Samstag, April 30, 2011

نظام اقدس الهی‌ست نه بلگ چغندر!

پس از خوندن نوشته‌ای که لينک‌اش را اين‌جا [يا +] ملاحظه می‌فرماييد، الهام‌جان ايدون حال دادند:
(صدالبتّه، نويسنده‌ی نوشته‌ی فوق، هنوز از «اسيران اسلام» به‌شمارمی‌رود. حتّی به‌قدر يک ويرگول هم با اسلام مشکل ندارد! از ما که نمی‌شود چيزی را قايم کرد!)

بله، متأسّفانه اصل ماجرا همين‌جاست...
برخی، نظام اقدس الهی را بلگ چغندر تصوّر کرده‌اند؛ و گُمان برده‌اند که توی چرت است!
اسلام ناب محمّدی، تا بخواهيد از اين غازيان آشکار و نهان دارد: خاتمی، منتظری، سروش، کديور، اشکوری، گنج‌الله، ... و امثال اين خرفستر کراواتی: سازگارا! (اون بنی‌صدر ملنگ را هم فراموش نکنيد!)
اين‌ها پروردگان بيضه‌ی اسلام‌اند و نمی‌توانند بيرون از مأموريّت الهی خود قدمی بردارند. مشکل و ايراد از اين‌ها نيست؛ مشکل از ماست که بدون پرسيدن «رمز عبور»، هر تفاله‌ای را به خود راه می‌دهيم و ازخود می‌پنداريم...
رمز عبور اين است: بگو نابود باد اسلام ناب محمّدی!
و اگر خيلی سريع و مشکوک جواب داد، بايد از او خواست که رمز عبور را، دوباره، و اين دفعه دوقبضه وارد کند: ... متن را نمی‌نويسم که باز نگوييد مهدی صاحب‌زمان داغ کرده، جوش آورده، عبيدی شده!
...
مَهدی يعنی «هدايت‌شده»؛ و من سال‌هاست که به وساوس هميشه‌شيطانی پروردگارم ابليس اعظم (که توی جمجمه‌ی ما منزل دارند)، به صراط مستقيف «ضلالت» هدايت شده‌ام. صاحب‌زمان هم يعنی دارنده‌ی زمان؛ و بديهی‌ست که من هنوز برای سفر به «هفت‌هزارسالگان‌وَئِجه» تذکره نگرفته‌ام، و بنابر اين، هنوز «زمان» دارم... پس می‌شوم «مَهدیِ صاحب‌زمان» (نفس‌کش که نمی‌کشيم؛ ولی منکراش می‌تونن بيان جلو...)

عزيزان خودتان! اين را به‌ياد داشته باشيد:
اسلام ارتجاعی است، نه به آن معنايی که منافقين خلق، راجع به «رژيم» می‌گفتند و می‌گويند (انصافاً اين لقب چه‌قدر برازنده‌ست: منافقين! واقعاً منافق‌اند!!) بلکه به اين معنا که می‌تواند به هر اندازه که اقتضای مقعد صدق‌اش باشد، کش بياورد و تنگ و گشاد شود...
قصّه‌ای می‌گويم تا به عمق ماجرا پی ببريد. و اين‌جا ناچارم تکمله‌ای به آن «گذرنامه» بيفزايم: چنانچه کسی هردو رمز عبور را هم گفت، امّا سوء پيشينه داشت، احتياطاً بايد به قرنطينه منتقل شود تا سولاخ‌سمبه‌های‌اش «برپژوهيده» شود، به قول آقای کزّازی!
چرا؟
عرض می‌کنم:
هنگامی که قرار شد اراذل محمّد (ص) بروند و يکی از بزرگان يهود –به‌گُمان‌ام کعب‌بن‌اشرف (شاعر بزرگ يهودی، و از بزرگان يهود يثرب)- را ترور کنند، خرفستر مأمور ترور گفت که من بايد سخنی بگويم تا کعب اعتماد نمايد و از قلعه فرود آيد. محمّد (ص) به وی جواز داد که: هر سخنی می‌توانی بگويی؛ حتّی دشنام به رسول‌الله که من‌ام!!!

توجّه فرموديد عزيزان خودتان!؟ اين از آن بيدها نيست که پف بکنيد و بلرزد. به اين می‌گويند: مخوف‌ترين هيولای همه‌ی اعصار بشری؛ گنده‌ترين ريده‌ی اهريمن همه‌تن‌مرگ؛ ديو دروج: اسلام ناب محمّدی! (صلوات بلند ختم کنيد!!!!)

$
متنِ باعث:
آقای سازگارا! يکسال و نيم دنباله رو شما بودم، اما الان چندين ماه است که به اين نتيجه رسيدم که شما تنها و تنها به اصلاح اين رژيم فاسد فکر می‌کنيد و نه براندازی... آقای سازگارا در حالیکه ما ۱۱ ارديبهشت را پيش رو داريم شما در حال انتقال افکار عمومی به سمت دعای خامنه‌ای و احمدی‌نژاد می‌بريد و کوچکترين اشاره نيز به ۱۱ ارديبهشت نمی‌کنيد... آقای سازگارا! ما اعدام نمی‌خواهيم، ما شکنجه نمی‌خواهيم، ما شلاق به اسم اسلام نمی‌خواهيم... ما اين رژيم فاسد را نمی‌خواهيم... ما اصلاح‌طلب نمی‌خواهيم... اصلاح‌طلب کجای اين رژيم فاسد را می‌خواهد اصلاح کند؟ همان بهتر که اصلاح‌طلبان در قدرت و سوپاپ اطمينان اين رژيم نباشند. نفس ملت از فقر و بيچارگی به‌شماره افتاده است... چرا اعلام روز خشم ايران نمی‌کنيد؟ حالم از اين به‌اصطلاح مبارزات بی‌خشونت شما که تنها و تنها هدفش سپردن قدرت به دست اصلاح‌طلبان و نه کمک به ملت ايران است به‌هم‌می‌خورد... امثال شما مسئول تمام سرخوردگی‌های جنبش سبز می‌باشيد... شما بوديد که جنبش مارا از ۲۵ خرداد ميليونی به روزهائی رسانديد که حضور چندده‌نفره‌ی مردم باعث شادی و آرامش خاطر جنبش شود... هدف مبارزين براندازی اين رژيم فاسد بود و هدف شما ضرب شصت نشان‌دادن به حکومت تا بفهمند که شما اگر بخواهيد می‌توانيد مردم را به خيابان بياوريد و شما اصلاح‌طلبان را ناديده نگيرند... آقای سازگارا! هم شما و هم اين رژيم فاسد خيلی خوب می‌دانيد که خواسته اين ملت تنها و تنها براندازی اين حکومت فاسد می‌باشد و تفاوتی ميان خاتمی و خامنه‌ای و احمدی‌نژاد نيست... ما جمهوری اسلامی نمی‌خواهيم... تا دير نشده به ملت بپيونديد و اعلام روز خشم ايران بکنيد... من يکسال و نيم فريب حرف‌های شما و باقی اصلاح‌طلبان را خوردم... به ملت بپيونديد، قبل از اين‌که ملت، خود سکان رهبری اين جنبش را در دست گيرد... به‌زودی آتش انقلاب‌های مردمی خاورميانه به ايران نيز سرايت خواهد نمود و ملت گرسنه خود به خيابان‌ها خواهند آمد.. به ملت بپيونديد
/ از يک ای‌ميل

https://www.facebook.com/groups/218922838121052/permalink/222871057726230

Freitag, April 29, 2011

اسلام‌شناسی؛ درس‌های نِوشهير؛ پرتِ 1

تقديم به: عليرضا رضايی نازنين

اسلام‌شناسی (درس‌های نوشهير؛ الجلسة‌الاُولیٰ: طريقة‌الروشمند فی دکّ‌الضعيفات‌الواسعات، بالکوهان‌الاشترالدوکوهانک!)

