Posts mit dem Label داستان werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label داستان werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Samstag, Mai 10, 2014

تا اين‌جا، چهار داستان

از مجموعه «دُچار» (بازنگاری‌ِ گزيده‌ای از حکايات‌ِ "فرج‌ِ بعد از شدّت‌")، جمعاً تا اين‌جا، چهار داستان، که قبلاً تايپ شده بوده، ارائه شده.
سايرِ داستان‌واره‌ها نيز، تايپ و ارائه خواهد شد...
اگر روزگار بگذارد!
::::
(‌I‌) ‌غلامی که جز خداوند‌ِ خود پناهی نداشت‌...
http://docharan.blogspot.com/2014/05/ii.html
(‌II‌) جعفر‌ِ برمکی و اسحاق‌ِ موصلی‌، و عبدالملک‌ِ هاشمی
http://docharan.blogspot.com/2014/05/iii.html
(‌III‌) بول بر گورِ ستمگر
http://docharan.blogspot.com/2014/05/iv.html
(‌IV‌) جوانِ مسلمان، و جدِّ رومیِ او
http://docharan.blogspot.com/2014/05/iv_10.html
::::
تاريخچه‌واره‌یِ بازنگاری
http://docharan.blogspot.com/2014/05/blog-post_3.html
پيش‌گفتار
http://docharan.blogspot.com/2014/05/i.html

Sonntag, Mai 04, 2014

(‌IV‌) جوانِ مسلمان، و جدِّ رومیِ او

از مجموعه «دُچار»؛ بازنگاری‌ِ گزيده‌ای از حکايات‌ِ "فرج‌ِ بعد از شدّت‌"
http://docharan.blogspot.com/2014/05/iv_10.html

مردی از اهلِ کوفه، حکايت کرده است که:
با مسلمة‌بن‌عبدالملک، به غزایِ روم رفته بودم؛ و از روميان، اسيرانِ بسيار گرفتيم. و چون چند منزل راه‌سپرديم، مسلمه دستور داد تا اسيران را آوردند، و به کشتارِ ايشان آغاز نمود، و بسياری را کشت.
در ميانِ آن اسيران، پيری ضعيف را آوردند، و مسلمه فرمان داد تا او را بکشند. پيرمرد گفت: از کشتنِ ناتوانی مانندِ من، چه سودی به شما می‌رسد؟ اگر مرا نکشيد، می‌روم، و از اسيرانِ مسلمان که به دستِ ما افتاده‌اند، دو جوانِ چابک می‌آورم، و در برابرِ آزادیِ خود، آن‌ها را به شما می‌سپارم.
مسلمه گفت: چگونه تو را رها کنم؟ سخنِ تو را چه کسی به‌گردن‌می‌گيرد؟ گفت: من به وعده‌ای که می‌دهم، وفا می‌کنم. مسلمه گفت: من به سخنِ تو اعتماد ندارم. پيرمرد گفت: بگذار تا در لشکرِ تو، گشتی بزنم؛ شايد کسی را بيابم که ضامنِ من شود، و تو اعتماد کنی.
مسلمه، به نگهبانان دستور داد که او را رها کنند تا در لشکرگاه بگردد؛ و مواظبِ او باشند.
پيرمرد، در ميانِ لشکر می‌گشت، و در چهره‌یِ سپاهيان خيره می‌شد؛ تا اين‌که به جوانی رسيد، از قبيله‌یِ بنی‌کلاب. روی به آن جوان کرد و گفت: ای جوان ضامنِ من شو. و سپس، چند‌و‌چونِ موضوع را برایِ آن جوان بازگو نمود . آن جوان پذيرفت، و نزدِ مسلمه آمد، و ضامنِ او شد.
مسلمه دستور داد تا پيرمرد را آزاد کردند. چون رفت، مسلمه از آن جوان پرسيد: اين پيرمرد را می‌شناختی؟ گفت: نه. گفت: پس چرا به او اعتماد کردی، ضامنِ او شدی، و خود را به خطرِ نابودی افکندی؟ جوان گفت: او را ديدم که می‌گشت، و به يک‌يکِ سپاهيان می‌نگريست، و از ميانِ همه مرا برگزيد، و نيازِ خود را با من در ميان نهاد؛ من شايسته نديدم که گُمانِ او را ناراست گردانم، و اميدِ او را وفا نکنم.
چون يک روز گذشت، آن پير را ديديم که می‌آمد، و دو جوانِ مسلمان را، از اسيرانی که روميان گرفته بودند، با خود می‌آورد. آن دو اسير را به مسلمه سپرد، و گفت: ای امير، خواهش می‌کنم آن جوان را که در حقِّ من نيکی کرده، اجازه دهی که با من به قلعه‌یِ ما بيايد، تا اين بزرگواری و مهربانیِ او را پاداش دهيم.
مسلمه به آن جوان گفت: اگر می‌خواهی، برو. و آن جوان با او برفت.
جوان می‌گويد[2]‌: چون به قلعه رسيديم، پيرمرد روی به من کرد و گفت: ای جوان، هيچ می‌دانی که تو فرزندِ منی؟! گفتم: چگونه فرزندِ تو باشم؛ حال‌آن‌که، من مردی مسلمان‌ام، از عرب، و تو مردی عيسوی، از روم!؟
پيرمرد گفت: مادرِ تو از کجاست؟ گفتم: مادرِ من رومی است. پيرمرد گفت: اکنون می‌خواهم وصفِ مادرت را بگويم. تو را به خدا سوگند می‌دهم، که اگر گفته‌های‌ام راست بود، آن را تصديق کنی. گفتم: سوگند می‌خورم. پيرمردِ رومی به سخن درآمد، و وصفِ مادرم را چنان گفت که سرِ مويی خطا در آن نبود؛ و حتّی يک مورد را نادرست نگفت.
سپس، پيرمرد گفت: مادرِ تو دخترِ من است؛ و تو فرزندِ منی. گفتم: از کجا دانستی که من فرزندِ توام؟ گفت: به راه‌بُردِ مانندگیِ چهره و پيکر، و آشنايیِ پيشينِ روان‌ها، و راستیِ دريافت، و بسياریِ تيزهوشی و دانايی!
و سپس، زنی را صدا زد و از خانه بيرون آمد؛ شک نکردم[3] که مادرِ من است. و پيرزنی نيز با او بيرون آمد؛ درست به همان شکل و ريخت‌وار؛ الّا اين‌که پير بود. و به سویِ من آمدند، و بر سر و رویِ من بوسه می‌زدند. پيرمرد گفت: اين دو تن، جدّه و خاله‌یِ تو اند.
آن‌گاه، پيرمرد بر بام ِ قلعه رفت، و به زبانِ رومی، بانگی بلند برکشيد و سخنی گفت؛ و چندين جوان و نوجوان از صحرا آمدند؛ و بر سر و رویِ من بوسه می‌زدند. پيرمرد گفت: اينان، دايی‌هایِ تو اند، و پسرخاله‌هایِ تو، و پسرعموهایِ مادرِ تو.
سپس، آرايه‌ها و گوهرها، و پارچه‌هایِ گونه‌گونِ گران‌بها آورد، و گفت: اين‌همه، ازآنِ مادرِ توست، که نزدِ ما مانده است؛ پيش از آن‌که او را به اسارت و بندگی ببرند. اين‌ها را بردار، و با خود به نزدِ او ببر. او همه را خواهد شناخت. و سپس، جداگانه، مالِ بسيار و جامه‌هایِ رومی، و چندين اسب و استرِ خوب به من داد؛ و مرا، به سلامت، به لشکرگاه بازگرداند.

