Montag, April 30, 2007

هوار

پيشکش به : م . ب . عطّاری

چگونه گريه‌ام بدل به خنده شد ، ز خنده خون گريستم ؟
چگونه هستی‌ام دچار ِ کرم – خستران ِ ديوسار گشت ؟
چگونه اين بنای ِ استوار – زيستن –
بدل به کومه‌های ِ گوروار گشت ؟
چگونه اهرمن
به من

q
چکيده‌ای ز مرگ – زيستار ِ آن فسانه‌ی ِ کهن
هزار ‌سال سلطه‌ی ِ سليطه‌ی ِ هزار ماردوش .
و بغض ِ من ، مُعاقب ِ نگاه ِ کاردها .
جوان جوان به مرگ
وطن به کام ِ ديو

q
تهی است ذهن‌ام از ترانه و غزل
تهی است شور ِ شنگ ِ لحظه‌ها
تهی است زندگی
بر اين تباه ؛ اين هوار
نه روز ِ بهتری است در نگاه ِ من
نه هيچ روزنی

مگر که کفر برکَنَد بنای ِ دين ِ حق
- رها شويم .


------------------- بامداد ِ 860125

Dienstag, April 24, 2007

مقدّمه‌ای بر « نقايض‌الخيّاميّه و سايرالهزليّات »

تصوّر نمی‌کنم نيازی باشد که درباره‌ی ِ « نقيضه » و « نقيضه‌سُرايی » توضيحی بدهم . با اين حال ، اگرچه آمادگی ِ ذهنی ندارم و حوصله‌ی ِ مراجعه هم نيست ، چند کلمه‌ای می‌نويسم .
کهن‌ترين نمونه‌های ِ « نقيضه‌سرايی » که من ديده‌ام ، از آن ِ عبيد ِ زاکانی است . و از آن جمله است چند بيتی در جنگ ِ کوناکون ِ رستم و هومان ، که برای ِ شاهنامه‌ی ِ فردوسی ساخته است :
تهمتن چو بگشاد شلوار بند
به زانو درآمد يل ِ ارجمند
بر آورد هومان عمودی چو دود
بدانسان که پيرانْش فرموده بود
چنان در زه ِ کون ِ رستم سپوخت
که از زخم ِ آن کير ِ رستم بسوخت [1]
دگر باره هومان در آمد به زير
تهمتن به سان ِ هژبر ِ دلير
بدو در سپوزيد يک کير ِ سخت
که شد کون ِ هومان همه لخت‌لخت
دو شمشير زن کون‌دريده شدند
ميان ِ يلان برگزيده شدند
تو نيز ای برادر چو گردی قوی
سزد گر سخن‌های ِ من بشنوی
بخسبی و کون سوی ِ بالا کنی
هنرهای ِ خود را هويدا کنی
که تا هر کس آيد ، همی‌گايدت
دل از کير خوردن بياسايدت
چو بر کس نماند جهان پايدار
همان بِه که نيکی بُوَد يادگار
------------------- [ اخلاق‌الاشراف ؛ مذهب ِ مختار از باب ِ سوّم ] [2]

بر اين اساس ، می‌توان نقيضه را اين‌گونه تعريف کرد : شعری است شوخی‌وضع يا هزل‌آميز ، که در وزن و با لحن ِ شعر ِ جدّی ِ شاعری ديگر [3] سروده شده ، و حتّی‌الامکان ، چيزهايی از اجزای ِ شعر ِ اصلی در آن حفظ شده باشد . فی‌المثل در نقيضه‌ی ِ عبيد – که ديديم - ، وزن ، و لحن ِ حماسی ِ شاهنامه حفظ شده است . همچنين ، همان شخصيّت‌های ِ شاهنامه ، در آن حضور دارند : رستم ، هومان ، پيران .
نقيضه‌های ِ عبيد ، بيشتر در بخش ِ رباعی‌های ِ هزل ، و تضمينات گرد آمده . اين نقيضه‌ها ، غالباً به گونه‌ای است که در آن يک – و گاه دو - مصرع از شعر ِ اصلی ، عيناً حفظ شده است . و اين يکی از اصول ِ عمده در نقيضه‌سرايی است که : هرچه مقدار ِ حفظ‌شده‌ی ِ شعر ِ پيشين ( اصلی ) در نقيضه بيشتر باشد ، آن نقيضه امکان ِ توفيق ِ بيشتری می‌يابد . البتّه ، اين يک قاعده‌ی ِ کلّی و کاملاً تعيين‌کننده نيست . بازمانی ِ مقدار ِ بيشتری از شعر ِ اصلی ، در صورتی ارزش دارد که نقيضه از ساير ِ جهات نيز قوی و متناسب باشد . به عبارت ِ ديگر ، به شرط ِ رعايت ِ ويژگی‌های ِ شعری و اصول ِ ضروری ِ آن ، نقيضه‌ای امتياز ِ بيشتر دارد که کمترين اختلاف ِ کلمه را با شعر ِ اصلی داشته باشد . مثلاً ، من در نقيضه‌ی ِ بيت ِ زيبای ِ حافظ :
ای عروس ِ هنر از بخت شکايت منمای
حجله‌ی ِ حُسن بيارای که داماد آمد

گفته‌ام :
ای عروس از ذکر ِ سخت شکايت منمای
کون و کُس پاک بيارای که داماد آمد !
------------------- [ ساير الهزليّات ، شماره‌ی ِ 15 ]

...
ادامه

?
پابرگ‌ها :
[1] « کون ِ رستم » هم می‌توان گفت ؛ امّا به نظر ِ من ، همين وجه که در متن آورده‌ام درست‌تر است . اين‌هم از بيچارگی‌هايی است که « سه‌نقطه » گذاری‌ها به سر ِ ما آورده . من هنوز نتوانسته‌ام بفهمم که در نسخه‌های ِ خطّی هم اين روش ِ نکبت ِ مضحک وجود داشته و معمول بوده ، يا دستکار ِ اساتيدان ِ متأخّران – يعنی معاصران ِ ما – است .
گونه‌ای از « سه‌نقطه » گذاری هست که ، باز تا حدودی ، حدّ ِ‌اقل به اصل ِ متن آسيب نمی‌زند ؛ و آن به اين صورت است که از هر واژه‌ی ِ ممنوعه‌ی ِ مستهجنه ( آخ جان ، که چقدر من اين کلمه را دوست دارم . حظ می‌کنم از قيافه‌ش !! ) ، به اندازه‌ای که تشخيص را امکان بخشد حفظ می‌شود و به جای ِ الباقی ِ آن ، سه‌نقطه گذاشته می‌شود ؛ مثلاً : ...ير ، برای ِ کير ؛ ...س ، برای ِ کُس ؛ ...ييدن ، برای ِ گاييدن ؛ و هکذا ! امّا بعضی از حضرات آن قدر شوت و مسخره و عاری از شعورند که تصوّر می‌کنند ما خوانندگان علم ِ قرطاس هم داشته می‌باشيم .
زنده‌ياد عمران ِ صلاحی ( زمانی که هنوز « زنده‌ياد » نشده بود ) در طنزهايی که در مجلّه‌ی ِ « دنيای ِ سخن » می‌نوشت ، در يکی از قسمت‌ها به همين « سه‌نقطه » گذاری‌ها بند کرده ، و متن ِ خيلی قشنگ و بسيار جالبی به‌در‌داده بود . بايد بگردم پيدا کنم . به محض ِ يافتن ، تايپ خواهم کردن و اينجا خواهم آوردن همی . زهی . احسنت ! به کی ؟ به خودم ، که غربون ِ هرچی عکس و شعر و نوشته و واژه‌ی ِ مستهجنه ، برم !!
آخوند ِ بوگندوی ِ نکبت ، به کُس بگه مستهجن !؟ وامونده ! هيکل‌ات مستهجنه ! اصلاً تو ، خود ِ کلمه‌ی ِ استهجان ... نه آغا ! چی داری ميگی ؟ حيف ِ اين کلمه نيست که روی ِ آخوند بذاری ؟! شايد فشرده‌ی ِ « از ته ِ جان » بوده !!
[2] کلّيّات ِ عبيد ؛ بخش ِ دوّم ، صص 20 – 19 .
[3] البتّه مانعی در کار نيست که شاعری برای ِ اشعار ِ جدّی ِ خود نقيضه بسازد ؛ امّا من تا کنون چنين موردی نديده‌ام .

