Donnerstag, November 30, 2006

يمگان : ديوی‌ست جهان ِ پير و غدّاری

يمگان: ديو

پادشاه ِ فتح

شعر ِ بلند و باشکوه ِ « پادشاه ِ فتح » ِ نيما يوشيج ، مقابله ، تايپ ، و پست شد . مطمئن و بی‌نقص ( در حدّ ِ توان . باز هم اگر موردی خطا شده باشد ، اصلاح خواهد شد ) .
اگر خوانده‌ايد ، باز يک يا چند بار ِ ديگر هم بخوانيد ؛ و اگر نخوانده‌ايد ، چندين بار بخوانيد ( از زمختی ِ ظاهرش هراس نکنيد ! ) .
صدای ِ امروز ِ ما اسيران ِ دردمندان ِ به لحظه‌ی ِ پيروزی ِ آزادی رسيدگان است . ايدون باد !

کاش می‌توانستيم نيما را بشناسيم .
باور نکنيد که برخی قال‌قال می‌کنند و قلم‌فرسايی .
نخوانده‌ايمش . چرا نمی‌خواهيم اقرار کنيم ؟!

Sonntag, November 26, 2006

اين بار ديگر بدجور گوزيده‌ايد ...

سال ِ 58 بود ، شايد هم 59 ، حوالی ِ ميدان ِ مجسّمه ( شهدا ) يا چهارراه ِ نادری – مشهد – بودم . يادم نمانده که خانه‌ی ِ آن خرفستر ( آية‌الله شيرازی ) نزديک ِ کدام‌يک بود . جلو ِ خانه‌ يک نگهبان ايستاده بود که يک چشم‌اش نابينا بود و يک تفنگ ِ برنو يا ام‌يک داده بودند دست‌اش ؛ و او تفنگ را گرفته بود همان دستی که چشم ِ آن سمت‌اش نابينا بود . ته ِ قنداق را تکيه داده بود به زمين و سر ِ لوله دست‌اش بود . من فکر می‌کردم که می‌توان تفنگ‌اش را دزديد !
يک‌بار که رد می‌شدم ، وسوسه شدم که بروم داخل ِ خانه ، ببينم چه خبر است . آن وقت‌ها من هنوز مسلمان بودم . از خمينی و جمهوری ِ اسلامی نفرت داشتم ؛ امّا مسلمان بودم . نماز می‌خواندم و معتقد بودم . رفتم توُ . جايی که يادم نمانده صحن ِ خانه بود يا سالن ، عدّه‌ای دور تا دور نشسته بودند ؛ و شيرازی هم آن بالا‌بالا چمباتمه زده بود . همه می‌رفتند دست ِ آقا را ماچ می‌کردند و می‌رفتند می‌نشستند . من نه جايی را ماچ کردم و نه نشستم . همان ابتدای ِ ورودی ايستادم به تماشا .
يک‌نفر ايستاده بود و چيزی می‌خواند ؛ تا رسيد به اينجا که :
------------------- ز شير ِ شتر خوردن و سوسمار
------------------- عرب را به جايی رسيده است کار
------------------- که تاج ِ کيان را کند آرزو
------------------- تفو بر تو ای چرخ ِ گردون ، تفو
من - که گفتم ، هنوز مسلمان بودم - عصبانی شدم که اين مردک چه می‌گويد ؟ چرا به اسلام توهين می‌کند ؟ ( لابد در ‌‌ذهن‌ام ميان ِ عرب و اسلام فرقی نمی‌ديده‌ام . ) و آمدم بيرون . طاقت نياوردم و آمدم بيرون !
...
در همه‌ی ِ اين سال‌ها ، آنچه ديده بودم در ذهن‌ام به صورت ِ معمّايی مانده بود : خواندن ِ شعر ِ کفر ِ فردوسی ، در خانه‌ی ِ يک‌نفر آية‌الله ! و به پاسخی نمی‌رسيدم . تا اين‌که چند سال ِ پيش ( شايد 80 يا 81 ) يکی از راديوهای فارسی ( بی‌بی‌سی يا صدای ِ امريکا ) برنامه‌ای داشت ، و در آن ، آقايی که نام‌اش را به خاطر ندارم ، و گويا در دولت ِ بازرگان وزير يا معاون ِ وزير ِ فرهنگ بوده ، از ويرانگری‌های ِ جمهوری ِ اسلامی می‌گفت ؛ و از جمله ، از اين‌که اوايل ِ انقلاب بولدوزر برده بودند که تخت ِ جمشيد را صاف کنند ؛ امّا مخالفت‌ها و اعتراض‌های ِ داخل و خارج ، مانع شده بود ؛ و ديگر اين‌که همان ايّام ، برای ِ تخريب ِ آرامگاه ِ فردوسی نيز لودر و بولدوزر برده بوده‌اند ...
اينجا بود که قدری شک کردم که پس لابد ماجرای ِ آن روز ِ خانه‌ی ِ شيرازی با همين تخريب مربوط بوده ؛ امّا نمی‌توانستم چند و چون ِ ربط ِ آن را بفهمم . و اين معمّاواره بود و بود تا اين‌که در همين دوسه سال ِ اخير ، يک‌بار اين خاطره را برای ِ دوستی که چند سال از من بزرگ‌تر است و آن اوايل در دکان - دستگاه ِ حضرت ِ آية‌الله بوده ( خودش هم ، مسلّک به سلک ِ روحانی بود ؛ امّا حالا سال‌هاست که آن ننگ را از خود دور کرده ، و از بهترين‌های ِ ما آدميان است . پاينده باشد و برقرار . ) تعريف کردم ، و معمّا حل شد . گفت : آن مجلس که تو ديده بودی ، مجلسی بود که گرفته بودند تا شيرازی را توجيه کنند و از او فتوی ِ تخريب ِ آرامگاه را بگيرند . شعرهای ِ کفر ِ فردوسی را دقيقاً به اين منظور می‌خواندند !
q
خيلی جالب است که حالا بعد از 20 و چند سال ، می‌بينيم که رئيس‌جمهور ِ دروج‌زاده‌ی ِ جمهوری ِ الهی ِ اسلام و مسلمين ِ جهان ، می‌رود در محلّ ِ بيستون جشن برپا می‌کند و به ستايش از ايران ِ باستان می‌پردازد !
معلوم می‌شود گوز ِ آخوند و اسلام بدجور به گره افتاده , که به عمل ِ شريف ِ خايه‌مالی ِ داريوش ِ کبير تن داده‌اند . امّا بايد به عرض‌شان برسانم که : داريوش ِ کبير پشم ِ خايه‌اش را هم نمی‌دهد که تو تفاله دستمال بکشی .
اگر فرصتی بيابند يحتمل همين روزها شايد مقام ِ عظمای ِ ولايت ِ تامّه‌ی ِ مسلمين ِ ته و بالای ِ جهان را هم ببينيم که پشت سرش صحنه‌ی ِ تخت ِ جمشيد چسبانده و دارد برای ِ عظمت ِ هخامنشيان ، اشک می‌اندازد هر يکی به قدر صد دانه خايه‌‌ی ِ تمساح !! [1] ( شايد ديده باشيد که در وقت ِ جلوس ، از زيرپايی ِ سبک ِ داريوش تقليد می‌کند ! )
و شگفتا از وقاحت ِ قدسی ِ اينان ! در همين حال که تفالگانْ‌تفاله ادای ِ خايه‌مالی ِ داريوش ِ کبير را درمی‌آوَرَد ، آب‌گيری ِ سدّ ِ ويرانگر ِ سيوند را استارت زده‌اند . امّا هيچ‌کدام از اين کارها نمی‌تواند مرگ ِ محتوم ِ شما نطفه‌های ِ بسم‌الله را ، حتّی به تعويق افکنَد ؛ تا چه رسد به رفع ِ آن .
نه عاموجان ! اين بار ديگر بدجور گوزيده‌ايد ، و کارک‌تان از اين حرف‌ها ورگذشته . بهتر است بچسپيد به همان لوله‌وار گور‌مانند خانگکی که در هتل فاضل ِ تکريت برای‌تان رزرو شده است .
گرفتيد بالام‌جان ؟!!

-------------------13 آبان ِ 1385

?
[1] منظور از تمساح ، همان خود ِ تمساح است و نه کسی ديگر ! و خايه هم به معنی ِ « تخم ، بيضه » است [ تمساح تخم‌گذار است ] . تأمّل کنيد در واژه‌ی ِ « خاگينه » ، که در اصل « خايگينه / خايه‌گينه » بوده ، يعنی ترکيب ِ خايگ + ينه ، يا : خايه + گينه ؛ مانند ِ زرّينه ، سيمينه ، آبگينه ، و مانند ِ آن .

ايرانی‌ام !