چون از غزا بازگشتيم[4] و آن جوان به خانه رفت[5]، يک‌به‌يکِ آن گوهرها و آرايه‌ها و پارچه‌ها و جامه‌ها را، به مادرِ خود می‌داد، و می‌گفت: اين‌ها  را به تو بخشيدم. و مادر، چون آن گوهر و آرايه و ديگر چيزها را می‌ديد می‌گريست.
چون بی‌تاب شد، پسر را سوگند داد، و گفت: با من بگو، که اين‌ها را از کجا آورده‌ای، و اهلِ اين قلعه در چه حالی بودند، و از ايشان چه کسانی کشته شدند، و چه کسانی زنده ماندند؟ و جوان، برایِ او، از چند‌و‌چونِ آن قلعه، و فراوانی و آبادانیِ آن سرزمين می‌گفت، و از چهره و ريخت‌وارِ آن پيرمرد و آن پيرزن و آن زنِ جوان، و آن جوانان، سخن می‌راند، و مادرش می‌گريست و بی‌قراری می‌کرد. جوان گفت: تو را چه شده است؛ و چرا آشفته و بی‌قرار شده‌ای؟ مادر گفت: آن پير که می‌گويی، پدرِ من است؛ و آن پيرزن، مادرِ من؛ و آن زنِ جوان، خواهرم.
جوان طاقت نياورد، و همه‌یِ آنچه را که آورده بود، پيشِ مادر نهاد؛ و همه‌یِ ماجرا را، سرتاپا، برایِ او بازگفت.