Samstag, April 21, 2007

فراخوان کانون وبلاگ نويسان ايران

فراخوان کانون وبلاگ نويسان ايران- پن‌لاگ به تمامی نهادهای حقوق بشری برای نجات جان کيانوش سنجری
کانون وبلاگ نويسان ايران- پن‌لاگ از تمامی نهادهای حقوق بشری بخصوص کميساريای عالی پناهندگان سازمان ملل، درخواست دارد برای نجات جان کيانوش سنجری فعال سياسی، وبلاگ نويس و عضو کانون وبلاگ نويسان ايران که از بيم جان خود بعد از تحمل زندان، شکنجه و فشارهای گوناگون ناگزير به ترک غيرقانونی ازکشور ايران شده است و در وضعيت نامناسبی در کردستان عراق بسر می‌برد اقدامات لازم را جهت تامين امنيت و تسريع پذيرش پناهندگی او به عمل آورند.

کانون وبلاگ نويسان ايران، پن‌لاگ، از همه سازمان‌ها و نهادهای حقوق بشری تقاضا دارد، با توجه به شرايط نابسامان امنيتی در عراق، احتمال وجود توطئه از سوی دستگاه امنيتی نفوذی جمهوری اسلامی ايران در عراق برای بازگرداندن کيانوش سنجری به ايران، کارشکنی مقامات مسئول پناهندگی و يا هرگونه خطر ديگری در روند پناهندگی ايشان، به ياری کيانوش سنجری بشتابند.

کانون وبلاگ نويسان ايران پن‌لاگ‌
http://penlog.blogspot.com/2007/04/blog-post.html

خدا ، حقيقت يا ضرورت ؟

پيشکش به مخلوق

به‌ندرت می‌توان کسی را يافت که به‌وجه ِ اثبات درباره‌ی ِ خدا سخن گفته و نوشته باشد ، و به « ضرورت ِ وجود ِ خدا - يا : ضرورت ِ باور به وجود ِ خدا – برای ِ انسان و جامعه‌ی ِ بشری » نپرداخته و نياويخته باشد .
از جمله ، دايستايفسکی می‌گويد : « بدون ِ وجود ِ خدا ، هر کاری مجاز است . » [1]
محمّد‌رضا شاه پهلوی نيز جايی گفته است : « اگر هم خدا وجود نمی‌داشت بايد اختراعش می‌کرديم . » [2]
از اين سخنان و امثال ِ آن ، به‌روشنی دانسته می‌شود که از نظر ِ اين گويندگان ، خدا يک « ضرورت » است ، و نه يک « وجود ِ حقيقی » .
منتسکيو نيز ، در کتاب ِ بيست‌و‌چهارم ِ روح‌القوانين ، اعتقاد ِ مذهبی را به‌منزله‌ی ِ « ترمز ِ اعمال ِ زمامداران » دانسته است . [3]

اين هيچ کمکی به موضوع نمی‌کند . شبيه به اين است که بچّه را از لولو بترسانيم ؛ و با توسّل به اين توجيه ، که " باور ِ کودک به وجود ِ « لولو » ، و ترس ِ او از اين موجود ِ وهمناک ، به کنترل ِ ما بر رفتارهای ِ کودک کمک می‌کند " ، ذهن ِ کودک را با اين دروغ بيالاييم .

به‌ويژه در شرايط ِ اجتماعی ِ امروز ِ ايران ، برخی بر اين عقيده‌اند که بی‌اخلاقی و افسارگسيختگی ِ رفتاری ِ مردم ، علّتی ندارد الّا اين که کژرفتاری‌ها ، دروغ‌ها ، و جنايات ِ آخوندها ، باعث ِ بی‌اعتقادی ِ مردم شده ؛ و انسان ِ بی‌اعتقاد ، به اتومبيل ِ ترمز‌بريده شباهت دارد .
و بر همين اساس ، مبارزه با دين و خدا ، و تبليغ ِ بی‌دينی و بی‌خدايی را عملی زيان‌بار ، غير ِ‌منطقی ، و خلاف ِ مصالح ِ جامعه می‌شمرند . اين استدلال ، ظاهراً هر انسانی را مجاب می‌کند ؛ امّا معلوم نيست جامعه‌ای که بنيان ِ ترمز ِ اخلاقی ِ آن بر دروغ بنا شده باشد ، چگونه خواهد توانست راه ِ خود را بيابد !؟
آيا وقت ِ آن نرسيده که انسان ِ ايرانی ، بتواند با حقيقت – چنان که هست – روبه‌رو شود ؛ و دريابد که ضرورت ِ زندگی ِ اجتماعی ايجاب می‌کند که انسان به قوانين و قراردادهای ِ اجتماع احترام بگذارد ؛ و خود را ملزم به رعايت ِ آن بداند ؟

می‌گويند : در جامعه‌ی ِ ما « عواميّت » بيداد می‌کند ؛ و عوام ِ مردم نمی‌توانند اين ضرورت را درک کنند . من از اين کلمه ، و به‌کار‌بردن ِ آن نفرت دارم . تا وقتی که به اين مفهوم باور داريم ، و اين واژه / اصطلاح را به‌کار‌می‌بريم ، در همين بخش‌بندی ِ بسته و کور ِ « عوام – خواص » گرفتار می‌مانيم . ابتدا بايد ياد بگيريم که اين مفهوم ِ ناراست را از ذهن ِ خود ، و اين کلمه‌ی ِ نفرت‌انگيز را از زبان ِ خود ، پاک کنيم . هيچ دليلی وجود ندارد که من ِ نوعی ، به صرف ِ چار‌کلمه چيز‌خواندن ، دچار ِ توهّم شوم ، و به شعور و استعداد ِ انسان‌هايی که هيچ فرقی با من ندارند ، اهانت کنم .
منکر ِ کم‌و‌زياد بودن ِ آمادگی ِ ذهنی – رفتاری ِ افراد ِ جامعه نيستم ؛ امّا تقسيم ِ جامعه به « عوام – خواص » را ، موجب ِ ماندگاری در اين دايره‌ی ِ بسته می‌دانم .

همان‌گونه که من آموخته‌ام که بدون ِ خدا و دين ، می‌توان به اخلاق ِ انسانی پای‌بند بود ( و بلکه ، پای‌بندی به اخلاق ِ حقيقی ، درست ، با گذشتن از مرز ِ باورهای ِ موهوم آغاز می‌شود ) ، همه‌ی ِ ديگران نيز می‌توانند اين را بياموزند ، و دريابند .
مانع ِ عمده‌ای که اين راه ِ انسانی را سد کرده است ، و از پيوستن ِ کلّيّت ِ جامعه به اين رهروی ِ لذّت‌بخش جلوگيری می‌کند ، جمهوری ِ اسلامی و سيطره‌ی ِ شوم ِ هزار‌و‌چارصد ساله‌ی ِ آن است . و البتّه ، اين امری است کاملاً بديهی ، که نمايندگان ِ اين خدای ِ موهوم ، با رهروی ِ انسانی ِ ما مخالفت ورزند .
جمهوری ِ اسلامی همه‌ی ِ توان ِ خود را در راه ِ « باز‌توليد ِ خداباوری » به‌کار‌گرفته است ؛ و راه ِ رهايی ِ ما ، به معنای ِ دقيق ِ کلمه ، در « پشت ِ‌پا‌زدن به خدا و خداباوری » است .

v
با پوزش از دوست ِ عزيز ، آريا ، و استاد منوچهر جمالی :
مشکل ِ ما با اين کلمه و اين مفهوم ، بيش از آن است که بتوان با « تعريف ِ دوباره و متفاوت » ِ آن ، راه به جايی بُرد . هرگونه خداباوری ، و کاربرد ِ اين واژه و مفهوم ِ آن ، ما را به " همچنان‌فروافتاده‌ماندن در دامچاله‌ی ِ نکبات ِ جمهوری ِ الهی ِ اسلام " سوق می‌دهد ...
اگر‌هم بحثی و تعريف ِ دوباره‌ای لازم باشد ( که نيست ) ، بايد بعد از نابودی ِ جمهوری ِ اسلام به آن پرداخت . امروز ، هرگونه " ازخداگويی " به سود ِ آخوند عليه‌السّلام است ، و به زيان ِ ما - لعنة‌الله علينا اجمعين !