زندگی جز رنج نبوَد ، چاره چيست ؟
چاره‌ی ِ بيچارگان ، بی‌چارگی است
گرچه هستم من فقير و مُستْمند
آی مادرجنده ! بر من کم بخند
من ز خود بزدوده‌ام نور ِ نبی
افتخار ِ صد نبی و صد ولی
نور ِ اهريمن ز من چون شد جدا
فقر می‌تازد به من چون اژدها
تا مسلمانی ز خود بزدوده‌ام
بينوا ، بيکاره و بيهوده‌ام
گر که با خود نور ِ اللَّه داشتم
مادرت را هر زمان می‌ذاشتم
بودم آخوندی به صدگون اعتبار
يا که سرداری غريق ِ افتخار
يا مدير ِ جاکش ِ يک سازمان
بودم و می‌ساختم برجی کلان
يا نه ، خود من شاعر ِ رهبر بُدَم
با زن ِ طلّاب همبستر بُدَم
روز و شب اشعار ِ من می‌خواندند
شب زنانْ‌تان پيش ِ من می‌ماندند
می‌زدم کوک و ، به وصف ِ کربلا
شعرها می‌ساختم اندر خلا
در صدا سيما مقامی داشتم
خواهرت را نيز هم می‌ذاشتم
...
آی مادر‌قحبه ، اين‌ها من نی‌ام
من مسلمان نيستم ؛ ايرانی‌ام !!


?
-----11 مهرماه 1385
$
-----JPG

دعای ِ فرج

يا اباصالح المهدی !
کجايی ؟ کجايی که زاد و رود ِ فريقين فدايت !
قربانت بروند ؛ بيا که اين پيروان ِ جدّ ِ تو کون ِ ما مردمان را پاره کردند ، آقا .
بيا که اين حشرات زندگی برايمان نگذاشته‌اند ...


گرچه شک دارم که به کمک ِ ما بيايی ؛ امّا بيا .
بيا و کار را يکسره کن .
يا به کمک ِ ما می‌آيی و با هم کون ِ پيروان ِ جدّت را پاره می‌کنيم ؛
يا جو می‌گيرَدَت ، شور ِ حسينی به سرت می‌زند ، و يکی درمی‌آيی لنگه‌ی ِ خمينی .


هرچه هستی بيا آقا ، که تکليف‌مان روشن شود و اين ميخ ِ چکنم از کون‌مان درآيد .


يا اباصالح المهدی !
بيا !



يا به کمک ِ ما بيا ، که با هم کون ِ اينان را بدريم
يا به کمک ِ اين‌ها بيا ؛ که ما کون ِ تو و ايشان را اين‌دفعه يکجا پاره کنيم ، آقا .


خودت را پنهان مکن
يا اباصالح المهدی !
بيا !


?
-----8572

$
-----JPG

Freitag, November 24, 2006

پنج مقاله

« زال ِ زَر » يا « زرتُشت »
منوچهر جمالی
« زال ِ زَر » يا « زرتُشت » ، « سيمرغ » يا « اهورامزدا » ، « مِهر و خرد ِ با‌هم‌جُفت » يا « جنگ ِ ابدی ، و کين‌توزی ِ بی‌حد » ...


زال ِ زر و حقّ ِ بـه سرپيچی
منوچهر جمالی
زال ِ زر و رستم ، برضدّ ِ « جهاد ِ دينی » . زرتشت ، بنيادگذار ِ «جهاد ِ دينی » .
« ارج ِ انسان » در فرهنگ ِ سيمرغی مفهومی است که بنياد ِ « سکولاريته » و « حقوق ِ بشر » است ...


زال ِ زر ، بُنيادگذار حـقّ ِ سرپيچی از « دين ِ جهادی » در فرهنگ ِ ايران
منوچهر جمالی
زال ، کار و گفتار و انديشه‌ی ِ « نيک » را در شناخت ِ انسان از « هنگام » مي‌داند . زرتشت ، کار و گفتار و انديشه‌ی ِ « نيک » را در شناخت ِ « خواست ِ اهورامزدا » می‌داند . زال ِ زر و رستم ، بر ضدّ ِ « جهاد ِ دينی » ِ زرتشت ، بنيادگذار ِ « جهاد ِ دينی » ...


چرا « همه‌ی ِ حواس » ، در فرهنگ ِ ايران « بوی » ، ناميده می‌شدند ؟
منوچهر جمالی
فرهنگ ِ ايران ، به همه‌ی ِ « حواس » ِ انسان ، « بوی » می‌گفت . همه‌ی ِ حواس ، ويژگی ِ « بوئيدن » را داشتند . بوئيدن ، به معنای ِ « جستجو‌کردن در تاريکی » است . بوئيدن ، به معنای ِ « همآغوشی و آميزش با آنچه بوئيده ( حس‌کرده ) می‌شود ، هست ...


« زندگی » ، در پيکار با « ضدّ ِ زندگی »
منوچهر جمالی
مسائل ِ کنونی ما ، مسائل ِ هزاره‌های ِ ما هستند . تنها با پرداختن به سياست ِ روز ، مسائل ِ کنونی ِ ما ، حل نمی‌شوند ...
« زندگی » ، در پيکار با « ضدّ ِ زندگی » تاريخ ِ فرهنگ ِ ايران ، تراژدی ِ پيکار ِ « زال ِ زر » و « زرتشت » برای ِ « يک غايت ِ مشترک » ولی با « دو شيوه‌ی ِ متضاد » است ...

Donnerstag, November 23, 2006

دو نوشته و يک کتاب

1
روايت ِ « زمانه‌ی ِ تلخ » ، از پولاد همايونی

دست و دل ِ آدم به نوشتن نمی‌رود . هر‌چه به اين وب‌لاگستان ِ خراب‌شده نگاه می‌کنی جز چشم‌اندازی مسخ‌شده از ملّتی بی‌هنر امّا وقيح و پر‌مدّعا چيز ِ ديگری نمی‌بينی. انسان ِ شريف و درست‌کردار و راست‌گفتار در اين فضای ِ کافکايی دچار ِ سرگيجه و تهوّع می‌شود ...
ادامه


2
« گوشه‌هايى از داستان ِ امروز ِ ما » ، از کورش اسدی

بدفهمي هميشه پيش مي‌آيد
و بايد بيشتر توضيح داد كه حرفِ حساب چيست
حرفي كه زدم بابت ِ داستانِ ايراني اصلاً سر ِ ادبيّات ِ بومي نبود
ادبيّات ِ بومي يك چيز است داستان ِ ايراني يك چيز
...
ادامه


3
معرّفی ِ سايت ِ « پارس قرآن » را در وبلاگ ِ « هنوز » ديدم . رفتم و سايت را ديدم و نسخه‌ی ِ قرآن ِ آن را هم دانلود کردم . عالی است ؛ الّا اين که امکان ِ جستجو ندارد . ( امکان ِ جستجوی ِ آنلاين در خود ِ سايت هست . برای ِ تهيّه‌کننده يادداشتی خواهم فرستاد ... )
آدرس ِ دانلود ِ نسخه‌ی ِ سه‌زبانه‌ی ِ قرآن ( عربی – فارسی , عربی – انگليسی )

Mittwoch, November 22, 2006

عرب و اسلام

عرب و اسلام
(آيا اسلام به‌روزگارِ خود و برایِ اعراب، مترقّی، رهايی بخش و منشاءِ کمال بوده است؟)

بسياری از ايرانيان که به تأمّل در تاريخِ اسلام (و ايران و اسلام) پرداخته‌اند، به اين باور رسيده‌اند، يا اين نظر را (که ممکن است مانندِ بسياری از برداشت‌هایِ ديگر، نخست از سویِ اسلام‌شناسان و ايران‌شناسانِ غربی مطرح شده باشد[1]) پذيرفته‌اند که: اسلام در آن روزگار و برایِ عربِ بدوی، آيينی بسيار مترقّی بوده است. اسلام توانسته است با چيرگی بر باور و بنيان‌هایِ نادرست و ناروایِ جامعه‌یِ بدوی و نيمه‌وحشیِ عرب، برایِ ايشان حياتی نو و سرشار از فضايل به‌ارمغان آورد؛ و هم‌چنين با اتّحادِ تحتِ لوایِ اسلام، جنگ‌ها و خون‌ريزی‌هایِ دائمِ قبيله‌ای به‌پايان رسيده و عربِ متفرّق و متشتّت، به قومی يگانه بدل گشته؛ و در يک کلام: عربِ جاهلی از جاهليّت به‌درآمده است.
امّا برایِ ما ايرانيان،...

آری، باوردارانِ اين برداشت، بيشتر منظورشان به اين پاره‌ی دنباله است: امّا برایِ ما ايرانيان که ملّتی يک‌پارچه، متمدّن، و دارایِ فرهنگ بوده‌ايم، دينِ اسلام سودی جز زيان نداشته است.
به‌نظر می‌رسد که در مجموع، پاره‌یِ نخست به‌منزله‌یِ تمهيدی است برایِ اظهار و اثباتِ اين نکته که در برداشتِ مزبور هيچ وجهی از تعصّب و غرض وجود ندارد!