نخست اين را بخوانيد:
http://www.zandiq.com//yaveh/0000000063.shtml
[1]
در اين نوشتار که ملاحظه کرديد، البتّه قرار نبوده که کاتب همه‌ی خاصيت‌های شتر را برملا گرداند؛ وگرنه، شتر بسيار خاصيت دارد؛ و ازآن‌جمله است کوهانِ ايشان... و اين فقره را، فقير نامراد، راویِ حاذقِ حاضر، خود با هردو گوش خود استماع نموده، و در صحّت آن، جای هيچ ريب و شبهه‌ای نيست.

راوی گويد:
شبی در محضر حضرت امام جعفر صادق (صلوات‌الله و غلامهُ اجمعين) بودم و آن حضرت، علومی را که پدر بزرگوارشان حضرت باقر عليه‌السّلام شکافته بودند، و بعضاً پخش و پلا شده بود به کيسه می‌کردند. در همين اثناء، مردی از شيعيان خلّصِ امام هشتم ثامن‌الحجج عليه‌السّلام وارد شد و خود را به پاهای حضرت امام (قدّس سرّه) انداخت، و های های بنا کرد به عرّ و گوز گريه. امام خيلی ناراحت شدند و فرمودند: ما طاقت گريه‌ی تو را نداريم. تو آن‌قدر خوبی که از شيعيان خلّص نوه‌ی ما که هنوز پدرش هم از کمرمان بيرون نيامده به‌شمار می‌روی، بگو که دردت چيست؟
آن مرد دوباره خودش را روی پاهای امام انداخت و شروع کرد به پاچه‌خواری. امام ناراحت شدند و فرمودند: مرتيکه‌ی قرمساق، جون بکن دردتو بگو که خيلی کار داريم؛ امشب بايد با 13 ضعيفه‌ی عاجزه، 24 کرّت جماع شرعی کنيم... شيعه‌ی خلّص ثامن‌الحجج سرش را بالا آورد و يک «قربان دهان‌تان بروم» گفت و شروع کرد به شرح مفصّل ماجرا و عريضه‌ی خود، که خلاصه‌اش اين بود که مردک هيژده زن داشت، می‌خواست 17 تای آن جک‌و جونورها را طلاق بدهد و باز نوزده بار تجديد فراش کند؛ و هر هفده‌تا را چندبار به گونی کرده خدمت نوه‌ی قاضی شريح مرحوم برده بود، امّا آن ديّوث در محتويّات گونی‌ها عيبی سراغ نکرده بود و تن درنداده بود که آن يک‌مشت ضعيفه‌ی مفلوک بيچاره را، بدون پرداخت «اجرت»شان، از سر مردک باز کند؛ و مردک خلّص هم نم پس نمی‌داد...

گوزگوز التماس مردک که تمام شد، حضرت از غيظ، يکی از کيسه‌های علوم شکافته‌شده‌ی پدرشان را بر سرش کوبيدند و فرمودند: مرتيکه‌ی خلّصِ احمق! وقتی می‌فرماييم بيا در محضر ما بنشين شاگرد ما باش که ما مجبور نشويم بگوييم «اگر به‌قدر 7 بزغاله پيرو صدّيق می‌داشتيم هرآينه بر عليه پسرعموهای عبّاسی‌مان قيام می‌کرديم» که به خرج‌ات نمی‌رود. اگر تلمّذ کرده بودی، لازم نبود خفّت بکشی و به نوه‌ی آن مرتيکه، قاتل جدّمان التماس کنی. پس بشنو که برای‌ات حديثی بگوييم؛ و ما اين را از پدرمان شنيده‌ايم، و اوشان از پدرشان، و پدرشان‌شان از پدرشان، و باز اوشان‌شان از پدرشان‌شان‌شان: شير بيشه‌ی توحيد، حيدر کرّار، صفدر قهّار، مجاهد طرّار، امير مؤمنان علیّ «بی‌طالب»، و آن حضرت از اسوه‌ی حشفه‌ی کونين، سيّد ثقلين، خاتم‌الان‌بيا و ماتم‌المرسلين صلوات‌الله اجمعين شنيده‌اند، که:

آن مردک جلمبر پُرجماعی که بخواهد واسعه را به ضايقه بدل نمايد، و قاضی بر ضعيفه عيبی نبيند و حکم به «اجرت» نمايد، و آن جلب نخواهد که بسلفد، پس بيابد اُشتری دوکوهانه، و برگيرد پاره‌ای کوه از کوهان دوّم او، و به مطبخ رود و درآن اثناء که ضعيفه‌ی مفلوکه‌ی واسعه، کون خود را بالا داده سر را خم نموده و در کلوک اُشتر اجاق پف می‌نمايد و خاکستر به‌چشم دارد و جايی نمی‌بيند، آن پاره‌کوه را، همراه با نام آن ضعيفه‌ی واسعه و هر ضعيفه‌ی واسعه‌ی ديگر که بخواهد از سر باز کند، در ديگ بريزد و سه صلوات ناب محمّدی بفرستد و اين دعا را، پيش ازآن‌که ضعيفه بفهمد تلاوت نمايد، که: الهی! بارالها! اين واسعه(ها) را از من بگير و از سولاخ گشاد رحمت خود، يک تنگ ديگر عطا فرما. و اگر بيش از يک تنگ بخواهد، جان بکند و شماره‌اش را بگويد... و بداند که فردای شبی که ضعيفه‌ی واسعه از آن غذا کوفت نمايد، بر ميان هردو کتف او، کوهانی برآيد به اين کلفتی...
...
سخن امام به‌پايان نرسيده، مردک، چون گوز که از مقعد برون جهد، در کوچه‌پس‌کوچه‌های تاريک مدينه‌ی منوّره گم شده بود...
ابله خلّص آن‌قدر نايستاد تا بپرسد: کوهان دوّم از سمت سر يا از سمت کون؟!

$
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/eslamshenasi_oshtor.pdf

?
پابرگ‌ها:
[1] در سايتِ «زنديق» تغييراتی واقع شده و نوشته‌یِ موردِ نظر، به‌کلّی غيب شده!
با جست‌وجو در سايت، دو نوشته يافتم؛ امّا يادم نمی‌آيد که فقره‌یِ موردِ نظرِ من، يکی از همين دوتا بوده، يا نوشته‌ای ديگر...
به‌هرحال، من بی‌تقصيريم!!
::::
آن دو نوشته:
http://zandiq.com/2008/02/06/shashe-shotor
http://zandiq.com/2008/01/15/edrare-shotor

در بابِ «آخوندِ خوب»!!

در بابِ «آخوندِ خوب»!!

ديده و شنيده می‌شود که هنوز بعضاً کسانی به امثالِ طالقانی (اوا! پدرطالقانيه ايشون که!) و منتطریِ گوز، به ديده‌ای ديگر می‌نگرند. ايدون بادش اين است که هرکسی آزاد است هرجور ميل‌اش بود خيالات بورزد، و آن را فی‌المثل «نظرِ شخصی» بنامد. مع‌الاسف، ما هم آزاديم که گپ بزنيم...