-------------------860121

?
پابرگ‌ها :
[1] خواندن‌گاه‌ام را فراموش کرده‌ام !
به‌گمانم ، مخلوق در گزين‌گويه‌ی ِ اخيرش ، به همين سخن ِ داستايفسکی نظر داشته است .
[2] در گفت‌و‌گو با اوريانا فالاچی : مصاحبه با تاريخ ؛ ص 5 و 6 .
[3] ترجمه‌ی ِ فارسی ، چاپ ِ نهم ، ويراست ِ دوّم ، ج 2 ، ص 759 .

Mittwoch, April 18, 2007

فرزانگان ِ ايرانی ، يا نمايندگان ِ دين ِ الهی !؟

سنايی ، در قصيده‌ی ِ مشهور ِ خود : « مکن در جسم و جان منزل ... » [1] ، که از استوارترين قصايد ِ او به‌شمار می‌رود ؛ و بلکه به‌حيث ِ اسلوب ِ سخن ، و استحکام ِ بيان ، در کلّ ِ قصايد ِ زبان ِ فارسی نيز ، موردی ممتاز و کم‌نظير محسوب می‌گردد ، بيتی دارد که بسيار مورد ِ استفاده و استناد و استشهاد ِ شاعران و نويسندگان ِ بعد از او واقع شده است :
عروس ِ حضرت ِ قرآن ، نقاب آنگه براندازد
که دارالمُلک ِ ايمان را مجرّد بيند از غوغا

برای ِ من ، همين يک بيت کافی است ، تا به استناد ِ آن ، در‌باره‌ی ِ او داوری کنم : سنايی نه يک فرزانه‌ی ِ ايرانی ، که نماينده‌ی ِ متعصّب و کوشای ِ دين ِ الهی است . امّا جايگاه ِ او ، با جايگاه ِ آخوند تفاوت دارد . امثال ِ سنايی ، هريک به‌تنهايی ، از هزار آخوند بدتر و زيان‌بارتر عمل نموده‌اند .
در طول ِ دست ِ‌کم ده قرن ِ گذشته ، بار ِ نگهداشت و پيشبُرد ِ دين ِ الهی ، بر گُرده‌ی ِ امثال ِ سنايی بوده ؛ يعنی صوفيّه و عرفا . اينان بوده‌اند که با زدودن يا کم‌رنگ ‌جلوه‌دادن ِ گند و شرارت ِ دين ِ الهی ، و ارائه‌ی ِ « حُسن ِ اسلام » ، به پايداری و ماندگاری ِ اين زبونی و بيچارگی ِ هولناک ، ياری رسانده‌اند .

جای ِ بسی دريغ و افسوس است ، که حتّی امروزه – از پس ِ 28 سال حکومت ِ شوم و ويرانگر ِ الهی - نيز ، ما هنوز نياموخته‌ايم که چشم‌های ِ خود را بشوييم ، و يک‌بار برکنار از همه‌ی ِ القاآت ِ ديرينه ، بی فريب و دل‌خوش‌داشتن ، گنجينه‌های ِ ( ! ) فرهنگ و ادب ِ خود را بکاويم .

-------------------851204

&
کتاب‌شناخت :
ديوان ِ حکيم ابوالمجد مجدُودبن آدم سنائی غزنوی . با مقدّمه و حواشی و فهرست ، به سعی و اهتمام ِ مدرّس رضوی ( استاد ِ دانشگاه ) . از انتشارات ِ کتابخانه‌ی ِ سنائی . چاپ ِ پنجم ( 5000 نسخه ) ، 1362 .
?
پابرگ :
[1] مطلع ِ آن چنين است :
مکن در جسم و جان منزل ، که اين دون است و آن والا
قدم زين هردو بيرون نه ، نه اينجا باش و نه آنجا
-------------------( ديوان ِ سنائی ، ص 51 )

طلاق

از وبلاگ ِ مهران ( دوستت دارم )

می‌خواهم به موضوع طلاق و ازدواج‌های سنتی و اسلامی نگاهی بياندازم، منتها در همين ابتدا لُب مطلب را بازگو می‌کنم و سپس به توضيح آن خواهم پرداخت.( البته بدون کاربرد اصطلاحات قلمبه سلمبه چيزنويسان درس نخوانده، درس زندگی! )

اُس و اساس و علت العلل معضل طلاق و بچه‌های طلاق و زندگی‌های سگی و پريشان که چه بسا تا پايان عمر يک جفت، با جنگ و دعواهای خانوادگی ادامه می‌يابد، اصل محرم و نامحرم اسلامی است.
اگر به رفتار گنجشک‌ها در اين بهار توجه کنيد، خواهيد ديد که هيچکدام از گنجشک‌ها مادرش را مأمور يافتن جفت نمی‌کند و يا در لانه اش منتظر نمی‌نشيند تا خواستگاری پيدا شود. از همان آغاز تولد، راه زندگی و جفت يابی در محيطی طبيعی و به دور از سنت‌های مزاحم و احکام بازدارنده و تخفيف دهنده‌ای که بر ما تحميل شده، روشن و پيراسته از سنگلاخ و دست انداز است. نيازی هم به دخالت‌های قيم مآبانه بزرگترها نيست.
جدا کردن انسان‌ها از يکديگر از همان ابتدای تولد و کودکی در تمامی محيط‌ها و فضاهای اجتماعی به بهانه نر و ماده بودن ، راه همسر يابی و جفت شدن و مَچ شدن با ديگری را مسدود می‌سازد و اين امکان را از فرد می‌ربايد که در طول دوره کودکی و نوجوانی و بلوغ، يکی مثل خودش را پيدا کند. يکی که همنفس و همزبان و همفکر و همسر خودش باشد. يکی که از بوی تنش لذت برده و بی حضور او گمشده‌ای دارد و بدون او آرام و قرار نمی‌گيرد.
جدا ساختن دختر و پسرها از يکديگر در محيط‌های تفريحی و آموزشی و کاری، بزرگترين ستمی است که بر ما روا می‌دارند. هر يک از زن و مرد ما به سن بلوغ می‌رسد، اما بدون اينکه عاقبت بفهمد مرد چيست و زن کدام است.
...

متن ِ کامل

Dienstag, April 17, 2007

ترانک‌های ِ گويش ِ طبس

شعر ِ گويش ِ طبس ، هم در وزن با شعر ِ رسمی ِ فارسی تفاوت دارد و هم در قوالب . ترانک‌ها ( شعرگونه‌ها ) ی ِ گويش ، غالباً مصرع‌های ِ کوتاه ( مثلاً 8 – 7 هجايی ) دارد ؛ و تعداد ِ مصرع‌ها نيز ، اغلب از 5 لت و 6 لت بيشتر نيست . هم‌چنين ، معدودی از اين ترانک‌ها ، منحصراً در قالب ِ بسيار کهن ِ ايرانی ِ « سه‌گانی » سروده شده است .
برخی از اين شعرگونه‌ها – که کهن‌تر و يا عاميانه‌تر به نظر می‌رسد - ، هم به حيث ِ وزن ، و هم از نظر ِ قالب ، اهمّيّت ِ ويژه‌ای دارد . [1] اين اهمّيّت ِ ويژه از آن روست که اولّاً برخی از شعرگونه‌های ِ مزبور ، ممکن است از روزگارانی بسيار دور برجای مانده باشد ؛ ثانياً در اين شعرک‌ها ، وزن و قالب ، گاه کامل ، و گاه به طور ِ نسبی ، همان است که در روزگاران ِ پيشين بوده . مختصر مقايسه‌ای ميان ِ برخی شعرگونه‌های ِ گويش ، با نمونه‌هايی از کهن‌ترين اشعار ِ بازمانده‌ی ِ فارسی ِ دری – از گونه‌ی ِ « هجويّه‌ی ِ يزيد بن مفرّغ ِ حِميَری » - ، قدمت ِ وزن و قالب ِ اين شعرگونه‌ها را آشکار می‌سازد .