باز برخی بر اين باورند که اسلام برایِ ايرانِ هزاروچارصد سالِ پيش نيز منشاءِ تحرّک و زايشِ انديشه، و آغازگرِ حياتی نوين بوده؛ امّا به‌علّتِ ايستايیِ ذاتی که مشخّصه‌یِ دينِ اسلام است، امروزه ديگر به هيچ کاری نمی‌آيد و تنها نقشی که بر عهده‌اش باقی مانده، نقشِ بازدارندگی است.

r
در اين يادداشت به بررسیِ پاره‌یِ نخست می‌پردازم. با روشن‌شدنِ نادرستیِ اين بخش از برداشت، به‌طورِ بديهی و به‌طريقِ اولی، وضعِ پاره‌یِ دوّم نيز معلوم خواهد شد.
[اندر‌نوشت: اگرچه در اين سال‌ها، به‌اندازه‌ای که اينک برایِ نگارشِ يادداشتی از‌اين‌دست بسنده باشد، درباره‌یِ عربِ عاقله، اين‌جا و آن‌جا، چيزهايی خوانده‌ام، باز هم، محضِ محکم‌کاری، يک‌بارِ ديگر، بخشِ نخستِ کتابِ «تاريخِ اسلام» نوشته‌یِ دکتر فيّاض را به‌دقّت خواندم.]

اين نظر و داوری، پيش و بيش از هر چيز، بر مقدّمه‌ای بنا شده که خود جایِ شک دارد؛ بلکه در نادرستیِ آن ترديدی نيست.
اگرچه از پژوهندگانِ تاريخ، بيش از اين توقّع می‌رود، امّا متأسّفانه، کلِّ نگر و انگاره‌یِ بسياری از تاريخ‌نگاران و تاريخ‌پژوهان را می‌توان در دعاویِ جعفر بن ابی‌طالب -که در حضورِ نجاشی بر زبان رانده (و همه‌یِ ما آن را از بر داريم!)- خلاصه نمود، که: «ما مردمی بوديم غرقه در جاهليّت و برادرکشی؛ دخترانِ خود را زنده‌به‌گور می‌کرديم؛ و... الخ».
يکی از عللِ اين ناپژوهندگی و تکرارِ طوطی‌وار، به‌گُمانِ من، به کثرتِ واگفت و تواترِ اين دعویِ ناراست در طولِ تاريخ بازمی‌گردد. آن قدر لفظِ «جاهليّت» و اتّهامِ «دخترکشی» تکرار شده، که به‌نزدِ همگان، از مسلمان و نامسلمان، از فردِ عادّیِ عامی گرفته تا کتاب‌خوان و باسواد، اين ناراست، گونه‌یِ حقيقت به‌خود‌گرفته است؛ آن هم حقيقتی چندان استوار که نيازی به ترديدِ در آن و پژوهيدنِ آن نيست!
البتّه اين يک علّتِ ضمنی و نسبةً پوشيده‌یِ ماجراست. علّتِ اصلی، اين است که چنين ترديد و پژوهشی، در همه‌یِ اين طولِ قرون و اعصار، ممنوع بوده و با مرگ پاسخ داده می‌شده است.[2]
در عربِ پيش از اسلام، و دستِ‌کم در عربِ مکّه، نه‌تنها کمترين نشانه‌ای از جاهليّت نمی‌توان يافت؛ بلکه برعکس، با تأمّل در زندگانیِ اين مردم، می‌توان ديد و دريافت که مقارنِ پيدايی و هجومِ اسلام، در مراحلِ عاليه‌یِ تمدّن[3] و فضيلت به‌سر می‌برده‌اند.
شايد بتوان برایِ لفظِ «جاهليّت» معنا و مقصودِ ديگری نشان داد؛ و به اين وسيله، از بارِ ناراستیِ اين دعوی کاست. امّا اين خودفريفتاری راهی به دهی نمی‌بَرَد. مقصود دقيقاً همين بوده: نادان، ستمگار، بی‌خرد،....
آيا به‌راستی عرب چنين بوده؟ شعرِ عربِ عاقله (که هرقدر هم دست‌کاری شده، و جعليّات به آن وارد شده باشد، اساسِ آن را انکار نمی‌توان کرد) نشان می‌دهد که قوم به درجه و مرتبه‌ای درخور و شايسته از فرهنگ رسيده بوده است. امّا اين [اشعار] تنها آثارِ فرهنگیِ عربِ عاقله نبوده. سخنانِ منثور نيز داشته‌اند، که غالباً مسجّع بوده؛ و از آن تقريباً هيچ برجای نگذاشته‌اند!
افزونِ بر اين مظاهر، از پيمانی خبر داده‌اند که بر ديوارِ کعبه آويخته بوده‌اند. اين پيمان که می‌توان آن را «منشورِ قبائلِ متّحد» ناميد، نشان می‌دهد که در تحوّلِ اجتماعی پيشرفتِ قابلِ ملاحظه‌ای داشته‌اند.
بازرگانیِ عربِ عاقله نيز نشان از ورودِ ايشان به مرحله‌ای ديگر از مراحلِ تمدّنی دارد.[4]
وجودِ بازارهایِ محلّی و شعرخوانی درآن نيز، از نشانه‌هایِ بارزِ عدمِ جاهليّتِ اين قوم به‌شمار می‌رود.
«انجمنِ بزرگان» (و شرطِ سنّیِ 40 سال برایِ ورود به آن) نيز موردِ بسيار درخورِ درنگِ ديگری است.
برایِ توجّهِ عربِ عاقله به دانشِ پزشکی نيز شاهد داريم: حارث بن کلده، و پسر يا پسرخوانده‌یِ او نضر بن حارث. حارث در جندی‌شاپور تحصيل نموده بود. نضر نيز احتمالاً مدّتی را در اين مرکزِ دانشِ روزگار، به آموختن پرداخته بوده است. اين پدر و پسر، پزشکانِ قابلی محسوب می‌شده‌اند. نضر که از مخالفانِ سرسختِ نبیِّ اسلام بوده، و همو‌ست که به مقابله با قرآن، داستان‌هایِ ايرانی -ازجمله داستانِ رستم و اسفنديار- را برایِ مردم می‌خوانده، و شنوندگان و شيفتگانِ بسيار يافته بوده است، در يکی از جنگ‌ها اسير می‌شود و به فرمانِ رسول‌الله به‌قتل می‌رسد.[5]
و امّا، از مهم‌ترين موضوعاتی که بايد به‌طورِ مفصّل بدان پرداخت، و اين‌جا مجالِ آن نيست، دو موضوعِ «جايگاهِ زن» و «بت‌پرستی» است!

آزادیِ زن
از نشانه‌هایِ «آزادیِ زن» و «زن‌باوری» در عربِ عاقله، همين بس، که از سويی زنان می‌توانسته‌اند به بازرگانی بپردازند و در اين عرصه به جايگاهِ سزاوارِ خويش دست يابند.[6] هند، همسرِ ابوسفيان، نمونه‌یِ چنين زنانی است. شخصِ خديجه را نيز نمی‌توان از نظر دور داشت. هم‌چنين است وجودِ زنانِ شاعر؛ مانندِ باز هم هند، و ديگر همسرِ عبدالعُزّی[7]. البتّه زنانِ بازرگان و شاعر محدود و منحصر به همين دو تن نبوده‌اند. از برخی اشاراتِ تاريخی می‌توان به وجودِ زنانِ ترانه‌سرا، آوازخوان، و نوازنده نيز پی‌برد. و از سویِ ديگر، زنانِ شادی[8] تا آن اندازه آزاد بوده‌اند که بر درِ سرایِ خويش، پارچه‌ای به‌نشانه می‌افراشته‌اند.
مرتبط با همين موضوع، بايد به اين نکته‌یِ بسيار مهم اشاره نمود که گويا "تعدّدِ زوجات" نيز معمول نبوده است. (من تا کنون به موردی که حاکی از اين پديده‌یِ نفرت‌انگيز باشد برنخورده‌ام؛ با اين حال، احتياط نمودم و «گويا» به‌کار بردم.)
مواردِ "کنيه‌یِ به‌نامِ دختر" نيز جلوه‌ای ديگر از ارجمندیِ زن را به‌نمايش می‌گذارد.

تصوّر نمی‌رود که حتّی در تمدّنِ غربیِ امروز نيز، برایِ «آزادیِ زن» بتوان ملاک و شاخصی مهم‌تر از «استقلالِ مالی» و «اختيارِ تن» سراغ نمود؛ و اين هر دو، در جامعه‌یِ مکّه‌یِ مقارنِ پيدايیِ اسلام، به‌آشکارگیِ هرچه تمام‌تر جلوه داشته است.[9]

دخترکشی
دخترکشیِ عرب، دروغی بيش نيست.
اين احتمال هست که در شرايطی خاص، شخصی به کشتنِ دخترِ خود دست يازيده باشد؛ مثلاً ممکن است وقتی مردانِ يک قبيله، شکستِ خود را به‌چشم می‌ديده‌اند، برخی از ايشان، برایِ جلوگيری از اسارت و شکنجه و -به‌اصطلاح- بی‌آبرويی، دخترينه‌هایِ خود را کشته باشند. آن‌چنان‌که در يورشِ مغولان، گه‌گاه ما ايرانيان نيز چنين اعمالی مرتکب شده‌ايم. نوشته‌اند که سلطان جلال‌الدّين خوارزم‌شاه پيش از آن که خود سواره به امواجِ خروشانِ جيحون زند، زنان و دخترانِ خود را به رود افکنده است.
کمالِ بی‌شرمی است که اعمالِ لحظاتِ تنگ و غيرِ انسانیِ جنگ، به‌حسابِ «خصلت» آدمی گذاشته شود.