البتّه من به واقعه‌یِ 57، کلاً به‌گونه‌ای ديگر، و به‌قولِ علما: از نگری ديگر می‌نگرم؛ نگری که چه‌بسا از نگرِ بسيارانی از ديگران، جز ياوه‌ای سخيف و مبتنی و متّکی (منوچهر متّکی نه؛ خودِ متّکی منظورمه) بر مشتی شبه‌اسطوره‌باوریِ عجين‌شده با قدری ملاطِ خوش‌خيالی نباشد... امّا، هنگامی که هم‌رنگِ جماعت شده و به‌وجهِ معمول می‌نگريم، مع‌الاسف بايد عرض کنيم: همون طالقانیِ نطفه‌یِ بسم‌الله و منتظریِ عن‌الله بودند که ما را به روزِ سياه نشاندند، ببه‌م!
امامِ مرحوم را که کسی نمی‌شناخت. بعد هم که تشريف آورد که گپيدن بلد نبود (يادتان رفته می‌گفت: من دولت تعيين می‌کنم، و بلافاصله می‌فرمود: من تویِ دهنِ اين دولت می‌زنم!؟). واقعِ امر، اين دو خسترِ بويناک (و امثالِ آن بازرگانِ مدنگِ پفيوز، تا به داگدر يزدیِ نکبات چه رسد!) بودند که امام را به‌قالبِ کون ما ملّت تراش دادند! ريزه آبروی‌شان را، بی‌ادبی می‌شود عينِ تُف زدند درِ کونِ ما ملّت، و نگذاشتند دردِ خرزه‌یِ اسلام را يک‌هو بچشيم، که نکند يک‌وقت در برويم!!

آخوند که آخوند است عزيز من؛ خوب ندارد ديگر! هرکدام از همين خوب‌های‌اش را که می‌گوييد، قدرت بدهيد ببينيد چه حيدرِ کرّاری از کار درمی‌آيد! صرفِ باورِ به قرآن کافی است که او را اثباتاً «قاتلِ بالفعل» بدانيم. و چنان‌چه فی‌الواقع کسی يافت شود که همه‌جوره امتحان‌اش کنيم و آدم‌خوار نباشد، جای‌اش جایِ ديگری‌ست. کسی را که «شبِ تارِ سياه‌چال» را يقين بداند که «روزِ روشن» است، بنا به شيوه‌ای که نو و کهن هم ندارد، بايد زنگ زد که بيايند پيراهنِ چپّه تن‌اش کنند و ببرندش برایِ معالجه!

اين مسيحيّت نيست که بتوان برایِ آن کشيشِ «خوب» و «بد» قائل شد؛ يا از آن گشادتر، تصوّر کرد که می‌توان بدونِ ريشه‌کنیِ اصل، دست‌اش را از حکومت جدا کرد...

9 ارديبهشت 1390

:

Dienstag, April 26, 2011

ديشب صنمی ز غمزه مدهوش‌ام کرد...

آيلار ديانتی
حماسه‌ی «صنم‌نامه»، با واکنش و اعتراض مواجه شده. طفلک آيلار! (بله، حالا نام‌اش را می‌دانم: آيلار ديانتی!)

دوستی فرموده:
«اصلا از اين حرکت شما خوشم نيامد منظورتون از پخش کردن اين ويدئو تو يه محيط پاک مثل فيسبوک چی بود روزانه مليونها زن ودختر ترک واينگليسی وعرب وخلاصه از تمام قشرها دنبال کثافت کاری هستند وهيچ مشکلی نيست حالا يه دختر مثلا ايرانی که تابعيت نروژی ...داره تازه معلوم هم نيست شايد فقط فارسی بلده يه کاری کرده حالا که چي! ميخوای چی رو ثابت کنی که ايرانيها فاحشن اگه اينجوريه پس اونا که گفتم چی هستن خواهش ميکنم از اين سبک بازيها تو فيسبوک انجام ندين»

دوستی پاسخ داده:
«... خان با سلام از اين دست حرکتی که شما در فيس بوک که ميگوييد محيطش پاک است برعکس بسيار نا پاک است و زياد کافی است فقط يک کلمه سکس در قسمت جستجو بنويسيد و ذره بين را کمی فشار دهيد و چرخش 180 درجه محيط پاک به ناپاک را ببينيد و از اين دست... ايرانيان شريفه و لطيفه بسيار تر ش را مشاهده کنيد و يا کلمه لزبين را خلاصه هرچه دلتان بخواهد در اين محيط پاک سعی در آلوده کردنش وجود دارد و هست و اما وقتی وارد آن مجامع غريبه ای که عرض کردم شديد جا نخوريد چون در آنجا ايرانيان با هويت و مليت ايرانی و تمام و کمال را ميبينيد زياد هم سخت نگيريد عزيز دل برادر که مصادق دارد متاع کفر و دين بی مشتری نيست +++گروهی اين و گروهی آن پسندند ،، باشد که هموطنمان را بشناسيم چه بوده و جا نمازش فردا چقدر است از اين باب ممنونم مهدی خان عزيز دل مصر يوزارسيف آناتولي»

و باز دوستِ نازنين ديگري، فرموده:
Agha mehdi, khahesh mikonam in video ro az tooye facebook pakesh konin, mersi az shoma

(در نگارش و تايپ دوستان کمترين دخالتی نکردم؛ اگرچه نسبت به «نگارش» بسيار حسّاس‌ام...
و ضمناً، نام دوستان را هم برداشته‌ام؛ چراکه ايشان در حيطه‌ی فيس‌بوک نوشته‌اند، و شايد نخواهند اين‌جا در بلاگر، نام‌شان بيايد. هرکس خواست، می‌تواند به فيس‌بوک قدم رنجه کند!)

و ايدون پاسخ داده‌ام:

ديشب صنمی ز غمزه مدهوش‌ام کرد...

مسلمان گر بدانستی که بت چيست
يقين کردی که دين در بت‌پرستی‌ست!


دوست عزيز،
(شما هم دوست نازنين، اگرچه نوشته خطاب به شما نيست، بخونين، و از دست من ناراحت نباشين...)
پيشاپيش از شما اين خواهش را دارم که اگر تلخی و تندی‌يی در اين نوشتار يافتيد، آن را از درد بدانيد نه از چيزی از گونه‌ی برآشفتن، که من خود را با آن بيگانه می‌دانم...

می‌خواهم کمی روده‌درازی کنم.
1. به ويدئو اعتراض داريد يا به پخش آن در فيس‌بوک؟
بديهی‌ست که اعتراض شما به اصل ويدئو که نمی‌تواند باشد؛ چون -متأسّفانه- آن را من توليد نکرده‌ام (که اگر من مرتکب شده بودم، مطمئن باشيد با دوبله‌ی فارسی همراه می‌بود!). بنابراين، قطعاً به «پخش» آن اعتراض داريد. در اين‌باره بايد به عرض برسانم که من پخش نکرده‌ام، و شهرام‌جان کرده (که خيلی هم از او سپاس‌گزارم!) و من اين‌جا فقط تلنّک کرده‌ام، يعنی لينک آن را آورده‌ام! امّا بايد به عرض برسانم که اين ويدئو و حماسه‌ی «صنم‌نامه» را –که ايضاً از افتخارات شاعری خود به‌شمار می‌آورم- در هردو نسخه‌ی وبلاگ‌ام نيز نشر کرده‌ام. و آن‌جا چون ديدم به فيس‌بوک نمی‌توان لينک کرد، و ويدئو را آن‌موقع در يوتيوب نيافتم (البتّه بعداً نيک يافتم) به‌ناچار آن را دانلود، و در يوتيوب آپلود کردم (به اجرام فقير، اين فقره‌ی شريفه را هم بيفزان فرماييد!) و در وبلاگ نامقدّس خود آوردم...