قطعه‌ای که اينک به طرح و بررسی ِ آن می‌پردازم ، به نظر ِ من ، موردی بسيار ارزشمند به شمار می‌آيد . از آنجا که اين قطعه ، چيستان‌وار و لُغَزگونه است ، آن را با عين ِ حکايت‌واره‌ای که در خاطره‌ی ِ من با آن پيوستگی دارد ، يک‌جا نقل می‌کنم :
مادربزرگ ِ پدری‌ام – ربابه‌سلطان سهرابی - ، زن ِ بسيار شوخ و مهربانی بود . دست ِ کم با ما بچّه‌ها زياد شوخی می‌کرد . روی‌مان به او باز بود ، و وقت و بی‌وقت با او شوخی می‌کرديم و سر‌به‌سر می‌گذاشتيم . آن روزها در طبس ، در فصل ِ زمستان ، همه در اطاق ِ زمستانی‌شان کرسی می‌گذاشتند . بی‌بی که به‌هر‌حال سنّ‌و‌سالی داشت ، پير شده بود ، گهگاه باد و بودی رها می‌کرد ، و ما بچّه‌ها لای ِ لحاف‌کرسی را بالا می‌انداختيم و اعتراض می‌کرديم که :
- بی بی ! باز ول کردی !!
می‌خنديد ، و اين ترانه را – که من فقط از او شنيده‌ام ، و تا به امروز کسی را نديده‌ام که آن را بلد باشد ؛ مگر در دور و اطراف ِ خود ِ من ، که از من شنيده باشد – می‌خواند :

[ اَخِه نِنَه‌جُو ]
مُرغِيَه ، کِشِش کُنُم ؛
گُربَيَّه ، پِشِش کُنُم ؛
وَخت ِ که مَيَّه چِش کُنُم ؟!

...
متن ِ کامل

Donnerstag, April 12, 2007

سوداگران ِ دين : ملّا و صوفی

« ميان ِ ما و ملّايان هرگز راست نخواهد شد ، زيرا که ميان ِ ما و ايشان خون است و آن خون ِ منصور است . » ( يحيی خرجردی ) [1]
اين سخن ِ درويش‌يحيی ، البتّه موضوع ِ تازه‌ای نيست ؛ امّا بيانی يافته که پيش از آن ، به اين روشنی و استواری ، سابقه نداشته ؛ يا دست ِ‌کم ، من در اين چندين و چند متن ِ متعلّق به ادبيّات ِ تصوّف و عرفان ، که تا کنون ديده و خوانده‌ام ، نديده بودم . در سخن ِ وی ، دو فقره تصريح وجود دارد که هريک به‌جای ِ خود ، در مطالعه‌ی ِ تاريخ ، و فرهنگ و ادب ِ دوره‌ی ِ اسلامی ، درخور ِ تأمّل ِ جدّی است : اوّل ، تصريح به اين که کشنده‌ی ِ حسين ِ منصور ِ حلّاج ، ملّايان بوده‌اند ؛ و نه - چنان که گاه انگاشته و طرح می‌شود – سلطان ( خليفه ) . و ديگر اين که ميان ِ صوفيّه و ملّايان ، نزاعی ديرينه در کار بوده ، و هست .
امّا ، با همه‌ی ِ فشردگی و گيرايی ِ اين سخن ، اشتباه ، و بلکه اشتباهات ِ اساسی نيز از آن برمی‌آيد : اوّلاً ، حسين ِ منصور ِ حلّاج را ، اسلام کشته ، نه ملّايان ؛ يا به‌عبارتی : ملّايان ، چيزی جدا از اسلام نبوده‌اند ، و نيستند . ثانياً ، ميانه‌ی ِ صوفيّه و عرفا ، با ملّايان و اسلام ، از همان آغاز شکرآب بوده . چيزی که هست ، اين نزاع ، در واقعه‌ی ِ حلّاج ، آشکارا چهره نموده ، و اعلام شده است .

نکته‌ی ِ بسيار جالب ِ ديگر که می‌توان از سخن ِ درويش‌يحيی برداشت نمود ، اين است که ايشان ( صوفيّه ) و ملّايان ، دو گروه – وجه – بخش از يک مجموعه‌اند . اگر بتوان در گذشته‌ها ، شائبه‌ای از کفر و اسلام‌ستيزی در تصوّف سراغ نمود ، به روزگار ِ درويش‌يحيی ( سده‌ی ِ 10 هـ . ق . ) از جهت ِ اصل ِ وابستگی و پای‌بندی به شريعت ِ محمّديّه ، فرقی ميان ِ صوفی و ملّا نيست ؛ و اگر تفاوتی هست ، نه به‌حيث ِ مسلمانی ، که از روی ِ « نوع ِ اسلام » است . ملّايان اسلام ِ اصلی و اصيل را نمايندگی می‌کنند ؛ و صوفيّه ، نوع ِ خاصّ ِ اسلامی را که با بسيارها تخليط و التقاط ، به‌گونه‌ی ِ دينی آرام و مهربان و درونی جلوه داده شده است !

به نظر ِ من اين‌طور می‌آيد ، که در جاانداختن و پايداری و گسترش ِ اسلام ، صوفيّه / عرفا سهم ِ بيشتری دارند ، تا ملّايان . چنان‌چه در تاريخ ِ ايران ِ پس از هجوم دقيق شويم ، درمی‌يابيم که ميان ِ گسترش ِ اسلام در ذهنيّت و فرهنگ ِ اين سرزمين ، و اوج‌گيری و گسترش ِ جنبش واره‌ی ِ تصوّف و عرفان ، گونه‌ای همزمانی ديده می‌شود .

زرّين‌کوب بر کتاب ِ مشهور ِ خود ، نام ِ « دو قرن سکوت » نهاده . کتابی که اگرچه به لحاظ ِ موازين ِ پژوهش ِ تاريخ ، لنگش‌هايی دارد ، امّا به‌طور ِ‌کلّی ، در بيداری و آگاهی ِ نسل ِ من و نسل ِ پيشين ِ ما ، نقش و تأثيری آشکار و ارجمند داشته است . نظر ِ يکی از بزرگ پژوهندگان ِ عرصه‌ی ِ عرفان و تصوّف ( که نمی‌توانم از ايشان نام ببرم ) بر اين است که بايد نام ِ اين کتاب به « دو قرن ِ مسکوت‌گذاشته‌شده » اصلاح می‌شد . و اين سخن ، به نظر ِ من کاملاً درست و به‌جاست . دو قرنی که زرّين‌کوب به گزارش ِ آن پرداخته ، بيشتر دو قرن « خروش » است ، تا « سکوت » ! در اين دو قرن ، ما ايرانيان ( منظورم ايران ِ بزرگ ِ فرهنگی است ) ، يک‌آن ساکت نبوده‌ايم . سراپای ِ اين دو قرن ( و تا نيمه‌ی ِ قرن ِ سوّم ) لبريز است از تلاش‌های ِ سرسختانه‌ی ِ انسان ِ ايرانی در برابر ِ اهريمن ِ الهی .

چه بسا احمد شاملو از عنوان ِ همين کتاب ، دچار ِ اين برداشت ِ نادرست شده بود ، که می‌گويد :
« همه می‌دانيم که ايرانيان فريب ِ در ِ باغ ِ سبزی را خوردند که اعراب با شعار ِ مساوات و عدل و انصاف به آن‌ها نشان داده بود [ند] . بحران‌های ِ اجتماعی ِ ايران هم ، به اين فريب‌خوارگی تحرّک ِ بيشتری بخشيد ؛ تا آنجا که می‌توان گفت دفاعی از کشور صورت نگرفت ، و دروازه‌ها از درون به روی ِ مهاجمان گشوده شد . امّا اعراب با ورود به ايران ، شعارهای ِ خود را فراموش کردند و روشی با ايرانيان در پيش گرفتند که فی‌الواقع رفتار ِ فاتح با مغلوب و خواجه با برده بود ... » [ نگرانی‌های ِ من ، ص 41 ]
« [ ملّت ِ ايران ] در برابر ِ بيداد ِ مُغ‌ها و روحانيان ِ زردشتی ، که تسمه از گرده‌اش کشيده‌اند ، فريب ِ عرب‌ها را می‌خورَد . دروازه‌ها را به روی‌شان باز می‌کند ؛ و دويست سال بعد که از فشار ِ عرب به ستوه آمد ، و نهضت ِ تصوّف را به‌راه انداخت ، دوباره فيل‌اش ياد ِ هندوستان می‌کند ، و عناصر ِ زردشتی را که با آن خشونت دور انداخته ، پيش می‌کشد ... » [ همان ، ص 44 ]
اگر چه عرفان ، تصوّف ، و گرايش‌های ِ درون‌نگر ، پيش از سده‌ی ِ سوّم نيز ، در جای‌جای ِ ايران – و ديگر سرزمين‌های ِ متصرّفه‌ی ِ اسلام – کمابيش جايگاهی داشته ، امّا ميان ِ شکست ِ نبردهای ِ آشکار ِ ما ، و رشد و گسترش ِ عرفان و تصوّف ، نسبت و رابطه‌ای وجود دارد .
به‌نظر می‌رسد که پس از شکست ِ مازيار و بابک و افشين ، به‌يک‌باره راه عوض کرده‌ايم . گويا به اين نتيجه و برداشت رسيده‌ايم که ايستادگی ِ رو در رو راه به جايی نمی‌بَرَد ، و بايد با هيولا به‌گونه‌ای ديگر بجنگيم . ó