و امّا، اتّفاقاً و برعکس، نشانه‌هایِ فراوان وجود دارد که اعراب زنان را بسيار گرامی می‌داشته‌اند. افزون بر استقلالِ مالی و اختيارِ تن، که پيش‌تر ياد کرديم، می‌توان و بايد به اين فقره‌یِ بسيار مهم اشاره نمود که: «ابن الکلبی می‌گويد لات و مناة و عُزّی را اعراب "بنات الله" می‌خواندند و آن‌ها را شفيع می‌دانستند.[10] در قرآن هم بدان اشعار شده است.»[11]
تصوّر می‌کنم جايی در قرآن گفته شده که اعراب، فرشتگان را نيز «دخترانِ خدا» می‌دانسته‌اند.[12]
چگونه ممکن است قوم و مردمی که بتانِ خود را "دخترانِ خدا" می‌دانند، و برایِ به‌دست‌آوردنِ دلِ پدر، دخترانِ وی را شفيع قرار می‌دهند، خود نسبت به دختران‌شان بی‌مهر بوده باشند؛ آن هم تا سرحدِّ زنده‌به‌گور کردن؟![13]
(درباره‌یِ بت‌پرستی، و برتریِ آن بر يکتاپرستیِ اسلامی، در مجالی ديگر خواهم نوشت...)

موضوعِ ديگری که از نشانه‌هایِ جاهليّتِ عربی شمرده شده، کثرتِ جنگ‌هایِ قبيله‌ای است. گفته می‌شود که اعراب کاری جز جنگ‌هایِ وحشيانه‌یِ قبيله‌ای نداشتند؛ و اين اسلام بود که به اين جنگ‌ها و خون‌ريزی‌ها پايان داد، و از عربِ متفرّق و غرقِ کين‌توزی، امّتِ واحده‌یِ مبتنی بر اخوّت پديد آورد.
تا آن‌جا که مطالعه‌یِ ناچيزِ من گواهی می‌دهد، ازجمله، مثلاً در مدّتِ زندگانیِ نبیِّ اکرمِ اسلام، از تولّد تا هجرت، جز يک مورد جنگ ميانِ هوازن و قريش، به جنگِ ديگری اشاره نشده است![14]
در همين کتابِ «تاريخِ اسلام» (دکتر فيّاض)، که تاريخِ شبهِ جزيره‌یِ عربستان، از چندين قرن پيش از ميلاد تا روزگارِ پيدايیِ اسلام، موردِ بررسی قرار گرفته، البتّه از جنگ‌هایِ بی‌شمار سخن رفته؛ از حکومت‌ها و سلطه‌جويی‌ها و پيروزی‌ها و شکست‌ها؛ از انقراضِ سلسله‌ای و پيدايیِ سلسله‌ای ديگر؛ به‌ويژه در عربستانِ شمالی و جنوبی. امّا اين چيزی نيست که اختصاص به عربستان داشته بوده باشد. سرگذشتِ آدمی همين بوده.
با اين حال، در اين يک نکته ترديدی نيست که در جوامعی با ساختارِ قبيله‌ای، جنگ بيش از جوامعِ پيشرفته‌تر رخ می‌دهد؛ و عربستان نيز از اين قاعده‌یِ عام مستثنی نبوده است.
هم‌چنين، بدونِ هيچ ترديدی، اسلام توانسته است مجموعه‌یِ قبايلِ عرب را تحتِ لوایِ دين متّحد سازد. امّا هر اتّحادی را نمی‌توان نشانه‌یِ پيشرفت شمرد. اتّحادِ عرب از سويی يک امرِ انگيزشی و صدالبتّه زورمدارانه بود، و به همين سبب، بعد از درگذشتِ نبیِّ اسلام، کشمکش‌ها و خون‌ريزی‌هايی پديد آمد که به‌هيچ‌وجه قابلِ قياس با جنگ‌هایِ گذشته نبود؛ و از سویِ ديگر، بايد ديد که اين اتّحاد چه هدفی را دنبال کرده است.
در يک کلام می‌توان گفت که اسلام عرب را متّحد نمود و به‌جانِ ملّت‌هایِ جهان انداخت. آيا اين افتخار محسوب می‌شود؟!

اگر در تاريخِ عربستانِ بعد از اسلام به‌درستی تأمّل کنيم، درمی‌يابيم که اسلام، در عمل، عربستان را محو نموده است.
ممکن است کسی به‌استنادِ وضعِ کنونیِ عربستان، سخنِ مرا نادرست و حتّی ياوه به‌شمار آوَرَد. امّا عربستانِ امروز نه از برکتِ اسلام، که به‌برکتِ نفت زنده است و به کشوری قابلِ زندگی بدل شده است. حتّی درآمدِ حج را هم بايد از برکاتِ نفت شمرد. از سويی اين پولِ نفت بوده که به عربستانِ امکانِ آن را داده که با ايجادِ بناها و تأسيساتِ شيک، در جلبِ توريسمِ دينی بکوشد؛ و از سویِ ديگر، باز هم اين پولِ نفت است که مثلاً حجّاجِ ايرانی را قادر به اين‌همه حج‌حج‌کردن نموده است!

سویِ ديگرِ ماجرا اين است که اگر اسلام پديد نمی‌آمد، وضعِ عربستان چه بود؟
برایِ پاسخ به اين پرسش، باز هم بايد به عربستانِ مقارنِ پيدايیِ اسلام بازگرديم. به‌نظرِ من، نشانه‌هایِ بی‌شمار می‌توان يافت که حاکی از نوعی بيداریِ قومی است. می‌توان تصوّر کرد که عربستان همچنان به‌صورتِ سه‌پاره باقی می‌ماند: شمال، ميانه، جنوب. در عربستانِ ميانه، مکّه نقشِ تعيين‌کننده می‌يافت و با تکيه بر توانِ حقيقیِ قوم، همه‌یِ فعّاليّت‌ها در مسيرِ بازرگانی پيش می‌رفت؛ و چه‌بسا اندکی بعد، اعراب به دريانوردی و بازرگانیِ دريايی نيز روی می‌آوردند.

مقايسه‌ای ميانِ کشته‌هایِ پيش از اسلام و بعد از آن، به ما می‌گويد که تنها در صدساله‌یِ نخستِ دوره‌یِ اسلامی، به‌اندازه‌یِ طولِ تاريخِ عربستان، از مثلاً سده‌یِ هشتمِ پيش از ميلاد تا سده‌یِ هفتمِ ميلادی، خون ريخته شده است؛ و شايد چند برابر. و اين‌همه، به‌پایِ عرب نوشته شده!
آيا باز هم می‌توان باور کرد که اسلام برایِ عرب سودمند و مايه‌یِ بهروزی و تعالی بوده است؟!

4
پيوستِ 1:
در اين نوشتار، منظور از عرب، عربِ قومی-نژادی است، نه عربِ زبانی.
در اين‌باره آگاهیِ دقيق و درستی ندارم، امّا تا آن‌جا که خوانده‌ام، اعراب در شبهِ جزيره‌یِ عربستان ساکن می‌بوده‌اند؛ عربستانِ جنوبی (يمن،...)، عربستانِ ميانه (مکّه، يثرب،...)، و عربستانِ شمالی؛ که بخش‌هایِ جنوبیِ سوريّه‌یِ امروز، و قسمت‌هايی از جنوبِ غربی و غربِ عراقِ کنونی، و بخشی از اردنِ امروز را شامل می‌شده. با اين‌همه، از قرآن و سايرِ منابعِ کهنِ اسلامی، چنين برمی‌آيد که مقصود از عرب، بيشتر اعرابِ ساکنِ عربستانِ ميانی است (مکّه، طائف، يثرب، و باديه‌نشينانِ بخش‌هایِ ميانیِ شبهِ جزيره)؛ نه شمالی و جنوبی. و صد البتّه، مردمانِ هيچ‌يک از اين سرزمين‌ها به رغبت و اختيار به اسلام تن نداده‌اند.
در اين چند سطر از کتابِ کهنِ «تاريخِ سيستان»، حقيقتی بيان شده -به‌فشردگیِ تمام-، که نظيرِ آن را در کمتر کتابی می‌توان يافت:
«فتوحِ اسلام - و ايزد دينِ خويش را نصرت کرد و فتوح بود بسيار. اوّل فتحی که بود، مدينه بود. باز، بنی‌نضير و خيبر و فَدَک و وادی‌القُرا و تيما و مکّه و تَباله و جُرَش و دومَتُ‌الجَّندَل.»[15]

(موردِ مهمِّ «بنی‌قريظه» از قلم افتاده. شايد هم نويسنده هشيارانه از اسم‌بُردِ اين فتحِ بسيار درخشان [!] پرهيز نموده است!)