2. اصلاً مهم نيست که شما خوش‌تان بيايد يا –نعوذبالله- نيايد، دوست عزيز!
مگر قرار است همه‌ی ما از همه‌ی کارهای همديگر خوش‌مان بيايد؟!

3. و امّا برويم سروقتِ «اصل» يا به‌عبارتی، همان: اصول و ارزش‌ها!
فرموده‌ايد «منظور»م چه بوده؟
يعنی پی مورد خاصّی می‌گرديد؟ مثلاً: مأموريّتی برای موساد کثيف، برای سيای هرزه، برای اينتليجنت‌سرويس چپاولگرد!؟ عزيز دل من، منظورم به‌طور خيلی ساده از اين قرار بوده: در ستايش يک صنم!
خواهش می‌کنم از من نخواهيد که بخواهم درباره‌ی «صنم» گپ بزنم؛ چون اين‌کار با دکمه‌زدن عملی نيست. بايد چار استکان عرق باشد، و ايضاً ميکروفونی هم باشد که من بنشينم و يک سه‌چهارساعتی افاضات بفرمايم.
بی‌ادبی‌ست، جسارت نباشد، کسی که مرتکب چنين فعل شنيعی شود و کافر دهن‌دريده‌ای مثل مرا به گپ‌زدن در ممنوعات وادارد، جواب استادان گوزمندل ادب فارسی را هم بايد خودش بدهد؛ چون، پتّه‌پوتّه‌ای برای‌شان باقی نخواهد ماند وقتی اثبات کنم که کليدی‌ترين بن‌مايه‌های شناخت ايرانی را وارونه، و از دهليز تار و تباه اهريمن فهم کرده‌اند.
باز هم به «صنم» برمی‌گرديم...

فرموده‌ايد: پاک!
نکند اين‌جا را با «پاکستان» اشتباه گرفته‌ايد دوست من!؟
ملاک «پاک» و «نه‌پاک» را چه کسی تعيين می‌کند؟ به من نفرماييد: خرد! چون ايرانی تا به خرد برسد، دويست‌و‌سيصد بار امثال مرا به خاک خواهد کرد...
اجازه بدهيد به‌صراحت عرض کنم: همه‌ی آنچه که آخوند و اسلام به کون کلّه‌ی ما کرده‌اند (و من به‌جرأت می‌گويم که متأسّفانه همه‌اش همچنان در اندرون می‌بُوَد؛ يعنی: توشه ببه‌م!) در وارونگی يک طرف، و آنچه درباره‌ی «زن» به مغز ما چپانده‌اند يک طرف!
کجای اين‌کار که يک زن (که تازه متأسّفانه لخت لخت هم نيست) خودش را به چشم نامحرم دوربين نشان داده، «نه‌پاکی» است؟! چه کسی فرموده؟ نبی‌الله!؟!
من تعهّد نداده‌ام که به ملاک‌های ايشان عمل کنم...

فرموده‌ايد: «محيط پاک مثل فيس‌بوک»!
عجبا! حيرتا! (اميرهوشنگ نازنين، در اين باب روشنگری فرموده‌اند...)

فرموده‌ايد: «روزانه مليون‌ها زن و دختر ترک و انگليسی و عرب و خلاصه از تمام قشرها دنبال کثافت‌کاری هستند...»
«کثافت‌کاری»؟!
عجب!
منظورتان را از «کثافت‌کاری» هم نمی‌فهمم. آيا منظورتان «هماغوشی» است؟ «عرضه‌ی تن»؟ صريح‌تر عرض کنم: «کُس‌دادن»؟! آن‌هم به کسی که آخوند مجوّز نداده که به او کُس بدهند!؟
خيلی کم گُمان می‌کنم منظورتان بيرون از اين تعاريف و مصاديق باشد... درست است دوست من؟ منظورتان همين فقرات بود؟ نه؟
عرض نکردم که: از دهليز تار و تباه اهريمن به دنيا نگريستن يک ويژگی ايرانی‌ست!؟؟ گُمان نمی‌کنم کسی ايران و ايرانی را بيش از آنچه من دوست دارم، دوست می‌داشته باشد؛ بنابر اين، نيازی نيست -امّا انگار ناچارم- که بگويم: اين کلمات از سر درد است نه بدگويی...
و اين‌که از زنان و دختران ديگر ملل گفتيد امّا کمترين اشاره‌ای به «خودی» نکرديد، چنان پيداست که خواسته‌ايد بگوييد: هميشه کس زن همسايه‌ست که کجه (چون اوستای نجّار نرسيده راست‌ش کنه)! اتّفاقاً زنان و دختران ايرانی که –به تعبير شما- «کثافت‌کاری» می‌کنند، بسامدشان خيلی خيلی بيش از آن چيزی‌ست که شما در ساير ملل گُمان می‌بريد. صدالبتًه، اين (به تعبير شما: کثافت‌کاری)، برای من، يک نويد بزرگ است از فرارسيدن آغازين‌لحظه‌های رهايی ايران و ايرانی! به‌عبارتی: در آستانه‌ی رهايی... و با استفاده از بيان شاه فقيد: به دروازه‌های رهايی بزرگ رسيدن!

فرموده‌ايد: «يه دختر مثلا ايرانی که تابعيت نروژی... داره تازه معلوم هم نيست شايد فقط فارسی بلده...»
«مثلاً ايرانی»!؟ باز برای «ايرانی» بودن-نبودن هم بايد ملاک خاصّی رعايت بشود؟!
چگونه‌ست که وقتی طرف با ملاک و معيارهای ما همخوانی دارد و فی‌المثل در يک دانشکاه زپرتی فلان چلغوزآباد فرنگستون، يک فرض بفرماييد گوز پلاستيکی ساخته و اختراع کرده که به‌جای کروی بودن از حجم مخروط مثلاً برخوردار است، ابداً نگاه نمی‌کنيم که ايرانی‌بودن‌اش چند کيلوست... و رگان گردن‌مان کون فيل را پاره می‌کند!؟ امّا اين‌جا که طرف ظاهراً و به‌زعمِ ما، خطاکار درآمده، ترازو می‌آوريم که «ايرانی» بودن‌اش را گز و پيمانه کنيم؟!
نمی‌شود دوست من!
نگذاريد دهن‌ام را باز کنم...
مگر صدیِ دست‌کم نودِ اين‌همه خون‌ريزِ پستِ نامردم که در اين سی‌وسه‌سال خون ريخته‌اند و می‌ريزند، از کُس ننه‌ی مرّيخ افتاده‌اند؟ (نکند می‌خواهيد ايرانی بودن آسيدعلی‌آغا را هم منکر شويد، نگوزبالله!) حالا مملکتی به اين فراخی، با اين‌همه انواع و اقسام اجناس شريف و نظيف و عفيف و لطيف و هزار‌ويک عيف ديگر، برای اين نازدختر جا ندارد!!؟ مرحبا! به‌قول خسروان: زهازه!!