اگر از ابراهيم ِ ادهم ، که چهره و هيئتی افسانه‌وار يافته ( به‌اندازه‌ای که برخی در وجود ِ تاريخی ِ وی ترديد روا داشته ، و او را افسانه‌ای برساخته به‌الگوی ِ « بودا » احتمال داده‌اند ) بگذريم ، بايزيد ِ بسطامی ، نخستين ، بزرگ‌ترين ، و شاخص‌ترين چهره‌ی ِ عرفان ِ ايرانی است ؛ و او در همين حدود و حوالی ِ زمانی می‌زيسته است ( درگذشت ِ وی را به سال ِ 261 نوشته‌اند . [2]) . بايزيد – اگرچه نشانه‌های ِ گبری در سخنان ِ بازمانده ، و بيشتر از آن ، در احوال و اطوار ِ روايت‌شده‌ی ِ او ، به‌آشکارگی جلوه می‌کند - ، دست ِ‌کم به‌حيث ِ ظاهر ، مسلمان به‌شمار می‌رفته است . بنا به اظهار ِ نظر ِ شفاهی ِ پژوهنده‌ی ِ بزرگی ، که پيشتر نيز از ايشان نام نبردم ، عرفا به ارائه‌ی ِ « حُسن ِ اسلام » پرداخته‌اند . نظر ِ ايشان را همين مختصر آگهی ِ ناچيز ِ نگارنده نيز تأييد می‌کند . جنبشی ايجاد شده ، تا با ارائه‌ی ِ چهره‌ای مطلوب از اسلام ، دين ِ الهی را از درون و برون ، طیّ ِ استحاله‌ای مفيد‌الطّرفين ، ديگرگون سازد !

بحث و بررسی راجع به چند‌و‌چون ِ سوزيان ِ اين جنبش ، و پديده‌ی ِ « حُسن ِ اسلام » ِ آن ، مجالی ويژه می‌طلبد . آنچه اينجا می‌توانم به‌قطع‌و‌يقين بگويم ، اين است که جنبش و پديده‌ی ِ مذکور ، لامحاله محکوم به شکست بوده است ؛ يا به‌عبارت ِ ديگر ، به شکست انجاميده است . باز ، بررسی ِ علل و چگونگی ِ اين شکست نيز ، مجال ِ بحث ِ علی‌حده‌ای طلب می‌کند .
آنچه کاملاً روشن است ، به بيان ِ ويژه و تمثيلی ِ نگارنده ، به‌قرار ِ زير است : به اين نتيجه رسيده‌ايم که برای ِ نابودی ِ اين هيولا ، تنها يک راه وجود دارد ؛ و آن استحاله است نه امحاء ( که دو قرن تجربه‌ی ِ خونين ، عدم ِ امکان ِ آن را به ما باورانده بوده است ) . و پذيرفته‌ايم که قبای ِ ظاهر ِ دين بپوشيم ؛ بی‌خبر از آن‌که اين قبای ِ شپش‌زا ، چندی که بگذرد ، بلکه به‌زودی ، هستی ِ ما را نيز از جنس ِ شپش رقم خواهد زد .
توان ِ بلع ِ دين ِ الهی بر قدرت ِ استحاله‌ی ِ فرهنگی ِ ما چربيده است !
و به‌زودی شاهد ِ ظهور ِ دکّان‌داران ِ صوفيّه خواهيم بود . من ابوسعيد ِ ابوالخير را شاخص‌ترين چهره‌ی ِ اين آلودگی ِ هولناک می‌بينم . دو کتاب ِ بسيار ارزشمند و بی‌نظير ِ « اسرارالتّوحيد » و « حالات و سخنان » ، دکّان‌داری ِ ابوسعيد را به‌گونه‌ای غير ِ قابل ِ انکار به نمايش می‌گذارد .
چهره‌ی ِ نامبردار ِ ديگری که حدود ِ دويست سال بعد ، به‌نوعی يادآور ِ ابوسعيد می‌گردد ، مولوی است . از بسياری جهات ، اين دو تن با هم قابل ِ مقايسه‌اند ؛ و يکی از اين جهات ، « دکّان‌داری » است .

برای ِ من ، ارزش ِ شمس ِ تبريزی و ابن ِ‌عربی ، به‌هيچ‌وجه با امثال ِ ابوسعيد و مولوی ، قابل ِ قياس نيست . شمس ِ تبريزی ، به‌گُمان‌ام تنها لقمه‌های ِ تن‌پرورانه‌ای که خورده ، همان باشد که در اواخر ِ زندگانی ، در قونيه ، در بارگاه ِ مولوی خورده است ! پيشه‌ی ِ اصلی ِ شمس ، چنان که از پاره‌ای سخنان ِ وی در « مقالات » برمی‌آيد ، « آموزگاری ِ کودکان » بوده ؛ امّا ، از حتّی فعلگی نيز ، پروايی نداشته است .

اگرچه تا سده‌ی ِ هفتم نيز ، دکّان‌داران ِ حرفه‌ای ِ درست از نوع ِ آخوند ، در ميان ِ صوفيان ، اندک نبوده‌اند ؛ امّا هرچه به اين‌سوی آمده‌ايم ، از امثال ِ بايزيد و شمس و ابن ِ‌عربی به‌شدّت کاسته شده ، و عرصه به تصرّف ِ دکّان‌داران درآمده است .

حافظ ، يکی از بزرگ‌ترين منتقدان ِ صوفيّه است ، و لبه‌ی ِ تيز ِ حمله‌ی ِ او ، بيشتر متوجّه ِ همين دکّان‌داری است ؛ و البتّه ريا ، که از لوازم ِ آن است :
صوفی نهاد دام و سر ِ حقّه باز کرد
...
صوفی ِ شهر بين که چون لقمه‌ی ِ شبهه می‌خورَد
پاردمش دراز باد اين حَيَوان ِ خوش‌علف

( حافظه‌ی ِ پيرمرد ِ درون‌ام بيش از اين ياری نمی‌کند ؛ و حوصله‌ی ِ مراجعه هم نيست ... )
امّا نقد و اعتراض ِ حافظ ( و هم‌چنين هم‌روزگار ِ او ، عبيد ِ زاکانی ) ابداً از جنس ِ اعتراض ِ درويش‌يحيی خرجردی نيست ، که معارضه‌ی ِ همکارانه باشد !

ديگر منتقد ِ بزرگ ِ صوفيّه ( البتّه در دوره‌ای نزديک‌تر به ما ) ، که به روشنی و صراحت ِ بيش از پيشينيان ِ خود ، متعرّض ِ اين گروه از دکّان‌داران شده ، و همه‌جا ، ايشان را با گروه ِ کاملاً رسمی ِ ديگر – آخوندان – يک‌جا مورد ِ کوب قرار می‌دهد ، يغما جندقی است .
در فرصت‌هايی ، در آينده ، برخی اشعار ِ کوبنده‌ی ِ يغما را ، که دربردارنده‌ی ِ اين نقد و اعتراض است ، ارائه خواهم نمود . اينجا به يک بيت ِ او ، که خود به کتابی می‌ارزد ، بسنده می‌کنم ، که می‌گويد :
سيم ، خود پذرفت و ، سنگ افکند بر صوفیّ ِ گول
زاهد ِ زن‌قحبه عيّار است ، گويی نيست ؟ هست ! [3]



-------------------851124 ( و 860103 )

$
درباره ی ِ تصوّف ، و عرفان :
سهم عرفان : گول و گودال ( يداله رؤيايی )
ادبيات عرفاني و منجلاب صوفيسم ( يداله رؤيايی )

&
برگ ِ بی‌برگی ( يادنامه‌ی ِ استاد رضا مايل ) . به کوشش ِ نجيب مايل هروی . انتشارات ِ طرح ِ نو . چاپ ِ اوّل ، 1378 . [ متن ِ ملفوظات ِ بهدادنی ِ خوافی : از ص 435 تا ص 517 . ]
نفحات‌الاُنس من حضراتِ‌القُدس . تأليف ِ نورالدّين عبدالرّحمن جامی ( 898 – 817 ) . مقدّمه ، تصحيح و تعليقات : دکتر محمود عابدی . انتشارات ِ اطّلاعات . چاپ ِ اوّل ، 1370 . 2100 نسخه . 6000 ريال .
نگرانی‌های ِ من ( سخنرانی در هشتمين کنفرانس ِ مرکز ِ پژوهش و تحليل ِ مسائل ِ ايران ؛ دانشگاه ِ کاليفرنيا ، برکلی – آوريل 1990 ) . احمد شاملو . ناشر : مرکز ِ پژوهش و تحليل ِ مسائل ِ ايران ( سيرا ) . چاپ ِ اوّل ، ژوئن 1990 .
?
پابرگ‌ها :
ó تا اين‌جا در 851124 نوشته شده . البتّه اين نکته هيچ ربطی به خواننده پيدا نمی‌کند . محض ِ ثبت در پرونده‌ی ِ چيزنويسی ِ خود ، ذکر می‌کنم !