?
پابرگ‌ها:

[1]  بابِ 5؛ حکايتِ 4 (‌جلدِ‌1‌؛ ص‌298 تا 302)
[2] اين‌جا، در اصلِ متن، داستان همچنان از زبانِ همان راوی [مردی از اهل کوفه] که به‌ناچار، ديدگاهِ او محدود به فضایِ لشکرگاه است، روايت می‌شود: «چون به حصن او رسيد آن پير او را گفت: يا جوان هيچ می‌دانی که تو فرزند منی؟ جوان گفت: من چگونه فرزند تو باشم، مردی مسلمانم از عرب و تو مردی نصرانی از روم ...» (ج1، ص300)
و اين، با واقع‌نمايی سازگار نيست. راوی که محدود به فضایِ حضورِ خويش است، چگونه می‌تواند شاهدِ گفت‌و‌گویِ آن دو تن، در نزديکیِ قلعه، و سپس درونِ قلعه باشد؟!
برایِ رفعِ اين نقيصه، فکر کردم بهتر است اين بخش از داستان، از زبانِ مردِ جوان بازگو شود. نمونه‌هایِ ديگری از اين‌دست، گه‌گاه، در برخی از حکايت‌های ِ اين مجموعه ديده می‌شود. هرجا چنين موردی بوده، من آن را اصلاح کرده؛ و البتّه، تصرّفِ خود را، در پابرگ، يادآوری نموده‌ام...
[3] از اين‌جا، در اصلِ متن نيز، روايت، از زبانِ خودِ جوان دنباله می‌يابد: «بعد از آن زنی را از پرده بيرون خواند، شک نکردم که مادر من است...» (همان، ص301)
[4] شايد درست‌تر اين باشد که فعل «بازگشتند» باشد. (بنگريد به پابرگِ بعدی)
[5] اين بخش را هم می‌توان به پيروی از بخشِ پيشين، از زبانِ مردِ جوان روايت کرد؛ امّا من اين‌جا را، به اصلِ متن برگشته‌ام؛ و روايت را از ديدگاهِ راویِ دانایِ کل ادامه می‌دهم. اگرچه، اين‌جا نيز، راویِ دانایِ کل نمی‌تواند جايی در روايت داشته باشد (مگر اين‌که از همان آغاز چنين می‌بود، و داستان از زاويه‌ديد و زبانِ راویِ بيرونی روايت می‌شد...)، گُمان می‌کنم به اين‌صورت، روايت مؤثّرتر از کار درمی‌آيد؛ تا اين‌که از زبانِ مردِ جوان باشد.

Sonntag, Oktober 02, 2011

داستانِ آفرينشِ زن

زن موجودی است مرموز که از عناصرِ شگفت‌انگيزِ گوناگون پديد ‌آمده...
در آغاز، تاوشتری (1) -آفريننده‌یِ جهان- چون به خلقتِ زن رسيد، ديد آنچه مصالحِ سفت و سخت برایِ خلقتِ آدمی لازم است، در کارِ آفرينشِ مرد به‌کار رفته و ديگر چيزی نمانده. در کارِ خود واله گشت، و پس از انديشه‌یِ بسيار، چنين کرد:
گردیِ عارض از ماه و تراشِ تن از پيچک و چسبندگی از پاپيتال و لرزشِ اندام از گياه و نازکی از نی و شکوفايی از گل و سبکی از برگ و پيچ‌وتاب از خرطومِ پيل و چشم از غزال و نيشِ نگاه از زنبورِ عسل و شادی از نيزه‌یِ نورِ خورشيد و گريه از ابر و سبکسری از نسيم و بُزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوشِ طوطی و سختی از خاره و شيرينی از انگبين و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُرگويی از زاغ و زاری از فاخته و دورويی از لک‌لک و وفا از مرغابیِ نر گرفت و به‌هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته‌ای، مرد نزدِ خدا آمد و گفت: «خدايا! اين موجودی که به من داده‌ای، زندگی را بر من تباه کرده. پيشه‌اش پُرگويی است، هيچ‌گاه مرا به خود وانمی‌گذارد، آزارم می‌دهد، می‌خواهد هميشه نوازش‌اش کنم، می‌خواهد هميشه سرگرم‌اش بسازم، بيخود می‌گريد، تنها کارش بيکاری است. آمده‌ام او را پس بدهم، زيرا زندگی با او، برای‌ام امکان‌پذير نيست. او را از من بازستان.»
خدا گفت: «باشد.» و زن را پس‌گرفت.
پس از هفته‌ای ديگر، مرد دوباره نزدِ خدا شد، و گفت: «خداوندا! می‌بينم از زمانی که او را به تو پس داده‌ام، تنهایِ تنها شده‌ام. به‌ياد می‌آورم چگونه برای‌ام آواز می‌خواند و می‌رقصيد، از گوشه‌یِ چشم به من می‌نگريست، با من بازی می‌کرد و به تن‌ام می‌چسبيد، خنده‌اش گوش‌نواز بود، تن‌اش خرّم و ديدارش دلنواز بود. او را به من بازپس‌ده.»
خداوند گفت: «باشد.» و زن را به او پس‌داد.
پس از سه‌روز، ديگربار، مرد نزدِ خدا شد و گفت: «خدايا! نمی‌دانم چگونه‌ست، امّا من به اين نتيجه رسيده‌ام که زحمتِ او بيش از رحمتِ اوست. پس، کرم کن و او را از من بازپس‌گير.»
خدا گفت: «دور شو! هرچه گفتی بس است. برو با او بساز!»
مرد گفت: «امّا با او زندگی نتوانم کرد.»
خدا گفت: «بی او هم زندگی نتوانی کرد.» آن‌گاه به مرد پشت کرد و دنبالِ کارِ خود رفت.
مرد گفت: «چه بايدم کرد؟ نه با او توانم زيست، نه بی او.»