فرموده‌ايد: «حالا که چی! ميخوای چی رو ثابت کنی...»؟
در پی اثبات چيزی نيستم، دوست من. موضوع کاملاً اثبات‌شده هست...
امّا نه اون‌طور که شما فکر می‌کنيد. همان‌طور که از سخنان پيشين من نيز پيداست، من آدمی متفاوت‌ام. من با چشم‌هايی به جهان و آنچه دروست می‌نگرم که از هفده‌سالگی که اهريمن به سرزمين‌ام تاخته، تا به امروز که ميانه‌ی 49 و پنجاه به‌سرمی‌برم، دم‌به‌دم آن را –به تعبير زيبای سهراب- شسته‌ام و می‌شويم...
...
واژه‌هايی هست که اهريمن آن را ساخته و يا آن را -چنان‌که خواسته- کارآمد کرده؛ و من، عمرم به شناخت و واشناخت اين‌گونه امور گذشته...
واژه‌ی «فاحشه» (که از حدود سده‌ی هفتم هجری قمری، با اين معنا و اطلاق خاص، رواگ يافته) واژه‌ای است -شايد بتوان گفت- زشت، برای وضع و مصداقی که جز در شرع و عرف نبی‌الله‌الاعظم، نمی‌توان برای آن زشتی و نکوهيدگی‌يی سراغ کرد... با اين‌حال، من از به‌کاربردن آن پرهيز می‌کنم. و هم‌چنين است واژه‌ی «جنده»، که من ريشه‌اش را نمی‌شناسم...
از اين ميان، «روسپی» وضع متفاوتی دارد که البتّه جای بحث آن اين‌جا نيست.

فرموده‌ايد: «خواهش می‌کنم از اين سبک‌بازی‌ها تو فيسبوک انجام ندين».
اوّلاً: فکر نمی‌کنم کار من اصولاً از مقوله و گونه‌ی «بازی» بوده باشد؛ که بعد برسيم به تعيين «وزن»اش! اگرچه من از هرگونه «خودگيری» و «سنگين‌نمايی» به‌شدّت گريزان‌ام (و همواره خود را پسرکی ای‌ی‌ی حدّاکثر شانزده‌هفده‌ساله می‌بينم)، به‌گُمان خودم، در امر ناشريف «قلم‌به‌دستی بی‌مزدورانه» (سال‌هاست که ما را «قلم‌به‌دست مزدور» می‌نامند، امّا تابه‌حال يک پول سياه هم کسی به ما نداده؛ پس بنابر اين، قلم‌به‌دست هستيم، امّا: قلم‌به‌دست بی‌مزدور!) هرگز سرسری کار نکرده‌ام. شوخی –حتّی به حدّ لودگی- می‌کنم، امّا «سبک‌بازی» در ذات‌ام نيست! شايد لازم باشد يادآوری کنم که: نقيضه‌گويی و هزل را، بزرگ‌ترين «خويشکاری» خود می‌شمرم؛ چيزی که چه‌بسا هرگز جز زيان برای‌ام در پی نداشته باشد؛ امّا خاکسترنشينان را با «سود» ميانه‌ای نيست...
ثانياً: درست است که «خواهش می‌کنم» آورده‌ايد، امّا من چنان به‌نظرم‌می‌آيد که...
اجازه بدهيد الباقی حرف‌ام را –به‌قول قدما- کوفت کنم و ادامه ندهم.

4. می‌خواستم به «صنم» برگردم و، چار کلمه‌ای بنويسم؛ امّا خسته‌ام.
به‌جای آن، بر اطّلاعات‌تان می‌افزايم که: در لحظه‌ی ديدن ويدئو، و تا برسيم به سرودن حماسه‌ی «صنم‌نامه»، و تا پست آن در «فردای روشن»، هيچ از اين دختر نمی‌دانستم، الّا همان‌قدر که از شرح کوتاه (و البتّه: کاملاً منفی، و آشکارا اعتراضی) دوست عزيز «شهرام» می‌شد فهميد.
چند ساعت پيش، سری به وبلاگ زدم، ديدم دوستی کامنت گذاشته و، در کامنت کوتاه و وزين‌اش، به نام «آيلار» اشاره کرده. امّا اذعان می‌کنم که نمی‌فهميدم منظورش چيست. به‌قول قدمای پهلوی‌نويس‌مان: اوم نی روشن!! درست در ميانه‌ی نوشتن پاسخ، ديدم نمی‌شود، و نادانی عذاب‌ام می‌دهد. کلمه‌ی «آيلار» را در گوگل سيرچ کردم، و...
تازه، پارگکی روشن شدم. و شاد، که حماسه‌ی «صنم‌نامه» به‌راستی درخور اوست! اين نازنين دختر ايرانی: آيلار ديانتی!
......
......
پس ملاحظه می‌فرماييد که نه تنها ويدئو را برنخواهم داشت، بلکه يحتمل، پس از قدری پژوهش (يا به‌قول آقای کزّازی: برپژوهيدن!)، نوشته‌های ديگری هم در شناساندن و ستايش اين گل‌دختر مرتکب خواهيم شد...
ايدون باد!


آغاز: 9.5 ش؛، پايان: يک بامداد، 6 ارديبهشت، 26 آوريل 2011


http://www.facebook.com/note.php?note_id=207011639321768&comments

Montag, April 25, 2011

صنم‌نامه

نخست اين ويدئو را ببينيد:



يکی روسپی از ديار عجم
که پيرم ورا نام کرده صنم
به نروژ درون، سکس‌خواه آمده
تن يکّه، چون صد سپاه آمده
که ريزد به‌هم قلعه‌ی اهرمن
به کون و کُس و عشوه و فوت و فن
...
گُوِ نامبردار پرخاش‌جو!
بينديش يک‌دم به کارش نکو
به پيکار اهريمن دين‌فروش
به‌پا خاسته با تن چون هلوش
بر او کرد بايد همی آفرين
هميدون به مامی که زاده‌ست اين
دو ديو مهيب‌اند چيره به ما
فرستاده‌ی ريمن اهريمنا
عمومی دو تن، عفّت و عصمت‌اند
کج و کوله و درخور نفرت‌اند
زنان را همه زی تباهی برند
چو شغلم به گونی همی بسپرند
به زندان عصمت چو زن خوار شد
سزاوار هر ناسزاوار شد
چو عفّت کند در دل زن رسوخ
دهد کُس، ولو در پناه کلوخ!
به خانه بُود، گر به برزن بُوَد
کُس و کون زن، از خود زن بُوَد
چو کُس‌بند بر وی بدوزی، يقين
کند روز و شب، بهر دادن کمين

دوصد آفرين بر تو ای خوش صنم
کمينه يک از بندگان‌ات، من‌ام
الا خوشگلک، دلبرک، پارس‌دخت
مترس و بچرخان کس و کون لخت
ابوالقاسم‌ت گر بديدی يقين
به شهنامه کردی به وصف‌ات کمين
براندی چل نظم از پيش و پس
به تو تک خداوند شور و هوس
کنون کاو فروخفته در خاکِ ژرف
نبندی ز نظم‌اش همی نيک طرْف
فرود آی و بر چشم چاکر نشين
که ريزد به پای تو درّ ثمين
به نظم دری، ساز ديگر زند
بنای کهن را ز بُن برکند
برآرد يکی کاخ، از نو، نکو
چو بت‌خانه، بهر تو شيرين‌هلو
...
کنون زين سخن بگذر ای نازنين
که کرده‌ستم از بهر پرسش، کمين
دل از کف ببردی، که چون ديدمت
ز پيش و پس ای بت پسنديدمت
الا ای چو درّ دری، بی‌مثال
توان کرد آيا شبی با تو حال!؟

$
ملاحظه فرموديد! اين‌هم از شاعر پرريخته‌ی معاشر (يعنی عشرت‌طلب) که مچ‌ش واشد! خودشو زده به فلسفه‌بافی؛ تازه، ژست «الحاد» هم گرفته، مرتيکه‌ی چش‌چرون! به جنس دغل مرد ايرانی (عجم) اصلاً اعتماد نکنيد خانم...
هرچند سخن‌های نکو می‌گويد
چون نيک نگه کنی، هلو می‌جويد!!