[1] ملفوظات ِ بهدادنی ِ خوافی ( سخنان ِ زين‌الدّين محمود ِ قوّاس [ کمانگر ] ) . به جمع و تدوين ِ امير سيّد محمّد . به کوشش ِ عارف نوشاهی . ( در کتاب ِ « برگ ِ بی‌برگی » ، ص 513 . )
« درويش‌يحيی » از معاصان ِ محمود ِ قوّاس بوده ، و اين سخن ِ وی توسّط ِ قوّاس نقل شده . عبارت ِ پيشين ِ متن چنين است : « می‌فرمودند که درويش‌يحيی مردی بود از خَرجِرد ِ خواف ، می‌گفت : که ميان ِ ما و ملّايان ... » .
[2] رک : نفحات‌الاُنس ، ص 54 .
[3] متن ِ کامل ِ اين شعر

Sonntag, April 08, 2007

حماسة‌الاُخرَی ( II )

پس از چارده قرن ِ شوم و تباه
کنون کرد بتوان به گيتی نگاه

چه بوديم ما مردم و اين وطن ؟
يکی گور ِ جمعیّ و ، ما گورکن

از آن لحظه کاهريمن آمد فرود
به‌جز گول و کشتار هرگز نبود

تبه‌دين ِ شومی ، به‌مرگ‌استوار
ز نيکی و شادی بسی برکنار

نخستين که آوار شد بر عرب
به صد خون و کشتار و مرگ و تعب

ببرد از عرب ، گوهر ِ زندگی
به خوی ِ بد و زشت ِ تازندگی

عرب ، آن جوانمرد ِ صحرانشين
بمرد و ، برون جست ديو از کمين

نديديم زان‌پس به‌جز مرگ هيچ
به غارت برآمد نفير ِ بسيچ

فرو‌تاختند از چپ و راست ، ديو
به مرگ و قساوت ، به نيرنگ و ريو

جهان گشت ويرانه‌ای مرگ‌بار
همه تخم ِ اهريمن آمد به بار

...

------------------- اسفند‌ماه ِ 1385

?
قرار بوده ادامه‌ای باشد بر چکامه‌ی ِ « حماسة‌الاُخرَی » ؛ امّا به‌نظر‌می‌رسد که از آن حال و‌هوا دور شده ، و بايد آن را موردی جداگانه تلقّی کرد . خود ِ اين قطعه نيز ، مانند ِ آن‌يکی ، بريده و ابتر است . حال و حوصله‌ای برای ِ پرداختن نيست . به اندازه‌ای اوضاع‌احوال ِ زندگی‌مان به‌هم‌ريخته و دردآور شده ، که بعضی اوقات از خودم و اين تلاش ِ نت‌نويسی ، حال‌ام به‌هم‌می‌خورد . با اين انبوه ِ کارهايی که انجام ِ آن از من برمی‌آيد ( منظورم طرح‌هايی است که در پژوهش‌های ِ ادبی – فرهنگی ، در دست ِ کار دارم ) ، چرا بايد مثل ِ يک آدم ِ عصبی ، به موضوعاتی بپردازم که تنها يک حُسن ممکن است داشته باشد : چنگ و دندان نشان‌دادن به آخوند و اسلام !
امّا من - بر‌خلاف ِ آنچه ممکن است از نوشته‌هايم برآيد - ، هيچ کينه‌ای به آخوند و اسلام ندارم ( ضمن ِ اين‌که ، ناخن‌هايم را مرتّب می‌گيرم ؛ و دندانی هم به دهان‌ام نمانده ، الحمدلله ! می بينيد ؟ شکر ِ خدا هم می‌گويم ! ) . اين‌ها در‌حقيقت ، مدّت‌هاست که مرده‌اند . آنچه ديده می‌شود ، لاشه‌ی ِ پوسيده‌ای است ، که ما از هراس ، جرأت ِ هل‌دادن‌اش را نداريم . درست همان سليمان ِ مرده و عصای ِ موريانه‌خورده‌ی ِ اوست ، و اطاعت ِ همچنان برقرار ِ ديوان و آدميان ِ مرعوب ( البتّه دور از جان ِ سليمان ! منظور ، فقط تمثيل است ؛ وگرنه ، شاش ِ سليمان – حتّی همان سليمان ِ قصص‌الاسلاميّه – به هَزار آخوند و اسلام شرف دارد ! ) .

Freitag, April 06, 2007

حقوق ِ بديهی ، و نفی و سلب ِ آن

کسی که برای ِ ديگران « حقّ ِ حيات » قائل نيست ، « حقّ ِ حيات » ندارد .
ممکن است کسی اين اصل ِ بديهی را منتهی به « پارادوکس » ، باعث ِ « نفی ِ موضوع ِ اثبات » ، و منجر به « تسلسل ِ بازگردنده » بداند ؛ امّا چنين نيست . حقّ ِ حيات ِ همگان ِ انسان‌ها محترم و محفوظ است ؛ مگر کسی که اين حق را نفی می‌کند .

آندره مالرو ( يا شايد آلبر کامو ) ، نويسنده‌ی ِ انديشمند ِ فرانسوی ، گفته است : « به دشمنان ِ آزادی ، آزادی مدهيد . » [1]
در اين دو سخن ، اساس ِ منطقی ِ يکسان وجود دارد . همچنان‌که ، در مورد ِ دموکراسی و حقّ ِ رأی ، می‌توان و بايد گفت : کسی که دموکراسی را نمی‌پذيرد ، حقّ ِ رأی ندارد !
( اکثريّت‌های ِ ظاهری که در باطن و حقيقت ، جز اقلّيّت‌های ِ هردم‌فروکاهيده نيستند ، به‌شدّت و با انواع ِ روش‌ها ، با اصل ِ دموکراسی مخالفت و مبارزه می‌کنند ! )
v
برای ِ اثبات ِ درستی ِ اين سخن هيچ نيازی به بحث و جدل و استدلال نيست . در حقيقت ، اين ما نيستيم که حکم می‌کنيم ؛ بلکه خود ِ نفی‌کننده ، همزمان و همراه با نفی ِ اين اصول ِ بديهی ( حقّ ِ حيات ، آزادی ، دموکراسی ) – که لازمه‌ی ِ حدّ ِ اقلّی ِ زيست ِ اجتماعی است - ، حقّ ِ خود را نفی کرده است ...

------------------- 851217 ( و 860117 )
?
پابرگ :
[1] متأسّفانه ، يادم نمانده که اين جمله را کجا خوانده‌ام . اگر شما می‌دانيد و يادتان هست ، حتماً در کامنت بنويسيد ، که اينجا در پابرگ بياورم .

زن‌قحبه‌بازار

شش‌جهت زن‌قحبه‌بازار است ؛ گويی نيست ؟ هست ! [1]
واندر او زن‌قحبگی کار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
گر به دستار است باد ِ کلّه‌ی ِ زن‌قحبه شيخ
اير ِ خر [2] را نيز دستار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
هر‌کجا يک‌دانه زين زن‌قحبه تخم ، از روی ِ ريع [3]
سگ به‌خرمن ، خر به‌خروار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
سيم خود پذرفت و ، سنگ افکند بر صوفیّ ِ گول
زاهد ِ زن‌قحبه عيّار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
خاک بختی [4] ، کوه پالان ، آسمان نُه‌تُو جوال
وز بشر زن‌قحبگی بار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
سيرت ِ زن‌قحبگی در صورت ِ زن‌قحبگان
نرم‌نرمک موش و انبار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
قربت ِ زن‌قحبه مردم با من ، از روی ِ قياس
ماجرای ِ کيک و شلوار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
گاد ِ اين زن‌قحبه بی‌آزرم مردم ، سخت و سست
داستان ِ ميخ و ديوار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
نفخ ِ مهر ِ شيخ ز امعای ِ ضمير اخراج بِه [5]
باد بر دل ، در شکم بار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
اين دَرَد پيراهن ِ آن ، وآن کشد شلوار ِ اين
مرز ِ گيتی ، شهر ِ سگ‌سار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
چند و تا کی پرسی از من ، در جهان بسيار چيست ؟
در جهان زن‌قحبه بسيار است ؛ گويی نيست ؟ هست !
با چنين خر مردم ار گيتی چمد در کون ِ گاو
غم به کير ِ اسب ِ سردار [6] است ؛ گويی نيست ؟ هست !!