در هر حال، مقصودم به اين نکته است که اگر قرار باشد در باره‌یِ سرزمين‌هایِ عرب‌زبان‌شده -که امروز به‌نادرست «کشورهایِ عربی» خوانده می‌شود- پژوهش و داوری کنيم، نتايج‌الاسلاميّه بسيار هولناک‌تر جلوه خواهد نمود. سرزمين‌هایِ کهن و بسيار آبادانِ مصر، لبنان، عراق، سوريّه، حبشه،...، روز و روزگارانی در اوجِ ترقّی و تمدّن بوده‌اند (تمدّنی که به‌خلافِ موردِ عربستانِ بيچاره، نيازی به اثبات ندارد)؛ و اينک قرن‌ها‌ست که در حضيضِ مذلّت و فروماندگی به‌سر‌می‌برند. (از کشورِ نگون‌بختِ خودمان، ايرانِ بزرگ -شاملِ ايرانِ کنونی، بخشی از عراق، افغانستان، و چندينی از کشورهایِ همسايه- سخن نمی‌گويم، که در باره‌یِ آن بسيار گفته و نوشته‌ايم.)
البتّه با اين چيزها نمی‌توان اسلام را به‌اعتراف واداشت. تنها با آزادیِ مطلقِ بيان، و کوتاه‌کردنِ دستِ ولايتِ عُظماهایِ الهی، از ثروت‌هایِ بيکرانِ اسيرانِ اسلام، و طیِّ يک‌دوره تلاشِ جدّیِ فرهنگی است که می‌توان برایِ هميشه به مدّعایِ بی‌بنيادِ "رستگاری"ِ الهی پايان داد.
نيازی به پذيرفتن و اعترافِ ذوب‌شدگانِ در «دروج» نيست. همين اندازه که اسيرانِ اسلام از آنچه در اين دوره‌یِ شوم، مرگ‌بار، و ضدِّ بشریِ هزاروچهارصد ساله بر سرشان آمده، آگاهی يابند، الله و دعاویِ الهی به اعماقِ نيستی سرنگون خواهد شد. ايدون باد!

4
پيوستِ 2:
از استوارترين دلايلِ متمدّن‌بودنِ عربِ عاقله، رواداریِ ايشان است در قبالِ نبیِّ اسلام.
وقتی در جامعه‌یِ کاملاً متمدّنِ ايرانِ ساسانی، مانی و مزدک را با چنان وضعِ فجيعی می‌کشته‌اند (پوستِ مانی را به کاه انباشته و بر دروازه آويخته‌اند؛ و مزدک و مزدکيان را سرنگون در زمين غرس نموده‌اند)، بايد پذيرفت که مکّيان مردمانی بسيار ملايم و باگذشت بوده‌اند (وضعِ خاصِّ اجتماعیِ مکّه را فراموش نکرده‌ام). سخنانِ محمّد دربردارنده‌یِ بدترين اهانت‌ها و دشنام‌ها نسبت به عربِ عاقله، و باورها و نياکانِ ايشان بوده.
داستانِ مشهورِ «قصدِ قتلِ پيامبر» نيز افسانه‌ای بيش نيست. نه اين که هيچ خطری متوجّهِ وی نبوده؛ امّا آنچه او را به هجرت واداشت، پيش و بيش از احساسِ خطر، منافعی بود که در پيمانِ خود با برخی مردمِ يثرب سراغ کرده بود. و به‌خطا نرفته بود!
تعقيبی در کار نبوده؛ بلکه برعکس، شادمان هم بوده‌اند که از دستِ آزارهایِ اين برهم‌زننده‌یِ زندگانی‌شان آسوده شده‌اند؛ اگرچه، کسانی بوده‌اند که احساسِ خطر نموده و هشدار می‌داده‌اند که: اين مرد می‌رود و باديه‌نشينان را بر ما می‌شوراند.

q
بياييد فرض کنيم که در مدينة‌النّبی، سالِ دهمِ هجرت، شخصی پيدا می‌شد و همچون محمّد که بر باور و بنيان‌هایِ مکّيان تاخته بود، بر اسلام می‌تاخت. با او چگونه رفتار می‌شد؟
حتّی از تصوّرِ آن بر خود می‌لرزم...

4
پيوستِ 3:
به‌نظرم می‌رسد که فقدانِ حکومت در عربستانِ ميانه (مکّه، طائف، يثرب،...) را هم نبايد ناديده گرفت.
چرا دروغ بگويم؛ تا اين لحظه، اصلاً به اين موضوع فکر نکرده بودم.
به‌راستی چرا اين منطقه از عربستان فاقدِ پادشاهی، يا هر نوع حکومتِ ديگر بوده، و جوامعِ آن به شکلِ خاصّی که تا حدودی می‌شناسيم زندگی می‌کرده‌اند؟ چرا؟
شما هم در اين باره بينديشيد؛ امّا خواهش می‌کنم با پيش‌باورهایِ مرسوم به‌سراغِ موضوع نرويد؛ که مثلاً: ای بابا، چار تا سوسمارخور را چه به حکومت!؟

4
پيوستِ 4:
فکر می‌کردم که اگر حرف‌هایِ من، که پُر بيراه نيست، اندککی مطرح شود و به گوشِ عرب‌هایِ عربستان برسد، انصافاً بايد به من جايزه بدهند. امّا چه خيالِ باطلی! در اين دنيایِ وارونه، حکماً از خودِ رياض آدم‌کشی را برایِ به فوزِ عظيمِ هلاکت رساندنِ من فرستاده خواهند کرد!
بيا و رحم کن فلانِ بچّه‌يتيم بگذار!!

4 تير 1385

:

&
کتاب‌شناخت:
تاريخِ اسلام. دکتر علی‌اکبر فيّاض. انتشاراتِ دانشگاهِ تهران. چاپِ چهارم، 1369.
تاريخِ پزشکیِ ايران و سرزمين‌هایِ خلافتِ شرقی. تأليفِ سيريل الگود. ترجمه‌یِ دکتر باهر فرقانی. انتشاراتِ اميرکبير. چاپِ دوّم، 1371.
تاريخِ سيستان. نوشته به نيمه‌یِ قرنِ پنجمِ هجری. ويرايشِ متن: جعفر مدرس صادقی. نشرِ مرکز. چاپِ اوّل، 1373.

?
پابرگ‌ها:

[1] اگرچه اين بحثِ مهم را در يک پابرگ نمی‌توان پی‌گرفت (سرِ فرصت يادداشتی خواهم نوشت؛ متّکی به اسناد و شواهد)، اين‌جا همين اندازه يادآوری می‌کنم که در مطالعه‌یِ آثاری که پژوهندگانِ اروپايی در باره‌یِ ايران، و ايران و اسلام نوشته‌اند، بايد بسيار هوشيار باشيم؛ به‌ويژه آثاری که بعد از جنگِ اوّلِ جهانی نوشته شده. در غالبِ اين آثار، پاره‌ای نظريّاتِ بنيادينِ نادرست ديده می‌شود که مغرضانه‌بودنِ آن قابلِ اثبات است.
[2] مهم‌تر از همه، بايد به اين نکته توجّه داشت که اين قومِ غارت‌شده و از‌هست‌و‌نيست‌ساقط‌شده، هرگز نه پسله‌ای داشته‌اند، و نه در اين درازایِ روزگاران جوانمردی پيدا شده که به دفاع از ايشان بپردازد!
[3] واژه‌یِ «تمدّن» از واژه‌هايی است که غالباً بسيار گشادوار به‌کار می‌بريم. در اين‌جا، منظورِ من از «تمدّن»، اشاره به وجودِ پاره‌ای بنيان‌هایِ زندگیِ اجتماعی است، که جمع يا جامعه‌ای را از وضعِ انفراد و توحّش بيرون می‌آورد.
[4] برایِ انواعِ دوگانه‌یِ مدنيّتِ «جنگجو» و «پيشه‌ور»، اين‌جا را کليک کنيد.
[5] بنگريد به: تاريخِ پزشکیِ ايران و سرزمين‌هایِ خلافتِ شرقی؛ ص 88 و ص 90.
[6] دکتر فيّاض در «تاريخِ اسلام» به فرمانروايیِ زنان اشاره نموده، و می‌نويسد: «در قبائلِ شمالی رسمِ امارت يا پادشاهیِ زنان شايع بوده است، که در تاريخِ جنوب تقريباً ديده نمی‌شود. نامِ چندين ملکه‌یِ عرب که در شمال بوده‌اند، از کتيبه‌هایِ آشوری به‌دست‌آمده است (رک: عربستان، از تقی‌زاده؛ جزوه‌یِ 2، ص 17) و در تاريخِ لشکرکشی‌هایِ زمانِ پيغمبر، داستانِ زنی به‌نامِ امّ‌قرفه به‌عنوانِ ملکه‌یِ قبيله ديده می‌شود. خروجِ سجاح و فرماندهیِ عايشه بر لشکرِ جمل... نيز بی‌شباهت به اين رسمِ ديرينه‌یِ بدوی نيست، و گويا در قبائلِ صحرانشينِ شمالِ افريقا هم امروز نمونه‌هايی از اين طرزِ امارت وجود دارد.» [ص 45]
اين که فيّاض می‌گويد «در تاريخِ جنوب تقريباً ديده نمی‌شود» درست به‌نظر نمی‌رسد؛ چرا که موردِ بسيار مشهورِ بلقيس (ملکه‌یِ سبا) را همه می‌شناسيم؛ که حتّی اگر افسانه‌یِ محض هم باشد، باز حاکی از حقيقتی است که نمی‌توان آن را ناديده گرفت.
[7] عبدالعُزّی عمویِ محمّد بود که وی او را «ابولهب» ناميده:
«سه سال پس از بعثت... دوره‌یِ دعوتِ علنی فرا رسيد. يک‌روز پيغمبر بر تپّه‌یِ صفا بالا رفت و فرياد کرد: "يا صباحاه"، و اين فريادی بود که معمولاً در موقعِ بروزِ خطر می‌کردند... پس قريش جمع شدند، پيغمبر آن‌ها را به عذابِ آينده انذار کرد؛ بولهب گفت: "تباً لک؟ برایِ اين ما را جمع کردی؟" و مردم متفرّق شدند؛ پس سوره‌یِ "تبّت يدا ابی‌لهب" نازل شد...» [تاريخِ اسلام. دکتر فيّاض، ص 70]
نيز بنگريد به لغت‌نامه. (در بخشِ اعلامِ فرهنگِ معين، نه ابولهب آمده و نه عبدالعُزّی). در لغت‌نامه آمده که «اين کنيت [ابولهب] را مسلمانان به وی داده‌اند.». اين هم صنعتِ «رویِ هوا حرف‌زدن»! (که البتّه، بعيد به‌نظر می‌رسد که از شخصِ دهخدا باشد. متأسّفانه، حضراتِ دکاتيران طوری تویِ کار "چيز" کرده‌اند که نمی‌توان فهميد کجا از خودِ دهخدا‌ست و کجا دست‌کارِ حضرات است. نمونه‌یِ دقيقِ کارِ علمی!!)
[8] [زنِ شادی] جای‌گزينی است برایِ واژه‌هایِ «جنده»، «روسپی»، و مانندِ اين؛ که همگی بارِ منفی دارد.
[9] حزب‌اللَّهيون خواهند گفت: خوب، مردک، به همين دليل می‌گوييم که اروپا و امريکایِ امروز نيز غرقِ جاهليّت‌اند!!
[10] رک: الاصنام، 19 -در کتاب‌هایِ ديگر هم اين مطلب هست. (پابرگ از مؤلّفِ کتاب، دکتر فيّاض)
[11] تاريخِ اسلام، ص 51.
[12] از رویِ يک سی‌دیِ مسلم‌سازِ درست‌کارنکن، جستجويی کردم، به نتيجه‌ای نرسيدم. گويا آيه‌یِ 27 سوره‌یِ نجم، در اشاره به اين موضوع باشد.
[13] گفته‌اند: در عالمِ نامرادی/اسمِ خودت بر ما نهادی! - شايد فرصت شد و درست و حسابی به اين موضوع پرداختم که دخترکشِ کيست؛ عربِ عاقله، يا عربِ جاهلی [محمّديّه]؟
[14] رک: تاريخِ اسلام، صص 65-64.
[15] تاريخِ سيستان، ص 39-38.

شاخ و شانه !


نه از آن کافران ِ آزرمين
که از آن کافران ِ گستاخم !
کون ِ دين‌ات مده به شاخ‌ام جنگ
نرّه‌گاوی عجيب بد‌شاخم !!

?
حدود ِ 9 و ربع ِ چهارشنبه ، 24 آبان ِ 85 ( لحظات ِ انتظار دم ِ ايستگاه ِ اتوبوس ، تا ب . ع . بيايد ... )

اين هم برای خودش دنيايی است !

ملاحظه بفرماييد !

Dienstag, November 21, 2006

هفت رباعی ، در آزادی

پيشکش به خاطره‌ی ِ کشتگان ِ راه ِ آزادی ِ ايران


1
ماييم که آن‌سوی ِ ورق می‌خوانيم
صد باره‌ی ِ کفر سوی ِ دين می‌رانيم
از ظلم و جنايات که کرده‌ست خدا
جمهوری ِ اسلامی و من می‌دانيم

2
کفر است که جا کرده درون ِ دل ِ من
حل می‌شود از کفر دوصد مشکل ِ من
بی‌حاصلی ِ من همه از اسلام است
نابودی ِ اسلام بُوَد حاصل ِ من

3
اين دين که ازو غير ِ مرارت نبُوَد
کارش به‌جز از کين و شرارت نبُوَد
نابودی ِ اوست آرزوی ِ دل ِ من
جز اين به نوشته‌ام اشارت نبُوَد

4
دينی است که قتل و کين همی زايد ازو
جز نکبت و شرّ و نيستی نايد ازو
آبادی ِ يک شهر نمی‌داند کرد
ويرانی ِ صد جهان همی آيد ازو

5
کفر ِ من ِ برگشته خدا می‌داند
نفرت‌هايم جدا جدا می‌داند
مرگ‌اش به هزار آرزو می‌خواهم
زين‌است که قتل ِ من روا می‌داند

6
من آن نی‌ام ای دوست که تسليم شوم
در مرگ مگر اسير ِ دژخيم شوم
صد بار اگرم هزارها قطعه کنند
نامردم اگر دچار ِ يک بيم شوم

7
فخر ار کُنَدی وطن به من ، می‌زيبد
نامم چو برند مرد و زن ، می‌زيبد
هرچند که خاک ِ پای ِ اين خاکم و بس
خاک‌ام چو شود زيب ِ وطن ، می‌زيبد !


-----?
--------------15 مهرماه ِ 1385


-----GIF

Sonntag, November 19, 2006

ادبيّات ِ متفاوت ِ جبهه و جنگ

درباره‌ی ِ داستان ِ « جنگ جنگ تا پيروزی » از امين محمّدی [1]


« جنگ جنگ تا پيروزی» به نظر ِ من يک داستان ِ کوتاه ِ تمام‌عيار ِ خواندنی ِ عالی است . حتماً بخوانيد . به بی‌ادّعايی ِ نويسنده نگاه نکنيد !


ظاهراً تا حالا هرچه نوشته – يا حدّ ِ‌اقل چاپ – شده ، داستان‌های ِ مضحک و روايت‌های ِ يک‌سويه‌ی ِ ساختگی ِ معتقدان ِ « جنگ برکت است » بوده ؛ يعنی بسيجی‌ها ، و شبه ِ‌ بسيجی‌های ِ جبهه‌نرفته و جنگ را از منظر ِ تبليغات و روايت‌های ِ دروغين شناخته . امّا ارتش هم در جنگ شرکت داشته ، و عمده نيروی ِ آن را سربازان ِ وظيفه ( اجباری ) تشکيل می‌داده‌اند ؛ و اين‌ها قطعاً روايت ِ ديگری دارند از جبهه و جنگ . دست ِ‌کم , روايت ِ من‌يکی ، هزار و هشتصد درجه با مال ِ اين يک‌مشت ياوه‌باف اختلاف دارد . من ، تمام ِ مدّت ِ اجباری‌ام را ( که شش‌ماه هم از ديگران بيشتر بوده ؛ که 175 روز جريمه‌ی ِ اضافه‌خدمت داشته‌ام ) در جبهه‌های ِ باطل‌عليه ِ‌باطل بوده‌ام . از بهار ِ 60 تا بهار ِ 62 .
البتّه من داستان‌نويس نيستم و اگر چيزی به اين قصد و در اين مايه‌ها بنويسم ، بر آن نام ِ داستان نخواهم نهاد . بيشتر يک‌نوع روايت ِ شخصی خواهد بود ، که مرزهای ِ خاطره‌نويسی ِ صرف را برنمی‌تابد و به سوی ِ داستان کشش دارد . شايد هم اصلاً وقت نشد و ننوشتم ! علی‌الخصوص که هستند نويسندگان ِ پُرتوانی که جور ِ امثال ِ مرا هم می‌کشند .


راست‌اش اين است که مدّت‌ها بود داستان نخوانده بودم ؛ يعنی شايد چند ماه ؛ و با خواندن ِ « جنگ جنگ تا پيروزی » ِ امين محمّدی ( وزعيت بينابينيت ) کلّی لذّت بردم . کم‌خوانی سال‌های ِ اخيرم اجازه‌ی ِ اظهار ِ نظر ِ بيش از اين را نمی‌دهد ؛ چون ممکن است ديگرانی هم در اين زمينه داستان نوشته باشند که من نديده باشم .
انتشار ِ اين‌گونه داستان‌ها ، آغاز شدن ِ دوره‌ای تازه در ادبيّات ِ داستانی ِ جبهه و جنگ را نويد می‌دهد ؛ يعنی در حقيقت ، ادبيّات ِ جنگ تازه آغاز شده . روايات ِ بسيجيان جز يک‌مشت دروغ‌های ِ قالبی نبوده و نيست . برای ِ کسانی که مانند ِ من جنگ را لمس کرده و در آن غوطه خورده‌اند ، تشخيص ِ ياوگی ِ روايات ِ مدّعيان بی‌نياز از گفت‌و‌گو‌ست ؛ امّا از آنجا که همه چنين شرايطی نداشته‌اند ، نوشتن و انتشار ِ داستان‌هايی از گونه‌ی ِ « جنگ جنگ تا پيروزی » می‌تواند به شناخت ِ عمومی ِ ما از جنگ ياری ‌رساند .