...

?
«گُوِ نامبردار پرخاش‌جو» اشاره به دوستی است که ويدئو را در فيس‌بوک گذاشته (و روی ديوار من هم آورده بود؛ شايد به وی الهام‌کرده شده بوده که ما ايدون قصد سرود کرد خواهيم...!). ايشان نوشته:
دخترهجده‌ساله‌ی فاحشه‌ی ايرانی در نروژ. خاک تو سرت که با افتخار هم به فارسی حرف می‌زنی.
(و سروده‌ی ما، درواقع، اعتراضی‌ست کاملاً جدّی به اين نگره‌ی برآمده از انگاره‌های مردود کهنه‌ی معمول.)

خودشونن: حضرت سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم!

Samstag, April 23, 2011

اين خر به ساز فرنگ، عرعر کند چه قشنگ!

اين خر به ساز فرنگ، عرعر کند چه قشنگ!


مرحوم جاودان‌ياد شادروان شيخ اجل فرموده‌اند:
اشتُر به شعر عرب، در حالت است و طرب
گر ذوق نيست تو را، کج‌طبع جانوری!

علی‌ایّ‌حال:
اين خر به ساز فرنگ، عرعر کند چه قشنگ
تا کی کنند عربده، اين مفتيان جفنگ؟!
موسيقی از اصل ماست، همزاد با نسل ماست
از ونگ‌ونگ بچه، يا از صدای هونگ!!
خر درک اين می‌کند، عالِم نفهمی کند
پس خر دوصد ره بِه است، زين عالمان مدنگ!
تمثيل بی‌جا مکن، مهدی، که اين خر اگر
اين بشنود، می‌شود آماده از بهر جنگ
با جف‌لغد می‌زند بر مغز پايين تو
اُسکُل شوی؛ همچنين، از هردو پا، لنگِ لنگ!
...
ليکن کنون خر ز تو، وين طبع درپيتی‌ات
برعکس، خندان شده، جفتک زند شاد و شنگ!
گويد که شاعر اگر، از ما بخواهد صله
شايد سوارش کنيم روزی به الّاکلنگ!!!

C
حالا ما ايدون نيگا نکرديم که ايشون، اصولاً «الّاکلنگ» داشتن، يا از فرقه‌ی شريفه‌ی «بی‌الّاکلنگان» بودند؟!!؟ بينندگان تيزبين يک آناليزی بفرمايند، خبرشو هم به اين فقير کم‌بينا بدن؛ که يه‌وخ روغن زرد به ريغ نريخته باشيم!!
...
گرچه،
زياد توفيری نداره! حالا اون‌جوری نشد، می‌تونن برعکس، «ايشون» بيان که «ما» به الّاکلنگ سوارشون کنيم!!!

&
ويدئو را نخست اين‌جا زيارت کرديم:
http://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=180068608710435&id=100000721790733
3 ارديبهشت، 23 آوريل 2011

$
پس‌اندرنوشت (يک‌شنبه، 8 دی 1392؛ 29 دسامبر 2013):
ويدئو را از نشانیِ بالا (که می‌بينيد چيزی توش نمی‌بينيد!) برداشته کرده‌اند...
رفتيم و گشتيم و جُستيم و يافتيم و...، اينک:
http://youtu.be/1C1x71fSt2s

Freitag, April 22, 2011

حضرت آدم 17 متر طول و 10 متر عرض داشت

روشنگری شفاف در مورد طول و عرض حضرت آدم
Alireza Rezai


C
فرموديم:
هيفده متر بوده قدّش اگر
يک-يک‌و‌نيم، می‌شود ذکرش
قطر اين خرزه نيز، حدّاقل
دو وجب بوده؛ لحظه‌ی ثمرش
وای بر مادر جهان، حوّا
نه به کون و کس‌اش؛ دل و جگرش!
شب اوّل، کْس‌اش چو غار شده
شده دروازه، کونِ دربه‌درش!
اين‌چنين، کْس‌دريده مادرِ دهر
ريده؛ ناميده پس بنی‌بشرش!!
...


$
پس‌اندرنوشت (يک‌شنبه، 8 دی 1392؛ 29 دسامبر 2013):
ويدئویِ بالا، با جنابِ رحمت‌اللهِ ايزدی، دست‌به‌يکی کرده‌ن و غيب‌شون زده...
يکی ديگه‌شو گذاشتيم!



&
اصلِ اراجيفِ آخوند:

نقاب

کورش آمد به خوابِ من، شبِ دوش
کای ملنگِ مهوَّسِ مدهوش!
خواهی ايدون به‌خواب در تو نهم
خرزه‌ای تا برآيد از تو خروش!؟
گفتم‌اش: ای تو زاده‌یِ سيمرغ
چه شده، کاين‌چنين شدی در جوش؟!
من که از جمله‌یِ محبّان‌ام
خشم‌ات از چيست، پيرِ باده‌فروش!؟
گفت: ساکت! خفه! جلمبُرِ دون
دُم درآورده‌يی تو فضله‌یِ موش!؟
جنده! «کونْ‌لق» شديم ما حالا؛
با وجود هزار و يک تن‌پوش!؟
بی‌شرف! اَن! تفاله‌یِ مفلوک!
بر نژادت همی نهی سرپوش؟
تازیِ موش‌خوارِ گنده‌دهان
روبهِ پرفريبِ حيلت‌کوش!؟
...
مانده بودم عجيب در حيرت
وز شگفتی، برفته از من هوش!
گفتم: از حضرتِ شما نسزد
ای دهان از شما و، از من، گوش!
نيمه‌شب، ای خدايگان ز چه‌رو
خوابِ من می‌کنی چنين مغشوش؟!
شکر شيطان، که نيستيد آقا
چاروادار يا ذغال‌فروش!
حيفِ آن غنچه‌یِ دهان نَبُوَد
که درآيد مزخرفات از توش!؟
...
زهرخندی به چهره‌اش ديدم
که‌م هراسی گرفت در آغوش
ناگهان، چون نگاه کردم نيک
بُد نقابی به صورت‌اش؛ منقوش!
دست بردم، نقاب را کندم
با هزاران تلاش، از بر و روُش
ديدم الله-اهرمن آن‌جاست
سکّه‌یِ خود، زند به نامِ سروش!!
...
هرکه چون دين به اين و آن بپرد
خواهد از کورش آبرو ببرد!!
نه ازآن کورشِ قرونِ کهن
بل ز فکری که هست در تو و من!