------------------- يغما جندقی

&
مجموعه‌ی ِ آثار يغمای جندقی . جلد ِ اوّل : غزليّات ، مثنوی‌ها ، مراثی ، سرداريّه . مقدّمه و تصحيح از سيد علی آل داوُد . با مقدّمه‌ای از دکتر باستانی پاريزی ، استاد دانشگاه تهران . انتشارات توس . چاپ ِ اوّل ، 1357 . ( صص 8 – 367 )

?
پابرگ‌ها :
[1] يغما جندقی ( 1196 هـ . ق . / خور ِ بيابانک – 1276 هـ . ق . / خور ِ بيابانک . )
عنوان ِ قطعه ، از نگارنده‌ی ِ اين سطور ( م . سهرابی ) است .
هيچ‌يک از اشعار ِ ديوان ِ يغما منفرداً دارای ِ عنوان نيست ، و تنها عناوينی کلّی برای ِ بخش‌ها ديده می‌شود : غزليّات ، مثنويّات ( که شامل ِ چند حکايت است : خلاصة‌الافتضاح ، ... – و بخش‌های ِ داخلی ِ هر مثنوی با عنوان‌هايی گاه کلّی و گاه نسبةً مشخّص ، نام‌گذاری شده است ) ، مراثی و نوحه‌ها ، و هجوِيّات ؛ با دو بخش ِ « سرداريّه » و «بقيّه‌ی ِ هجويّات ... » . قطعه‌ی ِ غزل‌وار ِ حاضر ، از اشعار ِ سرداريّه است .
[2] من بی‌تقصيرم . در اصل ِ کتاب به همين صورت ِ ضايع آمده ؛ که نمی‌توان فهميد دستکار ِ مصحّح است ، يا در نسخه / نسخه‌ها چنين بوده . به‌هر‌حال ، اين « اير » ، وجه ِ به‌اصطلاح زهر‌گرفته‌ی ِ « کير » است !
در مصرع ِ دوّم ِ بيت ِ آخر ( مقطع ) نيز ، « کون » و « کير » به صورت ِ « ...ون » و « ...ير » آمده !
يکی از زمينه‌هايی که خيلی دوست دارم پيرامون ِ آن نيمچه پژوهشکی بکنم ، امّا ابزار – ادوات ِ لازمه را ندارم ، همين زمينه‌ی ِ « سه‌نقطه » و صورت‌های ِ زهر‌گرفته‌ی ِ کافان ِ ثلاثه و متعلّقات ِ آن است . می‌خواهم ببينم که در نسخه‌های ِ خطّی چگونه عمل می‌شده ؛ و اگر سه‌نقطه و مانند ِ آن در کار بوده ، از چه حدود ِ زمانی آغاز شده . دانستن ِ اين نکته ، به برخی تأمّلات ِ خاص پيرامون ِ ادب ِ فارسی و موانع ِ آن ، ياری می‌دهد ...
[3] رَيع ray’ ( - ey ) [ ع . ] 1 – ( مص ل . ) نمو‌کردن ، بالا آمدن . 2 – ( إمص . ) افزونی ، برآمدگی ( خمير ، برنج پخته و مانند آن ) . [[ فرهنگ ِ فارسی ِ معين ]]
[4] بختی boxtī ( اِ . ) ( جانـ . ) نوعی شتر قوی و سرخ‌رنگ که در خراسان و کرمان يافت می‌شود ، شتر قوی‌هيکل دوکوهانه . [[فرهنگ ِ فارسی ِ معين ]]
[5] نفخ : پر شدن شکم از باد [[ فرهنگ ِ فارسی ِ معين ]] . باد ِ پيچيده در معده يا شکم .
امعا : امعاء am’ā’ ( ع . ، ف : امعا ) ( اِ . ) ج ِ . معی ؛ روده‌ها . [[فرهنگ ِ فارسی ِ معين ]]
[6] ذوالفقار‌خان سمنانی ، « سردار ِ قدرتمند ِ اوايل ِ عهد ِ قاجار ، و حکمران ِ سمنان و دامغان و شاهرود » [ مقدّمه‌ی ِ مصحّح ، ص 4 ] . يغما مدّتی منشی ِ سردار بوده ، و « ... کتاب ِ سرداريّه‌ی ِ خود را که در آن عبارت ِ " زن‌قحبه " را که زبانزد ِ سردار بوده بسيار به‌کار‌برده است ، به نام ِ ذوالفقار‌خان و در دوران ِ اقامت در سمنان ساخته است ... » [ مقدّمه ، ص 9 ] .

ü
پس‌نگاره :
در پابرگ 3 و 5 ، آوانگارها به هم ريخته . من از عهده‌ی ِ درست‌کردن‌اش برنيامدم . از ناسازواری‌های ِ انگليسی - فارسی است و کاري‌ش نمی‌شود کرد

اذن ِ دخول به مؤمنين

( نقيضه‌ی ِ « سؤالات ِ امتحانی در مورد ِ محمّد که وزير ِ آموزش و پرورش را به استيضاح مي‌کشاند » [1] )

1 . مقام ِ معظّم ِ رهبری و آقای ِ رفسنجانی ، به‌ترتيب از کجای ِ گوسفند خوش‌شان می‌آيد ؟
الف ) ريش + پاچه‌ی ِ جلو از سمت ِ چپ
ب ) کلّه + چهار تا پاچه
ج ) پاچه‌ی ِ عقب از سمت ِ راست + پشکل
د ) هيچ‌کدام ، جيگر

2 . کدام‌يک از گزينه‌های ِ زير از خصلت‌های ِ سنگِ‌‌پاست و با خصلت‌های ِ مقام ِ معظّم ِ رهبری سازگار نيست ؟
الف ) سولاخ‌سولاخ‌بودن
ب ) زبری
ج ) بو‌گرفتن ِ آن در حمّام
د ) الف و ب و جيم و دال

3 . حضرت ِ رسول ِ اعظم ، وقتی جمعه‌شب‌ها ماشين ِ مبارک را پارک می‌فرمودند ، با چرخ‌های ِ آن چه می‌کردند ؟
الف ) سنتور می‌زدند
ب ) يک‌قل دو‌قل بازی می‌کردند
ج ) درفش به آن فرو می‌کردند و داد می‌زدند
د ) می‌گذاشتند لُپ‌لُپ به در ِ انباری ِ گاراژ بخورد

4 . حضرت ِ رسول در خوردن ِ کدام‌يک از موارد ِ زير کسی را با خود شريک نمی‌کردند ؟
الف ) خرمای ِ بی‌هسته
ب ) بعضی جاهای ِ دختر ِ همسايه
ج ) استغفرالله
د ) اين‌دفعه کونتو آش می‌دن

5 . رسول ِ خدا در چه حالی اصلاً ديده نشد ؟
الف ) در صف ِ آخر ِ نماز ِ جماعت
ب ) در صف ِ مقدّم ِ جبهه
ج ) در حال ِ « صحبت » با دحيه‌ی ِ کلبی
د ) جيم درست است

6 . مخرج ِ بول و غائط را چگونه ساده می‌کنند ؟
الف ) خط می‌زنند
ب ) جر می‌دهند
ج ) می‌پوشانند
د ) خيرات می‌کنند

7 . سنگی که بانوان می‌توانند با آن مخرج ِ بول و غائط ِ خود را چاک کنند ، چه ويژگی‌هايی بايد داشته باشد ؟
الف ) نرم باشد
ب ) از بوته‌ی ِ بادمجان نکنده باشند
ج ) بيش از نيم‌متر نباشد
د ) به خودشان مربوط است

8 . حضرت ِ رسول وقتی « کار ِ خير » ی در پيش داشت ، به مؤذّن چه می‌فرمود ؟
الف ) منظور مهدی مؤذّن جامی نيست
ب ) اين بابا فقط اسم‌اش مؤدّن است
ج ) او را نوازش می‌کردند
د ) می‌کردند فقط

9 . مؤذّن به ايشان چه می‌گفت ؟
الف ) حیّ علی خير‌العمل
ب ) يا رسول‌الله ! يا رسول‌الله !
ج ) چغوووووووک !
د ) گُل‌های ِ قالی ِ مسجد را می‌شمرد

10 . جبرئيل به پيامبر ِ خدا دستور داد که قرآن را ... نخواند .
الف ) در خانه‌ی ِ خودش
ب ) نيمه‌شب در پستوی ِ خانه‌ی ِ همسايه
ج ) وقتی برای ِ زبان کار ِ واجب‌تری هست
د ) هيچ‌وقت

11 . خايه‌ی ِ شيطان چند عدد پشم دارد ؟
الف ) شيطان اصلاً خايه ندارد ؛ بيچاره زن است .
ب ) پشم ندارد ؛ مو دارد .
ج ) 124000 ، به يک روايت .
د ) عجب امّت ِ بيکاری !