بررسی ِ دقيق و فنّی ِ داستان ِ امين محمّدی ، کار ِ منتقدان ِ داستان است . من همين‌قدر می‌توانم بگويم که : زبان ِ داستان بسيار پخته و روان است ، و تصنّع و تکلّف در آن راه ندارد . به لحاظ ِ داستان‌گويی نيز ، يک‌ضرب خواندن ِ آدم ِ تنبلی مثل ِ من ، دليل ِ بسنده‌ای است بر روانی و بی‌نقص بودن ، و کشش ِ چشمگير ِ آن .


از بدترين عيب‌های ِ ما – چه در عرصه‌ی ِ چاپ ِ کاغذی ، و چه در اينترنت – يکی همين است که چشم به دهان ِ ديگران داريم که کدام شعر و داستان و نوشته ، و کدام شاعر و داستان‌سرا و نويسنده را توی ِ بوق و کرنا می‌کنند ، تا بعد برويم بخوانيم .
سادگی ِ ظاهر ِ وبلاگ ، و سهولت ِ وبلاگ‌زدن ، و رويش ِ بی‌حدّ‌و‌حصر ِ وبلاگ‌ها نيز ، مدام ما را گمراه می‌کند که اين‌هم يکی است مانند ِ صدها و هزارها وبلاگ‌نويس ِ ديگر ؛ خوب حالا دعوی ِ داستان‌نويسی هم دارد !
خير ، چنين نيست . « جنگ جنگ تا پيروزی » ، به نظر ِ من ، يک داستان ِ کوتاه ِ تمام‌عيار ِ خواندنی ِ عالی است . حتماً بخوانيد . به بی‌ادّعايی ِ نويسنده نگاه نکنيد !


?
[1] اين نوشته را هديه می‌کنم ، يا بلکم رشوه می‌دهم ، به نويسنده ؛ به شرطی که مِن‌بعد‌از‌اين در کامنت ِ من فنگليش ننويسد . ننويس ديگه . جون ِ همون شوهرننه‌هه ننويس !!

Freitag, November 17, 2006

فرديّت يا انفراد ؟

گفتم شايد در يادداشت ِ قبلی تند رفته باشم ، و اين تندی ، اصل ِ نکته‌ی ِ بحث را پوشانده باشد . بايد اعتراف کنم که نوشتن ِ دقيق و عالمانه در باره‌ی ِ اين موضوع ، که يکی از مهم‌ترين مباحث ِ فلسفی – اجتماعی ِ مدرن به‌شمار می‌رود ، از من برنمی‌آيد . حتّی وقت و حوصله‌ی ِ آن نيست[1] که در همين چار کتابی که به دسترس دارم ، تورّق و جست‌و‌جويی بکنم و يادداشتی نيمه‌پژوهشی بنويسم .[2]
همين‌قدر می‌‌توانم بنويسم که آنچه به عنوان ِ يک‌نوع ذهنيّت ، و يک شکل‌دهنده‌ی ِ رفتاری در امروز ِ جامعه‌ی ِ ما ديده می‌شود ( و در حقيقت ، از چند سالی بعد از 57 آغاز شده ، و اکنون به گونه‌ای ناباور شدّت يافته ) ، و آن عبارت است از : « خود را بودن » , « گليم ِ خود از آب کشيدن » ، « هر که در , ما دالان ؛ هر که خر ، ما پالان » , « فکر ِ نان کن که خربزه آب است » و ... ، برخلاف ِ آنچه ممکن است برخی متوهّم شده باشيم ، هيچ ربطی به مقوله‌ی ِ مدرن ِ « فرديّت » ندارد .
اگر ناچار باشيم که برای ِ اين عارضه‌ی ِ ويرانگر نامی جعل کنيم ، می توان آن را « لاک ِ انفراد » ، « تنهازيستی ِ ناچارانه » ، و از اين قبيل ناميد ؛ يا مثلاً : نفی و انکار ِ جامعه به قيمت ِ خود را بودن ؛ يا برعکس : خود را بودن ، به بهای ِ نفی و انکار ِ جامعه !
فرديّت که مقوله‌ای کاملاً مدرن است ، چيزی است درست عکس ِ آنچه ما بدان گرفتار آمده‌ايم . فرديّت بر پايه‌ی ِ « تشخّص ، تعيّن ، و تبلور ِ آزادی ِ فردی » در « جامعه‌ا‌ی آزاد و دموکراتيک » بنا می‌شود و شکل می‌گيرد ؛ و منظور از آن ، نه تنها نفی ِ جامعه و جمع نيست ، بلکه درست برعکس : جامعه‌ی ِ حقيقی عبارت است از اجتماع و هم‌زيستی و هم‌کوشی ِ فردهای ِ کاملاً آزاد و مستقل .

در انديشه‌ی ِ زرتشتی ، می‌توان ردّ ِ‌پايی از چنين جامعه‌ای سراغ کرد . بنا به آموزه‌های ِ زرتشتی ، انسان ، « خود » است و « خانواده » و « روستا – شهر » و « کشور » و « جهان » . هر انسانی در برابر ِ خود خويش‌کاری ِ ويژه‌ای دارد ؛ هم‌چنان‌که در قبال ِ خانواده ، روستا – شهر ، کشور ، و جهان .


----------------------------13 شهريور تا 26 آبان ِ 85

&
خرد در سياست . گزيده و نوشته و ترجمه‌ی ِ عزّت‌الله فولادوند . انتشارات ِ طرح ِ‌نو . چاپ ِ دوّم ، 1377 .