&
مهپاره، داستان‌هایِ عشقیِ هندو؛ ترجمه از متنِ سانسکريت: ف. و. بين، ترجمه از انگليسی: صادق چوبک. انتشاراتِ نيلوفر، چاپِ سوّم: تابستانِ 1377. (صص23-21)

?
پابرگ‌:
(1) Twa Shtri، همسانِ ولکان (Vulcan) خدایِ آتش و آهنگری در ادبيّاتِ هندی است که در اين‌جا به معنیِ خالق است. افلاتون –به زبانِ يونانی- اصطلاحِ ديگری برای آن دارد. ادبيّاتِ سانسکريت، گاه مفتاحِ کارهایِ افلاتون است، و فلسفه‌یِ او، مانند نورِ مهتاب بر اساطيرِ هندو می‌تابد.


$
پی‌دی‌اف
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2011/10/afarineshe_zan.pdf

Mittwoch, Juli 11, 2007

داستان ِ مرد ِ کفش‌گر با زن ِ ديبافروش

( از : مرزبان‌نامه )

زروی گفت : شنيدم که ديبافروشی به بازار رفت . مردی زغنی می‌فروخت ، ازو پرسيد که چه مرغی‌ست و به چه کار آيد ؟ مرد گفت : اين مرغی‌ست که هرچه در خانه بيند ، با کدخدای بازگويد . ديبافروش زنی داشت که از ديباچه‌ی ِ رخسارش ، نقش‌بندان ِ چين نسخه‌ی ِ زيبايی بردندی ؛ و صورت‌گر ِ خامه ، مثال ِ او در هيچ کارنامه ننگاشتی . و چنان که محصَنات ِ نابه‌کار را باشد ، پيوسته به رجم‌الظّن ِ شوهر سر زده بودی . ديبافروش چون بشنيد که زغن اين خاصيّت دارد ، رغبت‌اش در خريدن پديد آمد . انديشه کرد که من او را بر احوال ِ خانه‌ی ِ خود گمارم و زن را بدو تخويف کنم ، تا در غيبت ِ من خود را نگاه دارد ، و از رقبت ِ اين مرغ برحذر باشد ؛ و مرا در جزای ِ احوال ِ او چيزی نبايد کرد که موجب ِ رسوايی و هتک ِ پرده‌ی ِ عصمت باشد . دو درم در بهای ِ آن داد و به خانه بُرد . کدبانو را گفت : ای زن ، اين مرغ را نيکو مراعات کن و عزيز دار که او مرغی‌ست به حدس و دانايی از همه‌ی ِ مرغان متميّز . اگر چه چون کبوتر نامه‌بر نيست ، نامه‌های ِ سربسته خواند . از ماه نمّام‌تر و از مشک غمّازتر است . طليعه‌ی ِ غوارب ِ غيب است ، جاسوس ِ شواهق ِ نظر است .
شعر
انَمُّ من النّصول عَلَی خَضَابٍ
و مِن صافی الزُّجَاجِ عَلَی عُقَارِ [1]
هرچه از بيرون بيند ، از درون خبر باز دهد . زن از آن سخن شگفتی نمود و سخت بترسيد . چون ديبافروش بيرون رفت ، کفشگری نوجوان شاهدْ روی ، که گرد ِ کفش ِ او حوران ِ خلد به جای ِ سرمه در ديده کشيدندی ، همسايه داشت ، و زن را ديرينه با او سر و کاری بود . بر عادت ِ گذشته ، فرصت ِ غيبت ِ شوهر نگاه داشت ، و او را به حجره‌ی ِ وصال دعوت کرد .
چون ملاقات اتّفاق افتاد ، زن گفت : نگر به حضور ِ اين مرغ ، دست‌بازی [2] و حرکتی نکنی که او بر کار ِ ما واقف شود و به شوهر رساند . مرد از آن سخن بخنديد و گفت : زهی سخافت ِ عقل ِ زنان و قصور ِ معرفت ِ ايشان . پس سوگندی ياد کرد که با تو جمع آيم و سر ِ قضيب بر منقار ِ او مالم ، تا از آن چه خبر باز دهد !
زن پس از امتناع ِ بسيار که نمود ، به التماس ِ او تن در داد . و آنگه ، هردو چون دو سرو ِ خوشْ‌خرام متمايل دست در گردن ِ يکديگر حمايل کردند . آن يکی چون خرمن ِ گل ِ خيری بر فِراش ِ حريری بيفتاد ، و آن ديگر چون صنوبر ِ نوبر ، کنار ِ او در آمد . پيکان ِ غنچه‌کردار تا سوفار در نشانه‌ی ِ گل‌برگ ِ ياسمين نشاند ، و قطره‌ای چند سيماب ِ ناب ، از اِبريق ِ عقيق در جوف ِ پنگان ِ بلورين ريخت . و راست که از آن کار فراغت حاصل آمد ، سر ِ قضيب را برابر ِ زغن بداشت . زغن از گرسنگی آن‌روز زاغ زده بود ، و به چراغ در روز ِ روشن طعمه‌ای می‌طلبيد . از غايت ِ شره ، پنداشت که آن گوشت‌پاره‌ای است ؛ بجست و منقار و مخلب درو استوار کرد ، چنان که مرد از درد ِ آن بيهوش گشت . زن را گفت : تو اندام ِ خويش را بدو نمای ، باشد که مرا رها کند . زن ، اندام به نزديک ِ زغن برهنه کرد . زغن به چنگی ديگر در اندام ِ زن آويخت و محکم بيفشرد . ديبافروش در اين ميان فرا رسيد ، و دستْ‌بردی که لايق ِ وقت بود ، با هر دو بنمود . و آن افسانه در همه شهر مشهور شد .