پسينِ آدينه؛ 2 ارديبهشت، 22 آوريل 2011

Donnerstag, April 21, 2011

آيا کون کورش کبير احياناً «لق» بوده!؟

از فيس‌بوک ايميلی داشتم که در آن، به پيوستن به صفحه‌ای با اين عنوان دعوت شده‌ام:
«از facebook می‌خواهيم که صفحه‌ی "کون لق کوروش کبير" را حذف کند.»
http://www.causes.com/causes/604812
×××
با تشکّر از دوست نازنين، داعی عزيز،
به نظرم رسيد که بايد اين چند کلمه را بنويسم.
موضوع آن‌قدر برای‌ام دور از ذهن بود و با آن در عدم توافق به‌سر‌می‌برم که حتّی نخواستم بروم در خود صفحه اين را بنويسم؛ و لاجرم اين‌جا پلغوت می‌زنم:
...
بگذاريد که باشد...
همان‌گونه که دوستان کافر ما ملحدان، صفحه می‌گشايند که: «کون لقّ حضرت محمّد (ص)» و اَيضاً: «ريدم تو اسلام» و غيره‌ذلک، کسانی هم که کورش را نمی‌پسندند بايد اين اختيار و آزادی را داشته باشند که چنين صفحه‌ای باز کنند!
سال‌ها پيش، در پاسخ برخی از دوستان که اعتراض می‌کردند که چرا به اسلام (ناب محمّدی) توهين می‌کنی، فرموده‌ايم: چيزی يا مقوله يا شخصی که می‌توان به آن/او اهانت کرد، (و خود فعل «اهانت‌کردن» که به گوينده نسبت داده می‌شود، گواه روشنی‌ست بر «اصابت حقيقی اهانت!»)، بی‌هيچ ترديد «درخور اهانت» است؛ وگرنه، شما بفرماييد جلو من، مثلاً شب و روز به رستم و سياوش و کيخسرو، به کورش و زرتشت و مانی، يا خيّام و فردوسی، يا نيما و هدايت، و ساير کسانی که من دوست‌شان دارم، فحش بدهيد؛ اگر من ناراحت شوم، دليل است بر اين‌که: اين بزرگان، استعداد «وهن» دارند، يعنی می‌توانند «مورد اهانت واقع شوند»! بنابر اين، من نمی‌توانم از «موهن‌بودگی» ايشان جلوگيری کنم؛ ولو که دانه به دانه‌ی شما دوستان را پخ‌پخ فرمايم!! و امّا، ازآن‌جا که اين بزرگان –بدان‌گونه که من می‌شناسم‌شان- «دور از تقدّس»تر از آن‌اند که بتوان ايشان را به تير «توهين» زخم زد، به شما اجازه می‌دهم که هرجا فحش بکر و نداده‌ای هم سراغ کرديد، نثار کنيد؛ امّا پيشاپيش عرض می‌کنم که: خود را بيهوده رنجه مداريد، چون اين‌ها «مقدّس» نيستند که بشود به ايشان «توهين» کرد!!
...

حالا دوست عزيز، آيا به نظر شما، «کورش» از آن جنس و نوعی است که با «کون لقّ‌اش» گفتن، «کونْ‌لق» می‌شود؟! اگر می‌شود که، وای به حال کورش؛ زيرا: امروز رفيق من آقای فيسه‌بوک اين صفحه را محض رضای شما می‌بندد، فردا را چه می‌کنيد؟ می‌خواهيد تيغ ورداريد!؟
نه عزيز من!
من با چنين حرکتی ابداً موافق نيستم...
می‌دانم که ممکن است از من دلگير شويد؛ امّا من بنا به فهم ناچيز خود، آنچه را که می‌فهمم بيان کردم. همين، و نه بيش‌تر. و خواهش‌ام اين است که به‌جای ميدان‌دادن به انديشناکی از آن صفحه، هرچه‌بيش‌تر در شناساندن کورش بکوشيد...
شاد و سربلند باشيد.

&
نشر نخست (فيس‌بوک):
http://www.facebook.com/notes/mehdi-sohrabi/%D8%A2%D9%8A%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D8%A8%D9%8A%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%8A%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%8B-%D9%84%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87/206008496088749

گنبد، سازه‌ای کاملاً ايرانی‌ست؛ و هيچ ربطی به مسجد و اسلام ندارد...

در فيس‌بوک دوستی، ويدئوی جالبی ديدم از «آواز در گنبد»...



اين، می‌تواند به عنوان نمونه‌ی عينیِ اثباتیِ اين راستينه‌ی تاکنون پوشيده‌مانده، مطرح گردد که:
اصولاً گنبد (و به‌طورکلّی: کلّيّت سازه‌ی سرقت‌شده توسّط مساجد) کمترين ربطی به «مسجد» و «اسلام» ندارد!
«گنبد» در اصل، «سماع‌خانه» بوده. باز، صوفيّه کفچيز دراز نکنند، که: پس مال ماست...؛ چون «صوفيّه» خود سارق اين سازه‌ها به‌شمارمی‌روند...!
×××
سرتاپای گذشته‌ی ما، غرقه در تاريکی‌ست.
بنای اسلامی، چنان‌که تاريخ گواهی می‌دهد، همانا «کعبه» است... اين‌جا، ندايی، گوش مرا به باد دشنام می‌گيرد، که: مردک! کعبه، ازآن ماست؛ ازآن من: بولحکم، عبدالعزّیٰ، نضربن‌حارث، هند، ...
و من هيچ پاسخی ندارم... چرا که، راست می‌گويند...
«اسلام» از خود هيچ ندارد. نماد و نمودِ اسلام، همان است که بر پرچم برخی ممالک مفتوحه ديده می‌شود: تيغ!!!
×××
و چقدر از علاقه و گرايش ذاتی و درونیِ ايرانی به گنبد، بهره‌ی شرارت برده است شرير...

جُستار فلسفی، پيرامون «هست» و «نيست»

(پيشکش به انديشمند نازنين: محسن فيض‌زاده)

محسن جان!
من که خودم از فلاسفه‌ی شيطانی قديم‌ام، تا به‌امروز، تخميناً چل‌ونه سال جلالی خورشيدی است که هرشب، حوالی 3 صبح، نيست می‌شوم؛ آن‌چنان «نيست» که يعنی نه کمی «نيست»؛ خيلی خيلی «نيست»! و باز حوالی 9 تا 11، انگار پروردگارم شيطان از نيست‌کردن‌ام پشيمان شده باشد، صدا می‌زند، و باز من «هست» می‌شوم (و اين بساط، هم‌چنان برقرار است و تکرار می‌شود؛ گويی که ما –دور از جان‌مان، بی‌ادبی‌ست- آب اماله‌ايم، نه فيلسوف شيطانی و برجسته‌ی معاصر!).
و هربار، ياد برادر بزرگ‌ام می‌افتم که او هم سفت و سخت از پيروان جدّمان شيطان بود. وقتی آن‌وقت‌ها کلّه‌ی سحر بيدار می‌شديم، يعنی از عالم شپروت به اقليم ماهوت فرو می‌افتاديم، ايشان، آجير، لب ايوان نشسته بود و، به ما می‌فرمود:
-برو اون قيافه‌ی نحس‌تو يه گربه‌شوری بکن و بيا...
و وقتی بعد از گربه‌شور سر و صورت می‌آمديم ايوان، برادر ابوالفتح نصف کوزه را خالی کرده بودند توی هندق بلای مبارک؛ و می‌فرمودند:
-شراب ناب شادياخه پسر؛ بيا بزن که رُوشن شی! می‌خوايم بريم کوی برده‌فروشان، به سرای امير ابوسعد جُرّه، عشرت بکنيم... خواجه امام مظفّر اسفزاری هم مياد... اون نظامی سملقندی هم هست؛ همون که به پيشونی‌ش نوشته‌کرده شده که بعداً کتاب «چارمغاله» رو تأليف می‌کنه...
-اصل، عشرته پسر! می‌فهمی!؟
و ما، سرمان را –که گرم هم شده بود- مثل بز اخفش تکان می‌داديم، و می‌ترسيديم بگوييم: نه. از شما چه پنهان، ما عشرت را دوست نداشتيم؛ عفّت را می‌خواستيم...

