::::
چهارمين روزِ «تحصّنِ مرگ» ما در کارتن‌نشينی بر خاکِ کوچه، به غروب کشيد، امّا از سویِ کميساريایِ عالیِ فناهندگان، اين وقيح‌ترين هيولایِ قدسی و سفّاکِ «ضدِّ حقوقِ‌بشر»، کمترين اعتنا و اقدامی ديده نمی‌شود؛ درحالی‌که کلِّ موضوعِ ما، از بيمارستان و بيهوشی و تزريقِ سم، تا کفن و دفن (شايد هم بخواهيم که کالبدمان سوزانده شود)، يکی‌دو روز بيش وقت نمی‌برد!
بشتاب هيولا که لحظه‌لحظه ماندنِ ما در شکنجه‌گاهِ شريرانه‌ات، جز بر بارِ گرانِ جرمِ محرزِ تو نمی‌افزايد.
همراه با مرگِ خود، رسوايی‌ات را خواهان‌ايم!
هان! بزرگترين مجوّزدارِ رسمیِ خيانت به حقوقِ مسلّمِ انسان!!

جز کشتنِ ما
هيچ راهی نداری.
می‌فهمی؟!

راضيه و مهدی سهرابی
پنج‌شنبه، 27 فروردين 1394؛ 16 آوريل 2015


سوّمينِ روزِ «تحصّنِ مرگ»

سوّمينِ روزِ «تحصّنِ مرگ»

ما از کميساريا هيچ جز مرگِ خود نمی‌خواهيم.
اين‌بار، چيزی نمی‌دهيد؛ می‌گيريد!
ترديد و تعلّل لازم نيست...

چهارشنبه، 26 فروردين 1394؛ 15 آوريل 2015 


دوّمين روزِ «تحصّنِ مرگ»

دوّمين روزِ «تحصّنِ مرگ»

سه‌شنبه، 25 فروردين 1394؛ 14 آوريل 2015 — ‏در ‏‎UNHCR Turkey‎‏‏

Thursday, April 16, 2015

تحصّنِ مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی؛ زی بارگاهِ قدسیِ جرثومه‌یِ عطوفتِ بشری


تحصّنِ مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی؛ زی بارگاهِ قدسیِ جرثومه‌یِ عطوفتِ بشری: کميساريایِ فناهندگانِ سازمانِ ملل (آنکارا)
آغاز: 13 آوريل 2015

http://news.gooya.com/politics/archives/2015/04/195669.php
http://makhlough.blogspot.com/2015/04/blog-post.html
http://fardayerowshan.blogspot.com/2015/04/blog-post_16.html

«تحصّنِ مرگ»

ذرّه‌ذرّه ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را،
   بيش ازين طاقت نداريم...
فقط و لطفاً ما را بکشيد تا از شرِّ شما رها شويم...
دو تخت در بيمارستان؛ بيهوشی؛ تزريقِ سم؛ و تمام!


به: بالاترين مقامِ مسئولِ کميساريایِ عالیِ پناهندگانِ سازمانِ مللِ متّحد؛ آنکارا
از: مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی
385-10C04988


چهار سال و چهار ماه، از پناه‌آوردنِ من (مهدی سهرابی؛ شاعر، نويسنده، و پژوهنده‌یِ مرتد، ملحد، و منتقدِ جمهوریِ اسلامی و اسلام)، به آن کميساريا، و حدودِ سه سال از ملحق‌شدنِ باقيمانده‌یِ خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام می‌گذرد.
با وجودِ بارها و بارها نامه‌نگاری و خواهش و استرحام، متأسّفانه، آن کميساريا بر رفتارِ به‌دور از موازين حقوقِ بشری و زشت و کين‌توزانه‌یِ خود درباره‌یِ ما رنجورانِ از اهريمن گريخته و فرزندانِ دردمند و بی‌پناه‌مان، پافشاری نموده و می‌نمايد...

به‌ويژه با توجّه به بی‌اعتنايیِ محض و فوقِ ظالمانه به آخرين نامه‌یِ ما (ارسالیِ 20 فوريه، توسّطِ دفترِ آسام)...
اينک، ما دو دردمندِ ناتوانِ به‌تنگ‌آمده و بيزار، مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی، همچنان که در آخرين نامه‌یِ خود، بعد از تشريحِ وضعِ دردناک و غيرِ قابلِ ادامه و تحمّلِ خود، به آگاهیِ آن مقامِ عالی رسانده‌ايم، برایِ اجرایِ «مرگِ اختياریِ ناچارانه»یِ خود، در برابرِ بارگاهِ عالیِ حضرتِ متعالی و عرش‌نشينِ آن کميساريایِ جرثومه‌یِ عطوفتِ بشری، می‌نشينيم... بی‌صبرانه آرزومندِ مرگِ رهايی‌بخش.

اين تنها راهی‌ست که آن کميساريایِ قدسیِ کين‌توزِ عطوفت‌شعار، برایِ ما خاکسترشدگان باقی گذاشته است.
تاکنون، ما جز رنج و مرارت و شکنجه، ازآن درگاهِ عالی، نصيب نبرده‌ايم. اميدواريم اين آخرين تقاضایِ ما برآورده گردد تا يک‌باره و برایِ هميشه از شرِّ شرارتِ آن بلنددرگاه، آسوده گشته، رها شويم.

به بلندترين و ضجّه‌وارترين صدا-ناله‌ای که می‌توانيم، فرياد می‌زنيم:
به شرارتِ بی‌شرمانه و کين‌توزانه‌یِ خود خاتمه دهيد.
ما بيش ازين طاقتِ انتظار و شکنجه‌هایِ زشت و بيمارگونه‌یِ شمايان را نداريم.
برایِ يک‌بار هم که شده، گوشه‌ای از وجدانِ نبوده‌تان را بيدار سازيد و اين را درک کنيد که:
ذرّه‌ذرّه ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را، بيش ازين طاقت نداريم...

ضمنِ اعلام اين‌که ديگر در هيچ امر و موردی جز اجرایِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری»مان، آن کميساريایِ قدسی را به‌رسميّت نمی‌شناسيم، رسماً و بنا به حقِّ غيرِ قابلِ انکارِ «درخواستِ مرگ» که برایِ هر انسانِ ستم‌ديده‌یِ اسير در چنگالِ ستم‌گری کاملاً بی‌افسار امّا متأسّفانه دارایِ مجوّزِ رسمیِ شرارت، قائل‌ايم، از آن کميساريا درخواستِ مرگ داريم؛ مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن...
دو تخت در بيمارستان؛ بيهوشی؛ تزريقِ سم؛ و تمام!


بی احترام:
مهدی سهرابی – راضيه کيومرثی
دوشنبه، 24 فروردين 1394؛ 13 آوريل 2015