[ صص 293 – 289 ]


&
کتاب‌شناخت :
مرزبان‌نامه . سعدالدّين وراوينی . تصحيح ِ محمد روشن . نشر ِ نو . چاپ ِ ‌دوّم ، 1367 .
$
عکس ِ متن :
ص 289 ، ص 290 ، ص 291 ، ص 292 ، ص 293 .

"
شرح ِ برخی واژه‌ها :
مُحصَنه / mohsan-a(-e) – ( إمفـ ) مؤنّث ِ محصَن . 1 - زن ِ پرهيزگار ، زن ِ پارسا . 2 – زن ِ شوهردار . ج . محصنات . [ فرهنگ ِ فارسی ِ معين ] – در عبارت ِ متن ، معنای ِ دوّم در نظر است . ( و البتّه ، به نظر ِ من ، نويسنده ، هم به معنای ِ نخست گوشه‌ی ِ چشمی داشته ، و هم به‌طور ِ کلّی ، در « محصَنات ِ نابه‌کار » طنزی نهفته است . )
[ با پوزش ِ بسيار ، چون نيک نظر کردم ، متوجّه شدم که اوّلاً اين بی‌ادبی است نسبت به خواننده ! و ثانياً ، اگر بخواهم - از قرار ِ واقع - به شرح ِ واژگان ِ اين داستان بپردازم ، بايد چند صفحه‌ای بنويسم . پس ، از آن چشم‌پوشی می‌کنم ، که هم خود به زحمت نيوفتم و هم به خواننده برنخورد !! ]

?
پابرگ‌ها :
[1] سخن‌چين‌تر از تارهای ِ موی ِ سپيد بر خضاب است و از شيشه‌ی ِ شفّاف بر می . [ ترجمه از مصحّح ، محمّد روشن ]
[2] چنين است در متن . امّا به نظر ِ من « دست‌يازی » درست است . در دو نسخه‌ی ِ ب و چ ، « [ دست ] به من نيازی » آمده ؛ و اين حدس ِ مرا تأييد می‌کند . ( متأسّفانه ، ارائه‌ی ِ نسخه‌بدل‌ها در اين کتاب ، به طرزی بسيار عجيب و سردرگم صورت گرفته . فی‌المثل ، در همين موضع ، نمی‌توان دانست که در دو نسخه‌ی ِ مذکور ، واژه‌ی ِ " دست " بوده يا نه ! )

Donnerstag, April 27, 2006

شغال‌ها و عرب‌ها

شغال‌ها و عرب‌ها [1]