و حالا که چند قرن گذشته، باز هم‌چنان صدای برادرمان حضرت حکيم ابوالفتح عمر، در گوش‌های‌مان می‌پيچد که می‌فرمود:
-هی! پسر پدر من! بازم که رفتی توی عوالم هستی و نيستی! چند بار به‌ت بگم:
انگار که نيستی؛ چو هستی، خوش باش!!

a
نوشته‌ی محسن نازنين:
http://www.facebook.com/profile.php?id=1503491233#!/permalink.php?story_fbid=139908242748307&id=1503491233

Mittwoch, April 20, 2011

هفت رباعی در ستايشِ دوغ!

ماجرا از آن‌جا آغاز شد که خواستيم برای دوستی که در ايران باستانی به‌سرمی‌برَد، تور بيندازيم، يعنی ابزار «تور» بفرستيم.
رفتيم و جستيم و سايت را يافتيم و به جايی که گفته بودند ايميل فرموديم...
بعد از دو دقيقه، مزاج ايميل طرف دو کرّت اجابت کرد؛ با يک زبان شيرين فارسی‌يی که به شيخ اجل، استاد سخن سعدی شيراز می‌فرمود: سين‌ت سه‌تا سولاخ داره!! برو زرشک‌تو بساب!
همراه با دوّمين کرّتِ اجابت مزاج ايميل، فايل دلبند را هم پس‌انداختند. پس‌وند نوزاد دلبر را –بنا به فرموده- بيفزوديم، و ايشان را، جای خلوتی، روی دسک‌تاپ دراز به دراز خوابانديم...
زيپ دلبند را باز فرموديم، امّا مع‌الاسف در آن‌جا از آن فايل‌هايی که آن جوان «هنر نزد ايرانيان است و فس» می‌فرمود، نشانی نبيد. به جای‌اش، دو رأس فايل بود، يکی کلفت و ديگری باريک. آن‌که باريک بود کار نمی‌کرد؛ و آن‌که –بی‌معنی- کلفت بود، وقتی زديم، آنتی‌فيروزمان آمد و کلّی قال‌قال کرد که ال و بل. ما دهان‌اش را با تکمه‌ای بستيم، که يعنی: آقای تور، شما بفرماييد...! و ايشان شکم مبارک را، داخل کامی ما تخليه فرمودند؛ لکن مع‌الاسف، «می‌نجنبيد آب از آب؛ آن‌سان که برگ از برگ»! ما به طُرفة‌العينی، رفتيم کيش و، مات برگشتيم!
امّا از رو نرفتيم و، گفتيم يک‌دست ديگر هم بازی می‌کنيم...
دوباره به سروقت ساک –که زيپ‌اش هم‌چنان مثل دهن مرده باز مانده بود- رفتيم و دوباره دوبار زديم توی سر همان مورد کلفت. باز آنتی‌فيروزمان آمد و قال‌قال و... الخ.
اين‌بار، آهسته سرک کشيديم و استراق عين فرموديم که ببينيم آقای تور کجا تخلّی می‌فرمايند...
عجبا! حيرتا! تهِ سروکلّه‌ی ايشان را توی پوشکِ «تمپ» يافتيم...!
صد مرحبا! هزاروسيصد مرحبا!!
مرد حسابی! قصر به اين گشادی، با ابعاد تقريبی دقيقاً سه‌صد گيک، با اين‌همه اتاق و وثاق و صحن و سرسرا و سالون و هال و باز هم سرسرا و راه‌پلّه و، ايضاً مستراح...، رفتی گشتی توی «تمپ» ما اون خشتک صاب‌مرده رو کشيدی پايين؟!؟!
...
اين شد که شديداً به‌وفور عصبانی شديم و سعی فرموديم که يک‌بار هم که شده شاعر شويم؛ و پس از زور فراوان، رباعی اوّل از ما به‌درافتاد. ابداً قصد نداشتيم که از برای شاعری سترگ خود، ادامه‌ای قائل شويم؛ امّا ملاحظه فرموديم که گويا کار از کار گذشته، و حضرت فرشته‌ی برشته‌ی ما، به بيماری «استسهال مزمن» دچار شده‌اند و علی‌الاتّصال می‌الهامند...
و اين شد که............ شد!!

C
و له ايضاً:
(1)
آمال وطن از چه وبال‌ست، بگو
ايران ز چه رو سياه‌چال‌ست، بگو
هرجا سروکار هست با ايرانی
از بهر چه پاک ريده‌مال‌ست، بگو!؟
(2)
صدمن شده چون‌که وزنه‌ی هر «من» ما
گردی نرسد ز کبر بر دامن ما
از نخوت گوز خويشتن، می‌گوييم:
ماييم و، درين جهان، همه دشمن ما!
(3)
گيرم که همه، دشمن ما گشته جهان
از ما چه هنر شده بر اين پرده عيان؟!
مشتی گه و گند را «ادب» ناميده
پر کرده دهان، که: هان فلان! هان بهمان!!
(4)
کورش که و، داريوش کيلويی چند؟
بر ريش نبوده‌ات، چنين ياوه مخند
آن‌ها شده‌اند و، ما به‌جاييم، که نيست
يک گوز، نشان آن پدر، در فرزند!!
(5)
کورش، همه راست بود و ما، پاک دروغ
اَهرو بُد و، ما، ز پای تا سر، اشموغ
نشنيده‌ای اين که روغن از خيک جفنگ
ندْهد به چراغ مرده، ای دوست، فروغ؟!
(6)
از ما، همه ياوه مانده و، چرت و جفنگ
بس شور به‌نعره، بی‌نمک موقع جنگ
ايرانیِ مسلم و، دموکراتِ چپ‌ايم
يک‌سر مَثَلِ صدقِ «شتر گاو پلنگ»!!
(7)
يک‌تن نه که يک کار حسابی بکند
گر سبز نشد، جنبش آبی بکند
برخيزد و، با «ياعلی» از روی خلوص
فکری پیِ اين علی‌گلابی بکند!!!!!!

D
ملاحظه فرموديد؟ شخص شخيص شاعر هم، کم «قاط» تشريف ندارند!!
(اين هفتمی، به ياد و نام «هفت‌تن آل قبا»، محض اين بود که بخنديد، و خشم‌تان فروکش کند، عزيزان. –جان‌مان را که از بوته‌ی خيال‌چمبر نچيده‌ايم فدات!!!!)

30 فروردين؛ 19 آوريل 2011