?
[1] اگرچه امروزه همه‌ی ِ ما ، هريک به‌نوعی ، دچار ِ گرفتاری ، دغدغه ، و مضيقه‌ايم ، امّا وضع ِ من تفاوت ِ کلّی دارد . گُمان می‌کنم در يادداشت ِ « شناخت‌نامه » [ 1 ، 2 ] اشاره‌ای کرده باشم ؛ امّا اينجا هم ناگزيرم تکرار کنم که از ميان ِ همه‌ی ِ مشاغلی که در آغاز ِ جوانی می‌توانستم اگر نظام ِ قدسی ِ اهريمن می‌گذاشت به آن بپردازم ، معلّمی را دوست داشتم ؛ امّا کارمندی ِ بانک – که از آن نفرت داشتم – نصيبم شد ( البتّه حالا ديگر نفرت ندارم ، که بماند ، برای ِ آن له‌له هم می‌زند مهدی سهرابی ! بنگريد قدرت ِ شوم ِ هيولای ِ نفرت‌انگيز ِ دين ِ مَبين را ! ) . شش سال ادامه دادم ، و درست آنجا که بايد خودم را برای ِ پيشرفت آماده می‌کردم ، ناگزير از انتخاب شدم : کارمندی و بعد ... ، يا خواند و نوشت ؟
يک‌بار يکی از مديران از من پرسيد : تو شش سال است اينجا کار می‌کنی ، امّا هنوز کارمند ِ ما نشده‌ای ؛ چه علّتی دارد ؟ پاسخی ندادم ، امّا می‌فهميدم که دل جای ِ ديگری است .
با وجود ِ آگهی ِ دقيق از سرنوشت ِ عمومی ِ اهل ِ ادب و فرهنگ در اين سرزمين ، خواند و نوشت را انتخاب کردم و يک روز هم بی هيچ دليل ِ خاص ، سر ِ کار نرفتم . آن وقت 29 ساله بودم ( سال ِ 1369 ) . قرار گذاشتم که تا چهل سالگی در فکر چاپ و انتشار نباشم . شايد فکر می‌کردم که تا آن وقت جمهوری ِ اسلام خواهد برافتاد ! و حالا هر سطری که نوشته کرده‌ام و می‌کنم ، سه حُکُم ِ اعدام از آن درمی‌آيد !!
اصل ِ تمرکزم روی ِ شعر و پژوهش ِ ادبی ( به‌ويژه نقد و تصحيح متون ، و واژه‌شناسی ) بوده ؛ امّا همه‌ی ِ ما می‌دانيم که در جمهوری ِ اسلام ، اوّلاً فرهنگ تعطيل است ، ثانياً پول‌های ِ به نام ِ فرهنگ ، فقط به مدّاحان و خودفروختگانان اختصاص دارد .
نتيجه‌اش اين شده که در اين 16 سال ، زندگی ِ ما به عُسرت گذشته ؛ و اين روزها به بدترين وضع ِ ممکن ِ خود رسيده . من مانده‌ام با مشتی قرض و ديگر هيچ . اوايل ِ سال ِ گذشته ، همسرم که دوره‌ی ِ خيّاطی ديده ، و در اين سال‌ها برای ِ خودش و بچّه‌ها لباس دوخته ، و دستکارش عالی است ، و علاوه بر اين دوره‌ی ِ دوزندگی ِ لباس‌زير هم ديده ، رفت و يک گوشه در همين حوالی ِ خانه‌ی ِ اجاره‌اي‌مان يک مغازه‌ی ِ کوچک ِ ارزان اجاره کرد و نشست به کوک بر کوک زدن ؛ امّا فايده‌ای نداشت . بعد ناچار شد يک مشت خرده‌ريز ِ هم بياورد برای ِ فروش . امّا پيداست که بدون ِ سرمايه نمی‌شود کاری از پيش برد .
خواهر ِ بزرگم از سيزده‌‌چارده سالگی خيّاط بوده ( اوّل ِ دبيرستان رفت دانشسرای ِ مقدّماتی و معلّم شد و هوادار ِ مجاهدين بود و زندانی و اخراج شد ؛ و بعد فقط با يکی‌دوبار نامه‌‌نوشتن می‌توانست برگردد امّا اين کار را نکرد ) . يک‌بار سال‌ها پيش ، پسرعمويم که ساکن و شهروند ِ امريکاست و چند روزی آمده بود ايران ( يعنی همان طبس ) ، به خواهرم می‌گفت : اگر تو در امريکا می‌بودی ، لازم نبود خيّاطی بکنی ؛ فقط دم‌پای ِ شلوار که کوتاه و چرخ می‌کردی ، سه برابر ِ خرج‌تان درآمد داشتی ! – نمی‌دانم ما مردم چه جنايتی کرده‌ايم که گير ِ اين قدسيان ِ اَن افتاده‌ايم ، و بايد از ابتدايی‌ترين حقوق ِ انسانی – يعنی حقّ ِ کار کردن – نيز محروم باشيم . اينجا همسر ِ من با بهترين دست و پنجه ، صد تومان هم در ماه درنمی‌آورد . ( بماند که ، در همين چند روز ِ گذشته ، از اجرائيّات ِ شهرداری ِ خمينی ِ قدس سرّه آمده‌اند برای پلمپ ِ مغازه ؛ که چرا جواز ندارد ! و اين‌همه برای ِ چيست ؟ شايد برای ِ شکايت ِ يک پفيوز باشد ، که در همين خيابان ِ چسونه‌ی ِ فکسنی مشغول ِ دزدی است ، و با باز شدن ِ يک مغازه‌ی ِ ديگر رسوا شده . امّا بيشتر فکر می‌کنم که از اطّلاعات ِ خمينی استعلام کرده باشند . آخر من کفرم را به پيشانی‌ام الصاق کرده‌ام . جاهايی که لازم بوده و کسی پا روی ِ اعصابم گذاشته ، به صدای ِ بلند فحش ِ زير و بالای ِ دين و آيين‌شان را هم داده‌ام . امثال ِ من نبايد آسايش و آرامش داشته باشند ؛ وگرنه حکومت ِ رذيله پايدار نمی‌ماند . )
بگذريم ...
اگر می‌گويم وقت و حوصله‌ای ندارم ، واقع ِ امر اين است که وقت دارم ؛ 16 سال وقت داشته‌ام ؛ امّا وقتی به‌خون ِ‌جگر‌آلوده ؛ لبريز ِ زجر و دغدغه و مرارت و رنج . خوب گفته حافظ :
-------------------فلک به مردم ِ نادان دهد زمام ِ مراد
-------------------تو اهل ِ فضلی و دانش ؛ همين گناه‌ات بس !
بيش از 3 – 2 هزار صفحه مطلب و يادداشت در زمينه‌های ِ مختلف ، روی ِ دستم مانده . پولی برای ِ تايپ ِ آن ندارم . بارها به خودم فشار آورده‌ام که کبريتی بکشم و آسوده شوم ( ديگران هم مدام اندرز می‌دهند که : اين که هيچ ؛ بايد کاری بکنی که پول داشته باشد ! ) ؛ امّا نمی‌توانم . اهريمن دقيقاً همين را می‌خواهد : از ميدان به‌در کردن ِ يک‌به‌يک ِ ما . وگرنه معنی ندارد اين همه فقر و ناچاری بر سر ِ ما باراندن ؛ و شب و روز به القاء ِ « گليم ِ خود از آب کشيدن » از هزار و يک کانال ِ خلای ِ « عربده – پک و پوز » پرداختن !
[2] عجيب است که ما جماعت بيشتر ِ مقولات ِ مطرح در دنيای ِ متمدّن و مدرن را وارونه فهم می‌کنيم . شايد هم تقصير از ما نيست و علّت ِ آن باز هم به شرايط ِ نکبت‌بار ِ سلطه‌ی ِ اهريمن برمی‌گردد . جايی به يک نمونه از اين نوع ِ خاص از تفاوت ِ بنيادين ِ در حدّ ِ وارونگی ( در مقوله‌ی ِ بسيار مطرح ِ « جبر و اختيار » ) اشاره‌ای کرده و چار سطری از نوشته‌ی ِ استيس ( فيلسوف ِ انگليسی – امريکايی ) آورده‌ام .
سواد ِ نداشته ْ نم‌کشيده‌ی ِ من اجازه نمی‌دهد که پای‌ام را بيش از گليم ِ خود دراز کنم . در کتاب « خرد در سياست » ( مجموعه مقالات ِ فلسفی ؛ گزينش و گزارش ِ فارسی از عزّت‌الله فولادوند ) ، در مقاله‌ای راجع به جان استوارت ميل [ از ج . و . ن . واتکينز ] بخشی را مناسب ِ نقل ديدم ، که در آن از موضوع ِ « فرديّت و فردگرايی » سخن می‌رود :

« در باب ِ فرديّت » عنوان ِ فصل ِ سوّم ِ « در آزادی » [ يکی از مهم‌‌ترين آثار ِ جان استوارت ميل ] است . پيام ِ ميل اين است که هريک از ما بايد انسانی « خودساخته » باشيم ، به معنای ِ کسی که عقايدش را خودش شکل می‌دهد و برنامه‌ی ِ زندگی‌اش را شخصاً تنظيم می‌کند ، نه کسی که عقايد ِ دست ِ دوّم دارد و به همين راضی است که با مردم در شرايط ِ يکسان زندگی کند . در اين زمينه ، ميل حتّی حاضر به آفرين‌گفتن به افراد ِ غريب‌احوال و شگفت‌رفتار بود ؛ ولو چنين کسان ، نه برای ِ رسيدن به هدفی فردی ، بلکه صرفاً برای ِ اين که با ديگران فرق داشته باشند اطوار و رفتار ِ شگفت بروز دهند . به نوشته‌ی ِ او : « در اين عصر و زمانه ، صرف ِ اين که کسی نمونه‌ی ِ ناهمرنگی باشد ، و به صرف ِ اين که در برابر ِ رسم و عادت زانو خم نکند ، فی‌حدّ ِ‌ذاته خدمتی به شمار می‌رود . » چون « استبداد ِ افکار [ ِ عمومی ] » ، احوال و رفتار ِ نامتعارف را « سزاوار ِ نکوهش » می‌داند ، به همين دليل خوب است که « مردم شگفت‌رفتار باشند . »
بايد توجّه داشت که ميل گرچه با شگفت‌رفتاری موافق است ، ولی در حقيقت آن را از جهت ِ به‌هم‌زدن ِ رسوم و عادات ، ارزشمند می‌داند ، نه به خاطر ِ خود ِ آن . آنچه ميل واقعاً می‌خواست ، نفس ِ حالات و حرکات ِ غريب نبود ؛ مطلوب ِ او جامعه‌ای بود که هر فردی در آن ، مطابق ِ قوا و استعدادهايی که دارد ، به شيوه‌ی ِ متمايز ِ خودش زندگی کند . دلايل ِ ميل در اين جا مشابه ِ دلايلش در دفاع از آزادی ِ بيان است ؛ بدين معنا که هرچه تنوّع و تضاد ميان ِ شيوه‌های ِ زندگی ِ افراد بيشتر باشد ، احتمال ِ پيشرفت به سوی ِ کشف ِ شيوه‌های ِ بهتر ِ زندگی افزون‌تر است . به نوشته‌ی ِ او : « همان‌طور که تا نوع ِ بشر به حدّ ِ کمال نرسيده ، وجود ِ آراء و عقايد ِ مختلف سودمند است ، همچنين مفيد است که آزمايش‌های ِ گوناگون در خصوص ِ زندگی ِ مردم وجود داشته باشد ؛ و تا جايی که سبب ِ آسيب و زيان به ديگران نگردد ، به انواع ِ شخصيّت‌ها آزادانه ميدان داده شود ؛ و ارزش ِ شيوه‌های ِ گوناگون ِ زندگی ، تا هنگامی که کسی فکر کند درخور ِ آزمودن است ، عملاً به اثبات برسد . مختصر آن که ، مطلوب است در اموری که به ديگران مربوط نمی‌شود ، فرديّت مجال ِ عرض ِ اندام پيدا کند . »
[ ص 116 – 115 ]
( عکس ِ سه صفحه از کتاب : 115 ، 116 ، 117 )