در واحه اردو زده بوديم . همراهان در خواب بودند . عربی رشيد و سفيدپوش از کنارم گذشت ؛ شترها را تيمار کرده بود و به خوابگاه می‌رفت .
به پشت روی ِ چمن‌ها دراز کشيدم ؛ می‌خواستم بخوابم ؛ نمی‌توانستم ؛ شغالی از دور زوزه می‌کشيد ؛ دوباره نشستم . چيزی که آنقدر دور بود غفلتاً نزديک شده بود . شغال‌ها دور و برم ازدحام کرده بودند ؛ چشم‌هايی به رنگ ِ طلايی ِ کدر ، که می‌درخشيدند و خاموش می‌شدند ؛ بدن‌هايی کشيده ، که گويی زير ِ چرخش ِ تازيانه ، چابک و موزون تکان می‌خوردند .
يکی از آن‌ها از پشت ِ سر به من نزديک شد ، با فشار از زير ِ دستم گذشت ، و انگار که به گرمايم احتياج داشته باشد خودش را تنگ به من چسباند ، بعد روبرويم ايستاد ، چشمش را تقريباً به چشمم دوخت و گفت :
« من پيرترين شغال ِ سراسر ِ اين نواحی هستم . خوشوقتم از اين که توانسته‌ام قبل از رفتنت افتخار ِ عرض ِ سلام داشته باشم . ديگر چيزی نمانده بود قطع ِ اميد کنم ، چون ما سال‌های ِ سال در انتظارت نشسته‌ايم ، مادرم در انتظار نشسته ‌است ، و مادر ِ مادرم ، و همه‌ی ِ مادرهای ِ پيش از او ، تا برسد به مادر ِ تمام ِ شغال‌ها . باور کن . »
گفتم « تعجّب می‌کنم » ، و فراموش کردم توده‌ی ِ هيزمی را که آماده بود تا با دودش شغال‌ها را بتارانيم آتش بزنم : « خيلی تعجّب می‌کنم که اين را می‌شنوم . من فقط از سر ِ تصادف است که از شمال ِ دوردست به اينجا آمده‌ام ، و قصد ِ سفری کوتاه را دارم . حالا بگوييد ببينم چه می‌خواهيد ؟ »
انگار با اين سؤال ، که شايد زياده از حد محبّت‌آميز بود ترغيب‌شان کرده باشم ، دايره‌شان را به دورم تنگ‌تر کردند ؛ همه له‌له می‌زدند .
پير ِ شغال‌ها شروع کرد به توضيح دادن : « ما می‌دانيم که از شمال می‌آيی ، و اميد ِ ما هم درست به همين است . شما شمالی‌ها شعوری داريد که در عرب‌ها سراغش را نمی‌شود گرفت . از تکبّر ِ خشکی که اين‌ها دارند ، می‌دانی ؟ ، حتّی يک ذرّه هم شعور نمی‌شود درآورد . اين‌ها برای ِ اين که شکم‌شان را پر کنند حيوان می‌کشند ، آن وقت از لاشه‌اش بيزارند . »
گفتم : « اين طور بلند حرف نزن ، نزديک ِ ما عرب خوابيده ‌است . »
شغال گفت : « راستی که غريبه‌ای ، وگرنه می‌دانستی که در سراسر ِ تاريخ ِ جهان هيچ شغالی تا به حال از هيچ عربی نترسيده ‌است . از آن‌ها بترسيم ؟ همين بدبختی کافی نيست که ما را ميان ِ چنين قومی انداخته‌اند ؟ »
گفتم : « شايد ، شايد . من به خودم اجازه نمی‌دهم راجع به مسائلی قضاوت کنم که از حدود ِ اطّلاعاتم خارج است ؛ بايد نزاع ِ پرسابقه‌ای باشد ؛ پس لابد با خون عجين است ؛ و لابد به خون هم ختم خواهد شد . »
شغال ِ پير گفت : « تو خيلی باهوشی » ، حالا همه سريع‌تر له‌له می‌زدند ؛ با آن که از جا تکان نمی‌خوردند ، از نفس افتاده بودند ؛ بوی ِ تندی که فقط با فشار دادن ِ دندان‌ها به هم قابل ِ تحمّل بود ، از دهن‌های ِ بازشان بيرون می‌زد : « تو خيلی باهوشی ؛ چيزی که گفتی با تعليمات ِ کهن ِ ما می‌خواند ؛ پس ما خون ِ آن‌ها را می‌ريزيم و نزاع خاتمه پيدا می‌کند . »
گفتم « اوه » ، ولی بسيار پرحرارت تر از آن که می‌خواستم : « آن‌ها از خودشان دفاع خواهند کرد ؛ با تفنگ‌هاشان شما را گله گله خواهند کشت . »