12 . کفن ِ ميّت کدام‌يک از گزينه‌های ِ زير نيست ؟
الف ) کودری
ب ) متقال
ج ) بشور بپوش
د ) ما گورمون کجا بود که کفن‌مون باشه ؟

13 . برای ِ رفع ِ نحسی ِ عدد ِ 13 ، چند سوره نازل شده ؟
الف ) 313 تا
ب ) يک‌متر و نيم ، سه‌چارک کم
ج ) سبزه گره بزنيد
د ) طرّاح سؤال کم آورده بود


-------------------851220

?
پابرگ :
[1] اگر « پيک ِ ايران » باز نشد ، اينجا را کليک کنيد .

Mittwoch, April 04, 2007

اهل ِ اسلام

اهل ِ اسلام از کران تا بی‌کران زن‌قحبه‌اند
از بزرگ و خُرد ، وز پير و جوان زن‌قحبه‌اند
می‌توانی ديدشان ظاهر به‌سان ِ آدمی
ليک ، نيک ار بنگری ، بينی که هان ! زن‌قحبه‌اند
اين نه آن زن‌قحبگی کز زن به گردن بار شد
بلکه اندر گوهر و معنیّ ِ جان ، زن‌قحبه‌اند
چار‌گوهر آخشيجان‌شان ز لونی ديگر است
يعنی از بنياد ِ امر ِ کُن‌فکان زن‌قحبه‌اند
مذهب ِ جبر آن‌که دارد ، يا قَدَر ، هر‌گون که هست
شيعه و سنّی ، هميدون ، هردُوان زن‌قحبه‌اند
از حقيری کاو گذارد عمر با صد جاکشی
وان که بنهد پا به فرق ِ فرقدان ، زن‌قحبه‌اند
اختصاصی نيستش با روم و ری ، بلخ و عراق
کز در ِ چين تا به حدّ ِ قيروان زن‌قحبه‌اند !

------------------- به‌گُمانم : 1375
?
يادداشت :
نخست
: اگر عصبانی نمی‌شدم ، شايد هرگز اين قطعه را منتشر نمی‌کردم .
دو‌سه‌ماه است منتر و مانده‌ی ِ يک وام ِ 5 – 4 ميليونی شده‌ايم ؛ که بدهيم به بخشی از اين انبوه ِ قرض و بدهی ؛ و ريزه‌ای از آن را هم همسرم سرمايه‌ی ِ مغازه‌اش کند ؛ بلکه بتوانيم اين چار روز ِ ديگر را هم که تا آزادی ِ ايران باقی مانده ، تاب بياوريم . حتّی اين خفّت را به‌تن‌خريده‌ايم که از دفتر ِ رئيس‌جمهوری ( يعنی همين محمود‌خوشگله ) نامه بگيريم ! امّا اين يک سود ِ بزرگ داشت ؛ و آن اين‌که همسرم فهميد و پذيرفت که من همين گوشه‌ی ِ خانه که نشسته‌ام ، تمام ِ زير و زبر ِ اين جامعه‌ی ِ اهريمن‌زده را می‌شناسم . نامه‌ای که دست ِ ما می‌دهند از آن نامه‌ها نيست که بانک چشم‌بسته موافقت داشته باشد . بانک می‌گويد : بايد حساب و کارکرد ِ حساب داشته باشيد . آخر ، مادر‌عفيفه ! اگر حساب و کارکرد می‌داشتيم که نيازی به خفّت ِ نامه نبود ! بهتر همان است که برويم يک وام ِ آماده بخريم . در روزی‌نامه‌ها انواع و اقسام ِ آن را آگهی می‌کنند . مملکتی که صاحب‌اش آن موجود ِ وهمی ِ غايب ، رهبرش اين گوز ِ بوداده ، و رئيس‌اش محمود‌خوشگله باشد ، هَزار از اين عجايب در آن يافت می‌شود !!
( آهای رگ ِ گردن برافراختگانی که به اين توهّم دچار شده‌ايد که بدون ِ ياری ِ امريکا می‌توان بر اين هيولا پيروز شد ! با شمايم : اگر فکر می‌کنيد مهدی سهرابی راه ِ ديگری هم داشته ، پُر در اشتباه‌ايد . مخصوصاً شمايانی که زير ِ سايه‌ی ِ دموکراسی و آزادی و رفاه ، چانه می‌جنبانيد و ور می‌زنيد ... – بسم‌الشيّطان ! اين گوی و اين ميدان ! راه‌کار ِ پيشنهادی‌تان را می‌پذيرم . در اين خلاکده‌ی ِ الله‌زده زندگی نکرده‌ايد که بدانيد معنی ِ « ماندن » چيست ؛ يا اگر اينجا زندگی کرده‌ايد ، در سايه‌ی ِ عدم ِ حسّاسيّت ، توانسته‌ايد گليم ِ خود را از آب ِ بوگندوی ِ اسلام بکشيد ! )
ديگر : فکر می‌کردم که می‌توان برای ِ گرفتن ِ زهر ِ چنين منظوماتی ، به جای ِ واژه‌ی ِ زهرين ِ آن ، کلمه‌ی ِ ديگری گذاشت ؛ مثلاً « پاکيزه‌اند » !! امّا اين زيرآبی‌رفتن‌ها به مزاج ِ من‌يکی سازگار نيست . بيشتر از کشتن که نيست . بياييد بکشيد خسترزادگان !
سه‌ديگر : واژه‌ی ِ « زن‌قحبه » در اين قطعه دقيقاً به همان صورت و معنايی به‌کار‌رفته که يغما به‌کار‌برده است . منظور ِ يغما از « زن‌قحبگی » تقريباً هيچ ربطی به معنای شناخته‌شده‌ی ِ آن ندارد .
در چند‌ساله‌ی ِ گذشته ، تأمّلات ِ پيگير و پُر‌دامنه‌ای بر هزليّات ِ يغما داشته‌ام ، که اگر فرصت شود به‌زودی يادداشتی در اين‌باره خواهم نوشت . اين بخش از اشعار ِ يغما ، از مهم‌ترين آثار ِ او به‌شمار می‌رود ؛ امّا متأسّفانه ، ادبای ِ ما هنوز نتوانسته‌اند پی به سرّ ِ هزل ببرند ؛ و غالباً آن را رکيک و مستهجن و ضدّ ِ اخلاقی تشخيص داده‌اند و می‌دهند !

اين چه بيچارگی است از دست ِ بلاگر ؟

دو شب است که برای ِ ورود ، ناچارم اوّل يک وبلاگ ِ تازه بگيرم ، در همان ورودی ِ « فردای ِ روشن » ، و بعد ، از لينک ِ داشبورد ، بروم به وعده‌گاه !!

Dienstag, April 03, 2007

ساقی‌نامه

برای ِ روز ِ ششم ِ فروردين بوده ؛ زادروز ِ زرتشت !

بيا ساقي از خنب ِ دهقان ِ پير
از آن صافي ِ ناب ِ آتشْ ضمير
از آن كاو به جامي بَرَد هوش ِ من
شود هستي ِ من فراموش ِ من
از آن آب ِ پاكيْ فزاي ِ مغان
از آن يادگار ِ صفاي ِ مغان
از آن كاو برآرد ز عقلم دمار
رها سازدم زين عذاب ِ خمار
...

متن ِ کامل