گفت : « منظورم را بد می‌فهمی ، به اقتضای ِ طبيعت ِ انسان‌ها که معلوم است در شمال ِ دوردست هم زايل نمی‌شود . در آن صورت حتّی آب ِ نيل هم کفاف ِ شستن و پاک کردن ِ ما را نخواهد کرد . فقط ديدن ِ زنده‌ی ِ آن‌ها کافی است تا به هوايی پاک‌تر فرار کنيم ، به بيابان فرار کنيم که به همين علّت هم مأوای‌مان شده است . »
وهمه‌ی ِ شغال‌های ِ دور و برم ، که در اين ميان تعداد ِ زيادی هم از راه ِ دور به آن‌ها ملحق شده بودند ، سرهايشان را تا بين ِ پاهای ِ جلو پايين بردند و با پنجه پاکشان کردند . به اين می‌مانست که خواسته باشند انزجارشان را پنهان کنند ، انزجاری چنان وحشت‌آور که دلم می‌خواست هر چه زودتر با يک جست ِ بلند از حلقه‌ای که به دورم بسته بودند فرار کنم .
پرسيدم : « پس قصدتان چيست ؟ » ، و خواستم بلند شوم ؛ ولی نتوانستم ؛ دو شغال ِ جوان دندان‌هايشان را به پشت ِ کت و پيراهنم فرو برده و قفل کرده بودند ؛ ناچار نشستم . شغال ِ پير با لحنی جدّی توضيح داد : « آن‌ها حاشيه‌ی ِ دامنت را نگه داشته‌اند ، و اين نوعی ادای ِ احترام است . » در حالی که به‌تناوب به پير ِ شغال‌ها و به شغال‌های ِ جوان رو می‌کردم به صدای ِ بلند گفتم : « بگو ولم کنند ! » پير ِ شغال‌ها گفت : « اگر بخواهی البتّه که ول می‌کنند . منتها چند لحظه‌ای طول می‌کشد ، چون بنا بر رسم ، دندان‌ها را تا ته فرو کرده‌اند و چاره‌ای ندارند جز اين که ذرّه‌ذرّه از هم جداشان کنند . تو هم در اين بين به تقاضای ِ ما گوش بده . » گفتم : « رفتارتان آن قدرها هم راغبم نکرده . » گفت : « تو نبايد رفتار ِ دور از ادب و ناشيانه‌ی ِ ما را تلافی کنی » ، در اينجا برای ِ اوّلين بار بود که از لحن ِ نالان ِ صدای ِ طبيعی‌اش کمک می‌گرفت ، « ما حيوان‌های ِ بيچاره‌ای هستيم ، فقط همين دندان را داريم ؛ برای ِ هر کاری ، چه خوب و چه بد ، تنها همين دندان در اختيار ِ ماست . » در حالی که فقط کمی نرم شده بودم پرسيدم : « خب ، چه می‌خواهيد ؟ »
به صدای ِ بلند گفت : « خداوندگارا » ، و همه‌ی ِ شغال‌ها زوزه کشيدند ؛ به اين می‌مانست که از دورترين دوردست‌ها نغمه‌ای شنيده باشم ، « خداوندگارا ، می‌خواهيم به نزاعی که جهان را به دو نيم کرده است خاتمه دهی . اجداد ِ ما کسی را که کمر ِ همّت بر اين کار خواهد بست به همان صورتی توصيف کرده‌اند که تو هستی . می‌خواهيم از اين عرب‌ها در امان باشيم ؛ هوای ِ قابل ِ تنفّسی داشته باشيم ؛ چشم‌انداز ِ افق‌مان از وجودشان پاک باشد ؛ ناله‌ی ِ گوسفندی را که چاقوی ِ عرب‌ها به گلويش کشيده می‌شود نشنويم ؛ هر جانداری بايد در آرامش بميرد ؛ می‌خواهيم بی‌هيچ مزاحمی خونش را تا آخرين قطره بياشاميم و استخوانش را از هر گوشتی پاک کنيم . پاکی ، و نه جز پاکی ، اين چيزی است که ما می‌خواهيم » - و حالا همه گريه را سر داده بودند ، هق هق می‌کردند - « آخر تو چطور می‌توانی چنين دنيايی را تحمّل کنی ، تو ای دل نجيب ، و تو ای اندرون شيرين ؟ اين‌ها سفيدشان کثافت است ؛ سياه‌شان کثافت است ؛ ريش‌شان وحشت ِ مجسّم است ؛ گوشه‌ی ِ چشم‌شان را که ببينی عق‌ات می‌نشيند ؛ دست‌شان را که بلند کنند ظلمت جهنّم را پيش ِ چشم می‌بينی . از اين رو ای خداوندگار ، از اين رو ای خداوندگار ِ عزيز ، به کمک ِ دست‌های ِ قادر و توانايت ، به کمک ِ دست‌های ِ قادر و توانايت ، با اين قيچی گردن‌هايشان را ببر » ، و به تبعيّت از اشاره‌ی ِ تند ِ سر ِ او يکی از شغال‌ها ، که قيچی ِ کوچکی پوشيده از لايه‌ی ِ ضخيم ِ زنگ را به دندان گرفته بود ، نزديک شد .
« اين هم قيچي‌يی که مدّت‌ها به دنبالش می‌گشتيم ، و حالا بس کنيد ديگر ! » اين را به صدای ِ بلند قافله‌سالار ِ عرب ِ ما می‌گفت که خلاف ِ جهت ِ باد به ما نزديک شده بود و داشت تازيانه‌ی ِ بزرگش را در هوا می‌چرخاند .
همه به سرعت پراکنده شدند ولی در فاصله‌ای معين تنگ ِ هم ايستادند ؛ اين همه حيوان چنان خشکشان زده بود انگار که پرچينی کم ارتفاع بودند با حاشيه‌ای از سوسو زدن‌های ِ چراغ‌های ِ مرداب .
عرب گفت : « به اين ترتيب ، سرور ِ من ، اين بازی را هم ديدی و شنيدی » ، و تا آنجا که در حدود ِ نزاکت ِ قبيله‌اش بود خنده را سر داد . پرسيدم : « پس تو هم می‌دانی اين‌ها چه می‌خواهند ؟ » گفت : « البتّه ، سرور ِ من ، هر کسی می‌داند ؛ مادام که عربی در اين دنيا هست اين قيچی در بيابان‌ها می‌گردد و در آينده هم تا قيامت خواهد گشت . و به هر اروپائی‌يی تقديمش می‌کنند برای ِ انجام ِ آن کار ِ بزرگ ؛ هر اروپائی‌يی به نظرشان درست همان کسی است که می‌گويند برگزيده است . اين حيوان‌ها اميد ِ واهيی دارند ؛ ديوانه‌اند ، ديوانه‌ی ِ تمام عيار . و ما هم به همين علّت دوستشان داريم ؛ اين‌ها در حکم ِ سگ‌های ِ ما هستند ، و خيلی بهتر از سگ‌های ِ شما . حالا نگاه کن ، يکی از شترها امشب سقط شده ، گفته‌ام بياورندش اينجا . »
چهار باربر آمدند و لاشه‌ی ِ سنگين ِ شتری را جلو ِ ما انداختند . هنوز به زمين نرسيده ، صدای ِ شغال‌ها بلند شد . انگار که تک‌تک‌شان را به طرزی غير ِ قابل ِ مقاومت می‌کشند ، با وقفه و مکث ، شکم‌خيز نزديک می‌شدند . عرب‌ها را فراموش کرده بودند ، تنفّرشان را فراموش کرده بودند ، وجود ِ لاشه که بوی ِ تندش هر بوی ِ ديگری را از ميان می‌برد ، مسحورشان کرده بود . حالا ديگر يکی از آن‌ها به گردن ِ لاشه چسبيده بود ، با همان گاز ِ اوّل شاهرگ را پيدا کرده بود . مثل ِ تلمبه‌ی ِ کوچک ِ پر جنب و جوشی که بخواهد ، مصمّم و در عين ِ حال بی‌اميد ، آتش ِ خروشانی را خاموش کند ، تک‌تک ِ ماهيچه‌های ِ بدنش کشيده می‌شد و می‌لرزيد . چيزی نگذشت که تمام ِ شغال‌ها به همين قصد روی ِ لاشه افتادند و کوهی درست کردند .
در اينجا ، قافله‌سالار تازيانه‌ی ِ برنده‌اش را با قدرت ِ تمام چپ و راست از پشت‌شان گذراند . سرهايشان را بلند کردند ؛ نشئه و ضعف وجودشان را فرا می‌گرفت ؛ عرب‌ها را در مقابل ِ خود ديدند ؛ تازيانه به پوزه‌هايشان خورد ؛ با يک جست خودشان را کنار کشيدند و تا فاصله‌ی ِ کمی به عقب رفتند . ولی خون ِ شتر ، ديگر چاله چاله به زمين ريخته بود و از آن بخار بلند می‌شد ؛ چندين جای ِ لاشه دريده شده بود . شغال‌ها نتوانستند مقاومت کنند ؛ باز نزديک شدند ؛ باز عرب تازيانه‌اش را بلند کرد ؛ بازويش را گرفتم .
گفت : « حق با توست ، سرور ِ من ، بگذاريم کارشان را بکنند ؛ وانگهی ديگر وقت ِ حرکت است . به ديدنش می‌ارزيد . حيوان‌های ِ جالب ِ توجّهی هستند ، اين طور نيست ؟ و چقدر از ما متنفّرند ! »

?
[1] پزشک ِ دهکده ( چند داستان کوچک ) . نوشته‌ی ِ فرانتس کافکا . ترجمه‌ی ِ فرامرز بهزاد . انتشارات ِ خوارزمی . دوّم ، 1361. [ صص 45 – 39 ]